تبلیغات در اینترنتclose
رمان عاشقانه طلسم چشم هایش
بازدید از تاپیک : 163
نمایش آدرس تاپیک
http://98iaaa.ir/Post/10
اطلاعات نویسنده
محتوای پاسخ
ارسال ها
8
عضویت
24 /11 /1395
پسند شده
1
سلام دوستان
این اولین تجربه ی من در نویسندگی هست امیدوارم که همراهیم کنید هر روز یک یا چند پارت میذارم
مرسی از نودو هشتیا
فایل های ضمیمه شده
امضای sama_a


..every day a small piece of you die
یکشنبه 24 بهمن 1395 - 13:36
نقل قول این ارسال در پاسخ
1 کاربر این تاپیک را پسندیدن mohsen


ارسال ها
8
عضویت
24 /11 /1395
پسند شده
1
پاسخ : 1 رمان عاشقانه طلسم چشم هایش/ پارت یک


به نام خداسوز سرما پوستش را میسوزاند . حلقه شال پیچیده شده دور گردنش رو تنگتر کرد . دستانش را تند تند به هم میمالید و هااا میکشید تا اندکی گرمش شود.اما انگار بی فایده بود . پشت دیوار ایستاده بود به آرامی خم شد تا نگاهی بیندازد اما هنوز خبری نبود . پس چرا نمیامد؟ بیش از یک ساعت بود که منتظر بود . کم کم از منظره خالی پیش رویش دل کند و رفت . هر چند قدمی که برمیداشت به عقب نگاهی مینداخت . اما هیچکس نبود. اگر کسی این پسر را که یواشکی آمار میگیرد و دید میزند را میدید بی شک فکر میکرد کار خلافی کرده است !کنار شومینه تلافی همه سرمایی را که تحمل کرده بود دراورد. هوس نوشیدنی گرم کرده بود . اما حوصله اش نمیرسید. چرا باید همه چیز خراب میشد ؟ اشک در چشمانش جمع شد . بهتر بود بشکند . در تنهایی خلوت کند . امکان جبران بود؟ همه چیز تمام شده بود؟ هرگز .. این امکان ندارد .. باور نمی کرد اما تلاشش رو می کرد .

ملانی
با صدای آلارم ساعت بیداری چشمانش را به سختی باز کرد . آفتاب در همه جای اتاق نور انداخته بود . نور باعث روشن شدن چشمانش شده بود و شاید کمی ترسناک به نظر میرسید . دوش آب سرد گرفت و شروع به آماده شدن کرد. یک رژ ملایم مات را چاشنی صورت نمکینش کرد وبا خودش فکر کرد که شاید بهتر باشه تنوعی در ظاهرش بده . اما با دیدن ساعت منصرف شد و به سرعت خارج از خانه شد . با دیدن اتوبوس در حال حرکت به سرعتش اضافه کرد و با تمام سرعت دوید. زیر دلش تیر کشید و یادش آمد امروز روز خوبی نخواهد بود حداقل برای خودش! با جا موندن از اتوبوس کالج سوزش معده اش را نیز حس کرد مطمئنن از گرسنگی بود . تاکسی گرفت و به مدرسه رسید اما ساعت 7:40 را نشان میداد و تقریبا ملانی را از توبیخش در کالج مطمئن میکرد . سنگینی کیف کولی اش اذیتش میکرد. با گرفتن بروشور کالج در حال پیدا کردن راهروی اصلی بود که به اولین کلاسش برسد. کلاس کمک های اولیه توسط استاد جان اشتاین بود . اینطور که در نقشه نوشته شده بود باید از سمت پارکینگ به سمت ورودی a میرفت . یکی از بند های کیفش هرز رفت وسنگینی به روی یک دوشش افتاد به سمت نزدیکترین ماشین رفت و کیفش را روی کاپوت ماشیین گذاشت و شروع کرد به گره زدن بند آن و خدا میداند در آن لحظه هر چه فوحش بلد بود به زبان آورد . با صدای شخصی به عقب برگشت .این همه ماشین داغون ! چرا ماشین من ؟با چشمان گرد شده نگاهش کرد مگر چه کار کرده بود ؟ الکس با خود فکر کرد که این دختره ی بی فکر با اون موهای فرفری زیادی با نمکه !اُ خدای من ! کیفتو بردار از روی ماشینم لعنتی اگه فقط یه خش افتاده باشه روش من میدونم و تو !!زیاده روی نکرده بود؟؟ ملانی بهت زده از رفتار او خودش را کنار کشید و با لحن خشکی گفت : فقط داشتم اینو درست میکردمخب این همه جا چرا اینجا؟داری شلوغش میکنیخودم دلم نمیاد توش بشینم اونوقت تو اون کیف گُندتو .. بیخیالچه دیوونه هایی که پیدا نمیشن !!! کیفش رو روی کولش انداخت و نگاه تاسف باری نثار پسرک فخر فروش کردو رفت . بالاخره به کلاس رسید و البته که تاخیر داشت . به محض ورود استاد و کل هنر جو ها به سمت ملانی رنگ پریده کردند. استاد اشتاین مردی با پوست سفید چشمانی افتاده و روشن و بینی گوشتی بود به نظر مهربان میرسید .-20 دقیقه تاخیر ! دوشیزه ..؟- مک کارلی استاد ملانیا مک کارلی-تاخیرتون ثبت میشه خانم مک کارلی میتونید بشینید-متاسفم استاد اشتاین تکرار نمیشه- امیدوارم ! بهتره بدونین که از بد قولی متنفرم و خیلی راحت تنفرم رو با کم کردن نمره نشون میدم .-بله استاددنبال یک جا درگوشه ی کلاس بود که از شر این دیدزدن ها راحت شود . و به این فکر کرد که این استاد آنقدر ها هم مهربان به نظر نمیرسد!


امضای sama_a


..every day a small piece of you die
یکشنبه 24 بهمن 1395 - 13:41
نقل قول این ارسال در پاسخ
1 کاربر این پاسخ را پسندیدن mohsen


ارسال ها
8
عضویت
24 /11 /1395
پسند شده
1
پاسخ : 2 رمان عاشقانه طلسم چشم هایش/ پارت دو
الکس
توی چشمای گریون لیزا نگاه کرد و بوسه ای روی پیشانی او زد
-لیز عزیزم این بوسه خداحافظی بود رابطه ی ما تموم شده بهتره .. بچه بازی در نیاری
- تو چطور میتونی ال من تو کل کالج بهترینم!چطور میتونی ردم کنی التماست میکنم هر کاری بگی میکنم من عاشقتم ال تو همه دنیای منی نذار رابطمون تموم بشه من همه کار برات میکنم یه بار دیگه فرصت بده بهم م..


  • لیز من بدم میاد یه حرفو دوبار بگم حقیقتا هر دختری یه تاریخ انقضایی داره تو برای من تموم شدی

  • الکس این ته نامردیه خودتم میدونی دیگه مثه من گیرت نمیاد اخه من چیکار کردم که رهام میکنی؟ من همه چی دارم یه بار دیگه فک کن !

  • این برخوردت نوعی بی احترامیه به من .نادیدش میگیرم لطف میکنم در حقت

  • الکس نمی بخشمت ! اصلامیدونی چیه ؟نفرینت میکنم ! آره همینکارو میکنم نفرین خیلی بده زندگیتو داغون میکنه نمیترسی؟

  • یه نفرین تلخ از یه بانوی گستاخ زیبا .. روز خوش


لیز باخودش فکر میکرد حالا چطور روزهای بدون الکس رو بگذراند ؟ الکس همه ی رویاهایش بود .. از همه ادمهایی که در زندگی اش بودند مهم تر بود تلخ تر از این برای لیزا وجود نداشت . امکان نداشت پسری به لیزا دست رد بزند تقریبا جز زیبا ترین دختران کالج به حساب می اومد . ولی الکس هم هر پسری نبود !
ملانی
حدودا سی دقیقه به شروع کلاس آداب و معاشرت مانده بود . در این حین کمی گشت وگذار در بخش های مختلف کالج راه دوری نمیرفت . این برای ملانی که چند روزی بیش نبود که هنر جوی این کالج معروف شده بود جذاب به نظر می اومد . به حیاط بزرگ رو به رویش نگاه کرد بیش از حد زیبا بود.دور تا دور حیاط را نهال هایی جوان احاطه کرده بود . راه ورودی به سالن کلاس ها با 3 ستون سنگی بزرگ مستحکم شده بود . که دور تا دورهر ستون را پیچک ها پوشانده بودند. سرو صدای چند دختر باعث جلب توجهش شد . تقریبا نمیدانست چه چیز میتواند آنقدر خنده دار باشد که اونجوری از ته دل بخندند! تقریبا بیشتر اطرافیان خیره آنها بودند . موی بلوند حالت داده ی آنها نگاه کرد . تقریبا همیشه دوست داشت که موهایش بلوند و لخت باشد اما رنگ موهایش تضاد عجیبی با دوست داشتنش داشت ! مشکی و فر
اکثر آدم ها از صفت های ظاهری که دارند راضی نیستند و صفت هایی که طرف مقابل دارند را بیشتر میپسندد ! بدون در نظرگرفتن اینکه هر کس زیبایی خاص خودش را دارد .در همان حین همان پسرک روز اول را دید . همانطور مغرور قدم بر میداشت پسر جذابی به نظر می آمد.
فکی استخوانی و گونه ای برجسته ! به نظر ملانی برای جذابیت یک مرد همین فک استخوانی کافیست ! او جذاب بود مطمئننا خودش هم این را میدانست که این گونه مغرور بود.نکاهی به اطرافیانش کرد که اکثرا نگاهشان به همان مغرور گستاخ بود شک نداشت که در باره ی او پچ پچ میکنند. کمی کنجکاوی بد بود؟ چه می گفتند؟بیخیال کنجکاوی اش شد و راه کلاس را پیش گرفت . ترجیح داد بقیه وقت مانده به شروع کلاس را در خود کلاس بگذراند و در ذهنش این را زمزمه کرد که بهترین روش همین است که دوستی نداشته باشد حداقل آسایش دارد .در طول کلاس به این فکر میکرد که چقدر نیاز دارد در جایی ساکت بنشییند و نوشیدنی داغی را سر بکشد چیزی مثل هات چاکلت ! تلخ راترجیح نمیداد از تلخی بیزار بود کمی شیرین وملایم ! باید دنبال مخفی گاهی در این ساختمان می بود جایی که سکوت ویژگی بارزش باشد. بعد از کلاس هات چاکلت غلیظی گرفت و به جستجو پرداخت به طبقه بالا ی ساختمان رفت یک راه پله باریک در انتهایی ترین بخش سالن سمت راست پیدا کرد به محض بالا رفتن متوجه شد که انبار میزو صندلی های کهنه است البته با اکاردئونی بسته شده بود اما جایی برای نشستن داشت! از این بابت ابراز خرسندی کرد کیفش را در گوشه پله گذاشت و نشسست . جای دنجی بود ! به احتمال زیاد کسی از انجا رد هم نمیشد. مسخ بوی خوش هاتچاکلت شده بود بیش از حد ملایم و دلچسب از نزدیکی لیوان بخار گرمی به صورتش مینشست و سرمای نشسته بر پوستش را بلند میکرد . دلخوشی اش همین مایع گرم داخل لیوان و تنهایی و سکوت بود. صدای آلارم گوشی بلند شد نشان میداد که کلاس بعدی تا دقایقی دیگر در حال شروع شدن است . به آرامی از پله ها پایین آمد و مراقب بود تا کسی مخفیگاه او را پیدا نکند . دو نفر در سالن بودند که به جهت مخالف ملانی میرفتند پس از فرصت پیش آمده استفاده کرد و پایین آمد و به سمت کلاس راهی شد. اولین جلسه کلاس کاست کنترل بود . درس مشکلی بود پس باید جدی گرفته میشد. به محض ورود به کلاس با دیدن آن دختر های بلوند در حیاط که میخندیدند و آن پسر روز اول آهی کشید .. کلاس جالبی نخواهد بود..!به سمت گوشه ای ترین صندلی راهی شد و شروع به نگاه کردن کرد . کسی الکس نامی را صدا زد و به دنبال آن صدایی آشنا شنید پس اسمش الکس بود . استاد وارد کلاس شده بود . الکس به سمت جلویی ترین صندلی کلاس رفت و نشست چقدر تفاوت ! گوشه ای ترین و توی چشم ترین صندلی! ملانی هم به همین موضوع فکر میکرد . هر سوالی پرسیده میشد الکس اظهار نظر میکرد و ملانی سعی میکرد کمتر کاری را انجام دهد تا توجه بقیه را جلب کند. توجه ملانی روی دخترای بلوند و زیبای کلاس بود تا به الکس ! داشت فکر میکرد که شاید بهتر است کمی به ظاهر خودش برسد دلش کمی زیبایی میخواست آن هم فقط برای دل خودش ! دیگران برایش مهم نبودند! شاید بهتر بود سری به آرایشگاه میزد !
امضای sama_a


..every day a small piece of you die
یکشنبه 24 بهمن 1395 - 13:49
نقل قول این ارسال در پاسخ
1 کاربر این پاسخ را پسندیدن mohsen


ارسال ها
8
عضویت
24 /11 /1395
پسند شده
1
پاسخ : 3 رمان عاشقانه طلسم چشم هایش/ پارت سه
نگاهی به قاب عکس خاک گرفته کرد دستی به شیشه اش کشید به زن زیبایی که با لبخند به لنز خیره شده بود نگاه کرد چقدر دل تنگ لبخند زیبایش بود . موهای فرفری تیره اش چشمان روشنش ! به نظرش این تضاد بسیار جذاب بود .. هنوز هم عاشقش بود لحظه ای به این فکر کرد که خیلی خودخواه بود که رفت پس ارزش فکر کردن نداشت قاب عکس کوچک را گوشه ای پرت کرد . و از اتاق بیرون زد و با ملانی روبرو شد بد تر از این نمیشد ! مدل جوان شده ی سالی در حال حرکت بود چرا این همه شباهت ؟ اصلا خوشایند نیست ! با صدای ملانی به خودش آمد

  • سلام

  • .. سلام

  • من دارم میرم


سری به معنای باشه تکان دادو رو از دخترکش گرفت و رفت و نمیدانست که چقدر بی رحمانه با او رفتار میکند.
ملانی به آرامی پله ها را پشت سر گذاشت و منتظر بود تا چیزی بشنود که دلگرمش کند . چیزی که دلش را قرص کند از اینکه مهم است جمله ای جادویی مثل مراقب باش یا کی برمیگردی یا منتظرتم یا .. هر چیزی که نشان بدهد ملانی وجود دارد ..
حتی تغییرات جدید صورتش را نفهمیده بود ! چه اهمیتی داشت ؟ اصلا ملانی نامی وجود داشت ؟این چیز ها تکراری بود باید عادت میکرد اما
نیاز داشت به توجه شخصی به نام پدر
باز هم به چیزی به اسم سکوت و تنهایی نیاز داشت کمی پیاده روی همه اینها را جبران میکرد . همه چیز را مرور کرد : جرو بحث های مادر و پدرش ، داد و فریاد ، مقصر جلوه دادن یکدیگر، تنهایی های ملانی .. تمامی نداشتند این فکر های آزار دهنده این خاطرات مثل کابوس..
در همین فکر هابود که خود را وسط خیابان دید تا اینکه با روشن و خامموش شدن چراغ ماشین های مقابل و بوق ممتد ...
با خیس شدن صورتش چشمانش را بازکرد و دید لوسی سگ با وفایش در حال لیس زدن صورتش است تا بیدار شود و غذایش را بدهد .به بدنش انعطافی داد و بلند شد . چشمان پف آلودش را مالشی داد. انگشت هایش را لای موهای به همریخته و پریشانش کرد .


  • لوسی دیگه واسه غذا بیدارم نکن ببین چشمامو چقد خوابشون میاد !! اینجوری نمیتونم رو جذابیتم حساب کنم فهمیدی



سگ پارسی کردو الکس دستی لای موهایش کشیدو گفت : آفرین دختر خوب ! تو تنها کسی هستی که تاریخ انقضا نداری!
به سمت آینه رفت و نگاهی به نیم تنه لختش کرد و سوتی کشید و با خود فکر کرد این همه جذابیت برای یک نفر انصاف نیست!
اماده رفتن شده بود به سمت ماشین عزیزش رفتو به راه افتاد باشنیدن صدای موزیک مورد علاقه اش ازسیستم ولوم را بالا برد اما اشتباهی دستش روی کلید آلبوم بعدی خورده بود ! بدترازاین نمیشد نباید این آهنک را از دست میداد.به جستجوی اهنگ مورد علاقه اش ادامه داد تا با دیدن دخترک وسط چهارراه با تمام قوا پایش را روی پدال ترمز و کلاچ نگه داشت اما درست لحظه آخر توقف کامل متوجه برخورد چیزی به کاپوت ماشینش شد . چندلحظه مغزش از کار افتاده بود قدرت حلاجی اتفاق افتاده را نداشت با جمع شدن مردم برای کمک به خودش آمد به سرعت از ماشین پیاده شد و بادیدن دختری که روی زمین افتاده بود وحشت برش داشت حتما مرده وگرنه تکانی میخورد هر کسی در صحنه کاری میکرد شخصی درحال تعریف اتفاق افتاده برای دیگری بود شخصی در حال پرسش از الکس که مگه ندیدیش ؟و او گنگ نگاهش میکرد. با تکان خوردن دخترک کمی از ازدحام کاسته شد و توجه ها به سمت او معطوف شد .سعی داشت بلند شود اما زمانی که دستانش ستون بدنش میشدند شروع به لرز میکردند . الکس به دخترک در حال تلاش نزدیک شد


  • بذار کمکت کنم .. اصلا جاییت نشکسته ؟ میتونی بلند شی ؟


دخترک با صدای لرزان و بی قوا پاسخش را داد

  • من خوبم

  • کاملا مشخصه


با بلند شدن دخترک از روی زمین جمعیت جمع شده پراکنده شدند . اما مشخص بود که آسیب دیده از بینی اش باریکه خونی جاری بود و پای سمت راستش کمی لنگ میزد الکس نگران بود و امید وار بود که آسیب جدی ای نبوده باشد .
به سمتش رفت تا کمکش کنه اما دستشو پس زد به سمت یه کوچه رفت . با صدای بوق ممتد ماشین ها الکس به سمت ماشین رفت و یه گوشه پارکش کرد و به سرعت به سمت آن دختر رفت
در حالی که سعی داشت کمکش کنه با دیدن چهره اش چیزی را به خاطر آورد . این همان دختری است که ان روز در پارکینک کالج دیده بود
هنوز هم با مزه به نظر میرسید اما اگر رده خون جاری شده از صورتش پاک میشد به علاوه اشک هایش . اشکهایش ؟؟؟ او کی گریه کرده بود؟؟؟ از شدت درد بود؟ الکس دستش را گرفت و به سمت خود برش گرداند


  • خودتم خوب میدونی قصدم اذیتت نیست میخوام کمکت کنم پس لجبازی نکن

  • من خوبم تنهام بذار

  • نمیتونم ! متاسفانه یا خوشبختانه تو عواقب کار منی باید پات وایسم

  • من دارم میکم برو


دستش را از دست الکس بیرون کشیدو رفت الکس هم شانه ای بالا انداخت و به جهنمی نثارش کرد .و به سمت ماشینش رفت .
امضای sama_a


..every day a small piece of you die
یکشنبه 24 بهمن 1395 - 13:51
نقل قول این ارسال در پاسخ
1 کاربر این پاسخ را پسندیدن mohsen


ارسال ها
8
عضویت
24 /11 /1395
پسند شده
1
پاسخ : 4 رمان عاشقانه طلسم چشم هایش/ پارت 4
از فکر آن دختر لجباز لحظه ای درنیامد و پشیمان بود از این که تنهایش گذاشته بود . استاد پارکر لحظه ای به الکس خیره شد و کفت امروز اصلا حواست نیست و الکس بدون تعارف گفت بله درست متوجه شدید . آفای پاتر از جواب الکس جا خورد اما او کسی نبود که همیشه اینطور باشد او شاگرد تیزو فرزی بود .پس ترجیچ داد با لبخندی بحث پیش آمده را جمع کند
از طرفی سنگینی نگاه لیزا او را عذاب میداد .کمی بی حوصله شده بود . صدای یکی از دانش آموزان توجهش را جلب کرد . استاد کلاس بعدی کاست کنترله . جرقه ای در ذهن الکس زده شد ممکن بود ان دخترک را ببیند .قبلا هم اورا در آن کلاس دیده بود . کمی بهتر شد از نگرانی اش کاسته شد .بی صبرانه منتظر گذشتن وقت بود .
بعد از تمام شدن کلاس آقای پارکر اولین نفر از کلاس خارج شد و به سمت کلاس کاست کنترل رفت اما اورا ندید . پس کجا بود ؟ بهتر بود که به همان جا برمیگشت ؟نه خودش اورا پس زد او مقصر است ! اما ته دلش امیدی بود که میگفت ممکن است خودش را به کلاس برساند.کلاس شروع شد و نیامد . تقریبا نیمی از کلاس گذشته بود که الکس از جا برخواست بی مقدمه! همه به سمت او برگشتند و منتظر توضیح بودند . تنها با گفتن این جمله کلاس را ترک کرد .


  • کاری پیش اومده .

  • یعنی چی ؟

  • استاد باید برم همین

  • صبر کن ببینم الکس با توام

  • استاد بعدا توضیح میدم


و به سرعت از کلاس خارج شد و جمعیت متحیر را تنها گذاشت . آقای هت اِوِی الکس را در راهرو دیدو با خود گفت چه اتفاقی باعث این عجله ی الکس شده ؟و ترجیح داد که سوالی از او نپرسد چون برایش دردسر میشود . به هر حال مادر او یکی از بزرگترین حامی های این کالج بود و حوصله ی اینکه پول قلمبه ی خانواده یک اندرسون رو از دست ندهد سعی کرد سکوت کند و خودرا به ندیدن بزند . چیزی ندیده بود ،دیده بود؟
نگهبان مدرسه با دیدن الکس که با ماشین از پارکینگ خارج میشد نمیدانست چکار کند اگر اجازه عبور ندهد کارش راتوسط مادر ال از دست میدهد و اگر اجازه عبور بدهد مدیر اورا مواخذه میکند . توبیخ را به اخراج ترجیح داد و گارد را برای او باز کرد .الکس خوشحال از این که بقیه عجله اورا درک میکنند کالج را ترک کرد ! به سمت کوچه مورد نظر راند.

ملانی
با صدای همهمه ی اطرافیان چشم هایش را باز کرد . چه اتفاقی باعث ازدحام این جمعیت شده بود؟ سعی کرد بلند شود اما ضعف شدیدی داشت . جاری شدن مایعی گرم را در بینی اش احساس کرد . خون ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ با تمرکز بر موقعیت اتفاق چند لحظه پیش در جلوی چشمانش پدیدار شد . کلاس هایش! کاست کنترل ! بی شک با غیبتش خیلی از مباحث مهم را از دست میداد . پس دستش را تکیه گاه قرار دادو سعی کرد که بلند شود لرزش دستانش به صورت محسوسی به چشم می آمد . نگاهی به اطرافیان کرد که میگفتند کمک میخوای ؟ بهتره تکون نخوری ! شاید جاییت شکسته! وایسا الان به اورژانس تماس میگیرم و .. . یک نفر به نظرش آشنا آمد پسری با نگرانی نگاه میکرد. به سمتش آمد و گفت که برای کمک آمده اما ملانی کمک نمیخواست دلش نمیخواست ضعیفی و ناتوانی اش راببینند. خجالت کشید از این که در این وضعیت است ضعیف و بیحال . این بار تمام سعی اش را کرد که بلند شودبغض گوله شده در گلویش را قورت داد چرا هضم نمیشد؟ با پراکنده شدن جمعیت کمی آرام شد. اما انگار الکس نمیخواست او آرامش داشته باشد . چرا بیخیال نمیشد . خیسی چشمانش اورا به خود اورد گریه؟ چند وقت بود که با این حالت غریبه بود ؟ چرا الان حالش از ضعفش به هم خورد .با کشیده شدن دستش ناخودآگاه به عقب برگشت . به چه زبانی باید میگفت کمک نیاز ندارد .. بالا خره رفتن الکس را تماشا کردو گوشه ی دیوار نشست و پاهایش را در آغوش کشید و گریه اش را ها کرد . اگرپدرش می فهمید چه اتفاقی می آفتاد ؟ هیچ عکس العملی نخواهد داشت از این بابت خیالش راحت شد میدانست که چند سالی است که عملا مرده محسوب میشود.الکس هم برای اینکه پایش گیر بود ادعای کمک کرد . از تنهاییش هق هق میکرد . چشمانش میسوخت . کم کم نفهمید چه شد. ولی پلک هایش عجیب سنگینی میکرد ..

امضای sama_a


..every day a small piece of you die
سه شنبه 03 اسفند 1395 - 16:18
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
8
عضویت
24 /11 /1395
پسند شده
1
پاسخ : 5 رمان عاشقانه طلسم چشم هایش
الکس
با دیدن جسم نحیف مچاله شده ی گوشه ی دیوار دلش سوخت و خودش را حسابی مواخذه کرد .با خودش فکر کرد چرا ذهنش این محل را نشان کرده بود ؟ چرا جای دیگری را برای جستجو نرفته بود ؟ به سمت دخترک لاجون رفت و اورا با یک حرکت بغل زد . اولین دختری بود که اورا بغل میزد . از اینکار خوشش نمی آمد . دوری میکرد از کاری که به بدنش صدمه میزد .اما این دخترک نحیف زیادی بغلی بود ؟ میخواست به نزدیکترین مرکز درمانی برود اما نمیدانست چه سرّی بود که فرمان را به سمت خانه چرخاند . کمی شیطنت؟ نه الان دلش شیطنت نمیخواست ! دوباره بغل ! خوشش امده بود؟ کم نه ! به سمت اتاق خوابش میرفت لوسی مدام به پای الکس میچسبیدو مانع راه رفتن او میشد. شیطنت بود یا حسادت؟ با هر مشقتی بود دخترک را روی تخت خواباند . و به این فکر کرد که خسته شده . میلش یک قهوه ی تلخ اسپرسو میخواست به سمت آشپز خانه رفت و با فنجان نیمه پر برگشت . روی صندلی نشست . به دخترک نگاه کرد . پوستی رنگ پریده و چشمانی درشت که گودی اش مشخص بود . لبهای کوچک و رنگ پریده تقریبا بی رنگ ! کم خون به نظر می آمد .بینی گوشتی کوچکی که نمک به چهره اش میداد . موهای حالت دارش پریشان پخش بودند . شبیه عروسک های برتز بود؟ نه صورت آنها خیلی خشن است . چهره ی لطیفی داشت. جرعه ای از قهوه ی سرد شده اش را مزه کرد . سرد بود و تلخ . ارزش نوشیدن نداشت دیگر ! با تکان خوردن دخترک نگاهش را از اسپرسوی سرد شده به او دوخت. ابروهایش گره خورده بود.از درد ؟ یا کابوس ؟ حالا شبیه برتز شده بود . اما به او نمی آمد قدمی برداشت و روی صورتش خم شد با انگشتش اخمش را باز کرد . حالا زیبا بود. با دیدن صورتش لبخند زد . ازش فاصله گرفت و لوسی را دید که جلوی در چمباتمه زده . اخمی کردو انگشتش را روی بینی اش گذاشت تا لوسی خواب دخترک را به هم نزند .بهتر بود تا دخترک خواب است نگاهی به پایش بندازد . مطمئن بود بیدار شود نمیگذارد . به سمتش رفت و به خاطر اورد که پای راستش مشکل داشتپاچه ی شلوارش را بالا زد . تا مچ مشکلی نداشت . کمی بالاتر داد چیزی معلوم نبود شاید کمی ورم غیر عادی نشانه ای بود! به صورت دخترک نگاه کرد از درد جمع شده بود . گوشی اش را از روی میز عسلی برداشت و داشت به سمت صندلی برمیگشت که با دیدن لوسی جلوی در خنده اش گرفته بود لوسی عروسکش را در دهن گرفته بود و و سعی داشت پارس نکند و با این حال نگاه اش را به ال دوخته بود این فقط یک معنی داشت «بیا با من بازی کن »
از حسادت او خنده اش گرفت . اما الان زمان بازی نبود . با این حال به سمتش رفت و عروسک را از دهانش گرفت و با مشاهده بزاق دهان لوسی که از عروسک آویزان بود صورتش را جمع کرد . چه میشود کرد؟ کمی وقت گذراندن برای رفع کدورت لوسی لازم بود!

صداهای نامفهومی میشنیدم .بدنم پر از احساس خستگی بود . سعی کردم کمی مسلط باشم چشمانم را باز کردم . موقعیت جدیدی بود! اینجا دقیقا کجابود ؟ این اتاق را تابه حال ندیده بوود بازهم کمی دقت اتاق فیلی رنگ با پرده های سفید بلند .. چطوری به اینجا آمده بود ؟ با یاد آوری اینکه کجا به خواب رفته بود بیشتر گیج شد . با باز شدن در سفید اتاق چشمانش به ان سو کشیده شد . الکس ؟ به چه حقی به خودش جرئت داده بود و اورار به خانه اش آورده بود ؟؟ تازه اگر این خانه خودش باشد !


  • سلام ..اوومم چیزه اول از همه اونجوری نگاه نکن .. توضیح میدم چی شد !

  • یعنی چی دقییقا؟ این الان معنی نمیده !منتظرم زود لطفا وگرنه رفتارم تغییر میکنه و به این آرومی نمیمونم ..

  • شلوغش نکن کاریت نکردم گوشه خیابون افتاده بودی درواقع من لطف کردم درحقت میتونی ازم تشکر کنی! آره این شیوه ی خوبیه تشکر کن !

  • گوشه خیابون میخوابیدم بهتر از این بود که تو اتاق تو پیدا شم با اون رانندگی مزخرفت

  • من اسمتو نمیدونم میشه اونو بگی اول تا بتونم راحت باشم باهات

  • من اینو نمیخوام!

  • ببین خودت خواستی پس برات اسم انتخاب میکنم ! اسمتو میذارم .. خودت نظری نمیدی؟


ملانی با عصبانیت از تخت بلند شداما به محض ایستادن دردی در پایش پیچید که ناله ای سر داد . سعی کرد فقط به سمت تخت برود و دوباره دراز بکشد . که دستی از پشت به دورش حلقه شد و اورا از زمین بلند کرد و روی تخت گذاشت .

  • با پزشک تماس گرفتم الان میرسه .. من واقعا بابت این اتفاق متاسفم


ملانی که از درد کلافه بود با بستن چشمانش عذرخواهی اورا قبول کرد.توانی برای حرف زدن نداشت .
با آمدن دکتر ارنست به اتاق، ملانی را روی تخت نشست و به معاینه او پرداخت . الکس منتظر پشت در نشسته بود. با دیدن دکتر به سمتش رفت و جویای احوال دختر روی تخت شد . با شنیدن حرفای دکتر که این فقط یه اسپاسم عضلانیه خیالش راحت شد ولی برای اطمینان بیشتر بهترست یک سی تی اسکن انجام شودوعلاوه بر حرکت کمتر پایش را نیز ببندد . بعد از رفتن دکتر ارنست به سمت ملانی رفت و گفت بهتره که به خانوادت خبر بدی که اینجایی
ملانی برای اینکه الکس فکر بد نکند که خانوادش به فکرش نیستند باشه ای گفت و به سمت گوشی اش رفت و تماسی برقرار کرد . اما کسی نبود که جوابی بدهد .به همین خاطر بیخیال شد . کیفش را که گوشه اتاق بود برداشت و به سمت راه پله رفت. با دیدن الکس گفت من دارم میرم مرسی بابت پزشک .


  • به هر حال کاری بود که بایدانجام میشد . اگه دوس داری بمون تا قهوه بخوریم

  • ممنون

  • صبر کنی بهتره که از راه پله رفت و آمد نکنی به هر حال فشار میاره

  • نه مشکلی نیست


با رد کردن اولین پله از شدت درد صورتش جمع شد . الکس به سرعت خودش را به اورساند

  • اجازه بده ببرمت پایین

  • خودم میتونم فقط کمی طول میکشه طبق روال عادی نمیتونم

  • فک کنم بهتره اجازه نگیرم ازت


و تو یک حرکت اورا بلند کرد و مقاومت ملانی را نادیده گرفت و به این فکر کرد که مثه یک بچه لجباز است ! از پله ها پایین آمد و ب سمت ماشینش رفت واورا روی صندلی گذاشت . و به گونه های گل افتاده اش نگاه کرد . چشم غره ای نثارالکس کرد و الکس پقی زد زیر خنده
و گفت: نه به لپ های سرخ شده از خجالتت نه به چشم غره های عصبانیت! نکنه تا حالا کسی و نداشتی اینجوری بغلت کنه؟


  • واقعا که رفتارت مایه خجالته


و علیرغم دردی که داشت اورا عقب زد و سعی کرد که راه برود گرچه قدم هایش آرام بود اما می ارزید ارزشش را داشت که دوری کند از این پسر گستاخ! بیش از حد حس نزدیکی میکرد . و الکس بهت زده از برخورد او به رفتنش نگاه کرد.. و با خود زمزمه کرد بی جنبه !با پولی که برایش مانده بود تاکسی کرایه کرد و مستقیم به سمت خانه رفت .مطمئن بود مدتی را باید دوراز مدرسه به سر ببرد.
امضای sama_a


..every day a small piece of you die
سه شنبه 03 اسفند 1395 - 16:20
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
8
عضویت
24 /11 /1395
پسند شده
1
پاسخ : 6 رمان طلسم چشم هایش / پارت 6
برای رفتن به سرکار کمی زود بود . پس برای قهوه نوشیدن وقت داشت . جرعه ای تلخی قهوه را مزه کرد . از صفحه اول روزنامه به صفحه بعد رفت . نکاهی به اخبار اقتصادی و سیاسی لذت بخش ترین تفریح او بود. اما از حواشی اقتصادی و سیاسی مهمتر کارش بود . عشقی که خرج سالی کرده بود را نثار کارش کرد . در واقع آن چنان خودش را غرق در کار کرده بود تا سالی را از یاد ببرد . اما خوب میدانست هیچ چیز جای سالی را پر نمیکند و نمیکند..
این روز ها که شباهت ملانی بیشتر و بیشتر می شد یاد سالی در خاطرش پررنگ تر میشد و چقد عذاب میکشید از این شباهت زیاد ..
ملانی را دوست داشت اما نمیتوانست با او هم صحبت شود احساس میکرد سالی است .. برایش گران تمام میشد اگر مهربانی میکرد نباید از غرورش برای سالی کم میکرد . اما ملانی چه تقصیری دارد ..؟جرعه ای از قهوه ی سردش را نوشید .. روزنامه را تا کرد فنجان نصفه را روی میز گذاشتو رو به مری لبخند زد . به لبخند شباهت نداشت .. کاملا مصنوعی لبخند میزد .. سالی با او چه کرده بود ؟ از او چه ساخته بود؟ با برداشتن کیفش از صندلی به سمت در رفت . اما در حین رفتن صدایی شنید ملانی بود . نمیخواست با او روبرو شود . پس از در خارج شد اما در را نبست و از لای در نگاهی به دخترکش کرد . لنگان لنگان از پله پایین می آمد و از صورتش معلوم بود که درد میکشد ناخودآکاه در را باز کرد وبه سمتش رفت


  • چی شده؟

  • .. سلام ! صبح بخیر

  • پرسیدم چی شده؟ چرا اینجوری شدی ؟


یعنی نگرانش بود ؟ این لحن عصبی را پای نگرانی اش بذارد؟

  • من .. فقط کمی تصادف کردم

  • کمی دقیقا یعنی چه معنی میده؟

  • خب یعنی آسیب جدی ندیدم خوبم نگران نباش

  • نگران؟ من نگرانت نیستم اما بستگی داره تو به چی بگی آسیب ! داری میلنگی

  • شما از چی ناراحتین ؟ سال تا سال منو نمیبینید حالا نگران شدین؟ براتون مهم شدم ؟

  • با من درست صحبت کن

  • من رفتار بدی نکردم فقط حقیقت رو براتون روشن کردم که یادتون بیاد منم هستم تو این خونه حتی یک بارم سراغمو نمیکیرین

  • تو از کجا میدونی ؟

  • اگه تو روی خودم نگین کجاس چیکار میکنه از بقیه بپرسین فک میکنین من میفهمم مهمم ؟ نه حقیقت اینه من مهم نیستم فقط مجبورین که احساس مسئولیت کنین یه جورایی آویزونتونم متاسفم اگه دست خودم بود هرگز نمی اومدم که مزاحمتون باشم که به خاطر من حتی اون چند سالم باهم زندگی کنید به خاطر من جدا نشدید دیگه مگه نه؟ حالا اومدین ببینید چمه اونم با این لحن ؟ انصافتون کجاست؟

  • وجود اون زن زندگیمو به گند کشید..

  • شماخودتون همه چی رو به گند کشیدین کاری به اون زن ندارم


سوزش سیلی را بر صورتش احساس کرد .جوشش اشک را در چشمانش احساس کرد . گستاخی کرده بود؟ کمی دلش پر بود فقط همین !
با دیدن اشک در چشمان روشن دخترکش عصبیی تر شد اما نه از دست دخترش بلکه از دست خودش که دست به چنین کاری زده بود ..
به رفتن دخترش خیره شد پای راستش بود که دردمیکرد ! چهطور نفهمیده بود که تصادف کرده؟ چرا به پدرش نگفته ؟ .. به این فکر کرد که زبان دخترکش زیادی تند است .. درست مثل ...عاشق این بود که باد خنک به صورتش بخورد . کمی بیشتر پایش را روی پدال گاز گذاشت و لذتش را بیشتر کرد . موزیک مورد علاقه اش پخش شد .. این همان آهنگ بود که کار دستش داده بود و دخترک لجباز بی جنبه را روی دستش گذاشته بود .. راستی چند روزی بود که در کالج اورا ندیده بود .. حدسش را میزد او به استراحت نیاز داشت . اگر کمی جنبه داشت و آنقدر گستاخ نبود شاید به او سر میزد تا جویای احوالش شود . به نظرش بهتر بود اینجور آدم ها را رها کرد تا خودشان به سمتت بیایند !بیخیال فکر کردن به او شد و حواسش را به جاده داد.. به بی توجهی عادت داشت .. بار اول نبود که تجربه اش میکرد .. به بانداژ زمخت بسته شده دور پایش نگاه کرد هیچ سنخیتی با او نداشت ظرافتش را زیر سوال میبرد . اما چاره ای نداشت .. راه رفتنش به لطف ماساژ در آب ولرم بهتر شده بود! اما همچنان کمی درد داشت غصه اش هم تمامی نداشت .نگاهش به لاک های روی میز افتاد و روی یکی از آنها ثابت ماند . کمی تنوع بد نبود ! با باز کردن در لاک بوی تند استون به بینی اش خورد. با کشیدن قلم لاک بر روی ناخن های کشیده اش ذوقی در دلش ولوله میکرد. زیبا بود !دلخوشی هایش در همین مورد علاقه های دخترانه اش خلاصه میشد. بی حرکت نشست تا پوشش رنگی روی ناخن هاش خشک شود . نکاهش به سمت گوشی اش کشیده شد. همان روز تصادف صفحه اش شکسته بود. کار یک روز بود تا درست شود. دلش سوخت همه چیز داشت و هیچ چیز نداشت. شانه را از روی میز روبرویش برداشت و به موهای مواجش کشید . درد باز شدن گره ها آخش را در آورده بود. به آرامی به سمت تختش رفت . شاید باید کمی میخوابید. خنکای پتو که پوست گرمش خورد مورمورش شد . به حالت جنینی در خود جمع شد تاکمی گرمش شود. چشمانش میسوخت . خواب به سراغش امده بود و چشم روشن زیبا به استقبالش رفت .هیج چیز در نبودش عوض نشده بود. انتظاری هم نداشت جمع روز های نبودنش آن قدری هم نبود .. تا شروع کلاس 15 دقیقه ای وقت داشت دلش پاتوق مخصوصش را میخواست . با لیوان شیر قهوه اش به سمت آنجا رفت با عبور از راهروی اول سنگینی نگاه دختران راحس کرد و فکر کرد که شاید بد به نظر میرسد که اینجور نگاهش میکنند اما نمیدانست که دختران غبطه میخوردند به جذابیتش!
منتظر بود که سالن کمی خلوت بشود تا به مخفیگاهش برود وقت زیادی نداشت اما به نظر میرسید حالا حالا ها قصد خلوت شدن ندارد!گوشه ای ایستاد و نصف شیرقهوه اش را نوشید نگاهش را برنداشت از مامنش تا حس بودن در آن را حس کند . با صدای آلارم تلفنش به سمت کلاس مورد نظر رفت. با ضربه ای که به او خورد به دیوار کناری اش برخورد کرد و داغ شدن تنش را حس کرد .. جیغ خفه ای کشید. نگاه ها به سمتش کشید جمعیت ده نفره ای به دور دخترک کشیده شدند و کنجکاو نگاه میکردن که چه اتفاقی افتاده است ؟
دونالد بود دستهایش را به علامت تسلیم بالا گرفت و گفت من بی تقصیرم ! اینا هلم دادند! ملانی دلخور به او گفت یکم بیشتر دقت کن داشتم میسوختم !
با دیدن الکس که از بین جمعیت می آمد به سمت آنها گفت من متاسفم ! این گندو من زدم بعد با دیدن چهره ی آشنای دخترک روز حادثه چشمانش گرد شد!


  • باشه بیخیال

  • خوبه و مرسی


ملانی جمعیت را با ذهن پراز سوالهای متفاوتش ترک کرد حالا باید با لباس کثیفش چکار میکرد؟ چرا الکس حالش را نپرسیده بود؟ملانی مقصر تصادف بود؟ الکس کم دقتی کرده بود؟ به هر حال باید حالش را میپرسید ! دلش کمی بیخیالی میخواست .. این حق او بود همه اورا کم حساب میکردند ، بیخیال بودند ،کم لطفی میکردند ، دوستش نداشتند و این نشان میداد که ملانی نامی مهم نیست برای هیچ کسی و این مبحث جدیدی نبود عادت داشت .. شانه ای بالا انداخت و دهانش جمله ی برید به جهنم را ادا کرد. به سمت سرویس بهداشتی رفت تا لباسش را بشورد و با دستگاه خشک کن خشکش کند.با ضربه ی دونالد به پشت شانه اش به خودش آمد

  • پسر عجب دختری بود !! تاحالا ندیده بودمش ! تو میشناسیش؟

  • دیوونه شدی ؟ معلومه که نه ! اونجوریم که تو جو میدی نبود!

  • تو دیوونه ای ! به چشماش نگاه کردی ؟

  • چشماش ؟ چشمه دیگه ! چجوری باید باشه ؟؟

  • اااه لعنتی حالا همیشه از همه هیز تریا وسه من الان ادعای بیخیالی میکنی؟؟

  • موضوع باحال تر برای بحث نداری؟؟؟

  • وقتی مخشو زدم میفهمی

  • ارزونی خودت ! من با بچه ها نمیپرم

  • بچه نمیزد ! نمیتونی مخشو بزنی الکی بهونه میاری !

  • تو خودت میدونی بخوام کار سه سوته !

  • نه اخه تو نمیدونی این از اوناش نبود که کار سه سوت باشه!!!


دونالد بیراه هم نمیگفت ! تقریبا بهش ثابت شده بود . اما حال و حوصله ی مخ زدن نداشت .. این دختر آنقدر ها هم که دونالد میگفت خاص نبود!

  • حوصله بحث ندارم ! مال خودت نخواستمش

  • همینو میخواستم که یه وقت دست روش نذاری اگرم میذاری اول من ! باشه ؟

  • چی میگی بابا ؟ کشتی خودتو میخوای آمارشو برات بگیرم ؟

  • نه خودم یه کاریش میکنم این دختر باعث میشه نینا حسرت بخوره چرا رفت با دنی

  • فقط واسه همین میخوایش ؟

  • دخترا واسه همینن دیگه !اکثرشون البته ! هستن که حرص همو درارن !

  • توام که اصلا خوشت نمیاداز دخترا ! هیچ نیازی هم بهشون نداری!


شانه ای بالا انداختو خندید و باهم وارد کلاس شدند .
امضای sama_a


..every day a small piece of you die
سه شنبه 03 اسفند 1395 - 16:21
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
8
عضویت
24 /11 /1395
پسند شده
1
پاسخ : 7 رمان عاشقانه طلسم چشم هایش/ پارت 7
با گذشت 15 مین به سمت کلاس می رفت. نباید بیشتر از این جا میماند . تقه ای به در زد . با باز کردن در کلاس همه نگاه ها محو دخترک مو مشکی شد .

  • بفرمایید

  • استاد متاسفم

  • 15 دقیقه کجا بودید؟

  • روی لباسم شیر قهوه ریخته بود رفتم تمیزش کردم


نگاه استاد به سمت صدای پوزخند ها کشییده شد و اخمی کرد . به سمت دخترک برکشت و گفت بفرمایید بشیینید .

  • ممنون


سعی کرد به نگاه های دوخته شده توجهی نشان ندهد . اما یک نگاه بیش از اندازه سنگین بود سرش را بالا گرفت و نگاه دونالد را دید روز اول اورا دیده بود درحال صحبت با یکی از استاد ها بود و آن روز نامش را زمانی که استاد اورا صدا زد به یاد داشت. کنار دونالد الکس نشسته بود . و هیچ توجهی به او نداشت و با خودکارش بازی میکرد . به سمت صندلی خالی پناه برد.چرا این پسر اینقدرمغرور بود جوری با ملانی رفتار میکرد که انگار یک تکه آشغال است ! بی شک همین احساس به او دست میداد. درگوشه ای از کلاس الکس به این فکر میکرد که چرا او اول به دونالد نگاه کرد ! سعی کرد نگاهش را به خودکار در دستش معطوف کند! به این فکر میکرد که اصلا هم مهم نیست! با خواندن اسامی لیست الکس شش دانگ حواسش را وقف کرده بود ! ملانیا مک کارلی! ملانیا ملانیا عمرا اگر از خاطرش پاک میشد!
به ملانیا که از پله های پایین می آمد نگاه کرد . این دختر وقاری داشت . جالب اینجا بود که به کسی نزدیک نشده بود! ندیده بود با دختری هم صحبت شود به گوشش هم نرسیده بود! نا خود آگاه به سمتش قدم برداشت . کسی درونش فریاد میزد واسه چی راه افتادی ماشینت اونوره! اما جاذبه ای اورا به سمتش سوق میداد. به خودش که آمد راه اورا سد کرده بود ملانی بیحواس به راهش ادامه میداد . با دیدن جفت شدن کفش های اسپرت روبرویش سرش را بالا آورد و در چشمان عسلی پسرک مغرور روبرویش ذوب کرد


  • میخواستم بپرسم بهتری؟

  • ممنون

  • ممنون که جواب نیست

  • لازم نبود جواب بدم این واژه رو گفتم حالام از سررام برو کنار

  • منم نگفتم لازم و نالازم بهم بگی فقط جواب خواستم


ملانی لحظه ای از خشم جمع شده در چهره اش ترسید به نظرش زیادی قاطع بود این پسر
بی مقدمه پرسید


  • از دونالد خوشت میاد ؟؟؟؟

  • چی ؟

  • همون پسره که فک کردی رو لباست شیر ریخته ازش خوشت میاد؟؟

  • چی میگی ؟ برای چی باید بیاد ؟؟؟

  • اون خوشش میاد ازت اگه توام ..

  • با خودتون چی فک کردین ؟

  • من اصلا راجبت فک نکردم اون احمق ..

  • بسه

  • میرسونمت

  • ولم کن


دستش را کشید و به سمت ماشین برد و مقاومت های دخترک را نادیده گرفت. خوشحال بود که کسی دورو برشان نیست اما نمیدانست نگاه رنجیده ی لیزا آنهارا بدرقه میکند.

  • چرا اینجوری میکنی ؟ مگه میخوام چیکار کنم؟ فقط میخوام برسونمت ! بده میخوام راحت باشی؟

  • نمیخوام مکه زوره؟؟

  • فک کردی چی ؟ عاشق چشم ابروتم ؟ فقط به خاطر اون روز !

  • من نمیخوام

  • من میخوام


و اورا روی صندلی جلو نشاند . در حال دور زدن دخترک را دید که به حالت لجبازی دست هایش را در هم قفل کرده و کلافه به سمتی نگاه میکرد . موهایش را لخت کرده بود؟ حالت دار که قشنگتر بود! پشت فرمان نشست و راه افتاد .

  • کدوم سمت باید برم؟

  • تقاطع 101


با مشخص شدن مسیر پایش را روی پدال گاز فشرد . به جز چند بار آدرس گرفتن از ملانی ، در راه هیچ حرفی زده نشد .
امضای sama_a


..every day a small piece of you die
سه شنبه 03 اسفند 1395 - 16:23
نقل قول این ارسال در پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.