زمان جاري : شنبه 08 آذر 1399 - 8:42 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های عاشقانه / آسیب پذیر نویسندهtoranj6979
ارسال پاسخ جديد
12»
آسیب پذیر نویسندهtoranj6979
تعداد بازدید: 86
toranj6979 آفلاين

ارسال‌ها : 16

عضويت:21 /5 /1399

آسیب پذیر نویسندهtoranj6979

به نام خدا

خلاصه: دختری به اسم مهشید که خیلی بلند پروازه و برای رسیدن به آرزوهاش به بدترین راه کشیده میشه...راهی که مهشید انتخاب کرده نه تنها عواقب خیلی بدی براش داره بلکه زندگی خواهر کوچکش، شمیم که خیلی روحیه حساس و شکننده ای داره رو هم تحت تاثیر قرار میده.
پارت اول(میلاد)

_میلاد خاک تو سرت... دختره آب شده رفته تو زمین!
گفتم چی میگی رضا؟
رضا سوییچ ماشین انداخت رو میز گفت رفتم در خونش... کسی جواب نداد، زنگ زدم صاحبخونه بهم گفت تسویه کرده رفته!
دستی تو موهام کشیدم گفتم کجا رفته آخه؟چرا خطش خاموشه؟
رضا پوزخندی بهم زد گفت میلاد کجایی داداش من؟اون پولی که تو ریختی به حسابش هر کی دیگه هم بود میکشید بالا یه آبم روش د برو که رفتی.
دندونامو بهم سابیدم گفتم رضا دهن منو باز نکن...داری درباره مهشید من حرف میزنی....مرد حسابی منو تو چند ساله مهشید میشناسیم چرا داری بهش تهمت میزنی؟
رضا گفت میلاد داری جدی حرف میزنی؟جدی جدی عاشقیا...حالا گیرم که مهشید بشناسیم ولی چند سال؟ته تهش بشه سه سال...مگه به این چیزاست؟ توی دوره زمونه ای هستیم پسره پدرشو میکشه که پولی بهش برسه! حالا گیرم مهشید بیگناه... کو کجاست که جواب بده؟
لبی تر کردم گفتم خب خب شاید...
رضا با شک گفت نمی خوای بگی که سرشو کردن زیر آب؟ آخه باهوش هنوز 48ساعتم نشده پول به حسابش واریز شده غیر از تو و من و اون مهشید کسی خبر نداشت... نکنه به دزدا وحی شده؟هه چه دزد سخاوتمندی هم بوده که با صاحبخونه هم تسویه کرده نه؟
کمی فکر کردم حق با رضا بود بدجور رکب خورده بودم لعنتی لعنتی
درمونده نشستم گفتم رضا؟فکر کنم جدی جدی خاک بر سر شدم!آخه چرا مهشید اینکارو کرد؟وقتی میدونست چقدر می خوامش! این پول برای آیندمون بود که دور ازچشم میعاد از شرکت برداشتم،چه رویاهایی برای هر دومون داشتم چه اسکولی بودم من...
رضا با ترحم نگاهی بهم کرد گفت چقدر بهت گفتم نکن این کارو...ولی اینم بدون تو انقدرا هم پپه نبودی دختره خیلی کاربلد بود.
یکدفعه یاد میعاد افتادم لب زدم میعاد اگه بفهمه آخ اگه بفهمه فاتحم خوندس!
رضا با به یاد اوردن میعاد عصبی شد گفت وقتی مثل سگ از خان داداشت میترسی بیجا میکنی غلط اضافه بکنی د اگه میعاد بفهمه کار منم ساختس.میلاد همه اینا بخاطر توئه...منه خر بگو بهت اعتماد کردم...میعاد بفهمه زندمون نمیذاره این خط این نشون!
با حرفی که رضا زد معدم تیر کشید
دستی رو صورتم کشیدم گفتم باید یه جوری اون پول جور کنم بذارم سر جاش تا گندش در نیومده.
رضا امد چیزی بگه که در باز شد امد داخل...
نفهمیدم چطور از پشت میز بلند شدم،مثل همیشه با قدم های محکمی که برمیداشت رفت سمت میز نشست روی صندلی.
قیافش که خیلی خونسرد بود بعید میدونم از چیزی خبردار شده باشه.
سرشو اورد بالا،با چشمای نافذش زل زد بهمون با شک گفت همه چی مرتبه؟
رضا گفت ب بله مرتبه.
ای خاک چرا رضا ایقدر ضایع سوتی داد؟
دوبار با شک منو و رضا انالیز کرد که زوم شد روم گفت میلاد چرا رنگت پریده؟
آب دهنمو قورت دادم گفتم پرسیدن نداره که داداش دردای همیشگی معدمه.
دوباره گفت مطمئن باشم؟
گفتم بله
نگاهی هم به رضا کرد
رضا گفت خیالتون تخت مشکلی نیست.
خداروشکر.باز سوتی نداد.
نگاهشو ازمون گرفت یکی از پرونده های رو میز باز کرد
در همین حین کمی خیالم راحت شد که از هیچی خبر نداره که دوباره صداشو شنیدم که گفت رضا خبرای جدید شنیدی؟
رضا همون طورکه دست به سینه ایستاده بود جواب داد نه میعاد خان.
در پرونده بست گذاشتش کنار دوباره نگاه سنگینش بهمون انداخت گفت من مطمئنم شما دوتا یه چیزتون هست.
حدس زدم بو برده باشه که ادامه داد چرا ماتتون برده؟ چرا مثل معلما ایستادین بالا سرم؟خشک شد پاهاتون.
لبامو کمی کش دادم با رضا نشستیم روی مبل نزدیک میز
یکی در زد، میعاد اجازه ورود داد. منشی دفتر با یک سینی چای وارد شد اول به میعاد بعد من و در آخر به رضا تعارف کرد رفت.کمی گذشت که
میعاد رو به رضا گفت اها داشتم میگفتم رضا خبر رسیده بهم که یکی از شرکت های معتبر پر آوازه یه اتفاق خیلی بدی براش افتاده این اتفاق انقدر بده که میتونه ضرر زیادی به سود و اعتبار این شرکت بزنه.
رضا که سعی داشت خودشو علاقه مند به موضوع نشون بده گفت واقعا؟چرا مگه چی شده؟
با خوشحالی ساختگی گفتم کدوم شرکت؟شرکت رقیب؟؟
میعاد بدون توجه به سوالم به رضا گفت بله واقعا...اتفاقی که براشون افتاده واقعا تاسف باره...
با بیخیالی قندی گذاشتم توی دهنم یه قلوپ از چایی رو خوردم که میعاد مثل آدم آهنی که کوکش کرده باشن با سرعت گفت یکی از شرکای شرکت با حسابدار معتمد شرکت همدست شدن که قایمکی بدون سروصدا مقدار پول قابل توجه ای بکشن بالا...
با حرفش چایی که خورده بودم معدم پسش زد و اوردمش بالا.
میعاد بدون هیچ عکس العملی ادامه داد و گفت البته رضا تو که بهتر میدونی که اینجور پولا لقمه خیلی بزرگیه که ممکنه تو گلو گیر کنه.
توجهشو به من داد پوزخند پررنگی زد گفت مگه نه داداشی؟
رضا از ترس مات مونده بود صدایی ازش بلند نمیشد
میعاد ابروهاشو بالا انداخت گفت آ...یادم امد چی پرسیدی کدوم شرکت،ممکنه تو فراموشش کرده باشی ولی من تو خواب و بیداری هم به یادشم...می خوای اسمشو بهت بگم شاید به گوشت آشنا باشه...هوم؟
اون میدونه اون همه چیو میدونه....!

سه شنبه 21 مرداد 1399 - 16:48
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
toranj6979 آفلاين

ارسال‌ها : 16

عضويت:21 /5 /1399

پاسخ 1 : آسیب پذیر
پارت دوم(مهشید)

_الو؟
با حرص بیشتری گفت الو؟
نمیدونم چم شده بود نمی تونستم حرف بزنم..
خواستم قطع کنم که صدای آهستش تو گوشم پیچید
_مهشید؟ مهشید تویی تور جون شمیم یه چیزی بگو..
شمیم برام عزیز بود بخاطرش بغضم قورت دادم گفتم ش...میم
با ذوق گفت جون شمیم... شمیم فدات بشه... قربونت صدات بشمـ...
ب بله؟ نه حاج بابا دوستمه باهام قهر بودیم الان زنگ زده آشتی.... حاج بابا طور خدا..
صدای جیغ شمیم شنیدم که گفت اِاِ گوشیم گوشیم!!!!
بعد یک بوق ممتمد
گوشی رو پرت کردم اون طرف
مرتیکه خشک مقدس زورش به شمیم میرسه... هه
دیگه چیزی نمونده بذار یکم جام محکمتر بشه دست شمیم می گیرم میارمش پیش خودم از دست اون حاج بابا و حاج خانم غرغرو نجاتش میدم...فقط باید صبر کنم.
_مهشید کجایی بیا کارت دارم.
پوفی کشیدم
اه انقدر بدم میاد بی سروصدا کلید میندازه میاد توخونم
حیف که کارم گیره.....  از اتاق زدم بیرون گفتم باز چی شده لاله؟
لاله نگاهی به سر و وضع شلختم کرد گفت سلام مرسی منم خوبم.
گفتم گیرم سلام چیکار داری؟
لاله لبخند فریبنده ای زد گفت برات دو تا خبر یک خبر خوب...یک خبر بد..اول کدومو بگم؟
با بیخیالی گفتم خبر خوبه رو ترجیح میدم.
لاله با خوشحالی گفتok رییس با اخرین ماموریت که
براش انجام دادی خیلی ازت راضی و خوشحاله و می خواد
برات یه جشن خفن بگیره و بهت ترفیع بده...
با تعجب گفتم وای لاله راست میگی؟ مرگ من؟
لاله خندید گفت به مرگ تو..
با سرخوشی جیغی کشیدمyessssهمینه
....ایول به خودم...شمیم دیگه باید کم کم لباساتو برای سفر اماده کنی...دیگه تموم شده اون همه خفت و خاری که تو باند کشیدم...wowباورم نمیشه....
باید برم یه بلیت بگیرم برم ایران...برم شمیم بیارم!
خواستم برم آماده بشم که لاله دستم کشید گفت هی دیوونه کجا خبر بده نگفتم بهت که...
انقدر ذوق زده شدم که خبر بده رو یادم رفت!
گفتم خب بگو خبر بد چیه؟
لاله گفت خب راستش..
با ترس زل زدم به لبای لاله...
لاله خندش رفت جدی شد گفت باید بگم که
شبی که جشن تموم میشه بلیت داری...
باید بری ترکیه...برای ماموریت جدید.
قاتی کردم،بد هم قاتی کردم همه ذوقی که داشتم با یه جمله کور شد!
داد زدم بروبابا برم ترکیه گور خودمو بکنم؟سه سال دبی بودم بس نبود؟خستم کردین فقط بهم وعده های الکی میدین پس کو اون ثروتی و قدرتی که قرار بود نصیبم بشه؟ها؟
لاله پوزخندی زد با تمسخر گفت ببند دهنتو مهشید...کسی که مجبورت نکرد بیای تو این کار...قانون این کار هم اینه اگه نمی خوای برو شرتم کم.
مثل خودش پوزخندی زدم گفتم هه که برم هان؟بعد اون همه کاری که واستون کردم بزارم برم؟
لاله اخمی کرد گفت پولتو گرفتی...ماشین گرون قیمت افتاد زیر پات...همه رخت و لباسات فقط مارک های معروف با آدمایی میگردی که یه سرو گردن ازت بالا ترن.. می خوای بازم بگم؟
گفتم نخیر لازم نکرده بگی...حرف من اینه که تا یه نه براتون میارم یا در خروجی نشونم میدین یا پول هایی که خرجم کردین رو برام لیست می کنین!کارایی که براتون کردم هیچ ارزشی براتون نداره که تا مخالفت می کنم می خواین مثل دستمال بندازینم دور؟
لاله که معلوم بود از حرفایی که زدم کلافه شده بود شمرده شمرده گفت نه..تو..هیچ..حق..اعتراض..یا..مخالفت..نداری..این..قانون..اینکاره فهمیدی یا دوباره تکرار کنم؟
با حرص گفتم اِ اینجوریاست؟؟ببین من از اون دخترای بدبخت بیچاره نیستم بزنید تو سرم صدام بلند نشده...اگه بخواین دم به دقیقه اینجوزی ازم کار بکشید نذارین یه نفس راحت بکشم میرم همتون لو میدم!
لاله قهقه ای زد گفت وااای مهشید چقدر تو بانمکی...
کلی خندید گفت ببین خوشگله اگه واقعا همچین چیزی تو مغز پوکت میگذره درنگ نکن بلافاصله برو انجامش بده...اما اینم بدون وقتی تو داری میری پیش پلیس یکی دیگه هم مامور میشه گلوی خواهرِ مهشید خوشگله رو...
دستش گذاشت زیر گلوش گفت پخ پخ
از تصورش لرزی به جونم افتاد گفتم خفه شو خفه شو خفه شو..جیغ زدم خفه شوووو...
لاله با خونسردی گفت اووو مهشید آروم باش هنوز که چیزی نشده که اینجور اشک میریزی...
اشک؟دستی به صورتم کشید خیس خیس بود پس چرا هیچی نفهمیدم؟
لاله با مهربونی ساختگیه نزدیکم شد گفت آخی عزیزم حتما خیلی برات عزیزه که اینجوری روش حساسی مگه نه؟
جوابی بهش ندادم که گفت پس بخاطر خواهرتم شده دختر خوبی باش برو ترکیه به ماموریت که بهت داده شده برس...این عاقلانه نیست تا بری پیش پلیس؟
چشمامو با ناامیدی بستم که لاله دستی به شونم زد گفت آفرین دختر خوب.
وقتی مطمئن شدم رفته خودمو انداختم روی زمین زار زدم...این اون چیزی نبود که بهم قولش داده بودن
با حرفایی که لاله بهم زد به معنای واقعی ترسیده بودم خیلی ترسیده بودمم.
چهارشنبه 22 مرداد 1399 - 16:55
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
toranj6979 آفلاين

ارسال‌ها : 16

عضويت:21 /5 /1399

پاسخ 2 : آسیب پذیر
پارت سوم(میلاد)

میعاد همون طور منتظر جوابم بود.
گفتم داداش من... من
روش ازم برگردوند.
نگاش افتاد به رضا گفت رضا؟
رضا گفت میعاد خان بخدا مجبور شدم.
میعاد با خونسردی عجیبی گفت کی مجبورت کرد؟
رضا با خجالت سرشو انداخت پایین.
میعاد به آرومی گفت باشه نگو..حداقل
بگو چطور مجبورت کرد؟
رضا بازم جواب نداد.
میعاد با حرص گفت
تهدیدت کرد؟چاقو گرفته زیر گلوت؟
رضا همون طور که سرش پایین بود
گفت نه.
میعاد که سعی می کرد آروم باشه گفت پس چی؟
رضا سرش اورد بالا گفت بخاطر..بخاطر...
نگاهی به من انداخت ادامه داد یک حماقت بچگانه.
میعاد تک خنده کرد گفت اوه حسابدار ما رو باشه
مرد حسابی5میلیارد پول من دود شده رفته..
این جوابیه داری به من میدی؟
رضا بیشتر خجالت زده شد
سرش بیشتر انداخت پایین...
همه چی تقصیر من بیشعوره
نباید همه کاسه کوزه ها سره رضا بشکنه
گفتم داداش بذار من توضیـ...
میعاد داد زد دهنت ببند میلاد...
گفتم آخه داداش
گفت هیششش نشنوم صداتو...
رضا نمی خوای توضیح بدی جریان چیه؟
رضا لبی تر کرد گفت چرا میعاد خان همه چی میگم
میعاد صندلیش کمی عقب کشید
دست به سینه شد گفت منتظرم...مو به موشو برام تعریف کن. حواست باشه چیزی از قلم نندازی...
رضا همه چی رو بدون هیچ کم و کاستی برای میعاد تعریف کرد...
از آشنایی منو مهشید..
از ابراز علاقه مهشید به من...
از عاشق شدن من....
از نقشه هایی که برای زندگیمون کشیده بودیم......
از اعتماد عجیبی که من به مهشید داشتم.......
از بی وفایی مهشید........
از گم شدنش.........
همه چی گفت و میعاد در تمام صحبت های رضا با اخم نگام می کرد و هر چی رضا بیشتر می گفت اخمش بیشتر میشد...
وقتی صحبت های رضا تموم شد میعاد رفت تو فکر چیزی نمی گفت و این کارش باعث شد سکوت سنگینی حاکم بشه.
میعاد سکوت شکست گفت می خوای بگی یه دختر بچه با همچین سناریوی آبکی تونسته 5میلیارد از شرکتُ...من باش شرکت سپردم دست کی..رضا؟
رضا با شرم جواب داد بله؟
میعاد گفت میری برای تسویه.
رضا گیج گفت چ چی؟ی یعنی چی میعاد خان؟
میعاد کمی صداشو بالا برد گفت یعنی اخراااااااجی.
رضا با دلخوری گفت ولی میعاد خان این بی انصافیه!
من کاری کردم که برادرتون ازم خواست.
میعاد با همون جذبش گفت شرکت مال کیه؟مال من و برادرم..
پس وقتی برادرم یا حتی من ازت چیزی خواستم
تو موظف بودی که به هر دوی با اطلاع بدی ولی
متاسفانه حتی عرضه این کارو نداشتی و این کارت
همه خدمات باارزشی تو این سال ها برای شرکت انجام دادی زیر سوال میبره.
رضا با اشک تو چشماش جمع شده بود ملتمس گفت
میعاد خان من نمک پرورده شمام..از شما کم به ما نرسیده..ولی در جریان مادرم که هستین مریضه..من الانم به سختی می تونم اون دارو های گرون قیمتشو براش بخرم..
این کار با من نکنید...بخدا جبران می کنم
میعاد نفس عمیقی کشید گفت باشه فهمیدم...تو برو برای تسویه حساب زنگ میزنم که وجه قابل قبولی بهت بدن.
رضا خشمگین بلند شد گفت دستتون درد نکنه میعاد خان منو این جوری شناختین؟باشه همون کاری می کنم که شما میخواین... من میرم...اون صدقتون رو هم به یک مستحق نگه دارین...
پنجشنبه 23 مرداد 1399 - 19:04
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
toranj6979 آفلاين

ارسال‌ها : 16

عضويت:21 /5 /1399

پاسخ 3 : آسیب پذیر
پارت چهارم(شمیم)

داشتم دست و صورتمو دم حوض میشستم که سایه حاج بابا افتاد روم.
سریع بلند شدم دستی به صورتم کشیدم گفتم سلام حاج بابا.
با اخم نگاهی به سر و وضعم کرد با غیض گفت علیک سلام... ظهرتون بخیر... یهو صبر می کردی واسه شام بیدار میشدی.
با خجالت سرمو انداختم پایین گفتم ببخشید.
پوزخندی زد گفت باریکلا باریکلا اینم شد جواب؟
مادرجون سر رسید گفت باز چیشده آقا؟ شمیم چیکار کردی باز؟
حاج بابا طلبکار گفت تحویل بگیر فاطمه... خانم گرفته تا لنگ ظهر خوابیده...
مادرجون با تعجب گفت ای بابا حالا مگه چیشده... حتما دیشب بدخواب شده نتونسته بخوابه...
حاج بابا گفت حالا تو یه جور ماست مالیش کن... منکه میدونم این آتیش از گور کی بلند میشه... ما که تنبلی و تا لنگ ظهر خوابیدن و از این چیزا تو عمارت نداشتم که..
مادرجون گفت آقا اینقد حرص های الکی نخور آخر سکته می کنیا...
حاج بابا گفت شما منو به کشتن ندید من هیچیم نمیشه.
مادرجون گفت لاالله اله الله این حرفا چیه..؟
حاج بابا بدون توجه به مادرجون از خونه زد بیرون
و در محکم کوبید...
با کوبیده شدن در بغض سنگینی تو گلوم جمع شد..
مادرجون شونه م رو نوازش کرد گفت بیا بریم تو دخترم... بیا یه صبحونه ای بهت بدم که حظ کنی.
آروم جوری که متوجه بغضم نشه گفتم ممنون من..
من میل ندارم.
اما مادرجون تیز تر از این حرفا بود با تشر گفت
اووووووو دختر تو چقدر نازک نارنجی ای!
بغضم بیشتر شد گفتم آخه... آخه حاج بابا..
با بیخیالی گفت حاج بابا چی؟ میشناسیش که
یکم گوشت تلخه.. تا چهار تا حرف بار آدم نکن شبش
روز نمیشه...
بعد با خنده گفت قربونت برم چیز بدی هم که نگفت تو همچین بغض کردی...
بغض ترکید... همون طور که اشکام میریخت گفتم
آخه... مادرجون حاج بابا... خیلی دوسم.. داشت
هیچوقت اینجوری... اینجوری نمیکرد... از وقتی..
مهشید فرار کرده از این رو.... به اون رو شده...
مادرجون آهسته زد تو گوشش همون طور که اطراف نگاه می کرد که کسی حرفامو نشنیده باشه گفت خدا منو مرگ بده... مگه نمیدونی اگه حاج بابا بفهمه اسمشو تو عمارت اوردی قیامت میکنه؟نچ نچ پاک کن اشکاتو... داره مثل دختربچه های سه ساله فین فین میکنه!
بیخیال اشکامو پاک کردم گفتم مادرجون من میدونم حاج بابا چقدر دوستون داره...
مادرجون تا شنید مثل دخترای16ساله لپاش گل انداخت که گفتم و هر چی شما بگید نه نمیاره..
مادرجون با ناراحتی منتظر نگام کرد.
با احتیاط اهسته گفتم اجازه بدین مهشید برگرده من بهتون قول میدم بیاد دستای حاج بابا ببوسه و معذرت بخواد.
مادرجون آهی کشید اهسته گفت منکه از خدامه دوباره اون پنجه افتابم برگرده ولی نمیشه. کیه که ندونه آبرو برای حاج بابا چقدر مهمه؟.... مهشید با آبروش بازی کرده تو هم به حاج بابا حق بده که تا قیام قیامت ازش دلخور و ناراحته باشه چشم دیدنش نداشته باشه..تو هم اگه میبینی باهات بدخلقی میکنه ناراحت نشو.. بدون میترسه تو رو مثل مهشید از دست بده.
گفتم باشه من حق میدم ولی مهشید که سنی نداره.. از بی عقلی این کارو کرده.. به قول معروف جوونی کرده... شما پا پیش بذار به حاج بابا بگو بقیش بسپار دست من... هیچ کاری نشد نداره که..داره؟
مادرجون ترش کرد گفت بیا برو تو یه چیزی بخور.. از گشنگی داره هذیون میگی..
گفتم آخه مادرجون...
با اخم گفت حرف نباشه بدو ببینم...
با ناامیدی حوض دور زدم رفتم داخل که سکینه خانم از آشپزخونه امد گفت شمیم جون خوبی مادر؟
لبخند کمرنگی زدم گفتم سلام ممنون.
سکینه با کنجکاوی گفت چرا لپات قرمز شده باز گریه کردی؟
جوابی ندادم که بیخیالم شد گفت برو مادر برو میز چیدم یه چیزی بخور جون بگیری.
تشکری کردم رفتم سمت میز صندلی کشیدم نشستم... امدم فلاسک برداشتم تا برای خودم چای بریزم نگام افتاد به پنیر خامه ای... مهشید عاشق پنیر خامه ای بود...لعنت به هر چی خاطره و بغضی که یکدفعه سروکلشون پیدا میشه... با ناراحتی فلاسک گذاشتم سر جاش.
شنبه 25 مرداد 1399 - 17:17
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
toranj6979 آفلاين

ارسال‌ها : 16

عضويت:21 /5 /1399

پاسخ 4 : آسیب پذیر نویسندهtoranj6979
پارت پنجم(مهشید)

از فرودگاه صبیحا گوکچن استانبول ده دقیقه ای هست امدم بیرون.
چمدون به دست راننده تاکسی میسپرم تا اونو داخل صندوق بذاره.
در عقب باز می کنم میشینم همین که در بستم صدای گوشیم بلند شد.
گوشیم از کیفم درش میارم که دیدم کسی نیست جز لاله...
اون دایره سبز رنگ کشیدم گفتم بذار عرقم خشک بشه بعد زنگ بزن.
طلبکار گفت تو چرا یاد نمیگیری مثل بچه آدم به بزرگترت سلام بدی هان؟
پوزخندی زدم گفتم سلام مامان بزرگ... خوبه اینجوری؟
راننده داشت در صندوق میبست که لاله گفت حوصله مسخره بازی هاتو ندارم.. آدرس خونه برات میفرستم..
راننده تاکسی در باز کرد نشست تو ماشین.
گفتم فقط آدرس؟ کلیدا رو از کی بگیرم؟
که یک دسته کلید امد جلو روم! هول شده از جام پریدم که راننده تاکسی به فارسی گفت مگه کلیدا رو نمی خواستی؟بگیرشون دیگه!
همون طور که با دست راستم گوشی رو گوشم گرفته بودم هنگ شده با دست چپم کلیدارو از دستش کشیدم که لاله گفت اینم از کلید... مهشید
میدونم انقدرا خنگ نیستی و فهمیدی تا چقدر تحت نظری... پس عاقل باش و سعی کن اشتباهی ازت سر نزنه وگرنه همونجا آدمامون دخلت میارن.
راننده تاکسیه روشو برگردوند منتظر تموم شدن صحبتم با لاله بود.
با ترس گفتم لاله هدفت از ترسوندن من چیه؟اونم منی که همه ماموریتام موفقیت آمیز بوده.... یه جوری باهام حرف میزنی انگار چیزی ازم دیدی که اینقدر بهم مشکوکی، منو زیر ذره بین گذاشتی!
لاله گفت اولا صد بار بهت گفتم اینقدر منم منم نکن دوما ما هیچ وقت به هیچ کس اعتماد نمی کنیم و این رمز پیروزیمونه سوما هر چقدر ماموریت اهمیت داشته باشه اون ماموری که برای انجامش مؤظفه بیشتر زیره ذره بینه. شیرفهم شد؟ حالا هم میری خونه استراحت میکنی تا فردا صبح.. خودم بهت زنگ میزنم تا بگم باید چیکارا بکنی.
گوشی قطع کرد.
رفتم قسمت پیام ها که رانندهه ماشین روشن کرد گفتم آدرس خونه....
گفت میدونم خودم.
پس هم کلیدا دستشه هم آدرس میدونه...لاله فقط می خواست بهم بفهمونه حواسش بهم هست...
چرا من تا حالا این روی لاله رو ندیده بودم؟ خوب گربه رو دم حجله که چه عرض کنم دم فرودگاه کشت!
دوشنبه 27 مرداد 1399 - 02:52
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
toranj6979 آفلاين

ارسال‌ها : 16

عضويت:21 /5 /1399

پاسخ 5 : آسیب پذیر
پارت ششم(میلاد)

باید با میعاد حرف میزدم..
باید بهش میگفتم هر طور شده رضا برگردونه..
همه چیز تقصیر منه... من مجبورش کردم.. گناه رضا این وسط چیه...
همین طور داشتم با خودم حرف میزدم که رسیدم دم در اتاق میعاد.... امدم در بزنم که دیدم در بازه.
همینکه خواستم برم داخل صدای میعاد شنیدم که میگفت..
سروش.. یه دقیقه زبون به دهن بگیر تا منم حرف بزنم... بببنم مگه تو به من بدهکار نیستی؟اون کی بود که میگفت تا قیام قیامت بهت بدهکارم، نامردم اگه کاری ازم بخوای من برام انجام ندم هان؟
آروم زدم به پیشونیم
ای خاک خاک خاک...
ببین داداشم با بی عقلی من به چه روزی افتاده.. لعنت بهت مهشید.. لعنت به حسی که بهت داشتم. دوباره صدای میعاد شنیدم که گفت
خوبه حرفای خودتو که اون روزا بهم میزدیو فراموش نکردی...مرد حسابی مگه من چی ازت می خوام؟ غیر از اینه که می خوام بهت لطف کنم یه حسابدار کار کشته حرفه ای معرفی کنم؟... اینقدر نگو وضعم خرابه من خودم حقوقش میگم خوبه؟ فقط نباید این موضوع بفهمه.....چراشو بعدا بهت میگم....نه هیچ مشکلی نداره آدم سالمیه..الان دیر وقته بعدا میگم چرا توی شرکت خودم نموند...از وقت خوابم گذشته...کاری نداری؟....ببند دهنتو پاستوریزه هم خودتی.بعد با خنده گوشی قطع کرد...
بدون هیچ تردید در باز کردم با بغضی که تو گلوم پیچیده بود رفتم سمتش گفتم داداش...من نوکرتم...خاک زیر پاتم...داداش من..
میعاد با تعجب برگشت سمتم.
بغلش کردم بدون خجالت های های گریه کردم....
هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد...
این اخلاقشو بلد بودم هر وقت می خواست تنبیه شم بی محلی می کرد...قهر هم که می کرد همین طور.
گذاشت تو بغلش خودمو خالی کنم و همینکه کمی آروم شدم دستامو از روی بازوش کشید و با طعنه گفت فراموش نکن.. اینکه رابطه منو رضا اون جور از هم پاشید و رضا کارش از دست داد و من حسابدار کار درستمو...همش تقصیر تو بود!!!فقط برو دعا کن رضا این کار قبول کنه که اگه قبول کنه شاید گناهی که در حقش کردی بتونه ببخشه.حالا هم برو تنهام بذار.
اشکامو پاک کردم گفتم چشم داداش فراموش نمی کنم.
به سمت در رفتم که میعاد گفت درضمن...اگه جای تو بودم به رضا پیشنهاد می کردم تو امور کاری رفیق و رفیق بازی بذاره کنار و حواسش بده به کارش تا دوباره از دستش نده، مجبور نشه بخاطر اینکه اخراجش نکنن قیافه ننه من غریب به خودش بگیره.
با خوشحالی گفتم چشم داداش.. چشم میگم بهش...
دوشنبه 27 مرداد 1399 - 03:36
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
toranj6979 آفلاين

ارسال‌ها : 16

عضويت:21 /5 /1399

پاسخ 6 : آسیب پذیر نویسندهtoranj6979 عضو انجمن نودهشتیا.
پارت هفتم (مهشید)

رژ قرمز تمدید می کنم و آینه آفتابگیر ماشین میدم بالا...
نفس عمیقی می کشم، از ماشین پیاده میشم میرم. سمت شرکت مورد نظر...
در ورودی باز می کنم و میرم داخل آسانسور..
همینکه خواستم دکمه رو بزنم شنیدم کسی فریادزنان گفت کُزُم... کُزُم...(دخترم)
منتظر ایستادم دیدم که پیرمردی نفس زنان رسید جلو آسانسور قبل از اینکه چیزی بگم گفت نِه یاپیورنسون؟(چیکار می کنی)
وای خاک به سرم چی بگم بهش منکه ترکی بلد نیستم!
لب تر کردم گفتم اِمممم باباجون...
سریع گفت یِکیک آسانسور(آسانسور خرابه)
چی داره میگه فقط آسانسورش فهمیدم داشتم مخم بکار می گرفتم که چی بهش بگم... همون طور حیرون تو آسانسورنگاش می کردم دوباره گفت نِه اُولْدو؟(چی شده) با فکر  اینکه  گوشام  سنگینه بلند تر گفت یِکیک آسانسور (آسانسور  خرابه)باباجون من کر نیستم فقط نمیفهمم چی میگی... نکنه می خواد آسانسور تمیز  کنه؟ نکنه  آسانسوراشون پولیه؟ ای بابا اصلا این فکرای  مسخره  چیه امده تو مغزم؟چرا اینقده دست پاچه شدم؟دیدم داره مشکوک نگام میکنه که سریع بدون فکر گفتم کن یو سپیک انگلیش؟(میتونی انگلیسی صحبت کنی؟)
دیدم با بهت بهم زل زده
دوباره فکر کردم گفتم بِن هایر ترکی..(من نیست ترکی)بِن اِوِت ایرانی(من هست ایرانی)که دیدم پیرمرده رنگش سرخ شده
دوباره خواستم چیزی بگم که دیدم پیرمرده زده زیر خنده گفت تِکرار ایرانی؟(دوباره ایرانی)
دوباره خندید
این دفعه رو فهمیدم چی میگه که با خنده شیرینی بهم گفت گَلد گَلد(بیا)
راهش کشید رفت یعنی چی..چی گفت؟  پیرمرده وسط راه برگشت دستشو برام تکون داد که یعنی همرام بیا...آها حالا شد
منم لبخندی زدم رفتم طرفش.
پیرمرده رفت سمت پله ها... رفت بالا..
اوه اوه بیچاره فقط میخواست بگه آسانسورخرابه!!
خاک بر سر خنگم چهارتا کلمه ترکی بلد نیستم..با این هوشم منو فرستادن اینجا..همش تقصیر این لاله س آخ دستم بهش نرسه...جا کم بود منو.فرستاده اینجا؟
بعد از کلی پله رسیدیم به طبقه مورد نظر رفتیم داخل...
وا...اینجا چرا اینجوریه؟ انگار خاک مرده اینجا پاشیدن!چرا اینقد سوت کوره.. انقدر که فقط صدای پاشنه های کفشم داره تو سالن میپیچه! کارمندای شرکتشون کو؟اه چرا کف اینجا پر خاکه؟یعنی یه مستخدم اینجا ندارن...
همین طور که همراه پیرمرده میرفتم که یک صدای عصبی و کلافه ای که داشت ترکی صحبت می کرد از دور به گوش رسید ولی بخاطر صدای بلند پاشنه کفشم نمی فهمیدم صدای مرده یا زن!
نزدیک در مدیریت که شدیم دیدم در نیمه بازه و پیرمرده جلو تر رفت در باز کرد بدون اجازه داخل شد
منم که بخاطر صدای پاشنهای بلندم اعتمادبنفس زیادی بهم تزریق شده بود با ژست مخصوص خودم نزدیک در رفتم و در همون نگاه اول چشمم به مردی چهارشانهای خورد که کت وشلوار به تن داشت با یک عینک دور مشکی که به چشم داشت و ایستاده با تلفن روی میزش صحبت میکرد و نگاهش روی میز بود. همون طور که بهش  زل زده بودم وارد شدم که دیدم با بلند شدن صدای پاشنه کفشم  اخم هاش در هم رفت و چشمانش را تا نیمه بست...ولی بازم نه نگاهی بهم انداخت نه توجهی کرد..و این منو به شدت عصبانی میکرد... نفس عمیق دیگه ای کشیدم... آروم باش مهشید اینم مثل بقیه..اولش یکم جفتک میپرونه ولی آخرش رام میشه
کمی صبر به خرج دادم سرجام ایستادم که تلفنش تموم بشه که دیدم نخیر ول کن ماجرا نیست مارو ایسگاه کرده!باشه عینکی جون دارم برات...منم شروع کردم با همون پاشنه ها  طول عرض اتاقش متر کردن
ولی نه با قدم های معمولی!
با قدم های محکم تر..
پر حرص تر.....
جلب توجه تر...
پر سرو صدا تر....
وقتی به سمتش برگشتم دیدم که این آق عینکیه همون طور که تلفنش دستشه یکباره چشمانش بسته و داره گوشش ماساژ میده و اون پیرمرده هم داره زیر زیرکی به کارام میخنده...
امدم یه قدم دیگه بردارم که این آق عینکیه ما زیرچشمی قصدم فهمید بدون اینکه به اون بیچاره ای که پشت گوشی بود مهلت خداحافظی بده تلفن روش قطع کرد و نگاه عصبانیش پاشید توصورتم
یا خود خدا...
همه اون اعتماد بنفسم دود شد رفت هوا
تنم به لرزه درامد و گلوم خشک شد
آب دهنم با زحمت قورت دادم...
لاله من کشتمت.. این دیگه کیه؟؟
از الان داره با چشماش خفم میکنه چه برسه به بعد اینکه بفهمه قصدم چیه...




 
پنجشنبه 06 شهریور 1399 - 00:37
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
toranj6979 آفلاين

ارسال‌ها : 16

عضويت:21 /5 /1399

پاسخ 7 : آسیب پذیر نویسندهtoranj6979
پارت هشتم(شمیم)

السلام علیکم برحمت الله وبرکاته......
مادرجون چرخید سمتم گفت قبول باشه مادر
لبخندی زدم گفتم قبول حق...
فاطمه خانم؟ فاطمه خانم؟
مادرجون برگشت سمتش لبخند زد گفت سلام فریبا خانم شرمنده من ندیدمتون تو صف نماز...
فریبا خانم دلخور گفت دشمنت شرمنده... شما خوبین ؟ بچه ها خوبن؟ حاج آقا حالشون چطوره؟
مادرجون گفت الحمدالله بهترن..حاج کاظم بچه ها همگی خوبن؟
فریبا خانم گفتم عالی بهتر از این نمیشه.
مادرجون خندید گفت خب خداروشکر.
فریبا خانم گفت فاطمه خانم نمیدونی چقدر دلتنگت بودم جوری که کلا پشیمون شدیم از این محل رفتیم...بعد نگاه فریبا خانم افتاد رو من گفت ببینم این شمیمه؟
مادرجون سری به نشونه تایید تکون داد و فریباخانم گفت هزار ماشاالله...هزار الله اکبر چه خانمی شده واسه خودش.
با خجالت گفتم سلام ببخشید من شما رو به جا نیوردم..
فریبا خانم خنده ای کرد به مادرجون گفت دست مریزاد بهت فاطمه خانم چه دختری بزرگ کردی..
بعد نگاش افتاد بهم گفت ماشاالله یک پارچه خانومه از خجالت سرم انداختم پایین
مادرجون گفت فریباخانم داشتیم؟چرا ایقد هندونه زیر بغلش میذاری؟
فریبا خانم با چرب زبونی گفت وا چه هندونه ای من اون چیزی که میبینم دارم میگم.
بعد رو به من گفت گل دختر اگه منو به جا میاوردی جای تعجب داشت،اون زمانی که ما از اینجا رفتیم تو همش سه سالت بود تازه کلی هم پشت سرمون گریه کردی.
با تعجب گفتم کی؟من؟
فریبا خانم سریع جواب داد بله شما..نه بخاطر من یا حاج کاظم..تو بخاطر عباسم گریه می کردی چون تنها همبازیت بود.
اهانی گفتم.
که فریباخانم زیر لب جوری که کسی نشونه گفت الانم امده سراغ همبازیش...
شوکه سرمو انداختم پایین که گوشی نوکیا فریبا خانم به صدا در امد که سریع قطعش کرد بعد گفت فاطمه خانم با اجازه من برم حاج کاظم بیرون منتظره عجله داره..بعد اینکه خواستم شما رو وعده بگیرم برای فردا شب.
مادرجون گفت آخه..
فریبا خانم سریع گفت آخه و اینا نداریم فردا شب بیاین خونه ما قدمتون هم رو تخم چشمام.
مادر جون لبخند زد گفت باشه فریباخانم میرسیم خدمتتون.
دوشنبه 24 شهریور 1399 - 00:08
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
toranj6979 آفلاين

ارسال‌ها : 16

عضويت:21 /5 /1399

پاسخ 8 : آسیب پذیر نویسندهtoranj6979
پارت نهم(مهشید)

یه قلوپ از چایی خوردم که عجولانه پرسید نگفتین سرکار خانم کارتون چیه؟
از اون لبخند خوشگلام براش زدم گفتم شما همیشه انقدر عجولین جناب؟
پوزخندی زد که لبخندم ته کشید
اما جوابمو نداد...
استکان چای گذاشتم رو میز گفتم من یه سرمایه دارم و تصمیم دارم رو شرکت شما سرمایه گذاری کنم.
با تعجب گفت سرمایه گذاری؟ چرا فکر کردین شرکت من به کمک شما نیاز داره؟
چه آدم سخت و مغروی!
گفتم لازم به فکر کردن نبود با یک نگاه ساده هم میشه اینو متوجه شد!
انگار که کمی گیج شده باشه سکوت کرد که سریع گفت ببینم منظور شما این شرکته؟
گفتم مگه شما مدیر شرکت نیستین؟
گفت پدرم مدیر اینجا بود.
با تعجب گفتم بود؟
گفت مگه مرده ها هم میتونن مدیر باشن؟
گفتم ام من متاسف...
گفت نباشید...متاسف نباشید...با رفتنش مارو از شر خودش راحت کرد.
گفتم چطور شد که...
گفت با شلیک کردن تو سرش پاشیدن مغزش رو دیوارای خونه.
او خدای من
از فکر در امد گفت حالتو بد کردم نه؟
گفتم ها؟نه نه فقط..
گفت دروغ نگو..تعارف الکی هم نکن...
گفتم راستش هنگ کردم....
بلند شدم کارتمو در اوردم گذاشتم رو میزش گفتم اینجور که معلومه الان حال روحیتون خوب نیست ولی اگه میشه به پیشنهادم فکر کنین بهم خبر بدین.
بدون اینکه جوابمو بده بلند شد رفتم کنار پنجره و پشتش کرد بهم.
منم بیصدا از اون دیونه خونه امدم بیرون

چهارشنبه 23 مهر 1399 - 16:32
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
toranj6979 آفلاين

ارسال‌ها : 16

عضويت:21 /5 /1399

پاسخ 9 : آسیب پذیر نویسندهtoranj6979
پارت نهم(میلاد)

داشتم میرفتم سمت دفتر میعاد منشی سریع بلند شد گفت اِ ببخشید... گفتن کسی مزاحمشون نشه.
از پروییش گر گرفتم گفتم چی مزاحم؟ یعنی من مزاحمم؟
گفت نه یعنی چیزه...
که تلفن زنگ خورد سریع جواب داد
منم دندون قروه ای کردم. از کنار میزش رد شد رفتم سمت دفتر.
اول یه در زدم گفتم داداش اجازه هست؟
جوابی نیومد
دوباره در زدم با مظلومیت تمام گفتم داداااش؟
بازم جواب نداد.. البته حق هم داشت...
سرمو انداختم پایین برگشتم که در باز شد..
برگشتم با هم چشم تو چشم شدیم
لب از هم باز کردم که چیزی بگم که در باز گذاشت رفت پشت میزش نشست
رفتم داخل در پشت سرم بستم. میعاد عینکشو گذاشت رو چشماشو سرش فرو کرد تو کلی پرونده..
رفتم کنار میزش و گفتم داداش هنوز قهری باهام؟
جواب نداد
گفتم رضا از کاری که براش جور کردی خیلی راضیه.
با اخم صورتشو بالا اورد که سریع گفتم نه نه خیالت راحت
من هیچ اسمی از تو نبردم... فقط خواستم بگم خیلی مردی هر کی
دیگه جای تو بود با کاری که رضا کرد همه جا زیرابش میزد نمیذاشت یه اب خوش از گلوش پایین بره...
کمی مکث کرد بعد دوباره به کارش ادامه داد.
بغض کردم گفتم خان داداش؟ چرا اینجوری میکنی؟ بلند شو بزن تو سرم..
بلند شو حداقل چهار تا حرف بارم کن... دارم غمباد میگیرم به روح مامان...
دستشو کوبید رو میز که دیگه ادامه ندم.
بغضمو قورت دادم گفتم میدونم الان داری پرونده های مالی میبینی.. میدونم میخوای هر طور شده با چنگ و دندون این شرکت نگه داری...
دست به سینه نشسته بود اما سرش پایین بود حتی نگاهش ازم دریغ می کرد.
ادامه دادم گفتم من دارم میرم.. دارم میرم که خبطمو جبران کنم
سرش اروم اورد بالا مشکوک زل زد تو چشمام.
سریع دهن باز کردم گفتم رضا ردش تو ترکیه زده.. میخوام برم سراغش.
عصبانی از جاش بلند شد که سریع گفتم داداش من تصمیممو گرفتم به روح مامان...
میعاد چشماشو با خشم بست که ادامه دادم گفتم به روح مامان تا اینکارو نکنم دلم اروم نمیگیره...
فقط حلالم کن که انداختمت تو همین وضعیتی.. بخاطر خریتی که کردم.
دستاشو کرد تو جیب شلوارش روش ازم برگردوند...
گفتم باشه باهام حرف نزن نگامم نکن و بالا بری پایین بیای خان داداش خودمی و منم نوکرتم.. میرم دست پر برمیگردم...
رفتم سمت در که بازم برگشتم که شاید یه نیم نگاهی بهم بکنه ولی نه هیچ خبری نبود...حق داشت با کاری که من کردم بدجور تو منگنه گیر کرده و کفریه از دستم...درستش می کنم به روح مامان!
بغضمو قورت دادم از دفتر زدم بیرون
سه شنبه 29 مهر 1399 - 23:02
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
toranj6979 آفلاين

ارسال‌ها : 16

عضويت:21 /5 /1399

پاسخ 10 : آسیب پذیر نویسندهtoranj6979
پارت دهم شمیم

با بدرقه حاج کاظم که مرد خشنی به نظر میومد ولی در کل آدم خوبی بود سوار ماشین شدیم خداحافظی کردیم و حرکت کردیم.
میونه راه که بودیم مادرجون گفت ماشاالله به مهمون نوازی این فریبا خانم حسابی خجالتمون داد و نمک گیرمون کردا.
حاج بابا با لبخندی تایید کرد.
که مادرجون دوباره گفت عباس چه مردی واسه خودش شده!چه قدی بلند کرده..باورم نمیشه همون نیم وجبی بود که یواشکی شمیم میبرد تو کوچه با بقبه بازی کنه...
با تعجب پرسیدم چرا؟
مادرجون گفت آقات صلاح نمیدونست که یه دختر بره با پسرا اونم تو کوچه بازی کنه..اخه تو فقط با پسرا بازی می کردی...
بعد شروع کرد به خندیدن
که حاج بابا هم به خنده افتاد گفت وقتی عباس بهم گفت هنوز درد اون پس کله ای زدم بخاطر شمیم یادشه نمیدونستم باید بخندم یا حلالیت بخوام.
یکی مادرجون میگفت
یکی حاج بابا
آخرش هم میزدن زیر خنده
مگه میشد خنده شون ببینم دلم غنچ نره؟
خیلی وقت بود خنده مهمون لبامون نشده بود
لبخندی زدم که یاد نگاه سنگین عباس موقع خداحافظی شدم
لبخندم محو شد و احساس شرم همه وجودمو پر کرد...
حاج باباگفت راستی فاطمه پنج شنبه عده بگیرشون پنج شنبه سرم خلوته.
یعنی من دوباره باید عباس ببینم...
ولی من میترسم
نه نه خجالت میکشم..
اصلا خودمو میزنم به مریضی که مجبور نشم چشم تو چشمش بشم.
تقصیر خودشه یه جوری آدم نگاه میکنه.
مادرجون گفت شمیم تسبیح مو که گفتم بذار تو کیفت بده ببینم.
دست انداختم تو کیف تسبیح مامان برداشتم دادم دستش که ناغافل دستمو محکم گرفت برگشت سمتم گفت خدا مرگم بده تو چرا اینقده داغی؟نکنه سرما خوردی تب کردی هان؟رنگ و روت هم که پریده!
گفتم خدا نکنه مادرجون این حرفاچیه یکم خستم بخوابم زود خوب میشم.
که حاج بابا خشک ادامه داد اها...یعنی بخوابی تا لنگ ظهر دیگه
مادرجون دلخور گفت اِ حاج آقــــــا...
که حاج بابا دعوا کار گفت ای بابا مگه چی گفتم؟گفتم نخواب؟اصلا بذار انقده بخوابه که سیر خواب بشه... خوبه؟
مادر جون لبخند شیرینی زد گفت بله خوبه


ادامه رمــــــــــــــــــــــــــان صفحه بعد


شنبه 24 آبان 1399 - 01:20
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
12»






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: