تبلیغات در اینترنتclose
رمان عشق با طعم جدایی/masoomesh98
بازدید از تاپیک : 430
نمایش آدرس تاپیک
http://98iaaa.ir/Post/11
اطلاعات نویسنده
محتوای پاسخ
ارسال ها
29
عضویت
7 /1 /1396
پسند شده
2

رمان:عشق باطعم جدایی
نویسنده:masoomesh98
موضوع:عاشقانه/غمگین

مقدمه

دنیا بعضی وقتاا روی خوششو به آداما نشون میده ...بعضی وقتام

چرخش بَدد برای ماها میچرخه ... اون موقه هست که دیگه ...

هیچ‌ جوره نمیشه روی خوششو دید ...

 اون موقه هس که باید بسوزی و بسازی ... جیکتم در نیاد ...

بذاری خودش واس سرنوشتت تصمیم بگیره ... خودش بازی رو به دست بگیره
... و ‌‌‌...

تو فقد حق داری نظاره گر باشی ... نظاره گر این بازی و بس ...

گله نکن ... گله نکنن ... تو حقّقّقّ گله کردن نداری ...

اما .... اینم ... یه روز ... تموم ... میشه

اما موقعی تموم میشه که دیگه اون آدم قببل نیستی ... دیگه اون

چیزا و اون کسایی که  داشتی رو پیشت نداری

 و این ... یعنی  شروع  بدبختی ... افسردگی ... دلسردی ... مرگ...

مرگی نه از جنس مرگای دیگه ...مرگی همراه با جسمی زنده اما روحی مرده  ...

خلاصه رمان

همه چیز از یه مهمونی شروع میشه ... توی مهمونی با پسری آشنا میشه ... البته ...آشنایی شبیه به بحث و جدل... بعد از مهمونی طی یه اتفاقاتی تارا و آرتا باهم رفیق میشن ... و ... عشقیی آتشین بینشون شکل میگیره ... اما ...

این عشق با آتش یه کینه ... یه نفررت ... یه انتقاام ... سرد میشه

امااا خاااموش  نمیشه ...

تارا و آرتا باهم نامزد میکنین ‌... اما ... یه سفر...

خودت برو بقیه شو بخون ..‌. به من چه

ژانر رمان عاشقانه..غمگین..کل کلی..
عشق با طعم جدایی °•BRM•°~_~
فایل های ضمیمه شده
دوشنبه 07 فروردین 1396 - 13:24
نقل قول این ارسال در پاسخ
2 کاربر این تاپیک را پسندیدن sinoos negin


ارسال ها
29
عضویت
7 /1 /1396
پسند شده
2
پاسخ : 1 رمان عشق با طعم جدایی
_اااه ولم کن دیگه
--تاراا جان ،آجی من چرا اینجوری میکنی خو ؟؟یه مهمونیه که این حرفارو نداره
_مهردااد خودت میدونی من از این جور مهمونیاا خوشم نمیاد
--ای باابا چرا لوس بازی درمیاری ،یه چیز ازت خواستمااا تو بیا من قول میدم هر کار خواستی بکنم
خواستم دوباره مخالفت کنم که با خودم گفتم چه اشکالی داره یه مهمونیه دیگه میرم ومیام عوضش هر کاری بگم مهرداد باید انجام بده ... ها ها ها
گفتم :هر کاری خواستم میکنی دیگه؟؟
--هر کارییی..
_باشش مهمونی کیه ؟؟
--این یعنی میای ؟؟
_اوهوم
--واای مرسی ،پس فردا شب خودم میام دنبالت باهم بریم
و لباسی که واسم خریده بودو گذاش جلوم و ادامه داد:اینم لباس که دیگه مشکلی نداشته باشی
میخواست از اتاق خارج بشه که با حرفم مانعش شدم و گفتم : راستی ‌...مامانم چی ؟؟
--نگران نباش اونو بسپار به من فعلا
_خدافظ
اوممم ... من تارام . این پسر سمجم‌پسر داییم بود مهردادو میگم . یه مهمونی دارن که‌مهرداد باید یکی رو به عنوان دوس دخترش ببره ...حالا یه ووش فک نکنین مهرداد دوس دختر نداره هااا ...نهه ...مهرداد  هم اندازه تارای موهاش دوس  دختر داشته و داره ولی نمیدونم چرا نمیتونه یکی ا اونا رو ببره و میخواد من همراهیش کنم ...
یه نگا به لباسی که واسم اورده بود انداختمو ا رو تخت ورش داشتم ..یه لباس فیروزه ای رنگ عروسکیه دکلته که تا کمر تنگو بعد ا اون به صورت پفی گشاد میشد خیلی قشنگ بود ******
دوباره تو اینه نگاهی به خودم انداختم ، یه خط چشم، رژلب صورتی ماات که با وجودش لبم خیلی تو دید بود ،‌یکم سایه فیروزه ای ، با یه رژگونه فیروزه ای آرایشم تکمیل بود
به! به!! چه هلوویی شددم منن 
با صدای آیفون به خودم اومدم و ا پله ها سر آزیر شدم به پایین  ... _مااامااان ،مهرداده ...من دارم میرم
--برو مواظب خودت باش ...به رویا و بهارم سلام برسون
_رویا و بهاار؟؟
--اره دیگه مگه اونا نمیان ؟؟
_هااا ؟؟..آهاا ... اره میان من برم خرافظ
و بدون اینکه منتظر جواب مامان باشم از خونه زدم بیرون آخیییش بخیر گذشتااا کم مونده بود لو برم هااا
سوار ماشین مهرداد شدمو مهرداد ماشین و روشن کرد...
ااااااااااااااا ... اینجا دیگه کجاس ؟؟ ایول بابا ... مهرداد هم یه همچین دوستایی داشت و ما خبر نداشتیم
...دوتایی وارد باغ شدیم .. مهرداد: دیگه سفارش نکنمااا تارا  منو تو حدود دو سه ماهیه با همیم .. باشه ؟؟
_وااای یه بار گفتی فهمیدم دیگه ..باش
همینطور به سمت باغ حرکت میکردیم یه باغ بزرگ که وسطش پیست رقص بودو یه عده مشغول و طرفای دیگه ام میزهای گردی که خیلی زیباا کنار هم قرار داشتن یه طرفم جنگلو دار و درخت بود ... سرم پایین بود که متوجه شدم مهرداد وایساده و داره با یکی خوش وبش میکنه
سرم و اوردم بالا که
دوشنبه 07 فروردین 1396 - 13:29
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
29
عضویت
7 /1 /1396
پسند شده
2
پاسخ : 2 رمان عشق با طعم جدایی
******
دوباره تو اینه نگاهی به خودم انداختم ، یه خط چشم، رژلب صورتی ماات که با وجودش لبم خیلی تو دید بود ،‌یکم سایه فیروزه ای ، با یه رژگونه فیروزه ای آرایشم تکمیل بود
به! به!! چه هلوویی شددم منن 
با صدای آیفون به خودم اومدم و ا پله ها سر آزیر شدم به پایین  ... _مااامااان ،مهرداده ...من دارم میرم
--برو مواظب خودت باش ...به رویا و بهارم سلام برسون
_رویا و بهاار؟؟
--اره دیگه مگه اونا نمیان ؟؟
_هااا ؟؟..آهاا ... اره میان من برم خرافظ
و بدون اینکه منتظر جواب مامان باشم از خونه زدم بیرون آخیییش بخیر گذشتااا کم مونده بود لو برم هااا
سوار ماشین مهرداد شدمو مهرداد ماشین و روشن کرد...
ااااااااااااااا ... اینجا دیگه کجاس ؟؟ ایول بابا ... مهرداد هم یه همچین دوستایی داشت و ما خبر نداشتیم
...دوتایی وارد باغ شدیم .. مهرداد: دیگه سفارش نکنمااا تارا  منو تو حدود دو سه ماهیه با همیم .. باشه ؟؟
_وااای یه بار گفتی فهمیدم دیگه ..باش
همینطور به سمت باغ حرکت میکردیم یه باغ بزرگ که وسطش پیست رقص بودو یه عده مشغول و طرفای دیگه ام میزهای گردی که خیلی زیباا کنار هم قرار داشتن یه طرفم جنگلو دار و درخت بود ... سرم پایین بود که متوجه شدم مهرداد وایساده و داره با یکی خوش وبش میکنه
سرم و اوردم بالا که که بایه پسر ناناز روبه رو شدم جوووووون، یکی منو بگیره تا غش نکردم‌ ...محو پسره بودم و اون مشغول صحبت با مرداد بود که متوجه نگاه خیره من نسبت به خودش شد و برگشت طرفم و همونطور که نگام میکرد رو به مهرداد گفت معرفیی نمیکنی مهرداد جان ؟؟ واا خب اون پوزخند گوشه لبت چیه ؟عههه واا خاک به سرم دو ساعته زل زدم بش اخم کردم و سرم و پایین انداختم‌مهرداد اومد طرفمو گف: دوس دخترم‌تارا...         وبعد رو به من گف: تارا جان ایشون آرتا احتشام هستن رفیق من ... آرتا دستشو رو به سمتم دراز کرد و گفت از آشناییتون خوشبختم
بدوون هیچ لبخندی انگار که میخواست چیزی رو تو صورت من کشف کنه یه نگا به دستش کردم که به سمتم درازشده بود وبدون اینکه باهاش دست بدم گفتم همچنین آغغای احتشام 
دستشو عقب کشید و پوزخندی عصبی گوشه لبش شکل گرفت ... بعد از چند دیقه با یه ببخشید ازمون دور شد... به جهنم ایییش حالا فک میکنه کیه ؟؟
مهرداد:پسر یکی از بزرگترین دارو سازای کشور
_هاا؟؟
--گفتم پسر یکی از...
_خا بابا فهمیدم
عههههه؟؟؟..واقعا پسر یکی ا.... خب چه ربطی به این داره باباش یه کارعیی هس به این چه .. والا ...خودت که کسی نیستی ..هووم
--خب بگو چون نمیخوام ضایه بشم اینو میگم چرا مقلطه میکنی
_هیچَم اینجوری نیس خب دورغ که نمیگم
--من که میدونم تو داری حرص میخوری
_اه اصن تو چرا الان پیدات شد وجدان جان ؟؟هووم ؟؟ برو گمشو همونجا که بودی
--باش میرم ...ولییی... تو داشتی حررص میخوردیی
بیخیال جروبحث با وجدانم شدم و رفتم لباسمو عوض کردم و اومدم نشستم  پیش مهرداد...
هوووووف حوصلم سر رفت بابا ... این مهرداد چغندرو میبینی انگاار نه انگاار من به عنوان دوس دخترش اینجااماا ...نگا نگا چجوری داره با بقیه میگه و میخنده منم که ماشاله هزار ماشاله نقش برگ چغندر معروفو بازی میکنم اینجا...پاشم ...پاشم برم یه قرری به کمر بدم ا این مهرداد که آبی گرم نمیشه ... تا خواستم ا جام پاشم   مهرداد مچ دستمو گرفت و گف : کجاا ؟؟؟ یه نگا به بقیه کردو اضافه کرد : عزیززم‌؟؟
_هیچی دارم میرم یکم برقصم حوصلم سررفته
--چرا تنهاا خو ...بریم منم میام باهات
سری تکون دادمو باهم به سمت پیست رقص رفتیم همین که رسیدیم آهنگ عوض شدو سیلی ا جمعیت وارد پیست شدن عههه وا چی شد یدفعه؟؟ یه نگا به دورو برم کردم واا مهرداد کوو؟؟   انقدر جمعیت زیاد بود که چسبیده بودم به دور و وریام بلند بلند داد میزدم:: واای برو کنا بینم ... هووی آقا یکم برو اونور تَرررر ... ایییی خدا ... مهرداد بمیری راحت شم ... الهههی دونه دونه دوس دخترات زشت بشن ...الهههی وقتی با تو میان سر قرار وسایل آرایشاشون بشکنه ... الههی آب دماغت وقتی عطسه میکنی بریزه رو سروصورت دوس دخترات ...
همینطوری مشغول ناله و نفرین مهرداد و دوس دخترای عجوزش بودم که  مرد بقلیم محکم خورد بهم ... اعصابمو ریخت بهم بلند داد زدم :هوووووی ... گمشو اونور تر لهم کردی ، بعد یدونه محکم زدم به پهلوش که برگشت و با اخم نگام کرد ... یااااخدااا من اینو زدم ؟؟ دو برابر نه نه سه برابر مهرداده... یه لحظه انگار تمام عصبانیتم فروکش کردو تررس جاشو گرفت لبخند دندو نمااایی زدم و گفتم امممم... ببخشید با شما نبودم... شماا راحت باشین ... آغا غوله با همون نگاه خشمگینش روشو برگردوند ...آخیییش بخیر گذشت ... یه زبون واس آغا غوله در آوردم ...انگار نه انگار که همین  الان از ترس کم مونده شلوارمو کثیف کنم ...
داشتم واس آقا غوله انواع و اقصامه شکلکا رو در میاوردم (البته پشت سرشااا)که ...
دوشنبه 07 فروردین 1396 - 13:33
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
29
عضویت
7 /1 /1396
پسند شده
2
پاسخ : 4 رمان عشق با طعم جدایی/masoomesh98
حس کردم یه چیزی دور شکمم حلقه شد با ترس و لرز سرمو آروم آروم پایین آوردم که...یا خود خداا این دستای مردونه ماله کیه؟؟ اصن دور شکم من چیکار میکنه؟؟ترسیدم سریع سرمو این اونور تکون دادم تا صاحبشو پیدا کنم اما نذاشت و نجواکنان دم گوشم گف: نترس کوچولو ...کاری بات ندارم
صداش چقد اشناس!!..برگشتم ...عههه این که همون پسر خوشگلس.... این چرا منو گرفته ؟؟؟ عصبی شدم و با لحن خشنی گفتم : هووووی عموو چیکار میکنی ؟؟دستتو وردار بینم
بیتوجه به حرفم گف:تو دوس دختر مهرداد نیستی نه ؟؟
ابروهام پرید بالا : نه پَ ننه اشم ؟؟اومدم اینجا شیرشو بدم
--من تموم دوس دخترای مهردادو میشناسم ... تومث اونا نیستی ... تو نمیتونی دوس دخترش باشی
عه وا این میدونه که ... حالا بیا مهردادو قانع کن که من بش نگفتم ....موضع ام و نگه داشتم وگفتم : خوب فعلا که میبینی اشتباه میکردی و من دوس دخترشم
--پوزخندی زد و گف:نهه...دیگه مطمئن شدم تو دوس دخترش نیستی
_بلفرض که تو راس میگی و من دوس دخترش نباشم ..تو رو سَنَنَه؟؟ چی گیر تو میاد؟؟
پسره که معلوم بود حسابی عصبیه به صورت ناگهانی یکی از دستامو پیچوندو برد پشتم وگف: ببین خانوم کوچولو‌...بهتره درست صحبت کنی و بدونی که داری با کی حرف میزنی ...نه اینجا چاله میدونه ...نه من لات توی میدون که داری اینجوری حرف میزنی (بعد ا چن دیقه ادامه داد): فهمیدی یا نه ؟؟؟
دست بیچارم در حال شکستن بود با درد گفتم : آااااای آاااای.. ول کن دستمووو...شکستیش
بیشتر فشار داد:گفتم فهمیدی یا نههه؟؟
دیگه لج کردن فایده نداره ...به خودم رحم نکنم به دستم که باید رحم کنم خواستم بگم اره فهمیدم که صدای مهرداد اومد: تااراا ...تو اینجایی دو ساعته دارم دنبالت میگردم ..چرا یدف...
عصبی پریدم وسط حرفش : هیچ معلوم هس خود تو کجایی ؟؟ ‌...منو ول کردی رفتی ...مثلا دوس پسرمی مثلا مواظبمی ...منو ول کردی که هر خرری بیاد دستمو بپیچونه ؟؟
مهرداد شوکه ا عصبانیتم گف : یوااش بابا ... چخبرته ..نفس بکش یکم ...کی ؟..کی دستتو پیچونده ؟؟
اشاره به پشتم کردم و گفتم : کوریی؟؟ نمی بینی آدم به این گندگی رو ؟؟
مهرداد متعجب یه نگا به منو بعد یه نگا به پشتم کرد و گف :کووو؟؟
با عصبانیتی که حاصل از گیجی مهرداد بود برگشتم و گفتم :ایناه...
اما نبود ... پس کجا رف ؟؟..اینکه تا چن دیقه پیش اینجا بود ..
مهرداد: اشتباه فک کردی ...اینجا شلوغه ..یکی بت خورده فک کردی دستتو گرفتن...بیا بریم
من مطمئنم همون پسره بود ...حتما تا مهردادو دیده فلنگو بسته ...پسره ی پررو ..عه عه عه دیدم تا مهرداد اومد انگار فشار دستم کم شد ...نگاهم به دستم افتاد ...کبود کبود شده بود ...چقدرم درد میکنه ....دستت بشکنه الهههی ...ایشاله اون هیکلت خراب شع ...ایشاله چاق شی  چربی بدنتو بگیره زشت شی..اسمش چی بود ؟؟؟ اوممم ...آرش...،آرشام، اومم آرینا؟؟.....عه وا خاک بر سرم آرینا که اسم دختره ...آهاااا یادم اومد ...آرتا ....آرتا خان مطمئمن باش تلافی میکنم ...لطفتو بی جبران نمیزارم ...حالا ببین کی گفتم ....

دوشنبه 07 فروردین 1396 - 15:51
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
29
عضویت
7 /1 /1396
پسند شده
2
پاسخ : 5
مشغول تماشای آدمای روی پیست بودم که اعلام کردن شام داره صرف میشه ،پاشدیم و به سمت میز بزرگ و دراز شام حرکت کردیم ... به به چه غذاهایی دهنم آب افتاد ... تنها مشکلش این بود که همه باید سر یه میز غذا میخوردن...اما... زیادم بد نبود هااا ...سر میز وایسادیم  یکم واس خودم زرشک پلو ریختم و خواستم بخورم که دیدم مهرداد و یه دختر پسر بغل دستم و مهم تر از همه ...اون ...اون پسره ..با پوزخند رو مخش جلو روم وایسادن و زل زدن بهم ... انقد بدم میاد وقتی دارم غذا میخورم چن نفر زل بزنن بهم ... بی حوصله ظرف غذامو ور داشتم که برم ... برم ... کجا برم ؟؟ ...اها ...به طرف درختا حرکت کردم ...جای قشنگی به نظر میاداا ..خیلی قشنگ...یه  سنگ بزرگ پیدا کردم و کنارش نشستم ...با دیدن مهرداد کنارم گفتم :عهه واا تو چرا دیگه اومدی ؟؟
--انتظار نداشتی که تنهات بزارم ؟؟هووم؟؟
سرشو برگردوند اونطرف و وقتی برگشت طرفم با تعجب گف:قیافتو چرا این شکلی کردی ؟؟
غذامو گذاشتم رو سنگ و با همون قیافم گفتم :یه حرفایی میزنی هرکی نبود فک میکرد تو چه آدمه مسئولیت پذیرو خوبی هستی ... حالا خوبه میشناسمت
مهرداد:واقعا که ... یه بار عین آدم بات رفتار کردمااا
یکم رف اونورتر و مشغول خوردن شد منم غذامو ور داشتم ..اولین قاشقو که خوردم چشام خود به خود بسته شد ...هووووم ..چه خوشمزاس به به ...اشتهام وا شد..با همون چشای بسته دومین قاشق و آوردم جلو دهنم ...چشامو باز کردم که قاشق دومو هم داخل دهنم بزارم که ....چش تو چش با یه موجود زشت و کوچولو شدم ....هااا؟؟...با دقت بیشتر نگاش کردم که متوجه شدم ...بله ...سوسکه
چــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟
سووووووووووووووووســــــــــــــــــــــک؟؟؟؟
وااااااااااااااااااااااااااااااااای....حاضرم شرط ببندم جیغی که زدم تا ده کیلومتر اونورترم رف
...با دیدن سوسکه اول تعجب کردم بعد جیغ زدم و ظرف غذامو پرت کردم ...سوسکه ام خیلی ریلکس گردوغبار روی لباسشو تکوندو پاشد بال زد و رف ..... جاااااااان ؟؟سوکسم مگه بال داره ؟؟نمیدونم‌ که والا شاید داره ؟؟
وااای ...آخخخ ... گلوم ...گلوم داره میسوزه ..‌.با صدای مرد آشنایی سرمو بالا آوردم ودیدم این پسره با لبخندی که بیشتر شبیه پوزخنده داره نگام میکنه
آرتا :چیزی شده ؟؟صدای جیغ شنیدم
همینطور که مشغول مالش دادن گلوم بودم گفتم :چه میدونم کدووم خرری یه سوسک انداخته بود تو غذام ؟
آرتا که معلوم بود خنداش گرفته ... به زور خنداشو میخوره و میگه: اشتباه می کنید ... اینطرف پر ا دار و درخته و مصلمه که سوسکم هس ‌... راستی ؟؟...مهرداد کو ؟؟!!
با یاد مهرداد پوزخند صدا داری میزنم و میگم :هه ... مهرداد؟؟...اون ا منم بدتره تا گفتم سوسک بدو بدو ا ترس سوسکه پرید بالای سنگ ...
نگام به بالای تخته سنگ کشیده شد و آرتام به همون جا نگا کرد و با دیدن مهرداد پوزخند زد و سری ا روی تاسف تکون داد ...و رف
بعد اِ چن مین ...آقا لطف کردنو تشریفشونو اوردن پایین
مهرداد: سوسکه رف ؟؟؟
حرصم گرف... با دراوردن ادای سوسکه و مهرداد گفتم : نخیر گف وایسادم هر موقع مهرداد اومد پایین بگیرم بخورمش ....  جمعع کن بابا ..مسخره بازیاتو ...خیر سرت خرس گنده ای ...ا سوسک میترسی ؟؟؟... ندچ ندچ .. واقعا که
و بعد با دیدن قیافه عصبی مهرداد بلند طوری که حرصش دراد زدم زیر خنده ...
مهردادم که داشت ا حرص خفه میشد ... به زور خودشو نگه داشت تا چیزی بهم نگه ... با حرص روشو برگردوند و رف طرف جمعیت ...
وااای خداا چقد خندیدم .... خدایا این مهرداد مشنگو ا ما نگیر... یکم بخندیدم
دوشنبه 07 فروردین 1396 - 15:56
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
29
عضویت
7 /1 /1396
پسند شده
2
پاسخ : 6 رمان عشق با طعم جدایی/masoomesh98
ای بااباا ... رقصم که اونجور کوفت شد ... شامم که اینجور  کوفتم شد .. حوصلمم که سر رفته .. خب حالا چیکار بکنم ؟؟؟اووممم ؟؟ .... آهااان .. یافتم .. من که تا اینجا اومدم برم یه سرکی هم این دور و بر بزنم ببینم چه خبره ؟؟؟هوووم ؟؟ ... اره فکر خوبی .. با خوشحالی ا فکر خوبی که به سرم زده به سمت درختا حرکت می‌کنم ... اَاَاَاَ .. چه جای با حالیه هااا ... با سرخوشی به دور وبرم نگا می‌کنم و به درختا و برگاشون دس میزنم ... ا بچگی عاشق طبیعتم ...ها؟؟؟... این صداها واس چیه ؟؟؟
با شنیدن صداهای گنگی رادارام به کار میفتن و به سمتشون حرکت می‌کنم ... یه لحظه وایمیسم ...اگه خطرناک باشه چی ؟؟... دوباره حرکت می‌کنم ...نه بابا چه خطری...دوباره وایمیسم ... اما؟؟... ای بابا ... مرگ یه بار شیون فومنی ام به بار دیگه ... حرکت می کنم ... دو نفرو می‌بینم و پشت یه درخت قایم میشم ... یه پسر که سرش معلوم نیس و یه دختره که روبه روی پسره روی زمین تکیه داده به درخت و داره فرت و فرت فین می کنه..اه ...حالم بهم خورد
بیخیال دختره بع مکالمه شون میگوشم .. یعنی ... همون گوش میدم
دختره با صدای تو دماغی همراه با اشک تمساح:م..من ..مگه ..چی..چیکار ..کر..دم ؟؟
پسره با صدایی سرد و یخی:هه ... جالبه!!..تازه میپرسی چیکار کردی ؟؟؟ ... دیگع میخواستی چیکار کنی...من که چن دیقه دیرتر رسیده بودم ... باید تو رو ا... عصابمو ریختی بهم میفهمییی؟؟... دیگه حالمو داری بهم میزنی
صدای گریه دختره بالا گرفت ک با داد پسره دوباره خفه شد:خففففه شوو دیگهه ... اینقدرم واس من اشک تمسا نریز ... اه
و اومد جلوتر که صورتش توی نور قرار گرفت و عه .. عه ...اینکه همون ..همون پسره اس ... آرتا .
دادی که زد و یه نگا با نفرت به چهره ی پر ا آرایش دختره که حالا همشون روی صورتش پخش بود می‌ندازه و میره
نقشه ای شیطانی توی ذهنم شکل میگره...‌ ایول به خودم با این نقشه هام ... لباسامو مرتب می‌کنم و به طرف دختره میرم جوری که انگار ندیدمش و دارم دنبال یه نفر میگردم ...به اینطرف .. اونطرف نگا می‌کنم ...که (مثلا) اون فرد مورد نظرمو پیدا کنم که چشمم به این دختره میفته و میگم : اممم ... ببخشید خانوم ...شما یه آقایی رو ندیدی که بیاد اینطرف ؟؟؟
دختره با غیض میگه : نخیررر .. زمزمه میکنه : من تو چه حالیم این تو چه حالیه ..اییش
دختره ی خنگ ...دوباره پرسیدم : یه آقا با کت وشلوار سرمه ای ،با یه پیرهن سفید ،قد بلند ، خوشتیپ؟؟؟
دختره که با این حرفااام لحظه به لحظه چشاش گرد تر میشد با تته پته گفت: تو ..تو ..چیکارش داری ؟..اصن چیکاررشیی؟؟
سرمو پایین میندازم وبه زور خودمو نگه میدارم تا خنده ام نگیره ... دستمو روی شکمم به حرکت درمیارمو با لحنی کع خجالتو چاشنیش کردم میگم : بابای بچه امه
دختره با بهت بهم خیره میشه ...وقتی می‌بینم ازش صدایی در نمیاد سرمو میارم بالا...بچه مردمو به کشتن نداده باشم صلواات .... دختره خیره نگام می‌کنه ...یدفعه بلند بلند میزنه زیر گریه و پامیشه میدوه به طرفه جمعیت ... وسط گریه هاشم یه یکی دوتایی جیغ میزنه .... وااا مردم دیوانه ان ... حالا خوبه خودم دیوونش کردماااا ...میزنم زیر خنده ...حالا نخند کی بخند ....بعد ا اینکه کاااامل خودمو تخلیه کردم میرم طرف جمعیت ... با دیدن مهرداد به سمتش میرم
مهرداد:کجا بودی تو؟؟
تارا:رفتم یکم این دور و ور بگردم ..‌. میگم دیگه بریم خونه ؟؟
مهرداد :باش... برو حاضر شو
بعد از حاضر شدنم به سمت آرتا میریم تا ازش خدافظی کنیم ... به قیافش نگا میکننم... کلافه به نظر میاد ... مطمئننا نقشم گرفته ... ها ها ها
مهرداد : خبب آرتا خان ما دیگه زحمتو کم کنیم
آرتا : این چه حرفیه ... به سلامت
آرتا برمیگرده و با پوزخندش بهم  نگا میکنه
تارا :خدافظ آقای احتشام
آرتا : خدافظتون ... امیدوارم بتونم لطفتون رو جبران کنم
ولطفتونو با غیض گفت .. اینبار من پوزخند زدم و گفتم : مشتاقانه منتظر اون موقع می‌مونم ‌..‌
با مهرداد سوار ماشین میشیم و به خونمون میرم ...سرسری به سوالای مامان جواب میدم و با همون ریختو قیافه و لباس روی تخت به خواب میرم ...
دوشنبه 07 فروردین 1396 - 16:04
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
29
عضویت
7 /1 /1396
پسند شده
2
پاسخ : 8 رمان عشق با طعم جدایی/masoomesh98
     ****************  
وااای باز این دوتا خروس بی محل اینجان
رویا : پاشو ... پاشو میگم
بهااار: تاراااا....پاشو لشت ... ای بااابااا تو که به خرس گفتی زکییی...پاشو دیگه تنبل خانوم
... زیر لب آروم میگم : ای بررر خرووس بی محل لعنت ... با صدای خواب آلود میگم : برید گمشید ... میخوام بخوابم
رویا : واای پاشو بینم ...از صبح اینجا الافتیم
بهار درحالی که پارچ آبو روی سرم نگه داشته میگه:تا سه میشمارم ... پاشدی که هیچ ... پانشدی تمام پارچ و خالی میکنم روت .... یک ... دو ... دو ونیم..س
سریع پاشدم و گفتم خب بابا پاشدم ... پاشدم نریز....من که میدونم تو چه دیوانه ای هستی..
بهار تا کمر خم شدو گفت : چاکر شوماا
رویا که تا اون لحظه ساکت مونده میگع : وااا... تارا ... این چه قیافه ایه ؟؟ ... شبیه ارواح شدی
پاشدم یه نگاهی تو آینه به خودم انداختم : آرایش دیشبم مونده ... نگا نگا ... چه شکلی شدم ....
حوله امو ا تو کشوم درمیارمو روبه بچه ها میگم : بروبچچچ ... منتظر باشین تا من برم حموم یه صفاایی بدم بر بدن و بیام
رویا : به جوون مامانم اگه بیشتر ا نیم ساعت باشه خفففت میکنم
با خنده میگم : بااش بابا ... نزن منو
وارد حموم میشم ... ا ترس رویام که شده بیس دیقه ای بیرون میام
بهاار : بچه ها خیلی وقته با هم بیرون نرفتیمااا ... میگم ، بیاین فردا بریم بیرون؟؟هووم ؟؟
تارا : فکر خوبیهه ...فردا ساعت 5

                                                            **************
بعد از ناهار یکم با رویا و بهار گفتیم و خندیدیم و عکس گرفتیم ... بچه هام بعد یکی دوساعت رفتن خونه هاشون ... ما سه تا ا بچگی باهم رفیقیم تا حالا که  22 سالمونه ...هییی روزگار چه زود بزرگ شدیم ... انگار همین دیروز بود ... میرفتیم بیرون ... پسرودختر آزاری میکردیم ...چقدددد میخندیدیم‌ ..چرا حالا کرم نریزیم ؟؟ ...با فکری که به سرم میاد یه سوت باحال میزنم ...با صدای مامان رشته افکارم پاره میشه
مامان : تارااااااا... مامان بیا اینجا شام درست کن تا من یه سر برم بیرون و بیام
تارا : چشممم ... الان میام

                                                        ****************
اووووف ... سر لشتون کجایین پَ ؟... الان دوساعته جلووی در منتظرم تا اون دوتا منگل بیایانااا ... بوووووووووووووق
با صدای بوق ماشین سه متر میپرم هوا ... با صدای خنده دونفر که میدونم کیان برمیگردم ...با قیافه ای شاکی و عصبی نگاشون میکنم که خنده هاشونو میخورن و بهار آروم به رویا میگه : اوه اوه فک کنم هوا پَسِ ...
میرم سوار رخش رویا میشم و نفری یکی یکدونه پس گردنی نسارشون میکنم و میخندیم ... به سمت پارک .. پاتوق همیشگی مون حرکت میکنیم ... نگاهی به آبمیوع داخل کیفم میندازم و لبخندی شیطانی روی لبم شکل میگیره معلوم نیس که این آبمیوه نصیب کدوم بخت برگشته ای میشه ...
سه تایی توی پارک قدم میزنیم و ا زمین و زمان میگیم و میخندیدم تا اینکه چشمای رویا با دیدن به پسر روبه رویمون برق میزنه ... فهمیدم چه نقشه ای داره .... رویا آدامسشو در میاره و به طرف پسره حرکت میکنه و روبه ما میگه : بچه ها... هوا رو داشته باشین
با تبحّری که توی‌ ناز و عشوه اومدن داره میره جلوی پسره ... بیچاره ... به صورت نامحسوس یه پاشو پشت اون یکی میندازه و میوفته روی پسره ... پسره ام ا همه جا بیخبر به زور خودشو رویا رو تو بغلش نگه میداره تا نیفتن ... رویام دستشو میبره پشت پسره و آدامسی که دستشه رو آروم میماله به لباس پسره ... واااای خدا ... منو بهارم به زور جلوی خندمونو میگیریم و میریم جلو
تارا : ای وای ... رویا چیشد ؟
رویا درحالی که خندشو میخورد گف : پام پیچ خورد افتادم رو این آقا ( اره جون عمتت) وبعد روبه پسره میگه : شرمنده ام به خدا ... حواسم نبود
پسره : اشکالی نداره ... تا باشه ا این حواس پرتیااا. وبعد لبخندچندشی به پهنای صورتش میزنه ... رویا یه بار دیگه عذر خواهی کرد و ا بقلش ردشدیم تا یکم ازش فاصله گرفتیم سه تایی باهم گفتیم اووووووق وبعد زدیم زیر خنده ... رویا ادای پسره رو دراورد : تا باشه ا این حواس پرتیاااا... ایش .. پسره ای هییز
بهار : بدبخت نمیدونه چه بلایی سرش اومده .‌.. و دوباره خندیدیم
تارا : بچه برگردیم ببینیم لباسش چه جوری شده
با توافق همه برگشتیم ... با دیدن رنگ زرد آرامس موزی رویا که به صورت ماهرانه ای روی لباس طرف مالیده شده بود ... زدیم زیر خنده ... انقدر خندیدیم که کم مونده مونده سنگ فرشای پارکم گاز بزنیم ... روی یه نیمکت نشستیم
بهار : بچه ها یادتونه گفتم چن نفر هیی تو تل مزاحمم میشن و اذیتم میکنن
ما : خب؟؟
بهار : شماره هاشونو تو کاغذ نوشتم با اسمای دخترونه ... میخوام تو پارک پخش کنم ... ایناها
کنار یکی ا شماره هارو نوشته بود: سمیراا جووون..شارژ میدمم10ی
دوشنبه 07 فروردین 1396 - 16:13
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
29
عضویت
7 /1 /1396
پسند شده
2
پاسخ : 9 رمان عشق با طعم جدایی/masoomesh98
روی اون یکی نوشته بود: النازم ... هم شارژ میدم..هم پول
با خنده یدونه زوم تو سر بهار و گفتم : ایووول بابا ... پاشو بریم پخش کنیم
شماره هارو توی دستمون گرفتیم و جلوی هر گله پسر چار پن تایی انداختیم ... پسرام با ذوق و شوق شماره هارو ورمیداشتن
 رویا : واای که چقد امروز خندیدیم ما
با دیدن یه قسمتی ا پارک که تاریک تاریک بود روبه رویا وبهار گفتم: هنو ادامه داره خنده هامون
بلندشون کردم و به سمت اونجا که فک کنم چراغاش خراب شده حرکت کردیم
بهار : کلک ...بگو نقشت چیه ؟؟
تارا: یکم صب کن .. میفهمین
با دیدن پسری که داشت ا جلو میومد ذوق میکنم و سریع آبمیوه امو ا تو کیفم درمیارم و نی رو داخلش میندازم
رویا : میخوای... آبمیوه ... بخوری ؟؟؟
با حرکت سر بهشون حالی میکنم که خفه شن ... سر پسره معلوم نیست ولی هیکلش بدجوور تو چشمه ... عجب هیکلی داره هااااا ... با دیدن بازو ها وعضله های ورزیدش اول میترسم ... نه بابا ..مثلا میخواد چیکارکنه ؟،؟‌... ا عمد نیس که ... خندم میگیره حالا خوبه میدونم از عمد دارم اینکارو میکنم هااا... با نزدیک شدنش رو به بهار که بقلمه آروم میگم : بهار یکی بزن تو بازوم
بهار : هااا؟؟؟
تارا : درد... میگم یکی بزن بهم
بهار : آهاا ... اااای به چشممم
بهار نامردی نمیکنه و یکی محکممم میزنه به بازوم و منم آبمیوه رو فشار میدم که کلا میریزه رو سینه پسره ... وااای چه افتضاحی شده ؟؟ ... سرمو بالا میارم ...چه قیافه ی آشنایی داره ...به مخم فشار نمیارمو ... طبق نقشه عمل میکنم.... تارا : ااای واای ببخشید ... حواسم نبود ... ندیدمتون
پسره با قیافه ی برزخیی به تیشرتش زل زده ...با حرفم سرشو بالا میاره با دیدن قیافم پوزخندی آشنا گوشه لبش جا خوش میکنه
پسره : عههه... واقعا ؟؟؟ ... حواستون نبوده ؟؟؟
بسم الله ... این چرا اینقد ترسناکه قیافش
تارا : بله آقا گفتم که ... حواسم نبود ... عذر خواهیم کردم بابتش
پسره : بله ... درست میگی عذر خواهی کردی ... ولی کافی نیست
تارا : متوجه نمیشم
پسره : انتظار نداری که همینجوری با همین لباس که دیگه جاش تو زباله دونیه به راهم ادامه بدم و بگم اشکالی نداره ...کاریه که شده ؟؟ هووم ؟؟
بهاره که تا اون لحظه ساکت بود با اخم میگه : ببخشید ... پس باید چیکار کنه که شما عفوو بفرمایید ما رو ؟؟؟
پسره نگاهی سرسری به بهار میندازه و میگه :با شما حرف زدم ؟؟
بهار خواست چیزی بگه که زودتر از اون گفتم: میشه واضح صحبت کنید ... یعنی من به خاطر کاری که کاملا غیر عمدی رخ داده ( جون عمم) باید چیکار کنم ؟؟
تا این حرفو میزنم ... با همون اخم گره خورده در ابروهاش دستمو میگیره و دنبال خودش میکشه ... واا این کجا داره میبره منو ؟؟؟  داد میزنم : آقا ... دستمو ول کن ... منو داری کجا میبری ؟؟؟
بدون کوچکترین توجهی به حرفم به راهش ادامع میده ... انگااار نه انگاار یه آدمی این پشت داره حنجرشو پاره میکنه.. این دور و ور پرنده ام پرنمیزنه  ... یاا خدااا نبره سربه نیستم کنه ؟؟؟ ... نه  نه  نه اون یه همچین کاری رو نمیکنه
_ ا تو که نمیترسه ... اگه بخواد میتونه
-- ای بابا ... مردم وجدان دارم ؛ منم وجدان دارم ... تو مثلا وجدانمی باید الان‌ بهم دلدادی بدی
_ شرمنده اتم ‌... اونی که تو میگی بخش امید واهی هستش
-- سر تخته بشورررنت ... گمشو
_ خیل خب ... چرا میزنیی
_ آهاای ... آقای ...
اسمش چی بود؟؟؟ ... آقای؟ ...آقای؟ ... حالا هر چی
_آقاهه ... ببین با بد کسی در افتادی ... اراده کنم نصف شهر میریزن اینجا ... هوووی با توامااا ... الوووو .... کرررریـــــــــی؟؟

پییف الکی خودمو خسته کردماااا ... این پسره اصن صدای منو نمیشنوه
یدفعه محکم دستمو کشیدو ول کرد که دردم اومد : آااااای وحشیییی ... دستم
دیدم حواسش نیس خواستم دوباره فحش بارونش کنم که متوجه شدم وایساده ... ولـــــی ... اینجااااا؟؟؟
_ببخشید جایی بهتر از مضطراح پیدا نکردی ؟؟؟
برگشت طرفم : بشورش
_هااااا؟؟
--گفتم بشورش ..
_هااااا؟؟؟
عصبی شدو گفت- میگــــم دستع گلتو بشور ... تمیزش کن
و به تیشرتش اشاره کرد
_آهاااا .... عهههه نه بابا ... نوکر گیر آوردین‌ ... اتفاقه دیگه ... پیش میاد ... شما چرا اینقدر بی جنبه این
--آهاان ... اتفاق؟؟... ببخشید شما همیشه به جای آبمیوه رنگگگ میخورین ؟؟؟
ااای واای ... گاوم زاید ... حالا چی بگم بش ... بیا ای کاش رنگشو زیاد نمی ریختم
_رنــــگ؟؟؟...اشتباه می کنید آقا ... رنگ چیه ؟؟؟(چه مارمولکیمااا)
--عهه ... نه بابا ... البته همه چیز ممکنه ... امکان داره این روزا آبمیوه ها بوی ررررنگ بدهااا

عه واا خاک برسررم کنن ... فهمید ... خبب خنگ که نیست معلومه که میفهمه ... بوی رنگ ا صد فرسخی میاد
موندم چیی بش بگم
--هه ... چی شد ... زبووون شیش میتریت بند اومده آیااا؟؟
_خب ... خببب ... اممم ...
--نمیخواد تو ضیح بدی ... فقد ... لباسمو تمیز کــــن ...حتمااا
دیگه جووش آوردم 
دوشنبه 07 فروردین 1396 - 16:17
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
29
عضویت
7 /1 /1396
پسند شده
2
پاسخ : 10 رمان عشق با طعم جدایی/masoomesh98
این دیگه داره خیلی پرو میشه هااا ..هر چی هیچیی بش نمیگم
با غیظ_ببین آقای نیمه محترم ..هر چقدر هیچی بت نمیگم تو داری دوور بر میداری ..من تا حالا جوراباای باباممم نشستم ..چه برسه به این که بخوام پیرن تو رو بشورم ... یه اتفاق بوود ..همین
--حررص نخور خانوم کوچولوو ..موهات میریزه ..مامان بچم کچل میشع
و به دنبال حرفش زد زیرر خنده ..انگشت اشارمو بالا آوردم تا جوابشو بدم ... یه بار دیگه حرفشو تجزیه و تحلیل کردم
خب من اگه حرص بخورم موهام و میریزه و کچل میشم ...
خب .. اونوقت مامان بچشم  کچلع ... خب کچل کع من بودم ؟؟ ... آهااا ... وقتی هم من کچلم هم مامان بچش ..خب این یعنی مادر بچش همون منم دیگه
جـــــــــــــــــــــــان ؟؟؟؟؟؟
مــــــــــــــــــــــــن؟؟،
 مادر بچه ایــــــــــــــــــــن؟؟؟
به معنی واقعیی دااااغ شدم ا عصبانیت ... تحمل اینطور شوخی هارو اصلااا نداشتم
-پیش خودت چی فک کردی هااان ؟؟؟... نگا کن بینم ... من مگه با تو شوخی دارم اصن جنابعالی غلــط میکنی یه همچین شوخیی رو با من میکنی ...اصن من مگه میدونم شما چه خرر...

--د بسه دیگع ... هر چی بت هیچی نمیگم پرو  تر میشی ...  اصن تو میفهمی داری با کی حرف میزنی که دهنتو عییین ...
ههههه ... خانوم ناراااحت شدن ... من این حرفامو ا خودم در نیاوردم که ... جنابعالی خودت گفتی من بابای بچتم ... الانم ازت بچمو میخوام

هاااا؟؟؟ ... چقد حرفاش آشناستاااا ... صب کن بینم ... من کی گفتم این بابای بچمه ؟؟؟

((توو... تو ... چی ... چیکارشییی؟؟؟
_بابای بچمههه ))

هااااا .... یادم اومد ... اون روز توی مهمونی ... خاااک تو سرم حالا بش چی بگم منن ؟ ... راس میگه دیه من گفتم ....
با تموم این چیزا بازم با پرویی گفتم : خبب ... خبب راستش ... اصلا من اون روز واس تلافی یه همچین حرفی زدم ... و .... هییچ منظور خاصی ا حرفام نداشتم

آرتا : خب دیگه ... این به اون در ... البته ... من که فقد بتو گفتم ... این که نشد تلافی

_ببخشیدااا ... دیگه میخواستی چجوری تلافی کنی ؟؟ 

آرتا یه نگا شیطون بهم انداخت و با نیش خندی ...اروم اروم  .. میومد جلو  و آبمیوه ای که تو دستم بود رو ازم گرف و خالی کرد رو صورتم ... منم مات و مبهوت بهش زل زده بودم ... اصن نفهمیدم چیشد ؟؟ ... این پسره چیکار کرد ؟؟، ... عین این نفهما زل زده بودم بهش  ... اونم که معلومه خندش گرفتع ... به زور جلوی خنداشو گرف و گفت : حالا چون دلم به حالت سوخته نیاز به شستن نیست ...
بعد چشمکی بهم زد و رف ...
گیج و منگ زل زده بودم به مانتوم که حالی رنگی شده بود ..‌ که دونفر محکم زدن تو سرم ... برگشتم جف پا برم تو دهن کسایی که منو زدن که با دیدن رویا و بهار با اون قیافه میرغضباشون ... خودمو خیس کردم

رویا : چشممون روشنن ... حالا بدون ما میری چه کااار هاکه نمیکنی

بهار : تو این پسره رو ا کجا میشناختییی ؟؟ ... کی راه افتادی که ما نفهمیدیم

رویا  دوبارع زد تو سرم و گفت : صد دفعه گفتم بیا خودم اینارو یادت بدم ... الان معلوم نیس رفته ا کی یادگرفته که ...
 بعد انگار که یه چیز یادش اومد بلند گفت : هـــــی ... تارااا ‌.‌.. تو کییی حامله شدی ؟؟؟... اونم ا این پسره که ما نمیشناسیمش ؟؟

بهار : غلط کرده ... این (اشاره به من ) از این عرضه ها نداره ... اونم از یه همچین جیگری حامله بشه ...

هم خنده‌‌ م گرفته بود هم حرصم گرفته که نمیذارن من حرف بزنم همینطور پشت سرهم میگفتن و میگفتن که جیغ زدم : بسههههه
ساکت شدن که گفتم :ای بااباا ... دو دیقه امون بدین توضیح بدم خب...
بهار : بنال بینم
خواستم شروع کنم که دوباره رویا پرید وسط حرفم : عهه ... همه چیو ... بدون ... سانســـور ... بگوو
نفسمو با حرص فوت کردم ... نشستیم رو یه نمیکت و مشغول گفتن شدم .. هم کلی خندیدن ... هم کلی جیغ جیغ کردن که چرا تنهایی این همه شیطونی کردم
مانتومو بگو ... اااخ که من این پسره رو بگیرم خفــش میکنم  ... پسره ی میمون .. ببین چیکار کرد با مانتوی خوشگلم  ... عه عه عه ؟؟ ... انتر آقااا ... اما خدا رو شکر کم ریختع ..‌ یه قسمتی ریخته که میشع  شالمو روش بندازم دیده نشه ... به هر حال با هزار بدبختی رفتیم خونه ..
************
روی مبل درحالی که کانالا رو بالا پایین میکردم نشستم ... یعنی یه برنامه درست و حسابی تو این تلویزیون پیدا نمیشه واقعاا ... فوتبال ..اه مردم بیکارنااا میشینن فوتبال میبینن اونم با چه شوق و ذوقی هرچند اگه تیام الان خونه بود اونم نشستع بود فوتبال میدید ... اخه ینی چی یه عده ادم بیکااار افتادن دنبال یه توپ هیی شوت میکنن بهم بعد کلیم بابتش پول میگیرن ..نوچ ..نوچ ..با صدای در تلویزیونو خاموش کردم که مامان گف : تارااا ..ببین کیه ؟
اخع ساعت سه ظهر کی اومده ..بلندشدم درو باز کردم ..با دیدن دایی علی با ذوق داد زدم : مــامــان..مــامـــان ..بیا دایی علی اومده
دوشنبه 07 فروردین 1396 - 16:25
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
29
عضویت
7 /1 /1396
پسند شده
2
پاسخ : 11 رمان عشق با طعم جدایی/masoomesh98
با ذوق و شوق پریدم و یکی یکی دایی و زندایی و بغل کردمو بوسیدم .. داشتم با زندایی خوشو بش میکردم که حس کردم گوشت لپم داره ا جاش کنده میشع ..جیغی کشیدم که صدای خنده کسی بلند شد ..برگشتم طرفش و با خشم نگاش کردم ..کار خودش بود کسی غیر از مسعود منو گاز نمیگرفت همینطور که میخندید ..گفتم :تو هنوز ادم نشدی ؟؟
مسعود : نوچ .. اخه ادم هووس میکنه از لپ تو گاز بگیره .. خیلی کیف میده
_حالا چون کیف میده جنابعالی باید لپ منو ا جاش بکنی ؟؟

-- بهش فک نکردم 
با صدای مامان هر دو وارد خونه میشیمو مامان مشغول حال و احوال کردن با مسعود میشه .. مامان با دیدن لپم گفت : واا ..تارا .. لپت چیشده ؟
چشم غره ای به مسعود زدم و گفتم : دست گله آقاست دیگع
مامان میخنده که چپی بهش نگا میکنم که خندشو میخوره و میگه : چیکار داری دخترمو
مسعود میخنده و میگه : بیا اینجا بشین
میرمو پیشش میشینم ..خونه مسعود اینا با اینکه کرجه و خیلی به ما که تهرانیم نزدیکه اما خیلی کم همو میبینیم چون دایی و مسعود کار دارن
مسعود : چقد بزرگ شدیهاا تارا
تارا : انتظار نداشتی که کوچولو بمونم
مسعود : شوهر نکردی ؟
تارا : نه برادر شوهر کجا بود..
مسعود یددنه میزنه تو سرم و میگه : پرو ‌..الان تو نباید خجالت بکشی مگه ؟
نیشم شل میشه و میگم:نوچ
--کوفت
میخندیمو  یکم دیگه حرف میزنم..من از بچگی با مسعود بزرگ شدم  اون مثه داداش بزرگمه..بعد شام همه فامیل های مامان اومدن خونمون..دایی بزرگم همین دایی علیمه با زندایی سمیه که مسعود ۲۹ ساله پسرشونو زهرای ۲۵ ساله دخترشونه که متاهله و اسم شوهرشم سعیده
دایی وسطیم اسمش ایمانه با زندایی مهرناز کع پسرشون مهرداده که ۲۶ سالشه
دایی کوچیکم که اسمش فرهاده و زندایی فاطمه که یه پسر به اسم هومن ۲۵ ساله و یه دختر به اسم هاله ۲۲ ساله دارن
خاله بزرگم طوبی و شوهرش حسین که دو تا پسر دوقلو به اسمای سپهرو سپند دارن که ۲۸ سالشونه
خواهر وسطیم مامان منه به اسم ترانه و بابای گلم طاهر که ثمره ی زندگیشون منو داداشمیم من که ۲۲ سالمه و برادرم تیام که ۱۷ سالشه
خاله کوچیکم تیناو شوهرش بهرام که یه دختر به اسم باران دارن که ۲۱ سالشه و یه پسر به اسم یاسین دارن که ۱۶ سالشه
بزرگترا یه طرف مشغول بگووبخند بودن و جوون ترا هم همع اینور نشسته بودیم
همه باهم میگفتیم و میخندیدیم .. مسعود: بچه ها یروز همه باهم بریم بیرون
هومن : موافقم
همه موافقتمونو اعلام کردیم مشغول بازی شدیم
*********
پس کجاست این گوشی .. شلوارمو از کنار تخت ورداشتم نخیرر زیر اینم نیس که ..‌پس کجا گذاشتمش .. به سمت کشوهای میز توالتم رفتم و یکی یکی بازشون کردم .. توی اینم که نیست .. به سمت میزم رفتم صدا از اینجا میاد .. کشوی میزو باز کردم ..ایناها اینجاس .. با دیدن اسم رویا رو صفحه ی گوشی ..تماسو وصل کردم
نفسی از روی آسودگی کشیدمو جواب دادم : جونم رویاا
رویا با صدای خشن : هیچ معلومه کجاایی .. دو ساعته پشت خطماا
_ گوشیمو پیدا نمیکردم
--شلخته ؛ امروز میای بیرون ؟
_میام
--خب پس من ساعت 5 میام دنبالت بریم پیش بهار
_باوشه ..منتظرم .خدافظ
--گمشو
گوشی رو قطع کردم...
زییینگ ..زیینگ
بهاره : کیه
_ماییم بهاره .. اومدیم دنبالت بریم بیرون
--من نمی تونم مهمون داریم
_عهه.. خا باوشه
دوتایی با رویا مشغول قدم زدن تو خیابون بودیم و حرف میزدیمو میخندیدیم
  رویا: اون بغل یه پارک هس بریم اونجا
 باشه ای میگم و به سمت اونجا حرکت میکنیم .. روی یکی از نیمکتاا میشینیم و مشغول صحبت میشیم
رویا : هفته ی قبل ..اومم..مهمون داشتین نه ؟
تارا : اوهوم ..همه فامیلای مامان اومده بودن خونمون
-- آقای منم اومده بود؟
_ مگه میشه آقای فضول تو نیاد
--هیی هیی ..درست صحبت کناا
_ ایشه ..چه طرفداری اون مهرداد بیریختم میکنه
--پَ چی فکرکردی
یکم دیگه با رویا حرف زدیم و بعد یه ساعت پاشدیم و راه افتادیم بریم خونه ..یاد بچگیامون افتادم ..رویا و مهرداد از بچگی همو میخوان و بهم علاقه مندن ..از موقعی که رویا  10 ساله و مهرداد 15 سالش بود..الانم باهم دوستن و  تصمیمشون بر ازدواجه ..و من بابت این موضوع خیلی خوشحالم  ...تو پیاده رو داشتیم میومدیم که رو به روم نازی رو میبینم ..اه اه ..اینو چیکار کنم ..میاد جلو با صدای تو دماغیش میگه : به به .. تارا جان ..چطوری عزیزم
و دستشو به سمتم دراز میکنه..دستشو فشار کوچکی میدمو میگم : سلام نازی جون ..ممنون ..تو چطوری ؟
نازی : خوبم عزیزم وبعد رو به رویا احوال پرسی میکنه
اه اه دختره چندش خودشو تو آرایش خفه کرده ..ایش
نازی : وای عزیزم خوب شد دیدمت .. راستشو بخوای آخر این هفته تولدمه ..خوشحال میشم بیاین
دست میکنه تو کیفشو سه تا کارت از کیفش در میاره و میگه : بفرمایید برای تو ، رویا جون و بهار جونه
ازش میگیرمو با لبخندی تصنعی میگم : مبارکه ..
نازی : تارا جون تو هنو ازدواج نکردی ؟
هه بگو از کجا میسوزه خانوم ..
دوشنبه 07 فروردین 1396 - 17:19
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
29
عضویت
7 /1 /1396
پسند شده
2
پاسخ : 12 رمان عشق با طعم جدایی/masoomesh98
دوسال پیش واس داداشش اومده بودن خواستگاریم ..منم جواب رد دادم ..آخه اگه قبول کرده بودم معلوم نبود این عجوزه چه بلایی سرم اورده بود ..والا
_ نه عزیزم ..درسم هنوز تموم نشده
نازی پوزخندی میزنه و میگه : خبب وقتی کیسای خوبو رد میکنی همین میشه دیگه
متقابلا پوزخندی میزنم و میگم : ردشون کنم بهتر از اینه که انقد دنبالشون موس موس کنم تا خودمو بشون بندازم
آهاان ..کییف کردم واقعا ..صدای جلزو ولزشو خوب میشنیدم
نازی با غیظ میگه : الان تو ..با من بودی ؟؟
_ تو ؟؟ ..نه .‌.من به تو چیکار دارم ..به خودت شک داریااا؟؟
-- بگذریم ..فعلا خدافظ خوشحال شدم دیدمت
_خدافظ
میخواد بره که دوباره بر میگرده  ..مار خیلی از پونه خوشش میاد ..جلو خونش سبز میشینه
-- راستی روز تولدم ..داداشم میخواد نامزدشو به همه معرفی کنه ..یادتون نره هاا ..حتما بیاین ..منتظرتونم
بعدم از بغلمون رد میشه و میره..خیلی ازش خوشم میاد پاشم برم تولدش ..اووووق ..
رویا : یه مهمونی افتادیم
تارا: چیی؟؟ نکنه میخوای بری ؟
--معلومه ..یه جور حرف میزنی انگار نمیخوای بیای ؟؟
_عمرااا..من برم تولد اون عجوزه ؟؟ابداا
رویا : اه..تارا ..ندیدی چی گف ..نامزد داداشش ..اینو داشت به تو گوشزد میکرد..که اگه نری فک میکنه گلوت پیش داداشش گیر بوده
_چیی؟؟..من ..  اووق ..اگه دوسش داشتم بش جواب رد نمیدادم که
--اینو منو تو میدونم ..اون که نمیدونه ..تو باید بری تولدش و عین خیالتم نباشه تا نازی بسوزه دیگه
همیچین بدم نمیگه هاا ..چه فرقی میکنه تولد کیه ..من میرم و از مهمونی لذت میبرم ‌‌..خوبه
تو خونه کارتو به مامان نشون میدم و مامانم میگه بهتره برم ...
دوشنبه 07 فروردین 1396 - 17:24
نقل قول این ارسال در پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.