بنر 2
زمان جاري : شنبه 08 آذر 1399 - 9:15 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های اجتماعی / تردید
ارسال پاسخ جديد
تردید
تعداد بازدید: 23
milad_hatamvand آفلاين

ارسال‌ها : 1

عضويت:11 /6 /1399

تردید

این که حالا نشستم کنار حوض و زار زار گریه میکنم،این بار تقصیر بارون نیست.تقصیر حالِ بدِ حالای منه!در تضاد و دو گانگی زندگی کردن خیلی سخته...این بار هم چیزی درون من،داره خورد تر میشه.چیزی شبیه حس تملک نسبت به خودم...حس بی حریم بودن...حریمی که حتی با روسپی شدنم،حس میکردم هنوز دارم!حداقل این انتخاب خودم بود که با چه کسی رابطه داشته باشم...البته خیلی پیش می آمد که مشتری منو تا حد مرگ کتک میزد و پولی بابت خوش خدمتی من پرداخت نمیکرد!غصه میخوردم ولی حالا برای این ک حق ندارم به خاطرِ مورد تجاوز قرار گرفتنم غصه بخورم!اشتباه نکنید...من هم برای رحم خودم حریم داشتم...هر کسی نمیتونست راهی برای نفوذ پیدا کنه!صدای من به جایی نمیرسه...در بازه!ولی همه پشت در نفرین میکنند...تنهایی من،توی ذوق میزد!جوونا هم که من رو به خاطر سرتق بودنم،محلم میدادند،حالا از ترس آبرو یا مورد مخاطب قرار گرفتنشون،قدمی برنمیدارند!من اصلا به این قضیه فکر نمیکنم...فقط خسته و درمانده ام...صدای من به جایی نمیرسید...اصلا نمیشد شکایت کرد!و بدتر از همه ماجرای این تجاوز،بیشتر توی ذوق میزد.برادرم به من تجاوز کرده بود...من اگر محکوم به هر اتفاقی بودم،این رو دیگه تحمل نداشتم...برهنه وسط حیاط بودم.سینه هام بیشتر از هر چیزی خودنمایی میکرد.مخصوصا چنگ و دندون های حک شده روی اون!عوضی به پاهای من هم رحم نکرد.با چاقو خط به خط میبُرید و ضربه خودش رو میزد...حالام که زیر بارون،شر شر خون های جاری،روی موزاییکای حیاط نفرین شده،خودنمایی میکرد...فریاد زدم...این بار از ته دل.میخواستم انتقام سکوت چند ساله را از اون ها بگیرم...نگاه کردن اون ها اصلا صورت خوشی نداشت..."آهای جماعت...این بار دیگ نمیشه این تن لش رو بکنید...برید گم شید تو خونه هاتون."
هرزه در هر صورت هرزه بود...دیگه لفظ قلم برام مهم نبود.انگار ته گلوی من را با خون پر کرده بودند...زخمی بود انگار...خش خش توی صدای من،زار میزد...دیگه تحمل فریاد بیشتر از این رو نداشتم...در واقع جونی نداشتم.

یک هفته ای رو بیمارستان بستری بودم...دریغ از یک ملاقاتی...پاره بودم از همه بسته های دنیا...چیزی جدا از همه چیز...حتی پرستار ها هم چشم دیدن من رو نداشتند..این که در نظر خودم هم غریبه بودم دست کمی از غربت در این خراب شده نداشت!درکشون میکردم و این روح من رو خورد تر میکرد.این که به دیگران حق هر تخریبی رو بدی،چیزی جز مرده زندگی کردن نیست...همه جا باید سکوت کنی چون هیچ جایی حق با تو نیست...حقیقتا اون دختر سر کش که با هر کس و نا کسی دهان به دهان می شد مرده بود و جاش رو به این ادمی که اصلا نمیشناختم داده بود!در واقع قبلا تنها حُسنی که داشتم همین بود که دست کم خودم رو میشناختم.یک دختر هرزه ی لاابالی که از هیچ کسی واهمه ای نداشت و تنها به فکر خوش خدمتی کردن به مردان هم بستر بود و بس!لذت میبردم از زندگی...اشتباه نکنید!لذت بردن من در پس درد هایی بود که خیلی وقت بود تصمیم به فراموش کردنشون گرفتم...حتی سعی در نادیده گرفتن درد هایی داشتم که هر لحظه در حال سپری شدن بودند و من فقط نگاهم به ساختمون های شیک و بعضا آسمان خراش مردانی بود که خواسته هایی که حقیقتا خودم هم نمیدونستم چی بودند رو ارضا میکردند...نگاه کردن به اون ها لذتی رو به من میداد که ناخوداگاهم رو بیشتر شکنجه می کرد...خلاصه لذت میبردم از درد هام...شاید این بهترین توصیفی هست که میتونم در این لحظه از روزگار سیاهی داشته باشم که میگذروندم...و به واقع فقط میگذروندم...البته که ای کاش تمام زندگی من همین گذشتن بود...زندگی من سر جایش بود...روتین و تکراری و گاها در رفاه...و همین حالا جاش را به زنی خسته داده که از گذشته هر چند بهتر از امروز گریزونه!و گذشتنی در کار نیست...زندگی من محدود شده به اون صحنه تجاوز...و حالا هیچی تو چنته ندارم!چشمام رو باز میکنم بلکه کمی سنگینی پلکم رو کم تر کنم...خسته ام از فرار از حقیقتی که میخوام همیشه از اون فرار کنم...خسته ام ولی نمیشه که فرار نکرد...باید با نگاهی شرمزده کل کوچه بازار های این شهر رو از نو بگذرونم...جایی که حتی توان مقابله با خودم رو هم نخواهم داشت...

چشمام رو که باز میکنم زهرا رو بالای سرم میبینم...معلومه مدت زیادی رو اینجا ایستاده!چشمای پف کرده اش گواه این حقیقت بود...تنها کسی که اون روز کذایی به دادم رسید زهرا بود!دلم آغوش گرمش رو میخواست...دوباره بعد اون روز!ولی گویا سهم من هیچی نبود...حتی یه آغوش خشک و خالی!_هنوز نرفتی؟_گویا امروز مرخص میشی...موندم که کاراتو انجام بدم...
نگاهش میکنم...یه نگاه که خودمم نمیدونم گرمه یا سرد!غبطه میخورم یا عشق می ورزم...یا خالی و بی روحه!فقط میدونم برای خالی نبودن عریضه باید تقدیمش کنم...ولی گویا او بی تفاوت بود!روش رو برگردوند تا بره جایی غیر از جایی که من هستم...بالافاصله دستش رو گرفتم...به نگاهم اعتمادی نداشتم...مطمئن نبودم که این نگاه ها از اون تشکر خواهند کرد!به زبان میارم اون چیزی رو که تو تنم سنگینی میکرد...به حقیقت، سنگینی میکرد...دوست نداشتم به کسی که حتی حاضر نبود نگاهم رو ببینه،مدیون باشم!و من از اون بیشتر از همه متنفر بودم!درست کنار حس قدر دانی که از او داشتم،از او متنفر بودم...هم دوستش داشتم هم متنفر بودم...دنیا پر از پارادوکس هاست...و لعنت به همه این پارادوکس های بی سرانجام...بی هیچ سرانجام خوشی!
در نوجوونی های سال ها پیش او من رو به خاطر من بودنم،رها کرد...کلی لیچار بارم کرد...فقط به خاطر قضاوت هایی که اصلا درست نبود!من اون روز ها اصلا هرزه نبودم...نوجوون بودم و هنوز قدم هام رو به دنیای کثیف آینده بر نداشتم!اون روز ها که حتی خانواده ام من رو باور نداشتند و برای همیشه از شهر رفتم!البته که من تنها از خانواده ام انتظار نداشتم...یک خانواده بسته و خشک مذهب که جایی برای ماندن در همچین وادی نداشتم...آبروی اون ها دیگه برنمیگشت!و بعد ها از دور ها متوجه شدم که برای همیشه از اون محله کوچ کردند...خلاصه زهرا اون روز ها همدم تنهایی های من نبود...گرمم برای به تن کشیدن آغوش دوباره بعد نجات من...ولی سردم از بی مهری خاطرات...گر چه من از خدا خواسته بودم که برای همیشه بمیرم و روی نفرین شده زندگی رو دیگه نبینم...ولی لعنت به این حس قدردانی و محبت...چاشنی تنفر!بالاخره صدای نکره ام را به موج در می آورم..._ازت ممنونم...تمام تلاشم برای زدن لبخند بیهوده بود!اشک هایی که سر میخوردند گند زدند به غرور له شده من...در واقع بیشتر گند زدند.وگرنه غرور من به خودی خود،له شده بود...او هم بی توجه به من و التماس هایی که از چشمام زار میزدند،رفت.و باز هم من ماندم و سرمایی که خیلی وقت بود که دیگه حس نمیکردم!ریختن بی مهابای اشک هایی که قرار نبود تو این سرما بریزند رو لعنت میفرستم...
#پارت_یک

#میلاد_حاتم_وند

سه شنبه 11 شهریور 1399 - 04:18
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: