زمان جاري : دوشنبه 11 مرداد 1400 - 7:54 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های طنز و کل کل / رمان باحالای شیطون
ارسال پاسخ جديد
رمان باحالای شیطون
تعداد بازدید: 102
yalda86 آفلاين

ارسال‌ها : 1

عضويت:29 /6 /1399

تشکر شده : 1

رمان باحالای شیطون

باحالای شیطون1
بعد کلی زیر و رو کردن کودم بلاخره یه لباس خوب واسه مراسم بله برون امیر (داداشم)پیدا کردم درسته مراسم بله برون بود اما من باید بهترین لباس رو داشتم فکر کنم یه مانتوی مجلسی به رنگ ارغوانی به یه شلوار لی گدایی بهم خیلی میاد و زیبایی چهرم رو چند برابر کنه اگه یه شال و کفش ارغوانی هم بپوشم میشم ستاره مجلس!!!ای وای!یادم رفته امیر گفته اونجایی که من خوس سلیقه ترین فرد خونم باید برم و لباس اون رو هم انتخاب کنم .وارد اتاقش شدم اتاقش مثل همیشه شبیه تیمارستان بود اخه من نمیدونم امیر تنهایی چطوری این جارو به دیوونه خونه تبدیل میکنه شلوار یه طرف کتاب یه طرف بالش یه طرف و........البته اعتراف میکنم منم دست کمی از امیر ندارم .به طرف کمد راه افتادم یه کت و شلوار مشکی بایه کراوات مشکی رو از کمد بیرون آوردم با تصورات من از اینکه امیر تو لباس چجوری میشه حتما زیباترین داماد سال میشه یه پسر جوون چشم درشت و ابرو مشکی با بینی قلمی و دهن خیلی کوچولو تو این لباس واقعا محشر میشد مگه داریم مگه میشه؟؟؟؟؟
وای به نظر زن داداشم چه جوری شده ای قربون داداشم و زنش برم !!!!!
اه دیگه این حرفا بسه برم و اماده بشم تا زمان بله برون چیزی نمونده!!
***********************************************************************
زنگ آیفون رو که زدیم بابای الهام جون ایفون و برداشت و کفت بفرمایید و در خونه باز شد وارد حیاط خونشون شدیم باید اعتراف کنم که تاحالا به خونشون نیومدم تویه حیاط خیلی بزرگ و سرسبز که یه ویلای 4 طبقه زندگی میکردن اما خونه ما یه کمک خوشگل تر از اینجا بوداما هرچی باشه اینجا هم دلنواز بود
از اونجایی که این مراسما خیلی جدی و مهم بود و من فاق العاده شوخ طبعم امیر و مامانم اجازه نمیدادن تا ازدواج قطعی نشده منم باهاشون برم این دفعه هم بابام به زور تونست منو با خودش بیاره یادمه پارسال رفته بودیم خاستگاری دختر برادر شوهر عمم دیگه ازدواج قطعی شده بود اما دختره گفت باید این نزدیکیا خونه بگیریم تا به مامان و بابام نزیک باشیم منم با شوخ طبعی گفتم ما دختر میگیریم یا پسر میدیم اونا هم عصبانی شدن و .............برگشتیم خونه همه به غیر از ددی از من ناراحت بودن خب من حرف بدی نزدم که اما بابام گفت که تو حرف دل من رو زدی............
خلاصه از این حرفا بگذریم!!!!!!!!!!
وارد خونه شدیم مامان و بابا و داداش الهام منتظر ما بودن اما فکر کنم که الهام تو اشپز خونه بود
روی مبل نشستیم از شانس بدم وسط مامی و امیر گیر افتاده بودم تا اگه اشتباهی ازم سر زد منو بکشن
شروع کردیم به حرف زدن :
بابا:خوب هستین خانواده خوبن
اقا مرتضی:بله به لط شما خوبن شما خوب هستین
بابا:بله شکر خدا ما هم خوب هستیم
بعد هر کی یکی رو واسه حرف زدن پیدا کرد مامان به فیروزه خانوم بابا با اقا مرتضی و امیر هم با عرفان(داداش الهام) حالا فقط من مونده بودم و و دیوار ها که باید با اونا صحبت میکردم!!
حوصلم خیلی سر رفته بود در ضمن مامی و امیر گفته بودن که نباید دست به گوشی میزدم
یهو دست شوییم گرف یا حرضت بیژن حالا من باید چه خاکی به سرم میکردم خیلی هم خجالت میکشیدم یهو خجالت رو کنار کذاشتم با صدای بلند و ثل بچه ها گفتم:
من:فیروزه خانم من دست شویی دارم دست شوییتون کجاست؟؟
بعد هم همه با چمای قلمبه و با تعجب بهم نگاه کردن میتونستم بگم که تو چشای امیر و مامانم خشم توچشای عرفان خنده و تو چشای بقیه هم تعجب بیش از حد بود.
یهو متوجه اشتباهم شدم اما با نیشکوند امیر و مامانم که خیلیم درد داشت از خجالت سرمو پایین انداختم ....
فیروزه خانم:دخترم اخر این راهروعه
من:باشه ممنون
راهی دست شویی شدم بعد اتمام کارم برگشتم اما نه جای خودم بکه یه مبل تکی مناسب پیداکردم و اوجا نشستم.
ابا که از اسیباب افتاد رو به فیروزه خانم کردم و با یه لحن شوخ طبعی گفتم
من: ببخشیدا اما اگه دخترتون رو به ما نشون بدین نمیخوریمش که
و دوباره چشما قلمبه شد!!
فیروزه خانم:مای به کلی یادم رفت شما ببخشین!!...........دخترم ..الهام چاییارو بیار
الی به یه سینی وارد هال شد اخ که این دختر باچشمای عسلی بینی عملی لب قلوه ای دلبری میکرد ابته بینیش عملی نبود اما شکلش اون جوری بود .راستی یادم باشه برم از سعدی یه مدال بگیرم با این شعرم
با بفرمایید الی به خودم اومدم جایی رو واسه من گرفته بود گفتم ممنون زن داداش گلم سه باره چشما قلمبه شد +الی که اون خجالتم میکشید
بعد کلی حرف زدن قراره عقد رو واسه سه روز دیگه یعنی (پنجشنبه)گذاشتن و ما با خدافظی راهی خونه شدیم خدایا امشب به دادم برس که بدبخت شدم وارد خونه که شدیم کفشامو که در اوردم زود دویدم تا به اتاق برسم حتم داشتم امیر دنبالمه زود وارد اتاق شدم و خواستم درو ببندم که امیر پاشو گذاشت لای در من به زور درو میبستم اما قدرتم به امیر نمیرسد
من:وای امیر پاتو بردار
امیر : نه من باید امروز حساب تو رو برسم
من:امیر غلط کرم بچگی کردم شکر خوردم
امیر:نه تو شکر نمیخوری تو باید کتک بخوری
با فشاری که به در داد افتادم روی زمین زود بلند شدم دستمو گذاشتم رو صورتم و گریه کردم
یهو حس کردم یکی منو محکم بغل کرده چشمامو که باز کردم دیدم امیره
امیر:تو واقعا خنگی یعنی فکر میکنی من نفسمو خواهر کوچیکمو میزنم
من: پس چرا مثل دیوونه ها دنبالم کردی؟؟
امیر : چون خیلی خوشحال بودم میخواستم باهات شوخی کنم اخا تو دیوونه ی منی
من: باشه ولی از اتاقم زود تند سریع برو بیرون!!!امیر باشه ای گفت و از اتاق خارج شد پسره ی احمق اخه تو با اون هیکلت که مثل شتره باید شوخی کنی شوخی مال بچه هاست بعد عقد امیر با الی خیلی با الی صمیمی شدم خیلی دوست خوبی برام بود ***********************************************************************
امروز جواب کنکور میاد باید دعا میکردم که توی دانشگاه خوب قبول شدم بخاطر استرس زیادم از بابام خواسته بودم که بره و جواب کنکور رو ببینه
بابا از راه رسید قیافش خوب به نظر نمیرسید یعنی چی شده رفتم پیشش نشستم و گفتم:
من :بابایی جواب کنکور رو دیدی
بابا: اره دیدم
من:چی شد قبول شدم؟
بابا :اصلا حوصله ندارم رفتم جواب گند کاریت رو ببنیم میدونی نمرت چیه؟؟
من:بابا کمک کمک داری نگرانم میکنی چی بود؟
بابا :تو بایه نمره دو رقمی تو یکی از دانشگاهای خوب تهران قبول شدی
من:ه ه ه ه ه واییییییی خدای من باورم نمیشه
بابا:دخترم بهت افتخار میکنم و بهت تبریک میگمخیلی خوشحال بودم پر پرواز نداشتم کم کمک داشتم از پوستم بیرئن میومدم داشتم دیوونه میشدم خیلی خوب و باور نکردنی بود بابام کارای دانشگاه رو انجام داده بود نیازی به خوابگاه نداشتم چون خونمون تو تهران بود
فردا اولین روز دانشگاه بودساعت 12 شب بعد دیدن سریال مورد علاقم به سمت اتاق پیش رفتم ............سرمو که روی بالشت گذاشتم خواب اومد سراغم خیلی خوشحال بودم ولی در عین حال سرحالاز بابا خدافظی کردم و وارد حیاط دانشگاه شدم شبیه حیاط مدرسه بود اما شاید یکم بهتر از نظر من دانتشگاه جایی بود که محدودیت کمی داشت
میتونستی هر چقدر دلت بخواد شیطنت کنی و همه رو اذیت کنی!!!
توی حیاط دانشگاه یکی از دوستای قدیمیم رو که خیلی باهاش صمیمی بودم رو دیدم اسمش باران آریا فرد بود...باران یه دختر با چشمای کوچولوی کشیده خوشگل به رنگ قهوه ای با بینی قلمی و لب و دهن متوسط که خیلی به صورتش میومد بود و در واقع خوشگل بود اون با غریبه ها با غرور رفتار میکر اما با دوستاش به گرمی و محبت رفتار میکرد و در کل دختر خوب شاد و سرزنده ای بود یه دختر با حجاب که بدون چادر از خونه بیرون نمیرفت .اول اشناییمون میخواستم زن داداشم بشه اما بعد که بیشتر باهاش اشنا شدم دیدم که اخلاقش با امیر جور در نمیاد امیر ازش7 سال بزرگتر بود اما فکر کردم و فهمیدم که با هم جور در نمیان و این شد که از هدفم صرف نظر کردم اما حالا داداشم بهترین زن دنیا رو داره.با دیدن اوا شروع کردم به حرف زدن باهاش:
من :سلام باران چطوری خیلی وقته ندیدمت
باران:سلام خوبی منم اره خیلی وقته همو ندیدیم
من: چه خبر مبرا
باران:هیچی سلامتی از تو چه خبر ؟ امیر ازدواج کرد؟؟؟
من :اره اسم عروسمونم الهام
باران: وای چه خوب مبارک باشه !!!ع راستی الهام......
من :الهام کیوانی
باران : وای اون همکلاسیمون که خیلی هم خوشگل بود
من: اره اون
باران : پس خیلی خیلی مبارک باشه
من: خیلی ممنون باران جون
باران:ای وای!!! کلاسمون دیر شد
من: وای راست میگی اخه ادم روز اول دیر میرسه ؟؟؟؟؟
باران: پس قبل رفتن به کلاس قهوه بگیریم
من: باشه بگیریم
وای من از قهوه و اون طعم تلخش متنفرم ولی خوردن قهوه خیلی کلاس داره یه ذره کلاس که بد نیست !!!! پس به ناچار قبول کردم قهوه رو گرفتیم و با هم دیگه پیش به سوی کلاس رفتیم .
پس از انجام برخی از کارا کلاسمون و پیدا کردیم و وارد شدیم مشکل این بود که من مونده بودم و قهوه که باهاش خیلی ور میرفتم.حالا من احمق باید چجوری این زهر مار رو کوفت میکردم !!!
کنار هم نشستیم دوست داشتم بدون اینکه باران چیزی بفهمه از دست این زهر مار خلاص شم !!
یهو یه فکری به ذهنم رسید چطور بود به یه بهونه ای از پیش باران برم و اونو بریزم دور!!!!
اره فکر خوبیه
من : اوا جان من باید به مامانم یه زنگ بزنم
اوا:حتما نفس جون میتونی بری و زنگ بزنی
من: خیلی ممنون
مثل سگ داشتم دروغ میگفتم اخه کی فکرشو میکرد که بخاطر به زهر مار یه دروغ به این بزرگی بگم اخه ..............
از کنار اوا بلند شدم و درو باز کردم جالب این بود که گوشی رو هم گرفته بودم تو گوشم تا نفهمه دروغ میگم در رو که باز کردم دیدم استاد داره میاد پس بدون خروج از کلاس اونو بیرون ریختم اما بعدش متوجه شدم دو تاچشم قلمبه شدم وای عجب غلطی کردم قهوه رو ریخته بودم رو یکی از دانشجوهای پسر که بیچاره خیلی شکه شده بود
وای دلم به حالش سوخت اما با دیدن نزدیک شدن استاد دل سوزیم تموم شد و سریع رفتم تو کلاس تا منو نبینه پشت سر من اون پسر هم با دو نفر دیگه که ظاهرا دوستاش بودن وارد کلاس شد اما به نظر میرسید که خیلی از دستم شاکیه منم که استاد جمع کردن گند کاری اصلا به روم نیاوردم و رفتم و پیش اوا نشستم
اون پسره ی از خود راضی هم چپ چپ نگام میکرد اخه چیزیش نشده بود که اولا به صورتش نریخته بودم دوما هم لباسش قهوه ای بود و زیادی معلوم نبود
با ورود استاد به خودم اومدم استاد یه خانم حدودا 40.45 ساله بود که از قیافش به نظر میومد که خیلی مهربون باشه استاد به همه سلام و صبح بخیر گرمی داد و شروع کرد به معرفی خودش:
من استاد لیلا حاتمی هستم و از دیدن شما بسیار خوشبختم!!ازتون میخوام که خودتون رو معرفی کنید
از نفر اول کلاس شروع کردو به ترتیب اومد و رسید به اون پسر و دوستاش که قهوه روش ریخته بودم اول دوستش گفت:من من مهیار راد منش هستم
بعد خورش گفت :من رهام درستکار هستم
و بهد هم اونیکی دوستش کفت من هم راستین عظیمی هستم
و بعد هم بقیه هم خودشون رو معرفی کردن تا رسید به ما (من و اوا) من گفتم :من نفس فرخی هستم بعد رهام یه نگاه پر حرصی بهم کرد که دلم خواست برم خفش کنم پسره ی از خود راضی ایکبیری فکر کرده خیلی خوشگله ؟؟خداییش قیافش بد نبود یه پسر قد بلند و با چشمای قهوای کمی تیره با یه بینی قلمی و دهن متوسط که به صورتش میومد با پوست سفید در کل قیافش بدک نبود یعنی خوب بود . بعد من باران گفت :منم باران اریا فرد هستم
بعد به این ترتیب ادامه پیدا کرد و همه خودشون رو معرفی کردن
بعد معرفی کردن خودشون یه دختر با عجله وارد کلاس شد و گفت :سلام استاد ببخشید دیر شد من خواب مونده بودم و ترافیک هم بود واسه همین یکم دیر شد !!!!!!!
حاتمی : اشکالی نداره ولی دیگه تکرار نشه حالا هم برو بشین
دختره :چشم استاد خیلی ممنون
استاد : میشه خودتو معرفی کنی
دختره :بله حتما من رویا بهرامی هستم
یا ابلفضل این دختره همکلاسی دوران دبیرستانم بود خدایا کمکم کن یه دختر ایکبیری و خود شیرین که همش دوست داشت جلب توجه کنه خدایا به دادم برس
رویا زود مارو دید ئ با خوشحالی اومد و پیش مانشست سلامی کرد و ما هم جوابشو دادیم من و اوا از رویا خوشمون نمیومد اما مجبور بودیم تحملش کنیم بخاطر وجود استاد زیاد نتونست حرف بزنه و استاد درس رو شروع کرد ......................................
کلاس تموم شد و رویا واسه حرف زدن دست اوا رو گرفت تا ببره و خواست تا منو هم ببره که کفتم :شما برین من موقع کلاس دوستم بهم زنگ زد نتونستم جوابشو بدم میخوام بهش زنگ بزنم اوا هم که از اون پایه ها بود متوجه دروغم شد و فهمید مظورم چیه
بعد هردو باشه ای گفتن و رفتن بیرون منم داشتم وسایلمو جمع میکردم جمعشون که کردم کیفمون برداشتم تا از کلاس بیرون برم که یه نفر گفت :یه لحظه خانم فرخی
برگشتم رهام بود و پشتم ایساده بود با چشمای پر از تعجب بهش نگاه کردم
من:بله کارم داشتین
رهام:خواستم بهتون بگم که تلافی کارتون رو حتما سرتون در میارم
من :بله
رهام :همون که شنیدین
و بعد بدون توجه به حرفام از کلاس خارج شد وای پسره ی از خود راضی فکر کرده کیه منم تلافی حرفش رو سرش در میارم اگه اون کینه شتری داره منم کینه اژدهایی دارم اه اعصابم رو بهم ریخت فکر کرده کیه ؟؟از همه بد ترراستین و مهیار بودن که مثل طلبکارا بهم نگاه میکردن اخه اونا چی میخواستن تلافی شو سر هر سه تا تون در میارم پسرای ایکبیری
...................................................................................................
روز اول دانشگاه تموم شد خیلی خوب بود به جزء تیکه ی اخر رهام که خیلی اعصابمو بهم ریختباحالای شیطون1
بعد کلی زیر و رو کردن کودم بلاخره یه لباس خوب واسه مراسم بله برون امیر (داداشم)پیدا کردم درسته مراسم بله برون بود اما من باید بهترین لباس رو داشتم فکر کنم یه مانتوی مجلسی به رنگ ارغوانی به یه شلوار لی گدایی بهم خیلی میاد و زیبایی چهرم رو چند برابر کنه اگه یه شال و کفش ارغوانی هم بپوشم میشم ستاره مجلس!!!ای وای!یادم رفته امیر گفته اونجایی که من خوس سلیقه ترین فرد خونم باید برم و لباس اون رو هم انتخاب کنم .وارد اتاقش شدم اتاقش مثل همیشه شبیه تیمارستان بود اخه من نمیدونم امیر تنهایی چطوری این جارو به دیوونه خونه تبدیل میکنه شلوار یه طرف کتاب یه طرف بالش یه طرف و........البته اعتراف میکنم منم دست کمی از امیر ندارم .به طرف کمد راه افتادم یه کت و شلوار مشکی بایه کراوات مشکی رو از کمد بیرون آوردم با تصورات من از اینکه امیر تو لباس چجوری میشه حتما زیباترین داماد سال میشه یه پسر جوون چشم درشت و ابرو مشکی با بینی قلمی و دهن خیلی کوچولو تو این لباس واقعا محشر میشد مگه داریم مگه میشه؟؟؟؟؟
وای به نظر زن داداشم چه جوری شده ای قربون داداشم و زنش برم !!!!!
اه دیگه این حرفا بسه برم و اماده بشم تا زمان بله برون چیزی نمونده!!
***********************************************************************
زنگ آیفون رو که زدیم بابای الهام جون ایفون و برداشت و کفت بفرمایید و در خونه باز شد وارد حیاط خونشون شدیم باید اعتراف کنم که تاحالا به خونشون نیومدم تویه حیاط خیلی بزرگ و سرسبز که یه ویلای 4 طبقه زندگی میکردن اما خونه ما یه کمک خوشگل تر از اینجا بوداما هرچی باشه اینجا هم دلنواز بود
از اونجایی که این مراسما خیلی جدی و مهم بود و من فاق العاده شوخ طبعم امیر و مامانم اجازه نمیدادن تا ازدواج قطعی نشده منم باهاشون برم این دفعه هم بابام به زور تونست منو با خودش بیاره یادمه پارسال رفته بودیم خاستگاری دختر برادر شوهر عمم دیگه ازدواج قطعی شده بود اما دختره گفت باید این نزدیکیا خونه بگیریم تا به مامان و بابام نزیک باشیم منم با شوخ طبعی گفتم ما دختر میگیریم یا پسر میدیم اونا هم عصبانی شدن و .............برگشتیم خونه همه به غیر از ددی از من ناراحت بودن خب من حرف بدی نزدم که اما بابام گفت که تو حرف دل من رو زدی............
خلاصه از این حرفا بگذریم!!!!!!!!!!
وارد خونه شدیم مامان و بابا و داداش الهام منتظر ما بودن اما فکر کنم که الهام تو اشپز خونه بود
روی مبل نشستیم از شانس بدم وسط مامی و امیر گیر افتاده بودم تا اگه اشتباهی ازم سر زد منو بکشن
شروع کردیم به حرف زدن :
بابا:خوب هستین خانواده خوبن
اقا مرتضی:بله به لط شما خوبن شما خوب هستین
بابا:بله شکر خدا ما هم خوب هستیم
بعد هر کی یکی رو واسه حرف زدن پیدا کرد مامان به فیروزه خانوم بابا با اقا مرتضی و امیر هم با عرفان(داداش الهام) حالا فقط من مونده بودم و و دیوار ها که باید با اونا صحبت میکردم!!
حوصلم خیلی سر رفته بود در ضمن مامی و امیر گفته بودن که نباید دست به گوشی میزدم
یهو دست شوییم گرف یا حرضت بیژن حالا من باید چه خاکی به سرم میکردم خیلی هم خجالت میکشیدم یهو خجالت رو کنار کذاشتم با صدای بلند و ثل بچه ها گفتم:
من:فیروزه خانم من دست شویی دارم دست شوییتون کجاست؟؟
بعد هم همه با چمای قلمبه و با تعجب بهم نگاه کردن میتونستم بگم که تو چشای امیر و مامانم خشم توچشای عرفان خنده و تو چشای بقیه هم تعجب بیش از حد بود.
یهو متوجه اشتباهم شدم اما با نیشکوند امیر و مامانم که خیلیم درد داشت از خجالت سرمو پایین انداختم ....
فیروزه خانم:دخترم اخر این راهروعه
من:باشه ممنون
راهی دست شویی شدم بعد اتمام کارم برگشتم اما نه جای خودم بکه یه مبل تکی مناسب پیداکردم و اوجا نشستم.
ابا که از اسیباب افتاد رو به فیروزه خانم کردم و با یه لحن شوخ طبعی گفتم
من: ببخشیدا اما اگه دخترتون رو به ما نشون بدین نمیخوریمش که
و دوباره چشما قلمبه شد!!
فیروزه خانم:مای به کلی یادم رفت شما ببخشین!!...........دخترم ..الهام چاییارو بیار
الی به یه سینی وارد هال شد اخ که این دختر باچشمای عسلی بینی عملی لب قلوه ای دلبری میکرد ابته بینیش عملی نبود اما شکلش اون جوری بود .راستی یادم باشه برم از سعدی یه مدال بگیرم با این شعرم
با بفرمایید الی به خودم اومدم جایی رو واسه من گرفته بود گفتم ممنون زن داداش گلم سه باره چشما قلمبه شد +الی که اون خجالتم میکشید
بعد کلی حرف زدن قراره عقد رو واسه سه روز دیگه یعنی (پنجشنبه)گذاشتن و ما با خدافظی راهی خونه شدیم خدایا امشب به دادم برس که بدبخت شدم وارد خونه که شدیم کفشامو که در اوردم زود دویدم تا به اتاق برسم حتم داشتم امیر دنبالمه زود وارد اتاق شدم و خواستم درو ببندم که امیر پاشو گذاشت لای در من به زور درو میبستم اما قدرتم به امیر نمیرسد
من:وای امیر پاتو بردار
امیر : نه من باید امروز حساب تو رو برسم
من:امیر غلط کرم بچگی کردم شکر خوردم
امیر:نه تو شکر نمیخوری تو باید کتک بخوری
با فشاری که به در داد افتادم روی زمین زود بلند شدم دستمو گذاشتم رو صورتم و گریه کردم
یهو حس کردم یکی منو محکم بغل کرده چشمامو که باز کردم دیدم امیره
امیر:تو واقعا خنگی یعنی فکر میکنی من نفسمو خواهر کوچیکمو میزنم
من: پس چرا مثل دیوونه ها دنبالم کردی؟؟
امیر : چون خیلی خوشحال بودم میخواستم باهات شوخی کنم اخا تو دیوونه ی منی
من: باشه ولی از اتاقم زود تند سریع برو بیرون!!!امیر باشه ای گفت و از اتاق خارج شد پسره ی احمق اخه تو با اون هیکلت که مثل شتره باید شوخی کنی شوخی مال بچه هاست بعد عقد امیر با الی خیلی با الی صمیمی شدم خیلی دوست خوبی برام بود ***********************************************************************
امروز جواب کنکور میاد باید دعا میکردم که توی دانشگاه خوب قبول شدم بخاطر استرس زیادم از بابام خواسته بودم که بره و جواب کنکور رو ببینه
بابا از راه رسید قیافش خوب به نظر نمیرسید یعنی چی شده رفتم پیشش نشستم و گفتم:
من :بابایی جواب کنکور رو دیدی
بابا: اره دیدم
من:چی شد قبول شدم؟
بابا :اصلا حوصله ندارم رفتم جواب گند کاریت رو ببنیم میدونی نمرت چیه؟؟
من:بابا کمک کمک داری نگرانم میکنی چی بود؟
بابا :تو بایه نمره دو رقمی تو یکی از دانشگاهای خوب تهران قبول شدی
من:ه ه ه ه ه واییییییی خدای من باورم نمیشه
بابا:دخترم بهت افتخار میکنم و بهت تبریک میگمخیلی خوشحال بودم پر پرواز نداشتم کم کمک داشتم از پوستم بیرئن میومدم داشتم دیوونه میشدم خیلی خوب و باور نکردنی بود بابام کارای دانشگاه رو انجام داده بود نیازی به خوابگاه نداشتم چون خونمون تو تهران بود
فردا اولین روز دانشگاه بودساعت 12 شب بعد دیدن سریال مورد علاقم به سمت اتاق پیش رفتم ............سرمو که روی بالشت گذاشتم خواب اومد سراغم خیلی خوشحال بودم ولی در عین حال سرحالاز بابا خدافظی کردم و وارد حیاط دانشگاه شدم شبیه حیاط مدرسه بود اما شاید یکم بهتر از نظر من دانتشگاه جایی بود که محدودیت کمی داشت
میتونستی هر چقدر دلت بخواد شیطنت کنی و همه رو اذیت کنی!!!
توی حیاط دانشگاه یکی از دوستای قدیمیم رو که خیلی باهاش صمیمی بودم رو دیدم اسمش باران آریا فرد بود...باران یه دختر با چشمای کوچولوی کشیده خوشگل به رنگ قهوه ای با بینی قلمی و لب و دهن متوسط که خیلی به صورتش میومد بود و در واقع خوشگل بود اون با غریبه ها با غرور رفتار میکر اما با دوستاش به گرمی و محبت رفتار میکرد و در کل دختر خوب شاد و سرزنده ای بود یه دختر با حجاب که بدون چادر از خونه بیرون نمیرفت .اول اشناییمون میخواستم زن داداشم بشه اما بعد که بیشتر باهاش اشنا شدم دیدم که اخلاقش با امیر جور در نمیاد امیر ازش7 سال بزرگتر بود اما فکر کردم و فهمیدم که با هم جور در نمیان و این شد که از هدفم صرف نظر کردم اما حالا داداشم بهترین زن دنیا رو داره.با دیدن اوا شروع کردم به حرف زدن باهاش:
من :سلام باران چطوری خیلی وقته ندیدمت
باران:سلام خوبی منم اره خیلی وقته همو ندیدیم
من: چه خبر مبرا
باران:هیچی سلامتی از تو چه خبر ؟ امیر ازدواج کرد؟؟؟
من :اره اسم عروسمونم الهام
باران: وای چه خوب مبارک باشه !!!ع راستی الهام......
من :الهام کیوانی
باران : وای اون همکلاسیمون که خیلی هم خوشگل بود
من: اره اون
باران : پس خیلی خیلی مبارک باشه
من: خیلی ممنون باران جون
باران:ای وای!!! کلاسمون دیر شد
من: وای راست میگی اخه ادم روز اول دیر میرسه ؟؟؟؟؟
باران: پس قبل رفتن به کلاس قهوه بگیریم
من: باشه بگیریم
وای من از قهوه و اون طعم تلخش متنفرم ولی خوردن قهوه خیلی کلاس داره یه ذره کلاس که بد نیست !!!! پس به ناچار قبول کردم قهوه رو گرفتیم و با هم دیگه پیش به سوی کلاس رفتیم .
پس از انجام برخی از کارا کلاسمون و پیدا کردیم و وارد شدیم مشکل این بود که من مونده بودم و قهوه که باهاش خیلی ور میرفتم.حالا من احمق باید چجوری این زهر مار رو کوفت میکردم !!!
کنار هم نشستیم دوست داشتم بدون اینکه باران چیزی بفهمه از دست این زهر مار خلاص شم !!
یهو یه فکری به ذهنم رسید چطور بود به یه بهونه ای از پیش باران برم و اونو بریزم دور!!!!
اره فکر خوبیه
من : اوا جان من باید به مامانم یه زنگ بزنم
اوا:حتما نفس جون میتونی بری و زنگ بزنی
من: خیلی ممنون
مثل سگ داشتم دروغ میگفتم اخه کی فکرشو میکرد که بخاطر به زهر مار یه دروغ به این بزرگی بگم اخه ..............
از کنار اوا بلند شدم و درو باز کردم جالب این بود که گوشی رو هم گرفته بودم تو گوشم تا نفهمه دروغ میگم در رو که باز کردم دیدم استاد داره میاد پس بدون خروج از کلاس اونو بیرون ریختم اما بعدش متوجه شدم دو تاچشم قلمبه شدم وای عجب غلطی کردم قهوه رو ریخته بودم رو یکی از دانشجوهای پسر که بیچاره خیلی شکه شده بود
وای دلم به حالش سوخت اما با دیدن نزدیک شدن استاد دل سوزیم تموم شد و سریع رفتم تو کلاس تا منو نبینه پشت سر من اون پسر هم با دو نفر دیگه که ظاهرا دوستاش بودن وارد کلاس شد اما به نظر میرسید که خیلی از دستم شاکیه منم که استاد جمع کردن گند کاری اصلا به روم نیاوردم و رفتم و پیش اوا نشستم
اون پسره ی از خود راضی هم چپ چپ نگام میکرد اخه چیزیش نشده بود که اولا به صورتش نریخته بودم دوما هم لباسش قهوه ای بود و زیادی معلوم نبود
با ورود استاد به خودم اومدم استاد یه خانم حدودا 40.45 ساله بود که از قیافش به نظر میومد که خیلی مهربون باشه استاد به همه سلام و صبح بخیر گرمی داد و شروع کرد به معرفی خودش:
من استاد لیلا حاتمی هستم و از دیدن شما بسیار خوشبختم!!ازتون میخوام که خودتون رو معرفی کنید
از نفر اول کلاس شروع کردو به ترتیب اومد و رسید به اون پسر و دوستاش که قهوه روش ریخته بودم اول دوستش گفت:من من مهیار راد منش هستم
بعد خورش گفت :من رهام درستکار هستم
و بهد هم اونیکی دوستش کفت من هم راستین عظیمی هستم
و بعد هم بقیه هم خودشون رو معرفی کردن تا رسید به ما (من و اوا) من گفتم :من نفس فرخی هستم بعد رهام یه نگاه پر حرصی بهم کرد که دلم خواست برم خفش کنم پسره ی از خود راضی ایکبیری فکر کرده خیلی خوشگله ؟؟خداییش قیافش بد نبود یه پسر قد بلند و با چشمای قهوای کمی تیره با یه بینی قلمی و دهن متوسط که به صورتش میومد با پوست سفید در کل قیافش بدک نبود یعنی خوب بود . بعد من باران گفت :منم باران اریا فرد هستم
بعد به این ترتیب ادامه پیدا کرد و همه خودشون رو معرفی کردن
بعد معرفی کردن خودشون یه دختر با عجله وارد کلاس شد و گفت :سلام استاد ببخشید دیر شد من خواب مونده بودم و ترافیک هم بود واسه همین یکم دیر شد !!!!!!!
حاتمی : اشکالی نداره ولی دیگه تکرار نشه حالا هم برو بشین
دختره :چشم استاد خیلی ممنون
استاد : میشه خودتو معرفی کنی
دختره :بله حتما من رویا بهرامی هستم
یا ابلفضل این دختره همکلاسی دوران دبیرستانم بود خدایا کمکم کن یه دختر ایکبیری و خود شیرین که همش دوست داشت جلب توجه کنه خدایا به دادم برس
رویا زود مارو دید ئ با خوشحالی اومد و پیش مانشست سلامی کرد و ما هم جوابشو دادیم من و اوا از رویا خوشمون نمیومد اما مجبور بودیم تحملش کنیم بخاطر وجود استاد زیاد نتونست حرف بزنه و استاد درس رو شروع کرد ......................................
کلاس تموم شد و رویا واسه حرف زدن دست اوا رو گرفت تا ببره و خواست تا منو هم ببره که کفتم :شما برین من موقع کلاس دوستم بهم زنگ زد نتونستم جوابشو بدم میخوام بهش زنگ بزنم اوا هم که از اون پایه ها بود متوجه دروغم شد و فهمید مظورم چیه
بعد هردو باشه ای گفتن و رفتن بیرون منم داشتم وسایلمو جمع میکردم جمعشون که کردم کیفمون برداشتم تا از کلاس بیرون برم که یه نفر گفت :یه لحظه خانم فرخی
برگشتم رهام بود و پشتم ایساده بود با چشمای پر از تعجب بهش نگاه کردم
من:بله کارم داشتین
رهام:خواستم بهتون بگم که تلافی کارتون رو حتما سرتون در میارم
من :بله
رهام :همون که شنیدین
و بعد بدون توجه به حرفام از کلاس خارج شد وای پسره ی از خود راضی فکر کرده کیه منم تلافی حرفش رو سرش در میارم اگه اون کینه شتری داره منم کینه اژدهایی دارم اه اعصابم رو بهم ریخت فکر کرده کیه ؟؟از همه بد ترراستین و مهیار بودن که مثل طلبکارا بهم نگاه میکردن اخه اونا چی میخواستن تلافی شو سر هر سه تا تون در میارم پسرای ایکبیری
...................................................................................................
روز اول دانشگاه تموم شد خیلی خوب بود به جزء تیکه ی اخر رهام که خیلی اعصابمو بهم ریخت

شنبه 29 شهریور 1399 - 15:16
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
تشکر شده تشکر شده: 1 کاربر از yalda86 به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: mehraneh -
yalda000 آفلاين

ارسال‌ها : 10

عضويت:29 /6 /1399

تشکرها : 1

تشکر شده : 2

پاسخ 1 : رمان باحالای شیطون
u9-]
شنبه 29 شهریور 1399 - 22:31
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
zemzemeh آفلاين

ارسال‌ها : 8

عضويت:1 /9 /1399

پاسخ 2 : رمان باحالای شیطون
سلااااااااااام رمان ماکنیه آیا؟؟؟
چهارشنبه 05 آذر 1399 - 13:44
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
dyaan آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:26 /4 /1400

تشکرها : 1

پاسخ 3 : رمان باحالای شیطون
سلام خوب بود
شنبه 26 تیر 1400 - 23:01
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
dyaan آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:26 /4 /1400

تشکرها : 1

پاسخ 4 : رمان باحالای شیطون
سلام خوب بود
شنبه 26 تیر 1400 - 23:01
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: