تبلیغات در اینترنتclose
رمان اشتباهی عاشقت شدم
بازدید از تاپیک : 557
نمایش آدرس تاپیک
http://98iaaa.ir/Post/12
اطلاعات نویسنده
محتوای پاسخ
ارسال ها
12
عضویت
11 /1 /1396
خلاصه:داستان راجع به دوتا خواهر دوقلو به اسم دنیا و درسائه که به خاطر یه شیطنت بچگانه زندگی جفتشون دچار تغییر و تحول میشه... (پایان خوش داره)
نویسنده:Arezoo08(کاربر انجمن 98یا)
مقدمه:گاهی وقتا آدما یه اشتباهایی میکنن که سرنوشتنشون رو دچار دگرگونی میکنه شاید اشتباهی که من هم مرتکب شدم سرنوشتم رو عوض کرد یه اشتباه بچگانه که مسیر زندگی دوتا خواهر رو کاملا از هم جدا کرد و اما مقصر این اشتباه کیه؟ من؟ درسا؟ یا سرنوشت؟

از دانشگاه که اومدم بیرون بازم این دختره نچسب عسل جلوم سبز شد.
عسل-به به خانوم خانوما. چه خبرا؟دنیایی یا درسا؟ (با یه لبخند چندش آور... هه فکر کرده من سامان یا بقیه پسرام که برام عشوه میاد)
دنیا-دنیاام. فرمایش؟
عسل-ای بابا پس جفتت کو؟
دنیا-درسا یکم کسالت داشت امروز نیومده کاری داشتی باهاش؟
عسل-نه همینطوری پرسیدم بااااااااای. (مرررررررگ)
برای اولین ماشین دست تکون دادم و سوار شدم اوفففف چرا حرف درسا رو گوش دادم و ترم تابستونه برداشتم؟ مردم از گرما. این راننده هم که کلا انگار با کولر آشنایی نداره. بالاخره با هر جون کندنی بود به مقصد موردنظر یعنی خونه خودمون رسیدیم.
دنیا-با سلام و عرض ادب خدمت مادر عزیزم.
مامان-سلام عزیزم خسته نباشی.
دنیا-سلامت باشی. ناهار چی داریم؟اوممم نمیخواد بگی بوش داره میاد ماکارونیییییییییی.
مامان-چته دختر چرا جیغ میزنی؟ پرده گوشم پاره شد.
دنیا-oh I\\\\\\\'m sorry baby (اوه متاسفم عزیزم)
داشتم میرفتم تو اتاقم که یهو...
مامان-درسا کجاست؟
جااااااانم؟ مگه خونه نیست؟ ای مارمولک باز معلوم نیست با کی قرار داشته؟ (البته اینا رو تو دلم گفتما وگرنه مامانم سرشو میبره)
دنیا-اوممم چیزه جزوش دست یکی از بچه ها جا موند و چون فردا امتحان داریم رفت اونو بگیره و بیاد.
مامان-باشه برو لباستو عوض کن بیا.
آخییییش به خیر گذشت.
مامان-دنیا؟
دنیا-بله؟
مامان-شما که فردا کلاس نداشتین؟!
(omgگاف دادم رفت )
دنیا-چیزه برنامه تغییر کرده فردا استثنائا کلاس داریم.
درسا-من اومدم. (درد و اومدم بیا تو اتاق خدمتت میرسم)
مامان-خوش اومدی برید تو اتاقتون لباستونو عوض کنید بیاید ناهار.
درسا جلوتر از من رفت تو اتاق(اتاقمون مشترک بعلهههه )
دنیا-که سرت درد میکنه و حالت تهوع داری؟ ببینم نکنه حامله ای؟
درسا در حالیکه سعی میکرد خندشو قورت بده گفت-خوب حالا مگه چی شده؟ باور کن خوب نبودما ولی وقتی امیر زنگ زد از خود بی خود شدم و رفتم ببینمش.
دنیا-ایشششش این یکی دیگه کیه؟ کیس جدیده؟
درسا-نه دیگه آخرین کیسه.
دنیا-یعنی چی؟
درسا-یعنی میاد خواستگاری و بعدشم که معلومه لی لی لی لی لی عروسیییی.
دنیا-کوفت و لی لی لی لی عروسی. تو سر هر کی که جدیده همینو میگی.
درسا-نه باور کن این یکی جدیه فقط میخوام اذیتش کنم ببینم میتونه منو تشخیص بده یا نه؟ البته تو باید کمکم کنی...
دنیا-میبینم که بازم نقشه های شوم تو سرته!
درسا-نه که تو هم بدت میاد.
دنیا-بنال بینم چی میگی؟
درسا-هیچی تو جای من باهاش میری بیرون من از دور تماشا میکنم ببینم تشخیص میده یا نه؟
دنیا-هستم. حالا کی؟
درسا-همین فردا.
دنیا-اوک.
مامان-دختراااا؟ کجا موندین؟ بیاین.
-اومدییییم.
ناهار در کمال آرامش صرف شد چون مامان به شدت با صحبت کردن سر میز غذا مخالفه. بعد غذا سه نفری یه فیلم عاشقانه تووووپ دیدیم حالا بماند اون وسط مسطای فیلم این جانب چقدر گریست. خلاصه فیلم که تموم شد رفتم یکم از رمانم رو که مونده بود بخونم آخه عادت ندارم بعدازظهرا بخوابم.رمانم که تموم شد تصمیم گرفتم بدم وبگردی ولی درسا نذاشت و گفت که بیا راجع به نقشمون حرف بزنیم.
فایل های ضمیمه شده
جمعه 11 فروردین 1396 - 19:49
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
12
عضویت
11 /1 /1396
پاسخ : 1 رمان اشتباهی عاشقت شدم
خب حالا از جزئیات ماجرا که شام چی خوردیم و خوابیدیم و بیدار شدیم و... بگذریم. صبح بود از خواب بیدار شدیم و صبحونه هول هولکی خوردیم و از خونه زدیم بیرون. دیروز طبق نقشمون با امیرعلی قرار گذاشتیم.خلاصه با هزار دردسر از جمله گرما و غرزدن من سر رانندگی تاکسی رسیدیم. درسا یکم دورتر از ما ایستاد که عکس العمل دوست پسرشو ببینه و من به پسره نزدیک شدم. اول پشتش به من بود و متوجه من نبود ولی وقتی برگشت.... یه پسر چشم ابرو مشکی با دماغ و دهن متوسط و قد اووووووووو به زور تا نزدیکی شونه هاش میرسیدم.
امیرعلی-سلام عشقم.
دنیا-سلام.
امیرعلی دستشو آورد جلو که باهام دست بده ولی دستشو پس زدم اونم ابرویی بالا انداخت و گفت-اتفاقی افتاده؟
دنیا-نه.... چطور؟
امیرعلی-هیچ یکم عجیبی امروز.
دنیا-از چه لحاظ؟
امیرعلی-اومدی منو نبوسید...
جاااانم؟ ینی درسا این کارم میکرد؟ یهو بدون اینکه متوجه موقعیتم باشم به سمت جایی که درسا ایستاده بود برگشتم که امیرعلی گفت-کجایی؟
دنیا-همینجا
امیرعلی-د نه دیگه نیستی حواست با من نیست.
بعد یه لبخند بامزه حواله جملش کرد.
امیرعلی-بریم؟
دنیا-کجا؟
امیرعلی-کافی شاپی جایی نمیشه که وسط خیابون حرف بزنیم که...
دنیا-آها باشه
دنبال امیرعلی راه افتادیم به سمت کافی شاپ.
وقتی رسیدیم امیرعلی دوتا قهوه سفارش داد. وا مگه من اینجا شلغمم؟ خو نظر منم میپرسیدی... من تا حالا قهوه نخورده بودم نه که بگین ندید بدیده نه آخه مامانم ممنوع کرده میگه قهوه برای دخترای جوون خوب نیست. چه میشه کرد؟ مادر است دیگر...
خلاصه قهوه هامونو آوردن و من برای این که سه نشه یه قلوپ خوردم ولی سریع جلوی دهنمو گرفتم که حالم بد نشه.
دنیا-اه اه این چه زهر ماری بود خوردم حالم بد شد ایش چقدر تلخه...
امیرعلی-درسا خوبی؟ تو که قهوه رو بدون شکر دوست داری...
دنیا-من به گور خودم بخندم قهوه رو بدون شکر بخورم من که اصلا تا به حال قهوه نخور....
وای خرابکاری کردم.
امیرعلی-درسا تو امروز یه چیزیت هس من مطمئنم.
دنیا-اوفف وایسا یه لحظه....
گوشیمو برداشتم و به درسا زنگ زدم.
دنیا-الو؟ کدوم گوری هستی؟
....
دنیا-میشه زودتر بیای؟
....
دنیا-من حوصله این مسخره بازی رو ندارم اولش فکر کردم باید بامزه باشه ولی حالا میفهمم که نیست.
....
دنیا-نه هنوز نگفتم.
....
دنیا-منتظرم.
....
امیرعلی-کی بود؟
دنیا-درسا.
امیرعلی-یعنی داشتی با خودت حرف میزدی؟ هه چه بامزه. به منم یاد میدی؟
دنیا-وای چقدر تو بانمکی باهوش جان.
امیرعلی-امروز بی ادب شدی.
دنیا-جناب. من درسا نیستم.
امیرعلی-شوخی جالبی نیست اصلا.
دنیا-شوخی نیست. بنده دنیا محتشم خواهر دوقلوی درسام از آشنایی با شما هم بسی خوشبختم.
امیرعلی-خواهر دوقلو؟ این مسخره بازیا چیه درسا؟
درسا-سلام.
امیرعلی یه نگاه به درسا و بعد یه نگاه به من کرد.
درسا-امیر.... بزار برات توضیح بدم من....
امیرعلی-هیسسس هیچی نگو.
و بدون کلمه ای حرف گذاشت رفت.
سه شنبه 22 فروردین 1396 - 01:32
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
12
عضویت
11 /1 /1396
پاسخ : 2 رمان اشتباهی عاشقت شدم
تقریبا سه هفته ای از اون روز میگذره و درسا یه کلمه هم باهام حرف نزده.میگه همش تقصیر توئه که با ضایع بازیات امیرعلی رو متوجه کردی.آخه یکی نیس بگه بابا مگه من چندتا دوست پسر داشتم تاحالا که بدونم چجوری رفتار کنم باهاش.خلاصه سرتونو درد نیارم رابطه درسا و امیرعلی برگشته به حالت اولش.
ملیکا-سلام آجی خوبی؟
دنیا_سلام گلم خوبم مرسی تو خوبی؟
ملیکا_مرسی فدات بیا بریم الان کلاس این واحدی بیشور شروع میشه.
لبخندی زدم و همراهش به سمت کلاس راه افتادم.ملیکا یکی از همکلاسی های منو درسا بود که از وقتی درسا بهم بی محلی میکنه بهش پناه آوردم.
استادمون که اومد به افکارم خاتمه دادم.استاد یکم از پروژه مون که قرار بود هفته دیگه هم گروهی هامون مشخص بشن رو توضیح داد و به علت یه مسئله شخصی گذاشت رفت ما هم دیگه امروز کلاسی نداشتیم برای همین عزم رفتن کردیم که صدایی ما رو متوقف کرد.
_کجا تشریف میبرین خانوما؟درخدمت باشیم؟
رومو کردم سمتش تا چهارتا دری بری بارش کنم که با جیغ ملیکا به خودم اومدم.
ملیکا_خفه شو دنیا.
دنیا _جل الخالق من که حرفی نزدم؟!
ملیکا _میدونم چی میخواستی بگی برای همین حرفتو قطع کردم که گاف ندی؟چون ایشون داداش من آقا منان هستن.
دنیا_اومممم خوب چیزه من نمیخواستم فحش بدم ک...
ملیکا _اوکی عشقم منم عرعر.
منان _ببخشید اگه ترسوندمتون من منان کیانی هستم برادر ملیکا.
دنیا _اوه نه من که نترسیدم....اومم منم دنیا محتشم هستم دوست ملیکا جون.
ملیکا _ملیکا جــــــون؟
دنیا _آخ داشت یادم می رفت مامان گفته بود امروز زودتر بیاین مهمون داریم آخه.
ملیکا _خب تو برو ما هم دیگه باید بریم خونه.
دنیا _اوک بااجازتون.
ملیکا _بای.
منان _خدانگهدار.
کنار خیابون ایستاده بودم و مثل همیشه منتظر تاکسی.
_اوه لَ لَ بچه ها خانومو.
وای خدا الان وقتش بود یعنی؟اگه یه نفر بود جوابشو میدادم ولی از پس شیش تا پسر بر نمیام عمرا.
_خانومی؟میخوای برسونیمت؟
دنیا _لطفا مزاحم نشید آقا.
_جــــــون لفظ قلمو لطفا مزاحم نشید.قبل از این که ولم کنی باید فکر اینجاشو میکردی.
اینا درباره چی دارن حرف میزنن؟
دنیا _آقای محترم اشتباه گرفتید من نمیفهمم راجع به چی حرف میزنید.
_به موقعش میفهمی درسا خانم میفهمی...
درسا؟وای خدای من...
_بهت نشون میدم.
پسرا رفتن ولی ترس نمیذاشت یه قدم هم بردارم.روی جدول کنار خیابون نشستم شوکه شدم اشکام از ترس می ریخت رو گونه هام.یهو گرمی دستایی رو روی شونه هام حس کردم.درسا بود که داشت با نگرانی نگام میکرد آخ دختر تو چیکار کردی با زندگی خودت؟
امیرعلی _دنیا خانم حالتون خوبه؟
سری تکون دادمو از رو جدول بلند شدم احساس خفگی میکردم.
درسا _دنیا چی شده؟
این اولین بار بود که درسا بعد دوهفته باهام حرف میزنه.
دنیا _چیزی نیست.میشه ازتون خواهش کنم منو برسونید خونه؟حالم بده.
امیرعلی _بله حتما بفرمایید ماشین اون سمته.
به همراه درسا و امیرعلی سوار ماشین شدم.تا خونه حرفی نزدم همش تو فکر بودم اگه اون پسرا بلایی سرم میاوردن چی؟میدونستم این آخرین باری نیست که میبینمشون.وقتی رسیدیم با خداحافظی ساده از ماشین پیاده شدم.تصمیم گرفتم از این قضیه به کسی چیزی نگم آخه هم درسا میترسید و هم نمیشد که به امیرعلی بگه که اون دوست پسر سابقشه.تصمیم گرفتم تلفنی با ملیکا حرف بزنمو اونو در جریان بزارم.
ملیکا _به به دنیا خانم طاقت دوری مارو نداری دیگه؟
دنیا _ملیکا حالم بده.
ملیکا _چی شده دختر؟
کل ماجرا رو براش تعریف کردم و اونم متعجب بود ولی همش بهم میگفت که به یه نفر بگم چون قضیه بودار و خطریه ولی من مرغم یه پا داشت و میگفتم هیچ کس نباید خبردار بشه اونوقت واسه درسا بد میشه.هه خبر نداشتم قراره چی به روزم بیاد.خلاصه دو روزی کلاس نداشتم ولی روز سوم کلاس داشتم ولی میترسیدم پامو از خونه بذارم بیرون ولی رفتم تا کی باید فرار کنم؟تاابد که نمیتونم.درسته این قضیه به من هیچ ربطی نداره ولی خوب پای زندگی خواهرم درمیونه و باید بهش کمک کنم.
وارد محوطه دانشگاه شدم درسا دیرتر میومد آخه معمولا قبل از کلاساش به امیرعلی سر میزد.
پاورچین پاورچین حرکت میکردم یه ترس خاصی افتاده بود به جونم انگار که قراره یه اتفاق بدی بیوفته.
ملیکا _سلام.
دنیا _سلام.
ملیکا _خوبی دنیا؟چرا رنگت پریده؟
دنیا _یه دلشوره بدی دارم خیلی میترسم.
ملیکا _خوب ترسم داره.حالا اینارو ولش بیا بریم سر کلاس.
دنیا _من نمیتونم تو برو من همینجا منتظرت میمونم تا برگردی.
ملیکا _باشه منتظرم باش.
ملیکا رفت و منم رفتم یه گوشه از محوطه نشستم.حس کردم یکی داره نگام میکنه ولی توی حیاط کسی نبود.با حس اینکه کسی چیزی رو جلوی بینیم گرفت از حال رفتم.
(درسا)
تا امیر منو برسونه دانشگاه دیر شده بود و کلاس اولم کلا تموم شد.داشتم با امیر خداحافظی میکردم که ملیکا سراسیمه اومد بیرون و تا منو دید دوید سمتم.
ملیکا _درسا؟دنیا نیست درسا بیچاره شدیم درسا اونا میکشنش درسا....
درسا _آروم باش ملیکا چی شده؟
ملیکا _سامان...سامان خدا لعنتت کنه.
شوکه شدم سامان چه ربطی به دنیا داره آخه؟
امیرعلی _سامان کیه؟
وای خدا الان چطور توضیح بدم.
درسا _چیزه دوست پسر دنیائه.
ملیکا با بهت بهم نگاه کرد ولی چیزی نگفت.
درسا _ملیکا حرف بزن دیگه؟
ملیکا _اون دیروز تهدیدش کرد و گفت چرا ولم کردی و نتیجشو میبینی و این حرفا من امروز رفتم کلاس و دنیا بیرون منتظرم بود ولی وقتی برگشتم نبود.گوشیش خاموشه.درسا اگه بلایی سرش بیارن چی؟
درسا _خدایا چیکار کنم؟آجیم داره از دست میره.خدااااا
امیرعلی _عشقم یکم آروم باش همچی درست میشه بیا بریم کلانتری.
درسا _باشه بریم.
ملیکا _منم میام.
درسا _اوک بریم.
(دنیا)
تقریبا سه روزه اینجام.نمیدونم کجاست فقط از کارتون و مقواهایی که اینجاست میشه گفت یه جورایی مثل انباریه.
دوشنبه 12 تیر 1396 - 14:46
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
12
عضویت
11 /1 /1396
پاسخ : 3 رمان اشتباهی عاشقت شدم
این نامردا خیلی منو میزنن.بی گناه میزنن.بهم آب میدن ولی غذا نمیدن.صدای شلیک گلوله از بیرون افکارمو بهم میریزه.در به شدت شکسته میشه.از ترس تو خودم جمع میشم.اشکام میریزن کاملا غیرارادی.صدای آشنایی به گوشم میخوره.
_ بیایید اینجاست.
یکی شونه هامو تکون میده.
_دنیا خانم؟خوبید؟
و توی اون نور کم به سختی تشخیص میدم چهره کسی که نگرانمه.چهره ناجیمو.آره اون فرد منان بود برادر ملیکا.زیر دستمو میگیره و سعی داره کمکم کنه بلند شم.به سختی از جام بلند میشم و تا دم در میرم.یه عالمه پلیس مسلح دم در بودن و چهره نگران درسا و ملیکا و امیرعلی.کمی خودمو جابجا کردم و دستمو از دست منان کشیدم بیرون یه قدم به سمت درسا برداشتم ولی چشمام سیاهی رفت.
چشممو که باز کردم یه سرم به دستم وصل بود.و امیرعلی بالای سرم بود ولی چرا اون؟
امیرعلی _وای چه عجب بیدار شدین؟کسی تا حالا بهتون گفته خیلی خوش خواب تشریف دارید؟
از لحنش خندم گرفت که دلخور گفت _میخندی؟میدونی چقدر نگرانمون کردی؟
از لحنش تعجب کردم ولی نمیتونم لرزش دلمو انکار کنم.به خودم نهیب میزنم به خودت بیا دختر اون عشق خواهرته.به خودت بیا.غیرماهرانه بحث رو عوض کردم _بقیه کجان؟
امیرعلی _ملیکاخانم آقا منان که کلانتری ان و درسا هم رفته دنبال پدر و مادرتون.
دنیا _یعنی هنوز نیومدن که منو ببینن؟
امیرعلی _مادرتون میخواستن بیان اما...
دنیا _اما چی؟
درسا _سلام من اومدم.بپر آماده شو که بریم خونه.
امیرعلی _من میرم کارای ترخیصو انجام بدم.
درسا _باشه عشقم.
از لفظ عشقم درسا قلبم به درد اومد بازم همون احساس نادرست.
وقتی رسیدیم خونه مامان منو در آغوش گرفت و کلی قربون صدقم رفت اما بابا حتی نگاهمم نکرد.چرا؟
دنیا _بابا؟
......._
دنیا _باباجونم؟
کشیده ای که به صورتم خورد باعث شد لال مونی بگیرم.بابام منو زد؟بابایی که تا به این سن حتی نازکتر از گل بهم نگفت منو زد؟آخه به چه علت؟
بابا _اینو زدم که دیگه بهم نگی بابا.من دختری مثل تو ندارم.دختری که با یه پسر بگرده و بعد ولش کنه.نه دختر من تو نیستی نه دختر من یه ه*ر*ز*ه نیست.
دنیا _بابا این حرفا چیه میزنید؟من دخترتونم.
بابا _نــــــه من دختری به اسم دنیا ندارم.دنیا برای من مرد. وقتی شنیدم با اون پسر هرجایی رو هم ریختی برای من مردی.
چی؟من؟با سامان؟آخه کی این حرفو زده؟نگاهی به درسا انداختم و دیدم که سرشو انداخته پایین پس کار خودشه.برای اینکه امیرعلی رو از دست نده این اتهامو بهم زده.یه قدم به سمتش رفتم کنترل حرفام و حرکاتم دست خودم نبود.
دنیا _ازت بیزارم.ازت بیزارم.تا آخر عمرم نمیبخشمت.پست ترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم.ازت بیزارم.
یه نگاه به امیرعلی انداختم که با تعجب بهم نگاه میکرد.پوزخندی زدم _تو شناخت عشقت اشتباه کردی.بیشتر راجع بهش فکر کن.
درسا _خفه شو.چی داری میگی؟
دنیا _هنوز که چیزی نگفتم تازه میخوام حقیقتو بگم.
درسا _دنیا زر اضافه بزنی با دستای خودم میکشمت.
دنیا _نترس بابا من چیزی نمیگم امیرعلی خودش دیر یا زود میفهمه.در ضمن هیچ وقت یه آدم مرده رو از مرگ نترسون.
بدون هیچ حرفی به اتاقم رفتم و درو قفل کردم تا کسی نیاد تو.اشک ریختم بغض داشت خفم میکرد داشتم میمردم.جیغ کشیدم تا یکم آروم شم اما نمیشد.درسا به در میکوبید و التماس میکرد درو باز کنم.اثری از خشم تو صداش نبود فقط نگرانی.هه نگران چی بود؟خودش زندگیمو نابود کرد.
چمدونم رو برداشتم لباسام رو ریختم توش میخواستم که دور شم از همه.دختر لوسی نبودم ولی به تنهایی نیاز داشتم.خواهرم بهم خیانت کرد.دروغ گفت.اتهام زد.تحملش سخته حداقل برای من.
از اتاق بیرون رفتم.
درسا _کجا داری میری؟
دنیا _مهمه؟
مامان _دنیا جان مادر زود تصمیم نگیر عزیزم میشینیم حرف میزنیم مشکل رو حل میکنیم.
بابا _میخواد بره بزارید بره بهش التماس نکنید.
دیگه صبر رو جایز ندونستم.درسا دستمو گرفت زیر گوشم نجوا کرد _بهت بد کردم.منو ببخش.
درسته که گفتم تا آخر عمر نمیبخشمش اما خواهرم بود دوسش داشتم.منم مثل خودش نجوا کردم _بخشیدمت.
بغضش ترکید.گفت _آجی برو خونه امیرعلی شون.مامان باباش هم هستن.لطفا برو.بقیه جاها امن نیست.
دنیا _از پس خودم بر میام.
مامان داشت اشک میریخت طاقت این حالشو نداشتم.بغلش کردم گفتم _بزار همه هر چی میخوان بگن.تو باور نکن.تربیت تو هرگز اشتباه نبوده.به من اعتماد داشته باش.هرگز به اعتمادت خیانت نکردم و نخواهم کرد.
مامان _میدونم عزیزم میدونم.
سرسری خداحافظی کردم و از در خونه رفتم بیرون.ماشینی جلوم ترمز زد.سرمو بلند کردم.امیرعلی بود شیشه رو داد پایین و گفت _بیا سوار شو.
دنیا _نیاز به ترحم کسی نیست.
با حرص از ماشین پیاده شد.از لای دندوناش غرید _گفتم سوار شو.
دنیا _منم گفتم سوار نمیشم.
دستمو گرفت و باحرص فشار داد و داد زد _سوار شو.
از درد لبمو گزیدم آخه جایی رو فشار داد که زیر دست و پای اون نامردا کبود شده بود.انگار خودش متوجه شد چون سریع فشار دستش کم شد و صدای ملایمش به گوشم رسید _لطفا سوار شو دیگه هوا داره تاریک میشه.
بدون حرف درو بازکردم و سوار شدم.تو کل مسیر یه کلمه حرف نزدیم.وقتی رسیدیم آروم زمزمه کرد _دردت اومد؟
از لحن آرومش دلم یجوری شد.
دنیا _خودمونیما دستت خیلی سنگینه.
نگاه محزونش جاشو به یه نگاه متعجب داد و نگام کرد.زدم زیر خنده که باعث شد اونم تک خنده مردونه ای بکنه که جذابیتش از چشمم دور نموند.از ماشین پیاده شدم.امیرعلی در خونه رو باز کرد و خیلی آروم گفت _ یواش بیا تو مادر و پدرم خوابن.
بدون سر و صدا رفتم تو خونه مگه ساعت چنده که اینا خوابیدن.به ساعت گوشیم نگاه کردم ساعت نه و نیم شب بود.وا اینا چقدر زود میخوابن؟
امیرعلی _از قوانین خونمونه.
فک کنم فکرمو بلند گفتم.شونه ای بالا انداختم و پرسیدم _پس چرا تو بیداری؟
امیرعلی _چون از زود خوابیدن خوشم نمیاد.
به اتاقی اشاره کرد و گفت اینجا اتاق توئه.به اتاق نگاهی انداختم همیشه از تنهایی توی اتاق واهمه داشتم.
دنیا _میگم...اوممم...چیزه اتاق تو هم همین نزدیکیائه؟
به وضوح تعجب رو تو نگاهش دیدم.از فکری که ممکن بود راجع بهم بکنه شرمم اومد و سرمو انداختم پایین.
امیرعلی _تنهایی میترسی؟
از اینکه متوجه شد تعجب کردم ولی نمیخواستم از خودم ترس نشون بدم برای همین گفتم _نه بابا دیگه چی؟من از هیچی نمیترسم.
امیرعلی لبخند شیطانی زد و گفت _مطمئنی؟
دنیا _مطمئن مطمئن.
امیرعلی _ای وای سوسک زیر پات سوسکه.
جیــــغ فرابنفشی کشیدم که امیرعلی هول شد و با دستش جلوی دهنمو گرفت.از برخورد دستش با لبام گر گرفتم.انگار امیرعلی خودش متوجه شد و سریع دستشو کشید و زیر لب گفت _معذرت میخوام.اتاق من همین اتاق بغله کاری داشتی خبرم کن.
سری تکون دادم رفتم تو اتاقی که امیرعلی گفت مال خودمه و درو بستم.رو تخت دراز کشیدم ولی هرکاری کردم خوابم نبرد همش تو فکر گرمی دستای امیرعلی بودم.می فهمیدم حسم به امیرعلی درست نیست اما قلبم نمی فهمید.ساعت نزدیکای شیش صبح بود که خوابم برد هنوز یه ساعتم نخوابیده بودم که در اتاقم به صدا در اومد.به هوای اینکه مامانه گفتم _مامان جان یکم دیگه بخوابم بلند میشم.
صدای پچ پچی به گوشم خورد و به ثانیه نکشید در اتاق باز شد و امیرعلی خندون توی چهارچوب در ظاهر شد.
امیرعلی _سلام صبح بخیر دخترم.
دنیا _صبح بخیرو که بخیر ولی دخترم دیگه چه صیغه ایه؟
امیرعلی _آخه خودت گفتی بزار بخوابم مامانی.
یهو امیرعلی رو با دامن و آرایش در نظر گرفتم که از فکر خودم خندم گرفت.
امیرعلی _به چی میخندی؟
دنیا _اگه بفهمی که منو میکشی؟
امیرعلی موشکافانه نگام کرد و گفت _بگو کنجکاو شدم.
دنیا _داشتم فکر میکردم با دامن و آرایش چه شکلی میشی؟
چشماش چهارتا شد.
امیرعلی _نه بابا دیگه چی؟میخوای برم بپوشم بیام ببینی؟
دنیا _وای تورو خدا منو نخندون دلم درد گرفت.
امیرعلی _بیا صبحونه حاضره.
دنیا _مگه ساعت چنده؟
امیرعلی _هشت ونیم خانم خوش خواب.
دنیا _چه زود صبحانه میخورین؟
امیرعلی _ساعت هفت صبحونه میخوریم ولی منم خواب موندم.بیا بریم.
دنیا _تو برو منم صورتمو بشورم و بیام.
لبخندی زد و گفت _منتظرم.
منم با لبخند گفتم _باشه.
صورتمو شستم و از پله ها پایین رفتم ولی وسط پله ها ایستادم.نگاهی به درسا که امیرعلی رو بغل کرده بود نگاهی انداختم و راهم رو به سمت اتاقم عوض کردم.نمیدونم چرا ولی حالم بد شد.اشکم بی اختیار ریخت.کنترلی روی اشکام نداشتم.یه ربعی گذشت در اتاقم به صدا در اومد.
با صدای گرفته ای گفتم_بله؟
امیرعلی بدون معطلی در اتاق رو باز کرد منم که انتظار ورود ناگهانیشو نداشتم اشکای صورتمو پاک نکرده بودم.
امیرعلی با بهت گفت _دنیا؟اتفاقی افتاده؟
دنیا _چیزی نیست.
امیرعلی _مطمئنی؟
داد کشیدم _آره برو بیروون برو بیروووووووون.
دوشنبه 12 تیر 1396 - 14:47
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
12
عضویت
11 /1 /1396
پاسخ : 4 رمان اشتباهی عاشقت شدم
امیرعلی با کمال تعجب از اتاق بیرون رفت.خودمم از رفتارم تعجب کردم نمیفهمیدم چم شده و دلیل این رفتارام چیه؟تا شب که مادر امیرعلی اومد تو اتاقم از اتاقم بیرون نیومدم.مادر امیرعلی با خوشرویی ازم خواست برم برای شام.بااینکه میل نداشتم ولی نتونستم روشو زمین بندازم و همراش رفتم سر میز شام.امیرعلی همش زیر چشمی منو میپایید و منم اون رو.خلاصه شام رو خوردیم مستخدم داشت میزو جمع میکرد که صدای زنگ در اومد و پشت بندش صدای سلام درسا.از حرص ناخونامو تو دستم فشار میدادم.با یه شب بخیر خواستم برم تو اتاقم که امیرعلی دستمو پیچ داد و گفت_این چه رفتاریه؟خواهرت اومده تو رو ببینه اونوقت تو....نمیفهمم اصلا رفتارتو درک نمیکنم.
ازش بدم اومد که جلوی درسا اینجوری باهام حرف زد برای همین گفتم_دلیل خاصی نداره خستم میخوام بخوابم.در ضمن الان که پدر و مادرتون رفتن بخوابن من مزاحم نمیشم.
دست امیرعلی از بازوم شل شد و رنگ نگاهش عوض شد منم دستمو از دستش کشیدم بیرون و رفتم سمت اتاقم.
نیم ساعتی بود که روی تختم دراز کشیده بودم.تو فکر بودم که در اتاقم باز شد.امیرعلی بود.
دنیا _برو بیرون.
بدون حرف اومد رو تخت کنارم نشست.
امیرعلی _دنیا؟
وقتی اسممو صدا زد ته دلم خالی شد.
امیرعلی _دنیا؟منو ببین.
نگاش کردم.
امیرعلی _میخوای اگه حالت خوب نیس ببرمت دکتر؟
دنیا _خوبم.فقط خستم.امیرعلی خستم بخدا خستم از زندگیم از خودم خستم.
امیرعلی _دنیا میگم بیا بریم پیش یه دکتر خوب ها چی میگی؟بخدا حالت بهتر میشه.
دنیا _نمیدونم.حوصله هیچکس و هیچ چیزو ندارم.
امیرعلی _فردا صبح حاضر شو خودم میبرمت.
لبخندی زدم و گفتم _ممنون.
امیرعلی _واسه چی؟
دنیا _ واسه همه چی.اینکه گذاشتی اینجا بمونم.اینکه برام ارزش قائلی.اینکه بهم اهمیت میدی و خلاصه واسه همچی.
امیرعلی لبخندی زد و گفت _قابلی نداشت جبران میکنی.
دنیا _کی و کجا؟
امیرعلی _تو عروسیم.
ناخواسته اخمی کردم و گفتم _میشه بری بیرون؟خستم میخوام بخوابم.
ابروهاشو بالا داد و گفت _شب بخیر خوب بخوابی.
دنیا _شب تو هم بخیر.
نفهمیدم کی خوابم برد.صبح ساعت هشت بیدار شدم و رفتم پایین برای صبحانه.امیرعلی سر میز نشسته بود.وقتی منو دید لبخندی زد و گفت _صبح بخیر.بیا زود تند سریع صبحونه بخور که دیر شد.
بدون حرف نشستم و سریع صبحونه رو خوردم و حاظر شدم که بریم دکتر.دکتر از امیرعلی خواست که بیرون اتاق منتظر باشه.مشاوره تقریبا یه ساعت طول کشید که دکتر از امیرعلی خواست بیاد داخل و بهش گفت _آقای راد من توضیحات لازم رو به خانم محتشم هم دادم ایشون نشونه هایی از افسردگی رو دارن.همونطور که خودشون گفتن ترد شدن از خانواده و شرایطی که خودتون هم میدونید ما به مراجعانمون ازدواج رو پیشنهاد میکنیم که به دلیل کمبود محبت ناشی از ترد شدن که ازدواج صحیح میتونه این کمبود محبت رو برطرف کنه.
و با لبخند معناداری اضافه کرد _حالا جدا از چیزای دیگه که گفتن...
امیرعلی لبخندی زد و گفت _پس باید عروس شی...
از لحن سردش قلبم شکست.چه راحت گفت باید عروس شی.
موقع برگشتن امیرعلی زیر چشمی بهم نگاه میکرد و منم خودمو میزدم به کوچه علی چپ.امیرعلی جلوی یه کافی شاپ نگه داشت و گفت _با یه قهوه موافقی؟
دنیا _اییی قهوه دوست ندارم من کاپوچینو میخورم.
تک خنده ای کرد و گفت _باشه.
رفتیم توی کافی شاپ و روی یه میز نشستیم.گوشی امیرعلی زنگ خورد.امیرعلی اخمی کرد و از میز فاصله گرفت تا گوشیشو جواب بده.در همین فاصله آقا منان جای اون نشست.
منان_سلام.
دنیا _سلام خوب هستید؟
منان _ممنون مرسی شما خوبید؟
دنیا _بله به خوبی شما.
منان _من اومدم اینجا یکی از دوستان رو ملاقات کنم شما تنهایید؟
دنیا _نه من هم با یکی از دوستان اومدم.
(امیرعلی)
گوشی رو که قطع کردم اعصابم بهم ریخت نمیدونم چرا جدیدا حرف زدن با درسا کلافم میکنه.این پسره اینجا چیکار میکنه؟اسمش چی بود؟آها سرگرد منان کیانی.
امیرعلی _سلام.
منان _سلام جناب خوب هستید؟
امیرعلی _ممنون شما خوبید؟
منان _بله ممنون.خوب دیگه من دیگه مزاحم نمیشم.
امیرعلی _نه این چه حرفیه مراحمید.
منان با یه خداحافظی از ما فاصله گرفت.نمیدونم چرا حضور منان بهم حس ناآرومی میده یه احساس عجیب که معناش رو نمیفهمم.
خلاصه سفارشاتمون رو میل کردیم و به سمت خونه حرکت کردیم.درسا جلوی در خونه منتظرم بود.دنیا از ماشین پیاده شد و زیر لب سلام کرد.درسا هم به همون سردی جوابش رو داد.نمیفهمم چی باعث سردی این دوتا خواهر نسبت به هم شده.درک نمیکنم.
درسا _عشقم من خونه حوصلم سر رفته بود اومدم با هم بریم دور بزنیم.
امیرعلی _درسا باشه واسه یه وقت دیگه من الان خیلی خستم.
درسا _عه عشقم خوب من دلم میخواد بچرخیم.
امیرعلی _خب بیا تو خونه.ولی بیرون اصلا حوصلشو ندارم.
درسا _باوشه.
درسا دستمو گرفت.بازم یه احساس اشتباه.دیگه با درسا احساس صمیمیت نمیکردم.دنیا جلوتر از ما وارد خونه شد و مستقیم رفت تو اتاقش.منم رفتم تو اتاقم تو اتاقم و لباسم رو عوض کردم و به پذیرایی برگشتم.درسا رو کاناپه روبروی تلویزیون مشغول بالا و پایین کردن کانالا بود و متوجه من نبود.به سمت اتاق دنیا رفتم.در زدم.
دنیا _بله؟
امیرعلی _میتونم بیام تو؟
دنیا _بیا.
رفتم تو اتاق.
امیرعلی _چرا اینجا نشستی؟پاشو بیا پیش ما.
دنیا طوری که احساس کردم دلخور نشون میده _نه مزاحم نمیشم.
امیرعلی _مزاحم کدومه؟دیوونه شدی؟
دنیا _چیزه من....من......من یکم خستم میخوام بخوابم.
پس حدسم درست بود.از یه چیزی ناراحته.اما از چی؟
امیرعلی _بیرون منتظرتم و هیچ بهانه ای هم مقبول نیست.عزت زیاد.
لبخند محوی زد که باعث لرزش دلم شد.چرا؟چرا با لبخند اون احساس شادمانی میکنم؟چرا؟این حس چیه؟
از اتاق اومدم بیرون که متوجه نگاه خیره درسا رو خودم شدم.چشماش عصبانی بود.علتشو نه من میگم نه شما بپرسین.
درسا _من دیگه دارم میرم.
امیرعلی _.........
درسا _نمیگی بمون؟
امیرعلی _..........
درسا _درکت نمیکنم امیر.تو چت شده؟این سردی از چیه؟
امیرعلی _خودمم نمیدونم.
درسا _جالبه.حتی انکارش نمیکنی.
امیرعلی _دلیلی نمیبینم.
درسا _هه راست میگی ولی من دلیلش رو میدونم.به هر حال دیگه دارم میرم.خداحافظ
امیرعلی _خدانگه دار.
درسا رفت.منم کم کم دارم به حسایی که دارم مطمئن میشم.
دوشنبه 12 تیر 1396 - 14:53
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
12
عضویت
11 /1 /1396
پاسخ : 5 رمان اشتباهی عاشقت شدم
یه حسایی داره بین منو دنیا شکل میگیره که شاید اشتباه باشه.نمیدونم میتونم این احساس رو عشق در نظر بگیرم یا نه ولی هرچی که هست برام لذت بخشه.
(دنیا)
از اتاق بیرون اومدم. امیرعلی وسط پذیرایی ایستاده بود و به نقطه نامعلومی خیره بود.صداش زدم.نشنید.دوباره صداش زدم _امیرعلی؟
امیرعلی _جانم؟
گر گرفتم.نه سوختم.از لحن گرمش ذوب شدم.
امیرعلی _چیزی میخواستی بگی؟
دنیا _تو فکری؟
امیرعلی_هیچی.
دنیا _درسا کجاست؟
امیرعلی _رفت.
دنیا _عه چه زود؟
امیرعلی _دنیا؟
دنیا _بله؟
امیرعلی _هیچی.
تعجب کردم واقعا امیرعلی چش شده بود.امیرعلی به سمت در خروجی رفت.برای یه لحظه همونطور پشت به من و روبروی در ایستاد و گفت _منو درسا از هم جدا شدیم.
و بلافاصله از خونه رفت بیرون.
خشکم زد.اگه جدا شدن پس من اینجا چیکار دارم؟به سمت اتاقم رفتم چمدونم رو برداشتم و توشو با لباسام پر کردم همینطور که داشتم وسایلمو جمع میکردم صداشو شنیدم.
امیرعلی _ کجا به سلامتی؟
دنیا _اگه تو و درسا جدا شدین پس دیگه دلیلی برای موندن من وجود نداره.باید برم.
به سمتم اومد. دستشو گذاشت روی دستم.تپش قلبم بالا گرفت.
امیرعلی _حتی اگه من بگم بمون؟
دهنمو باز کردم که چیزی بگم که گرمای لبش قدرت تکلم رو ازم گرفت.جا خوردم.ولی با این حال خودمم بدم نیومد.یکم که گذشت عقب کشید و بهم نگاه کرد.از شرم نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم.احساس میکردم هر آنه که قلبم وایسه.دستشو گذاشت زیر چونه ام و سرمو آورد بالا.
امیرعلی _وقتی خجالتی میشی خیلی خوشگلتر میشی.
دوباره سرمو انداختم پایین که منو تو آغوشش کشید.
امیرعلی _دنیا من خیلی دوست دارم لطفا ترکم نکن.
قلبم یه طوری شد.
دنیا _امیرعلی پس درسا چی میشه؟
امیرعلی _گفتم که ما جدا شدیم.
دنیا _ولی...
امیرعلی _تو چی؟
دنیا _من چی؟
امیرعلی _احساس تو نسبت بهم چیه؟
دنیا _من....من...خب من....یعنی چطور بگم خب...دوست دارم
امیرعلی _من بیشتر.
از آغوشش اومدم بیرون.
دنیا _امیرعلی؟
امیرعلی _جانم؟
دنیا _بنظرم کارمون اشتباه میاد.یعنی خب عشقمون اشتباهه نباید عاشق هم میشدیم.
امیرعلی لبخندی زد و گفت _عشق مگه این چیزا سرش میشه؟در ضمن من امشب با مامان و بابا صحبت میکنم که بیایم جلو واسه امرخیر.
لبخندی زدم و گفتم _پس من باید برم خونه.منو میبری؟
امیرعلی _مطمئنی که میخوای بری؟
دنیا _آره.تا ابد که نمیتونم فرار کنم.
امیرعلی _پس تا تو حاضر شی منم ماشینواز پارکینگ میبرم بیرون.
باشه ای گفتم و زود حاضر شدم.
وقتی رسیدم خونه نه درسا خونه بود و نه بابا.مامان خیلی خوشحال شد.
[یک هفته بعد]
دنیا
رفتار بابا کمی باهام بهتر شده ولی درسا خیلی باهام بد رفتار میکنه خب حق داره وقتی من میخوام با کسی ازدواج کنم که اون عاشقشه.مامان ولی فقط نگرانه و میگه نمیدونم آخر این قضیه چی میشه و خیلی دلم شور میزنه.بابا ولی سکوت میکنه مامان میگه بهش گفته که مخالفتی نداره ولی خب درباره این موضوع با من حرفی نمیزنه و من بابت این قضیه خیلی خوشحالم چون روم نمیشه باهاش حرف بزنم.البته بابا هنوزم باهام سنگینه ولی خب رفتارش نسبت به قبل باهام بهتر شده.عه عه دیدین یادم رفت بگم؟امشب امیرعلی با خانوادش قراره بیان خونمون برای خواستگاری.
دوباره به لباسم نگاه میندازم.یه تونیک یاسی رنگ که تا بالا زانومه و یه شلوار مشکی جذب با شال مشکی و چادر سفید و صورتی که مادرجون(مامان مامانم*_*)از سفر حج برام آورده بود رو سرم کردم.یکم ریمل به مژه هام زدم تا پر تر نشون بده و یه رژ صورتی مات خیلی ملایم.مامان که هر دفعه میومد تو اتاق میرفت اسپند دود میکرد و بر میگشت.بابا هم یه تسبیح تو دستشه و نشسته رو کاناپه و ذکر میگه.ولی از درسا خبری نیست توی اتاق مامان و باباست و بیرون نمیاد.
(درسا)
روی تخت مامان و بابا دراز کشیده بودم و داشتم فکر میکردم.امیرعلی منو ول کرد تا با دنیا باشه.بخاطر خواهرم منو ترک کرد.ولی تصمیممو گرفتم.از تخت پایین اومدم و به تونیک لیمویی که تا زیر ب*ا*س*ن*م بود و شلوار آبی کمرنگم که هم رنگ شالم بود نگاهی انداختم.یه رژ قرمز هم به لب هام زدم و از اتاق خارج شدم.
دوشنبه 12 تیر 1396 - 14:56
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
12
عضویت
11 /1 /1396
پاسخ : 6 رمان اشتباهی عاشقت شدم
(امیرعلی)
به کت تک مشکی که تنم بود با پیرهن آبی آسمونی و شلوار لی نیلی رنگم نگاهی انداختم و موهامو به سمت بالا شونه زدم.مامان که آمادست و فقط گهگاهی میاد تو اتاق و وقتی منو میبینه صلوات میکشه.(نه که جن دیده باشه نه،برای اینکه چشم نخورم بله اینجوریاس:دی)خلاصه به سمت خونه خانواده محتشم راه افتادیم.
(دنیا)
داشتم به خودم عطر فوق العاده خودمومیزدم که در اتاقم به صدا در اومد و پشت بندش درسا وارد اتاق شد.از تیپی که زدی بود تعجب کردم.آخه هم تونیکش کوتاه بود و هم رژش خیلی جیغ بود.ولی چیزی بهش نگفتم که ناراحت بشه.
درسا _خوشگل شدی.
دنیا _تو بیشتر.
درسا به سمتم اومد و منو به آغوش کشید.هیچ نمیفهمیدم این رفتارای ضد و نقیضشو.صدای مامان بلند شد _دختراااااا.بدویین اومدن.
من و درسا به سمت اتاق پذیرایی رفتیم با مهمونا سلام و احوالپرسی کردیم.
مامان امیرعلی که هم منو و هم دنیا رو قبلا دیده بود به شوخی گفت _عروس خوشگل من کدومه؟
لبخندی زدم که امیرعلی گفت _همون گلی که چادر سرشه.
از تشبیه امیرعلی خجالت کشیدم اونم تو جمع.مادر امیرعلی لبخندی زد و سرم رو بوسید منم بهش لبخندی زدم و وارد آشپزخونه شدم و صبر کردم تا مامان صدام کنه و چای ببرم.خلاصه بعد از اینکه مامان صدام زد چایی رو بردم اول به بابا و مامان امیرعلی تعارف کردم و بعد به بابا و مامان خودم و بعد که خواستم ببرم برای امیرعلی تازه دیدم که درسا پیشش نشسته ناخودآگاه دلم شور زد.نمیدونم چرا ولی دلهره گرفتم.چایی رو به امیرعلی و درسا دادم.که صدای بابای امیرعلی اومد که گفت _آقای محتشم اگه اجازه بدید این جوونا برن با هم صحبتاشونو بکنن.
بابا _این چه حرفیه اجازه ما هم دست شماست.دنیا جان آقای راد رو راهنمایی کن.امیرعلی رو بردم تو اتاقم روی تخت نشستیم.
امیرعلی _چه خوشگل شدی خانومم.
لبخندی زدم و گفتم _شما هم زیبا شدید آقای راد.
امیرعلی ابروهاشو بالا داد و گفت _آقای راد؟
دنیا _بعله دیگه.
امیرعلی _عجب.
خندیدم که گفت _بعله شما نخندی این آقا خوشتیپه بخنده.
دنیا _اوهوووو یکی بگیره سقفو.
امیرعلی _شما نگران نباش بیمه داره.
خندیدم و گفتم _معلومه حرفی نداری پس من برم.
بلند شدم که دستمو کشید و پرت شدم بغلش.خواستم بلند شم که دستشو گذاشت پشت کمرم و مانعم شد.
دنیا _نکن یکی میاد.
لبخندی زد و گونم رو بوسید و از اتاق خارج شدیم.
[یک ماه بعد]
دنیا
به لباس صدفی رنگم نگاه میکنم که دنباله بلندی داره و آستین یه طرفه توری داره.قسمت سینه سنک کاری زیبایی شده و لباس از کمر به پایین کمی آزادتره.موهامو به پیشنهاد خودم کمی موج دار شده و یه طرف شونه هام ریخته شده و یه طرف دیگه تاجی با گل مریم بصورت کج هست.آرایشمم که یه رژ گلبه ای و رژ گونه ی اکلیلی صورتی کمرنگ با خط چشم و سایه مشکی سفید و مژه مصنوعی.با صدای آرایشگر به خودم اومدم.
_آقا داماد اومدن.
تا پیش در رفتم.امیرعلی با لبخند همیشگی و با کت تک مشکی و شلوار مشکی و پیراهن سفید و یه دسته گل رز سفید منتظرم بود.با دیدم به سمتم اومد گل و بستم گرفت گل رو برداشتم که کنارم زانو زد و دستشو به سمتم گرفت.دستمو تو دستش گذاشتم که بوسه ای به پشت دستم زد که باعث شد آرایشگر و خانومای آرایشگاه که برای دیدن ما بیرون اومدند شروع کنند به کل کشیدن.امیرعلی بلند شد و دستشو دور دستش حلقه کرد و به سمت ماشین حرکت کردیم و همونطور زیر گوشم نجوا کرد _خیلی زیبا شدی خانم راد.
و من از لفظ زیباش قلبم پر از هیجان شد.
دنیا _تو هم خیلی جذاب شدی.
تا بریم به تالار خیلی طول نکشید.به پیشنهاد بابا عقد و عروسی توی یک روز برگزار بود.توی راه ما ساکت بودیم و به آهنگی گوش میدادیم که پخش میشد...
دوشنبه 12 تیر 1396 - 14:57
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
12
عضویت
11 /1 /1396
پاسخ : 7 رمان اشتباهی عاشقت شدم
شب پاییزی احساس مثل بارون منم نم نم/ میریزم تو خودم انگار دارم عاشق میشم کم کم
***
یکم گرمم یکم سردم تو رو حس میکنم هر دم/آهای روزای تکراری دیدین عاشق شدم من هم
***
نگو زوده تو دوست داشتن همینقدر کافی و بس نیست/میدونم تا ته قصه هنوز چیزی مشخص نیست
***
چرا چهرت پریشونه چرا تو قلبت آشوبه/برای تو اگه زوده برای من چقدر خوبه
***
مهم نیست آخر قصه همین که دل به تو بستم/شناختم با تو احساسو یه دنیا عاشقت هستم
***
مهم نیست اگه تو حتی بگی از عشقمون سیرم/میرم کعبه احساسو تو رو از خالق عشق پس میگیرم
***
مهم نیست آخر قصه همین که دل به تو بستم/شناختم با تو احساسو یه دنیا عاشقت هستم
***
مهم نیست اگه تو حتی بگی از عشقمون سیرم/میرم کعبه احساسو تو رو از خالق عشق پس میگیرم ت رو از خالق عشق پس میگیرم
(کعبه احساس/محسن یاحقی)
وقتی وارد شدیم مهمونا شروع کردن به سوت زدن و کل کشیدن.
ملیکا به سمتمون اومد یه نیشگون از پهلوم گرفت که آخم در اومد و امیرعلی با تعجب بهم نگاه کرد.
ملیکا_این برای این بود که بدون خبر میری عاشق میشی خانوم محتشم.
امیرعلی _راد.
ملیکا _ایش حالا هر چی.من بگم یه دفعه دیگه بدون هماهنگی کار کنین میزنم دک و پوزتونو...
دنیا _ملیکااا؟
ملیکا _خیل خب.حالا خواستید بچه دار شید قبلش بهم بگید به هر حال من خاله بچتونم.
امیرعلی که از پرحرفی ملیکا خسته شده بود _چشم قبلش بهتون میگیم آمادگی داشته باشید.
بعد دستمو گرفت و گفت _ افتخار میدی خانومم؟
دنیا _بله همسرم.
یه دور باهاش دوتایی رقصیدیم و بعد شروع کردیم به رقصیدن با مهمونا تکی.ولی نمیدونم چرا وقتی درسا داشت با امیرعلی میرقصید دلم گرفت.بدجوری حالم گرفته شد.خلاصه بعد از کلی خوش گذرونی نوبت رسید به مراسم عروس برون که امیرعلی گاز ماشین رو گرفت و قبل از اینکه بقیه برسن ما رفتیم خونه خودمون.
از ماشین که پیاده شدم امیرعلی بغلم کرد و منو مستقیم برد توی خونه و اتاق خوابمون.واییی اینجا چقدر معرکه شده.روی تخت با گلبرگ های رز قرمز تزیین شده بود.
دنیا _وایی امیرعلی اینجا محشره خبلی قشن...
با بوسه ای که امیرعلی به لبم زد جملم ناتموم موند.
***********
(امیرعلی)
بیدار که شدم دنیا هنوز خواب بود.تو خواب خیلی مظلوم میشه عزیزم.بلند شدم و رفتم دوش گرفتم و رفتم میز صبحونه رو چیدم.که صداشو از پشت سرم شنیدم.
دنیا _واووو چه کردی همسرم؟
لبخندی به روش زدم و گفتم _صبح بخیر عشقم.
دنیا _صبح تو هم بخیر عزیزترینم.
تو چرا زحمت کشیدی؟اینا وظیفه منه.
امیرعلی _ولی امروز وظیفه منه و تو هم باید استراحت کنی.
لبخندی به روم زد و گفت _پس من برم یه دوش بگیرم.
امیرعلی _برو عزیزم.
داشت به سمت حمام میرفت که یهو دلشو گرفت و نشست.
با نگرانی به سمتش رفتم.
امیرعلی _خوبی؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد.
رفتم از بین قرصا یه مسکن براش بردم و گفتم _اینو بخور بعد برو دوش بگیر.
لبخندی زد و گفت _مرسی.
قرصو خورد و رفت که دوش بگیره.
وقتی برگشت یه تاپ و شلوارک سفید پوشیده بود و موهاش رو همونطور باز گذاشته بود.اومد نشست سر میزو صبحونه در کمال آرامش میل شد.
امیرعلی _عزیزم من دیگه برم دیرم شد.
دنیا _باش مواظب خودت باش.
امیرعلی _تو هم همینطور.کاری داشتی بهم زنگ بزن.
دنیا _باشه.
(دنیا)
امیرعلی که رفت میز صبحونه رو جمع کردم و ظرفا رپ شستم که تلفنم زنگ خورد.مامان بود جواب دادم.
دنیا _سلام.
_سلام دخترم خوبی؟
دنیا _خوبم مرسی شما خوبی؟بابا ،درسا خوبن؟
_ما خوبیم عزیزم.تو خوبی؟یعنی حالت خوبه؟مشکلی نیست؟
متوجه منظور مامان شدم ولی واقعا خجالت کشیدم.
دنیا _نه مامان جان منم خوبم.
_خیلی خب عزیزم کاری داشتی حتما بهم زنگ بزن.
دنیا _باشه مامان نگران نباش.
خداحافظی کردم و رفتم روی تخت تا کمی استراحت کنم.
دوشنبه 12 تیر 1396 - 14:59
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
12
عضویت
11 /1 /1396
پاسخ : 8 رمان اشتباهی عاشقت شدم
(ملیکا)
اه این دختره چرا جواب نمیده؟معلوم نیست کدوم گوریه.بزار به دنیا زنگ بزنم.
ملیکا _الو؟سلام خواب بودی؟
_پ ن پ مرده بودم زنده شدم.
ملیکا _او لـَ لـَ حقم داری خب دیشب شب کار بودی.
_ملیــکـــا؟خیلی بیشعوری...
خندیدم و گفتم _خیل خب حالا از درسا خبری نداری؟
_نه مگه من داروغه ام؟
ملیکا _نمیدونم کجاست گوشیشم جواب نمیده.
_خب به خونه زنگ بزن از مامانم بپرس.
ملیکا _الان از اونجا میام اونم میگه نمیدونم کجاسـ....اوهاااا مگه کوری؟
پسر _تو خودت جلوتو نگاه نمیکنی دو قورتو نیمتم باقیه؟
_الو؟ملیکا؟چه خبره؟
ملیکا _بعدا زنگ میزنم.
تلفنو قطع کردم و گفتم _این چه طرز صحبت با یه خانوم بافرهنگ و متشخص و با کمالاته؟
پسر _نه باو وایسا این نوشابه هایی که بازکردی رو با هم بخوریم.
ملیکا _من میل ندارم خودت بخور بی فرهنگ.
رامو کشیدمو رفتم.
پسره ی احمق بیشعور مزلف.فکر کرده کی هستش؟بهم تنه میزنه سرمم داد میکشه بی فرهنگ.
یهو دستم به سمت عقب کشیده شد.برگشتم دیدم همون پسرست.
ملیکا _داری چه غلطی میکنی؟به چه حقی بهم دست میزنی؟
پسره دستمو ول کرد و گفت _معذرت میخوام هر چی صداتون کردم نشنیدید مجبور شدم.
لحنش خیلی بهتر شده بود الان بیشتر خوشم اومد (;دی).
ملیکا _خیل خب بخشیدم امرتون؟
پسره لبخندی زد و گفت _این از کیفتون افتاد.
به کیف پولم که تو دستش بود نگاهی انداختم و ازش گرفتم.
ملیکا _خیلی ممنون.
پسر _خواهش میکنم.در ضمن هر چند که مقصر خودتون بودید ولی بابت چند لحظه پیشم معذرت میخوام.
ملیکا _با اینکه من مقصر نبودم ولی منم معذرت میخوام.
پسر لبخندی زد و گفت _سهراب زند هستم.افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟
منم خندم گرفت و گفتم _ملیکا کیانی.
سهراب _از آشنایی باهاتون خیلی خوشوقتم خانم زیبا...
(دنیا)
شب بود.امیرعلی اومد خونه ولی انگار حالش خوب نبود.
دنیا _عزیزم؟چیزی شده؟
امیرعلی _نه.
دنیا _پ چرا پوکری؟
امیرعلی _خستم دنیا خستم میخوام بخوابم.
دنیا _اما من برات شام پختم غذای مورعلاقت زرشک پلو با مرغ.
امیرعلی _میل ندارم دست از سرم بردار دیگه اه.
خیلی بهم بر خورد.واقعا دلم شکست.امیرعلی که اینطوری نبود.خلاصه منم دیگه میل به خوردن غذا نداشتم و رفتم تو اتاق رو تخت دراز کشیدم.هر چی منتظر موندم امیرعلی نیومد تو اتاق.از اتاق بیرون رفتم که دیدم روی کاناپه خوابیده.با اینکه ناراحت بودم و دلخور ولی دلمم نمیومد که چیزی نندازم روش.از تو کمد یه پتو برداشتم و انداختم روش و رفتم تو اتاق و خوابیدم.صبح که بیدار شدم امیرعلی نبود.بدون اینکه صبحانه بخوره رفت دلم گرفت منم دیگه میلی نداشتم.شام دیشبم که دست نخورده بود بنابراین ناهار داشتیم که امیرعلی وقتی برگشت گرسنه نمونه.ولی زهی خیال باطل بر نگشت.امیرم برای ناهار نیومد.خیلی دلم شکست حتی خبر نداد که نمیاد.روی کاناپه خوابم برد.
چشممو که باز کردم ساعت دو نصف شب بود.یعنی من اینقدر خوابیدم؟رفتم سمت اتاق خواب و وقتی درشو باز کردم بیشتر شوکه شدم.امیرعلی هنوز نیومده بود.دلواپس شدم.گوشیمو برداشتم بهش زنگ زدم.
دنیا _الو؟
_بعله؟
دنیا _عزیزم؟خوبی؟کجایی؟
_شرکتم.امشب نمیام.
لحنش خشک و سرد بود منم دلم خیلی گرفت.
دنیا _چرا بهم خبر ندادی؟دلواپست شدم.
_یادم رفت.الانم باید برم خداحافظ.
خواستم چیزی بگم که صدای بوق ممتد گوشی نشان از قطع تماس بود.دیگه خوابم نمیبرد.از رو کاناپه بلند شدم که برم حمام و یه دوش بگیرم ولی سرم گیج رفت و افتادم روی زمین به کمک دیوار از جام بلند شدم.حتما چون غذا نمیخورم ضعف کردم.رفتم توی آشپزخونه و یکم غذا برای خودم گرم کردم اما اولین لقمه رو که خوردم حالم بد شد و پشیمون شدم.رفتم دوش گرفتم و روی تخت دراز کشیدم.با فکر به رفتارای جدید امیرعلی اشکم در اومد.اینقدر اشک ریختم که بازم خوابم برد.
(امیرعلی)
ذهنم به شدت بهم ریخته بود.با چیزایی که درسا گفته بود حالم بد شده بود نمیفهمیدم آخه چرا؟چرا حالا؟حالا که من یه زندگی جدید رو تشکیل دادم و خیلی هم خوشبختم.نه نباید اینطور بشه.خداااا حالا من چیکار کنم؟
دوشنبه 12 تیر 1396 - 15:00
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
12
عضویت
11 /1 /1396
پاسخ : 9 رمان اشتباهی عاشقت شدم
(دنیا)
چشامو باز کردم هوا روشن شده بود.حالم اصلا خوب نبود.گوشیمو برداشتم و به ملیکا زنگ زدم و گفتم بیاد پیشم اونم گفت سریع میاد.زنگ خونه رو زدن گفتم حتما ملیکاست اما وقتی دیدم کی پشت دره خیلی تعجب کردم.
درسا _سلام.خواب که نبودی؟
دنیا _سلام نه بیا تو.
داشتم میرفتم براش چای بیارم که گفت _بیا بشین اومدم یه چیزایی رو بهت بگم.
نمیدونم چرا دلم یهو شور زد.
گفتم _چی؟
درسا _بیا بشین.
روی کاناپه روبروش نشستم که گفت _خیلی نامردی اگه بهت نگم به هر حال من خواهرتم.
ابروهام بالا رفتن و اون ادامه داد _حتما متوجه اوضاع جدید امیرعلی شدی؟
سرمو به نشونه تایید تکون دادم که گفت _میدونستم یه روز این اتفاق میوفته.در واقع ازدواج با عشق یه طرفه همین میشه آخرش دیگه مگه غیر از اینه؟
دنیا _عشق یه زرفه؟منظورت چیه؟
درسا _هه فکر کردی امیرعلی واقعا دوست داره؟ها؟اون فقط دلش به حالت سوخت که اومد و باهات ازدواج کرد چون دکترت گفته بود برای درمانت باید ازدواج کنی.ولی اون همیشه منو دوست داشته و هنوزم داره.اینارو میگم که تا دیر نشده کاری کنی.
نمیدونم تو صورتم چی دید که گفت _خب دیگه من باید برم بای.
شاید شکستن دل خواهرش رو شنید.شاید لرزش چونم رو دید.و یا موج اشکامو که سعی در خارج شدن از چشمم رو داشتن رو احساس کرد و منو با حال داغونم تنها گذاشت.دوباره صدای زنگ اومد.اینبار ملیکا بود.تا دیدمش خودمو انداختم تو بغلش و اشک ریختم.زار زدم و اون شکه همش ازم میخواست که آروم باشم و براش بگم که چی شده.گفتم همچی رو گفتم و اون با سکوت بهم نگاه کرد.بعد گفت _نمیدونم منم حسابی گیج شدم.دختر تو رنگ به رو نداری وایسا یه لیوان آب برات بیارم.
تا ملیکا به آشپزخونه رفت حس کردم همچی دورم به دوران افتاد و دیگه چیزی نفهمیدم.
(ملیکا)
یه لیوان آب برای دنیا ریختم و بردم براش ولی هر چی صداش کردم چشماشو باز نمیکرد برای همین چند قطره آب ریختم روی صورتش.کم کم چشماشو باز کرد.
ملیکا _خوبی؟
دنیا _نه حالم خوب نیست.
ملیکا _پاشو لباس بپوش بریم دکتر.
پاشد و رفت لباسشو پوشید و باهم رفتیم دکتر.دکتر یکم معاینش کرد و گفت _تبریک میگم خانم دارید مادر میشید.
وای خدا همینمون کم بود.
(دنیا)
حس کردم اشتباه شنیدم برای همین پرسیدم _چی؟
_عرض کردم شما باردارید.
اشکام ناخودآگاه ریختند.
ملیکا _عزیزم اینکارو باخودت نکن آروم باش.
دنیا _چطوری آروم باشم؟ملیکا امیر منو نمیخواد.دوستم نداره حالا چیکار کنم با این بچه؟نه نه باید بندازمش.
ملیکا _نکن دنیا گناه داره.برو با امیر حرف بزن از کجا معلوم درسا دروغ نگفته باشه؟
دنیا _آره حق با توئه همین الان میرم.
ملیکا _با هم میریم.
به شرکت امیرعلی رسیدیم.
به دختر جوونی که پشت میز نشسته بود نگاه کردم.دختر بانمکی بود.
دنیا _سلام خسته نباشید.
منشی _سلام خیلی ممنون.
دنیا _میخواستم آقای راد رو ببینم.
منشی _وقت قبلی داشتید.
دنیا _نه چیزه من همسرشون هستم.
منشی _خیلی میبخشید ولی چند لحظه باید اینجا منتظر باشید آخه آقای مهندس گفتن جلسه دارن و کسی مزاحمشون نشه.
دنیا _بسیار خب منتظر میمونم.
منشی سری تکون داد و به کامپیوترش خیره شد.
_خانم یوسفی؟
منشی _عه سلام آقای مهندس.
_علیک.تشریف بیارید توی اتاقم کارتون دارم.
منشی _بله چشم حتما.
ملیکا _سلام عرض شد آقای مهندس.
_ملیکا؟تو اینجا چیکار میکنی؟
ملیکا _اولا جواب سلام واجبه.دوما با دوستم اومدم ملاقات شوهرش.معرفی میکنم دنیا محتشم همسر مهندس راد.دنیا جون ایشونم مهندس زند هستند.
دنیا _خیلی خوشوقتم.
سهراب _همچنین.ببخشید من یکم سرم شلوغه باید برم.
ملیکا _اوک بیبی.
سهراب _فعلا با اجازه.
منشی همراه مهندس زند رفت توی اتاقش.منم فوضولیم گل کرد برم ببینیم امیرعلی با کی جلسه داره.برای همین یکم در اتاقشو باز کردم.دنیا رو سرم خراب شد.امیرعلی درسا رو کیپ دیوار کرده بود و دستاشو گذاشته بود دو طرفش.حالم بد شد.بدون توجه به ملیکا که داشت صدام میکرد از شرکت زدم بیرون.فقط لحظه آخر صدای بوق ماشین پیچید توی سرم و دیگه نفهمیدم چیشد.
دوشنبه 12 تیر 1396 - 15:01
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
12
عضویت
11 /1 /1396
پاسخ : 10 رمان اشتباهی عاشقت شدم
(امیرعلی)
امیرعلی _دکتر چی شده بهوش اومد؟
دکتر _بله همین تازه بهوش اومد.
ملیکا _بچه چی؟
چه بچه ای؟
دکتر _متاسفانه سقط شده.
ناباورانه به ملیکا نگاه کردم که با اخم گفت _بعد از اینکه معشوقت حقیقت رو بهش گفت حالش بد شد بردمش بیمارستان گفتن بارداره.خدا هیچ وقت نبخشتت جناب مهندس.دلشو بد شکستی خدا نمیبخشه.
امیرعلی _چه معشوقه ای؟چه حقیقتی؟
ملیکا _لازم نکرده نقش بازی کنی اون الان میدونه که از سر ترحم باهاش ازدواج کردی و درسا رو دوست داری.درسا خودش همه چیزو گفت.
امیرعلی _خدا لعنتت کنه...
(راوی)...(سه ساعت قبل)...(شرکت امیرعلی)
درسا _امیرعلی گفتم باید طلاقش بدی وگرنه آبروت رو میبرم هم تو شرکت و هم پیش خونوادت و دنیا تو که دلت نمیخواد؟
امیرعلی _لعنتی چرا نمیفهمی؟با یه سری عکس فتوشاپ افتادی به جونم که چی بشه؟بابا من دوست ندارم.اینو بفهم.من عاشق دنیام.
درسا _دنیا بره به درک...
امیرعلی کنترلش رو از دست میده و به سمت درسا حمله میکنه و درسا از ترس عقب عقب میره و به دیوار میخوره.امیرعلی بهش میرسه و دستشو مشت میکنه و میکوبه به دیوار.در همین لحظه دنیا در اتاق رو باز میکنه و سوءتفاهم پیش میاد.دنیا حالش بد میشه و به سمت بیرون از شرکت میدوه.ملیکا داد میکشه _دنیـــا؟کجا میری؟
امیرعلی صداشو میشنوه و با نگرانی به سمت بیرون میدوه ولی نمیدونه دنیا از کدوم سمت رفته و فقط صدای جیغ ملیکا رو میشنوه که میگه _دنیا موظب باش.
و بعد عشقش رو غرقه در خون روی زمین میبینه.نفس توی سینش حبس شد و فقط تونست یه کلمه بگه _خدااااااااااا.
(دنیا)
چشامو باز کردم.یه نفر کنارم ایستاده بود ولی تار میدیدم.چشممو بستم و دوباره باز کردم.اینبار واضح تر دیدم.خودش بود.خود نامردش.دستمو گرفت.
دنیا _دستمو ول کن.
امیرعلی _خیل خب باشه آروم باش.
اینو گفت و از اتاق خارج شد.
ملیکا_بهتری؟
دنیا _بچم؟
ملیکا _متاسفم.
دنیا _کی میتونم برم؟
ملیکا _وقتی سرمت تموم شد دیگه آخراشه.
سرم که تموم شد.
امیرعلی _بریم.
ملیکا _دنیا با تو نمیاد.با من میاد
امیرعلی بدون توجه به ملیکا دست منو کشید و به سمت ماشین برد.
دنیا _ولم کن من با تو جایی نمیام.
دستمو ول کرد و گفت _نمیخوام به زور ببرمت فقط باید حرف بزنیم واجبه.
دنیا _هه مگه حرفی هم مونده؟
امیرعلی _مونده.
در ماشین رو باز کردم و نشستم.
(امیرعلی)
هر چی بیشتر بهش میگفتم بیشتر گیج میشد وقتی تموم ماجرا رو گفتم فقط یه سوال پرسید _اون عکسا چی بودن؟
امیرعلی _فتوشاپ بودن...درسا عکس منو خودشو فتوشاپ کرده بود...روی تخت...
چشماشو بست برای چند دقیقه بعد چشماش رو باز کرد.
دنیا _حرکت کن.
لبخندی زدم.
امیرعلی _خونه بریم؟
دنیا _خونه مامانم اینا.
لبخندم محو شد ولی حرفی نزدم جلوی خونه شون نگه داشتم که گفت _منتظرم باش.
و فورا از ماشین پیاده شد و به طرف خونشون رفت.
(درسا)
مثل مرغ سرکنده تو اتاقم راه میرفتم.آره من عاشق امیرعلیم اما نبود دنیا دیوونم میکنه.هر چند من این اواخر یکم باهاش بحثم شده ولی نه خدایا اونو ازم نگیر.قسم میخورم اگه حالش خوب شد کنار بکشم قول میدم.من نمیخوام اتفاقی براش بیوفته خدایا بدون اون نمیتونم.
_تو اتاقشه.
صدای مامان بود.
در اتاقم به صدا در اومد و پشتش دنیا اومد تو.یهو از خوشحالی پریدم بغلش.
درسا _آجیم؟حالت خوبه؟
دنیا کشیده ای به صورتم زد.اشکم ریخت ولی حقم بود من از عشق امیرعلی کور شده بودم و لازم بود یکی منو به خودم بیاره.
اشک میریختم اما از خوشحالی بود چون حس میکردم دارم به خودم میام و دنیا پا به پای من اشک میریخت.
درسا _ببخشید.من واقعا متاسفم.
دنیا منو در آغوش کشید و زیر گوشم نجوا کرد _ببخشم؟باشه من میبخشم اما بعید میدونم اون ببخشه.
گیج نگاهش کردم که گفت _خواهرزادت اون دنیا یقتو میگیره ازت نمیگذره.تو رو نمیبخشه.
اشکام شدت گرفت.دنیا....یعنی دنیا باردار بود؟...آه خدا من چیکار کردم؟
همراه دنیا از خونه خارج شدم.مامان از تصادف دنیا خبر نداشت یعنی من نگفتم دنیا هم چیزی نگفت.
سوار ماشین امیرعلی شدم.با عصبانیت نگاهی بهم انداخت اول قضیه سامان رو تعریف کردم بعد گفتم _حلالم کن.بد کردم.به تو.به خواهرم.به بچتون و به خودم.ولی پشیمونم خیلی.من نمیخواستم اینطور بشه من فقط دوست داشتم و از عشق به تو کور شده بودم ولی ببخش.
خواستم از ماشین پیاده شم که دنیا گفت _من بخشیدم.مگه یدونه خواهر بیشتر دارم؟
لبخندی زدم و گفتم _تو که وظیفتو انجام دادی.
ابروهاش بالا پرید.
دنیا _بچه پررو.
امیرعلی _خب خب فکر کنم اگه دخالت نکنم هم دیگه رو قورت میدین.
خندیدم و گفتم _ما که رفتیم.
ولی در لحظه آخر رومو کردم سمت امیرعلی و گفتم _بخشیدی.
امیرعلی _بخشیدم.
دوشنبه 12 تیر 1396 - 15:03
نقل قول این ارسال در پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.