زمان جاري : شنبه 08 آذر 1399 - 8:50 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های طنز و کل کل / بازی بی پایان عشق
ارسال پاسخ جديد
بازی بی پایان عشق
تعداد بازدید: 11
elahe-83 آفلاين

ارسال‌ها : 6

عضويت:3 /7 /1399

تشکرها : 3

بازی بی پایان عشق

به نام خدا
مقدمه:
کاش میشد دوست داشتن محدود بود تا من نامحدود دوستت نداشتم
و
ای کاش نفرت به پایان میرسید
عشق مالک میشد
تنفر میمرد
عشقمان متولد میشد
از آغاز عشق بود میان منو تو
به راستی از میان دریای بیکران چشمهایت و آغوش گرم دستهایت کدام یک برترند؟
شاید این برتری به تو برسد؛تویی که حتی توصیف کردنت شجاعت میخواهد و حتی گاهی کلمات گم میشوند وگاهی جرات نمیکنن خود را نشان دهند و نمیشود تورا توصیف کرد
دوست دارم تورا تویی که عشق را به من آموختی
---------------------------------------------------
خیلی دلم میخواست گریه نکنم ولی نتونستم و تسلیم شدن و شکستنم رو به رخ یه جفت چشم آبی کشیدم
شاید اونموقع تنها کاری بود که از دستم برمیومد
مهرداد:من اینا رو نگفتم که اشک تمساح بریزی دیگه تمومه به خانواده هامون میگیم که نامزدیمونو بهم میزنیم البته اگه برای تو خانواده ای مونده باشه
من:به همین سادگی ؟یه وقت برات سختت نباشه .پس کجا رفت عشقو عاشقیت ؟هان؟
ولی من تو چه حالی بودم و اون تو چه حالی.لبخند زد و کمی بعد لبخندش به قهقه تبدیل شد
مهرداد:برو بابا .وسایلتو جم کنو از خونه ی من گمشو بیرون هرچی نباشه ببلاخره پولی در بساط نداری مگه نه؟
من:گمشو آشغال عوضی حالم ازت بهم میخوره
حتی خودمم نمیدونستم برای چی دارم گریه میکنم!بابام ؟ مامانم؟خودم؟
نمیدونم
یه راست به سمت اتاق رفتم و همه ی وسایلی که به من مربوط میشدو ریختم تو سه تا چمدون.



فعلا بای دوستان
منتظر ما باشین

پنجشنبه 03 مهر 1399 - 14:34
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
elahe-83 آفلاين

ارسال‌ها : 6

عضويت:3 /7 /1399

تشکرها : 3

پاسخ 1 : بازی بی پایان عشق
همونطور که چمدونها رو بلند میکردم نگاهم به آینه افتاد که تصویرمو نشون میداد
یه دختر که موهای قهوه روشن داشت
بینی کوچیک دخترانه
چشمایی که سرخ بود اما مشکی بودنش از همیشه بیشتر زیباتر بود
و لبایی که ای جااااااان چه ورمی کرده بود . خودم خندم گرفت
اوا خاک عالم الان مهرداد ببینه وسط گریه دارم میخندم با خودش میگه خوب شد میخوایم بهم بزنیم
سری خندمو جم کردمو باز به چشمام خیره شدم
یادمه مهرداد برای اینکه سر مراسم دفن خالم حال و هوام رو عوض کنه گفت وقتی گریه میکنی چشمات خیلی خوشگل میشه همیشه بخند ،نه نخندیا آخه وقتیم میخندی خیلی خوشگل میشی اصلا رو بند برات میخرم تا کسی نبینتت ،نه بازم نمیشه اونجوری منم نمیتونم ببینمت مگه اینکه تنها باشیم که اونم نمیشه چون نامحرمیم اوممممم نمیدونم ،چطوره همیشه اخمو باشی هان؟ بهتر نیس؟من که عاشقتم میخوام خودتو ببینم مهم نیس اخمو باشی یا خندون !من همه جوره عاشقتم

نمیدونم اونموقع خیلی خام بودم ! یا مهرداد قلق من دستش اومده بود که بایه لبخند، بایه حرف کوچیک منو آروم میکرد
دلم برای عاشقتم هاش
برای بیرون رفتنامون
برای حرف از آیندمون
برای همه چی
تنگ میشه ؟
انقد محو بودم که حتی وقتی صدام میکرد هم به خودم نیومدم
یعنی الان چی میشه؟
تنهام میذاره
اونم بعد از فوت بابام
بعد از اونهمه خاطره ؟
مردم و حرفاشون به جهنم
ما چی میشیم ؟
مهرداد شونمو یه تکونی داد که به خودم اومدم
مهرداد: چته ؟
پوزخندی زدمو از کنارش با تنه زدن بهش رد شدم و یکی از چمدونا رو گرفتمو به زور از اتاق کشون کشون بردم بیرون
مهردادم اون دوتای دیگه رو تو دستاش گرفت و از من جلو زد
درو باز کردو چمدونا رو گذاشت جلوی در
منم پشت سرش چمدونارو گذاشتم کنار بقیشونو بعد از پوشیدن کفشم دکمه آسانسورو زدم
منتظر شدم تا بیاد بالا
آسانسور که اومد و درش باز شد تند تند برای اینکه کمکم نکنه همرو گذاشتم توی آسانسور
کیفمم توی یکی از چمدونا بودو گوشیمم تو جیبم
سوار آسانسور شدمو طبقه هم کف رو زدم
به چهره بیخیالش خیره شدم کاش یه چیزی میگفت
یاد اون آهنگه افتادم :یه چیزی بگو که نفهمم ازم میشی جدا ولی هرچی بگی بازم عاشقتم مثل دیوونه ها
خدایی دیگه عاشقش نبودمو قسمت اولش مد نظرم بود
یه لبخند محوی رو صورتم نشست که در آسانسور بسته شد .اینم از آخرین تصویری که از من تو ذهنش نقش میبنده و همیشه تا به یاد من میافته یاد لبخند ضایع من میافته
از تصور اینکه مهرداد الان با خودش فکر میکنه با یه دیوونه طرف بوده
هار هار خندیدمتصویر: /weblog/file/forum/smiles/34.gif
توی آینه آسانسور خودمو مرتب کردمو وقتی که آسانسور ایستاد نگهبان که از شانس من کنار در بودو صدا کردمو باهم چمدونا رو کنار ماشین بردیم که متوجه شدم سویچم بالاس، یعنی خوشبختی دراین حد
حالا متوجه شدم اون لبخند ضایع من آخرین چیزی نیست که مهرداد ازمن قراره یادش باشه و حتما الان که برم بالا منو دست میندازه


امیدوارم که خوشتون اومده باشه
فداتونم بای بای فعلا
جمعه 04 مهر 1399 - 13:49
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
elahe-83 آفلاين

ارسال‌ها : 6

عضويت:3 /7 /1399

تشکرها : 3

پاسخ 2 : بازی بی پایان عشق







مونیکا
برای آشنایی بیشتر با دختر داستانمون
تصویر: /weblog/file/forum/smiles/9.gif
جمعه 04 مهر 1399 - 14:05
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
elahe-83 آفلاين

ارسال‌ها : 6

عضويت:3 /7 /1399

تشکرها : 3

پاسخ 3 : بازی بی پایان عشق



مهرداد
پسر داستانمون

جمعه 04 مهر 1399 - 14:20
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
elahe-83 آفلاين

ارسال‌ها : 6

عضويت:3 /7 /1399

تشکرها : 3

پاسخ 4 : بازی بی پایان عشق
لطفا انتقادات و نظراتتون رو برای elahe-83 بفرستینتصویر: /weblog/file/forum/smiles/22.gif
خوشحال میشمتصویر: /weblog/file/forum/smiles/10.gif
دوست دارتون فعلا خدا نگهدارتصویر: /weblog/file/forum/smiles/9.gif
جمعه 04 مهر 1399 - 14:23
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
elahe-83 آفلاين

ارسال‌ها : 6

عضويت:3 /7 /1399

تشکرها : 3

پاسخ 5 : بازی بی پایان عشق
به سرعت گوشیم رو ازتوی جیبم درآوردم و شماره مهرداد رو گرفتم
مهرداد:الان میندازمش برات
متعجب به گوشیم نگا کردم حداقل میذاشتی یه حرفی بزنم
همون موقع یه چیزی از توی بالکن افتاد
به بالا نگا کردم که دیدم به نرده ها تکیه داده و دستشم توی جیبشه
همزمان با من اونم دستشو تکون دادو رفت داخل
سوییچ رو از روی زمین برداشتمو قفل ماشین رو باز کردم نگهبان که رفته بود سر پستش
منم چمدونا رو گذاشتم توی ماشین
سوار شدمو حرکت کردم به سمت خونه بابا
قرار بود فردا بیان برای مصادره کل خونه
خونه ی مهرداد تا خونه ما اونقدرا فاصله نداشت همش سه تا کوچه بود
بعد از چند دقیقه رسیدم خونه
در پارکینگ رو با ریموت باز کردم و ماشین رو داخل بردم
از کنار پارکینگ یه جاده نسبتا هموار داشت که میخورد به در اصلی
اما با این حال بابا برای راحتی مامان یه راه پله از پارکینگ به کنار آشپزخونه زده بود منم از همون راه وارد شدم
البته همیشه قفل بودو برای همین ما هممون کلیدش رو داشتیم
بدون چمدون ها وارد خونه شدم
برقا رو تا اتاقم روشن کردم یعنی تا طبقه دوم
از تاریکی وحشت وصف ناپذیری داشتم
بعد از ورودم به اتاق و روشن کردن چراغ حمام رفتممثل همیشه دل و دماغ اینکه خلوچل بازی دربیارم رو نداشتم
هی به خودم توی آینه ها نگا میکردمو بغض میکردم
بعد از حموم روی تخت دراز کشیدم همونموقع صدای لوسی اومد
آخی کوچولوی مندلم براش تنگ بووود
-:لوسیییییییی خانوووم بدو بیا ببینمتاز طبقه پایین صدای بدوبدو کردنش میومد
با حالت مخصوص خودش آروم آروم وارد اتاق شد اما همینکه منو دید دوید طرفم
با یه پرش خودشو پرت کرد روی تخت
خودشو میمالوند بهمو هیم خوشو لیس میزداین روزا مطمئنا اگه لوسی نبود، فوت بابا بدترین ضربه روحی رو بهم وارد میکرد
با توجه به اینکه غیر از خانواده عموم و کارمندای شرکت کسی کنارم نبودکه البته اونم فقط برای روز تشیح جنازه اومده بودنو دیگه ندیدمشونمهردادم کهدوباره با به یادآوری اون گریم گرفتو حتی هنوز هم نمیدونستم چرا دارم برای کسی گریه میکنم که منو فقط برای پولمو دارایی بابام میخواست
شایدم برای آینده ای گریه میکردم که نمیدونستم قراره چی پیش بیادبه لوسی نگا کردم که کنارم خوابش برده بودکاش منم مثل اون بودماشکامو پاک کردمو سعی کردم فکرمو جم کنمخب ما یهه خونه داریم توی لواسوناینجا که مصادره بشه من میرم اونجاواز اونجاایی که اون خونه به نام منه جزو اموال به حساب نمیادکار بیمارستانم رو میبرم اونجا انتقالی هم نهایتا یک هفته طول میکشهکلاس رقص هم باید استعفا بدم و اونجا مشغول بشمفقط دو هفته کارام طول میکشه تا رو به راه بشهحیف که هیچ مبلغی از این خونه بهم نمیرسه وگرنهدرجا میتونستم برم انگلستان پیش مامان یا مونترال پیش خاله
حیف که هیچی
ندارمهیچی----------------------------
اینم از پارت جدید
امیدوارم خوشتون اومده باشه
شنبه 05 مهر 1399 - 15:31
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: