بنر 2
زمان جاري : شنبه 08 آذر 1399 - 8:28 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های جدید / 💞💞💞
ارسال پاسخ جديد
💞💞💞
تعداد بازدید: 9
negin896 آفلاين

ارسال‌ها : 1

عضويت:11 /7 /1399

💞💞💞

هوا تاریک شده بود یه نگاه به ساعت مچیم انداختم ااااوفففففف ساعت یک و نیم شب بودسریع رامو به سمت خونه کج کردم اصلا حوصله ی غرغرای فلیپ و نداشتمحدود نیم ساعت بعد رسیدم دم خونه یه نگا به کوچه ی تنگ و تاریک انداختمسر کوچه ۲.۳ تا پسر رو زمین ولو بودن و داشتن با نگاشون قورتم میدادن ولی جرات نزدیک شدن بهم و نداشتنسرمو تکون دادم و کلید و تو قفل چرخوندم و در باز کردماوپـــــــس در با صدای بدی باز شداروم پامو تو حیاط کوچیک ولی تاریک و ترسناک خونه گذاشتم هه اگه اصلا بشه اسم این اشغالدونی رو خونه گذاشتاینجا فقط یه خونه ی ۶۰ متری بود که یه حیاط ۲۰ متری داشتپوزخندی زدم از جنس درد,از جنس بی کسی,تنهاییعجیب بود امشب صدایی نمیومداخه هرشب فلیپ یه جنده رو باخودش میاورد خونه اونم صدای اه و نالش کل محله رو برمیداشت و نمیذاشت تا صبح کپه ی مرگمونو بذاریم با اینکه فلیپ اصلا برام مهم نبود ولی راستش یکم نگران شدماخه اون در حال حاضر تنها کسی بود که داشتمحداقل با اون غرزدن هاش توی زندگی نکبت بار من نقش بزرگی رو ایفا میکرد یه نگاه به سرتا سر حیاط انداختم یه چوب بلند و کلفت برداشتم و اروم اروم به سمت در ورودی خونه حرکت کردم .جاوی در ورودی خونه ۳ تا پله ی بلند و عریض وجود داشت اونارو پشت سر گذاشتم و یواش در و باز کردمهمینکه در و باز کردم سیل عظیمی از دود به سمتم روونه شدبرعکس خیلی از دخترااز بوی دود بدم نمیومددستمو تو هوا تکون دادم تا دودا رو دور کنم فلیپ و دیدم که رو مبل کهنه ی وسط حال نشسته بود و سیگارشو دود میکرد روی میز جلوش هم پر بود از ودکا.ابجو و انواعی از مشروب.نمیدونم با این وضع مالی افتضاحمون پول این زهرمایارو از کجا میووردرفتم جلو و دستمو رو شونش گذاشتم که که به وضوح لرزید و با وحشت برگشت سمتم

جمعه 11 مهر 1399 - 22:34
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: