زمان جاري : شنبه 08 آذر 1399 - 8:47 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های عاشقانه / روز های بارانی
ارسال پاسخ جديد
روز های بارانی
تعداد بازدید: 8
zahra_roshan آفلاين

ارسال‌ها : 1

عضويت:13 /7 /1399

روز های بارانی

به نوشته های کتاب های رو به روم نگاه می کردم اما چیزی نمی خوندم. ذهنم درگیر امروز صبح بود.
انتظار هر رفتاری داشتم اما این همه توهین و بی احترامی رو اصلا! یکی نیست بهشون بگه آخه وقتی قصد استخدام کردن نداری برای چی میگی ما استخدام می کنیم و حامی دانش جو ها هستیم. بد به غرورم بر خورده بود. از آراد مجد متنفرم. تمام دلخوشیم به اون کار و درامدش بود اما...
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ذهنم رو به موضوع دیگه ایی مشغول کنم.
اسم من درساِ. درسا سرمدی...۲۲ سالمه و لیسانس معماری از بهترین دانشگاه دارم. قصد داشتم فوق لیسانسم رو در یکی از دانشگاه های کانادا بگیرم اما پولی که دارم برای این کار کافی نیست. به پیشنهاد شبنم( بهترین دوستم و هم خونم) به شرکت هنراول رفتم؛ آخه مدیر شرکت هنر اول یعنی آراد مجد ادعا کرده بود از دانشجویان حمایت میکنه و کار برای اون ها در شرکتش جور می کنه. اما وقتی برای درخواست استخدامی رفتم با بی احترامی و داد و بیداد انداختنم بیرون.
بگذریم!
وقتی ۶ سالم بود مادر و پدرم رو از دست دادم و با عمم زندگی می کنم. مادرم تک فرزند بود و کسی رو نداشت اما پدرم خانواده بزرگی داشت. پدر بابام چون با ازدواج بابام با مادرم مخالف بوده اونو از خانواده طرد میکنه و میگه هر کس با پدرم در ارتباط باشه اون هم از خانواده طرد میشه. عمم هم چون پدرم رو دوست داشت و باهاش در ارتباط بود از خانوادش طرد شد. اینا رو از عمم شنیدم. عمم هم آدم تنهاییه... بعد از ازدواجش...حدود سه سال بعد شوهرش رو در تصادف از دست میده. عمم هم چون عاشق شوهرش بود هیچ وقت نتونست دوباره ازدواج کنه. عشقی که عمم به شوهرش داشت واقعا ستودنیه.

یکشنبه 13 مهر 1399 - 22:42
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: