زمان جاري : شنبه 08 آذر 1399 - 8:05 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های جدید / زیبایـ وحشیـ به قلم ashtel
ارسال پاسخ جديد
زیبایـ وحشیـ به قلم ashtel
تعداد بازدید: 15
bitoo آفلاين

ارسال‌ها : 4

عضويت:29 /7 /1399

زیبایـ وحشیـ به قلم ashtel


خلاصه:
یه دختر که تو منجلاب دردها و گذشته تاریکش دست و پا میزنه تا اینکه براش فرصتی به وجود میاد تا تموم نداشته های خودش و خواهرانش رو جبران کنه اما رفتن اون، همه چیز رو سختتر و پیچیده تر میکنه.....

باران

نفسمو حبس کردم! یا ابیلفضل!جیغ زدم
_بهار!!!
سلماز پرید تو اتاق و با دیدنم تو اون وضعیت گف
_چته تو؟!خونرو گذاشتی رو سرت
دوباره جیغ زدم
_اون بهار لعنتی کووووش؟!میخوام به هفده روش سامورایی به هفده قسمت تقسیمش کنم
بهار خواب الود؛درحال مالش چشاش اومد توی درگاه اتاق و اروم نالید
_دوباره چیه؟!غذای می می رو دادم که.
متکای سنگینم رو پرت کردم سمتش و گفتم
_حیوون اشغال!!دیگه چی میخواستی؟!هان؟!دیدی چی شد؟اون سوالای لعنتی که قرار بود بهم تقلب بدی همش اشتباه بود!!!میکشمت....
حمله کردم سمتش که اونم تازه ویندوزش اومد بالا و فرار کرد
_تو خری نمیفهمی سه ساعته دارم بهت گزینه میگم! تو گاوی نمیفهمی دارم خودمو پاره میکنم که بت بگم جواب سوال سه میشه گزینه چهار!
سلماز از شونه هام گرفت و کشیدم عقب
_باران!اروم باش!به جهنم!نهایتش میخوای یه دور دیگه این واحد رو برداری دیگه.
برگشتم و با حرص گفتم
_سلماز مگه من علافم؟دوباره برم پیش اون استاد عصا قورت داده که دوباره بخواد زرت و پرت کنه؟!بمیرمم دیگه این واحدو برنمیدارم!
بهار که پشت مبل سنگر گرفته بود گفت
_تقصیر خودته دیگه!بشین درستو بخون!از توی این همه کلاس موسیقی چی میخواد برات در بیاد؟
تهدید وار بهش اشاره کردم
_تو یکی دهنتو ببند که تیکه بزرگت گوشته!
سلماز چشماشو گشاد کرد و گفت
_حالا یه چی شده گذشته!گیساتو شاباش نکن که!
با حرص دندونامو بهش سابیدم و موهامو کشیدم و نالیدم
_سلماز میشه انقد ریلکس نباشی؟!
سلماز یه لبخند ژکوند زد و رفت سمت اشپزخونه
_بسه دیگه!به جای این حرفا پاشین برین درساتونو بخونین که فردا شی بریم مهمونی
بهار مثل همیشه؛از شنیدن کلمه《مهمونی》 به وجد اومد
_مهمونی؟!مهمونی کی؟!
سلماز چشمکی زد
_بماند
بیخیالشون شدم و رفتم توی اتاقم؛خودمو پرت کردم رو تختو کمی با خودم کلنجار رفتم
چیکار کنم؟!چیکار کنم؟!اگه یه بار دیگه برم سر کلاس اون استاد لعنتی و اونم هی بخواد هارت و پورت کنه من میمیرم!میمیرم!گوشیم زنگ زد،مهراد بود!
جواب دادم
_چی میگی مهراد؟
_یاد نگرفتی بازم عین ادم حرف بزنی؟!
کلافه دست کشیدم تو موهام
_مهراد واقعا حوصله ندارم!بگو چیکار داری.
_باش...ببین باران؛این یارو استاده هس که ازش بدت میاد...
چشمامو توی کاسه چشمم گردوندم....چرا امروز همه چی ربط پیدا میکنی به این مرتیکه؟!...
_خوب؟بقیش؟!
_توروهم انداخته؟
_اره دیگه!مرتیکه الدنگ بیشعور!
ریزخندید و گفت
_قراره با بچه ها یه نامه برا مدیر دانشگاه بنویسیم که نمره هامونو یه بار دیگه چک کنه . توام میخوای اسمتو بزارم؟
_مهراد واقعا احمقی یا در این راستا تلاش میکنی؟!
_چرا؟
_فک کردی واقعا به حرف منوتو اهمیت میدن؟!
_چرا که نه؟!
_اشتب داری میزنی داداش من!این مرتیکه جزو فامیلای مدیره؛بمیره ام نمیره!نمره هارم حتی اگه اشتب داده باشه درست نمیکنه آندراستند؟(فهمیدی؟)
گوشی رو قطع کردم.....گیتارم که خیلی قدیمی شده بود رو برداشتم و اروم و با ملایمت سیمهاش رو تنظیم کردم و با ارامش تمانینه نوازششون کردم......

پنجشنبه 01 آبان 1399 - 11:38
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
bitoo آفلاين

ارسال‌ها : 4

عضويت:29 /7 /1399

پاسخ 1 : زیبایـ وحشیـ به قلم ashtel
امیر

خودمو کشتم اینقدر که اون دکمه ضربدر لعنتی روی دسته رو فشار دادم
_اذیتم میکنی؟!من خودم اذیت کن عالمم!چی فک کردی؟!
رهام از تو اشپزخونه داد زد
_امیر!بسه!غذا سرد شد. چشمامو از صفحه برنداشتم
_جون امیر بزار این مرحله رو رد کنم میام.
سرسری نگاهی به ساعت کردم؛7 شب بود.
........
ایول!شکستش دادم!!از جام پریدم و با ذوق داد زدم
_بردم!بالاخره بردم!.....اما رهام اونجا نبود!
یهو دیدم در اتاق خوابش باز شد و نیمه خواب کلش از تو اتاق اومد بیرون
_الان دقیقن چرا داری داد میزنی؟
با تعجب به ساعت نگاه کردم. ساعت 10 بود!ساچ ا ناو!چقد زود گذشت؛بدنمو کش و قوس دادم
_شام منو چیکا کردی؟
خیلی پوکر گفت
_خوردم.
چشمام گشاد شد. هان؟!
_همشو خوردی؟سرشو تکون داد
_اوهوم. عصبی گفتم
_رهام؟!خندید و گفت
_ظرف غذات توی ماکروفره؛گرمش کن.و با لبخند در اتاقو بست. دمش گرم!خدایا مرسی؛داداشمو افریدی! رفتم سراغ غذا؛به به!چی داریم؟.....قارچ شکم پر!
خدایا دمت جیز!چرا رهام دختر نیس؟
قارچ رو گرم کردم و همونطور که داشتم پستای فن پیجارو لایک میکردم غذامو خوردم.
تا به خودم اومدم ساعت 11 شده بود و یاشار به گوشیم زنگ زد. جواب دادم
_جانم؟
_سلام امیر
_سلام عای خسری!چطوری تو؟نفس عمیقی کشی و سعی کرد نسبت به واژه خسری بی تفاوت باشه منم که پشت تلفن ریز ریز میخندیدم. ادامه داد
_حواست هست فردا قراره 7:15 صبح استودیو باشیم؟
درحالی که داشتم روغن روی انگشتامو میمکیدم و دهنم پر بود گفتم
_خو که چی؟
_اقای عشقی هم میاد دیوونه!اونوخ تو تا الان بیداری؟
یهو هول کردم!ای وای!راست میگه
_اخ اخ اخ!مرسی که یاداوری کردی....
_بدو برو بخواب.
_باشه باشه
_شب بخیر
_شب توام بخیر عای خسر.....منظورم اقای خسرویه!
گوشی رو قطع کردم و سریع ظرف غذامو جا به جا کردم. دیدم این رهام رفته عین این مرغا زود خوابیده ها!نامرد! یه تذکرم بهم نداد.
مسواکم رو زدم و بعدش گوشیمو از روی میز قاپیدم و رفتم به اتاقم که بخوابم. با تعجب کامل به شدت زود خوابم برد..
جمعه 02 آبان 1399 - 01:41
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
bitoo آفلاين

ارسال‌ها : 4

عضويت:29 /7 /1399

پاسخ 2 : زیبایـ وحشیـ به قلم ashtel
روز بعد......

سلماز

ساعت رو میزیم زنگ میزد. از جام بلند شدم و صورتمو شستم و رفتم سراغ بهار و باران که بیدارشون کنم. خدایا؛ خودت کمکم کن بتونم بی دردسر بیدارشون کنم؛؛مثل دفعه قبل نشه خواهشا!اروم در اتاق بهار رو باز کردم. اتاق بهار واقعا ارامش بخش و مرتبی بود....برعکس اتاق باران!
البته بهش حق میدم....کم سختی نکشیده....توی شرایطی که باران بزرگ شده واقعا بهش حق میدم که حالت تدافعی داشته باشه؛باز بهار لطیف تره اما باران..... با یاداوری گذشتش که برام تعریف کرده بود مو به تنم سیخ شد.....
خیلی اروم رفتم بالای سر بهار؛موهاشو گوجه ای نوک سرش بسته بود. اروم نوازشش کردم
_بهار...بهار جونم؟
چشماشو با ناز باز کرد و کمی به اطراف نگا کرد
_چی شده؟
_بهم گفتی ساعت 7 بیدارت کنم که بری پیاده روی.
لبخند خواب الودی زد و گفت
_ممنونم که بیدارم کردی
از جاش بلند و به سمت دستشویی توی هال رفت
خب برم سراغ باران....خدا به خیر بگذرونه!در اتاقشو باز کردم؛اتاق تمیز که نبود هیچ؛انگار بمب توش ترکیده بود! کوه لباس روی صندلی کامپیوتر و یه جعبه زیرالات قدیمی پخش شده روی زمین و کلی چیزای دیگه. با هزار بدبختی خودمو رسوندم کنار تختش. دیدم که صدای خروپفش زیر پتو خفه شده؛اروم پتو رو کنار زدم؛موهاش بهم ریخته بود و صورتشو پوشونده بود و لباس خواب سیاهش که روش ایموجی های اتیش داشت توی تنش چرخیده بود و بالا رفته بود. اروم تکونش دادم
_باران.....بارانی؟توی جاش چرخید اما جوابی نداد
_باران؟باران؟
نالید_همممم؟؟
_پاشو،مگه نمیخواستی با بهار بری پیاده روی؟
دستشو پرت کرد سمتم که جاخالی دادم!
_نع!نوموخوام. برو بیرون.
تکونش دادم_باران بلند شو.
خواب الود خندید و گفت
_برو صبحونه بزار تا من بیام.
تهدید وار گفتم_باران؛نعشتو جمع میکنی یا بلندت کنم؟!
یهو سبخ سرجاش نشست و عصبانی نگام کرد؛موهاش پف کرده بود و شکل یال شیر شده بود. خندمو قورت دادم که با چشمای عسلیش زل زد بهم
_مگه نمیگم گمشو؟نمیخوام دیگه!اه!
_غلط کردی!دکتر گفته باید صبح به صبح بری پیاده روی. حالام پاشو!
پتو رو کشید روی سرش و گفت
_به کبد چربم!
پتو رو کشیدم عقب و گفتم
_باران پاشو!بهار حاضره ها؟!
خودشو گوله کرد و گفت
_چیکا کنم خو؟مبارک منتظراش
حرصی گفتم_کاری نکن بهارو صدا کنم بیاد بیدارت کنه هااااا؟!
حرصی توی جاش نشست و گفت
_ینی الان من برم پیاده روی دست از سرم برمیداری؟
سرمو با خنده و شیطونی به معنای اره تکون دادم که اونم با بدوبیراه و غر غر از جاش بلند شد و رفت دستشویی....
لبخندم پررنگتر شد. رفتم سراغ لباساش و براش یه گرمکنی مشکی که بندای صورتی شبرنگ داشت همراه با یه شال مشکی ساده بیرون گذاشتم و به همون سختی که تو اومدم؛از اتاق خارج شدم.
بهار یه کاسه کورن فلکس(غلات صبحانه)درست کرده بود و همونطور که اونو میخورد؛پیامای روی گوشیشم چک میکرد. یه هودی ابی نفتی و جین همون رنگی همراه با یه شال مشکی پوشیده بود؛حدس میزدم که اونارو قراره با کتونی مشکیاش ست کنه. موهاش بافته شده بود و از پشت شالش بیرون زده بود. باران از دستشویی اومده بود بیرون. پیژامش تو تنش صاف شده بود و موهای فرفری خرماییش بالای سرش دم اسبی بسته شده بود. دید یه ذره طدلانی دارم نگاش میکنم چشماشو ریز کرد و گفت
_الان به چی زل زدی دیقن؟
_واع!رم نکن حالا توام!
بهار برای جلوگیری از ادامه پیدا کردن بحث رو به باران گفت
_باران بیا برات کورن فلکس درست کردم.
باران نفس عمیق و خسته ای کشید و گفت
_امشب نمیتونم باهاتون مهمونی بیام. اولش باید برم کلاس ویالون؛بعدش کلاس زبان؛بعدشم پیش یکی از شاگردای خصوصیم..........
دلم براش سوخت!مگه یه دختر 22 ساله چقدرکشش داره؟!اون الان باید خوش بگذرونه؛نه اینکه به فکر امورات منو خواهرش باشه......رفتم جلو و بغلش کردم.
اولش بی حرکت موند اما بعدش اونم سرشو خوابوند روی شونم و دستاشو گذاشت روی کمرم و کمی ارومتر شد...
سرشو بلند کرد و گفت
_دیگه باید بریم؛که منم به کارام برسم
لبخند تلخی زدم و گفتم
_باش......
جمعه 02 آبان 1399 - 01:44
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
bitoo آفلاين

ارسال‌ها : 4

عضويت:29 /7 /1399

پاسخ 3 : زیبایـ وحشیـ به قلم ashtel
باران (همونروز؛بعد از کار)

خسته و کوفته توی خیابون قدم میزدم. هوا سرد بود.
با خودم گفتم((باید یه لباس گرم بخرم))... واقعا اگر به خاطر سلماز و باران نبود الان از پا افتاده بودم......
خودمو محکمتر بغل کرم و کتم رو بیشتر به خودم پیچوندم؛ هوای الوده و سرد داشت ناجور ریه هامو میسوزوند.
خیابونا تقریبا خلوت بود؛روزای سردیه!
دستکشای مخملی قدیمیم دستم رو کمی گرم کرده بود؛ اما پاهام واقعا حس نداشتن.
بارون نرمی میومد.....اروم توی دلم با خودم زمزمه کردم
((دیگه بارونو دوس ندارم....تموم چیزایی که دوستشون داشتی دوسال پیش نابود شد....تمومش!))
سرم بالا بود و به رو به رو نگاه میکردم اما در حقیقت توی باتلاق خاطراتم داشتم غلت میزدم،بغض گلومو گرفته بود
.....از همون موقع به خودم قول دادم زدیک مردم نشم... ازشون دور بمونم....این برای همه بهتره...قول دادم نزارم حتی یه تار مو از سر بهار و سلماز کم بشه....
توی فکر بودم که یهو نیمه سمت راست بدنم تلمبه اب شد!!!
با دهن باز به سرو وضعم نگاه کردم....خدایا!
سرم برگشت سمت ماشینی که بهم اب پاشیده بود؛اونم سریع پارک کرد و یه مرد از توش اومد بیرون که تیپ خیلی ساده اما شیکی داشت،چشم و ابرو مشکی بود.
در ماشینو بست و اومد سمتم و گفت
_ببخشید؛واقعا عذر میخوام خانوم!حالتون خوبه؟
چند لحظه شوکه نگاش کردم و یهو داد زدم
_الان فکر واقعا من حالم خوبه؟!یعنی الان واقعن فکر میکنی من حالم خوبه؟!سروتیپ من میخوره به ادمای خوشحال الان؟!
خیره نگاهم کرد که عصبی پسش زدم و با سرعت بیشتری قدم برداشتم که یهو دوباره جلوم سبز شد و را حالت خاصی گفت
_میدونی من کیم؟
یه تای ابرومو بالا انداختم
_گاو حسن؟خر مش باقر؟عمو جغد شاخدار؟
دوباره عصبی گفتم
_هر حیوونی که هستی!به من چه؟هان؟به من چه؟
دوباره پسش زدم و به راهم ادامه دادم. اه!حیوون! تا اومدم برم یهو دیدم یکی پشت رول فرمونش نشسته؛داد زدم
_ماشینت!ماشینت!
_ا!ا!ا!....دوییدیم سمت ماشین و تا یه جایی رفتیم اما نرسیدیم بهش. با نفس نفس دستامو به پهلوهام زدم.
به پسره نگاه کردم؛ خم شده بود روی زانوهاش و دستاشو پایه کرده بود و با نفس نفس و حسرت داشت به راه ماشینش نگاه میکرد.
بارون تندتر شد؛ اروم گفت
_لعنتی.....
ملایم گفتم
_بابت ماشینت متاسفم. راست ایستاد و کمی نگاهم کرد و بلافاصله گوشیشو در اورد و به پلیس گزارش داد که ماشینشو دزدیدن و بعدش رو کرد به من
_سالن ---رو میشناسی؟
_اره؛اما از اینجا دوره!شاید 45 دیقه
_اشکال نداره!سریع میریم؛راهو نشونم بده.
یه چتر کوچیک که تا اون موقع ندیده بودمش از زیر کتش در اورد و گرفت بالای سرش و راه افتاد؛منم رفتم و کنارش قدم برداشتم تا راهو بهش نشون بدم....
سکوت فقط بینمون بود؛صنمی باهم نداشتیم.
حالا در اثر بارون تموم جونم تلمبه اب شده بود و دوتا لاخه از موهام افتاده بود کنار صورتم که در اثر بارون خیس و صاف شده بودن. دستام تو جیبام بود و داشتم با سرعت کنارش راه میرفتم که چشم گردوندم تا تیپشو یه انالیز کلی بکنم.
قد بلندی داشت و من تا نیمه های گردنش بودم تقریبا؛ کفشاش کنی ساق داشت و بنداش با ظرافت کامل بسته شده بود؛شلوار مشکی ساده ای پوشیده بود و روش یه کت مشکی بلند که خوب توی تنش نشسته بود......تیپشو دوست داشتم!
ترسیدم به صورتش نگا کنم و سنگینی نگاهمو حس کنه برای همین طبق عادتم به رو به روم خیره شدم تا اینکه نمیدونم چند دقیقه بعدش اما به مقصد رسیدیم.
از دیدن جمعیت زیاد جلوی سالن تعجب کردم!منو کشید توی یه کوچه ی کوچیک کنار سالن و گفت
_ممنون که رسوندیم. جلوتر نیا!
با تعجب گفتم
_اونجا چه خبره؟
به جمعیت نگا کرد و اهی کشید
_خونوادمن.....چشمام گشاد شد
_قوم مغولین مگه؟!
تک خنده ارومی کرد و خم شد تو صورتم و اروم گفت
_وقتی اسم منو نمیدونی؛ینی هنوز از دور عقبی!
کشید عقب و چترش رو به دستم داد و از کوچه خارج شد و به سمت جمعیت رفت.
جمعیت چیزای نامفهومی داد میزدن که انقدر شلوغ بود نمیتونستم بفهمم چی میگن......اومدم از کوچه بیرون و نگاهش کردم؛لحظه اخری که داشت وارد سالن میشد یه لحظه دست کرد توی موهای نیمه خیسش و به من نگاه کرد و رفت......
اون کیه؟!
شنبه 03 آبان 1399 - 09:39
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: