بنر 2
زمان جاري : شنبه 08 آذر 1399 - 8:25 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های عاشقانه / آوای شب
ارسال پاسخ جديد
آوای شب
تعداد بازدید: 10
blue_ice آفلاين

ارسال‌ها : 3

عضويت:8 /8 /1399

آوای شب

میخوام رمان رو شروع کنم.. امیدوارم خوشتون بیاد...⬤-⬤

پنجشنبه 08 آبان 1399 - 20:35
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
blue_ice آفلاين

ارسال‌ها : 3

عضويت:8 /8 /1399

پاسخ 1 : آوای شب
نویسنده✎: Blue ice


#اجتماعی #عاشقانه

خلاصه: توی این رمان خبری از دختر شاد و شیطون نیست! ما اینجا یه دختر مغرور و افسرده داریم! دختری به اسم پریا. دختری از جنس غم! دختری محکم و نفوذ ناپذیر! دختری که گذشته‌اش باعث شده نتونه شادی رو تجربه کنه! به خاطر بیماری آسم پدرش اون رو به شمال میاره تا مدتی رو پیش عمه‌ش زندگی کنه! اما سرنوشت برای این دختر چطور مینویسه؟.....
پنجشنبه 08 آبان 1399 - 20:50
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
blue_ice آفلاين

ارسال‌ها : 3

عضويت:8 /8 /1399

پاسخ 2 : آوای شب
سرمو به شیشه تکیه دادم. به خاطر چاله های خیابون ماشین بالا پایین میشد
یه طرف هندزفری رو تو گوشم کردم و یه آهنگ دپ پلی کردم. چشمام رو بستم و تو آهنگ فرو رفتم کجا بودم؟ هع ، جاده چالوس!
بابام بالاخره از سرفه هام خسته شده بود. تصمیم گرفت بیارتم شمال تا هم اون راحت باشه هم من!
بیماری مزخرف! اگه نبودی منم مثل بقیه زندگیمو میکردم! من چیم از بقیه کمتره؟ گاهی احساس میکردم نحسم!با اومدن من مامانم رفت کسی که ارزشش صد برابر از من بیشتر بود! من چه ارزشی داشتم؟ یه آدم آسمی که فقط برای سرفه کردن به دنیا اومده بود

بغض گلومو گرف اما اشکم نریخت! ماشین تکون سختی خورد و سرم به شیشه کوبیده شد.خواب از سرم پرید و از شیشه با لعنت فرستادن به دست انداز فاصله گرفتم

آهنگو قطع کردم و نگاهی به بابا انداختم که داشت رانندگی می‌کرد. صندلی عقب نشسته بودم و تو زاویه‌ای نبود که بتونم چهرشو از آینه ببینم

گلومو صاف کردم

_ بابا..

گرم جواب داد:
_بله دخترم؟

نگاهمو به جاده انداختم که با دیدن شالیزار ها فهمیدم که داریم میرسیم.

_ بابا.. من تا حالا عمه گلچهره رو ندیدم، حتی نمیدونم چند تا بچه داره!

خنده‌ای کرد و گفت

_ آشنا میشی دخترم.. یه دختر و یه پسر داره! سامان و سمیرا

_ تا کی قراره اونجا بمونم؟

مکثی کرد و گفت

_ تا حالت بهتر بشه دخترم

پوزخندی زدم

_ سربار نیستم براشون؟ با این بیماری لعنتی..
اخمی کرد _ نه اصلا.. اونا خیلیم خوشحال میشن که تو مهمونشون بشی

تو دلم خنده‌ی تلخی کردم. کی از یه آدم بیمار و دپرس خوشش میاد؟ دیگه چیزی نگفتم ، شروع کردم به تماشای خیابون و بابا هم ادامه نداد

حدود نیم ساعت بعد وارد یه کوچه شدیم که آخرش یه عمارت بزرگ قرار داشت که در سفید رنگی داشت

پوزخندی زدم _ بابا خونشون اینجاست؟ لبخندی زد و گفت: _قشنگه نه؟

هع، پس از این پولکیا بودن! نمیدونم چطور باید اونجا دووم میاوردم! با آدم هایی که حتی ذاتشونو هم نمیدونم!!!

با تمسخر گفتم _ آره خیلی قشنگه!! چیزی نگفت

جلوی در ترمز زد و شروع کرد به شماره گرفتن

دستمو زیر چونم کشیدم و با پوزخندی از شیشه به کوچه تماشا کردم

صدای بابا بلند شد

_ سلام خوبی گلچهره؟

_…………...

_همین الان رسیدیم

_.................

_ آره پشت دریم

بابا قطع کرد و آه کشید:

_هی خدا

چند ثانیه بعد در (یا بهتر بگم دروازه) ریموت خورد شروع کرد به باز شدن...
پنجشنبه 08 آبان 1399 - 20:58
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: