زمان جاري : دوشنبه 11 اسفند 1399 - 12:51 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های عاشقانه / نجات دهند :عاشقانه.درام.کمدی.پلیسی
ارسال پاسخ جديد
نجات دهند :عاشقانه.درام.کمدی.پلیسی
تعداد بازدید: 157
misswant آفلاين

ارسال‌ها : 4

عضويت:8 /9 /1399

نجات دهند :عاشقانه.درام.کمدی.پلیسی

#پارت_یک #نجات_دهنده پدر :عزیزم کاتیوشا بیدار شو امروز کلی کار داریم کاتیوشا :بابا امروز خیلی خستم بیدار میشم یکم دیگه بخوابم ، برای مدتی صدایی نیومد همینطور که زیر لب میگفتم فکر کنم رفته چشام اروم باز کردم دیدم پدرم همینطور بهم نگاه میکرد بابا نرفتی بفرما بیدار شدم با گیجی چشای نیم باز نشستم بابا:دخترم من میرم شرکت برمیگردم خونه چندتا کار انجام بدم توهم حاضر شو امشب مهمونی مهمی حتما باید عالی باشی .چشم بابا رفتم سمت دسشویی صورتمو یه ابی زدم برگشتم که صدای گوشیم بلند شد گوشیو برداشتم ساشا بود الو جانم ساشا؟ساشا :کاتیوشا کجایی امروز حالم گرفتس دارم میرم کافه میای؟ به ساعت گوشیم نگاه کردم ساعت ۱۰بود مهمونی هم ساعت ۷بود منم وقت داشتم ساشا خیلی برام مهم بود،باشه حاضر شم میام باعجله لباس پوشیدم یه لباس یقه دیپلمات سفید با یک جین ابی کفشای اسپرت باعجله سوار ماشین شدم ترافیک سنگین اعصابم داغون کرده بود با کلی کلافگی به کافه رسیدم ساشا نشسته بود مدام به گوشیش نگاه میکردسلام ساشا!ساشا بانگاهی بغض الود بهم نگاه کردسلام کردبا تعجب نشستم چیشده ؟نمیدونم دیدن حال ساشا حالمو بد میکرد چند سالیه ساشا بزرگترین فرد زندگیم شده بود یه احساس قلبی بهش داشتم ولی همیشه جوری رفتار میکردم که احساستمو نفهمه چون همیشه من بعنوان یه دوست صمیمی یه همبازی بچگی میدید تازه بایکی دیگه رابطه داشت که باحرف کاتیوشا به خودم اومدم ساشا:امروز وقتی تو هتل بودم اشلی با یک مرد تو تخت دیدم نتونستم جلو خودم بگیرم تا جایی که میشد زدمش اشلی هم فقط گریه میکرد میگفت اشتباه میکنی باعصبانیت اومدم بیرون تازه امروز قرار بود بهش پیشنهاد ازدواج بدم باورم نمیشه اینکارو باهام کرد همینطور که صحبت میکردجلوی گریش گرفته بود منم چشام خیس شده بود بغلش کردم که یهویی دیدم گریه کردمنم هیچی نگفتم فقط ارومش کردم دوساعتی میشد که به حرفای ساشا گوش کردم ساشا:کاتیوشا من میرم ویلا شاید بهتر بشم فعلا ازم جدا شد ساعت نگاه کردم نزدیک ۲بود باعجله ماشین سوار شدم رفتم تو فکر مهمونی امشب بودم

Nmgh
شنبه 08 آذر 1399 - 15:29
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
misswant آفلاين

ارسال‌ها : 4

عضويت:8 /9 /1399

پاسخ 1 : نجات دهند :عاشقانه.درام.کمدی.پلیسی
پارت۲نجاتدهنده
با
عجلهازماشینپیادهشدم رفتمتوخونهباباکجایی؟؟؟!خبرینبودرفتمحمومیهدوشیگرفتم تااومدمبیرونبابامو‌بایهساکتودستشدیدماونچیهباباکجابودیکیاومدی؟؟بابا:بیاعزیزمبازشکن وقتیتویساکدیدمنیشمبازشدیهلباسقرمزیقهدلبرییهجعبهکوچیکوقتیبازشکردم باصدایبلندگفتموااااومرسیباباجونیهگردنبندطلایسفیدظریفبود باباجونچرااینهمهخرجکردیبغلشکردمکهدیدمچشاشخیسشدهسعیکردازمنپنهونکنه بعدازمرگمامانباباخیلیافسردهبودولیبهخاطرمنهمیشهخودشوقوینشونمیدادبغضگلوموگرفتهبودولیمصلهمیشهنخواستمگذشتهروبازکنمبوسیدمشگفتمبزاربپوشمشببینی توانتخابشچیکارکردیلباسموپوشیدمیهیقهدلبریتاکمرتنگبودبلندکهبابامگفت خیلیزیباشدیعزیزمگردنبندمباباانداختخیلیقشنگبودمناهلارایشگاهنبودموهامبلندبود فقطیهبابلیسکشیدمبازشونگذاشتمساعتنگاهکردم۸بودباعجلهازپلههاپایینرفتمباباهمنشستهبودبرگههاروچکمیکردتامنودید گفت:زودباشعزیزمبریموراهافتادیم ترافیکسنگینیبودباعجلهرفتیمیهکلوببزرگشلوغی‌بود.وقتیوارداونجاشدیمهولکردهبودم بابا:عزیزممنمیرماونسمتتوهمبیایهسلامیبده.بابیحوصلگیلبخندرولبسلامکردم،بابامنمیرماونسمتشمانگراننباشازباباجداشدم همهجاشلوغبوداینقدرشلوغیکلافمکردهبودهمینطورکهداشتممیرفتمدیدماونسمتیهدرشیشهکهپشتکلوببودانگاریهباغبودباخودمگفتمبهترهازاونجاس رفتمرونیمکتهایچوبیکهگذاشتهبودننشستمیکمکهباگوشیمورمیرفتمروشونمدستی احساسکردم.
Nmgh
شنبه 08 آذر 1399 - 15:57
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
misswant آفلاين

ارسال‌ها : 4

عضويت:8 /9 /1399

پاسخ 2 : نجات دهند :عاشقانه.درام.کمدی.پلیسی
پارت سوم نجات دهنده

وقتیبرگشتمیهپسرهسبزهباچشمهایعسلیبایهپیرهنکبریتیمشکییهشلوارجین داشتمتجزیهتحلیلهمیکردمکهباصداشبخودماومدم.
روهام:سلامتنهایی سلامجانم؟؟کهیهوشروعکردبهصحبتفکرشمنمیکردمچونازینتیپادمانبودبخوادپرحرفیکنه
روهام:امشبقرارهبایکیاشنابشمنامزدکنمازجمعاومدمبیرونحوصلهاینچیزاروندارم.
من:همینطورکهحرفمیزدمنمسکوتکردمجاخوردهبودمولیازطرفیهمسرگرمبودمازاونجمعکسلکنندهبهتربود.
روهام:راستیاسممروهامهتوچی؟؟منمکاتیوشام روهام:تنهااومدی؟؟من:نهباپدرماومدکهیکهوگوشیمزنگخورد،
الوجانبابامناومدمباغپشتیباشهمیام قطعکردم منبرمدیگهخوشحالشدمازاشناییتدستدادم‌سریعرفتم ازشلوغیجمعیتنگاههایچندششونحالمبدشدهبودتوفکراینبودمکاشزودتربرم بابا:دخترمبیااینجا.نشستمروکاناپهجان!!کهیهاقایموجوگندمیباکلاسوسطجمعگفت:سلامدخترمماشالهدخترتفاتحبزرگشدههمونقدرزیبا روهام:موندمایناچهفکریکردنکهمیخواننامزدکنمباخستگیکلافگیدستیتوموهامکشیدمیهقلوپمشروبخوردمپاشدمرفتمتوکهدیدمباباچندنفردیگهبایکدخترنشستهبودنازپشتخیلیشبیهکاتیوشابودولیفکرشمنمیکردماونباشهیهپووفیکردمگفتم احتمالاهموندخترسمیخواستمفلنگببندمیهوباصدایاینپسرمه مکثکردموقتیدخترهبرگشتکپکردهبودمکاتیوشابودفطرت:روهامبشینپسرممیخوامبهدوستاممعرفیتکنم منمچارهایجزنشستننداشتمیهسلامیدادمنشستمکهمتوجهکاتیوشاشدمخیرهخیرهبهمنگاهمیکردمیدونماونمجاخوردهیهاِهنیکردم کهبخودشاومد کهفاتحیهوگفت:ماشالهپسرهتوهمبزرگشدهفطرتماداریمپیرمیشیمخندیدن.....فطرت:ارهدیگهمنتاچشامبازهبایددامادیپسرموببینمامشبمبرایهمینموضوعمیخواستم صحبتکنمایندوتازوجخوبیمیشن!داشتمباخودمصحبتمیکردمباورنمیکردمکاتیوشااوندخترهباشهچقدسوتیدادمپیششکاتیوشاهمچپچپبمننگاهمیکرد..
Nmgh
یکشنبه 14 دی 1399 - 22:11
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
misswant آفلاين

ارسال‌ها : 4

عضويت:8 /9 /1399

پاسخ 3 : نجات دهند :عاشقانه.درام.کمدی.پلیسی
And
Nmgh
یکشنبه 14 دی 1399 - 22:11
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: