زمان جاري : دوشنبه 11 اسفند 1399 - 1:39 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های جدید / پارت اول
ارسال پاسخ جديد
پارت اول
تعداد بازدید: 60
aragol آفلاين

ارسال‌ها : 6

عضويت:15 /9 /1399

پارت اول

پارت اول رمان آراگل....



پاشو دیگه دیرمون شد دیرمیرسیم ها.......

بزار بخوابم دیگه خودم ساعت کوک کردم ..

پاشو ببینم بابا نه که به زنگ زدن ساعت اهمیت میدی خاموش میکنی باز میخوابی .تا صبحونه آماده میکنم اومدی ها....
....ای بابا اگه این گذاشت بخوابم فکرکنم چاره ای ندارم باید بیدارشم ....راستی یادم رفت خودمو معرفی کنم اسم من آراگل  راستین25ساله  خبرنگار  واونیم که داشت بیدارم میکرد داداش دوقلوم آراد خان بودن که ایشون مهندس یه شرکت تبلیغاتی تشریف دارن  .منو وآراد تنها زندگی میکنیم شیش سال پیش پدر ومادرمونو تویه حادثه ی رانندگی ازدست دادیم واز اون موقع تنهای تنها شدیم ... بقیه ی معرفی بمونه برابعد تا صداش درنیومده برم که حسابی دیرمون شد....
آراد....به به چه عجب خانوم تشریف آوردن آخه کجای دنیا دیدی صبحونه وناهار وشام به عهده ی مرد خونه باشه ...
..... اولاً سلام دوماصبح بخیر ثالثأازاون جایی که میفرمایین هرکی دست پخت توروبخورو کارش به بیمارستان کشیده میشه ..
آراد ...صبحونه که دست پخت نمی‌خواد تنبل خانوم ...
.......خودت بد عادتم کردی دیگه حالا هم نمیشه کاریش کرد ..
آراد....باشه بابا تسلیم زود باش بخور که دیرمون شد....
بعد صبحونه آرادمنو رسوند دفتر وخودش رفت شرکت ....
مثل هرروز اول رفتم یه استکان چایی براخودم ریختم ورفتم پیش ثمین که سخت مشغول مطالعه بود بادستم زدم رومیز که یه متر پرید هوا بیچاره عین گچ شد
ثمین ....بمیری الهی آراگل زهره ترک شدم
.....منم همینو میخواستم دیگه راستی صبح بخیر
ثمین ...صبح توهم بخیر خانوم دیوونه چه خبر امروز کجامیخوای بری....
کجا برم نه کجا بریم باهم دنبال سوژه ی جدید میریم اگه چیز به درد بخوری پیدا نکنیم باید آماده ی اخراج باشیم‌...
ثمین...خدا خیرت بده آراگل من نمیام همون دفعه ی قبل که باهات اومدم براهفت پشتم کافیه مگه از جونم سیر شدم با توی دیوونه راه بیفتم تو خیابونا دنبال سوژه اونم چه سوژه هایی‌‌‌......
خود دانی پس تنها میرم سوژه ی خوبم اگه پیدا کردم تشویقیش برام خودم میشه چه بهتر نیا...
ثمین ....وایسا کیفمو بردارم بریم دلم راضی نمیشه تنها بری ...
...توکه راست میگی ....راستی یادم رفت ثمین ومعرفی کنم منو ثمین ازدوران دانشگاه باهم آشنا شدیم دختر تپل وبامزه ای که ازروز اول دانشگاه شد بهترین رفیقم وحالا  اینجا باهم مشغول به کارشدیم

شنبه 15 آذر 1399 - 17:06
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: