زمان جاري : دوشنبه 11 اسفند 1399 - 12:37 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های عاشقانه / عشق اول من پارت ۱-۲
ارسال پاسخ جديد
عشق اول من پارت ۱-۲
تعداد بازدید: 59
setayesh_gh_86 آفلاين

ارسال‌ها : 2

عضويت:19 /9 /1399

عشق اول من پارت ۱-۲

مقدمه؛
قضیه یه دختر به اسم رزا خسرویان که با پدر و زن باباش و خواهر ناتنیش کمند زندگی میکنه
دختر قصه ما از دار دنیا فقط یه رفیق داره که باهم میرن به دبیرستان و اتفاقایی میوفته
که به کل زندگی رزا تغییر میکنه.

ژانر:عاشقانه

پارت اول**
_ببین کسی نباید بفهمه منو تو خواهریم وگرنه دمار از روزگارت در میارم. فهمیدی؟؟
من_ با.. باشه فهمیدم.
پوزخندی زد و گفت
_خوبه...
روشو کرد اونور و رفت. اینقد محکم در رو کوبید بهم یه از جا پریدم. دیگه کم کم عادت میکردم
به اخلاقای گند کمندو مهتاب خانوم (زن بابام).
نگاهم به ساعت کوچیک روی دیوار اتاقم افتاد. ساعت ۸:۳۰ شب رو نشون میداد. یعنی اینکه نیم
ساعت دیگه بابا قراره بیاد و من هنوز شام رو آماده نکردم. پووووف سریع به سمت آشپز خونه رفتم
تا یکم نودل درست کنم برای شام.
مهتاب خانوم_کجایی دختره چشم سفید آقا خسرو نیم ساعت دیگه میرسه و هنوز شام درست نکردی؟
من_الان آماده میکنم.
بالاخره بعد کلی حرص خوردن از رفتارای مهتاب نودل درست شد. هههه اونقدر بدبخت شدم که حتی اجازه
ندارم سر میز بشینم. تند تند غذامو تو سینی گذاشتم و رفتم تو اتاقم به این فکر میکردم که من دارم تاوان
چه گناهی رو پس میدم که زندگیم اینطوریه؟

پارت دوم
حالم از خودم گرفت ذهنم اینقد درگیر شده بود در رابطه با دبیرستان و هیجانی که داشتم ، کم کم چشمام گرم
شد و خوابم برد.
*****
_آیلین کمک...
_کجایی؟؟
یهو یه مار خیلی بزرگ دورش پیچیده شد. تا خواستم برم کمکش کنم احساس کردم ازا ارتفاع پرت شدم پایین

وای خدا این دیگه چه خوابی بود؟چرا هرشب اون پسر کوچیک تو خوابمه و صدام میزنه آیلین. پووف کم مشغله ذهنی دارم این خوابای منم ااومده روش...
نگام به ساعت افتاد. هیییی وای خدا ظرفای دیشب مونده. مهتاب حلق آویزم میکنه.
همینطور که تند تند ظرفا رو میشستم یه دفعه یچی گفت
_پخخخخخ و قش قش زد زیر خنده
مانلی عوضی بود ، تنها رفیق عمرم
من_زهر ماااار نیشتو ببند زهره ترک شدمممم
مانلی_ببند بابا بزار کمکت کنم تموم شن کار واجب دارم باهات
و سریع یه چند تا ظرف شست و بالاخره تموم شدن. رفتیم سمت اتاق کوچیکم که پر از کتاب بود.
من_خب بگو کار مهمت چی بود؟
ادامه دارد


چهارشنبه 19 آذر 1399 - 20:26
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: