بنر 2
زمان جاري : دوشنبه 11 اسفند 1399 - 12:49 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های عاشقانه / سیاهرگ
ارسال پاسخ جديد
سیاهرگ
تعداد بازدید: 172
asra_rajabi آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:19 /9 /1399

سیاهرگ

فصل 1
   تردیدو کنار گذاشتم و انگشتم و رو دکمه ی ایفون به صدا در اوردم.
ریحانه  : کیه؟
_آنیلم ریحانه خانوم.
ریحانه : بفرمایید خانوم.
   در با صدای تیکی باز شد. اروم اروم باغ خوشکل و زرد شده اما مرتب و تمیز خونه ی عمو رو طی کردم تا به ورودی رسیدم. احساس رشد یه توده تو گلوم اذیتم میکرد. بی توجه به سرمایی که تا استخون نفوذ کرده بود، شالم و دور گردنم شل کردمو عمیق نفس کشیدم. چشمام پر شد. ایستادم. پلک نزدم. منتظر موندم اون اب نمک لعنتی از چشمام سر ریز بشه. اما دریغ! به همون سرعتی که پر شد خالی شد. نفس عمیق دیگه ای کشیدم و وارد سالن شدم.
   همزمان با ورودم گرمای مطبوعی به سمتم هجوم اوردو من با اغوش باز پذیرفتمش. صدای پاشنه ی کفشی توجه منو به پشت سرم جلب کرد. کیژان، زن عموم بود که بهم نزدیک میشد. تلخی لبخندش به قلبم نفوذ کرد و لبخندی که داشت رو لبم شکل میگرفت رو از بین برد. به محض رسیدنش منو محکم به آغوش کشید.
کیژان : خیلی خوش اومدی عزیزم.
   صدای تشکر کردن من بین صدای کیژان جون که با ریحانه خانوم حرف میزد گم شد :
کیژان : ریحانه خانوم کت آنیلو بگیر بعدشم برامون قهوه بیار لطفا. مال آنیل بدون شیر و شکر باشه.
   همونطور که کتم رو در میاوردمو به ریحانه خانوم تحویل میدادم نگاه تشکر آمیزم رو دوختم به زن عموم.
باهم به طرف راحتی ها حرکت کردیم. مبل تک نفره ای رو انتخاب کردم و روش نشستم و زن عمومم روبه روی من.
_خوبین؟
   اهی کشید که جیگرمو سوزوند.
کیژان : میگذره!
   و من خوب میدونستم میگذره ینی چی!
_ببخشید مزاحم شدم. با عمو کار داشتم.
   اخمی کرد. 
کیژان: تو هیچوقت مزاحم نیستی اینو خودت بهتر میدونی. فرهانم بالاست. میرم صداش کنم.
   با دلخوری بلند شد. داشت از کنارم رد میشد که مچشو گرفتم. نگام کرد. بلند شدم بغلش کردم.
_اونقد اینروزا  خودمو مزاحم خودم میدونم که...
   سکوت کردم.
_ناراحت نباشین ازم لطفا.
   بوسه ای که روی گونه م کاشت مثل حکم عفو بود که مهر خورد. لبخند زدم. از کنارم گذشت و رفت تا فرهانو صدا کنه.
   با حس نوازش موهام به خودم اومدمو نگاهمو به عمو دوختم که رو به روم وایساده بودو مشغول ناز کردن موهام بود. به احترامش از جا بلند شدمو در اغوشی فرو رفتم که احساسی فراتر از ارامش بهم میداد.
    با تعارف کیژان هر سه نشستیم. نگاهم معطوف قهوه ام شد. کی ریحانه اومد که من نفهمیدم.
   سرمو بلند کردمو زل زدم به چسمای فرهان.
_به کمکت نیاز دارم.
   گوشه ی لب فرهان بالا رفت. حدس زده بود کارم بهش خیلی گیره که با دوم شخص مفرد صداش میکنم.
فرهان : من جونمم برات میدم.
   با ترس نگاش کردم. ترسمو فهمید. با ارامش نگام کرد. انگار همه ارامش دنیا جذب چشماش شدو همه اون ارامشو به طرف چشمای من پرتاب کرد.
فرهان : خب؟
   مردد بودم برای به زبون اوردن خواستم. همه بابت تصمیمم سرزنشم کردن و من الان تنها ریسمانی که برام مونده بود فرهان بود. از خدا کمک خواستم. نفسمو حبس کردمو همزمان با بیرون فرستادنش خواستمو به زبون اوردم.
_من میخوام مستقل شم. میشه مامان و بابامو راضی کنی؟
کیژان : آنیل جان تو فقط 18 سالته! باید...
فرهان پرید وسط حرف کیژان :
عزیزم میشه مارو تنها بذاری؟
   کیژان لبخندی رو لب نشوند از جا بلند شد :
کیژان : چرا که نه! امیدوارم بهترین تصمیمو بگیرین.
   تو دلم به انتخاب فرهان افرین گفتم. کیژان واقعا ماه بود.
فرهان : چرا؟ چرا میخوای مستقل باشی؟
_چون من دیوونه م.
فرهان : دارم باهات جدی حرف میزنم آنیل.
_منم خیلی صادقانه دارم جوابتون رو میدم. از نظر مامان من دیوونه شدم.
پوزخند زدم.
_به قول خودش از کنترلش خارج شدم.
   قطره اشکی از گونه ی فرهان سر خورد.
_فرهان، خواهش میکنم. من خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بیام یه کاری نکن برم.
   در جوابم فقط سری تکون داد.
فرهان : برگشتی به مامانت بگو من کنترلت نمیکنم اما حواسم بهت هست.
خیره خیره نگام کرد.
فرهان : مثلا میدونم 6 صبح بیدار میشی با لباساو ملافه ها نردبون درست میکنی و از پنجره میای پایین به خاطر در از پشت قفل شده ی اتاقت. از اونجا بعد کلی پلیس بازی از دست نگهبان فرار میکنی و میری...
   صداش لرزید. کم. اما من انقد خوب میشناختمش که بفهمم.
   از اطلاعاتی که داشت تعجب نکردم. همیشه همین طور بود. امار ریز به ریز کارامو داشت.
_بابا مخالفتی نداره. بهم اعتماد داره. میدونه برنامه هامو تا حدودی. مامانه که زیاد سنگ میندازه .
فرهان : ترانه نگرانته.
_خواهش میکنم فرهان. نیومدم اینجا که جانب داری از مامانمو بشنوم. یک کلام کمکم میکنی یا نه؟
فرهان ‌: اگه کمک نکنم؟
_شک نکن با حرفای مامان کارم به اسایشگاه روانی میکشه و...
   پوزخندی رو لبم نشوندم.
_دیگه انقد کامل از کارایی که میکنم خبر نخواهی داشت عموجان.
فرهان : منو تهدید میکنی؟
_من قصد جسارت ندارم اقای کیان! فقط دارم کاری رو که خیلی خوب از پسش بر میام رو براتون روشن کردم.
   نفس عمیقش رو بیرون فرستاد.
فرهان : کمکت میکنم، اما شرط داره!
_چه شرطی؟
فرهان : محل زندگیتو من تعیین کنم.
   بعد از مدت ها لبخندی هر چند کمرنگ اما واقعی روی لبم نقش بست.
_قبوله.
فرهان: شب میام حرف میزنم. در ضمن قبل 9 خونه باش.
_تا 11 کار دارم.
از جام بلند شدمو به طرف عموم به راه افتادم.
_من دیگه میرم. از طرف منم از کیژان جون عذر خواهی و خداحافظی کن.
   همدیگه رو بغل کردیم و بعد از خداخافظی از خونه زدم بیرون. سوار ماشین شدمو بعد از چک کردن و اطمینان از بودن همه ی کتابا ماشین و روشن کردمو به طرف کتابخونه روندم.
   با احساس درد گردنم و مسئول کتاب خونه که اتمام ساعت کاری رو اعلام میکرد سرمو از کتاب بیرون اوردمو به ساعت نگاه کردم. با دیدن ساعت ابروهام از تعجب بالا رفت. ساعت کی 7 شد؟ کتابامو جمع کردمو سوار ماشین شدم.
   سر راه یه همبرگر گرفتم و مسیر مورد نظرم رو طی کردم و بعد یک ساعتو نیم رسیدم. مسیر کوتاهی رو باید پیاده میرفتم تا به مکان مورد نظر برسم.
_سلام.
   لبخندش رو حس کردم.
_دلم برات تنگ شده بود!
   بسته ی همبرگرمو بالا اوردمو نشونش دادم.
_ببین چی گرفتم همبرگر. میخوای توم؟
   اخمشو دیدم. قهقه ی کوتاهی زدم. 
_بد اخلاق نشو دیگه. هوس کردم خب.
   جای لبخندم با یه بغض لعنتی عوض شد. صدام لرزید.
_چرا حرف نمیزنی؟ چرا دعوام نمیکنی؟
   جوابم فقط سکوت بودو یه نگاه خیره.با حرص پلاستیکو کاغذ دور همبرگرو باز کردمو تیکه ی بزرگی ازشو جدا کردمو تو دهنم جا دادم و شروع کردم به جویدن.
«یک سال پیش :
_اوستا جونم؟
   لبخند روی لبش اومدو جوابمو داد :
اوستا : جون اوستا جونت؟
_یه چی بگم نه نمیگی؟ خواهش میکنم.
اوستا ‌: تا اون چیز چی باشه!
   نگاهم به همبرگر فروشی بودو حواسم به حرفای اوستا. انگار مسیر نگاهمو دنبال کردو به همبرگر فروشی رسید که دستمو گرفتو به سمت مخالف کشوند.
اوستا ‌ : حتی فکرشم نکن آنیل.
_اوستا؟
اوستا : اوستا بی اوستا.
_اه.
   رو به روم ایستاد. نگاش نکردم. هماهنگ با نگاهم خودشو تکون میداد تا نگاهمو به خودش متمرکز کنه.
اوستا : نگام کن.
   با دلخوری نگاش کردم.
اوستا ‌: زیباترین من، معده ی تو به همبرگر حساسه. من اصلا دلم نمیخواد حالت بد بشه دوباره بیام بیمارستان دنبالت. باور کن همونقد که معده گنجشکی تو حالش بد میشه کل منم حالش بد میشه. دوس داری من حالم بد بشه؟
   به نشونه ی منفی بودن جوابش سرمو به چپ و راست تکون دادم.
اوستا : دورت بگردم. بیا بریم یه جای بهتر.
_من یه دور بیشتر!
   میدونستم مخالفت میکنه. میدونستم زود در برابرش کوتاه میام. اما من فقط دنبال بهونه بودم که بهم توجه کنه. توجه هیچکس به اندازه ی اون به من لذت نمیداد.»
   سرتقانه سرمو بالا گرفتمو نگاش کردم.
_خیلی خوش مزه بود. دلت بسوزه.
   اشک تو چشمام حلقه زد. خدا نکنه دلش بسوزه. دل منو سوزوند کافیه.
   دوساعت کنارش موندم. گفتم خندیدم. چرت و پرت گفتم. بغض کردم.
_فردا باز میام. مراقب خودت باشیا. منتظرم باش.
   بوسه ای فرستادمو ازش دور شدم. پیچ خوردن معده مو کامل حس کردم. اهمیت ندادمو روندم به سمت خونه. ماشینو داخل حیاط پارک کردم. که چشمم خورد به ماشین فرهان. ساعت گوشیمو چک کردم. زیر لب گفتم :
درست سروقت رسیدم! ساعت 11.
   وارد شدم. صدای جرو بحث به اینجام میرسید.
فرهان : این تصمیم آنیله. من به تصمیمش احترام گذاشتم اومدم اینجا بهت بگم ترانه جان چوب لا چرخ این دختر نکن بذار اون جور که میخواد زندگی کنه.
ترانه: اون فقط یه دختر بچه ی 18 ساله ست. ببین ساعت 11 و معلوم نیست کدوم گوریه. بعد تو ازم میخوای ولش کنم به حال خودش؟ امکان نداره!
_سلام!
   صورت برافروخته ی مامان به سمتم برگشت. فرهان زودتر از همه به حرف اومد:
فرهان : خسته نباشی عزیزم.
فرید :خوش اومدی عزیزم بیا بشین کنار من. 
_مرسی.
   دانین سرخ شده بود. به خاطر مامان نمیتونست بخنده.
ترانه : همین دیگه! شما لوسش میکنین اینم میتازونه.
فرهان : ترانه من از همه ی کاراش خبر دارم.
   حس کردم اسفنکترای مری تا معده م یهو باز شدن. صدای بلند مامان باعث شد اخم کنم.
ترانه :تو مادرشی یا من؟
   صورت فرهان سرخ شد. حرف تو دهن مامان ماسید.
فرهان: دانین جان عمو میشه آنیلو ببری تو اتاقش؟
دانین : چشم عمو.
   بزاق دهنم به میزان زیادی ترشح شدو فهمیدم وقتشه. دانینو که داشت به سمت من میومد رو کنار زدم به طرف توالت دویدم.
   دانین موهامو از صورتم کنار زد.
_برو بیرون... حالت بد میشه.
دانین: حرف نزنی نمیگن لالی.
   







چهارشنبه 19 آذر 1399 - 21:05
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
asra_rajabi آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:19 /9 /1399

پاسخ 1 : قسمت دوم
فصل1
بعد اینکه کل محتویات معده م خالی شد، با کمک دانین کنار در توالت نشستم.
دانین: همبرگر خوردی؟
   با بی حالی سرمو به تکون دادم.
دانین: خلی دیگه!
_خواهر توم دیگه!
دانین : تو این حالم دست بر نمیداری!
   میخواستم جوابشو بدم اما با حس بالا اومدن دوباره ی اسید معده م بلند شدمو خودمو به کاسه ی روشویی رسوندم. عق زدم اما هیچی تو معده م نبود. بازم عق زدم. انگار گلوم متورم شده بود. هر بار عق زدن برابر بود با جون دادن.
   زدم زیر گریه. انگار درد گلوم بهانه ای شد برای انفجار من.از توالت بیرون اومدم. همه نگران نگام میکردن. حتی مامان. بی توجه به همشون راه اتاقمو پیش گرفتم. روی تخت دراز کشیدم و با آغوش باز به پیشواز خواب رفتم.
   با صدای اهنگ مورد علاقه م از خواب بیدار شدم. آلارمو خاموش کردم. اماده شدم برای دانشگاه. با فرهان کلاس داشتمو یک ساعته باید اماده میشدمو میرسیدم.
   بعد از اتمام کلاس همکلاسیای عزیز دور فرهانو گرفته بودنو سوال پیچش میکردن. واقعا یکی از مسخره ترین چیزاییه که چه تو مدرسه چه تو دانشگاه وجود داره. منتظر موندم دورش خلوت شه‌؛ نیم ساعت از زمانم عزیزم تلف شد.
فرهان‌: خیلی معطل شدی
   نفهمیدم جمله ش خبری بود یا سوالی بی توجه به چیزی که گفت، گفتم :
_چی شد راضی کردی مامانمو؟
فرهان: خودت چی فک میکنی؟
_من مطمئنم تو هر کاری بخوای میتونی بکنی. اگه بخوای!
   رو بخش دوم حرفم تاکید کردم. به عادت همیشگی گوشه ی لبش کش رفت.
فرهان : من خواستم راضی شه...
   اجازه ی تموم کردن حرفشو بهش ندادم و یه بوس گنده از لپش گرفتم.
_عاشقت عمو. میدونستم که کار نشد نداره برای تو.
   چشم غره ای بهم رفت.
فرهان : تو که نذاشتی حرفمو تموم کنم.
_تو بگو ف من تا فرحزاد میرمو برمیگردم.
   خندید. از همون خنده هایی که من عاشقشم.
فرهان : از دست تو.
_برای خونه چیکار کنم؟
   همونموقع گوشیم زنگ خورد. بابا بود :
_جونم بابا؟
بابا :عزیزم برای خرید وسایل به حسابت پول واریز کردم. کم بود بهم بگو.
   نبود اینجا که تشکرو از چشمام بخونه. لحنمو تا حد ممکن تشکر امیزو مهربون کردم و صادقانه جواب دادم :
_مرسی بابایی اما واقعا نیاز ندارم تو حسابم پول هست.
   یکم دیگه تعارف تیکه پاره کردیم و بعدش خداحافظی.فرهان دست تو کیفش کردو یه دسته کلید آشنا رو گرفت رو به روم.
فرهان : اینم خونه.
_ شوخی میکنی؟
فرهان :من با تو شوخی دارم خانوم؟
_ویلای مامانی؟ مامانی که قبول نمیکنه!
شونه ای بالا انداخت.
فرهان:پیشنهاد خودش بود. قابل توجه شما خانوم کیان عزیز! مامان خانوم اجازه ی هر گونه دخل و تصرف رو هم به شما دادن.
   بهتم زده بود! اصلا قابل باور نبود!
_حمیرا جون و اقا کمال چی؟
فرهان : اونا همونجان.
   یه نگاه به دورو برم انداختم، از حراست خبری نبود. پریدم بغل فرهانو حسابی چلوندمش و یه بوس ابدار دیگه از گونه ش کش رفتم و بدو رفتم سمت ماشینم.
فرهان : چندش تفی اه!
تا کلاس بعدی یه نیم ساعتی وقت داشتم. باید کارامو سریع انجام میدادم. تحمل خونه واقعا سخت شده بود!
   جزومو از کافی نت تحویل گرفتمو برگشتم دانشکده. رو یکی از صندلیای محوطه نشستم. شماره ی اسمارو گرفتم. جواب نداد. فحش ابداری زیر لب نثارش کردم. اینبار به کوثر زنگ زدم.
کوثر:زود بگو کار دارم.
_سلام!
کوثر :به به سلام آنیل گل. جونم؟
_کجایی؟ کاری داری؟
کوثر : نه والا بیکار مثل همیشه! 
_خب خدارو شکر. ببین باید بری بازار برا خرید من!
کوثر : چی بگیرم برات؟
_وسایل خونه!
کوثر: جون بابا! جهیزیه بگیرم برات؟ کی هست این اقای خوشبخت؟
   همه ی ذوقم فروکش کرد.
_چرت نگو.
   صدای کوثر مثل من غمگین شد.
کوثر : منظوری نداشتم.
_بیخیال. ببین جوجه دکوری، یه ویلاست میخوام برام با به روز ترین روش بچینیش.
کوثر : کلبه تحویل بده کاخ نیاوران مدرن تحویل بگیر.
_دمت جیز دو ساعت دیگه کلاسم تموم میشه میام دنبالت اماده باش.
   زنگ زدم به کامیار.
کامیار : جانم آنیل؟
   چند لحظه تردید  کردم. اخرشم از حرفی که خواستم بزنم پشیمون شدم.
_خوبی؟
کامیار :مرسی خودت خوبی؟
_ممنون. زنگ زدم حالتو بپرسم.
کامیار :شرمنده م کردی به خدا.
_دشمنت شرمنده!
   یکم باهم حرف زدیم.
   نفر بعدی ایلیاد بود که باید بهش زنگ میزدم.
ایلیاد: سلام شریک.
   لبخند زدم بلاخره یکی سلام یادش بود.
_سلام. ایلیاد احوال پرسی باشه برای بعد. اون شرکت معماری بود کارای تبلیغاتیشو شرکت ما انجام دادیم.
ایلیاد: خب؟
_ادرس و شماره شونو بفرست برام بی زحمت.
ایلیاد : اوکی عزیزم. نهایتا تا نیم ساعت دیگه به دستت میرسه.
_مرسیات داری فعلا.
   بعد از شش ماه یه احساس شوق کل وجودمو گرفته بود و من این راهی که انتخاب کرده بودمو باید کامل میرفتم بی هیچ نقصی.
   انقد تو ذهنم برنامه داشتم برای خونه ی خودم که اصلا نفهمیدم کلاس استاد نعیمی کی تموم شد! به محض تموم شدن کلاس با سرعت هرچه تمامتر به طرف خونه ی خاله پرواز کردم.
   خواستم با کلید وارد خونه ی مامانی که نه خونه ی من بشیم که با خودم فکر کردم شاید کار درستی نباشه؛ به همین خاطر آیفونو زدم و منتظر شدم حمیرا خانوم یا اقا کمال درو باز کنن. بعد از سومین بار بلاخره صدای حمیرا خانومو شنیدم.
حمیرا : بفرمایید خانوم.
   وارد باغ شدیم. برای یه لحظه یه حس غرور منو گرفت. مامانی انقد بهم اعتماد داشت که اینجا رو سپرده به من! کسیم نه و مامانی!
کوثر : اولالا! تو چه قصری حکومت میکنه مامان بزرگت!
_مال منه!
   وسط راه خشکش زد.
_چته؟
کوثر:شوخی میکنی؟
_خودمم اولش فک کردم شوخیه اما میبینی که! واقعیه واقعیه!
    وارد ساختمون شدیم. حمیرا خانوم به پیشوازمون اومد. دمش حسابی گرم. این عمارت به این بزرگی حتی یه ذره گردو خاکم نداشت. نشستیم رو راحتیا. حمیرا خانوم با اون چای معروفش ازمون پذیرایی کرد.
حمیرا: قبل اینکه بیاین خانوم بزرگ زنگ زدن گفتن که شما میاین! مبارکت باشه مادر!
   لبخندی به روی ماهش زدم.
_قربونتون برم حمیرا خانوم.
   کلیدارو دادم به کوثر!
_اینجا در اختیار شما خواهر جان!
کوثر : خیالت تخت! فقط ما یا تیم 10 نفره ایم. مشکلی که نیست؟
_نه فقط طبقه ی بالا سومین اتاق سمت چپ هیچکس کاری به اونجا نداشته باشه اوکیه؟
کوثر ‌:چرا؟
_اونجا رو میخوام یه مکان اختصاصی باشه برای خودم. نیاز به تغییرات داره.
   شونه شو انداخت بالا.
کوثر :اوکی.
_من یکم کار دارم میرم سر وقت اونا! به اون اسمای گور به گوریم بگو یه زنگ به من بزنه کارش دارم.
   کوثر با خنده :چشم انقدم حرص نخور!
   اوستا! همیشه اوستا این جمله رو میگفت! سریع خداحافظی کردمو از خونه زدم بیرون تا کسی پی به حالم نبره!
      به آدرس شرکت ساختمان سازی نگاهی انداختم تقریبا  یک ساعت دیگه مهمون خیابون بود. زیر لب به اینکه چرا تهران انقد بزرگه غری زدمو راه افتادم.
   حدسم درست از اب در اومد یک ساعت تمام دنبال ادرس گشتم! با اینکه مسیر سر راست بود و با جی پی اس به اینجا اومدم بازم تو پیدا کردنش به مشکل برخوردم. بعد بدبختی و خفتی که برای پیدا کردن شرکت کشیدم اینبار جا پارک پیدا نمیشد. پارکینگ ساختمون مورد نظرم مختص افراد ساختمون بود و من فلک زده دو خیابون پایینتر یه پارکینگ پیدا کردم و از نو دو خیابونو پیاده بالا اومدم. و در نهایت به خوش شانسی وافر خودم ایمان اوردم. شرکت طبقه ی 7 بودو دست بر قضا اسانسور خراب! همونطور که داشتم هفت طبقه رو بالا میرفتم فکر کردم چقد جالب میشه برم بالا و با یه شرکت تعطیل روبه رو بشم. زبونمو گاز گرفتمو خدانکه ای زیر لب زمزمه کردم.
   به طبقه ی هفت که رسیدم چند دقیقه ایستادم تا نفسم جا بیاد و خوشبختانه درب شرکت باز بود. چشم چرخوندمو اتاق مدیر رو کنار میز منشی دیدم. منشی یه پسر بود و ظاهرا دانشجو چون داشت کتاب دانشگاهی میخوند.
_سلام.
پسره : سلام. بفرمایید.
_با اقای یاسینی کار داشتم.
   مثل بز سرشو انداخت پایین.
پسره: تا یک ماه دیگه وقتشون پره!
_من باید امروز ببینمشون.
   همونطور با سر پایین افتاده جواب داد:
پسره : همین که گفتم.
   از اینکه وقتی با یه نفر حرف میزنم نگاش هر جا هست جز سمت من بیزارم. با کف دستم کوبیدم رو میز.
_وقتی باهاتون حرف میزنم به من نگاه کنید.
   نمیخواستم این کارو کنم اما خودش مجبورم کرد. بلاخره رضایت دادو با اخم بهم نگاه کرد.
پسره :چه خبرته؟
_چه خبرته نه و چه خبرتونه دوما من 7 طبقه بی اسانسور بالا نیومدم که حالا شما بهم بگید برم تا یه ماه دیگه.
پسره : تلفن برای چیه پس؟
  پس اونقدراییم که فکر میکردم خنگ نبود. اتفاقا قبل اومدن خواستم زنگ بزنم اما همچین اتفاقیو پیش بینی کردم پس گفتم تو عمل انجام شده قرارش بدم.
+چه خبره آرش؟
   برگشتم سمت صدا. خودش بود، یاسینی! با دیدن من تعجب کرد.
یاسینی :خانوم کیان؟ بفرمایید اتاق من لطفا. آرش به کیوان بگو دوتا قهوه بیاره اتاق من یکی بی شیرو شکر باشه.
   اینبار نوبت آرش بود که تعجب کنه. چشمش تو صدای بسته شدن در گم شد.
   بعد از تعارفای معمول و تعریف از لوگو، کاتالوگ و بنرایی که شرکت ما براشون ساخته بود بحث رسید به اصل مطلب.
یاسینی :چه کمکی از من بر میاد؟
  با جزئیات مو به موی چیزی که میخواستمو براش توضیح دادم. با اینکه در کل ادم شوخی بود و همیشه خوش_ اما وقت کار جدی میشد و از همینش خوشم میومد_ با دقت به چیزی که میگفتم گوش میداد. در نهایت لبخندی روی لبش اومدو گفت خوب جایی اومدم و چیزی که میخوامو برام اوکی میکنه!
2



جمعه 21 آذر 1399 - 17:14
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
asra_rajabi آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:19 /9 /1399

پاسخ 2 : فصل 1 قسمت 3
فصل1
_در نهایت  یه جایی رو میخوام بهم معرفی کنید که درایی با قابلیت فینگر پرینت داشته باشه. پیانو رو دارم در این مورد مشکلی نیست.
   سرشو به نشونه ی فهمیدن بالا کرد.
یاسینی : اگه موافق باشید خود ما اینارو براتون فراهم میکنیم بی کم و کاست.
   تک خنده ای کردو گفت:
یاسینی : کم کم دارم میترسم ازتون. این همه تدابیر شدید امنیتی برای چیه؟
   خاطرات! نمیخوام کسی جز خودم از هیچی خبر داشته باشه! اما جوابی بهش ندادمو فقط لبخند زدم.
یاسینی :هیجده سالتونم که بیشتر نیست.
_سن فقط یه عدده!
   تعجب! حتی سیاوش یاسینیم با دیدن من تعجب کرده بود.
یاسینی :شما طراحین؟
_چی باعث شده اینطور فکر کنین؟
یاسینی : ایده هاتون!
_خیر من سال سوم رشته ی پزشکی هستم از دانشگاه تهران!
   و باز هم تعجب و لبهای کش اومده ی من!
یاسینی : عمارتی که در موردش حرف زدیم؟
_برای منه!
   و باز هم تعجب! لبخند زد.
یاسینی : پس اون خونه رو میخواید چون قراره پاستور دیگه ای پا به دنیا بذاره! 
   و چشمکی بهم زد. دیگه داشت پسر خاله میشد.
_من همین بتونم آنیل کیان باشم برام کافیه.
   بلند شدم ایستادم. اونم متقابلا همین کارو کرد.
_من کی منتظر شما باشم؟
یاسینی :شما لطف کنید شماره تونو بگید به من، خودمون تماس میگیرم.
_اوکی.
   امشب راحتتر میتونم بخوابم! بعد یه روز شلوغ و پر کار، سر راه یه چیزی گرفتمو به سمت مقصد نهایی روندم. طبق عادت هر روز ادامه ی راهو پیاده رفتمو کنارش نشستم.
_هی! بازم منم!
   خیره نگام میکرد.
_دیر رسیدم؟ ببخشید باور کن کارا طول کشید.
   صدای رعدو برق رو نقطه به نقطه ی اعصاب نداشتم خط میکشید!
_الهی بگردم. سردته؟ لعنت به من حواس پرت!
   اخمشو حس کرد.
_اخم نکن بدم میاد. یادم رفت پتو بیارم برات.
   کتمو در اوردم.
_بیا من سردم نیست. من گرماییم تو سرمایی.
   قیافه ی طلبارش جلو چشمم جون گرفت.
_اوستا جونم به خدا سردم نیست غر نزن.
   صدای اهنگ eysan unutam از toygar iskili از گوشیم بلند شد. اوپس یادم رفت خاموش کنمش.
_بله؟
   صدای رعدو برق لرز انداخت به بدنم.
دانین :کجایی آنیل؟
   میدونست. دانین یادش بود. دانین همیشه حواسش بود.
_بیرون.
دانین: داره بارون میاد رعدو برقم میزنه لج نکن بگو کجایی؟
_بیخیال دانین. میخوام تنها باشم.
دانین :باشه تنها باش. فقط بیا خونه برو تو اتاقت قول میدم کسی کاری به کارت نداشته باشه. منم تو راهم باشه عزیزم؟
   میشد دانین یه چیزی بخوادو من بگم نه؟
_الان راه میوفتم.
   صدای نفس عمیق ناشی از آسودگیشو شنیدم. بی خداحافظی قطع کردم.
   انگار تازه از خواب بیدار شدم. به خودم لعنت فرستادم. تا چشم کار میکرد تاریکی بودو هیچکسم نبود! صدای رعدو برقم که شد نور علا نور. همه ی تنم سر شده بود. خدایی بود که رسیدم به ماشین. نفس حبس شدمو رها کردم و صدای پخش رو زیاد که از شدت صدای رعدو برق کم بشه.
   خیس اب وارد خونه شدم. شکر خدا پذیرایی به ورودی دید نداشت. اونطور که معلوم بود مامان و بابا مهمون داشتن. از خوبی عادت کتونی پوشیدن اینه که لازم نیست نگران صدای پام باشم. اروم اروم طرف اتاق خودم رفتم که صدای زنگ گوشیم بلند شد. لعنتی! متوجه صدای مامان شدم.
مامان :آنیلم اومد. الان میایم خدمتتون.
   بعد از چند ثانیه قامت مامان پیدا شد.
مامان : سلام عزیزم خسته نباشی موش آبکشیده ی مامان!
   با چشمای گرد به مامان نگاه کردم. چند وقته انقد با من مهربون نیست؟ بوی طوطئه میاد.
مامان: مهمونای امشب برای من مهمن عزیزم. خوشکل کن بیا باشه؟
   هیچی نگفتم. محو، مست و خرابه مهربونی مامان شدم.
مامان :لطفا!
   تنها کلمه ای که از دهنم بیرون اومد چشم بود.
   بعد از چند ماه دومین ذوق و تجربه کردم. سریع موهامو خشک کردمو لباسمو عوض کردم و به جمعشون پیوستم.
   ابروهام از تعجب بالا رفت. بابا لباس رسمی پوشیده بود. سریع به دانین پیام دادم:
_کجایی؟ اینجا چه خبره؟ بابا تیپ رسمی زده!
   لبخندی زدمو بلند سلام دادم. اووووووهههه، اینجا رو همه به احترامم بلند شدن. شریک بابا به همراه خانومشو پسرش بودن و همه م لباس رسمی داشتن. زیر لب ناسزایی به خودم گفتم بابت تیپ همیشه اسپرتم. به محض اینکه نشستم مامان منو خطاب قرار داد :
مامان : عزیزم دانشگاه چطور بود؟ امروز تشریح داشتین؟
   چطوریاس که مامان برنامه ی منو میدونه؟
_مثل همیشه. بله داشتیم یه افغانی بیچاره!
مامان : الهی، فک نکن بهش.
   اینبار جمع و خطاب کرد :
مامان : از وقتی تشریح و دیده کمتر گوشت میخوره. بگردم براش حالشو بد کرده.
   ابروهام پرید بالا! اینکه مال دو سال پیش بود! همه تحسینم کردنو من لبخندی برای تشکر زدم.
اقای اقبالی : خب فرید جان از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است.
   همون لحظه دانین اومدو بازار احوال پرسی یه بار دیگه گرم شد. دانینم مثل من متعجب بود. اقای اقبالی دنباله ی حرفشو گرفت :
اقبالی: من زیاد اهل حاشیه سازی نیستم. پوریا که مثل پسر خودت بوده کامل میشناسیش. اگه اجازه بدی تا ما حرف میزنیم آنیل جانو پوریا برن به قول معروف آشنا بشنو سنگاشونو وا بکنن.
   خشکم زد. میخواستم فکر کنم، یه عکس العملی نشون بدم اما انگار خون به مغزم نمیرسید. نگام افتاد به دانین خون خونشو میخورد. صدای پدرمو میشنیدم :
_عزیزم پوریا جونو تا اتاق خودت راهنمایی کن.
   انگار اونی که بلند شدو به اتاق رفت و بدون تعارف رو صندلی کامپیوتر نشست من نبودم. نیشگونی از پام گرفتم‌؛ وقت خشک شدن نبود.
   نگام به پوریا اقبالی افتاد که جلوی در ایستاده بود. دستمو سمت مبل تک نفره ی گوشه ی اتاق دراز کردم :
_بفرمایید لطفا!
   نشست. خوش چهره بود. بیشتر از چهره ی ساده و به ظاهر معمولیش تیپش توجه جلب میکرد.
پوریا : آنیل خانوم حس میکنم شکه شدید.
   سعی کردم لبخندم شکل پوزخند نباشه.
_من اصلا خبر نداشتم که شما تشریف میارین.
پوریا : اوه. متاسفم.
   جوجه ی ایرانی خارج از ایران تحصیل کرده! چه لهجه ایم داره فارسیش.
_مشکلی نیست. ببینید...
   بین حرفم اومد :
پوریا :من معذرت میخوام که پریدم وسط حرفت. اما چرا به هردومون یه چنس نمیدی آنیل جان.
   آنیل جانو کوفت. چه پسر خاله ای میشه جوجه ی خارج تحصیل کرده.
_من نمیتونم واقعا متاسفم.
   لبخند مهربونی زد. اوپسسسس چال لپ داره.
پوریا : انقد متاسف نباش به جاش بیا حرف بزنیم.
_من حرف اخرمو اول گفتم.
پوریا:به خاطر اوستا؟
   این جوجه ی خارج تحصیل کرده انگار بیشتر از کوپنش از زندگی من خبر داره.
پوریا : یکم بازتر این موضوعو ببین تو فقط 18 سالته چرا خودتو به یه نفر محدود کردی!
_درسته! من فقط 18 سالمه. هنوز بچه ام.
   لبخند زد.
پوریا ‌ : منو نمیخوای و دوستم نداری دوست داشتن اجباری نیست. من میگم که به تفاهم نرسیدیم.
   مرموز لبخند زدم.
_اینجوری منو تا همیشه مدیون خودت میکنی.
   اینبار به نظرم چهره ش دوست داشتنی تر و معصوم تر بود.
پوریا: به جشن ریترن من که نیومدی حداقل به جشن عروسی خواهرم بیا.
_قول اومدنو بهتون میدم.
   خوش و خرم از اتاق بیرون رفتیم. لبخندی که روی لب جفتمون بود باعث شد بقیه فک کنن جفتمون موافقیم. قیافه ها وقتی با نمک و خنده دار بود که پوریا اقبالی جواب منفی منو اعلام کرد.
   میگرنم زده بود بالا. به حد مرگ عصبانی بودم. مامان و بابا  از حضور من تو این خونه حسابی معذب بودن انگار. منم که داشتم میرفتم دیگه این کارا برای چی بود. دانین تو خودش بود. بابا پر حرف شده بودو مامان به زور داشت لبخند میزد.
   به محض خروج مهمونا به اتاقم رفتم. از کمد دیواری بالایی بزرگترین چمدونمو برداشتمو لباسامو از کمد بیرون کشیدمو همونطور میچپوندم تو کمد. خیلی بی عار شدم انگار که بی حرف نشستم اینجا و هیچی نگفتم. اما دیگه بس بود حرف زدنو باید یه جایی همه ی اینا تموم بشه.
   در اتاقم باز شد. از بوی عطرش فهمیدم دانینه.
دانین :به مرگ دانین نمیدونستم اینجا چه خبره وگرنه نمیگفتم بیای.
_ میدونم. قسم نخور.
   بدون نگاه به دادنین کارمو ادامه دادم لباساس لعنتی چرا تمومی ندارن. چمدونو با لگد پرت کردم از تخت پایین و بی توجه به لباسای پخشو پلا روی زمین نشستم رو تختو سرمو گرفتم بین دستام. لعنتی تیر کشیدناش شروع شده بودو داشت نابودم میکرد.
دانین : آنیل؟
_خواهش میکنم برو بیرون.
   میدونست. خوبه که میدونه. میدونه که اینجور وقتا کرکره ی زبونم بالاست و کرکره ی مغزم پایین.
   صدای داد از پایین میومد. کاش بس کنه دانین. دلم نمیخواست به خاطر من حنجره ش اذیت بشه. بعد از چند بار نفس عمیق کشیدن مغزم خنک شدو دیگه از اون داغی خبری نبود. سعی کردم افکارمو متمرکز کنم. لباسا رو کامل از چمدون خالی کردم. کتابای مورد نیاز چند دست مانتو شلوارو شال و مقنعه با لباس راحتیو تو چمدونم جا دادم.
   هن هن کنان چمدونو از پله ها کشیدم پایین. صدای مامان پوزخندی رو مهمون لبم کرد.
ترانه :فقط نمیخوام از این خونه بره. دارم سعی میکنم یه جوری از تصمیمش صرف نظر کنه.
فرید : بهت گفتم اشتباهه ترانه!
   بابا نمیخواست اما هیچوقت به خواسته ی مامان نه نمیگفت.
فرید : کجا داری میری؟
   نگاه مامانو داداشم به سمتم برگشت ‌.
_دارم زحمتو کم میکنم.
ترانه : برگرد تو اتاقت.
_خانوم ترانه ی صادقی شما امشب در کمال حقارت به من فهموندین که یه موجود اضافه تو این خونست و میخواین هرچه زودتر از دستش راحت بشین.
   بابا نالید :
فرید : داری اشتباه میکنی.
_اگه جلومو بگیرین یه جوری میرم که انگار هیچوقت نبودم.
   با لبخندی سرشار از تمسخر رو به مامانم کردم :
_هرچند که دقیقا همینو میخواین.
3
  




جمعه 21 آذر 1399 - 20:02
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
asra_rajabi آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:19 /9 /1399

پاسخ 3 : فصل 1 قسمت 4
فصل1
      با قدمای سنگین راه افتادم سمت ماشینو چمدونمو پشت سرم میکشیدم.
   شماره ی ایلیادو گرفتم.
ایلیاد :چه خبره زود زود دلت برام تنگ میشه!
_منظورت اینه که زود زود مزاحمت میشم؟
ایلیاد : کاش همه ی مزاحما مثل شما بودن دوشیزه جان.راستی خوبی؟ ظهر زنگ زدی نشد حالتو بپرسم.
   سوار ماشین شدمو در حیاط و با ریموت باز کردم.
_نه خوب نیستم.
    نپرسید چرا. نگفتم چرا.
_یه زحمت داشتم برات.
ایلیاد: تو رحمتی جون بخواه.
_شماره ی پیامو میخوام. پیام رضایی.
   از باغ خارج شدمو دکمه ی بسته شدن درو زدم.
ایلیاد :صاحب هتل یکتا؟
_اره همون.
ایلیاد : همینجاست صبر کن.
   چند ثانیه بعد صدای پیام تو گوشم پیچید.
پیام‌:در خدمتم خانوم کیان.
   روندم سمت هتل.
_خدمت از ماست اقای رضایی غرض از مزاحمت یه اتاق میخواستم. زیاد خوش اخلاق نیستم راستش حوصله ی سین جیم کردنای ریسپشنو ندارم.
پیام :من الان با مسئولش تماس میگیرم کاراتونو درست کنه مدارک شناساییتون همراهتون باشه کافیه.
_مرسی بابت همه چیز.
پیام: شما به گردن ما بیشتر ازینا حق دارین.
_ممنون شب خوش.
پیام : شب شمام خوش.
   قطع کردم حوصله ی ایلیادو نداشتم. پشت چراغ قرمز منتظر سبز شدنش بودم.
   این حجم از ادمایی که میشناسمو میشناسنم رو مدیون اوستام. از بچگی باهم خیلی خوب بودیم. وقتی تنها بودیم هر کدوم تو جبهه ی خودش بود و وقتی بقیه بودن تو یه جبهه میجنگیدیم. آبتین پسر عمو فربد تو آمریکا بازاریابی میخوند این ورم اوستا با گرافیک مشغول بود. آبتین کتاباشو میفرستاد برای اوستا و اوستا میخوندو یاد میگرفت. با یکی از دوستاش به اسم ایلیاد یه شرکت کوچولوی تبلیغاتی راه انداختن. بعد مدرسه پاتوق من شرکت اونا بود. مدرسه ی دولتی درس میخوندم با اینکه جزو طبقه ی تیز هوش بودم. حتی سه سال هم جهشی خوندم. درسامم تو شرکت میخوندم. بعد از یه مدت فوتو فن کار و بازاریابیو یاد گرفتم. خیلی از طرحارو من اتود میزدمو اوستا رو کامپیوتر در میورد.
   صدای بوق ماشینا منو به خودم اورد. ماشین و به حرکت در آوردم.
   کارا خوب پیش می رفت. همه چی عالی بود. هتلای چند ستاره، شرکتای معتبر کاراشونو به شرکت ما میسپردنو با جونو دل کار میکردیم.
   ماشینو جلوی در تحویل دادمو وارد شدم. به سمت پذیرش رفتم بعد گفتن اسمم کلید اتاقمو تحویل گرفتم.
   ساعت 10 شب بودو زنگ زدن به سیاوش یاسینی حماقت محض! اما تو این شرایط مهم نبود! بود؟ بعد چهار بوق جواب داد:
یاسینی : الو؟
_سلام اقای یاسینی. کیان هستم.
یاسینی : بله خانوم کیان شناختم. احوال شما.
_خیلی ممنون.
   نپرسیدم شما چطورین! زشت نبود که! بود؟
_یه ماه خیلی زیاده اقای یاسینی. من دو هفته ای اون اتاقو اماده میخوام.
یاسینی : نشدنیه خانوم کیان. نقشه هاش هنوز حاضر نیست.
_نیروتونو دو برابر کنید. با یه شرکت دیگه همکاری کنید. دوشیفت کار کنید. فرق نداره من سر دوهفته اون اتاقو ازتون میخوام. اگه قادر به انجامش نیستین برم یه جای دیگه. نگران هزینه شم نباشین من کامل تقبل میکنم.
   معلوم بود حسابی کلافه شده.
یاسینی : همه ی سعیمو میکنم.
_پس لطفا برای فردا یه قرارداد اماده کنید. اگه دیر تر از موعد تموم بشه من نصف پول قراردادو نمیدم، در عوض اگه زوتر تحویل بگیرم دو برابر مبلغ قراردو میدم. چطوره؟
یاسینی: فعلا که ریشو قیچی دست شماست.
_پس زیاد تکون نخورید که ریش بد در نیاد. شب شما خوش.
   قطع کردم. همه ی چیزایی که به سیاوش گفتم برای کوثر نوشتم و گوشیمو خاموش کردم.
   پاکت سیگارو از کیفم کشیدم بیرونو روشنش کردم. رفتم رو تراس و دودش کردم.
   یه آهنگ بود به اسم  «چرا من؟» فک کنم وصف حال زندگی منه. چرا من؟ ناشکر نیستم. روزای خوبی داشتم. خوب که بی انصافیه! روزای عالی داشتم قبل اون اتفاق نفرین شده ی لعنتی.
   اوستا! اوستا کیان! کی واسه من انقد مهم شد؟ نفهمیدم! هیچکس نفهمید. فقط وقتی به خودم اومدم که دیدم وقتی میبینمش دلم تند تند میکوبه. دستو پام سر میشه! چشمام فقط یکیو میبینه. چه روزایی بودن اون روزا.
   با حس افتادن از ارتفاع از خواب پریدم. همه تنم خیس از عرق بود. کی خوابم برد؟ چه خوابی دیدم اصلا. هنوز تو شک خوابم بودم. دست انداختم دورمو گوشیمو پیدا کردم. لعنتی! خاموش بود. نگام افتاد به ساعت شب رنگ اتاق! ساعت 3:30 صبح بود. من کی این ساعتو خریدم؟ یادم افتاد من از خونه رفتمو الان تو یه هتلم. پوزخند زدم و خودمو انداختم رو تخت. هی غلط زدم و نمیدونم کی خوابم برد.
   روزا از پی هم میگذشتنو من دنبال کارای هر روزه م بودم. دانشگاه، ویلا، کتاب خونه، مکان همیشگی اوستا و در نهایت هتل.
فصل٢
6 سال بعد
   با دو انگشت اشاره شقیقه هامو ماساژ دادم. سرم درد میکرد از این همه سرو صدا. سعی کردم فکرمو بدم به چراغای زیر پام و به هیچی فکر نکنم.
+عزیزم؟
   به سمتش برگشتم و به چهره اش نگاه کردم. بگردم. موهاش سفید شده بود. مگه چند سالش بود؟
فرهان: چرا اومدی اینجا؟ الان آبتین میرسه.
_سرو صدا کلافه م کرده!
فرهان‌:ترانه و فرید اومدن، نمیری پیششون.
_فردا یه سر میرم دفتر بابا.
فرهان: ترانه چی؟
نالیدم:فرهان تو که میشناسیش.
   جواب نداد. وسایلمو برداشتم.
فرهان: چیکار میکنی؟
_دارم میرم. حوصله ی مامانو ندارم. باز میخواد دعوا راه بندازه بابت برگشتنم. من دیگه نمیکشم. به جای من از فربد عذر خواهی کن.
   فرصت اعتراض بیشتر و بهش ندادم و سعی کردم با مخفی ترین راه ممکن از خونه خارج شم. هنوز دولا بودم که محکم خوردم به یه چیز. سرمو بالا گرفتم.
  اولالا! چشمم کف پات پسر عمو! چی بودی چی شدی تو! وقتی دید دارم زل زل نگاش میکنم اخم کرد. پوزخند زدم. هنوزم متکبره مثل قبل.
آبتین: وقتی راه میرین حواستون به جلوتون باشه.
_شما که حواستون بود من حواسم نیست چرا جلوی من سبز شدین؟
   یه ابروشو داد بالا.
آبتین: حاضر جوابم که هستی!
   پوزخند زدمو راهمو کشیدمو بی خداحافظی رفتم. بچه پروی بی ادب ناجنتلمن. اینم از اون جوجه خارج تحصیل کرده های از دماغ فیل افتاده است. از این فکرا و لقبا لبخندی رو لبم اومد. بیچاره هنوز نیومده من اینجوری نقل و نبات بارش کردم. حقشه پسره ی سه نقطه.
   روندم به سمت قصر شاهی خودم. منبع ارامشم. الهی من دور مامان جون بگردم که بهم اعتماد کردو فدای خودم بشم که  هیچوقت از اعتمادش سوء استفاده نکردم.
   رمز ورودی اتاقمو زدمو واردش شدم.
_سلام. من اومدم.
   رفتم جلوی اینه ی قدی ایستادم. به خودم تعظیمی کردم.
_سلام بر تنها ترین بانوی تاریخ!
   به خودم نگاه کردم. موهای لخت و خرمایی بلند، پیشونی نسبتا بلند، ابروی چند درجه تیره تر از موهام، چشمای تقریبا گرد و سیاه.
    رو چشمام مکث کردم.
  _چی تو چشمات داری؟
  نگاهم از چشمام به سمت بینیم سر خورد، گرد بودو کک و مکا بانمکش کرده بود. لبای نه زیاد قلوه ای نه خیلی غنچه یه سایز مناسب. لباس شب ساده ای به رنگ مشکی تنم بود. بلند بود و مدل فوق العاده ای داشت. قد تا حدودی کوتاهی داشتمو مجبوری کفشایی پوشیده بودم که با هر قدم کم مونده بود کله پا بشم. البته این قدو صورت بیبی فیس باعث میشد خیلی خیلی از سن خودم کمتر بزنم. 18 سالم که بود منو 13 ساله میدونستن.
_میدونی چیه آنیل کیان؟ ازت بیزارم.
   کفشامو هر کدوم پرت کردم یه طرف. لباسمو عوض کردم. ساعت 10 بود و من میخواستم خودمو بندازم به خواب اما صدای زنگ گوشی مانع شد.
_بگو پریا.
پریا :بیریخت اول سلام میکنن. آنیل جونم؟ جیگر؟
_گیرم سلام. جونننننن بگو چی میخوای؟
پریا: اردلان مریضه میشه جای من بیای شیفت؟
_جون پریا بعد تو خودم شیفتم.
پریا :ای بابا عجب شانسی.
_نیم ساعت میتونی بمونی تا حاضر شم؟
پریا: قربونت برم الهی میای؟
_خلی به خدا بمون میام.
  پنج دقیقه ای حاضر شدم. خدا امشب این شیفتو برام رسوند. چون چرندیات زیادی وجود داشت که بهش فک کنمو سوهان روحم بشه!
   تو محوطه از ماشین پیاده پیاده شدم.
+هی خانوم کوچولو؟
   ابروهام بالا پرید. با من بود؟ به راهم ادامه دادم که یه غول جلوم ایستاد.
+با شما بودم خانوم کوچولو.
   زهر مار. هر چی هیچی بهش نمیگم از رو نمیره.
_بله؟
+ماشین بابایی رو جای ماشین پزشک عمومی پارک کردین.
   نخیر!
_اولا من خانوم کوچولو نیستم اقای غول بیابونی. دوما ماشین بابایی نیستو ماشین خودمه...
   پرید :
+پس مرفه بی دردی! دم بابات گرم!
لا اله الا الله.
_پدرتون بهتون یاد نداده اول باید صبر کنید کلام منعقد شه بعد حرف بزنین؟
   تعجب کرد. انگار از این خانوم کوچولو انتظار همچین لفظ قلمی نداشت.
+بفرمایید؟
_سوما بله میدونم جا پارک پزشک اورژانسه. الانم سد معبر کردین.
  با کیفم هلش دادمو از کنارش رد شدم. هاهاهاها حقش بود! خورد؟ حالا هسته شو تف کنه.
  بعد رفتن پریا روپوشمو پوشیدمو رفتم تو اتاق. داشتم وسایلو چک میکردم که یکی درو باز کردو عین گاو اومد داخل. خوب که دقت کردم دیدم هیکل همون پسر پروی پارکینگ بود.
   خدایا قربونت برم نشد یه سر به زیر سر راه من سبز شه!
+میگم خانوم دکتر محمدی...
    نگاش که بهم افتاد سبز شدن دوتا شاخ گوزنی رو سرشو به راحتی حس کردم.
_کیان هستم. خانوم محمدی کار داشتن من اومدم به جاشون.
    بدون گفتن کلمه ای عقب گرد کردو از اتاق بیرون رفت. شونه هامو انداختم بالا و به کارم رسیدم.
   طرفای سه دیگه واقعا از پا در اومدم. از اتاق بیرون رفتم سمت استیشن رفتم.
_اقای بهاری؟ خسته نباشین. جز من پزشک عمومی دیگه ای هست؟
بهاری:مرسی خانوم دکتر. بله دکتر سلطانی هستن از دانشجوای استاد کیان.
_من خیلی خسته م میرم اتاق رست. کاری داشتین بگین صدام کنن.
+آنیل؟ آنیل؟ دکتر کیان؟ د پاشو دیگه.
_هوم؟
4
  
چهارشنبه 03 دی 1399 - 19:18
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
asra_rajabi آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:19 /9 /1399

پاسخ 4 : سیاهرگ فصل 2
فصل2
لای یکی از پلکامو باز کردمو خانوم سهرابیو بالا سرم دیدم.
سهرابی :مورد اورژانسیه.
   ساعت 6 صبح! خوبه! سریع مقنعه مو مرتب کردمو یه شکلات انداختم تو دهنمو بدو خودمو رسوندم بالا سر بیمار. پاچه ی شلوارشو که بالا دادم بعضی از قسمتاش به شدت ورم کرده بود.
_اطلاعات؟
کدخدایی : سیروان رحمانی 32 ساله سابقه ی بیماری قند داره. پاهاش ورم کرده. به شدت عرق داره و تپش قلبش بالاست.
  صدای آشنایی از پشت سر گفت :
+دکتر کیان خبر بدین خب.
_ تا رسیدن جواب ازمایش و قطعی شدن تشخیص یکی از ارولوژیستا رو پیج کنید.
پسره :کلیه چرا؟
_تشخیص من افزایش بیش از حد کرآتینینه!
پسره : اشتباه میکنین.
   حرصی رومو به پشت سرم برگردوندم. عجب تیکه ای بود بیشرف. نگاهم رفت سمت کارت گردنش.  «هیراد سلطانی» اسمشم عین خودش جذاب بود.
_جواب آزمایش مشخص میکنه انترن خان.
   چندتا از پرستارا که اونجا بودن از خنده سرخ شدن. کاملا منظورم عنتر خان بود نه اینترن خان.
هیراد زیر لب : خاله ریزه.
   دهنمو باز کردم یکی از اون گنده ها بارش کنم که کدخدایی بنده خدا نفس نفس زنان داخل اتاق شد :
کدخدایی: کرآتین خونش پنجه.
   یسسسسسس یک هیچ. کرآتینین تو بدن ادمای سالم تقریبا صفره و پنج ینی فاجعه! نگاه پیروزمندمو دوختم تو چشمای دکتر سلطانی و پرونده ی بیمارو از پرستار گرفتم و داروهای لازمو یادداشت کردم .
سلطانی:اینم یه جور فشار توده ایه!
انتر خان!به من میگه خاله ریزه.
   بعد از یه روز کاری خیلی خیلی دشوار، سخت طاقت فرسا و سوزوندن اون دکتر سلطانی به محض اینکه رسیدم خونه به تخت خواب گرمو نرمم پناه و بردمو به بهترین شکل ممکن به استقبال خواب عزیز دلم رفتم.
      دینگ لونگ لینگ، دینگ لونگ لینگ٠همونطور چشم بسته و مست خواب آیفون اتاقمو جواب دادم.
_بله؟
دانین :پاشو خان داداشت اومده. یه ایل ریختیم اینجا.
‌_ولم کن بابا.
   یه خمیازه بلند بالا کشیدم که مغزم خنک شد. بدنم میل شدیدی به کشیده شدن داشتو این میل وافر رو سرکوب نکردم. غلتی زدمو باز سعی کردم بخوابم. اما هرچی زور زدم خوابم نبرد. یه چندتا نقل و نبات بار دانین کردم. سرخر اه.
   لباسمو عوض کردم یه صفایی به موهام دادم. در اتاقمو که باز کردم برم بیرون با  سرو صدایی مواجه شدم که انگار وسط استادیومی.
   دانین طبق معمول داشت اعصاب اسما رو خط میکشید. کوثر اسما رو اروم میکردو کامیار آتیش بیار معرکه شده بود. خدایااااااااااا.
_چه خبره؟
با همه سلام احوالپرسی کردم. یه عضو جدید داشتیم انگار. یکی که...
دانین : آنیل جان معرفی میکنم رفیق شفیق بنده دکتر هیراد سلطانی.
   سعی کردم فک منقبض شدمو بروز ندم. اونم مثل من شکه شد انگار.
_خوشبختم.
   دستشو جلو اورد. باهاش دست دادم. مهمون بودو بی حرمتی به مهمون تو مرام من یکی نبود!
هیراد :منم همینطور.
_اینجا چرا نشستین؟ برین تو سالن.
کامیار : این با کلاس بازیارو بزار برای مهمونای رسمیت ما اینجا راحتیم.
   شونه ای بالا انداختم. گوش دادم به حرفا و کلکلایی که انگار هیچوقت تمومی نداره. یهو دانین زد زیر خنده :
دانین : وایییی انیل! یه اتفاق محشر پیش اومده برای این دوست من.
   ابرومو دادم بالا. از عرق روی پیشونی هیراد شستم خبر دار شد مربوط دیشبه!
هیراد : حالا  اونقدراییم که دانین جان میگه جذاب نبود.
   اسما یه دور ریسه رفت :
اسما: اتفاقا باحال بود. تعریف کن دان!
دانین : زهر مارو دان. یه خاله ریزه حالشو گرفته؛ یه بار بهش گفته غول بیابونی یه بارم گفته انترن خان.
   صدای انفجار حاصل از خنده همه رو گرفت. این بار به یه لبخند ساده اکتفا نکردمو پا به پاشون قهقه زدم.
کوثر :نمردیمو قهقه ی آنیلم شنیدیم!
_خوش خندتون منم دیگه!
اسما: خوش خنده که هستی اما بد عنقم هستی.
کامیار :ول کن اینا رو از کارو بار چه خبر؟
_طبق معمول!  فک نکنم توضیح در مورد کار من زیاد برای شما جذاب باشه. ولی خب پریشبو دیروز جای شما خالی دو شیفت بیمارستان بودم. رسما مردم.
دانین :خسته نباشه آباجیم!
   از دور بوسی براش فرستادم.
کامیار :آخ آخ حس میکنین شمام؟
هیراد :چیو؟
کامیار: بوی قیمه ی حمیرا خانومو دیگه! البته هیراد جان تو تازه واردی زیاد وارد نیستی فعلا!
کوثر:خداییش خودت فهمیدی چی گفتی؟
کامیار :ولکن آقا.
   پاشد رفت سمت آشپزخونه. پشت بندش اسمام بلند شد: برم به حمیرا خانوم بگم بادمجون منو با خورشت قاطی نکنه.
_اسمایی حس داشتی یه مددی بده بنده خدا تنهاست.
اسما :غلام سیاه بود.
_فعلا که تویی!
   زیر لب بیشعوری نثارم کردو رفت.
دانین با هیراد مشغول بود منم با کوثر.
کوثر :راضی هستی از دکور جدید؟
_خیلی اومدم خونه تغییراتو دیدم اصلا کف کردم دمتون گرم. حسابا اوکیه دیگه؟
کوثر: آره بابا فقط حلال کن.
_چرا؟
کوثر :باهات دوبله حساب کردم.
زد زیر خنده. نیشگون از پهلوش گرفتم.
_دختر خاله می لعنتی.
   بعد ناهار همه حسابی سنگین شده بودیم، هر کی یه ور افتاده بود. حمیرا جون برای هممون چای آورد.
کامیار:زحمت کشیدی مامان حمیرا. آنیل چیکاره ست پس؟
   چپ چپی نگاش کردم. بی ادب.
_حمیرا جون شما برو استراحت کن میزو عصرونه با خودمون.
حمیرا خانوم :کاری بود صدام کن دختر جان.
_چشم.
   بعد چای باز همه ولو شدن. تنها مورد باحال هیراد بود اونم چون زیاد هنوز عادت نکرده بود یکم معذب بود.
   یه نگاه به وضع فاجعه بار خونه انداختم. نوچ اینجوری نمیشه! هی من میخوام مثل یه صاحب خونه ی خوب باشم نمی‌ذارن.
  یو اس بیمو وصل تلویزیون کردمو صداشو تا آخر بردم بالا و تیر خلاص یه آهنگ فوق شاااااااددد از امید حاجیلییییییی گذاشتم. شروع اهنگ همانا و پریدن ملت از خواب مثل ترقه همان.
_پاشین پاشین خونه رو جمع کنیم ببینم هی من هیچی نمیگم.
  و یه چیز نرم محکم به صورتم خورد. طلبکار نگاه تهدید آمیزمو دوختم به کامیار.
_خودت خواستی!
   یکی از صفت ترین کوسنا رو برداشتم انداختم طرفش. بیشرف تو هوا گرفتش. لبخند تمسخر آمیزی بهم انداخت که زارتتتتتت یه کوسن روفت تو شکمش.
_دمت گرم اسماااااااااااا.
   از دور های فایوی براش فرستادم. از همونجا دعوای بالشی شروع شد. تنها فرد بیکار هیراد بود. چشمش از شیطنت ستاره بارون بود اما انگار حیا مانعش میشد. حواسش به کل‌کل کوثر و دانین بودو مردونه لبخند میزد. بی هوا یه کوسن انداختم طرفش. شک زده نگام کرد. قیافه ش انقد باحال بود که زدم زیر خنده. با خنده سری تکون داد و چند بار کوسنو کوبید کف دستشو پرتش کرد سمتم.
   اونقد محو حرکت آخرش بودم که وقتی کوسن بهم خورد همونطور مات موندم بهش. خلاصه که یخ هیراد کم کم باز شد و رسما وارد اکیپمون شد.
   بعد بالش بازی میزو جمع کردیم. عصرونه به ما دخترا افتاد و جمع و جور کردن خونه و انداختن ظرفا تو ماشین به پسرا.
طرفای 8 بود که بچه ها عزم رفتن کردن.
کامیار :پس فردا الکلاسیکو باز اینجا پلاسیما!
_خوبه کنگر ندادم بخوری بچه پرو.
دانین :تخمه با من. شام با کوثر. دسر با اسما. پفکو هله هوله با هیراد . کامیارم مسوول خدمات رسانی حین بازیه. خونه م که تو ردیف کردی.
هیراد : خانوم دکتر شیفت نیستین؟
کوثر :خانوم دکتر کیه؟ اینجا فقط انیله فقط آنیل!
اسما :راس میگه راحت باش بابا.
هیراد لبخندی زد که دندونای مرتبش مثل مروارید درخشید.
_تموم میشه! مشکلی نیست.
  خداحافظی کردنو رفتن.
5


دوشنبه 08 دی 1399 - 12:27
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
asra_rajabi آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:19 /9 /1399

پاسخ 5 : فصل2قسمت5
فصل دو
   صبح 8 بیدار شدم. سرپایی یه صبحونه خوردم لباسامو پوشیدم راه افتادم سمت دفتر کار بابا. دو ساعتی تو راه بودم و آهنگ گوش دادم و باهاش خوندم. نگهبان با دیدن من راهبندو داد بالا. تک بوقی براش زدمو روندم تا ساختمون اصلی. سوار آسانسور شدم دکمه ی طبقه ی 10 رو زدم. در دفتر باز بود اولین بار بود انقد شلوغ میدیدمش.
   سمت اتاق بابا رفتم خواستم در بزنم وارد شم که صدای منشیو از پشت سر شنیدم.
منشی :کجا خانوم؟
   برگشتم سمتش لبخندی زدم :
_خوبید خانوم اردلان؟
منشی : عههه خانوم کیان خوش اومدین ببخشید نشناختم.
_مشکلی نیست! میتونم برم تو؟
منشی :خبر ندم بهشون؟
_میخوام سورپرایزشون کنم.
   لبخندی زدو با دست به در اشاره کرد.
چند تقه به در زدم و بعد اجازه ی ورود بابا وارد شدم.
_سورپرایزززز
   بابا با دیدن من لبخند گله گشادی رو لبش اومد.
فرید :چه عجب. آفتاب از کدوم طرف در اومده؟ حال احوال خانوم دکتر.
   درو بستمو با ذوق پرواز کردم بغل باباییم. بوسی رو گونه ش کاشتم با لبخند غیر قابل کنترل شروع کردم به شرح وقایع:
_جون آنیل بابا انقد سرم شلوغ بود اصلا نشد. ولی قسم میخورم دلم قد نخود شده بود براتون چه خبرا؟ خودتون خوبین؟ مامان چطوره؟
فرید :تو خوب باش همه چی عالی میشه. مامانتم خوبه دلش برات یه ریزه شده.
   لبخند تمسخر آمیزی زدم :
_دل منم خیلی تنگ شده براش اما فک نکنم مامان همچینم دل تنگ من باشه.
فرید :باز شروع کردیا! کار تو بیمارستان چطوره؟ فرهام اذیتت نمیکنه که؟
_همه چی خیلی عالیه خدارو شکر همه چی خوبه.
   چند دقیقه ای به صورتم خیره موند.
_چی شد بابا؟
فرید :قربون صورت ماهت برم من.
_دلبر کی بودی آخه؟
   باز پریدم بوسیدمش.
_چقد شلوغه امروز اینجا!
فرید : یه قرارداد مهم داشتیم همه در گیر اونیم احتمالا به ثمر برسه مهمونی بدیم!
_مبارکا باشه جناب کیان همیشه به سور ایشالا.
فرید :مرسی زبون باز بابا! ناهارو میمونی؟
_نه بابا جونم مزاحمت نمیشم هزارتا کار دارین منم باید یکم مطالعه کنم چندتا کتاب جدید برام اومده.
فرید :مراحمی دختر جان! موفق باشی. مفتخرم به داشتنت.
   همه ی حسای خوب دنیا سرازیر شد به قلبم. یکم دیگه موندمو بعد صرف قهوه از خدمت باباییم مرخص شدم.
   دفتر انتشاراتی دانینم طبقه ی بالا بود. نرفتم چون احتمال دادم دانشگاه باشه. استاد زبان انگلیسیه داداشم!
............................................................................................
فصل سه
خسته ی خسته بودم! داغون در حد جنازه! چند مورد اورژانسی بود. منو دکتر شفیعی انقد سرمون شلوغ بود که زنگ زدن به هیراد سلطانی!
   خلاصه که انقد امروز پرکار بودم که کیفمو تا سر خیابون دنبال خودم می کشیدم. ماشین همراهم نبود اسما قرض گرفته بود ازم مال خودش خراب شده بود.
   منتظر بودم یه فرجی بشه تاکسی به دادم برسه اما دریغ! داشتم به شانس گندم لعنت می‌فرستادم که هیچوقت آدرسارو درست پیدا نمیکنم، جای پارک هیچوقت گیرم نمیاد و الان که به تاکسی نیاز دارم هیچ خبری نیست  که با بوق ماشینی به خودم اومدم!
هیراد :سوار شو.
_ممنون مزاحم نمیشم منتظر تاکسی میمونم!
هیراد :یخ میزنی دختر خوب. بعدشم زشته مهمون قبل صاحب خونه برسه خونه!
  لبخند زد! لعنتی خنده نبود که! مسخش شدم انگار. با سوار شدن، موجی از گرما هجوم آورد سمتم. چشمامو بستم تا حس لامسه م کمترین لذتو از دست نده!
_خیلی ممنون.
هیراد :خواهش میکنم. دوست به درد همین وقتا میخوره دیگه! کیفتو بزار عقب راحت باش بابا.
_کوچیکه. راحتم مرسی.
   زیر چشمی نگاهی به صندلی عقب انداختم. کلی هله هوله گرفته بود دیوونه!
_اصراف میشه ها!
   گیج نگام کرد :
هیراد :چی؟
  با کله اشاره ای به عقب کردم!
هیراد :آهان نه بابا زیادیم تموم میشه!
  شونه هامو انداختم بالا!
_امشب رئال میبره!
هیراد :آرزو بر خانوم دکتر جوان ما عیب نیست!
_اگه بردیم چی؟
   خنده ی بلندی سر داد. نخند لعنتی!
هیراد:شرط میبندی؟
_سر هرچی که باشه.
هیراد : هرکی باخت باید بزرگترین رازشو به اون یکی بگه!
_قبول!
  بعد از کلی کری خونی رسیدیم، ریموت درو باز کردم که دیدم بلههههه طبق معمول همه پلاسن اینجا!
هیراد : همیشه همینقد مهمون داری؟
_مهمون نیستین! فقط این ماشین آبیه مال کیه؟ عضو جدید داریم انگار.
از راه سنگفرش تا در ورودی هماهنگ باهم راه رفتیم. جلوی در منتظر موند تا من اول وارد بشم تشکری کردمو وارد شدم! بچه ها تو سالن داشتن تو سرو کله ی هم می‌کوبیدن!
_چطورین ارازل؟
کامیار :به به رئیس چطوری؟
   عوضی!
_خجالت بکش یه عمر از من بزرگتری کم دروغ بگو!
کامیار : اوا خواهر؟!
_کامیاااااااااررررررر.
+اذیت نکن دختر عمومو کامی!
ابروهام پريدن بالا!
آبتین : سلام دختر عمو  !
_به به پسر عموی گرام! خوش اومدی!
دانینم به جمعمون پیوست! هیراد با همه احوال پرسی کرد.
آبتین :خوشبختم هیراد خان! دیدم با آنیل اومدی!
هیراد :همچنین بله همکاریم.
اسما:بشینین خب! گردنم درد گرفت.
هم اونو هم کوثرو بوسیدم.
_لباس عوض کنم میام!
   رمز اتاقمو زدم و وارد شدم. کیفمو انداختم یه ور. مقنعه یه ور دیگه. رفتم سمت سرویس آب ولرمو پاشیدم به صورتم. اخییییییی حال داد.
  لباس بیرونو در آوردم، رفتم سمت کمد. دستم رفت سمت لباسای تیره ی همیشگی! لحظه ی آخر پشیمون شدم. یه پیرهن مدل مردونه ی چهار خونه ی سفید لیمویی برداشتم با یه شلوار مشکی. رژمو تمدید کردمو بعد برس کشیدن موهام رفتم بیرون!
از پله ها پایین رفتم. اولین نفری که منو دید دانین بود برق چشماش از اینجام مشخص بود! دخترا و کامیارم دیدن یه شوق خاصی تو حرکاتشون بود. خوب بود که هیچکدوم به روم نیوردنای تغییر ناگهانی رو! این وسط تنها چیزی که رو مغزم راه می‌رفت پوزخند احمقانه ی آبتین بود!
   عدسی و کوکو سیب زمینی حمیرا خانوم سر شام همه رو ساکت کرده بود!
آبتین :  راستی آنیل فردا باید تا یه جا باهام بیای!
   یه ابرومو بالا انداختم! عادت اوستا!
_کجا؟
آبتین :میخوام یه سر به اوستا بزنم!
  چشمامو بستم. قاشقمو انداختم تو بشقاب. زل زدم به نگاهی که انگار شمیشرو از رو بسته بود!  نگاه بقیه به ما بود. فقط هیراد هاج و واج به ما نگاه می‌کرد.
_ کوثر تموم شدین صدام کن بیام کمک برای جمع کردن!
   از جام بلند شدم!
دانین :بشین شامتو بخور!
_سیر شدم.
خطاب به آبتین :
_گوگل مپ کمکت میکنه! شایدم تو دانشگاه یادت ندادن طرز استفاده شو؟
آبتین :پس با صدف میرم. 
کامیار :آجی تو کوتاه بیا!
دستمو مشت کردم مبادا خطا بره و حرمت مهمون بشکنه! هیراد مهمون بود اینم مهمونه این کجا آن کجا!
_اون دختره رفته! کدوم قبرستونیو نمیدونم! پیداش کن با اون برو!
   قبل هر حرف دیگه ای از طرف اون پا تند کردم سمت پذیرایی! صدای دانین با دور شدن من کم شد!
دانین :میزاشتی شامشو بخوره!
  بازی داشت شروع می‌شد بچه ها در تکاپوی آماده کردن وسایلا بودن. منم تو دنیای خودم غرق بودم.
"اوستا:بارسا میبره!
_اوهوکی دیگه چی؟
اوستا :همین فعلا!
_باختی باید بستنی بگیریا!
اوستا ‌:باختی بستنی میگیری براما!
مشتامونو به نشونه موافقت بهم کوبیدیم!
آخرین بستنی...
آخرین شرط بندی..."
قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید. فوری پاکش کردم.
   نگامو چرخوندم، کسی حواسش به من نبود جز هیراد. سرمو انداختم پایین.
   راس یازده و نیم سوت شروع بازی زده شد. مگه یه دقیقه سرو صدا می‌خوابید؟ انقد داد زده بودیمو جینگولک بازی درآوردیم که تنها سردردم بدتر شد صدامم گرفت.
_یسسسسسسسس، گللللللللللللللللل.
   دستامونو با کامیار کوبوندیم بهم!
هیراد: شادی کنید جوجه رو آخر پاییز میشمرن.
همون لحظه بارسا گل تساوی رو زد.
هیراد :ایولللل.
به تقلید از منو کامیار با دانین دستشون کوبوندن بهم.
بازی فوق العاده هیجانی بود. تو کمتر از 5 دقیقه یه موقعیت حساس پیش میومدو همه مونو هیجانی می‌کرد. با همه ی وجودم سعی می‌کردم ابتینو نادیده بگیرم.
اخرای بازی بود، در کمال تعجب بارسا گل دومو زد.
نگاهای شیطنت آمیز هیراد منو به خنده مینداخت.
سوت پایان بازی. چی شد؟ بارسا برد؟
منو کامیارو دخترا بازنده شدیم، هیراد دانین و ابتینم برنده!
هیراد : کی شیرینیمو میدی؟
_فردا وقتت آزاده؟
آبتین :آنیل من فردا ساعت 3 میام دنبالت.
هیراد رو به روم و آبتین پشت سرم ایستاده بود. چشمامو رو هم گذاشتم.
_فردا شب منتظرتم.
هیراد : شامو با من باش.
_ممنون.
هیراد : من اصرار میکنم.
آبتین : نمیخواد بیاد مگه زوره؟
برگشتم سمت آبتین :
_پسر عمو فردا ساعت سه منتظرتم باشه؟
آبتین : شب بخیر.
اسمارو که داشت با دانین حرف میزد صدا کردمو ازش خواستم آبتین رو بدرقه کنه.
_ببخشید. فردا شب مزاحمت میشم.
لبخند شیرینی زد :
هیراد : کاش همه ی مزاحما مثل تو بودن.
نتونستم لبخند گله گشادی که رو لبم اومد رو متوقف کنم.
کامیار : دانین من کوثرو میرسونم توم اسما رو.
دانین سوییچشو از رو میز برداشت.
دانین : حله!
اسما و کوثرو بوسیدم دانین روهم، با کامیار دست دادم.
کوثر: دکتر جان نمیای شما؟
_هیراد میمونه. در مورد یکی از بیمار باید مشورت کنیم.
ابروی چپ دانین بالا رفت چشم غره ای رفتم و تا دم در سالن بدرقه شون کردم.
برگشتم به سالن با یه نگاه ساده میشد فهمید هیراد چقد معذبه! ینی به زور جلوی خنده مو گرفتم.
_امیدوارم مشکلی نداشته باشی بیای اتاقم.
چشمای گرد شدش قهقه مو برد هوا.
_مگه بزرگترین رازمو نمیخواستی بدونی؟ گفتنی نیست نشون دادنیه.
هیراد : ببخشید یه لحظه یه...
_میفهمم.
پله هارو بالا رفتیم به اصرار اون من جلو تر حرکت میکردم.
6
چهارشنبه 17 دی 1399 - 18:49
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
asra_rajabi آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:19 /9 /1399

پاسخ 6 :
دوستای عزیزم اگه دلتون خواست با من در ارتباط باشید به ایدی اینستاگرامم پیام بدید: as.ra.r.f@
چهارشنبه 17 دی 1399 - 18:52
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: