بنر 2
زمان جاري : دوشنبه 11 اسفند 1399 - 1:11 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های جدید / Dream life
ارسال پاسخ جديد
Dream life
تعداد بازدید: 20
monfati آفلاين

ارسال‌ها : 1

عضويت:15 /11 /1399

Dream life

#پـارت_اوݪ 🍫

قرار بود امروز بریم شمال به طور ناگهانی اما خیلی خوشحال بودم چون اولین سفر اکیپمون بود و حسابی هیجان زده بودیم
به مونا زنگیدم که گفت پایس و هروقت بگیم اوکیه
به سما و کوثر هم میخواسم خبر بدم
مونا: به خدمتکارا هم زنگ بزن بگو ویلارو تمیز کنن مام شب میرسیم
فاطمه:اوکی میگم بعدش بیا بریم خرید مرید کنیم
-خیلیه خب تا 6 اماده باش
+حله
ساعت6
-اههه کجایی پس فاطمه
+پشت سرتم خره
-اواا سلام چطوری
+سلام خوبم تو چطوری
-خوبم مرسی،مرخصی گرفتی؟
+اره خداروشکر این هفته نمایش نبود فقط تمرین داشتیم که دیگه بالاخره راضیشون کردم
-خوبه پس بریم
خب بزنگ به سما
بووووووق بوووووق
سما:سلام بروبچ چطورید
-سلام خوبیم تو چطوری
+ سلام خوبی؟
سما:مرسی خوبم چه خبر
+سلامتی تو چه خبر
-سما ما تصمیم داریم یه هفته ای بریم استراحت شمال هستی؟
سما:اتفاقا خودمم خسته شده بودم اما خب باید کارارو ببینم یه چک بکنم خبر میدم بهتون
-کی خبر میدی؟
سما:تا ده دیقه دیگه اینطورا
+حله پس
-پس فعلا بابای
+بابای
سما:خدافظ
خب فاطمه پیاده شو رسیدیم
راوی:به سمت چرخ ها رفتن و فاطمه یکی از انهارا برداشت و هرچه دم دستشان میرسید را برمیداشت از الوچه و پاستیل و تخم مرغ شانسی و...در همان حین سما به گوشی فاطمه زنگ زد و گف:خب کیا هستن
-خودمونیم کسی نیس
سما:با کدوم ماشین میخواید برید
+با ماشین من
-یا ابلفضل به کشتن ندیمون
+نگران نباش تو اصلا میدیم به سما رانندگی کنه منم بغلش میشینم
-من عقب نمیشینما
+گمشوو
سما:بچه ها دعوا نکنید من میشینم اصلا
+عهه پس منم جلو میشینم
-خیلیه خب کاری باری؟
سما:کی میاید اینجا؟
-دو ساعت دیگه
سما:باشه منتظرم فعلا
+فعلا
و گوشیو قطع کرد
(هردو به سمت ماشین رفتند و مونا فاطمه رو خونشون رسوند و به او گفت ساعت 8 منتظرتم و با خدافظی از هم جدا شدند)
6 ساعت بعد
سما:خب بچه ها خیلی خسته شدیم بریم بخوابیم فردا یه برنامه برای بیرون رفتن و اینا میچینیم
-باشه شب بخیر
+باشه عزیزم شبت خوش
سما:شبتون بخیر
فاطمه ومونا به سمت اتاق هایش رفتند که طبقه بالا بود
(فردا صبح بود که فاطمه بیدار شده بود و به پایین رفت که دید کبری خانم صبحانه رو چیده)
سلام کرد و رفت به اتاق مونا تا اورا صدا کند
+موناااک پاشو چقد میخوابی
-فاطمه گمشو برو خوابم میاد تو دیروز تو ماشین عین خرس خوابیدی
+مونا پامیشی یا اب بریزم روت
-تو بریز ببین چه بلایی سرت میارم
(ناگهان پارچ ابی که بالا سر مونا بود روئ سرش خالی شد)
- خدا خفت کنه فاطمه لعنت کنه
+بیا بریم لب دریا
مثلا شمالیماا
-پووف خیلیه خب
+سمااا حاظری تو؟
سما:اره فاطمه همینجام انقد داد نزن
+خب حالا
-بچه ها بریم من حاظرم
وقتی از در زدیم بیرون من جلوتر راه افتادم و فاطمه هم دست سمارو گرف و اومدن وقتی رسیدیم
سما:بچه ها هوا سرده بگردید دنبال چوب اتیش روشن کنیم
+اوکی
-حله
-عالی شد بشینید
-سرم پایین بود که سنگینی نگاهیو حس کردم فکردم موناس تا سرمو بلند کردم دیدم سما بود مگه میشه اخه اینجا نمیره واسش
یهو یه صدایی از پشت سرمون اومد
مونا
مونا برگشت و یهو همینطوری خشکش زد...
کانال تلگراممونو دنبال کنید زودتر رمان به دستتون میرسه
دوستون دارم حمایت فراموش نشوددد
@Dreamworldm 👑
نویسندگان: 𝐅𝐭 & 𝐌𝐧
ڪپی ممنوعه🔺

چهارشنبه 15 بهمن 1399 - 21:04
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: