زمان جاري : دوشنبه 11 مرداد 1400 - 7:39 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های اجتماعی / دیوار فرو ریخته
ارسال پاسخ جديد
دیوار فرو ریخته
تعداد بازدید: 122
mahsaahmad آفلاين

ارسال‌ها : 3

عضويت:28 /11 /1399

دیوار فرو ریخته

‌در زندگی‌ام سال‌ها به دنبالِ ماهیتِ خود گشته بودم
از میان آدم‌های فوق‌العاده‌ی اعصاب خورد کن گذشته بودم.
زندگی کردن تنها حرف‌‌های گزافه انسان‌هایی نبود که فکر می‌کردند نامیرا هستند؟
آیا همه ما نمی‌مردیم؟ مردم زندگی را برای خود توضیح نمی‌دهند تا دلیلی برای حرف‌های گذشته خود بیاوردند؟
بعد از مرگ کتمان نمی‌کنند که ما زندگی ‌را فانی می‌دیدیم؟
چرا باید از اینکه از فعل گذشته‌ی ساده برای شخصی استفاده کنیم بعضی‌ها دلگیر شوند؟
ما نمی‌توانیم حیاتِ مستقلی برای خود داشته باشیم؟
ما نمی‌توانیم هر آن که احساس کردیم «خوب همین‌جا کافی‌ست، تمامش کن» زندگی‌مان را تمام کنیم؟
نمی‌شود بدون اینکه از همسایه روبه رویی بترسیم آسوده خاطر روی تراس خانه‌مان بنشینیم؟
برای فهمیدن این سوال‌ها روز و شب را به هم وصل کردم شب‌ را تا صبح بیدار ‌ماندم در آخر کرکره‌ی صبح را پایین کشیدم، با او یک لیوان قهوه خوردم و همچنان بیدار ماندم...
ناگهان بی‌رحمانه فهمیدم جزئی از این مردم‌ام ولی جزئی از این همهمه‌ی خاکستری نیستم و در گوشه‌ی خودم زندگی می‌کنم این فرقی بود که متمایزم می‌کرد.
در تنهایی فکر‌های خانمان‌سوزی رفت و آمد دارند:
به سرم زد آگهی ترحیم خودم را بنویسم و جایی پنهان کنم و بعد در طول زندگی‌ کمی که برایم مانده بود و در جوار غم‌های وفادارم آنقدر خلاف روی خلاف بیاورم تا بعد از مرگم بریزند داخل خانه و در زندگی من به دنبالِ سر رشته‌ای بگردند تا بتوانند آن را در روزنامه‌ها خبر کنند و مسلما خبر هرچه هولناک‌تر باشد مردم هم مشتاق‌تر می‌شوند برای همین هم آب و تابش می‌دهند.
چقدر هیجان‌انگیز، مرگی که در شلوغی برگزار شود!
اما درمی‌یابند با وجودِ عرق‌های درشت و متعفنی که ریخته‌اند چیزی از آنشان نشده جز آگهی ترحیمِ یه دیوانه‌ی خلاف‌کار...!
آن را هرچند پوچ، خبر دسته اول می‌کنند و روزنامه‌ها را به تسخیر خودشان در می‌آورند کرم‌هایی به دنبالِ جسدِ مرده یا جسمِ زنده‌ی در حال پوسیدن «خبرنگاران»
هر طور که بود این فکر از سرم افتاد.
گور بابای مرگ و دلیل زندگی و گور بابای عزاداری آبرومندانه برای یک متوهم!
از میان این همه خودم را به اشکال مختلف در می‌آوردم: مرده‌ای درون تابوتی به شکل علامت سوال، بستنی چوبی‌ای که یک گاز و نیمی کم دارد، ساعتِ دینگ دانگ گویی با عقربه‌هایی به شکل عقرب و هزاران شیوه‌ی زندگی را روی حالِ حاضرم پیاده کردم و سر آخر با چشمانی نیمه باز و در اثر خوردن زیاده از حد آبجو و بی‌خوابی مفرطِ همراه با افکارِ کشنده‌ی دست از سر برندار؛
مردم.
من مردم!
خبر داشتم که مرده‌ام...!
دیدم که دو هفته جسمِ لش‌ام روی تک کاناپه‌ افتاده بود و بعد همسایه‌ها از بوی مشمئز کننده‌ی جسمِ قبلی‌ام شاکی شدند
و بالاخره؛
بله بالاخره پیدایم کردند. عمیقا اشک نیاز داشتم به خاطر دیدن این صحنه‌ی رقت‌انگیز.!
روز بعد آگهی ترحیمی روی دیوار دیدم که دست نوشته‌ی من نبود اما برای من بود!
متن بدین صورت می‌نمود:

«یا اشک
به اطلاع همه آشنایان متوفیِ ذیل می‌رسانم که فردا عصر هر ساعتی که مدنظر شما باشد خاکسپاریِ ایشان انجام می‌گیرد.
همسایه‌ها از او راضی بودند و دینی گردن شما نیست پس از بدهی‌های او نترسید و بیاید در روز آخر در میانمان بودنش کنارش باشید.

عکس من


همسایه‌ها او را دیوارِ ریخته‌ای می‌دیدند و از این رو هیچ آزاری به هیچکس نرسانده.
به امیدِ گردهمایی شما»

همین قدر عاجزانه تقاضای آشانایی برای من داشتند!
همین قدر طرد شده از توده‌های مردم.
مردم گریزی بخشی از زندگی من بود خیال داشتم اگر عمر بیشتری کنم اسم زندگی را از یاده همه ببرم و مُردگیِ مخاطرت‌آمیز را جانشین‌اش کنم.
اما دیدم که خاک روی من ریختند!
و تمام شد.


#پارت_اول
#پارت

•!جهان:]!
سه شنبه 28 بهمن 1399 - 01:37
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
mahsaahmad آفلاين

ارسال‌ها : 3

عضويت:28 /11 /1399

پاسخ 1 :
سراپا ترس و اضطراب بودم.
ترس: حسِ نامیرایی که به دو خانه کوچکم روا شده بود
اولین خانه، قلبی بود که پنداری تا ابد مملو از ناآرامی باشد! و دومین خانه‌، خانه‌ی اجاره‌ای من و سایه‌ای از او که به نظر می‌رسید با هم زندگی می‌کردیم.
خوشبینانه دیگر ادامه این امر ممکن نیست!
اندوه مفرطی از اینکه این نامه‌های بی‌معنی و پوچ دست از سرم برندارند، درونم رخنه کرده بود و به دنبال آن ترسی خانمان‌سوز طبل رسوایی‌ام را پیش پیش ‌کوبید...!
او مُرده بود و من نامه‌‌ای را که با تلاشی مذبوحانه برای دفع زندگی از خودش نوشته بود و سر آخر نیز به هدفش رسیده بود، به صورت پراکنده زیرِ گلدان‌های خانه، داخل جعبه ساعت و داخل فریزر پیدا کردم از مقصودش جهتِ پراکنده نوشتن و تا به این حد در لفافه قلم بر کاغذ آوردن چیزی عایدم نشد!
و خب جای تعجبی در کار نیست.
تجربه نشان داده بود که در طی سالیانِ طولانی، پدر به همین شیوه اعصاب خرد کنِ مرموز زندگی کرده است.
گویی بعد از مرگ هم، وجودش احساس می‌شد.!
هنگام زیستنش من نمی‌توانستم به او گوشزد کنم که «هی! بس ا‌ست نمی‌دانی رفتارت آزار می‌رساند؟!» زیرا با پُر حرفی سعی می‌کرد قانع‌ام کند و از ژرفای ذهن انسان برایم بگوید و بگوید تا که خون از دماغم فواره بزند و به اینکه فیلسوفی در تاریکی‌هاست ایمان بیاورم.
در زمان بودنش اکثرا جرئت چنین کاری را نداشتم، چه رسد به حالا که دستم از او کوتاست و حرف‌هایی که قرار بود مقصدشان گوش‌های مخملینِ بی‌توجه‌اش باشد زیرِ بارِ مرگ کمر خم کرده‌اند و در زبان نچرخیده غلاف شدند.
و توجیح‌های او نیز نه تنها غیر قابل دسترس شده‌اند بلکه مقداری هم گَرد خاک رویشان نشسته!
انگار که سال‌ها سلطه‌گر بودن و عادتی که در به کرسی نشاندن حرف‌هایش داشت کم بود، حال بعد از مرگ هم به این انبار نفت
(افکارم) جرقه افزوده بود.
عجالتا حس کنجکاوی‌ام بر ذهنِ پرهیزگارم چیره شد و در صدد این بر آمدم که نوشته‌ها را عمیق‌تر بخوانم شاید که چیزی دستگیرم شود اگرنه شما را به خیر (پدرم و ارثیه‌ی او) و ما را به سلامت...!
ناگهان فکری ناملموس و شک برانگیز از درز‌های چشم‌ام رخنه و وارد مغزم شد؛
چطور ممکن است کسی که مرده شرح حالِ خود را به قلم دیکته کند و توی سر کاغذ بکوبد؟!
او که توانسته بود بعد از مرگ خویش را ببیند، امکان این وجود داشت که نامه‌ها را خودش نوشته باشد؟
می‌توان برای عقل هجی کرد که یک مُرده، یک روح نامه می‌نویسد؟
بعد از فهمیدنِ این عجیب، می‌توانم مثل قبل پا روی پا بیاندازم؛ چای بنوشم و چیزی تغییر نکند؟
شاید باید به دیده‌ها و اولویت‌ها روی می‌آوردم تا که افکارم حولِ محورِ دهشت نگردد!
و مسلم است که بهترین راه، بیخیال بودن به جزئیات است.
پس نزدیک ترین احتمال را برگزیدم: نامه‌ها برای اوست اما با دست دیگری نوشته شده‌اند...

#پارت_دوم
•!جهان:]!
سه شنبه 28 بهمن 1399 - 17:56
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
mahsaahmad آفلاين

ارسال‌ها : 3

عضويت:28 /11 /1399

پاسخ 2 : دیوار فرو ریخته
س
•!جهان:]!
سه شنبه 28 بهمن 1399 - 17:58
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: