زمان جاري : دوشنبه 11 اسفند 1399 - 1:44 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های عاشقانه / سهم من از زندگی چیز دیگریست
ارسال پاسخ جديد
سهم من از زندگی چیز دیگریست
تعداد بازدید: 17
tina12 آفلاين

ارسال‌ها : 2

عضويت:1 /12 /1399

سهم من از زندگی چیز دیگریست

_از چی میترسی تو اخه دختر
نگاه مضطربی بهش کردم و گفتم
+میترسم درجه چشمم بالا رفته باشه وایییییییی حتی فکر کردن بهشم تنمو میلرزونهههه
_یعنی خاک تو سرت اخه عقل من اون ترس داره
نگاهمرو مثل همیشه ارام کردم و بهش گفتم
_مرسی از دلداریت عقل نصفه
اومد با دمپایی بزنمتم که تند دوییدم و هدف خورد زارت تو صورت حامد
میتونم بگم فاطمه تا چنددقیقه مُرد
من از شدت خنده کلمو تا زیر یقم بردم تو و فاطمه فقط پلک میزد و نگاه میکرد
+حالا منو میزنی فاطمه خانم؟
رفت دنبالش که فاطمه در رفت حین دویدن میخندید و حرف میزد
+جان خودم تقصیر اون شلغم بود نه من
_هوی به کی میگی شلغم خودت که لبویی

نمیدونم باید از دست این دوست خولم چیکار کنم واقعا انگار نه انگار شوهر کرده فقط دنبال بازیگوشیه
بلاخره وایستاد و دیگه ضربه ی حامدم خورد به در
بزار یکم سربه سرش بزارم \(^o^)/
+عزیزدلم فاطمه جان یک دقیقه میای پیشم
ی نگاهم کرد و گفت
_چرااااا بیام؟ مغز خر نخوردم بیام که مشخصه میخای منو بزنی چون بهت گفتم لبو
یهو یادم اومد عه این به من گفت لبو یادم رفته بود:||
+شما بیا عزیزم
_خب از همون جا بگو جانم
+باشه فقط پای خودت
چپ چپ نگام کرد و گفت بگو بینم
_عزیزم تو واقعا 19 سالته؟
+چطور عشقم؟
_اخه مغزت اندازه مغز یه بچه ی فسقلی بیریختِ بازیگوشه

اوه این بدو من بدو اخرم کریستالشو زد شیکوند

دینگ دینگ دینگ دینگ
منو فاطمه که داشتیم موهای همو میکشیدیم و حامدم اون طرف داشت زمین و میجویید
ی زمان گفتیم:
کسی باید میومد؟
بعد از هماهنگیمون خندیدیم
حامد گفت من میرم درو باز میکنم
منو فاطمه ام ی درصد احتمال میدادیم که پسر باشه شال سرمون کردیم
از توی سوراخ در ی نگاه کرد فاطمه و دو متر پرید
+تینااااااااا برو ارایش کن
منو میگی چشمام 9 تا شده بود
_خب چرا
+باباااااا دارا اینجاس
_دارا کدوم خریه
+برادر شوهرم
تک خنده ای کردم و گفتم
+پس یه خر دیگه پیدا شد
چشم غره رفتم که لال شد رفتم بیرون
باز ارام شده بودم کلا ادم ارومی بودم شیطنتم خیلی کم بود ولی به موقعش.... ( ◜‿◝ )♡

_سلام خوب هستین
+سلام ممنون شما خوبین
زیر لب تشکر کردم وسرمو بردم طرف حامد
_اقا حامد معرفی نمیکنید؟

باز دوست خل و چلم مثل میمون بالا پایین پرید و بعد گفت سلام خوبین
+سلام زنداداش خوب هستین؟
_مرسییییی
پسره نگاهشو سمت من گرفت و حامد گفت
+ایشون برادر من هستن دارا
لبخند پسرکش زدم به دارائه و گفتم
_خوشبختم
بیشور اونم لبخند دخترکش زد
محلش ندادم رفتن نشستن منم داشتم با فاطمه حرف میزدم که یهو دارا گفت
+فاطمه خانوم معرفی نمیکنید؟
فاطمه انگار دستپاچه شده باشه گفت
_اممممم... ام... ایشون دوست صمیمیم هستن تینا
+خوشبختم
لبخند زدم بعدم صورتمو بردم طرف فاطمه
+وای تینا مردم
ایشششششش کشداری گفتم
+هوی تینا
_ها
+ها چیه بی ادب بگو جانم
_جااااانم
+گوشیت داره زنگ میخوره
محکم زدم پس کلش که حامد و دارا برگشتن نگامون کردن و زدن زیرخنده
تلفنو برداشتم
فاطمه در حالی که سرشو میمالید گفت
+درد چیش خنده داره
هردوشون لال شدن

منم به اونی که پشت تلفن بود گفتم
_بفرمایید
وای این که استاد حیدریه این شمارمو از کجا اورده

هول شدم گفتم
+اممم امممم س. سلام استاد حیدری
سرمو گرفتم بالا دیدم دارابا چشمای گردالی داره نگام میکنه منم با تعجب نگاش کردم و بعد دستمو به حالت چته در اوردم که ی دونه زد پیشونیش شونه بالا انداختم و به حرفای استاد گوش دادم
_بله بله حتما میام
دارا اومدسمتم گفت:
ببخشین استاد حیدری هستن؟
دستمو گذاشتم رو گوشی وگفتم
+بله چطور
_هیچی
یهو استاد گفت
_خانوم میلادی؟
_بـ. بله استاد
+اقای محسنی اونجان؟
دستمو گداشنم رو بلندگو وگفتم
_فامیلیتون محسنیه؟
لبخند زد گفت:
اگر میشه گوشی رو بدید من حرف بزنم
دادم حرف بزنه
باهاش حرف زد و بعد قطع کرد
_چی میگفت استاد حیدری
+هیچی پس فردا اردوی ریاضیه باید همگی بریم
پنچر شدم
_نمیشه که
+چیو نمیشه
_من فردا باید برم تولد یکی از فامیلامون
شونه بالا انداخت و یهو پرسید
+شمامغز و اعصاب میخونید؟؟
_بله چطور؟
لبخندش گشادتر شد و گفت
+فکر میکنم همکلاس باشیم
واتتتت هللللل
_واقعا؟
+بله
_اهان بعد باناراحتی گفتم: خب پس من چیکار کنم
+خب بگید کلاس داشتید نمیتونید برید
خدایاااا یکی منو بگیره میخوام بزنم لهش کنم اخه شیخ الپشمک دین اینو خودمم میدونستم
_نه اینو که میدونستم ولی
گوشیم زنگ خورد وای مهراب بود چیکار کنم اوفففف
به دارا لبخند زدم گفتم یک دقیقه ببخشید سرشو تکون داد و لبخند زد
+سلااااام مهراب جوووننن
گذاشتم رو اسپیکر تابند کفشمو ببندم برم خونمون.
اوه فاطمه و حامد انگار دو تا مرغ عشقن
_سلام دختردایی خلم
+هوی روز تولدتو زهرمارت میکنماااا
از پشت تلفنم میتونستم ببینم داره لب تختشو میجوئه بخاطر همین گفتم
_بخدا رنگ اون لب تختت پریدا
+تو از کجا فهمیدییی پشت درمییی؟
_عقل کل پشت درت بودم صدامو میشنیدی

میتونستم حدس بزنم داره کلشو میخارونه
_این فکر کردن میخواد عزیزمن؟ پوست کلت کنده شد
+بابا توهم.. خب کی میای خونمون تینا؟
به دارا نگاه کردم و لب و لوچمو اویزون کردم
+الووووو پشمک الدین کجایی
_شیخ پشم الدین خفه شو
دارا گفت
_گوشی رو بده من
+چرا
_تو بده
دادم بهش

به مهراب سلام کرد
رفت اتاق منم رفتم دنبالش
چون صدا رو اسپیکر بود میشنیدم چی میگه
+سلام گوشی تینا دست شما چیکار میکنه؟ شما کی تینا میشید؟ تینا کجاست؟ تینااااااااااا
_اقا اروم باشید من همکلاسی ایشون هستم ایشون فردا یه اردوی خیلی مهمی دارن که اساتید باهاشون کار دارن بخاطر همین نمیتونن بیان.. نگاهی به چشمای ذوق زدم کردو گفت
_الانم داره گریه میکنه و نتونست صحبت کنه
چشمام 103939 شد!! عجب دروغ ابداری

صداش ضعیف شد
+اهان باشه پس فعلا خدافظ
گوشی رو قطع کرد
+وای دستت درد نکنه خیلی ممنونم ازتون
لبخندی زد و گفت_کاری نکردم
گوشیرو داد دستم و رفت بیرون
بلافاصله بعد از اون فاطمه اومد تو
_وایییییی تینا خدا نکشتت بعدم هی بازومو وشگون میگرفت
منم محکم ویشگون گرفتم از دستش که جیغ کشید که حامد و دارا هجوم اوردن اتاق
+چی شد چرا جیغ کشیدی زنداداش
بهش نگاه کردم و به فاطمه چشم غره رفتم که داشت نفرینم میکرد
+هیچی ایشون هی منو ویشگون میگیرن هنوز منو نمیشناسن ویشگونم بدتر از 100 تا لقد و جفتکه

دارا لبشو گاز گرفت که نخنده
حامدم که اووووووههه انگار مُرد فاطمه همچین رنگش ابی شده بود
مکالمه با وجدان تینا
وجدان:(یه سوال)
تینا:(هوم)
وجدان:(هوم چیه بی ادب جانم)
تینا:(جااااااااانم وجدان کثیف)
وجدان:(چقد بی حیایی)
تینا: چی کار داری
وجدان:(اخه عقل کل، رنگ ابی داریم اخیرا نمیگن رنگش زرد شد؟)
تینا: بزار فکر کنم.... عقل جون به کار بیااااا
وجدان:(اخه تو عقل داری)
تینا: راست میگی میگن زرد نه ابی



+فاطمه خوبی فاطمه فاطمهههه
_اووووو اقا حامد تیر دوسر نخورده که!
سر فاطمه رو بغل کرد گفت:
+بمیرم الهی چطوری دلتون میاد این فرشترو ویشگون بگیرید
_نه که خیلیم فرشتس بدتر از گوریل انگوریه!
ایشی هم گفتم که دیگه دارا منفجر شد انگار بمب منفجر شد
حامد چشم غره ی وحشتناکی بهش رفت که لال شد
دستامو به صورت مشت کنار صورتم گرفتم که لهش کنم که گفتم استغفرالله

_به قیافتون نمیخوره ها شیطون باشید تینا خانم

انگار 7 تا تیردوسر خورد تو قلبم
دقیقا همین جملرو 2سال پیش امیرعلی بهم گفت
قیافم پنجر شد
+اممم منظور بدی نداشتم سودا خانوم شرمنده
بچه ها رفته بودن بیرون
_نه تقصیر شما نیست این جمله از سال ها پیش، کنار منه و داره منو عذاب میده
قیافه ی متفکری به خودش گرفت که زدم به خنده حالا خندم قطع نمیشد که
میون خندم گفتم
+وای... وا... ی... اخه... اخ.... اخه... تو ریش داری مگه. بازم خندیدم
چشماش چهارتا شده بود و با شنیدن جملم خودش زد زیرخنده

پارت یکم💜
امیدوارم لذت ببرید




جمعه 01 اسفند 1399 - 14:26
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
tina12 آفلاين

ارسال‌ها : 2

عضويت:1 /12 /1399

پاسخ 1 : سهم من از زندگی چیز دیگریست

نظر فراموش نشه😃
جمعه 01 اسفند 1399 - 14:30
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: