زمان جاري : پنجشنبه 26 فروردین 1400 - 2:36 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های جدید / رمان عاشقانه تب سرد
ارسال پاسخ جديد
رمان عاشقانه تب سرد
تعداد بازدید: 24
meti آفلاين

ارسال‌ها : 4

عضويت:17 /12 /1399

رمان عاشقانه تب سرد

"مقدمه"

آهای غریبه!

کنارم بمان.

من در این دنیا تنها تو را دارم.

آهای غریبه!

مداد رنگی این زندگی سیاه و بی رنگم باش.

آهای غریبه!

قهقهه لب های بی روحم باش، آرامش خواب‌های متلاطم و پر آشوبم باش.

آهای غریبه!

آب باش بر آتش درونم، آرامِ دل دردمندم باش.

آهای غریبه!

قلمِ کاغذ سفید و کهنه‌ام باش.

باش و باش و ببین با بودنت؛ این من، چگونه تغییر می‌کند.
***

《پارت اول》وارد خانه شد. همه جا تاریک بود، پس چراغ قوه کوچکی که همیشه همراهش بود را روشن کرد؛ به خانهٔ اشرافی دید نداشت و تنها چیز که می دید جلوی پایش بود، پس از تحلیل خانه عاجز مانده بود.گام های آرام و بی صدا، اما بلندی برمی‌داشت؛ صدای فربد را از شنودی که داخل گوشش بود شنید.- وارد خونه شدی؟با آرام ترین لحن ممکنی که می‌توانست حرف بزند گفت:- آره، کجا برم؟ صدای فربد را شنید.- مستقیم پله های روبه روت رو بالا برو؛ سه تا در سمت چپ ات وجود داره، آخرین در رو برو داخل!- خب؟فربد کمی با لپ تاب زیر دستش ور رفت و همانطور که عینک فرم مشکی رنگش را درست می‌کرد گفت:- کل اتاق رو بگرد و گاوصندوق رو پیدا کن.تمام کارهایی که فربد گفته بود را مو به مو انجام داد. در اتاق ر‌ا آرام باز کرد و وارد شد؛ اتاق کار اشرافی و بزرگی که پر از وسایل قیمتی بود.فحشی نثار این مردک پولدار کرد و دنبال گاوصندوق گشت؛ اما هر چی بیش‌تر می گشت بیش‌تر ناامید می‌شد، آخر سر با خشم دستش را روی گوشش گذاشت و غرید.- فربد احمق، این‌جا که گاوصندقی نیست!فربد دستی روی صورتش کشید و گفت:- مثل آدم بگرد؛ علیسام اونجا باید یه گاوصندوق باشه.علیسام کمی دیگر گشت. پشت پرده، پشت تابلو، میز کار! ولی اصلا هیچی نبود؛ خواست به سمت در برود که پایش روی سرامیکی قرار گرفت که صدایی ایجاد کرد. سر خم کرد و به زیر پایش خیره شد، روی دو زانو نشست، از لبهٔ فرش گرفت و کنار زدش، خم شد و با کاتر سرامیک را برداشت و با دیدن گاوصندق ناخودآگاه سوتی زد.فربد با خوشحالی گفت:- پیداش کردی؟علیسام با لبخند کمرنگی که ناخودآگاه مهمان لبانش شده بود بی وقفه گفت:- آره، فقط بنال بگو چیکار کنم؟علیسام دانه به دانه کارهایی که فربد می‌گفت را انجام می‌داد تا این که در گاوصندق با صدای تیکی باز شد.- چی باید بردارم؟فربد برای این که اشتباهی نکند، ایمیلی که برایش فرستاده بودن را دوباره خواند و گفت:- دو تا پوشه می‌خوان، یکی قرمز و یکی دیگه اش زرد.علیسام پوف کلافه ای کشید و با خشم گفت:- این‌جا همه پوشه هاش همین دو تا رنگ هستش، یک آدرس دیگه بده؟فربد اطلاعات دیگری داد که سریع دوتا پرونده را داخل کوله‌اش گذاشت.در گاوصندوق را بست سرامیک را با آرامش و ظرافت خاصی سر جایش قرار داد؛ خواست فرش را بندازد که صدای قدم های یک نفر را شنید.فربد سریع گفت:- علی قایم شو که یکی تو خونه است.علیسام به حرف فربد گوش داد و به سرعت برق و باد پشت پرده قایم شد و نفسش را حبس کرد.

یکشنبه 17 اسفند 1399 - 16:38
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
meti آفلاين

ارسال‌ها : 4

عضويت:17 /12 /1399

پاسخ 1 : رمان عاشقانه تب سرد
در اتاق باز شد. صدای پاشنه های کفش و بوی عطری که به مشام.اش خورد، شخص را به خوبی برایش آشکار کرد. یک دختر بود؛ دختری که معلوم بود حسابی به خودش رسیده، البته از این خانه بیشتر از این انتظار نمی‌رفت که آدم‌هایش هم اشرافی باشند.کمی سر و صدا آمد تا این که بالاخره در باز و بسته شد که نشان از رفتن دختر می‌داد.علیسام نفس حبس شده‌اش را آزاد کرد و از پشت پرده بیرون آمد و دوباره حرف زد.- ارتفاع تراس اتاق تا زمین چقدره؟فربد با نرم افزارهایی که داشت ارتفاع را سنجید و سریع گفت:- دو و نیم متر. علیسام خوبه‌ای گفت؛ در تراس را باز کرد و خودش را از لبه تراس آویزان کرد و در آخر روی سبزه‌های کنار دیوار پرت شد، چون سبزه‌ها نرم و پر حجم بودن اتفاق خاصی برایش پیش نیامد دانلود رمان از دیوار خانه بالا رفت؛ اطراف را نگاهی انداخت و وقتی کسی را در خیابان ندید از دیوار پایین پرید که برای یک لحظه پایش پیچ خورد و ترقی صدا داد.فحش آبداری به فربد داد؛ هزار دفعه به او گفته بود ماموریت هایی که دزدی از خونه است را قبول نکند، اما انگار که به قول خودش با خر صحبت می کرد. فربد که فحش علیسام را شنیده بود گفت:- چی شد؟علیسام مچ پای دردمندش را گرفت و کمی ماساژ داد و همانطور که سعی داشت عربده نکشد گفت:- مرگ شد، زبون نفهم!فربد خنده‌ای کرد که باعث شد علیسام وحشی تر شود از حالت خمیده خارج شد و همان طور که می‌لنگید، به سمت ماشینی رفت که فربد داخل آن منتظر علیسام بود.کوله را روی صندلی عقب پرت کرد و سوار ماشین شد؛ جانانه و محکم پشت گردن فربد کوبید.فربد آخ بلندی گفت که علیسام با حرص گفت:- مرض، مگه من نگفتم این جور مامو...فربد همان‌طور که پشت گردنش را ماساژ می‌داد، حرف علیسام را قطع کرد و گفت:- ای بابا میگم پول زیادی پیشنهاد داد، نتونستم تو کارشون نه بیارم.علیسام عاصی مشت بلند کرد تا بزندش که فربد سریع دستانش را حفاظ صورتش کرد.- سمت یک درمانگاهی چیزی برو.صدای دردآلود علیسام بود که باعث شد فربد با لحن پاچه خواری بگوید:- چشم علیاحضرت!علیسام کلاه گپ مشکی رنگش را از روی سرش برداشت و دستی در موهای کوتاه خرمایی رنگ‌اش کشید؛ عینک هوشمندی که ساختهٔ دست فربد بود را روی داشبورد پرت کرد. سویشرت کلاه دار مشکی‌اش را هم از تنش خارج کرد و نفس راحتی کشید.هر چه فربد موهای بلند، ابروهای پهن، ته ریش و چشم‌های مشکی رنگی داشت، علیسام برعکس او بود، موهای کوتاه، ابروهای کم پشت، ته ریش خرمایی و طلایی مانندی داشت. چشم های عسلی رنگ‌اش را از مادرش به ارث برده بود، اما از نظر هیکل و صورت به پدرش رفته بود.به درمانگاه رسیدند؛ همان طور که می‌لنگید به سمتی برای رسیدگی رفت.بالاخره بعد از بستن آتل به پایش و دادن چند قرص مسکن از درمانگاه خارج شدند. شب سختی بود؛ آن هم بخاطر بلایی بود که برای علیسام اتفاق افتاده بود.تمام مدتی که فربد به سمت خانه مشترکشان رانندگی می‌کرد، علیسام سکوت را ترجیح داده بود، بالاخره به خانه ای که با زحمت خریده بودند و در یکی از بهترین نقاط شهر بود رسیدند؛ خانه ای سه خواب که شامل دو تا اتاق خواب و اتاق کارشان می‌شد به همراه یک آشپزخانه و پذیرایی، تم خانه هم کاملا تیره بود.فربد از زیربغل علیسام گرفت و از ماشین خارجش کرد؛ او هم نامردی نکرد و تمام وزنش را روی فربد انداخت.فربد یک ذره هم اعتراض نکرد، چون می‌دانست چقدر از دستش عصبی است و همین که زنده مانده، باید خدا رو شکر کند. بالاخره دوستی طولانیشان باعث شده بود هر دو همدیگر را به خوبی بشناسند.
یکشنبه 17 اسفند 1399 - 16:38
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
meti آفلاين

ارسال‌ها : 4

عضويت:17 /12 /1399

پاسخ 2 : رمان عاشقانه تب سرد
در اتاق باز شد. صدای پاشنه های کفش و بوی عطری که به مشام.اش خورد، شخص را به خوبی برایش آشکار کرد. یک دختر بود؛ دختری که معلوم بود حسابی به خودش رسیده، البته از این خانه بیشتر از این انتظار نمی‌رفت که آدم‌هایش هم اشرافی باشند.کمی سر و صدا آمد تا این که بالاخره در باز و بسته شد که نشان از رفتن دختر می‌داد.علیسام نفس حبس شده‌اش را آزاد کرد و از پشت پرده بیرون آمد و دوباره حرف زد.- ارتفاع تراس اتاق تا زمین چقدره؟فربد با نرم افزارهایی که داشت ارتفاع را سنجید و سریع گفت:- دو و نیم متر. علیسام خوبه‌ای گفت؛ در تراس را باز کرد و خودش را از لبه تراس آویزان کرد و در آخر روی سبزه‌های کنار دیوار پرت شد، چون سبزه‌ها نرم و پر حجم بودن دانلود رمان اتفاق خاصی برایش پیش نیامد.از دیوار خانه بالا رفت؛ اطراف را نگاهی انداخت و وقتی کسی را در خیابان ندید از دیوار پایین پرید که برای یک لحظه پایش پیچ خورد و ترقی صدا داد.فحش آبداری به فربد داد؛ هزار دفعه به او گفته بود ماموریت هایی که دزدی از خونه است را قبول نکند، اما انگار که به قول خودش با خر صحبت می کرد. فربد که فحش علیسام را شنیده بود گفت:- چی شد؟علیسام مچ پای دردمندش را گرفت و کمی ماساژ داد و همانطور که سعی داشت عربده نکشد گفت:- مرگ شد، زبون نفهم!فربد خنده‌ای کرد که باعث شد علیسام وحشی تر شود از حالت خمیده خارج شد و همان طور که می‌لنگید، به سمت ماشینی رفت که فربد داخل آن منتظر علیسام بود.کوله را روی صندلی عقب پرت کرد و سوار ماشین شد؛ جانانه و محکم پشت گردن فربد کوبید.فربد آخ بلندی گفت که علیسام با حرص گفت:- مرض، مگه من نگفتم این جور مامو...فربد همان‌طور که پشت گردنش را ماساژ می‌داد، حرف علیسام را قطع کرد و گفت:- ای بابا میگم پول زیادی پیشنهاد داد، نتونستم تو کارشون نه بیارم.علیسام عاصی مشت بلند کرد تا بزندش که فربد سریع دستانش را حفاظ صورتش کرد.- سمت یک درمانگاهی چیزی برو.صدای دردآلود علیسام بود که باعث شد فربد با لحن پاچه خواری بگوید:- چشم علیاحضرت!علیسام کلاه گپ مشکی رنگش را از روی سرش برداشت و دستی در موهای کوتاه خرمایی رنگ‌اش کشید؛ عینک هوشمندی که ساختهٔ دست فربد بود را روی داشبورد پرت کرد. سویشرت کلاه دار مشکی‌اش را هم از تنش خارج کرد و نفس راحتی کشید.هر چه فربد موهای بلند، ابروهای پهن، ته ریش و چشم‌های مشکی رنگی داشت، علیسام برعکس او بود، موهای کوتاه، ابروهای کم پشت، ته ریش خرمایی و طلایی مانندی داشت. چشم های عسلی رنگ‌اش را از مادرش به ارث برده بود، اما از نظر هیکل و صورت به پدرش رفته بود.به درمانگاه رسیدند؛ همان طور که می‌لنگید به سمتی برای رسیدگی رفت.بالاخره بعد از بستن آتل به پایش و دادن چند قرص مسکن از درمانگاه خارج شدند. شب سختی بود؛ آن هم بخاطر بلایی بود که برای علیسام اتفاق افتاده بود.تمام مدتی که فربد به سمت خانه مشترکشان رانندگی می‌کرد، علیسام سکوت را ترجیح داده بود، بالاخره به خانه ای که با زحمت خریده بودند و در یکی از بهترین نقاط شهر بود رسیدند؛ خانه ای سه خواب که شامل دو تا اتاق خواب و اتاق کارشان می‌شد به همراه یک آشپزخانه و پذیرایی، تم خانه هم کاملا تیره بود.فربد از زیربغل علیسام گرفت و از ماشین خارجش کرد؛ او هم نامردی نکرد و تمام وزنش را روی فربد انداخت.فربد یک ذره هم اعتراض نکرد، چون می‌دانست چقدر از دستش عصبی است و همین که زنده مانده، باید خدا رو شکر کند. بالاخره دوستی طولانیشان باعث شده بود هر دو همدیگر را به خوبی بشناسند.
یکشنبه 17 اسفند 1399 - 16:38
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
meti آفلاين

ارسال‌ها : 4

عضويت:17 /12 /1399

پاسخ 3 : رمان عاشقانه تب سرد
با کمک فربد روی تختش دراز کشید. با لحن به شدت درمانده و خسته‌ای گفت:- تا یکی دو هفته هیچ کاری رو قبول نکن؛ هم بخاطر پام، هم به خاطر این‌که خسته شدم، نیاز به آرامش دارم.فربد «باشه‌ای» گفت. خودش هم به سمت تختش رفت و دراز کشید؛ کنار علیسام خوابیدن را به تنها خوابیدن ترجیح می‌داد، برای همین تختش کنار تخت علیسام با فاصله چهار متری گذاشته شده بود.علیسام ساعدش را روی پیشانی بلند و کشیده‌اش گذاشت و به خواب فرو رفت.***چمدان را داخل ماشین پرت کرد و هر دو سوار ماشین شدند.فربد عینک دودی اش را روی چشمانش گذاشت و با خوشحالی گفت:- بریم برای تعطیلات یک هفته ای؛ جون!آن‌قدر جون اش را کشدار گفت که علیسام قیافه‌اش را کج و کنجل کرد و گفت:- ببند با اون صدای گوش خراشت، حالم بهم خورد!فربد خندید و ماشین را به حرکت درآورد. تو راه آن قدر دلقک‌بازی و مسخره بازی در آوردند که نفهمیدند هفت، هشت ساعت چطور گذشت.جلوی در ویلا نگه داشت و هر دو پیاده شدند. هوای شمال در این فصل واقعا معرکه بود؛ مخصوصاً اگر در شهری باشی که همدم‌ات دود و آلودگی و همراه‌ات ترافیک و شلوغی باشد.ویلا کاملاً چوبی بود با درخت هایی که به قدمت بالای سی سال می‌رسید. در گوشه‌ای از ویلا، آلاچیق نسبتاً بزرگی با صندلی های چوبی قرار داشت.صدای فربد، علیسام را به خود آورد.- من میرم یکم بال و پاچین برای شب بخرم.علیسام سری تکان داد و لنگ- لنگان به سمت ویلا حرکت کرد. با این‌که دو- سه روز از اتفاق آن شب می گذرد، اما هنوز در پایش احساس ناراحتی می‌کرد. به سمت حمامی که روبه روی اتاق خواب ها قرار داشت رفت و تمام لباس هایش را در آورد و دوش ده دقیقه ای گرفت. همان طور که حوله به کمرش بسته بود از حمام خارج شد.به ساعت نگاه کرد. عقربه ها ساعت هشت شب را نشان می داد؛ بیست دقیقه ای که گذشت، فربد هم آمد.پاچین ها را به سیخ زدن و آتش درست کردن، سیستمی که داخل آلاچیق بود را روشن کردن و با کلی مسخره بازی شب شان را صبح کردند.***روی شن ها نزدیک به دریا نشسته بود و به آن عظمت خیره شده بود.در حس و حال خودش بود؛ منتظر طلوع خورشید! دلش یک تغییر می خواست از این زندگی یکنواخت خسته شده بود، اما این را می‌دانست که فکر های الانش بخاطر خستگی ذهنی‌اش است. با حس سر و صداهایی سرش را کج کرد؛ سه پسر به یک دختر گیر داده بودند و معلوم بود قصد اذیت او را داشتند.بی تفاوت سرش را برگرداند، اما چند نگذشت که با جیغ بلندی که دخترک کشید، پوف کلافه ای کشید و از جایش بلند شد. در مرام و معرفتش نبود که سرجایش بنشیند تا آن پسرها هر بلایی که خواست سرش بیاورند.با یک آهای بلند، توجه سه پسر را به سمت خود جلب کرد.با نیشخند گفت:- صدای شما، داره اذیتم می‌کنه؛ میشه کار به اون دختر نگیرید تا جیغ نکشه!؟
یکشنبه 17 اسفند 1399 - 16:39
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: