زمان جاري : پنجشنبه 26 فروردین 1400 - 3:01 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های عاشقانه / عروس کوچولو من
ارسال پاسخ جديد
عروس کوچولو من
تعداد بازدید: 22
sogand_a_l آفلاين

ارسال‌ها : 6

عضويت:29 /12 /1399

عروس کوچولو من

#قسمت1
#عروس‌کوچولوی‌من♥️

نگاهمو به بدن برهنه رعیت کوچولو دوختم همه جاش عالی سینه هاش تازه جوون زده بود و حسابی دلربا
وسط پاشم که حسابی خواستنی بود رو به شیخ عبدالله گفتم : من همین دختر رو میخوام!
نمیدونم چرا یهو اخمی کرد :اما این واسه تو خیلی بچه ست!
دستی به بین پاش کشیدم : اما بین پاهاش بدجور دل منو برده!
نمیدونم چرا میترسید شایدم از ذات من خبر داشت‌!
لبخندی به دخترک زدم و بدنشو لمس کردم
_خب من دختر رو میبرم
شیخ عبدالله نزدیکم اومد و دم گوشم گفت : این دختر ایرانیه یه دختر فراری یعنی چی که میخوای ببریش‌؟؟
_چشممو گرفته
_اگه خانوادش پیدا بشن چی؟؟
_ خودم حواسم هست!
_خیلی بچه ست تحمل رابطه های تورو نداره بیخیال شو
دیگه داشت عصبیم میکرد خشمگین نگاهش کردم: من هر چی بگم باید همون بشه!
_خیلی خب ببرش
لبخند پیروزمندانه ایی زدم و رو به دخترک به فارسی گفتم :لباساتو بپوش
چشمی گفت خواست بره اون ورتر لباس بپوشه که دستشو گرفتم : همینجا بپوش جلوی چشم خودم

شیخ عبدالله سری به نشونه ی تاسف تکون داد که دخترک حرف گوش داد و لباساشو تنش کرد وقتی لباسا رو تن میکرد،

خیره به بدن سفیدش بودم. اصلا ادمو وسوسه میکرد همونجا باهاش رابطه برقرارکنه و از بدن بی نقصش لذت ببره!

بعد اینکه لباسا رو تن کرد دستشو گرفتم و رو به شیخ عبدالله گفتم
_ممنون بابت هدیه ایی که دادی!
چشم غره ایی بهم رفت:من انتظار نداشتم این دختررو انتخاب کنی!

نگاهی به بقیه دخترا که با قیافه ی درمونده به دخترک نگاه میکردن
تک خنده ایی کردم و شونه ایی بالا انداختم و دست دخترک رو گرفتم و رفتیم به طرف ماشین راننده در رو باز کرد و سوار شدیم

روبه دخترک که با تعجب به فضای ماشین نگاه میکرد گفتم :اسمت چیه؟؟
_آهو
_چندسالته؟
_تازه رفتم تو ۱۵سال
_چرا از ایران فرار کردی؟
_ بخاطر خانوادمم
_ عجب
_میشه یه چیزی ازتون بخوام؟
_چی؟
_منو چرا خریدید؟؟میخواید بلایی سرم بیارید؟ من میترسم!

جمعه 29 اسفند 1399 - 19:08
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
sogand_a_l آفلاين

ارسال‌ها : 6

عضويت:29 /12 /1399

پاسخ 1 : عروس کوچولو من
#قسمت2
#عروس‌کوچولوی‌من♥️

با اخم گفتم:من تورو نخریدم. بلکه تورو به من کادو دادن ... بعدشم تو عمارت من قرار نیست بلایی سرت بیاد
چشمای اهویش ترسیده بود درک میکردم حق داشت بترسه
برای اینکه خیالشو راحت کنم گفتم : از این به بعد تو خونه ی من اگه خطایی ازت سر نزنه مطمئن باش تو ارامشی
_ممنون
یه نخ سیگار از تو جیبم دراوردم و در حالی که اتیشش میزدم گفتم
_ بدن خوبی داریا
جوابی نداد و من فقط خیره به بدنش بودم دلم میخواست باهاش حال کنم. رسیدیم خونه باهم دیگه رفتیم وارد عمارت شدیم با دیدن عمارتم چشماش گرد شد
_واای اینجا چه خوشگله!
تک خنده ایی کردم و رفتیم داخل همه ی خدمه ها به صف وایستاده بودن به همراه مادرم! همه با دیدن آهو تعجب کردن
مادرم جلو اومد و با اخم گفت : میرعماد این دختر کیه؟
نگاهی به دخترک انداختم : هدیه ی عموعه
_بهت یه بچه هدیه داده؟

_نه خودم انتخاب کردم!
مادرم نگاهی به اهو انداخت نمیدونست چی بگه... چندین بار دهنشو باز و بسته کرد حرف بزنه اما نمیتونست اخر عصبی گفت
_این دختر رعیت ما بشه؟؟

_اره مگه چیه؟ تازه مثله خودتونم ایرانیه در ضمن خودم چکش کردم واقعا بدنش عالیه!
مادرم با اینکه ناراضی بود اما چیزی نگفت، به عایشه که زبون فارسی هم بلد بود گفتم یه اتاق نزدیک اتاق خودم براش اماده کنه و بعد خودم تو اتاق کارم و مشغول کارام شدم. نمیدونم چقدر مشغول کار کردن بودم که تقه ایی به در خورد بفرماییدیگفتم

با دیدن برادرم امیر لبخندی زدم : چی شده برادر؟
_شنیدم عمو بهت دختر هدیه داده!
خندیدم : اره یه دختر رو به انتخاب خودم بهم هدیه داده!
خودشو رو مبل پرت کرد و با شوخی گفت :منم زن میخوام!

_میخوای به آمنه بگم که دنبال زن ها هستی؟
دستاشو بالا برد و تمسخر گفت : من غلط بکنم همون امنه واسه هفت پشتم بسه!

خندیدم و سری به نشونه ی تاسف تکون دادم که خودشو کمی به جلو کشید : یه چیزی میشه ازت بخوام؟
_اره
_یکم پول بهم قرض بده واسه یه کاری میخوام!
جمعه 29 اسفند 1399 - 19:13
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
sogand_a_l آفلاين

ارسال‌ها : 6

عضويت:29 /12 /1399

پاسخ 2 : عروس کوچولو من
#قسمت3
#عروس‌کوچولوی‌من♥️
مشکوک نگاهش کردم به این کاراش حس خوبی نداشتم اخمی کردم وگفتم : واسه چی میخوای؟
_برای یه کاری!
_چه کاری؟
_میخوام یه کسب و کار جدید شروع کنم!
اومدم جوابشو بدم که یهو در اتاق باز شد با دیدن اهو چشمام گرد شد و با چشمای گرد شده نگاهش کردم
_چی شده؟؟

جلو اومد ‌:من میترسم میخوام کنار شما بمونم!
با تعجب گفتم :کنار من؟؟
امیر با خنده گفت :هدیه ی عمو این دلبره؟؟
جوابشو ندادم و از پشت میز بلند شدم رفتم و رو به روش وایستادم
_کی اذیتت کرده؟

_هیچ کس من میترسم لطفا منو از خودتون دور نکنید.
نمیدونستم چی شده رو به امیر گفتم : تو برو
بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد. دست اهو رو گرفتم و کنار خودم نشوندم

_چی شده؟
بی توجه به اینکه جوابمو بده سرشو رو سینه م گذاشت تعجب کردم اما حرفی نزدم دستمو رو سرش گذاشتم و موهاشو نوازش کردم

_ اینجا همه یه جوزی نگاهم میکنند. میگن امشب باید تو تخت شما.
_کی گفته؟
_عایشه گفت برم حموم خودمو اماده واسه امشب
میدونستم میترسه هر چقدر دهن باز کردم بگم نه امشب نمیخواد رابطه ایی داشته باشیم اما نتونستم دروغ چرا نمیتونستم از بدنش بگذرم

_خب واسه امشب اماده شو
_چیکارم میکنید؟
_اول یه صیغه محرمیت میخونم و بعد زنم میشی!
_چطوری؟

از خودم جداش کردم : برو عایشه همه چی رو برات توضیح میده! شب میام خودم قول میدم هواتو داشته باشم!

باشه ایی گفت و از رفت. نمیدونم چرا واسه امشب ذوق داشتم!
( آهو )
با تعجب به حرفای عایشه گوش میدادم در مورد رابطه شنیده بودم اما پرده بکارت رو تا حالا نشنیده بودم از اینکه ازم خون بیاد میترسیدم‌!
_اگه خون نیاد ازم چی میشه؟
_سرتو میبرن!
از ترس هینی کشیدم :هان؟ چی؟ چرا؟؟ من که کاری نکردم.

@roomannevis
جمعه 29 اسفند 1399 - 19:15
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
sogand_a_l آفلاين

ارسال‌ها : 6

عضويت:29 /12 /1399

پاسخ 3 : عروس کوچولو من
#قسمت4
#عروس‌کوچولوی‌من♥️

_اروم باش الان رو که نگفتم گفتم اگه خون نداشته باشی سرتو میبرن! بیینم نکنه با کسی رابطه داشتی هان؟
_نه بخدا من با کسی نبودم!
سرشو تکون داد :خیلی خب بلند شو برو حموم!
چشمی گفتم و با راهنمایش رفتم خونه خودمو تمیز کردم واز حموم خارج شدم. لباس قرمز رنگی رو تخت بود. به کمک عایشه تن کردم و موهای بلند خرمایی رنگم که رگه های طلایی داشت رو برام بافت.

و بعد تو چشمام سرمه کشید. چشمای درشتم، درشت تر از قبل شده بود. باورم نمیشد با ارایش انقدر تغییر کنم!
‌_فتبارک الله چقدر خوشگل شدی!

_ممنونم
بلند شدم و بازم حرفاشو تکرار کرد بعد از تموم شدن حرفاش روتخت نشستم و منتظر شیخ موندم!

نمیدونم چقدر گذشت که شیخ در رو باز کرد همین که در باز شد قلبم شروع کرد به تند تند زدن! استرس عجیبی داشتم!

با دیدنم چشماش برق زد : چقدر زیبایی!
از تعریفش گونه هام گل انداخت و لبخندی زدم :ممنونم!
کنارم نشست و فشاری به دستم داد :خب هر چی من میگم تکرار کن

_چشم
شروع کرد به خوندن خطبه و هر چی که میگفت من تکرار میکردم بعد پیشمونیمو بوسید
_ خب حالا زن من شدی!
_به همین راحتی؟
_نه به این راحتیم نیست! هنوز یه کار دیگه مونده!
با تعجب جواب دادم :چه کاری؟
جوابمو نداد و سرشو تو گودی گردنم فرو برد تکونی خوردم که فشاری به دستم داد وقتی نفساش به گردنم میخورد تنم مور مور میشد. اهی کشیدم ناخداگاه که لبخندی زد و مک عمیقی به گردنم زد.

خوابوندم رو تخت و خودشم کنارم دراز کشید و بازم سرشو تو گودی گردنم فرو برد یه حسی داشتم یه حس عجیب و غریب. تا حالا این حس رو تجربه نکرده بودم!
_خب بیین چی بهت میگم!
_بله؟
_شاید امشب یکم درد بکشی اما دفعات بعدی سرتاسر پر ازلذته برات باشه؟ میخوام تا میتونی لذت ببری!

_قول که دردم نمیاد؟
_اره قول ... فقط اولشه! هر دختری اومده تو رخت و خوابم پیشمون نشده! قول میدم توام پیشمون نشی!
یعنی به جز من با کس دیگه ایی هم بوده؟

@roomannevis
#قسمت5
#عروس‌کوچولوی‌من♥️

_به جز من باز زن داشتید؟
جوابمو نداد به جاش اروم اروم شروع کرد به دراوردن لباسام
***
با در از خواب بیدار شدم ااخ خیلی درد داشتم با یاداوری دیشب اهی کشیدم و گونه هام گل انداخت
دستمو رو بازوهای عضلانیش گذاشتم!
_میرعماد
هومی کرد و دوباره خوابید. اصلا درد غیرقابل تحمل بود فقط محکم چشمامو رو هم گذاشته بودم! نمیدونم چقدر گذشت که میرعماد چشماشوباز کرد

_ چی شده؟
_درد دارم
_چرا؟
ملافه رو چنگی زدم و چند نفس عمیق کشیدم : بین پاهام خیلی درد میکنه اصلا نمیتونم تحمل کنم!
_الان میگم عایشه بیاد
_نمیشه خودت یه کاری کنی؟
_به من چه!
از اینکه سرم داد زد دلم گرفت... نه به مهربونی دیروزش نه به الان چرا یهو اینجوری شد؟؟ با غم سرمو پایین انداختم

اونم رفت عایشه رو صدا بزنه! کلا دردم از یادم رفت و بغض گلمو گرفت. اینم از شانس من بود. اهی کشیدم. عایشه اومد و میرعماد رو سرمون وایستاد

_چی شدی دختر؟؟
براش از دردم گفتم و اونم یه مسکن بهم دادو گفت برام جوشنده میاره و اروم تو گوشم زمزمه کرد
_دختر بودی؟
_اره
_دستمال خونی کو؟؟
شونه ایی بالا انداختم:نمیدونم
صاف ایستادو به میرعماد گفت: شیخ مادرتون دستمال خونی میخوان!
اخم رو پیشونیش غلیظ تر شد:ما دستمال به کسی نمیدیم!

_یعنی چی؟؟ پس مادرتون من چی به مادرتون بگم؟
_هیچی!
به کل هنگ کردم پس جرا دیشب پارچه رو قرمز کرد؟؟ اگه بهم تهمت بزنن چی؟؟
_برو بیرون
عایشه چشمی گفت و رفت میرعماد با اخم گفت :خوب گوش ببین چی میگم بهت
رو تخت نشست و دستمو گرفت : پارچه ی خونی به این هیچ احد و ناسی نمیدی و درمورد دیشب با هیچکی صحبت نمیکنی!


@roomannevis
#قسمت6
#عروس‌کوچولوی‌من♥️

چشمی زیر لب گفتم و اونم لبخندی زد نه به چند دقیقه پیشش که سرم داد زد نه به الان! نگاهمو ازش دزدیدم که لپمو کشید و چشمکی زد
_چیه خوشکله؟
_ برو باهات قهرم
_اا میخوای با یه شیخ قهر کنی؟ خجالتت نمیاد؟
جوابشو ندادم که فشاری به دستم داد و سرشو جلوتر اورد هرم نفسای گرمش به صورتم خورد به خودم لرزیدم!

_میخوای؟
_چی رو؟
_از اون کارای دیشب!
نوچی کردم که سرشو بیشتر تو گودی گردنم فرو برد :چرا نمیخوای؟ از دیشب لذت نبردی؟
_بردم
‌_خب دردت چیه؟
_خیلی درد دارم حالم خوب نیست. انتظار نداشتم دیشب انقدر خشن عمل کنی!
_من رابطه ی خشن رو دوست دارم. یه رابطه ی خشن که هردومون غرق در لذت بشیم! از رابطه ی عاشقانه خوشم نمیاد.
حرفاشو خیلی اروم و نرم بیان میکرد دلم براش رفت. لبخندی رو لبم نشست که سرمو بوسید
‌_امروز و فردا رو بهت مرخصی میدم اما از پس فردا دیگه هر شب باید تو تخت زیر خواب من باشی!

چشمی گفتم که بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد. همین که از اتاق رفت بیرون ناخداگاه لبخندی زدم یعنی شانس بهم رو اورده؟؟
دردم اروم شده بود عایشه هم کلی جوشنده برام اورده بود. خیلی خوشحال بودم که اومدم تو این عمارت

تو تراس نشسته بودم که یهو یکی در اتاق رو باز کرد بادیدن مادر میرعماد از تراس خارج شدم!
_سلام
اومدجلوتر و نگاهی به سرتاپاهم انداخت :ببینم کو دستمال خونی؟
_نمیدونم!
_یعنی چی نمیدونی؟ دستمال خونی کجاست؟
_میرعماد بردش
نمیدونم چی شد که یهو ابرویی بالا انداخت و متعجب زمزمه کرد :میرعماد؟
_اره
_از کی تا حالا یه شیخ رو به اسم کوچیک صدا میزنی؟ حیا نداری؟
سرمو پایین انداختم نمیدونستم نباید بهش میگفتم میرعماد. زمزمه کردم : ببخشید
_یالله دستمال خونی رو بده به من!
_من ندارم بخدا نمیدونم دستمال کجاست شیخ با خودشون بردن!
_نکنه دختر نیستی هان؟ چی یه خورد پسرم دادی که اینجوری شده؟
چشمام گرد و با تعجب سر بلند کردم!

@roomannevis
شنبه 30 اسفند 1399 - 21:48
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
sogand_a_l آفلاين

ارسال‌ها : 6

عضويت:29 /12 /1399

پاسخ 4 : عروس کوچولو من
#قسمت7
#عروس‌کوچولوی‌من♥️

_من؟؟ بخدا من دختر بودم میرعماد هم شاهده من کار اشتباهی نکردم!
نمیدونم چی شد دوباره عصبی شد و داد زد:چه غلطا گفتممم اسم میرعمادو به زبون نیار.

اب دهنشو پرصدا قورت داد و چیزی نگفتم اونم یه چشم غره توپ بهم رفت و از اتاق خارج شد. همین که از اتاق رفت پوف کشداری گفتم!

( میرعماد )
کلافه به مادرم نگاه کردم و با اخم گفتم: نگفتم نمیخوام تو کارای من دخالت کنی؟
_من باید بدونم این دختر ،دختر بود یا نه!
_ این دختر رو عمو بهم هدیه داده نکنه به شیخ عبدالله بی اعتمادی؟؟

خیلی جدی جواب داد : اره ، نکنه عموت این دختر رو تست کرده بعد داده به تو هان؟ اون وقت میخوای چیکار کنی!
کش و قوسی به بدنم دادم :خودم این دختر روتست کردم دیشب و هیچ کس جز خودم تستش نکرده بود ازقبل!

_مطمئن با‌شم؟
_صددرصد.
پوف بلندی کشید و هیچی نگفت خواست از اتاق بره بیرون اما نمیدونم چی یادش افتاد که پیشمون شد.

_راستی!
_جانم؟
_به زودی منم یه دختر خوشگل رو بهت کادو میدم امیدوارم از کادوی منم خوشت بیاد.
تک خنده ایی کردم : به جای اینکه به من کادو بدی به امیر کادو بده!

نوچ بلندی کرد :نه اون زن داره حوصله ی خانوادشو ندارم میخوام به تو کادو بدم!
_عجب
هومی کرد و از اتاق خارج شد همین که پاشو از اتاق گذا‌شت بیرون سری به نشونه ی تاسف تکون دادم! نمیدونم چرا از وقتی با آهو خوابیده بودم دلم نیومد با دختر دیگه ایی باشم.

از عمارت خارج شدم و سوار ماشینم شدم. به برج خلیفه رفتم اونجا باچندتا شیخ قرار ملاقات داشتم. بعد از اینکه تموم شد کارم! خواستم برگردم خونه که نظرم عوض شد

با خودم گفتم واسه اهو طلا بگیرم. به راننده گفتم دور بزنه و منو به طلا فروشی خودمون ببره! اونجا چند سرویس طلا واسه اهو گرفتم میدونستم با دیدنشون به وجد میاد.
تصمیم گرفتم فردا هم بیارمش با خودم ببرمش خرید لباس بخره!

@roomannevis
#قسمت8
#عروس‌کوچولوی‌من♥️

وقتی طلاها رو نشونش دادم شوکه شد و با تعجب پرسید
‌_اینا واسه منه؟؟
_اره دیگه واسه تو نباشه واسه کی باشه؟؟
نخودی خندید و دستشو جلوی دهنش گذاشت : باورم نمیشه واسه من باشه!

_بهتره باور کنی کوچولو اینا هیچن بیشتر از اینام واست میخرم!
چشماش برقی زد :ممنونم ازت تا حالا کسی بهم کادو نداده بود.
_ قابلتو نداره!
دونه دونه سرویس های طلا رو دست و گردنش انداخت و واسه هر کدوم یه جوری ذوق میکرد نمیدونم چرا دلم براش میرفت.

لبخندی زدم و دستشو گرفتم و کشیدمش به طرف خودم: داری نگرانم میکنیاا
_چرا؟
_طلاهاتو بیشتر از من دوست داری داری به اونا توجه میکنی!
تند تند گفت:نهه اصلا چون تا حالا طلا انقدر از نزدیک ندیدم ذوق دارم براشون!
لبخندی به چهره ی معصومش زدم و فشاری به دستش دادم و سرمو جلو بردم

_خیلی به دلم نشستی
و بعد لبامو رو لباش گذاشتم و شروع کردم به بوسیدنش اونم همراهیم میکرد کم کم دستمو رو سینه های کوچولوش قرار دادم!

فشار ارومی بهش دادم که اروم لبمو گاز گرفت ازش فاصله گرفتم و اروم گفتم :خیلی کوچولو خوشگلن به زودی میخوام بزرگشون کنم!
_چطوری؟
_با خوردن و لیس زدنش!

دستاشو بهم کوبید : واای اخ جون!
_خیلی خب کوچولو من خیلی کار دارم ، توام قرار بود دو روز استراحت کنی پس حالمو خراب نکن باشه؟
_چشم
رو موهاشو بوسیدم و چند قدم عقب رفتم:خب من میرم تورو با طلاهات تنها میذارم!
وبعد از اتاق خارج شدم که مادرمو جلوی در اتاق دیدم. ابرویی بالا انداختم : چیزی شده؟
_اره
رو در روش وایستادم که یه عکس گرفت جلوم : بیین این دختر رو بیین خوشت میاد.
به عکس نگاهی انداختم یه دختر چشم و ابرو مشکی و لبای نازک و صورت کشیده دماغشم تقریبا درشت بود.
_نه خوشگل نیست!
چشماش گرد شد:خوشگل نیست؟؟
_نه من از این دخترا خوشم نمیاد. شما هم دیگه واسه من دنبال دختر نباشید من دیشب اهو رو به عقد خودم دراوردم!

@roomannevis
#قسمت9
#عروس‌کوچولوی‌من♥️

چشماش گرد شد چندین بار پشت سرهم پلک زد و بعد با اخم گفت : یعنی چی که به عقد خودت دراوردی‌؟؟
_ خب یعنی زنم شده!
_مگه مسخره بازیه؟
_اره
_عجب... من نمیدونم میخوای به کجا برسی میرعماد فقط میدونم به زودی پیشمون میشی!

_چرا پیشمون میشم؟؟
جوابمو نداد و از کنارم رد شد هووف بلندی کشیدم دردسرای من یکی و دوتا نبود.

( آهو )

با طلاهام سرگرم بودم که عاطفه خاتون مادر میرعماد وارد اتاق شد بازم نگاهی همراه با اخم بهم انداخت و به طلاها اشاره کرد
_از کجا اوردیش؟؟
_میرعماد برام خرید.
خشمگین گفت: نگفتم حق نداری اسمشو صدا بزنی!
_ببخشید

_طلاهاتو بده من
چشمام گرد شد و با تعجب نگاهش کردم که عصبی گفت: با توام میگم طلاهاتو بهم بده! تو حق داشتن طلا نداری!

بغضم گرفت چرا حق نداشتم؟؟ مگه من چم از بقیه کم تر بود باید چیکار میکردم؟؟ چونه م شروع کرد به لرزیدن :اما من دوستشون دارم!

_همین جاشم بی جهت زن میرعماد شدی پس لج نکن اون طلا ها رو بده من تو عروس این عمارت نیستی تو رعیت هستی!
اهی کشیدم و که کنارم زد و طلاهامو گرفت تو بغلش : برو گمشو دختره ی دهاتی

و بعد از اتاق خارج شد. مات و مهبوت به در نیمه باز نگاه کزدم چی شد؟؟ به همین راحتی طلاهامو برد مگه میشه اخه. چطور همچین چیزی امکان داره!
نمیدونم چقدر گذشته بود که عایشه اومد داخل با دیدنم تعجب کرد : خانوم جان چی شده؟
زمزمه کردم : بردش
_چی رو؟
_طلاهامو با خودش برد من چیکار کنم الان؟
چشماش گرد شد:کی برد؟؟
دماغمو بالا کشیدم و بدون اینکه به عایشه جواب بدم از اتاق خارج شدم اونم پشت سرم اومد. جلوی در اتاق میرعماد وایستادم بدون اینکه در بزنم در روباز کردم که با تعجب نگاهم کرد.
♡ @roomannevis
#قسمت10
#عروس‌کوچولوی‌من♥️

_چی شده اهو؟
رفتم داخل اونم بلند شد با تعجب نگاهم کرد : چی شده؟ چرا داری گریه میکنی؟؟
با هق هق گفتم :مادرتون اومد طلاهامو برد بهم گفت لیاقت این طلاها رو ندارم. همه شو برد رفت
چشماش گرد شد : چی؟؟ کی؟؟

_همین یکم پیش!
عصبی دندون قروچه ایی کرد و دستمو گرفت و از اتاق کشیدم بیرون ... از پله ها پایین رفتیم و با هم رفتیم تو سالن وایستادیم به عربی همه رو صدا زد. همه دورش جمع شدن حتی مادرش

مادرش به فارسی گفت :چی شده میرعماد؟
داد زد :شما بیا پایین
مادرش سالانه سالانه از پله ها اومد پایین حس میکردم از قصد داره لفتش میده تا حرص میرعمادو بییینه!

‌_بگو پسر
_این دختر زن منه! به چه حقی طلاهاشو بردی من این دختر رو عقد کردم
و بلندتر داد زد :فهمیدید؟؟
چند بار پشت سرهم به فارسی و عربی حرفاشو تکرار کرد و اونا هم هی پچ پچ میکردن!،مادرش با نفرت نگاهم میکرد

_خب حالا میگی من چیکار کنم؟؟
_هیچی فقط کاری به کار اهو نداشته باشید. اهو هر چی باشه زن منه و اجازه بی احترامی نمیدم!
_منو به یه دختر که معلوم نیست اصالتش چیه میفروشی؟؟

_طلاها‌شو پس بده ما بریم از اینجا.
جلو اومد : نمیدم. توام هیچ جا نمیری! دختری که دستمال خونی نداره به چه درد من میخوره هان؟؟
_مشکلت دستمال خونیه؟؟
_اره
_خیلی خب نشونت میدم اون وقت دست از سر این دختر برمیداری؟!
از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و بعد صورتشو جمع کرد
‌_این دختر به دل من نمیشینه اصلا از وقتی فهمیدن این دختر رو عموت بهت هدیه داره متنفر شدم ازش

نمیدونستم شیخ عبدالله چه بدی در حق این زن کرده اما خب معلوم بود حسابی ازش متنفره! اما خب گناه من این وسط چیه؟؟ من این وسط چکاره م؟؟

سوالمو میرعماد به زبون اورد : این دختر چه گناهی داره؟؟
_گناهش اینه ممکنه دستمال عموت شده باشه. اصلا از کجا مطمئنی قبلا زیر خواب عموت نبوده؟؟
میرعماد دندوناشو رو هم سایید و عصبی جواب داد...

@roomannevis
شنبه 30 اسفند 1399 - 21:49
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
sogand_a_l آفلاين

ارسال‌ها : 6

عضويت:29 /12 /1399

پاسخ 5 : عروس کوچولو من
#قسمت11
#عروس‌کوچولوی‌من♥️

_عمو خودش میدونه من دست زده ی کسی رو نمیخوام پس دختر دست دوم بهم نمیده این دخترم تو۱۰تا دختر دیگه انتخاب کردم!
چشم غره ایی بهم رفت و با حرص میرعمادرو نگاه کرد سپس پشت به ما کرد و رفت. با رفتنش سری به نشونه ی تاسف تکون دادم

که میرعماد رو بقیه با عربی گفت برن پی کارشون! با رفنتشون رو به من گفت
_ خب بریم

_کجا؟؟
_باهم دیگه بریم خرید میخوام برات کلی وسیله بخرم
چشمام برقی زد و تند رفتم بالا لباسامو عوض کردم و بعد اومدم پایین نگاهی بهم انداخت و لبخندی زد


_ خوشگل میشی وقتی با حجابی!
تشکری کردم که جلوتر ازمن راه افتاد و رفت بیرون پشت سرش رفتم و سوار ماشین شدیم. به راننده گفت بریم مرکز خرید ناراحت گفتم

_طلاهام چی؟؟
_بازم برات میخرم
با ذوق دستامو بهم کوبیدم:جدیی؟؟ واسم میخری؟؟ زیاد میخری؟؟
سرشو تکون داد :اره زیاد میخرم! خیلی ذوق کردم. باهم رفتیم مرکز خرید و کلی برام وسیله گرفت

برام حتی لباس عربی هم خرید با تعجب گفتم : لباس عربی چرا خریدی؟
_میخوام رقص عربی یاد بگیری!
چشمام برقی زد:جدی؟ از کی؟؟
_به اونش کاری نداشته باش ، خودمم عاشق لباس عربی بودم و همینطور رقصش بدم نیومدکه داشته باشمش

برگشتیم عمارت که مادرش جلوی در ایستاده بود با دیدن خریدا تو دست خدمه با اخم گفت : اینا چیه؟؟
میرعمادجواب داد: براش خرید کردم.

عصبی جواب داد :من میگم به این دختر بال و پر نده تو بدتر بهش بال و پر میدی؟؟ میخوای چیکار کنی اخه؟
_مامان هیچی لباس نداشت منم براش گرفتم جرمه؟؟
_اره جرمه
_عجب
رو به من عصبی گفت : برو از اینجا برو بالا
چشمی گفتم و از کنارشون رد شدم که مادرش دستمو گرفت و عصبی گفت

_حالا که میگی زنته براش یه حلقه هم بخر ما ایرانیا رسم حلقه داریم!

@roomannevis
#قسمت12
#عروس‌کوچولوی‌من♥️

گلویی صاف کرد و هومی کرد: باشه براش میخرم
انگار انتظار این حرف رو نداشت چون اخم شدیدی رو پیشونیش نشست.
میرعمادم دستمو گرفت و بردم تو اتاقم و لبخندی زد : دیگه هدیه هایی که برات گرفتمو به کسی ندی باشه؟؟

_چشم
_افرین بهت...خوشم میاد بچه زرنگی هستی!
تک خنده ایی کردم که دستمو گرفت و بوسید از این همه مهربونیش در تعجب بودم چطور میتونست انقدر مهربون باشه؟؟

چطور میتونست انقدر خواستنی باشه؟؟ لبخندی رو لبم نشست و خداروشکر کردم که گیر یه شیخ مهربون افتادم!

( میرعماد )
خودمم نمیدونستم چرا انقدر با این دختر مهربونم اصلا مهرش عجیب تو دلم بود خیلی دوستش داشتم خیلی زیاد.

بعد از اینکه خیالم از بابت راحت شد از اتاق اومدم بیرون که یکی از نوچه های عموم خبر فرستاد به دیدنش برم! منم که عاشق عموم سریع قبول کردم و رفتم به دیدنش. رومبل سلطنتیش نشسته بود و پا روی پا انداخته بود

_خوش اومدی پسرم!
_ممنونم
اشاره کرد بشینم رو به روش نشستم که لبخندی زد و گفت : یه چیزی ازت بخوام؟
_چی؟
_یک راست میرم سر اصل مطلب نمیخوام وقتتو بگیرم ،اهو رو به من پس بده!
چشمام گرد شد:چرا؟؟

_اون روز که اون دختر رو میون بقیه دخترا واست گذاشتم اصلا فکرشم نمیکردم که انتخابش کنی اون دختر به درد تو نمیخوره!

_ من اون دختر رو به عقد خودم دراوردم!
یهو قلیونی که میکشید دودش برگشت خورد بهش و به سرفه افتاد میون سرفه زدن گفت

_چی عقد کردی؟
_بله
داد زد :تو چیکار کردی هان؟؟ تو چه غلطی کردی؟؟ به چه حقی عقدش کردی؟
عصبی شدم : وقتی به من کادوش دادی یعنی حق و اجازش با منه!

_پسر اون دختر به درد تو نمیخوره اون ممنوعه ست بفهم! من یه غلطی کردم تو چرا دقیقا دست گذاشتی رو همون هان؟؟
حرفاشو متوجه نمیشدم نمیدونستم چی میگه و همین منو عصبی میکرد.

@roomannevis
#قسمت13
#عروس‌کوچولوی‌من♥️

_عمو خودتون میدونید از این حرفا عصبی میشم! میدونید که متنفرم کسی اینجوری برام چیزی رو توضیح بده پس خواهشا کامل همه چی رو بهم بگید.

قلیون رو زمین گذاشت و کمی خودشو به جلو کشید: این دختر رو قبلا یه شیخ دیگه انتخاب کرده بود.
چشمام گرد شد:کیی؟؟
_ بهتره ندونی اما این دختر ماله یکی دیگه ست بیخیال شو.

چطور میتونستم بیخیال بشم؟؟ چطور میتونستم این دختر رو که همه ی بدنشو لمس کرده بودم به یکی دیگه بدم!
_اما الان زن منه!
با تردید پرسید: بهش دستم زدی؟
_اره
وای بلندی گفت: گند زدی تو نباید بهش دست میزدی نباید باهاش رابطه برقرار میکردی!
پوزخندی زدم: یه هدیه بهم دادنیا بیا اینم نتیجه ش ... واقعا خوبه!

_به الله قسم نمیدونستم که اونو انتخاب میکنی یکی از دخترا درد عادت ماهانش شروع شده بود منم گفتم اینو جاش بفرستم!
بلند شدم : کاریه که شده منم دختربه کسی نمیدم! فقط ماله منه!
متقابلا بلند شد: انقدر حرف مفت نزن یه دختر خوشگلتر برات سراغ دارم!
نوچی کردم : نه من همینو میخوام!
و بعد بدون هیچ حرفی با قدمای بلند راه افتادم به طرف در خروجی پشت سرم اومد اما جوابشو ندادم و سوار ماشینم شدم که ضربه ایی به شیشه ماشین زد

_میرعماد با توام!
به راننده دستور دادم که بریم عمارت...تا رسیدن به عمارت دل تو دلم نبود میخواستم با اهو صحبت کنم و بپرسم جلوی کی به جز من لخت شده!
***

‌‌_شیخ عبدالله به جز من تورو به کدوم یکی از شیخا نشون داده؟؟
_منو؟
_اره تورو
_هیچ کس بخدا من جلوی کسی جز تو لباسامودر نیاوردم!
داد زدم : به من دروغ نگو
_بخدا حقیقت رو میگم من جر تو با کسی نبودم اصلا شیخ عبدالله جز تو منو به کسی نشون نداده!
دندون قروچه ایی کردم پس عموم چی میگفت؟؟ عموم چرا الکی به من دروغ گفت؟

_پس تورو به کی فروخته هان؟؟
مثله کنجیشک تو خودش جمع شد و میلرزید.
#قسمت14
#عروس‌کوچولوی‌من♥️

_بخدا من نمیدونم... من از چیزی خبر ندارم اصلا شیخ عبدالله منو به کسی نشون نداده!
نمیدونستم حرف کی رو باور کنم انقدر عصبی بودم که حتی از عموم نپرسیدم اون شیخ کیه! اعصاب برام نموده بود.

_ مطمئنم باشم؟
_اره
پوف کشداری کشیدم نمیدونستم موضوع از چه قراره یا قراره چی بشه! فقط ذهنم پیش از حد درگیر بود.

_خیلی خب تورو میبرم پیش شیخ عبدالله
چشماش گرد شد:اونجا چرا؟؟
_اماده شو میریم اما قبلش یه حرفایی بهت میزنم خوب گوش کن باشه؟
چشمی گفت و من شروع کردم به حرف زدن بعد اینکه حرفام تموم شد با عجله چشمی گفت.

( اهو )

رو در روی شیخ وایستادم که با اخم گفت : واقعا میرعماد تورو به عقد خودش دراورده؟
_بله
_چرا گذاشتی؟ من که بهت گفتم تو جزیی از هدایای میرعماد نیستی چرا باهاش رفتی!

سر به زیر انداختم : من چی میتونستم بگم؟؟ من محکم به سکوتم نمیتونم حرفی بزنم! بعدشم شیخ واقعا مرد خوبیه منو اصلا اذیت نکرد.
با فریادی که زد به خودم لرزیدم اب دهنمو پرصدا قورت دادم که با اخم نگاهم کرد و خشمگین گفت
_ خوب گوش کن بیین چی بهت میگم تو ماله یه نفر دیگه هستی اون قبل از میرعماد تورو میخواست
_خب من دیگه باکره نیستم
خشمگین چونه مو میون دستش گرفت و فشاری به چونه م داد و با اخم گفت

_حق نداری چرت و پرت تحویل من بدی! حق نداری بگی باکره نیستی من اگه تورو تحویل اون مرد ندم منو میکشه میفهمی؟؟

دردم گرفته بود اخ بلندی گفتم و فشار دستشوبیشتر کرد... اشک تو چشمام حلقه بست
_میری به میرعمادم میگی که نمیخوایش وگرنه کاری میکنم که میرعماد خودش پرتت کنه بیرون

لحنش انقدر خشن بود که ترسیدم ولی چطور میتونستم بهش دروغ بگم؟؟ وقتی سکوت منو دید فریاد زد
_فهمیدیییی؟؟؟
#قسمت15
#عروس‌کوچولوی‌من♥️

لال شده بودم فقط نگاهش میکردم نمیتونستم حرف بزنم ! فشار دستشو رو چونه م بیشتر کرد :با توام چرا لال شدی؟؟ چرا حرف نمیزنی؟؟ چزا زبونتو موش خورده هان؟؟

_بخدا من نمیدونم چی بگم ... اخه من از میرعمـ...
پرید میون حرفم ‌: خفه شوووو درست صحبت کن! با توام میگم هر چی که من میگم بگو چشم
به ناچار باشه ایی گفتم اما نمیخواستم از میرعماد جدا بشم. فوری از اتاق خارج شدم میرعماد که یه کم اون ور تر ایستاده بود

با دیدنم از دیوار فاصله گرفت : چی شد؟؟ بهش گفتی حرفامو؟ گفتی عقد کردیم؟
_اره
_اون چی گفت؟
سرمو پایین انداختم نمیدونستم چی بگم انگار لال شده بودم. که عصبی گفت: با توام!

_ برین یه جای دیگه صحبت کنیم؟
مشکوک نگاهم کرد اما خب از خونه ی شیخ خارج شدیم کنار ماشین ایستاد و به نوچه ش اشاره کرد بره

_خب میشنوم!
تموم حرفای شیخ رو براش تعریف کردم هر کلمه از حرفام چشماش بیشتر قرمز میشد و رگ گردنش متورم میشد. وای برمن انتظار نداشتم انقدر عصبی بشه

_میرعماد
_ شیخ عبدالله این حرفا رو بهت زد؟؟
_اره
_تو چی گفتی؟
سرمو پایین انداختم و مشغول بازی با انگشتای دستم شدم : برای اینکه دست از سرم برداره یه باشه گفتم
_همین ؟؟
_اره
انتظار داشتم بره داخل با عموش دعوا کنه اما هیچ کاری نکرد و سوار ماشین شد منم سوار شدم از گوشه چشم نگاهش کردم

به بیرون نگاه میکرد و وقتی راننده ازش پرسید کجا برم جوابشو نداد ... راننده رو به من گفت
_کجا برم؟
_برو عمارت
چشمی گفت و ماشینو به حرکت دراورد با به حرکت در اوردن ماشین اهی کشیدم اول که اومده بودم اینجا از همه میترسیدم! اما الان نمیدونم چرا حسای عجیب و غریبی داشتم

شیخ عبدالله مرد خوبی بود اما جدیدا خیلی عوض شده بود.
#قسمت16
#عروس‌کوچولوی‌من♥️

رسیدیم به عمارت، میرعماد بدون اینکه یک کلمه هم با من صحبت کنه از ماشین پیاده شد. توی حیاط آروم آروم قدم زدم و پشت سر میرعماد رفتم.

نمیدونم چی شد که اینجوری سکوت کرده بود، شاید هم داشت فکر می کرد و نقشه ای داشت نمیدونم، اما هر چی که بود می دونستم که شیخ عبدالله ما رو از هم جدا میکنه.

یک راست به طرف اتاقش رفت، منم آروم آروم پشت سرش به طرف اتاق خودم میرفتم که مادرش رو جلوی در اتاقم دیدم. سری به نشونه تاسف تکون دادم، حوصله بحث کردن با این زن رو نداشتم مشکوک پرسید:

-ببینم کجا بودین؟؟
-کار داشتیم.
-خب کجا کار داشتید؟
-کار داشتیم دیگه، باید جواب پس بدم؟

چشماش ترسناک شد، یه جوری که ناخودآگاه چند قدم عقب رفتم. معلوم بود که حسابی حرصش گرفته:

-ببین دختر جون پا روی دم من نذار! وقتی بهت میگم کجا بودی درست و حسابی جواب منو بده، فهمیدی چی میگم؟ واسه من اما و اگر و اینا نیار! باید درست و حسابی جواب منو بدی.

سرم رو پایین انداختم و گفتم:
-نمیتونم بگم.
-باز هم میرعماد بهت گفته که نباید به من حرفی بزنی؟
-مهمه؟

-آره مهمه، میخوام بدونم پسر منو چیکار میکنی. توی یه الف بچه معلوم نیست اصلا چطوری پسر منو خام کردی که اینجوری داره ازت طرفداری میکنه.

-به خدا من هیچ کاری نکردم! من هیچ گناهی این وسط ندارم، اون جوری هم که شما فکر می کنید من نیستم. من قبل از میرعماد با هیچ کس دیگه ای نبودم، من یه دختر فراریم که از ایران فرار کردم اومدم دبی. بعدشم با شیخ عبدالله رو به رو شدم، اون منو نجات داد چند ماهی پیشش زندگی کردم!

-که این طور، یعنی میخوای بگی اون هیچ کاری با تو انجام نداده؟
-نه هیچ کاری با من انجام نداده!

باز هم نگاه خشمگینی بهم انداخت، انگار داشت با نگاهش واسم خط و نشون می کشید. میدونستم که این زن هم هیچ جوره راضی نمیشه که من با میرعماد زندگی کنم، از کنارش رد شدم و رفتم توی اتاقم، در رو بستم و به در تکیه دادم. دستمو روی قلبم گداشتم.

دلم گریه میخواست، دلم خیلی گرفته بود. شایدم توی این مدت کم خیلی به میرعماد وابسته شده بودم، نمیتونستم یک لحظه هم دل ازش بکنم، نمیتونستم که یک لحظه هم دوریش رو تحمل کنم.
نگاهم رو به آسمون دوختم و گفتم:

-خدایا، میشه ما رو از هم جدا نکنی؟ میشه یک بار هم شده توی زندگیم کمکم کنی؟ میرعماد مرد خوبیه نمیخوام از دستش بدم!
#قسمت17
#عروس‌کوچولوی‌من♥️

حالم اصلا خوب نبود، میرعماد حسابی باهام سرسنگین شده بود شایدم میخواست با عموش صحبت کنه. نمیدونم، اما هرچی که بود حس میکردم که دیگه منو نمیخواد.

توی اتاقم خودم رو زندونی کرده بودم، فقط آیشه میومد که بهم غذا میداد و بعد میرفت. حالم حسابی بد بود، یه روز که توی اتاقم نشسته بودم یهو در اتاق باز شد. میرعماد اومد داخل و خشمگین نگاهم کرد، از نگاهش آتیش میبارید.

-بلند شو بریم.
-کجا؟
-میبرمت یه جای دیگه، نمیخوام اینجا بمونی.
-چرا آخه، اتفاقی افتاده؟

-آره، اینجا اگه باشی امن نیست. به زور تو رو از من میگیرن، نمیخوام اینجا باشی! میبرمت خونه خودم و آدرستو به هیچ کس و هیچ جا نمیگم، خودت تنها اونجا زندگی کن منم گاهی اوقات میام کنارت. نمیدونم چرا اما مهرت بدجور به دلم نشسته، اصلا دلم نمیخواد که از دستت بدم.

دروغ چرا، منم نمیخواستم از دستش بدم. به نظرم مهربون ترین شیخی بود که تا حالا دیده بودم، لبخندی زدم و گفتم:

-منم همینطور، منم نمیتونم تحمل کنم از دستت بدم.
-خیله خب، پس وسایلتو جمع میکنی. هر کدوم از اهالی عمارت ازت چیزی پرسیدن میگی که داری میری. دیگه تو عمارت هم پیدات نمیشه، میگی که شیخ منو پس فرستاده.
-جدی؟ بگم تو منو پس فرستادی؟
-آره، به همه بگو که من تو رو پس فرستادم.

باشه ای گفتم که از اتاق رفت بیرون، برام هیچ کدوم از این عمارت مهم نبود برای همین فوری لباسام رو جمع کردم و از اتاق خارج شدم. مادرش با دیدنم و چمدون توی دستم تعجب کرد.

-کجا میری؟
-شیخ میخواد منو پس بفرسته.
یهو لبخندی از سر خوشحالی روی لبش نشست:
-وای باورم نمیشه! دیدی گفتم بالاخره یه روزی از دستت خسته میشه؟

-آره، از دستم خسته شد و شما هم به آرزوتون رسیدید. امیدوارم عروسی که میاد این عمارت باب میل خودتون باشه.
-شک نکن! یه دختر واسش سراغ دارم عین طلا، اونو ببینه تو رو کلا فراموش میکنه.

دروغ چرا، حسادتم گرفت. با ناراحتی سرم رو پایین انداختم، اگه میرعماد با یه دختر دیگه میبود من چیکار میکردم؟ منی که از این عمارت دور میشدم! وای خدای من، خدا کنه اون روز هیچ وقت نرسه...
#قسمت18
#عروس‌کوچولوی‌من♥️

از تصور اینکه بخواد یکی دیگه جای منو بگیره تو دلم پر از غم شد، اصلا نمیتونستم زن دیگه ای رو کنار میرعماد تحمل کنم.

توی این مدت کم خیلی بهش وابسته شده بودم، خیلی میخواستمش. اصلا هم نمیتونستم یه زن دیگه رو در کنارش تحمل کنم، مادرش وقتی سکوت منو دید خندید و گفت:

-چیه؟ چرا اینقدر ناراحت شدی؟ نگران نباش یه دختریو واسش میگیرم که ارزش میرعمادو داشته باشه، یه دختریو واسش میگیرم که از همه لحاظ تکمیل باشه. ناگفته نماند که یه دختر ایرانیو واسش میگیرم، یه دختر ایرانی که خانواده داشته باشه و بعدش نوه های خوشگلی واسه من بیاره!

با این حرفاش بیشتر دل منو آب کرد که همون لحظه میرعماد اومد و نگاهی به مادرش انداخت:
-چی شده مامان؟ اتفاقی افتاده؟

-نه پسرم، میبینم که این دخترو میخوای ببری همونجایی که ازش اومده.
-آره میخوام برش گردونم.
-چی شد که دلتو زد؟
-اونش دیگه به خودم مربوطه.

جلو اومد و با اخم گفت:
-من که میدونستم این دختره، دختر نیست توئم الکی داشتی به من دروغ میگفتی! خدا رو شکر که زودتر دست این دختره واست رو شد.

معترض صدا زد:
-مامان! بسه.
-بس نیست دارم حقیقتو میگم که خودتم متوجه بشی و از این به بعد حواستو خیلی خوب جمع کنی، عموت یه دختر هم از دستش در نمیره! چه بسا که این دختر هم خوشگله، مطمئن باش که عموت یه لحظه هم نمیذاره که این حوری بهشتی از دستش در بره و از قبل استفاده های خودشو کرده و بعد به تو داده.

میرعماد سری به نشونه تاسف تکون داد:
-خب حالا من این دختره رو دارم میبرم، پس بهتره تمومش کنی این بحثا رو.
مادرش چیزی نگفت، سپس رو به من گفت:
-خیله خب، بریم.

باشه ای گفتم و چمدونمو خواستم توی دستم بگیرم که زودتر چمدونمو بلند کرد و به طرف پله ها راه افتاد، من هم زیرلب از مادرش خداحافظی ای کردم.

خواستم برم که دم گوشم، آروم طوری که خودم بشنوم گفت:
-حواستو خوب جمع کن، از این عمارت پاتو بیرون گذاشتی حق نداری دیگه از خانواده ما اسمی ببری فهمیدی؟

باشه ای گفتم و از کنارش رد شدم و از پله ها فوری رفتم پایین، پشت سر میرعماد راه افتادم و سوار ماشین شدم.
نمیدونستم میخوام کجا برم اما مطمئن بودم که به زودی آیندم به کل عوض میشه.
#قسمت19
#عروس‌کوچولوی‌من♥️

جلوی یه خونه نگهداشت یه خونه ی کوچیک که به نظرم خیلی خوشگل بود به میرعماد گفتم
_اینجا واسه منه؟
_اره
از ماشین پیاده شدیم دستشو دور شونه م حلقه کرد و گفت : تنهایی که نمیترسی؟؟

راستش ترسی از تنهایی نداشتم من تنهایی از ایران اومده بودم اینجا و فرار کردم اونم تو سن کم پس تنها موندن تو خونه ترسی نداشت.

_نمیترسی؟
_نه
_مطمئنی؟
_اره
خندید و تو چشمام نگاه کرد نگاهش یه جوری بود یه جوری که دلمو اب میکرد

_ یه چیزی ازت بخوام؟
_از من؟؟
_اره
_چی؟
در خونه رو باز کرد و اول من وارد شدم و بعد خودش در رو باز کرد .. وسط حیاط ایستادم مر از گل محمدی بود بوی گلها ادمو مست میکرد...چند نفس عمیق کشیدم که خندید: خوشت اومد؟؟

_اره خیلی... اینجا خیلی خوشگله خیلی هم زیبا.
جلو اومد و رو به روم ایستاد و تو چشمام نگاه کرد نگاهش یه جوری بود :چرا اینجوری نگاهم میکنی؟
_ دوست دارم
چشمام گرد شد :منو؟
_اره
صورتمو میون دستاش گرفت و کمی سرشو پایین اورد : خواستنی تر از اون چیزی هستی که فکرشو میکردم خیلی دوست دارم!

از حرفاش ته دلم قنج رفت خداروشکر که انقدر مهربون بود. لب زدم :منم دوست دارم
_واقعا؟
_اره خیلی دوست دارم بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی دوست دارم.
پیشونیمو بوسید که لبخندی رو لبم نشست بدنم شروع کرد به لرزیدن. بازم تو چشمام نگاه کرد و با یه حرکت لباشو رو لبام قرار داد
شروع کردم به همراهی کردنش و بوسیدنش... میتونستم بگم که خوشمزه ترین لبای دنیا رو داشت خیلی وسوسه انگیز بود.

لباشو از رو لبام برداشت و تک خنده ایی کرد : بریم بالا؟
_بریم چیکار کنیم؟
خم شد دم گوشم گفت : بریم شیطونی دلم میخوادت
هر حرفی میزد دلم بیتاب میشد.. دلم اب میشد و همینطور وسوسه میشدم با خودم گفتم اگه بره ترکم کنه من چیکار کنم؟
#قسمت20
#عروس‌کوچولوی‌من♥️

با خنده هر دوتامون رفتیم داخل خونه، اینقدر عجله داشتم باهاش بمونم که به کل فضای خونه رو فراموش کرده بودم. از پشت بغلم کرد و خواست ببرتم توی اتاق که محکم در خونه کوبیده شد.


با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
-کی میتونه باشه؟
شونه ای به معنی نمیدونم بالا انداخت و رفت به طرف در، من هم پشت سرش رفتم و با دیدن راننده ابرویی بالا انداختم. چی میخواست یعنی؟!

میرعماد عصبی گفت:
-چی میخوای؟ مگه نگفتم مزاحم نشو؟
-آقا ببخشید اما باید برگردیم.
-چرا؟
-دو سه نفر مشکوک رو اینجا دیدم بهتره که شما از اینجا دور بشید.

-مشکوک؟ یعنی چی؟ خب من چجوری تنها این دختر رو ول کنم؟
-نمیدونم آقا، خب میخوایید شما برید من کنارشون میمونم.
با تردید نگاهی به من انداخت، سپس سرش رو تکون داد و گفت:
-نه با خودم میبرمش.

با تعجب گفتم:
-خب اونا کاری به من ندارن.
نگاهی عاقل اندرسفیه بهم انداخت و گفت:
-دختر جون، اونا الان دنبال توئن. شک ندارم عموم الان دنبالته که پیدات کنه، حتما رفته خونه ما دیده خبری ازت نیست اینجوری شده اومده دنبالت ما رو تعقیب کرده. شاید هم از قبل داشتن ما رو تعقیب میکردن، هیچ معلوم نیست! با خودم میبرمت، میبرمت یه جای دیگه.

-کجا میخوای ببریم؟
-نمیدونم بالاخره یه جایی پیدا میکنم که بریم.
باشه ای گفتم و با همدیگه سوار ماشین شدیم، نگاهی به پشت سرمون انداختیم. با دیدن دوتا ماشین مشکی رنگ که داشتن به سرعت به ما نزدیک میشدن رو به راننده داد زد:

-برو، سریع حرکت کن.
راننده گازشو گرفت و تندتر از اونا شروع به حرکت کرد، اونا هم هر لحظه به ما نزدیک تر میشدن. نمیخواستم یک لحظه هم از میرعماد دور بمونم، اینقدر کوچه های پیچ در پیچی رفت که بالاخره اونا ما رو گم کردن.

با گم شدنشون نفس راحتی کشیدم که میرعماد آدرس یه خونه ای رو به راننده داد، راننده فوری چشمی گفت و به طرف اونجا حرکت کرد.
-اونجا کجاست؟
-یکم به عمارت نزدیکه.

-خب اینجوری کسی شک نمیکنه؟
سرشو به معنی نه تکون داد و گفت:
-نه کسی شک نمیکنه، چون به ذهن کسی نمیرسه که من تو رو اونجا برده باشم.
-مگه آدرس این خونتو کسی بلد بود؟
-آره بلد بودن.
ای بابایی گفتم و نگاهم رو از پنجره به بیرون دوختم.
شنبه 30 اسفند 1399 - 21:49
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: