زمان جاري : پنجشنبه 26 فروردین 1400 - 3:24 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های جدید / 💗من مال تو💗تو مال من💗
ارسال پاسخ جديد
💗من مال تو💗تو مال من💗
تعداد بازدید: 19
0926881671 آفلاين

ارسال‌ها : 3

عضويت:6 /1 /1400

💗من مال تو💗تو مال من💗

خلاصه :

هاکان بیگ اصیل زاده ای ترک معروف به شاهزاده ترک
مردی که به شدت خشنه و بیماری دو قطبی داره
اما با همه شرارت هاش دنبال دختر نیست و پاکه
در سفری به ایران دلباخته دختر بچه دبیرستانی و مذهبی میشه و برای داشتنش اون رو میدزده !



لینک کانال تلگرام : https://t.me/joinchat/T3O7nwRvyqB17Xb2

جمعه 06 فروردین 1400 - 14:27
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
0926881671 آفلاين

ارسال‌ها : 3

عضويت:6 /1 /1400

پاسخ 1 : 💗من مال تو💗تو مال من💗
💞من مال تو 💞 تو مال من 💞
#prt1

آیلین ........

خسته و کوفته از روز سخت و درسی امروز کوله اش را از روی صندلی قهوه ای چوبیش برداشت و با بی حوصلگی از کلاس خارج شد .
سرش گرم فکر و برنامه های امروزش بود که ناگهان به جلو پرت شد

چندقدم به جلو رفت و وقتی توانست تعادلش را حفظ کند صاف ایستاد
نفس عمیقی کشید و با غیض به عقب برگشت و چشم غره ای شدید به دختری رفت که دوست صمیمش بود و مانند خواهرش
..رها...
با عصبانیت کوله اش را محکم گرفت و گفت ــ چته دختر روانی .... الان افتاده بودم سرم شکسته بود ..

رها قدمی جلو امد و با خنده ای که سعی در پنهان کردنش داشت گفت ــ تو روانی یا من؟ چرا صبرنکردی منم بیام ؟
باخستگی چشمانش را بست و گفت ــ از بس خسته ام حواسم نبود ببخشید
بیا بریم
رها عاشق این دختر بود صمیمی ترین دوستش بود و امکان نداشت به خاطر چیز های پیش پا افتاده از او ناراحت شود
دستش را دور گردن آیلین انداخت و باخنده گفت ــ بریم رفیق
آیلین لبخند خسته ای زد و به همراه هم از سالن مدرسه خارج شدند
باآنکه وضع مالیشان خوب بود اما اتوبوس و قدم زدن را به سرویس شخصی ترجیح میداد
خانه آن دو کنار هم بود و تمام مسیر باهم بودند

در ایستگاه اتوبوس ایستاد و چشم از رها که جلوتر از او در حال تماشای ساختمان جدیدی است گرفت

با خستگی خودش را روی صندلی ها پرت کرد و کوله اش را روی پاهایش گذاشت و دستانش را دورش حلقه کرد

اما جلوتر از او
رها نمیتوانست از شیکی و مدرنی ساختمانی که میدید چشم بردارد
روزهای پی در پی شاهد ساخته شدن و بالارفتن این ساختمان بود اما حالا که تکمیل شده و پذیرای مشتریانش بود زیباتر و خیره کننده تر به نظر میرسید

به تابلوی بزرگ و نقره کوب شده بالای ساختمان چشم دوخت

کافی شاپ 🔱love star🔱

به راستی که بسیار زیبا و وسوسه انگیز بود
و این وسوسه دل رها راهم لرزاند

با شیطنت نگاهی به ایلین که در ان سوی صندلی ها تقریبا از خستگی بیهوش شده است انداخت
به ارامی جلو رفت و کنارش نشست
دستش را روی شانه او گذاشت و تکانش داد
ایلین گیج از خواب و بیداری در امد و به رها چشم دوخت و گفت ــ چیه؟ اتوبوس اومده؟
رها لبانش را با زبانش خیس کرد و گفت ـ نه هنوز .... امم.. ایلین جوونم؟
ایلین کش و قوسی به خودش داد و گفت ـ مرض ... تو هرموقع اینجوری صدام میزنی یه چیزی میخوای ... زود باش بگو
رها به زیرکی او لبخندی زد و گفت ــ پس زود میرم سر اصل مطلب .. اتوبوس که هنوز نیومده میای بریم کافی شاپ رو ب رو؟؟
ایلین نگاهی به ساختمان شیک مقابلش انداخت و گفت ــ رها ول کن .... اصلا حال ندارم
رها با اصرار گفت ـ عههه ایلین دیگههه خواهش ... به جون خودم دارم میمیرم از فضولی .. خیلی دلم میخواد برم توش و ببینم چجوریه توروخدا پاشو دیگه

ایلین با حرص چشم بست و سرش را به پشت صندلی ها تکیه داد و گفت ــ رها... بس کن .. من دارم از خستگی بیهوش میشم بیام اونجا چیکار اونم بااین لباسا؟ میخوای بهمون بخندن؟؟
رها درحالی که کمی حق را ب ایلین میداد گفت ـ یه سرک کوچولو .. زود میایم بیرون . خووواهش

ایلین با کلافگی نگاهی به چشمان رها که لبریز از التماس بود نگاه کرد و به ناچار گفت ـ باشهه .. ولی فقط یه سرک کوچولو
رها باخوشحالی بلند شد و گفت ـ ایول عاشقتم
ایلین به این هیجان اون لبخندی زد
دروغ چرا خودش هم بدش نمی امد ان ساختمان شیک و مدرن را که زبانزد همه است را ببیند
دست رها را گرفت و بلند شد و باهم به سمت کافی شاپ به راه افتادند

#delvin
شنبه 07 فروردین 1400 - 16:55
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
0926881671 آفلاين

ارسال‌ها : 3

عضويت:6 /1 /1400

پاسخ 2 : 💗من مال تو💗تو مال من💗
💞من مال تو💞تو مال من💞
#prt2

هاکان..........

تقریبا دوروزی میشد که از سفر برگشته بود
سفری بلند و طولانی به آلمان برای حل مسعله ای مهم درباره گمرک و رد شدن محموله هایش
چمدان گران قیمت کرم رنگش را برداشت و به سمت اشنایی حرکت کرد

اشنایی که از برادر نیز به او نزدیک تر بود دوست و رفیق همیشگیش
...کیان...
همانطور که به سمتش قدم برمیداشت
نظاره گر قد و بالایش بود
پسری چشم و ابرو مشکی .. قدبلند و ورزیده ... برادر کوچکش زیادی جذاب بود
به او که رسید چمدانش را روی زمین گذاشت
کیان لبخندی زد و دوست عزیزش که سال ها از او دور بود را در آغوش گرفت
عاشق این تک دانه برادرش بود
کم حق نداشت برگردنش
هردومردانه یکدیگر را در اغوش گرفتند

هرچقدر هم سنگ بود نمیتوانست دلتنگیش را از کیان پنهان کند
ازهم فاصله گرفتند
کیان لبخند شیرینی بر لب نشاند و گفت ــ خوش اومدی برادر ... دلم تنگ شده بود
هاکان دسته چمدان را گرفت و از زمین بلند کرد و همانطور که دستش را روی کمر کیان گذاشت گفت ـ ممنون .. همچنین ... بهتره بریم ... نمیخوام زیاد تو دید باشم
کیان تازه متوجه موقعیت او شد
او هم به راه افتاد و گفت ـ پس بادیگاردات کجان؟ میدونی چقدر خطرناکه که اینجوری تنها اومدی؟

نیشخندی زد و گفت ـ نترس کیان .. اونقدرام نادون نیستم ... سرش را بالا گرفت و گفت ـ عقب تر از ما دارن میان
کیان به طور نامحسوس پشت سرش را نگاع کرد و متوجه ۴ مرد قد بلند و قوی هیکل شد که به دنبال انها می ایند
لبخندی زد و گفت ـ خیالم راحت شد

سوار جنسیس مشکی رنگی شدند
بادیگارد هاهم سوار پشت سرشان

فندک نقره اصلش را از جیب کتش بیرون کشید و سیگاری رو شن کرد و گوشه لبش گذاشت و رو ب کیان گفت ــ امیدوارم فکر نکرده باشی به خاطر ترس از جونم خواستم سریع از فرودگاه بیایم بیرون
کیان نگاهش را از پنجره گرفت و بالبخند کوچکی گفت ـ نه اصلا ... خودم میدونم چرا ... من هاکان و از خودش بیشتر میشناسم ..
هاکان ارام و زیر لب گفت ــ هاکان امروز ... هاکان دیروز نیست
کیان متوجه نشد اما میدانست که رفیقش تا زهرش را به دشمن قدیمیش نریزد ارام نمیشود
همانند یک عقرب

به راننده ادرس کافی شاپ جدیدی را داد که به تازگی ساخته بود
کافی شاپی شیک و مجلل که با شراکت دوست و همکارش در نزدیکی دبیرستانی دخترانه زده بود و بدون توجه به زمان کم ساختش زبانزد مردم بود و به قول معروف حسابی کار و بارش گرفته بود

هاکان با کمی تعجب گفت ــ فکر میکردم میخوای خونه جدیدتو نشونم بدی
کیان خندید و گفت ـ اونکه بله .. ولی با اجازتون یه کافی شاپ زدم .. اول بریم اونجا یه چیزی بخوریم بعد بریم خونه

هاکان متفکر سرش را تکان داد و با کمی شوخی گفت ــ پس میخوای محصولاتتو به رخم بکشی
کیان خندید و گفت ـ نفرمایید جناب بیگ ... محصولات کافی شاپ کوچیک من در مقابل هتل های بین المللی شما ارزنیه در مقابل یک دریای گندم

هاکان لبخند کوچکی زد و گفت ـ کیان وراجی ممنوع ...
کیان بالودگی خندید و گفت ــ اوکی ... اوکی ... خوووب جناب بیگ سکوت میکنم تا برسیم و کلبه درویشی ما رو خودت ببینی
لبخندی به گشاده روییش زد و چیزی نگفت
دلش میخواست زود تر برسند و هنر دست برادر کوچکش را ببیند
هرچه نباشد دست پرورده هاکان بیگ بود و کارش بینظیر
پنجشنبه 12 فروردین 1400 - 17:07
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: