زمان جاري : پنجشنبه 26 فروردین 1400 - 3:20 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های طنز و کل کل / تهرانی های شیطون
ارسال پاسخ جديد
تهرانی های شیطون
تعداد بازدید: 33
maghror آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:10 /1 /1400

تشکر شده : 1

تهرانی های شیطون

پارت اول
سپیده_ خدایا یه کاری کن قبول شم.
بهار_ اگه قبول شم ده تا صلوات نذر میکنم
سیما_ وای خدا اگه قبول نشم چی؟
پریسا_ دارم سکته میکنم از استرس.
مریم_ باران چی شد؟
رها_ راست میگه چی شد؟
ریحانه_ يه لحظه خفه شید، باران چی شد؟
من_ ای درد، ای زهر مار، خو بزارید تا بالا بیاد.
همون لحظه اسم هامون، اومد.
با جیغ گفتم:
من _ قبول شدیم!!!
همه_ جیغ
مثل اینکه باید خودم رو معرفی کنم، من باران تهرانی 18 سالمه، تو یه خانواده پولدار زندگی میکنم یه داداش خل هم دارم به اسم باربد که 20 سالشه.
سه تا دختر عمو دارم از سه تا عمو مختلف به اسم های بهار، سپیده، مریم که دختر خالم هستند.
که هم سن منن. دو تا هم پسر عمو دارم به اسم های سامان. امیر، سامان برادر سپیده و امیر هم برادر مریم.
چهار تا هم دختر دایی دارم از سه تا دایی مختلف به اسم های ریحانه و رها که خواهرن، سیما ، پریسا که هم سن منن، و تازه دختر عمه هام هم  میشن.
الان فهمیدین چی شد؟ عمو هام با خاله هام ازدواج کردن و دایی هام با عمه هام ازدواج کردن. تازه همشون هم با هم دختر عمو پسر عمو هستند.
سه تا هم پسر دایی دارم، میلاد که مثل بهار تک فرزنده و استاد دانشگاه 25 سالشه، سینا که برادر سیما، و پیام که برادر پریسا.
توی فامیل همه دختر ها 18 سالشونه، و پسر ها بجز میلاد همه 20 سالشونه.
همه هم فامیلیمون تهرانی.
حالا هم همه دختر پسر های فامیل، بجز میلاد کنکور دادیم برای رشته عمران، آخه پسر هامون دو سال رفتن سربازی.
من_ بچه ها پاشین بریم ببینم پسر ها قبول شدن یا نه؟
به سمت اتاق باربد رفتیم، بدون در زدن وارد شدیم
همشون داشتن وسط اتاق قر میدادن
«راستش چون بچه شخصیت های رمان زیادن حال ندارم توصیفشون کنم »
من_ باربد؟
باربد_ چیه زلزله؟
من_ قبول شدین يا نه؟
باربد_ اره قبول شدیم شما چی؟
من_ ما هم قبول شدیم.
بهار_ وای همه با هم توی یه دانشگاه.
امیر_ قراره دانشگاه رو خراب کنیم.
من_ خب دانشجو های عزیز بریم نهار که خیلی گشنمه
همه_ ما هم همینطور.
****************************************** ******** ******************
وووووااااااایییییی خدا حوصلم پوکید، يه زنگ به بهار بزنم.
انگار که روی گوشی خوابیده باشه سریع برداشت
من_ الو بهار پاشو بيا اینجا پ. دمبالم به دختر ها هم زنگ بزن بگو بیان .
و سریع قطع کردم، الان یه هفته از روز علام نتايج گذشته پدر و مادرمون همون روز که فهمیدن قبول شدیم برامون ماشین گرفتن.
ماشین من و بهار و سپیده مثل هم هستن، که مازراتی بود.
ماشین باربد و سامان و امیر هم مثل هم هستن که .
فراری بود.
ماشین سینا و سیما و پیام و پریسا هم مثل هم هستند که پورشه
.

ماشین مریم و رها و ریحانه هم مثل همه که بوگاتی.
البته همه این ها در رنگ های مختلف هستند که من حال ندارم بگم.
خوب برم آماده بشم ، یه تیپ قرمز مشکی زدم و رفتم جلو آیینه. ، خوب بزارید قیافه خودم رو توصیف کنم که از فضولی نمی‌نمیرید.
موهاي لخت خرمایی دارم که تا کمرم میرسه، پوست سفید، چشم های عسلی که توش خباثت موج ميزنه، دماغ قلمی و لب های غنچه ای.
خوب یه ریمل زدم و به رژ لب صورتی زدم، به به چه خوشگل شدم.
؟ وجدان بی وجدانم_ اوه چه اعتماد به سقفی داری.
من_ خفه.
شعور بی شعورم_ بی ادب هم که شدی
من_ به خودم مربوطه.
اونا_ گوه نخور لطفا.
هی خدا روانی شدم،
مغزم_ روانی بودی عزیزم.
وجدان بی وجدانم_ ایول.
شعور بی شعورم_ مگه فقط تو بتونی این رو ضایع کنی.
خدایا شفا بده،.
مامان_ باران بیا بهار اومده.
من_ باشه.
از اتاقم بیرون رفتم و از نرده ها سر خوردم و سر خوردم پایین، و به سمت بیرون رفتم.
در عقب ماشین بهار رو باز کردم.
بهار با حرص_ علیک سلام دختر عمو، مگه من راننده تو ام که رفتی عقب نشستی؟
من_ شک پ. داشتی؟
بهار_ درد.
من_ تو دلت.
بهار یه پوف کشيد و راه افتاد.
من_ به دختر ها گفتی؟
بهار_ مریم خواب بود رها و ریحانه باشگاه بودن،.ولی بقیه میان.
سری تکون دادم.
اول رفتیم سراغ سپیده بعد سیما و اخرم پریسا.قرار بود بریم خرید، بالاخره رسیدیم.

پنجشنبه 12 فروردین 1400 - 21:45
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
تشکر شده تشکر شده: 1 کاربر از maghror به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: mbjfghc -
maghror آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:10 /1 /1400

تشکر شده : 1

پاسخ 1 : پارت دوم
الان نزدیک دو ساعت که ما تو پاساژ داریم دنبال یه مانتو برای سیما می‌گردیم، ای لاو یو پی ام سی.
من_ سیما الهی زلیل شی يه مانتو بگیر دیگه.
سپیده_ بیا این مانتو خوبه به خدا.
سیما_ اره خوبه همین رو میخرم.
بالاخره سیما یه مانتو خرید و ما راهی رستوران شدیم.
توی رستوران نشسته بودیم، که..
بهار_ بچه ها اون سامان نیست؟
یه نگاه کردم که دیدم سامان با يه دختر سر يه میز نشسته بود.
سپیده_ اره خودشه.
من_ پایه شیطونی هستید؟
بچه ها_ ما چهار پایه ایم.
بلند شدم و رفتم سر میز سامان.
من_ سامان باز ولت کردم اومدی دختر بازی؟
سامان تو شک بود، دختره با حرص گفت
دختره_ خانم شما با عشق من چه نسبتی دارید؟
من_ خانم محترم به چه حقی به شوهر من ميگيد عشقم؟؟
دختره با تعجب_ شوهر؟
من_ بله ایشون همسر من هستند.
دختره با حرص بلند شد، و با کیف زد تو سر سامان که باعث شد با سر بره تو بشقاب خورشت. وای داشتم میترکیدم از خنده، به سمت بچه ها که داشتن از خنده میز ها رو گاز میگرفتن رفتم.
خلاصه که روز خوبی بود.
.
.
.
سر میز شام بودیم.
مامان_ بچه ها عمو مهدی رو یادتونه؟
باربد_ همون که تو آلمان زندگی میکنه؟
من يه عمو دارم که آلمان زندگی میکنه و دو تا پسر داره.
من_ خب؟
بابا_ قراره بیاد ایران زندگی کنه.
مامان_ پس فردا به همین مناسبت يه جشن داریم.
از روی میز بلند شدم و رفتم اتاقم، يه زنگ به سپیده زدم.
سپیده_ الو؟
من_ بخور پلو.
سپیده_ درد
من_ تو دلت.
سپیده_ بگو چی میخوای؟
من_ فردا میای دمبالم برای جشن پس فردا لباس بخریم، قربونم بری بای.
و قطع کردم و رو تختم دراز کشیدم،
یه لحظه صبر کن...
فردا روز اول دانشگاه!!!!!!!!
سریع رفتم تو اتاق باربد.
من_ باربد؟؟
_ ها؟من_ فردا روز اول دانشگاه؟

باربد_ وای راست میگی.
خلاصه که به همه زنگ زدیم و خبر دادیم، قرار شد بهار و سپیده و سیما و پریسا با من بیان.
سامان و امیر و سینا و پیام هم با باربد برن. مریم و رها و ریحانه هم با هم.
صبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم.
بعد از انجام کار های همیشگی، رفتم که آماده بشم.
یه تيپ سفید مشکی زدم و یه رژ کالباسی زدم کوله مشکیم رو برداشتم رفتم بیرون همه در خونه ما جمع شده بودن.
سوار ماشین شدیم و پیش به سوی دانشگاه.
بعد از نیم ساعت رسیدیم و بعد کمی گشتن کلاسمون رو پیدا کردیم رفتیم ردیف آخر نشستیم.
بعد یه مدت استاد اومد و بعد معرفی کردن خودش شروع کرد به حضور قیاب.
استاد_ باران تهرانی
من_ حاضر
استاد_بهار تهرانی
بهار_حاضر
استاد_باربد تهرانی
باربد_ حاضر
استاد_سپیده تهرانی
سپیده_ حاضر
استاد دیگه اخرای اسم ها چشم هاش اندازه توپ شده بود. البته حق داشت 14 تا تهرانی تو یه کلاس بودیم.
استاد_ آرسام تهرانی
عه یه تهرانی قریبه داریم.
برگشتم دیدم یه پسر قد بلند هیکلی چشم های مشکی موهاي قهوه ای دماغ قلمی و لب های معمولی.
استاد_ آرشام تهرانی.
پسری که بغل آرسام بود بلند شد بجز رنگ چشم هاش که آبی بود همه چیزش مثل آرسام بود.
بهار_ اینا کین؟
من_ نمیدونم.
استاد_ تهرانی؟
ما_ بله استاد؟
قیافه استاد اینجوری شده بود :|
(آخه همه بچه های فامیل و اون دو تا جواب دادن)
بالاخره تموم شد و از کلاس زدیم بیرون، و پیش به سوی پاساژ.
همینجوری که می گشتیم چشمم خورد به یه لباس یقه قایقی سفید که تا روی کمر تنگ و از کمر به پایین حالت دامن داشت و تا روی زانو میرسید.
رفتم پروش کردم، خیلی بهم میومد.
همون رو خریدم و با بچه ها به سمت خونه حرکت کردیم.
جمعه 13 فروردین 1400 - 22:35
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
maghror آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:10 /1 /1400

تشکر شده : 1

پاسخ 2 : پارت سوم
امروز روز جشنه، همه بچه های فامیل توی خونه ما جمع شده بودن، و پدر مادر هامون از بعد از ظهر رفتن پیش عموم اینا.
همه بچه ها آماده بودن و منتظر من بودن. یه خط چشم کلفت کشیدم با یه ریمل و رژ لب قرمز. موهام رو هم همینطور باز گذاشته بودم.
لباس هام رو پوشیدم، و رفتم پایین
من_ خوب بچه ها بریم.
سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه عمو، بعد نیم ساعت رسیدیم.
ماشین رو پارک کردیم و همه مثل قوم عجوج مجوج به سمت خونه شون حرکت کردیم، بعد از سلام و احوال پرسی و کلی تف مالی شدن رفتیم سمت خانواده عمو با عمو و زن عمو سلام کردیم و رفتیم که با پسر عمو ها آشنا بشیم.
وووووااااااایییییی، باورم نمیشه پسر عمو هامون آرسام و آرشام بودن.
اونا هم وقتی ما رو دیدن کلی تعجب کردن.
با نظر بهار همگی به سمت الاچیق های پشت عمارت رفتیم. مثل دایره نشستیم.
آرشام_ خوب فامیل های عزیز یکم از خودتون بگید.
من_ در یک کلام همه خلیم.
همه با این حرفم خندیدن.
آرسام_ مثل اینکه دلقک این خانواده تویی؟
پسره بیشعور عوضی دلقک خودتی.
من_ تا وقتی استوره دلقک ها اینجاست من به چشم کسی نمیام.
از حرص قرمز شد و گفت
آرسام_ ببین بچه
سریع پریدم تو حرفش.
من_ بچه عمته.
که این حرفم باعث شد قیافه های میلاد و رها و ریحانه و سیما و سینا و پریسا و پیام این شکلی بشه:|
اوه اوه اوضاع خرابه.
من_ عه بچه ها شنیدید؟ مامانم داره صدام ميزنه(بعد همینطور که بلند میشدم داد زدم) الان میام.
و شروع کردم به دویدن اون 7 نفر هم دمبالم.
من_ ییییاااااا حضرت عباس کمک کن قوم عجوج مجوج افتادن دمبالم.
بچه های دیگه هم میخندیدن.
یهو سیما گفت
سیما_ عجوج مجوج عمته.
هههااا؟؟؟
وجدانم_ چی شد؟
شعورم_ هن؟
مغزم_ چی گفت الان؟
همه تو کف حرف سیما بودیم.
من_ هاذا ماذا فازا؟
بهار_ سیما وات ده فاز؟
دیگه همه منفجر شده بودیم، سیما هم تو افق محو شد با این سوتی که داد. یکم دیگه دور هم نشستیم که گفتن وقت شام، شام به صورت سلف بود و هر کی هر چی میخواست بر میداشت.
یه بشقاب بر داشتم، یکم برج ریختم، یه تیکه جوجه، کباب، مرغ، سالاد و ژله بشقابم شبیه رشته کوه های البرز شده بود. رفتم کنار بهار نشستم، بشقاب اون شبیه جنگل آمازون بود آخه همش سالاد بود.
من_ خاک تو سرت کنن مگه تو گوسفندی که آنقدر کاهو میخوری؟
بهار_ زهر مار بیشعور.
من_ عمته.
نیشش رو مثل بز وا کرد و گفت
بهار_ عمه من عمه توهم هست.
یکی زدم پس کلش که دیگه زر نزنه، اما دهنش رو مثل اسب آبی باز کرد
بهار_ ای ایشالا دستت بشکنه که آنقدر سنگینه، آخه این دسته؟ یا دسته بیل؟
بعد از شام دیگه همه رفتیم خونه و من سریع رفتم خونه و خسپیدم.

دوشنبه 16 فروردین 1400 - 19:17
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
maghror آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:10 /1 /1400

تشکر شده : 1

پاسخ 3 : پارت چهارم
با صدای آلارم گوشیم که صدای عر عر خر بود بیدار شدم، اخی چقدر صداش شبیه صدای آرسام (;
از روی تخت بلند شدم و بعد از کار های همیشگی که اصلا هم به شما ربط نداره رفتم برای دانشگاه آماده شم. يه تيپ طوسی صورتی زدم با يه رژ صورتی، و رفتم که صبحانه بخورم.
بعد از خوردن صبحانه سوار ماشینم شدم و رفتم دنبال بچه ها.
*********************
تو کلاس نشسته بودیم و استاد داشت خودش رو پاره میکرد که یه مسئله رو به یه مشت منگل که ما باشیم یاد میداد و من اصلا گوش نمی‌دادم.
وجدان_ خسته نباشی دلاور.
من_ زر نزن
وجدان_ شعور این دختره جدیدا خیلی بی ادب شده.
شعور_ ولش کن اسکل.
من_ جفتتون خفه شید.
استاد_ خانم باران تهرانی؟
من_ بله استاد؟
استاد_ این مسئله رو توضیح بدید.
وای بدبخت شدم، برای اینکه ضایع نشم گفتم
من_ میدونید چرا من چیزی رو یاد نمیگیرم؟
استاد_ چرا؟
من_ چون هرچی که میخوام ملکه ذهنم کنم پادشاه ذهنم میاد مخش رو ميزنه.
یهو سیما داد زد
سیما_ سوس ماس لطفا.
همه ترکیدن از خنده، و باز هم هماسه ای دیگر از خانواده تهرانی.
ملکه ذهنم_ بیشعور چرا دروغ میگی، آخه احمق اگه یکی بود که مخ من رو بزنه که من الان مثل تو نترشیده بودم.
شعور_ ولش کن این خر رو.
وجدان_ راست میگه ولش کن.
حس های درونه من دارم؟
بعد از اون کلاس همه تو بوفه دانشگاه بودیم.
آرسام_ مثل اینکه شما کلا عادت دارید با نمک بازی در بیارید؟
نگاه کنید خوش شروع کرد.
شیطان درون_ بزن لهش کن.
من_ در اون که من با نمکم که هیچ شکی نیست اما شما اصلا نمک ندارید.
خوردی؟ حالا هستش رو تف کن،
سپیده بچه ها میگم امروز نتایج امتحان دیروز رو میدن.
عه دیدی چی شد یادم رفت بگم سه روز از روز جشن میگذره.
همه با هم رفتیم سر کلاس، دیروز امتحان داشتیم و من و بهار و سپیده تقلب کردیم.
استاد_ بهار و باران و سپیده؟
ما_ بله استاد؟
استاد_ شما چرا جواب هاتون مثل همه؟
من_ خب، چون سوال هامون مثل هم بود.
کلاس رفت رو هوا، خلاصه که بالاخره کلاس تموم شد و به سمت خونه ر رفتیم.
*********************
مامان_ باران؟
من_بله؟
مامان_ برو باربد رو صدا کن بیاد شام.
رفتم تو اتاق باربد، خواب بود.
یهو یه فکر شیطانی زد به سرم ، یه بالشت برداشتم و یه لیوان آب ریختم روی باربد، که با داد از جاش پرید، با بالشت محکم زدم تو سرش که دوباره افتاد روی تخت، سریع فرار کردم و رفتم پیش بابا نشسنم.
باربد با یه قیافه حرصی اومد. خخخخ
بعد از اینکه اندازه گاو خوردم.
وجدان_ دور از جون گاو.
من_ ای بابا تو چرا خفه نمیشی؟
شعور_ چون دلش میخواد
مغز_ ایول، دمت گرم
من_ ببین میام سه تا تون رو مثل خر میزنم ها برید گم شید
وجدان:|
شعور:|
مغز:|
خوب داشتم میگفتم.
بعد از شام رفتم اتاقم و لالا.
سه شنبه 17 فروردین 1400 - 17:29
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
maghror آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:10 /1 /1400

تشکر شده : 1

پاسخ 4 : پارت پنجم
حدودا یه هفته مونده تا عید قرار شد همگی با هم بریم شمال البته بزرگ تر ها گفتن که نمیان. بزار یه زنگ به سیم ظرف شویی (همون سیما ) بزنم.
سیما_ الو؟
من_ سلام سیم ظرف شویی، من تا نیم ساعت دیگه میام دمبالت بریم خرید، به دختر ها هم زنگ بزن بگو بیان بای.
و قطع کردم.
سریع رفتم یه مانتو سفید با شلوار یخی، شال یخی و کفش های سفیدم رو پوشیدم یه رژ کالباسی زدم و سوئیچ و گوشیم رو انداختم تو کیف سفیدم و رفتم بیرون.
سوار ماشین شدم و د برو که رفتیم.
*********************
کلی خرید کرده بودیم و هنوز داشتیم می گشتیم. همون موقع چشمم خورد به یه مانتو خوشگل مشکی که سر شونه هاش زنجیر طلایی بود، و يه کمربند طلایی هم داشت، رفتم پرو کردم تو تنم خیلی خوشگل بود، خریدمش، و با بچه ها رفتیم کافه توی پاساژ.
همه قهوه سفارش دادیم.
من_ بچه ها امروز بریم شهربازی؟
رها_ اره خیلی خوب میشه؟
مریم_ پس زنگ بزنیم پسر ها هم بیان.همه موافقت کردیم و من زنگ زدم باربد،
من_ سلام باربد، نگاه کن ما میخوایم بریم شهر بازی تو هم با پسر ها بیا.
و قطع کردم.
*********************
الان همه توی شهربازی منتظر آرسام و آرشام نشستیم، اوف بالاخره اومدن.
من_ زوده هنوز تا ساعت 11 شب وقت داشتیم.
آرشام_ به این آرسام زلیل شده بگو که نیم ساعت فقط معطل شلوار انتخاب کردنش شدم.
آرسام_ حالا که اومدیم.
بهار_ اول بریم سوار چرخ و فلک بشیم.
همه موافقت کردیم و رفتیم سوار چرخ و فلک شدیم تقریبا سوار همه وسیله ها شده بودیم.
ریحانه_ بریم سوار اون وسیله که اول میره بالا بعد یهو میاد پایین بشیم.
(اسمش رو بلد نبودم)
رفتیم و سوار شدیم البته مریم و رها و پریسا مخالفت کردن که به زور بردیمشون.
دستگاه اول رفت بالا و یهو.....
وا پس چرا نمیره پایین؟ یهو یکی داد زد
طرف_ ییییاااااا حضرت عباس گیر کردیم.
مریم يه جیغ بلند کشید.
رها_ کثافت ها ما نمی‌خواستیم بیایم چرا به زور ما رو آوردید؟
من_ زر نزن تو این وضعیت.
سیما_ خفه شید همه.
من_ بی ادب.
آرسام_ بس کنید بابا.
من_ به تو چه نخود اش
آرسام_ حیف که اینجا گیر کردیم.
من_ برو بابا جوجه.
بهار_ الان وقت کل کله؟
من و آرسام_ اره
بهار_ خوب ادامه بدید.
سپیده_ خدایا چرا این بی صاحب حرکت نمی کنه؟
میلاد_ خدا من نمیخوام ناکام بمیرم.
باربد_ منم همینطور.
سامان_ خدا لعنتت کنه ریحانه.
ریحانه_ عه به من چه؟
مریم_ نظر تو کثافت بود؟
پریسا_ راست میگه.
امیر_ این چه بحثیه الان؟
پیام_ تو خفه.
آرشام _ بچه ها اروم باشید.
سینا_ راست میگه آرامش خودتون رو حفظ کنید.
بعد داد زد
سینا_ ییییییااااااااااا حححححضضضضرررتتتت عباس.
دیگه شما تصور کنید 16 نفر بین زمین و آسمون وسط شهر بازی داریم داد و بیداد می کنیم.
بالاخره آوردنمون پایین و اون شب هم به خوبی و خوشی تموم شد
سه شنبه 17 فروردین 1400 - 17:32
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
maghror آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:10 /1 /1400

تشکر شده : 1

پاسخ 5 : پارت ششم
من_ سیما میای یا بیارمت؟
چیه تعجب کردین؟
مگه همیشه باید از خواب بیدار شم؟
چشم ندارید ببینید خوابیدم؟
وجدان_ با کی حرف میزنی روانی؟
من_ نمیدونم؟
مغز_ خاک تو سر اسکلت کنن.
من_ زر نزن خواهشن.
شعور_ خیلی خری.
با اومدن سیما از خود درگیری بیرون اومدم.
با یه چمدون اومد بیرون.امروز قراره بریم شمال. سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. چهار تا ماشین بودیم. سپیده و بهار و سیما و پریسا با من میومدن، آرسام و آرشام و میلاد و سامان با باربد میومدن، رها و ریحانه با مریم و پیام و سینا با امیر.
یه آهنگ گذاشتم و صداش رو بلند کردم. تا خود شمال ما زدیم و رقصیدیم ، بعد از چند ساعت بلاخره رسیدیم ویلا. وارد شدیم و روی مبل ها ولو شدیم.
من_ اینجا 4 تا اتاق بیشتر نداره و ما 16 نفریم.
سیما_ خوب من و باران و سپیده و بهار تو یه اتاق، باربد و سامان و آرسام و آرشام تو یه اتاق، مریم و رها و ریحانه و پریسا هم تو یه اتاق، امیر و پیام و میاد و سینا هم تو یه اتاق.
همه رفتن تو اتاق هاشون و لالا.
*********************
اینجا کجاست؟
من کیم؟
چرا برقا خاموشن؟
_عر عر عر عر
یکی داره عر عر میکنه
یهو همه جا روشن شد، یه پسر پشت به من داشت صدای خر درمیاورد، پسره برگشت.
وا این که ارسامه!!!
یهو آرسام دوید دمبالم، یا خدا سریع فرار کردم.
من_ ولم کن!!
آرسام_ عر عر
من_ عر و زهر مار ولم کننن.
آرسام با فریاد_ عععررر
من_ ددررردد، ولم کن حیوان گرسنه، ولم کن جانی.
یهو خیس شدم، با جیغ از خواب بیدار شدم، به خودم که اومدم دیدم خیس ابم و یه لیوان دست بهاره و داره بهم میخنده، یه خیز برداشتم سمتش که فرار کرد.
من_ وایسا، د میگم وایسا، حالا روی من آب میریزی؟ آخه الاغ نمیگی من سکته میکنم؟
بالاخره گرفتمش و مثل خر زدمش.
از همون جا هم رفتیم صبحانه بخوریم.
سر میز هر موقع نگاهم به آرسام می افتاد میزدم زیر خنده، آخر هم همه شاکی شدن که من خوابم رو براشون تعریف کردم.
همه پوکیدن از خنده.
سپیده که آنقدر خندید که از صندلی افتاد، فقط آرسام از عصبانیت قرمز شده بود. چون همه دیر بیدار شده بودیم صبحانه و نهار مون یکی بود، و قرار شد یه ساعت دیگه بریم دریا.
یه شلوار مشکی پوشیدم با یه سوییشرت قرمز پوشیدم با کتونی های مشکی کلاه سوییشرت هم انداختم رو سرم.
با بچه ها از خونه زدیم بیرون.
ویلا ما نزدیک دریا بود.
من عاشق دریام چون مثل خودم...
وجدان_ مثل خودت موجی
من_ بیشعور من اصلا هم موجی نیستم.
شعور_ اگه موجی نبودی که الان با ما صحبت نمی کردی.
شاید باورش براتون سخت باشه، که اصلا هم مهم نیست چون باید باور کنید که قانع شدم.
بهار_ باران بیا میخوایم جرعت حقیقت بازی کنیم.
رفتم و بغل بهار نشستم.
امیر بطری رو چرخوند که افتاد به سپیده و پیام.
پیام_ جرعت یا حقیقت؟
سپیده_ حقیقت
پیام_ تا حالا از باران دزدی کردی؟
سپیده_ اره
پیام_ چی؟
سپیده_ یه عطر خیلی گرون
من_ چچیی تو برش داشته بودی؟
سپیده_ ببخشید، شیطون گولم زد.
دوباره بطری چرخید که افتاد به من و آرسام
من_ جرعت یا حقیقت
آرسام_ جرعت
یه لبخند شیطانی زدم
من_ باید آرشام رو بوس کنی اون هم از اینجا
و لبم رو نشون دادم.
همه خندیدن اما آرسام و آرشام داشتن هاج و واج نگاهم میکردن
من_ زود باش
آرسام آب دهنش رو قورت داد و لب هاش رو غنچه کرد و نزدیک آرشام شد که آرشام یکی زد تو صورتش و داد زد
آرشام_ ولم کن منحرف، کافر چندش.
همه میخندیدیم.
یکم دیگه بازی کردیم که شب شد.
پسر ها آتش درست کردن و ما دورش نشستیم.
من_ بچه ها کی پایه کل کله؟
باربد_ چه کل کلی؟
من_ دختر پسر.
همه_ هستیم.
باربد_ قشنگ معلومه که کی بهتره.
من_ اره و اون هم دختر هان.
آرسام_ هه عمرا
بهار_ والا، آخه چی شما پسرا بهتره؟
سپیده_ دقیقا، شما کار میکنید ما هم میتونیم، تازه شما نه اشپزی بلدید نه خونه داری.
میلاد_ در عوض ما لازم نیست روسری بپوشیم.
سامان_ از فوتبال هم سر در میاریم.
آرشام_ تازه حضانت بچه همیشه با پدرش.
سیما_ اما تا ما دختر ها نباشیم که بچه ای نیست.
پریسا_ تازه ما مجبور به کار کردن نیستیم.
مریم_ تازه ما میتونیم همه نقص هامون رو با آرایش بپوشونیم.
امیر_ اما فقط پسر ها میتونن برن استادیوم.
پیام_ دختر ها نمیتونن خوانده بشن.
سینا_ تازه حق طلاق هم با مرده
رها_ مهریه هم فراموش نشه.
ریحانه_ یه دختر خودش میتونه شوهر ایندش رو انتخاب کنه اما یه پسر باید منتظر جواب دختر بمونه
من_ من به نظر دارم
بهار_ چی؟
من_ یه مسابقه بین دختر ها و پسر ها، همه به دو به دو گروه میشن و باید تو مدت دو ماه کی بلا سر هم بیارن، و باید فیلم بگیرن بعد دو ماه اگه فیلم های دختر ها بیشتر باشه دختر ها بهترن یا برعکس.
بهار_ عالی
باربد_ کی با کی؟
رها_ من با سینا، باران و آرسام، باربد و مریم، بهار و آرشام، سپیده و میلاد، سامان و ریحانه، امیر و پریسا، سیما و پیام.
همه موافقت کردیم و رفتیم بخوابیم.
پنجشنبه 19 فروردین 1400 - 21:27
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
maghror آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:10 /1 /1400

تشکر شده : 1

پاسخ 6 : پارت هفتم
سر میز صبحانه بودیم همه بودن بجز آرسام
من_ پس آرسام کو؟
باربد_ حمام.
یه فکر زد به سرم یه پیاله آرد اوردم و رفتم تو اتاق آرسام، داشتم فیلم میگرفتم.
من_ بچه ها من میخوام آرد بریزم تو سشوار آرسام.
آرد رو ریختم و گوشیم رو یه جا گذاشتم که معلوم نباشه اما فیلم بگیره.
خودم هم از اتاق بیرون اومدم و پشت در اتاق طوری وایسادم که اگه آرسام میاد بیرون معلوم نباشم.
همون موقع صدای داد آرسام اومد و سریع از اتاق اومد بیرون منم رفتم و گوشیم رو برداشتم و رفتم پایین.
آرسام با یه حوله و صورت آردی که البته خمیر شده بود وسط سالن وایساده بود.
رفتم و بغل باربد نشستم. آرسام یه جوری نگاهم کرد که یعنی برات دارم.
همه داشتن به آرسام میخندیدن.
صبحانه رو خورديم و قرار شد بریم جنگل. رفتم لباس پوشیدم، چیه؟
نکته توقع دارین هر دفع بگم چی پوشیدم؟ اصلا حالا که اینطوری نمی گم چی پوشیدم تا از فضولی بمیرید.
مغز_ با کی حرف میزنیییی؟
من_ به تو چه؟
مغز_ تربچه.
اومدم جواب بدم که..
شعور_ آه ولم کن؟
من_ چی شده؟
شعور _ بیا یه چیزی به این کودک درونت بگو هي داره منو اسکل میکنه
کودک درون_ عه چرا دروغ میگی؟
شعور_ خودت نیم ساعت من رو گرفتی میگی با ندای درون دوست شدی
کودک درون_ خوب راست گفتم مگه نه ندا؟
ندای درون_ اره عشقم راست میگه.
من_عشقت؟
ندای درون_ بله عشقم.
من_ عوق.
سیما_ باران؟
من_ ها؟
سیما_ بیا میخوایم بریم.
رفتیم پایین و سوار ماشین شدیم و به سمت جنگل رفتیم.
*********************
با بچه ها نشسته بودیم و حرف میزدیم.
من_ بچه ها بیاید بریم تو جنگل قدم بزنیم.
مریم_ خل شدی باران؟ هوا داره تاریک میشه.
من_ خوب به پسر ها هم میگیم بیان.
همه با هم بلند شدیم و با پسر ها رفتیم تو دل جنگل.
یه کم که گذشت احساس کردم داریم دور خودمون میچرخیم.
من_ بچه ها فکر نمیکنین داریم دور خودمون میچرخیم؟
باربد_ اره مثل اینکه...
سیما_ وای نه، گم شدیم.
هوا کم کم داشت تاریک می شد.
یه گوشه نشستیم.
بهار_ حالا چیکار کنیم؟
من_ راست میگه، منم حوصلم سر رفته بیاید یه کاری کنیم.
بچه ها یه جوری نگاهم کردن که نزدیک بود شلوار لازم بشم.
سپیده_ انتر ما تو جنگل گم شدیم هوا داره تاریک میشه، اون وقت تو حوصلت سر رفته؟
من_ اولا انتر خودتی، دوما خوب سر رفته چی کارش کنم؟
یهو صدای خش خش اومد.همه ترسیده به منبع صدا نگاه کردیم، یهو یه دختر و پسر از بین درخت ها پریدن بیرون.
ما_ ججججیییغغغ
اونا_ ججججیییغغغ.
ما_ جیغ
اونا_ جیغ
خلاصه نیم ساعت ما جیغ زدیم اونا جیغ زدن، یعنی ته آلودگی صوتی ماییم.
من_ آه بسه گندش درومد.
باربد_ راس میگه.
دختره_ سلام.
ما_ سلام.
دختره_ من مهسام این هم برادرم محمد.
محمد_ شما هم گم شدید؟
ما_ اره.
ما هم خودمون رو معرفی کردیم.
که دهنشون باز مونده بود.
مهسا_ بیاید بریم، ما اون جا یه کلبه پیدا کردیم.
همه با هم راهی شدیم و به سمت کلبه رفتیم.
پنجشنبه 19 فروردین 1400 - 21:33
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: