زمان جاري : دوشنبه 11 مرداد 1400 - 6:03 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های جدید / بی صدا فریاد کن
ارسال پاسخ جديد
بی صدا فریاد کن
تعداد بازدید: 74
toranj6979 آفلاين

ارسال‌ها : 39

عضويت:21 /5 /1399

بی صدا فریاد کن

دختری به اسم پگاه که جنگ و جدال های خاندانش دست و پنجه نرم میکند تا اینکه یک اتفاق غیر منتظره برای این دختر متفاوت میوفته که خوندش خالی از لطف نیست💓

چهارشنبه 15 اردیبهشت 1400 - 03:35
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
toranj6979 آفلاين

ارسال‌ها : 39

عضويت:21 /5 /1399

پاسخ 1 : بی صدا فریاد کن
قسمت اول
همه منو یه آدم عجیب و مرموز میدونن
در صورتی که من فقط یکم زیادی کم حرفم یکم زیادی گوشه گیری و یکم زیادی تنهام و بدون هیچ دوستی!
دو چیزه که منو متفاوت و عجیب نشون میده یکی هوش زیادمه که از همون بچگی تونستن منو کشف کنن و منو به عنوان یک نخبه از بچه های مدرسه جدا کردن و از همون بچگی تو خونه درسمو با معلم های سرشناس میخوندم و یکی هم... اگه از خود تعریف نشه خوشگلی بیش از اندازمه! اجزای صورتم طوری کنار هم قرار گرفته که منو بیشتر از چیزی شبیه عروسک کرده.. انقدر که کلی پیشنهاد واسه فیلم و مدلینگ بهم دادن اما بخاطر شخصیت خجالتی و خاصم نتونستم بهش تن بدم.
خانواده من اوه ببخشید
خاندان ما یکی از خاندان های مرفه بی درد و بزرگه با کلی نوه دختر وپسر که همه هم هیچ استعداد خاصی ندارن به غیر داشتن پدرومادر پولدار.. اینطوری بگم مفت خورن با کلی پز و من منم! نمونه ش همین ژیلا دختر عموم که دل خوشی ازش ندارم
مادربزرگ ما دو رگه ست یه رگ ایرانی یه رگ روسی..و مادر بزرگمون کلا بلوند بود با چشمای آبی و بخاطر همین دختر و پسراش و نوه هاش همه یا بور و بلوند ان یا یکم از بلوندشون پیداست مثلا عمو شکیب موهاش قهو ای روشنه.
اما من مثل همیشه از این یک مورد نگذشتم و موهام شدن سیاه پر کلاغی!
یعنی یکی بیاد تو جمع خاندان ما من براش مثل گاو پیشونی سفید میمونم.
من خونه پدربزرگم زندگی می کنم البته با پدر گرامیم
اون از من بیزاره چون بعد به دنیا امدنم مامان از دنیا رفت... بابام خودشم بارها بهم گفته که میدونه من بی تقصیرم ولی دست خودش نیست و نمیتونه باهاش کنار بیاد.ولی من خیلی وقته که به رفتار های سردش کنار امدم.
ولی بازم داره اتفاق هایی میوفته که من مقصرش نیستم
من بزرگ شدم با اینکه ارتباطام کم و محدوده اما نمیدونم از کجا ولی کلی خاطرخواه پیدا کردم
اولش برام بامزه و جالب بود ولی نه تا وقتی که خواستگار ژیلا منو تو خواستگاری لحظه آخر دید و نظرش عوض شد خواست بیاد خـاستگاری من و آخر ژیلا چه الفشنگه ای به پا انداخت و با من دست به یقه شد که من با عشوه مخ خواستگارش زدم!
این موضوع باعث شد که ارتباطاتتم از کم هم کمتر بشه.. چون تو هر جمعی میرفتم توجه ها سمتم جلب میشد و زن ها و دختر ها از ترس توجه کردن شوهرا و دوست پسراشون طوری با من نوجوون رفتار میکردن که بعضی وقتا فکر میکردم که از اون دخترام و خودم بی خبرم.
خوشگلی زیادم برام زیادی سنگین بود اون منو محدود کرده بود با شخصیتم هماهنگ نبود باعث شده بود که مثل دختر عمه هام و عمو هام رو مد نباشم هر چی که دلم خواست نمیتونستم بپوشم
تنها کاری که میشد با علاقه بهش بچسبم درسم بود چیزی که من شیفتش بودم
یک روز که غرق درس بودم که در اتاقم باز شد شیده خانم امد داخل اتاق گفت
پگاه جان؟ کجا سیر میکنی گل دختر اینقده من در زدم؟ فکر کردم باز از اون سیم میم ها کردی تو گوشت ها!
لبخندی به صورتش پاشیدم
فکر کنم شیده خانم تنها کسیه که تو خونه بیشتر از بقیه با من حرف میزنه.
تق
یکم سرجام تکون خوردم که شیده خانم یه بشکن دیگه زد و گفت پگاه جان چرا گیج میزنی؟ بس که کلت تو این کتابای بسه دیگه ول کن اینارو
چشمامو کمی مالیدم گفتم ببخشید ساعت چنده؟
گفت الان نزدیکای غروبه.. پاشو لباست بپوش الانه که عمو شکیب و اون عمه شکوهت برسن
شیده از عمه شکوه متنفره.. البته باید بگم کی نیست با اون قیافه عصا قورت داده که انگار آفریده شده که به عالم آدم ایراد بگیره بیشتر هم این شیده بدبخت رو گیر میندازه... میترسم شیده رو هم مثل بقیه فراری بده.
هودی مشکی گشادم پوشیدم و آخر میز نشستم که خیلی جلب توجه نکنم و کسی کاری به کارم نداشته باشه.
همون طور که داشتم پاستا خوشمزتو میخوردم زیر چشمی نگاهی به میز انداختم
بابابزرگ و عمو شکیب داشتن کنار هم صحبت می کردن حتما موضوعش هم چیزمیز های بانکیه مثل همیشه.
پدرمم اون طرف بابابزرگ نشسته ولی انگاری وجود نداره و نامردیه چون بابابزرگ فقط عمو شکیب میبینه.
یه نگاه انداختم اون طرف میز
ژیلا رو که داشت مدل جدید ناخون هاشو به مهدیس دختر عمه شکوه نشون میداد دیدم
مثل همیشه به روز و شیک ولی چشماشو با خط چشم خفه کرده بود با اون لنز آبی که رو چشمای قهوه ایش گذاشته بود خدایی خیلی خز بود تنها چیزی که واقعا قشنگ بود موهای بورش بود که دم اسبی بسته بود و. بهش میومد
نگامو از ژیلا گرفتم نگام رفت رو مهدیس
قیافه ملوس و شیرینی داشت با تیپ آسش که با هم زیادی خفن طور بود البته اگه اخلاق های گندش فاکتر بگیریم
همون طور داشتم مهدیس قایمکی دید میزدم که پژمان برادر ژیلا از دستشویی رسید صاف نشست کنار مهدیس که نگام خورد رو شلوارش که از زانو تا نزدیک ها مچ پا پاره بود و پاهای پر پشمش زده بود بیرون و با اون واکس برای که به موهاش زده بود بکل اشتهامو کور کرد نمیدونم
یا سلیقه ها عوض شده یا من هیچی حالیم نیست..
سرمو انداختم پایین و باقی مونده غذامو به زور ریختم تو حلقم که چیزهایی که دیدمو یه جوری بشوره ببره که نگاه سنگین یکی رو روی خودم حس کردم اونم کی؟ عمه شکوه که خودشو خفه کرده بود اونم با طلاهاش بخصوص النگو هاش که هیچ وقت نتونستم بشمارمشون بس که تکونشون میده صدای جلیگ جینگ در میاره
سرمو کمی بالا اوردم یه لبخندی مسخره تحویلش دادم که بیخیال ما بشه که نشد با اون صدای بلندگو قورت دادش گفت پگاه عمه جون هنوز کلی پاستا مونده ها.. اگه به خودت رحم نمیکنی به اون معدت رحم کن کاه که از خودت نیس کاهدون که از خودته!
همه گردن ها برگشت سمت من
و من موندم با لقمه بزرگی که از گلوم پایین نمیرفت!
پژمان گفت نگاش کن مثل بچه ها دور دهنش سسی شده یعنی پگاه اگه همراه کسی بره مهمونی آبرو طرف خوندس!
که همشون زدن زیر خنده
اینو یادم رفت بگم
پژمان از اون خوش نمک پنداراس و از اون نخود های آش که خودشون الکی الکی میندازن وسط
وسط خندیدن هاشو بیخیال دور دهنمو با استین هودی پاک کردم که ژیلا چندش وار گفت اه اه حتی بلد نیست چطوری سس پاکش کنه اونوقت شما چه توقعاتی از این فلک زده دارین
ژیلا یک حسود که منتظر یه حرکت از منه که یه جوری خودشو با اون مغز کوچیکش بالا بکشه
منظورش از توقع این بود که بابا بزرگ ازم قول گرفته جراح بشم جراح مغز اعصاب
با همون لبخند مسخره داشتم به جمعی که ریز ریز در حال خندیدن بود زل زده بودم که با صدای بابابزرگ که گفت کافیه بقیه هم تمومش کردن
بابا هم که اصلا از اول تا اخر سرش تو بشقاب بود
بیخیال من عادت کردم
اصلا یکی اصلی ترین  خصوصیات  من همینه که زود به همه چی عادت میکنم و خودمو وقف میدم
شنبه 18 اردیبهشت 1400 - 04:07
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
toranj6979 آفلاين

ارسال‌ها : 39

عضويت:21 /5 /1399

پاسخ 2 : بی صدا فریاد کن
قسمت دوم

میل زیادی داشتم که سر میز بلند شم برم تو آرامش تنهایی خودم ولی حوصله زخم زبون نداشتم
بابابزرگ صحبتش با عمو شکیب تموم کرد رفت سمت پدرم
تعجب بازم یه توجهی به پدر ما کرد
بابابزرگ جوری که همه بشنون از بابا پرسید
شهریار؟ پدرام و پیمان کجان؟
آه پدرام و پیمان... برادرای عزیز البته کله خر منو میگه کجان حتما دنبال یه گند کاری دیگه!
پدرم سکوت کرد که پژمان گفت بابابزرگ شما چرا سوالی میپرسید که جوابشو میدونید لابد مثل همیشه رفتن دنبال کله خر بازیشون
با دهن باز زل زدم به پژمان
باورم نمیشه این بشر بالاخره یه حرف درست از دهنش بیرون امده باشه!
بابابزرگ با تشر گفت هی بزمچه... من با تو بودم؟
عمه شکوه با من من گفت اِ بابا جان..بچم منظوری نداشت که..
همیشه  همین طوره بابابزرگ عاشق اون دو تا دراز بی خاصیته... اون قدر اون دو تا رو لوس بار اورده که هر چی گند بالا بیارن اجازه نمیده کسی بهشون بگه بالا چشت ابروئه!
بابابزرگ گفت بس کن شکوه تو هم با این بچه تربیت کردنت...
پژمان دلخور گفت مگه دروغ گفتم؟
عمه شکوه دستوری گفت ساکت شو پژمان
پژمان بهش بر خورد از جاش بلند شد گفت من برام یه سوال پیش امده بابابزرگ...تربیت من بده؟حرفی که زدم دروغ محض بود؟اون دختره روستایی یادتونه پروانه..که شازده پسرتون زد و بی آبروش کرد کلی پول دادین پدرش و دهنش بستین؟اگه یادتون رفته من که یادم نمیره...تازه این یه نمونه کوچیک از گندکاری هاشونه بقیه شو دیگه خودتون میدونید.
بابابزرگ گفت شکوه جمع کن پسرتو
عمه شکوه با حرص گفت ببند دهنتو پژمان که اگه این کارو نکنی خدا شاهده
پژمان قات زده گفت که چی؟من یه سوال دارم بابابزرگ خون اون دو تا عنتر به درد نخور از همه ماها رنگین تره؟
تو فکر کن آره گ.ه خوریش به تو نیومده...
همه برگشتن سمت صدا
پدرام بود کنارش هم پیمان
پیمان به حمایت از پدرام گفت هی پژی دور از چشم ما خوب بلبل زبون میشی الان که امدیم لال شدی
مهدیس با چشمای که عشق برق میزدن به پیمان زل زده بود...مهدیس خیلی خاطر پیمان می خواست البته نه فقط من همه میدونن اینو به غیر از اونی که خودشو به نفهمی زده
عمو شکیب دخالت کرد خیرخواهانه گفت پسرا خواهش می کنم ما با هم دیگه قوم خویشیم..باید هوای همو داشته باشیم من واقعا دعوای بین شما هارو درک نمی کنم.
پدرام امد جلو با پژمان رخ به رخ شد گفت ما دعوایی نداریم عمو جون..مشکل اینه که یکی اینجا خیلی زور زد که بیاد تو جمعمون ولی چون راهش ندادیم مثل بچه گربه ها هی چنگ میندازه
پیمان از پشت سر پدرام امد یه نگاه تمسخرآمیزی به شلوار پژمان کرد گفت آخه بابابزرگ شما بگین این مرده یا زنه؟با این شلوار پوشیدنش فاتحه آبرو هر کی که کنارش باشه رو خونده!
بابابزرگ با تاسف سرش پایین انداخت
پژمان با تعجب برگشت سمتم
چقدر زود جواب حرفی که بهم زد خورد!
پیمان با تمسخر پژمان زد کنار گفت برو کنار سیرابی برو بذار باد بیاد
پژمان عصبانی شد
منم عصبانی شدم ولی خوبی پژمان این بود که مثل من تو خودش نمی ریخت
و با مشتی که به صورت پیمان که زد جوابش داد
اما این اصلا خوب نبود
دو تا برادر ریختن سرش و تا می خورد پژمان می زدند
ژیلا از ترس شروع کرد به جیغ زدن
عمه شکوه شروع کرد به بابا و عمو شکیب التماس کردن جلوشونو بگیرن..
بابا و عمو شکیب رفتن سمتشون
عمو شکیب زورش به اون پدرام خر زور نمی رسید
پدرام وحشی شده بود جوری که از تو چشماش می خوندم که می خواد دهن پژمان جر بده
پژمان نیمه بیهوش افتاده بود زمین و ناله می کرد
پدرامم داشت دست پا میزد که عمو شکیب ولش کنه و دوباره بیوفته به جون پژمان
حتی داد و بیداد های بابا بزرگ هم جواب نمیداد
بلند شدم رفتم کمک عمو شکیب گفتم عمو بیاین بریم اتاقش این خون جلوی چشماش گرفته
عمو قبول کرد دو تایی پدرام از اونجا دور کردیم بردیم اتاقش
پدرام جوشیه عصبی نمیشه نمیشه بشه باید چندتایی بگیریمش
عمو که رفت سراغ پیمان منم رفتم یه لیوان آب سرد برای پدرام اوردم رفتم کنارش گفتم پدرام؟بیا یکم آب بخور حالت جا بیاد
نگاهی بهم انداخت لیوان از دستم گرفت یه نفس همشو خورد لیوان خالی داد دستم زمزمه وار جوری که مخاطبش من باشم گفت واسه من آدم شده...منکه میدونم این داره از کجا می سوزه..بعد رو کرد به من گفت پدرام نیستم اگه این بچه ریقو نشونم سر جاش پگاه پدرام نیستم...
با اینکه از پژمان خوشم نمی امد ولی از زورگویی برادرامم بی خبر نبودم
گفتم داداش من بس کنین این دعوا های بیخودو...اگه اون به هر دلیلی داره این کارو میکنه بهترین کار اینه که بی محلی کنی...
پوزخندی زد گفت اخه تو شیرین عقل از این چیزا چی سرت میشه؟هیچی
داد زد بدو برو..برو پی درس مشقت
بعد ادای منو در اورد گفن بهترین کار اینه که بی محلی کنی هه من اگه کاری نکنم اینا ما رو زنده زنده میخورن
گفتم اونا رو نمیدونم ولی با کار های تو پیمان..منو هم شریک شما میدونن..من هم دارم از شما هم از اونا و از دو طرف می خورم
گفت نوش جونت تا تو باشی که طرفت انتخاب کنی..تو با مایی یا اونا؟اصلا صبر کن ببینم چیشد بعد از حرفی که پیمان به اون ریقو زد زل زد به تو هان؟
اوه چه گندی
اگه بگم پژمان چه حرفایی بارم کرده باز یه شر دیگه درست میکنه
دستپاچه گفتم چمیدونم اون زل زده به من اون وقت تو از من می پرسی؟
پدرام همون طور مشکوک بهم زل زده بود که در باز شد پیمان امد تو با کبودی زیر چشمش
رفتم سمتش دستمو برد نزدیک چشمش گفتم خیلی درد میکنه؟صبر برم یخ چیزی بیارم...
زد پشت دستم گفت لازم نکرده.. برو بیرون کار دارم با پدرام
خدا به داد برسه باز نقشت شـومی تو سرش داره!
پیمان داد زد پگاه کری؟گمشو بیرون تا روی سگم بالا نیومده
از کنارش رد شدم رفتم سمت در که پدرام صدام زد هشدارگونه گفت پگاه حواست باشه...حواسم بهت هست!


یکشنبه 19 اردیبهشت 1400 - 05:09
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: