زمان جاري : دوشنبه 11 مرداد 1400 - 8:14 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های طنز و کل کل / رمان دختران خل پسران چل
ارسال پاسخ جديد
رمان دختران خل پسران چل
تعداد بازدید: 33
dyaan آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:26 /4 /1400

تشکرها : 1

رمان دختران خل پسران چل

دس ماله من زیره درخت کریسمس گم شده البالو داری، نچ نچ، گیلاس داری، نچ نچ، پس تو گاوهه من نیستیی خره منی
با اخم داد زدم: باراننن، قطش کن این صاب مرده روو
باران با چهره ای خوابالود انگشت شست پاشو و نشونم داد و گفت: بیهه
صحرا:خفه شید دیگههه(جونمم ادببب)
ارام:کویر خانم تو خودت خفه شو انقد تو خواب خر و پوف کردی گوشام کور شد
هستی همینطور که بلند میشد گفت:اولندش کر نه کور دومندش بلن شید میخوایم بریم کوه شکار اهو
شروع کردم به چس ناله کردن
باران بلن شود رف دشوری،صحرا و ارام لباس پوشیدن،ولی اونم چطوررر لباااسییی.ارام لباس و کرده تو پاش صحرا شرتشو کرد تو کلش
من:ایییی گوزو ها درس بپوشید تا ابکشتون نکردم
صحرا: بیشین بینیم باو حال نداریم
ارام: بروکنار بزا باد بیاد
دهنم ب کلی بسته شد.اه اه اه گوزوهای چسووو
شلوار مشکی و مانتویی که تا یه وجب بالای زانوم بود به رنگ طوسی پوشیدم
خخ کلا طوسی بود،چشمام طوسی بود و موهامم تازه دیروز طوسی کردم خخخ(تو نت بزنید واقعا رنگ خشنگیه)
رفتم تو حال دیدم همه حاظرن
من:خب گمشین بریم دیگه
*از زبون باران:
به قول ایدا گمشیدیم بیرون
سوار پرایدی که ارام به زور خریده بود شدیم،بعله دیگه اونقدرم بی پول نیسیم
ولی خب متاسفانه پراید اجاره ای بود،هرهرهر به خودتون بخندید مگه چشه خیلیم خوبه
والا من که راضیم
تو جمعمون فقط من و ایدا چشم رنگی بودیم،البته افتخاریم نیس چون خودم رنگه عنه چشمای ارام و صحرا و هستی رو بیشتر میدوستم
هستی:هوی بارون نم نم پیاده شو دیگه
خب چاخان گفتم حرفمو پس میگیرم

شنبه 26 تیر 1400 - 22:22
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
dyaan آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:26 /4 /1400

تشکرها : 1

پاسخ 1 : رمان دختران خل پسران چل
(میخوام یه توضیح کلی از نویسنده و ژانر و مقدمه و... بدم. رمان اولمه امیدوارم خوشتون بیاد
نویسنده: باران حسنی
ژانر:طنز و کلکلی
خلاصه: ۵ تا دختر شیـــطون کــــه خونه خراب کنن،ولی داستان از اونجا شروع نمیشه که پا به دانشگاه میزارن.. این رمان مثله رمان های دیگه نیست،شاید تو این بین توی اردویی که به کوه خشان دارن همچی رو عوض کنه،آیا اصلا این کوه وجود داره؟؟اصلا مگه مدرسه است که برن اردو؟ اگه میخواید بدونید پس بیاید باهم ببینیم.)
مقدمه: آغاز هر کلامیـــ
نام خدای یــــکتا
همواره میبرم من نام مقدسش را
یا حق
۶ روز بعد
*صحرا*
من:چـــــــــــــی
باران:دانشگاههه
ایدا:نمیخوام برمممم دانــــــشـــــگاههه
هستی:هعی خدا مجبوریم
ارام:فعلا که جلوی دره دانشگاهیم،نفس عمیق بکشید بچها،هوففف هووففف هوفففف
پیاده شدیم
بعداز اینکه از چن جا گذشتیم جلوی در بودیم
در و باز کردیم و رفتیم تو و نشستیم
اووو نگا چقدر چسو اینجاست،گوزو هام که تمومی ندارن
اروم روبه آیدا گفتم:خداروشرک استاد اینجا نیست
ایدا زد زیر خنده،اوهوع نگا چه خنده ایم میکنه،بیشتر شبیه گریه ست که
با نگرانی گفتم: اِوااا. آیدا جون چت شد. هییی نکنه باران مردع، نکنه ارام از غمه نبودنش خودکشی کردع، نکنه هستی تصادف کرده، نکن....
ایدا پرید وسطه حرفم: چقد فک میزنی گلم
دقیقا همون موقع در باز شد و یه اقایی و پش بندش ۵ تا پسر اومدن تو
ژوننن ژوننن نگا خدا چه حلوایی درست کرده بخورمت شفتالووو
البته خودمو میگما فکر نکنید با اون پسرای نانازم
استاد: خب همه بنشینید
جونننننن،بنشینیددد،ادبببتت تو حلق اراممم
استاد:گفتم بنشینید
تازه گیجم میزنه،بابا لامصب ما نشستیم،چی واسه خودت بلغور میکنی هی بنشینید بنشینید
استاد:منظورم پسراست
بازم بلن فک زدم.ابروم رف که
لبخند مسخره ای زدم و ماسمالیش که هیچ ترشی مالیش کردم رف
من:منم منظورم پدربزرگ خدابیامرزه مادره مادربزرگمه
مثله اینکه بدتر شد
کم مونده بود بگم عروس ننم میشی
استاد:خب این پسرا و این(به ما اشاره کرد)دخترا تازه واردن،معرفی کنید خودتونو
ایدا گلوشو صاف کرد و گفت:بسم الله الرحمن الرحیم اینجانب ایدا رمضونی هستم
هستی:الله و اکبر،هستی دهقونی هستم
من:یا محمد ابن سینا،صحرا شیرازی هستم
ارام:بسم الله رب العالمین،ارام سهرابی هستم
باران: سوره یاسین ایه ۱۲۳،باران ضیا هستم
استاد با خنده گفت:بنشینید
باز شروع کرد بابا به جون نن بزرگم ما نشستیم تویی که سره پایی
* هستی*
استاد:پسرا خودتونو معرفی کنید
ــ دانیال تهرانی
ــ ارشام راشدی
ــ راشا راشدی
ــ رادین دباغ
ــ محراب نیازی
از صدای اون یارو نیازی کپ کردم،ای نهو خوده محراب بود
استاد یه چند ساعت فک زد تا بلاخرههه تموم شد
داشتیم میرفتیم که یه نفر صدام کرد و اون....اون مدیر بود.چیه فکر کردید مثله این رمانا یه پسری من صدام کنه و به ازدواج ختم بشه؟؟ههههه خخخخخ ححححح تتتت،خیاله خاممم
من:بله
مدیردانشگاه اومد جلو گفت:فردا یه اردو داریم
​هم رمان من و دخترا گفتیم:کجا؟؟
مدیر با لبخند پرنگی گفت:کوه خشان
یکشنبه 27 تیر 1400 - 01:45
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
dyaan آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:26 /4 /1400

تشکرها : 1

پاسخ 2 : رمان دختران خل پسران چل
(امیدوارم از رمان من خوشتون بیاد، و اینکه کِی پارت هارو میزارم معلوم نیست
موفق باشید، یا حق)
یکشنبه 27 تیر 1400 - 02:04
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
dyaan آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:26 /4 /1400

تشکرها : 1

پاسخ 3 : رمان دختران خل پسران چل
نقل قول از dyaan
(امیدوارم از رمان من خوشتون بیاد، و اینکه کِی پارت هارو میزارم معلوم نیست
موفق باشید، یا حق)

یکشنبه 27 تیر 1400 - 02:04
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
dyan آفلاين

ارسال‌ها : 2

عضويت:27 /4 /1400

تشکر شده : 1

پاسخ 4 : این قسمت: پیش به سوی کوه
*باران*
ارام با هیجان گفت: بچها بچها دیدید گفتت؟
آیدا عر عری کرد و گفت:نه شنیدیم
ارام زیر ل*ب برو بابایی گفت و راه افتاد سمته خونه
هعی خِدا😩از زمانی که ارام با صاحاب پراید گیس و گیس کشی کرد صابشم پراید ازش گرفف😵ماهم پیاده میریم خونه
تا رسیدم خونه لباس شلوارای گشادمو پوشیدم
اخیش
ماهواره رو روشن کردم دیدم داره وایکینگ ها رو نشون میده
اهههههه،انقد بدم میاد ازش که نگووو
ولی امان از هســـتــــی،عاشق سریال واکینگ ها بود،عه اشتباه گفتم منظورم وایکینگ بود
هستی با ذوق گفت:باران باران بزن وایکینگ ها
با اخم گفتم:برو باو،بازی بارسلوناست عمرا اگه بزنم
هستی:بدو بزنششش
من:عـــمراااا
همینجوری جنگ و دعوا میکردیم که...
ایدا تازه از حموم در اومده بود همینطور که موهاشو خشک میکرد گفت:بزنید شبکه Persiana Music میخوام اهنگ گوش کنم
من و هستی با چشمای گردشده نگاهش کردیم
******* دو روز بعد *******بالای سره صحرا وایساده بودم و نگاش میکردم،مدیر گفته بود دو روز دیگه باید میرفتیم
حالا بیا و صحرا رو بیدار کن😩
من:صحرا...صحی...سوهان...الووو..کویـــرررر
صحرا با چشمایی پف کرده دهنه بو گندوشو باز کرد
صحرا:هــــان... چته...
ارام:میخوام راه میوفتیم بلن شو
صحرا:حال ند....چـــــی
سریع بلن شد و رفت دشوری
بعداز آرایش کردن و اماده شدن رفتیم بیرون
من و دخترا فقط سه دست دست لباس و شلوار و مسواک و خمیر دندون و شونه دستبند و...تو کولمون داشتیم
آیدا:بچها خوراکی چی اوردیننن؟؟
هستی:اب معدنی و ادامس
ارام:چیپس و پفک
صحرا:لواشک وترشک و این چیزا
من:پاستیل خرسی
سری تکون داد و جلوتر رف
*ارام*
***یک ربع بعد***
سرفرازان(مدیردانشگاه) داد زد:همه گوش کنن
پچ پچ ها خوابیداستاد ریاضیمون روبه کلاس ما ایستاد و گفت: صبا و کیانا و عسل و محسن حسین رضا با من تو این بیایدتو این اتوبوس
رفتن سمتش
یکی دیگه از استادامون گفت: باران هستی و صحرا و ارام وایدا، ارشام و راشا رادین و دانیال و محراب با من بیاین
اه اه اهههه،از این بدتر نمیشهههه؟؟میشه؟؟

تا پارت بعدی خدا سعدی
یا حق
دوشنبه 28 تیر 1400 - 01:03
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: