زمان جاري : دوشنبه 11 مرداد 1400 - 5:58 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های عاشقانه / ماه پشت ابر نمیمونه
ارسال پاسخ جديد
ماه پشت ابر نمیمونه
تعداد بازدید: 12
dyan آفلاين

ارسال‌ها : 2

عضويت:27 /4 /1400

تشکر شده : 1

ماه پشت ابر نمیمونه

خلاصه: ــ از کجا شروع شد؟ ــ نمیدونم... ــ چیشد ک اینطوری شدی؟....ــ فهمید.... ــ چیو فهمید.... ــ اینکع من.....
رمان ماه پشت ابر نمیمونه به قلم باران حسنی
(میشا)
بار دیگه شمارشو گرفتم.دلم مثله همیشه گواهی بد میداد باصدای زنگ گوشیم رشته ی افکارم پاره شد
ــ الو کجایی؟
ــ بیرون.
ــ کجای بیرونی؟
ــ جای بدی نیست
ــ آروشا مثله ادم جواب بده کجایی؟
ــ میشا بس کن.
ــ هنوز اونجایی
صدایی جز نفسهای عصبیش نیومد.
ــ آروشا.الو الو.اروشا قط نکن
صدای بوق مثل ناقوس مرگ تو سرم پیچید.غلط نکنم بازم داره الکل مصرف میکنه
صدای زنگ خونه اومد..سریع درو باز کردم
نیاز همینطور که تلو تلو میخورد اومد تو
ــ نیاز حالت خوبه؟
ــ عالـــــیــمم
شروع کرد به خندیدن،منم باهاش خندیدم،خندهامون از زهر بدتر بود
یاد ۱۰ سال پیش افتادم،وقتی ۱۶ سالم بود،اروشا ۱۷ سالش بود و نیازم ۱۷ سال
اروشا با خوشحالی میگفت که عشقش و به امین اعتراف کرده و امینم گفته دوستش داره
نیاز با ذوق میگفت دوست داره خاله بشه
من با خنده تبریک میگفتم بهش
غافل از اینکع دنیا از اینکه ما بخندیم متنفره
مامانم ۲۰ سالش بود،زود ازدواج کرده بود و جون سنش کم بود ما باهاش راحت بودیم.وقتی اروشا بهش گفت مامانم خوشحال نشد. الان بهش حق میدم... الان ممکنه ۲۹ یا ۳۰ سالش باشه
کاش قدر روزای خوبمون رو میدونستیم.ای کاش

دوشنبه 28 تیر 1400 - 05:25
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
تشکر شده تشکر شده: 1 کاربر از dyan به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: roghayeh86 -






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: