بنر 2
زمان جاري : دوشنبه 11 مرداد 1400 - 6:20 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های متفرقه / باند من
ارسال پاسخ جديد
باند من
تعداد بازدید: 9
dyann آفلاين

ارسال‌ها : 2

عضويت:29 /4 /1400

باند من

با تعجب گفت:چی؟
با خونسردی ذاتیم جواب دادم: بیا یه سازمان (باند)درست کنیم
جدی شد و گفت:ما نه مثله رمانا رزمی کاریم نه زبان انگلیسی بلدیم نه قیافه داریم نه پول
فقط انیسا و رادین هستن که خرپولا
ابرویی بالا انداختم و گفتم: اونا دوستامون هستن میتونن یه کمکی کنن
لبخندی زد و گفت:پایه ام
*** دوسال بعد***
ــ گمشوبابا نوبت توعه نگاه حرصی بهم انداخت و گفت:خانم ایدا حسین زاده عمه ی من بود دیروز هم صبحانه درست کرد هم ناهار؟
با بیخیالی شونه ای بالا انداختم و گفتم: شاید.
جیغی کشید و گفت:اییییدداااا
درسا که صبرش تموم شده بود با اخم داد زد:بسهه دیگگهه،مگه بچه اید
انیسا و رز از روی تختشون اومدن بیرون
رز با خنده گفت:بچها سر به سر هم نزارید.من صبحانه درست میکنم
ــ اخ قربون دست و پنجت
خندید و رفت تو اشپزخونه

سه شنبه 29 تیر 1400 - 23:34
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
dyann آفلاين

ارسال‌ها : 2

عضويت:29 /4 /1400

پاسخ 1 : باند من
توی این دوسال خیلی از چیزا تغییر کرده بود
همه از نظر سن طبقه بندی میشن
یه سازمان خیلی قوی مارو پیدا کرد
تاحالا رئیسشو ندیده بودیم اما ۲۸ تا ازدستیاراش و۳۰ تا از معاوناش و دیده بودم،کلا خیلی زیاد بودن
مارو دوسال اموزش دادن، از رزمی گرفته تــا تعمیرات ابزار
من و انیسا و رز و ماریا و دلربا ۲۳ سالمون بود و توی بخش کار های متوسط بودیم
درسا و گلاره و نیاز ۲۴ سالشون بود و اونا هم توی بخش متوسط
برکه و تارا ۲۲ سالشون بود اونام هم مثل ما تو بخش متوسط
ولی رادین و کامران و رهام و بردیا ۲۶ سالشون بود و توی بخش کار های بزرگ بودن
اینجا یه ساختمون بزرگه و مثله پادگانه،هر روز ساعت ۵ صبح بیدار و ساعت ۱۲ شب خاموش
۱۰ طبقست و هر طبقش ۵ تا اتاق داره،توی هر اتاقش ۶ تا تخت داره و کمد کوچیکی کنارش
یه گاز نه خیلی کوچیک نه خیلی بزرگ هم یه گوشه اتاقه واسه غذا،کلا یه وضعیههه
کار های کوچیک یعنی مثله جیب زدن و دزدی از مغازه های کوچیک کار های متوسط یعنی دزدی از بانک های بزرگ و اغفال کردن طرف که مثلا ارع من عاشقتم و دوست دارم و میمیرم برات،طرف اعتماد کرد بهت یواشکی از گاوصندقی جایی مدارک و سند و پول و برمیداری الفرارحتی شده اگع خواست بره نمیدونم المانی فرانسه ای جایی باید باهاش بری
کار های بزرگ کار های خطرناکی هست،مثلا شدع باید عضو باند خلافشون بشی
باید ادم بکشی،حتی اگر بمیری
منم خلافکار شدم،منم الان توی سازمانیم که هرچی گفتن باید اطاعت کنن
گفتن ادم بکش میکشم
گفتن بمیر باید بمیرم وگرنه اونا من و میکشن
من خودم خواستم بیام
خودم خواستم که.....
ماریا:ایدا مردی؟ایدا، الوو. ایدا زنده ای
با اخم گفتم: هاا،چته
نیشش و تا چشمش باز کرد و گفت:فکر کردم مردی
بروبابایی گفتم و رفتم رو تختم
چهارشنبه 30 تیر 1400 - 03:51
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
dian آفلاين

ارسال‌ها : 1

عضويت:31 /4 /1400

پاسخ 2 : باند من
بعد از خوردن سوسیس بندری خوشمزه ی رز رفتم روی تختم نشستم
ای خدا حتی یه اتاق جدام نداریم کع راحت پاشیم، انیسا و رز و ماریا و درسا رو واقعا جای خواهرم دوست دارم
با همین افکار خوابم برد
*****
ــ بع خط شیـن.
اه بازم صدای این صادقی عفریته بلند شد،وایسا ببینم صدای صادقی که اینجوری نبود
ــ بدویید بیدار شین دیگه دخترا
با دیدن چشمای گرد شده ی برکه چشمام گرد شد
من و برکه:نکنه نکنه....تـــیـــرانـــداززززز
درسا که داشت ادیداسای مشکیشو میپوشید گفت: ارع خودشه
خانم تیرانداز یکی از معاونای رئیس بود، تازه گیا شنیده بودم که توی ارتش کار میکرده و توی اسپانیا مسئول تعلیم دادن اون ها بوده
سریع از جام بلند شدم و تیشرت و شلوار سفیدم و پوشیدم و رفتم توی حیاط بزرگ پایین
همه به خط شده بودن
کله طبقه ی ما وسط خط بود،سریع رفتم جلو
کلا مثله دبستنیا شده بودیم
خانم تیرانداز جلومون وایساده و گفت: قراره بیایددتو ارتش، وسایلتونو جمع کنید چون قراره بریم اسپانیا
ای بابا خب چرا مارو کشوندی پایین از همون او..... چــــیییییی؟ اسپانیا؟
مثله اینکه بازم بلند حرف زدم چون تیرانداز با جدیت گفت:ارع اسپانیا
به تته پته افتاده بودم
ــ امم.نه خ...خب..نه خ...ب...ن...
تیرنداز:دیگه بسه،همع وسایلشونو جمع کنن
خداروشکر گاوم نزایید،بجاش خرمم زاییییددددههه
*** دوهفته بعد***
برای بار دوم رو کرد سمتم و گفت:ایدا واقعا اموزشگاهمون اینجاست؟؟
سری به نشون تایید تکون دادم
پنجشنبه 31 تیر 1400 - 04:24
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: