زمان جاري : دوشنبه 11 مرداد 1400 - 6:51 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های جدید / رمان تصادف ساده /به قلم فاطمه آریافر. کاربر انجمن نود هشتیا
ارسال پاسخ جديد
رمان تصادف ساده /به قلم فاطمه آریافر. کاربر انجمن نود هشتیا
تعداد بازدید: 7
13831215 آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:30 /4 /1400

رمان تصادف ساده /به قلم فاطمه آریافر. کاربر انجمن نود هشتیا

به نام خدا
موضوع: تصادف ساده
اسم نویسنده: فاطمه آریافر.کاربر انجمن نود و هشتادیا
ژانر طنز: عاشقانه طنز پلیسی
خلاصه: دختری که بعد از مدت ها به پسری دل خواهد بست که گذشته ی تلخی داره و آینده ای دشوار.
او برای زندگی اش باید تصمیمات بزرگی بگیرد
زندگی پر از دردسر همراه او یا زندگی سرشار از آرامش کنار خانواده اش...
خوبم!
مثل کسی که؛
بعد از یک تصادف‍‍،
بلند میشه و میگه ....
نگران نباشید ...
من خوبم ...
و چند قدم اون طرفتر !
میفته روے زمین ...

پارتت اول

#آیناز
امروز اولین روز دانشگاه بود قراربود برم دنبال دلارام که باهم بریم دانشگاه صبح بیدار شدم تصمیم گرفتم یه دوش مختصر بگیرم. اخ ببخشید خودمو معرفی نکردم اسمم آینازه.. آیناز محمدی. باموهای خرمایی رگه های طلایی هم بینش دیده میشه وتاکمرمه لبام متوسطه و خوش فرم چشمامم مشکی . یه دوش گرفتم موهامو خشک کردم و بافتم یه ارایش ساده کردم مانتو و شلوار مشکی و ومقنعه و سرکردم گوشی و سوایچو از رومیز برداشتم تو راه پله ها داشتم باخودم اهنگ میخوندم که یهو داداشم یه پخخخ کرد منم که به این کاراش عادت کرده بودم بهش گفتم
من:سلام. نترسیدم
سهند:سلام. جدی؟ کجا میری؟!؟
من:دارم میرم دانشگاه.
سهند:باشه اجازه میدم برو..
ازاین کاراش متنفر بودم بعدش یه لبخند بهم زد منم رفتم.
سهند داداشمه از خودم بزرگتره.. رفتم پیش مامانم که خدافظی کنم اونم بزور یه لقمه داد بهم زیاد اشتها نداشتم. از شون خدافظی کردم و رفتم پایین ماشین BMVنوک مدادی که بابا برای تولدم خریده بود)مثلا خیلی پولداریم سوار شدم یه اهنگ ملایم گذاشتم قرار بود برم دنبال دلارام.. راه خونه ی دلارام رو در پیش گرفتم .
پارت دوم
دانشگاه دیر شده بود این باعث میشد تند برونم. زود از ماشین پیاده شدمو رفتم زنگو زدم .دلارام : کیه ؟ من: احمقق تصویریه ! دلارام : خواب بابا ...... من : زود بیا پایین دیر ششششدد. دلارام : اومدم . شیش ماهه به دنیا اومدیا . دومین گذشت تا رویه خانم رو دیدیم . دلارام : سلام خره ! . این ورو نیگا کردم ... نبود .. اونور ... نه نیست .. عقب اونورم نیست ...پس کو خررر من : کی ؟؟ من؟
+ جز تو خر دیگه ای هم مگه هست ؟
_ نظر لطفته ...
+ بدوووو دیگه
اه ... خلاصه....راه افتادیم . خیلی تند می رفتم دلارام هم که عشقه این چیزا ... ههههین !!! خدا به دور این چه وضعه رانندگی کردنه ؟ اصلا کی به اینا رانندگی می آموزد ؟؟؟ .. ما داریم به کجا ها میریم ؟؟ خواب این یکی به خیر گذشت دلارام: مراقب باش . .... ..... .... ... واییییییی!!! نه!وای خدا جون...فرارررییییی..ماشین کم بود؟؟چراپراید نذاشتی جلوم؟؟وای خدا چی جوری پولشو بدم!
حالا چی کار کنم؟... دستام شروع به لرزش کرده بود و مطمئن بودم که رنگمم پریده.. حالم بیش از حد بد بود.. از حال و روز دلارام نگم بهتره . باید یه کاری میکردممم....بهترین راه این بود که نگاه حق به جانب بگیرم.. قفله فرمونو برداشتم رفتم برای دعوا. دلارامم باهام پیاده شد.یه پسره قد بلند از اون فراریه اومد بیرون ... اوه مای خدا!!!! چه جیگری.. داشتم آنالیزش میکردم .ماشالا هزار ماشالا . بزنم به تخته .. دنبال تخته می گشتم که یه پوزخند زده داره منو موذیانه نگا میکنه ... اَ ه دوباره سوتی دادم . الان تو ذهنش داره به من چی میگه ؟؟ اصلا به روی خودم نیاوردم + آقای محترم این چه طرز رانندگی کردنه ؟ اخم کرد – به نظرم این سوالو من باید از شما بپرسم ؟ - حالا که من پرسیدم . یه فوتی از سر بی حوصلگی کشیدو گفت : خانم محترم بد جایی توقف کردیم بهتره زود تر حرکت کنیم من شکایتی از شما ندارم مشکل؟؟؟؟..مثلا میخواست پول و ماشینشو به رخمون بکشه.. و یه ابرو شو داد بالا ویکم یواش تر گفت : معلومه نباید داشته باشی . ولی من شنیدم... می خواستم یه چیزی بارش کنم که دلارام گفت : نه آقا ببخشید ومنو کشید به سمته ماشین اِ یعنی چی دستمو کشیدم که برم بحث کنم باهاش که + به قرآن ایناز جیکت دراد من میدونم با تو !
د نگاه کن چی کار کرد با ماشینه خوشگلم؟؟؟
اون که یه خط برداشت ولی ماشینه من سپرش کلا داغون شده بود...
وای بابـــام....
بعد از کلی حرص سوار شدیم و بعد یکی دو دیقه رسیدیم به دانشگاه... زود از پله ها بالا رفتیم و رسیدیم به دره کلاس...
دلارام: وای آنی دیر شدد
࿊✯تصادف ساده✯࿊
#پارت_سه
#آیناز
من: دو دیقه زیپ دهنتو ببند ببینم باید چی کار
کرد..
در زدم و محکم در رو باز کردم..
قیافه ی ملت دیدنی بود.. همه کپ کرده بودن...
این دلارامم هی از پشت میگفت چی شده چش شده...
من: سلوووم برووو بچ...
استاد: خانم محمدی..
هییین خاک به سرم این که این جاست..
من: بله استاد..
استاد: فکر نمی کنین خیلی دیر کردین..
من: ببخشید استاد دیگه تکرار نمیشه..
استاد: امیدوارم... حالا بفرمایید بشینید..
داشتم میرفتم پیش دنیا و آیلار بشینم که احساس کردم یکی با شدت زیاد بلند شد..
برگشتم ببینم کی بوده که کاش چشمام کور میشد دماغه دلارام میشکست (پس چی؟! من کور شم ولی اون خونم از دماغش نیاد؟؟) ولی اون صحنه رو نمی دیدم..
اون یارویی بود که بهش زده بودم.. اونم عینه من داشت چشاش در میومد از کاسه..
خدارو شکر این استاده ازون منگلا بود که از اول کلاس تا آخرش پشتشو کرده و داره دری وری مینویسه..
من: تو این جا چی کار میکنی؟!
اون: من که جام خوبه تو این جا چی کار میکنی؟!
انقدر عصبانی بودم که گفتم الان دستم یهو در میره میخوره به دک وپوزش..
استاد: اون جا چه خبره؟!! خانوم محمدی میذاشتین برسین بعد آتیش بسوزونید..
من: شرمنده ولی یه ذره برای آتیش سوزونی عجله داشتم..
همه یهو زدن زیر خنده
استاد: خانوم محمدی لطفا احترام خودتونو کلاس رو نگه دارین...
من: حرمت کلاس و شما وقتی نگه داشته میشه که حرمته منو نگه دارین..
رومو کردم به بچه ها که دیدم همه با تعجب دارن به من نگاه میکنن. به پسره گفتم: این دفعه شانس آوردی اما دفعه ی بعد قول نمیدم که باعث بد شانسیت نشم..
و بعد رفتم پیش بچه ها نشستم..
آیلار: اولا سلام دوما این کی بود که باهاش لج افتاده بودی؟!.
من: تو دیگه ساکت شوکه اصلا حوصلت رو ندارم..
توی خوندن اسم ها فهمیدم که اسمش شروین صدره..
وقتی استاد به اسمه من رسید بلنده شدم و گفتم: بله..
پسره هم دست به سینه کله مبارکشو چرخوند و به ابروشو بالا انداخت..
بعد از خسته نباشید استاد من زود تر از همه بلند شدم و رفتم بیرون. با بچه ها یه ذره توی پارک قدم زدیم و بعدش رفتیم برای کلاس بعدمون حاضر بشیم.. خدارو شکر توی اون کلاس این پسره و سه دوست منگلش نبودن...
استاده این درسمون خیلی شل حرف میزد و متاسفانه از منم خوشش میومد... اما من بهش رو نمیدادم
نزدیک بود خابم ببره که استاده رو به من گفت..
استاد: آیناز خانو....
من: اوه! اوه! ببخشید استاد ولی من یادم نمیاد که به شما اجازه داده باشم که اسمه کوچیکه منو صدا بزنین.. شایدم نسبت فامیلیه نزدیک داریمو من نمیدونم!!
استاد: ایشالله نسبت فامیلی هم پیدا می کنیم..
من: فکر نکنم توی اون دنیا هم این اتفاق رخ بده..
استاد: چرا اون دنیا تا وقتی این دنیا هست..
یکی از بچه های لوسه کلاس که اسمش شراره بود بلند شدو با ناز به استاد گفت: استاد بعضیا ارزشه بحث کردن ندارن..
دیگه حرصم داشت در میومد بلند شدمو اداشو در اوردم و گفتم.: همینکه بعضیا ارزش دارن بسه..
همه زدن زیره خنده.. خودمم خندم گرفته بود اما جلوی این استاده خوشم نمیومد بخندم..
خلاصه اون زنگم گذشت...
#پارت_چهارم
#آیناز
✯❦تصادف&ساده✯❦

بعد از این که از دانشگاه رفتیم بیرون.. رفتیم یه قهوه زدیم بر بدن و رفتیم با دلارام سوار ماشین شدیم.. برای این که جو عوض بشه یه آهنگ گذاشتم..
دلارام شروع کرد به رقصیدن و منم با اهنگ داشتم میخوندم..«کیان» پسر خالمه و توی دانشگاهم هم کلاسیمه افتاده بود دنبالمونو بوق میزد.. یهو از کنارمون رد شد و زد جلو..
من: دلارام آماده ای که..
دلارام: آره بزن بریم..
اهنگ رو زیاد کردم و زدم رو گاز و د برو که رفتیم..
یه مویی رد کردم و زود راهمو عوض کردم...
دلارام: وای آنی آروم برو..
من: باباهیجانو بچسب!!
بعد از یه ذره دور دور دلارامو رسندم خونشونو رفتم خونه...
وقتی رسیدم رفتم توی اتاقو پخش شدم روی تخت.. بعد از یه ساعت خابیدن آیلار بهم زنگ زد...
من: ها..
آیلار: ها چیه بیشور بگو بله...
من: باشه.. ها
آیلار: تو آدم بشو نیستی.. اون کی بود باهاش دعوا داشتی..
من: یه اسکل..
و بعدش قطع کردم.. حوصلشو نداشتم اخه..
بعد چند ساعت که واقعا حوصلم سر رفته بود رفتم دره اتاقه سهند رو زدم و گفتم:اجازس؟؟
سهند:آره بیا.
من:داداشی حوصلم سر رفته...
سهند:مشکله خودته..
من:اذیت نکن دیه بیا یه ذره باهام بازی کن..
سهند:تو هم قده من یا من هم قده تو..
من:جونــه من بیا دیــگه
سهند:خب چی بازی..
من:شطرنج بازی.
تا موافقت کرد رفتمو آوردمش..
......
نیم ساعت از بازی گذشته بود و نصفت مهره های جفتمون خورده بود و بازی تو اوووج خودش بود..دیدم اگه این جوری پیش بره من بد بخت میشم.. چون بازی سره این بود که هر کی برد بره توی اتاقه اون یکی و هر کاری دوست داشت بکنه
#پارت_پنجم
#آیناز
تصادف ساده
داشتیم همینجوری بازی میکردیم.. با یه حرکت وزیرمو زد..
سهند: هاهاهاها... اصلا بازی با تو بهم یه مزه ی خاصی میدهه..
من: آقا یعنی چی قبول نیست تو جرزنی کردی..
سهند: چه جرزنی ای من که همش پیش تو بودم..
وای حالا من چی مار کنن..
آها... حالا که منو زدی باید یدونه محکم ترشو بخوری...
زنگ زدم به گوشیش... اونحواسش به مهره هاش بود و ندید که منم...
تا بره برداره من جای چند تا مهره رو عوض کردم..
سهند: آیناز تو بودی..
من: ای وای ببخشید دستم خورد خاستمبه یکی دیه زنگ بزنم...
وقتی نشست من یه ذره فکر کردم که شک نکنه. بعدش رخ رو برداشتم و گفتم: کیش ماتت کردم داشه خلم
سهند: باور کن این دیه ته جرزنیه یعنی چی..
من: هاهاها..
بازی رو ریخت بهم و گفت؛: من قبول ندارم از اتاقم برو بیرون میخام بخوابم..
من: سهند لجش گرفته یه لشکر مورچه گازش گرفته.
بعدش با رقص انداختمش بیرون و به این فکر کردم که با اتاقش چه کارایی میتونم بکنم...
همین جوری که دلشتم رد میشدم فکرم رفته به کمدش..
من: داداش نظرتچیه کمدتو خالی کنم..
سهند: آیناز دست به کمده من بزنی من میدونم و تو.. فهمیدی یا نه..
من: خب بابا الان درو از جاش در میاری..
یواش دره کمدو باز کردمو کت و شلواراشو پخش زمین کردم..
بعدشم ژل موهاشو برداشتم و یه ذره موهامو حالت دادم... اممم.. دیگه چی مونده؟؟ .. آهـــا!! ادکلنش رو یادم رفته بودا...
خب.. این هم که تمومش کردم.. دیــگه.. هیچی دیگه همینا بود تموم شد کارم... رفتم بیرون و با خوشحالی جلوش وایستادم..
سهند با نگاهی کپ کرده بهم زل زده بود..
سهند: آیناز این بوی ادکلنه تولده منه.
من: آره داداشی.
سهند: پس حتما اونم کت و شلوارای منه..
من: آله دیگه..
رفت توی اتاقشو زول زد به لباساش...
یا خدا این چرا داد و بی داد نمیکنه..
یهو با صورتی قرمز شده اومد سمتم.
سهند: آیـــــناز میکشمت لعنتی
من: ای وای ببخشید
#پارت_ششم
#آیناز
افتاد دنبالمو منم هی میدوعیدم.. هر چی
میفتاد دستش مینداخت روم..
من: وای سهند بسه دیه نفسم برید..
سهند: باید فکر اینجاشم میکیردی اس. کل عوضی..
من: هوی احترامتو نگه دارا..
یهو یه میانبر از بین مبلا زد و منو گرفت...
من: جییییییییییییییغغغغغغغ... ولممممم کن... چطورجرعتمیکنی بهم دست بزنی ملعون
سهند:خب بابا نمیخاد ادای سوسانارو در بیاری..
منو چسبوند به دیوارو گفت:خب.. الان من باهات چی کار کنم؟
یا حضرت یکی مونده به آخـــر.
من:مگه قراره کاری هم بکنی..
سهند:بله...امم.آهـــا.. رمزه وای فامو عوض میکنم...
من:وای نـــــه هر غلطی دوست داری بکن ولی اوننه..
سهند؛نه همین خوبع...مگع خودت وای فا نداری از ماله من استفادهمیکنی ها؟!
من:خب ماله من تموم میشه..
سهند:آها حتما ماله من برکت داره تموم نمیشه نه!؟!
من: آ!!.. آفرین دقیقا.. زدی تو خال..
سهند:پس برووسایلامو از زمین بردار و تا کن.. کت و شلوارامم مثه روز اول آویزون..
این قسمتشو دیه توضیح نمیدمجلوی شما زایع نشم
خلاصع شب شدو مامانم از خونه ی خالم اومدن.. بابامم از سرکار اومد..
من:سلام بابایی..چیشده همچین خوشحال میزنی..
بابا:خبرای خوب دارم...
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
#پارت_هفتم
#آیناز
بعد از خوردن شام و تموم شدن کل کل های منو سهند رفتیم که بخوابیم.. داشتم ساعت واسه ی فردا تنظیم می کردم که بابام اومد داخل..
من:چیزی شده بابا..
بابا:نه دخترم خواستم بگم برای فردا جایی قرار نذار میخایم بریم خونه ی یکی از دوستای قدیمیم..تازه از خارج اومده..
من:من میشناسمش؟؟
بابا:نمیدونم ولی وقتی کوچیکتر بودی با هم دیگه زیاد رفت و آمد داشتیم.. شاید یه چیزایی یادت بیاد..
من:آها باشه..
وای چه ذوقی دارم!!!! من قراره بریم خونه ی یه خارجکی.
خواستم بخوابم که یهو بلند شدم و جیــــغ زدم..
من:واااااااااییــــــی.
مامان با دو اومد بالا و گفت:چی شده آیناز..
من:وای..
سهند هم سرو کلش پیدا شدو گفت چته روانی..
من:وای مامان من فردا چی بپوشم.
مامانم دمپاییشو در آورد که بزنه تو سرم که من زود تر رفتم زیر پتو..
آخه اینا چرا منو درک نمیکنن..
. من لباس ندارم..
وجدان:پس اون کمده شلخته ی پر مانتو واس کیه..
من:وجی جان برو بخاب تا روی سگم بالا نیومده..
تا ساعت یک داشتم به این موضوع مهم فکر میکردم..
آخرش گوشیو برداشتم و به دلارام توی تل اس دادم..
من:سلام خوبی..
خلاصشو بگم کلــــه قضیه رو تعریف کردم..
من:حالا بگو چی بپوشم..
دلارام:از مانتو هات عکس بگیر بینیم..
بعد از عکس گرفتن بهش زنگ زدمو گفتم:خب کدومش..
دلارام:اونیکه مروارید طلایی داره..
من:بینه اون سیاهه و زرده بگو..
دلارام:اون زرده.
من:اها باشه کاری نداری..
دلارام:نه آبجی خانوم
من: پس شد همون سیاهه..
دلارام:نه من گفتم زرده
من:نظرت برام مهم نیست.
دلارام:بیــــــشورررر
من:خودتی.
دلارام:اسمه خودتو روی دیگران نذار..
من:دلیلی ندارع وقتی اسمه توعه..
دلارام:اسمه توعه..
من:اسمه توعه تموم... درضمن دفعه ی آخرت باشه که منونصفه شب بیدار میکنی نظر میخای..
گوشیو قطع کردم و گرفتم خابیدم.. واقعن که!!چه آدمایی نصفع شب مزاحم میشن
فردا صبح بعد از این که کلاس هامون تموم شد من دوستامو بردم کافه و قضیه ی امشب رو بهشون گفتم..
دلارام هنوز باهام قهر بود
رفتم خونه.. میخاستم اول لباسامو آماده کنم...
بعد از کلی کلنجار یه تیپ آبی کمرنگ و مشکی انتخاب کردم...
عصر رفتم حموم و بعد یه ساعت آماده بودم..
ماشالا هزار ماشالا..
موش بخوره منو.!!
مامان: آیــــناز... بدو دیر شد!!
من: اومدم مامان..
حیف که شب بود وگرنه با عینک آفتابی جیگر تر میشدم..
رفتم بیرون که سهند با تعجب اومد کنارم..
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
#پارت_هشتم
#آیناز

رفتم بیرون از اتاق ک سهند اومد جلومو گفت:او مای گاد!!!خانوم شمارع بدم???
من:آقا مزاحم نشو من خودم دوست پسر دارم!!!
برای اولین بار ازش ترسیدم
سهند:ی بار دیگع از این شوخیا کنی من میدونمو تو
من همینطور داشتم با تعجب نگاش میکردم
اومد جلو لپمو کشیدو گفت:ینی اینقد جذبم زیاد بود ک ط پرو گرخیدی!!و شروع کرد ب خندیدن.رفتیم توی ماشی نشستیم.
سهند پشته فرمون نشسته بود و هی ویراژ میداد و مامان هی چشماشو میبست.منم کارم شدع بود دلداری ک نترس.کلا ما ادمای کرم داری هستیم و توی شاخه ی کرم ها هستیم!!:)
خلاصه جز مامان همه داشتن فیض میبردن.
رسیدیم و بابا رفت ایفون رو زد.پشته ایفون:به به سلام!بفرمایید تو!.
رفتیم تو بعد از سلام و علیک نشستیم.ازمون پذیرایی کردن.
منو سهند هم مثله بچه های خجالتی نشسته بودیم و جیکمون در نمیومد.
بعد از اینکه کمی نشستیم من با دخترشون ک اسمش نفس بود دوست شدم و اونم منو برد تو اتاقش اتاقش خیلی شیک بود ینی چون ساده بود شیک بود.
کاغذ دیوایه پر نقشش باعث میشد ک اتاقش شلوغ نشون داده شع.
من:چ اتاقه خوشگلی داری
نفس:مرسی چشمات خوشگل میبینع,من برم برات چایی بیارم
من:ن بشین برات زحمت میشع
نفس:ن بابا چ زحمتی..
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
#پارت_نهم
#آیناز
داشت میرفت برام چایی بیارع ک من یادم افتاد امروز اصلا شیطونی نکردم
داد زدمسسسوووووسسسسک!!!)انقدر پرید بالا و پایین ک نگو.اخر سرم رفت بالای صندلی کامپیوترش
نفس:کوش!!ها !!کوش!!
تازع متوجه ی خنده های نت شد!
نفس:ایناز!!میکشمت!!
حالا من بدو نفس بدو.توی پذیرایی بودیم هی بدو بدو میکردیم.
همه توجهشون ب ما جلب شده بود.من برگشتم که ببینم چقدر ب من نزدیکه که...
اوووخ!!!واییییی!!!دمااااغ!!!این چی بود!?!?
اهههه سلام داداش!... و ب سرعت پرید بغلش
همهههه!!! این!!??داداشه این??!!
همینطور چهار چشمی داشتم بهش نگاه میکردم !... وقتی اون نگاش ب من افتاد چشماش عین خر گنده شد!... اخه مگه میشع!!مگه داریم!!
واااای خدا بد بخت شدیم!!اون هیچ عکس العملی نشون نمیداد فقط داشت با تعجب منو نگاه میکرد.بعد از اینکه موقعیتشو پیدا کرد ی اخم کردو اروم سلام داد.
آقا مهران:پسرم!چیزی شدع?!شما همو میشناسید?!
_بله!بعد جوری ک من بشنوم گفت:متاسفانه!
مامان:ارع آیناز?!
منم با مِن مِن گفتم:بله توی دانشگاه هم کلاسیم...
دیگع ن حرفی بینمون ردو بدل شد ن نگاهی بعد از شام بعد از اینکه خداحافظی کردیم سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه.
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
#پارت_دهم
#آیناز

میخواستم بگیرم بخوابم ک ی اس ام اس برام اومد.ایلار بود.
_چ خبر ایناز?بهت خوش گذشت??
یاده امشب افتادم خیلی کفری شده بودم از ی طرفم احساس میکردم جلوش کم اوردم و منم از کم اوردن خیلی بدم میاد. انگار ی بغضی گلومو گرفته بود
جواب ایلار نوشتم(شروین صدر پسره ارشده دوسته بابامه.))
بعدشم گوشیمو گذاشتم زیرع بالشتمو چشمامو محکم بستم.
روز ها پی هم میگذشت و تنها دغدغه ی من شدع بود درس و درس و درس.
دوستام ک کلا افسایدن,چون رفتن واس خودشون دوست پسر پیدا کردن.
البته دوست پسر اومده این چند تا خلو چلو پیدا کردع.اینام ک مظلوم, دلسوز,دلشون نیومده ک ناراحتشون کنن و رفتن دوست شدن.
حالا اینا ب کنار شانسه ما ن اینکه خوبع!دوست پسرای خانما دوستای شروینن,ای خدااا!وقتی شانس تقسیم میکردن من کجا بودم??دستشویی عایا??
خب!اینم از اخرین امتحان!برگمو دادمو اومدم بیرون از کلاس و ی نفس عمیق کشیدم...
دلارام یدونه محکم زد رو شونم ک نزدیک بود برم تو دیوار
من:هوی وحشی ط کی میخوای رام شی??
دلارام:همین ک ط رام شدی منم پشته سرت رام میشم. راستی امتحانو خوب دادی?!
+ارع خوب بود.بعد ما دنیا و ایلار هم اومدن بیرون.
من:نظرتون درباره ی اینکه واس ی قهوه مهمونم کنید چیع?
دلارام:خوبه من مهمونت میکنم.تو پولشو بده!
دنیا:منم ک پولشو حساب میکنم.
من:تو حساب میکنی??
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
#پارت_یازدهم
#آیناز

دنیا:ارع دیگه حساب میکنم ک ببینم چقدر میشع ک بهت بگم تو هم پولشو بدی
من:اها از اون حساب کتابا!!
کامران که با دنیا دوست شده بود اومد جلو و گفت: ول کنید این بحث هارو همه مهمون خودمید.
دنیا یدونه محکم زد ب بازوش ک من ب جاب دردم گرفت.
دنیا:دمت گرم!!!
من:کجا دمش گرم??وظیفشه خواهر زنشو مهمون کنه! و پشته سر دلارام ک جلوتر از من بود راه افتادم.
کامران:صبر کنید بچه ها!! وایستید دوستای منم بیان دیگع,من تکو تنها بشینم پیشتون خب حوصلم سر میرع!!!
خلاصه سه ساعت پشته در منتظر دوستای آقا بودیم. از اون موقعی کع کامران و ارمان(دوست آیلار)اراد(دوست دلارام) با اونا دوست شدن ب اکیپ ما پیوستند.
شروین هم ک نخودی اکیپ ما بود و سر گروهه گروه پسرا بود.
خلاصه ارمان و اراد از راه رسیدن.
من:خب دیگ تکمیل شدیم بریم دیگ?!
کامران:نخیر شروین نیومده.فکر کنم دارع با استاد حرف میزنه,وایستید اونم بیاد بعد.
ی ذره صدامو بردم بالا گفتم:جایی ک اون باشع من نمیخوام باشم!
ارمان:عع!آیناز!مگه شروین هیزم تری ب ط فروخته که اینجوری باهاش رفتار میکنی??
من:بگو چیکار نکرده?هی جلو بچه ها منو خوار و ذلیل کرده. با اون قیافش!همش منو مسخره میکنه و با پرویی تموم منو اذیتم میکنه و اخر همه ی حرکاتش بهم پوزخند میزنه
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
#پارت_دوازده
#آیناز
همه ی حرکاتش روی مخم رژه میره.کیفمو انداختم روی کولم و رفتم ب سمته در خروج.
دخترا میدونستن وقتی میزنم ب سیمه اخر کسی نباید باهام باشع
#شروین
داشتم با استاد برگه های بچه هارو جمع میکرد که ارمان اومد و صدام زد
من:بله داداش?
ارمان:شروین بدو دیگ سه ساعته جلوی در منتظره توییم
من:برای چی منتظرین??
ارمان:که بریم ی قهوه ای چیزی بخوریم.
من:باشه صبر کنین من الان میام.ارمان رفتو منم برگه هارو چیدم روی میز و رفتم.همه بیرون جمع شده بودن
من:خب دیگه بریم.
دخترا همشون ناراحت ب نظر میرسیدن
+بچه ها چیزی شدع??
ارمان:هیچی نشده ایناز وقتی فهمید تو میای رفت.حالا ب روی بچه ها نیار!!
من:پس دخترا ب خواطره این ناراحتن.
ارمان:ارع,هیییسسس,الان میفهمن.
احساس کردم بهم بی احترامی شدع.بهم برخورد.
اروم در گوش ارمان گفتم:جایی ک ب خواطره من ی نفر دیگه نباشع رو نمیتونم تحمل کنم.و بدون خداحافظی و توجه ب صدا مردنا رفتم به سمت ماشین
#ایناز
داشتم سوار ماشین میشدم ک کیان(پسر خالم)توی دانشگاه هم کلاسیم)اومد جلومو گفت:بیا بریم کارت دارم.
با تعجب نگاش کردم:خب همینجا کارتو بگو!!!
کیان:گفتم بیا بریم.
خلاصه خودمو سپردم دسته کیان تا ببینم مارو ب کجا چنین شتابان میبره
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
#پارت_سیزده
شتابان میبرد.سوییچ رو از جیبش در اورد در ماشینو باز کرد ب من گفت:سوار شو الان میام.
من:خب خودم ماشین داشتم دیگع.
ب ی شماره زنگ زد و گفت:سلام خوبی اومدنی با ماشین ایناز بیاین سوییچ رو میدم ب آقا بهرام(آقا بهرام نگهبانه دانشگاهه)سوییچ رو از من گرفت و رفت داد ب آقا بهرام با دو اومد نشست تو ماشین.
من:میشه بگی داریم کجا میریم?
_وا!!!بده ی روز دو نفره بریم ی جای دبش?
+چی بگم والا ط اینقد دستو دل باز نبودی!!!
_حالا امروز هستم خرابش نکن دیگ!
نشستم تا ببینم مارو میخواد کجا ببره.
اد من وقتی حالم بده این دوست داره با من شه دونفر!
رفتیم ی کافه نزدیک نزدیک دانشگاه...
نشستیم.
کیان:خب تعریف کن.
من:چیو تعریف کنم?
کیان:اون چیزی کع ابرو هاتو ب هم چسبونده!
من:اها هیچی نیست!
کیان:بی همه دروغ ب,ب منم دروغ??
من:واا من کی تا حالا ب همه دروغ گفتم???
کیان:زود باش بگو تو کلت چی میگذرع??
من:خب همه چی تقصیر این پسرس!
کیان:کدوم پسره?ارمان?کامران?اراد?
من:عههه!دو دقیقه صبرکن عین فرفره ولت کنم پسره همسایه هم اسم میبری جز اون ک منظوره منه!!
کیان:اها خب از اول بگو شروین.
من:ط نمیزاری کع!!
کیان:خب چرا با اون لج میکنی بچه جون??
من:من اونو اذیت میکنم یا اون منو??
کیان:اخه تا تو کاری بهش نداشته باشی که اون باتو کاری نداع!!
من:اتفاقا من کاری ندارم باهاش اون میاد منو اذیت میکنه.امروزم بچه ها میخواستن با اون برن قهوه بخورن من باهاشون نرفتم
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
پارت_چهارده
به زور جلوی خندش رو گرفته بود
کیان:خب تو چرا اینجوری میکنی??
بعد مجبور شدم همه چیو بهش بگم.همه ی اذیت هایی ک کرده و که اشنامون در اومد و بقیه چیزا.
بعد از اون رفتیم سمته دانشگاه چون قرار بود استاد بگه چ کسی برنده شده.((اخه یک مسابقه ی طراحی گذاشته بود و همه ی بچه ها هم سعی میکردن ی طرح مناسب رو انتخاب کنن اما من طرحمو خودم کشیدم و این باعث میشع که من یه امتیاز از بقیه جلوتر باشم))
سره کلاس همه نشسته بودن و هیچکس جیکش در نمیومد.
استاد شروع کرد ب حرف زدن:برنده مشخصع!!!کارشو مثله همیشه تدیقو تمیز ارایه کرد.خوشبختانه دو تا برنده داریم یکی از پسر ها یکی از دختر ها.سرکار خانم محمدی و آقای شروین صدر!!!
من سرمو گذاشته بودم روی میز و خوابیده بودم که یهو آیلار توی گوشم جیغ کشید زود بلند شدم گفتم چته روانی؟بعد یهو دیدم همه دارن بهم نگا میکنن و برام دست میزنن.
زدن زیر خنده:چطونه شماها!دیوونه شدین!
دلارام ازون ور گفت:دیوونه برنده تویی!!!کی؟من؟؟؟اووووووهههه!بیا وسط شله!!بعد شروع کردم به تشکر کردن.دنیا با شیطنتی که تو نگاش بود،اومد جلو و گفت:نقطه ی عطفش این جاش که داش شروین هم جزء برنده هاس.
من:جاااان!مگه میشه دو تا برنده؟؟
دنیا:خب یکی از دخترا و یکی از پسرا دیگه!
ای وای توی خوشبختی هامونم یکی باید باشه که مایه ی ننگمون شه.
شروین هم داشت با بقیه حرف میزد.
شروین:خانم محمدی ...
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
#پارت_پونزده
جیییغ!من:تو مگه اونور نبودی؟ شروین:مگه قرار بود همیشه اونور باشم؟!
یه چیزی گفت که دیگه دهنم بسته شد.یه اخمی کردم و گفتم:امرتون؟
شروین: میخواستم بهتون تبریک بگم که با جیع و داد شما مواجه شدم.مونده بودم که الان منم قهر کنم و چیزی نگم یا بهش تبریک بگم که خدا نجاتم داد و دلارام دستمو محکم کشیدم برد سمت بچه ها.
هوووووف راحت شدم! توی اکیپ ما هر کس که مقامی یا موفقیتی کسب میکرد باید همرو مهمون میکرد.من همرو بستنی دعوت کردم و شروین هم گفت اکیپ و میبره ویلای شمالشون.من که اصلا موافق نبودم...
آیلار:آیناز!
. آرمان:آیناز هر کاری کردی تاحالا هیچی بهت نگفتیم دیگه این یکی رو نمیتونی رد کنی. دلارام: بچه ها بد به دلتون راه ندید اومدن آیناز با من،ایناز بیا بریم اونور کارت دارم. برد اون گوشه و گفت:در گوشتو بیار.. و یه چیزایی گفت که من نمیتونم به شما بگم...نه اینکه من خرابه دوستم!بخاطر همین دلشو نشکوندن و موافقتم رو اعلام کردم...
امروز قراره با بروبچ بریم شمال و من الان وسایلم رو جمع کردم و منتظرم که بچه ها بیان و بریم.ببخشید گوشیم داره زنگ میخوره:
-الو
+الو سلام آیناز قرار شده هر کسی که حاضر شد بیاد اون پارکه که رودخونه داشت و بزرگ بود یادته؟
-آره،ولی مگه قرار نبود بیاین دنبالم؟
+آخه قراره چند نفر فقط ماشین بیارن قراره اونجا تنظیم کنیم که کی تو ماشین
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
پارت_شونزده
کی بشینه.
-آها اوکی من با سهند میام خب کاری نداری؟
+نه آجی بای
-بای
رفتم تو اتاق سهندو صداش کردم،ولی هر کاری کردم بیدار نشد. آخر سر متکا رو از زیر سرش کشیدم که بیدار شد.
+آخ چته تو
-پاشو ببینم تو چقدر میخوابی
+عزیزه دلم~قربونت بشم~خوشگل خانم~احمق!بیشور!تو توی اتاقت ساعت نداری؟ساعت ۶ صبحه!
-خودتی بیشور پاشو منو ببر یه جایی
+مگه خودت پا نداری؟
-دارم ولی تو باید برسونی دوره اونجا
+خب منو میخوای چیکار مگه خودت ماشین نداری؟
-سهند پاشو!!
+اوکی بابا.
رفت و حاضر شد و اومد توی پذیرایی.چون مامانو بابا هنوز خواب بودن خونه خیلی ساکت بود.
سهند:خب ابجی خانم پاشو بریم.
خلاصه بعد از چند دقیقه رسیدیم به پارک.من از سهند خداحافظی کردم و رفتم سرقرار ولی هیچکس نیومده بود.انقدر خوابم میومممد که نگو!
رفتم پیش رودخونه یه صندلی خالی بود رفتم روی اون نشستم و چشامو بستم.قبل اون به دلارام گفتم که کجا نشستم.داشت خوابم‌میگرفت که یه صدایی شندیم...هیین!!!من:ای بابا تو وسط خواب هم دست از سرم بر نمیداری؟!
+برو بابا کی میخواست تورو از خواب بیدار کنه؟صدا از اون بچه هایی که اونور دارن بازی میکنن بود.
پاشدم و جلوش وایستادم.
من:ببین آق پسر دیگه داری شورشو در میاری!حالا هم برو گورتو گم‌کن.
+جدی؟اگه نرم چی میشه خانوم کوشولو!
رفتم سمتش که یه چیزی بارش کنم که یهو سرم گیج رفت.فقط تونستم دستمو دراز کنم که از یه جا بگیرم ولی چیزی پیدا نشد.فقط یه صدای آرومی شنیدم که گفت:هیچی نشد!گرفتمت...
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
#پارت_هفدهم
#آیناز

چشامو باز کردم که دیدم شروینه و با تعجب داره نگام میکنه.خودنو زود جمع و جور کردموگفتم به چه حقی به من دست زدی؟!دیگه بیشتر از این نمیتونست تعجب کنه.چیکار میکردم خب!هم هل کرده بودم هم‌نمیخواستم فکر کنه از اون دخترای دانشگاهم که ارزو به دل موندم یه نیم نگاهی بهم بندازه هم اینکه منم خواستم کم نیارم خلاصه تا شب ولم کنین واستون دلایل مختلف میارم.حالا قانع شدید یا نه!؟!.
شروین:تو از کجا اینهمه پر روییتو گیر اوردی بچه جون!آدم تا چه حد میتونه پررو باشه؟تازه باید از خداتم باشه که میوفتادی توی آب و من گرفتمت.حالا تشکرته؟
من:هه اقا رو تازه توقع تشکرم داره...
دلارام:ای وای باز دوباره این دو تا مثبت ها همیدگه رو دفع کردن.شما ها چرا اینجوری این باهم؟خوب شد من زود اومدما وگرنه خرخره ی همو میجوعیدید.
من:نه پس میخواستی بار مثبتو منفی باشیم همدیگه رو جذب کنیم.
آرمان:هی بچه ها زود تر بیاید کاروان داره حرکت میکنه!!
دلارام:آیناز بدو بیا بریم.
آرمان هم دست شروین و گرفت و کشوندش.مادوتا پیش ماشینی که بهش زده بودم گذاشتن سه تا ماشین حرکت کرد..هِی!!؟؟ای وای!یعنی من باید تو ماشین این بیشور بشینم؟حاصرم تاکسی بگیرم ولی با این نرم من گفته باشم سوار ماشین تو نمیشم.
+منم اصلا دوست ندارم تو ماشین من بشینی ولی مجبورم چون مامانت دختر جونشو با من سپرده!!بخاطر اینکه ایشون به گردن من‌حق دارن قبول کردم.
من:الانم من میگم مجبور نیستی
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
پارت_هیجده
خیلی بدم میومد.
اولای راه توی ترافیک بودیم ولی دیگه راه باز شد و با سرعت داشتیم میرفتیم.زنگ زدم به دلارا اینا که ببینن مارو..اخه ماشین‌عقبی اونا ما بودیم و همو چیدا کرده بودیمبعد چند دقیقه رسیدیم به تونل بزرگه همه ی بچه های ما تونل رو ترکونده بودند دلارام جیغ میکشید ازون ور کامران بوق میزد.ولی کامران صدایی ازش در نمیومد.دلارام سرشو از پنجره اورده بود بیرونو جیغ میکشید.منم رفتم بیرونو روی شیشه نشستم و میزدم روی سقف....که یهو احساس کردم یکی منو داره میکشه.اوردم توی ماشین که شروین یهو سرم داد کشید:بچه کوچولو تو خجالت نمیکشی خودتو عین میمون اویزون میکنی نزدیک بود بیوفتی و بمیری!خیلی ترسیدمو بهم برخورد.بعد چند دقیقه دوباره بهم گفت:دیوونه..دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زیر گریه.شروین هم زد بغل...کلافه دست به موهاش کشیدو نفسشو داد بیرون.
شروین:ببین من نمیخواستم سرت داد بزنم..ولی...دید که بهش اهمیتی نمیدم گفت:من معذرت میخوام!خییلی خیلی تعجب کردم!ولی اصلا به روم نیووردم.اونم خم شد طرفمو داشبورد رو باز کرد و از توش یه چیزی در اورد و گرفت سمت من.عههههههه!اینکه لواشکه!!
شروین:از دلارام شنیده بودم که لواشک رو خیلی دوست داری...نه بابا!!آقا بلده چجوری همرو بشناسه!!گریم بند اومد و ازش خواستم بگیرم که دستشو کشید.خیلی حرصم دراونده بود فکر میکردم منو سرکار گزاشته.خواستم یه چیزی بارش کنم که گفت:اول باید منو ببخشی بعد.منم گفتم:اول اونو تقبل کن بعد.یه ذره لبخند زدو داد بهم منم تا تموم
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
پارت_نوزدهم
کنم لواشک رو باهاش حرف نزدم ولی فهمیدم منتظره جوابه منه،وقتی که تموم کردم گفت:خب...
من:چی خب
+میبخشی یا نه؟
-نووووچ
+راستی الان یه چیز دیگه ام یادم‌اومد دلارام بهم گفته بود از قلقلک..متنفری!!
و خواست بیاد به سمتم که جیغ زدمو گفتم:عهههههههه!بخشیدمت!!
+آها حالا شد!
صدای بوق ماشین اومد کا دیدن دنیا و کامرانن.از جلو هم دلارام اومد سمتمون و گفت:بچه ها چیزی شده؟بنزینی چیزی تموم کردین؟؟
من:منکه از چیزی خبر ندارم از ایشدن بپرس.
شروین هل کرده به دورو ورش نگاه کرد و زوم کرد به درختای اونور
+اممم دیدم ظهر شده گفتم بریم ناهار رو اونجا بخوریم.
دنیا:آخ‌گل گفتی داش شروین منکه دلم سوراخ شد،این کامران خسیس هم که چیزی نمیده ادم بخوره.
کامران:عه!عه!دنیا تو سه تا بفکو یه کیک خوردی!بعدشم که خوابیدی حالا من خسیسم؟؟
دلارام:ای بابا!حالا دعوا نکنید!ناهار که با من بود،ولی من شام رو درست نمیکنما؟!
من:شام با دنیاعه!
دنیا:نخیرم من هیچی بلد نیستم.
شروین:نترس کامران اشپزیش حرف نداره بهت یاد میده.
آرمان هم از ماشین اومد بیرون و به جمعمون اضافه شد.
دلارام:پس به جای دنیا کامران درست میکنه.
کامران:نه آبجی خانوم!من اصلا حوصله ندارم خسته کوفته چند ساعته دارم رانندگی میکنم.
دلارام:خب پس میرسیم به بخش شیرین آیناز گلی.وای پسرا!واستون بگم آیناز با کوفت هم یه غذا هایی درست میکنه که چهار تا انگشت هم قرض میگیری که بخوری!از تعریفای دلارام
#پارت_بیستم
خیلی خرکیف شده بودم
شروین:ما که اثری توش نمی بینیم.
من:خب امشب جوری نشونتون میدم ک چشوچالتون در بیاد.

دلارام:به افتخار انیاز خانوم ک امشب قراره کدبانویی کنه و همه برام دست زدند.

+خلاصه ناهارو همونجا پیش ماشین و توی جای باغ مانند خوردیمو راه افتادیم...
+توی راه بودیم دیگه داشت شب میشد و هوا گرفته بود و حوصله خیلی سر رفته بود ...
+دستمو بردم ک ضبطو روشن کنم ک دیدم شروین همزمان با من دستشو اورد سمت ضبط.
برام جالب بود ک فازمون یکیه!!..
اون هم چشمک بهم زدو منم با یه لبخند جوابشو دادم.
+اولین اهنگ (ریمیکیس "عزیزی"علیرضا تلیسچی) بود.
بعد چندتا اهنگ شروین زد جلوو یه اهنگ وایستاد.
+عهههههه! اینکه مهراد جمه...منم ک مهراد جمی شیش اتیشه.
ریمیکس بودو ادم رقصش میگرفت.اولاش باهاش میخوندم اما بعد میزدمو و میرقصیدم.
شروین هم با اهنگ خودشو تکون میداد و منم ک تو دلقک بازی حرفه اییییی اونو کلی خندوندم.
ولی خداوکیلی منم از دست حرکاتش دل درد گرفته بودم و در حد مرگ خندیده بودم.
دلارام بهم زنگ زدو گفت:میبینم ک کلی خندیدی و الانم قرص لازم شدی!میخوای اصلا بزنیم کنار تو یه دستشویی چیزی برو!؟مگه شماها سایه همو با تیر نمیزدین؟؟؟
+اون سمتو نگاه کردم ک دیدم دلارام دست تکون میده
من:بابا این شروین نمیزاره ک یه رقص از گلو ادم پایین بره هی وسطاش میخندونه.
+خلاصه توی راه وسایل کتلت رو گرفتیم ک من براشون درست کنم.
+تا خونه ویلاییشون رو دیدم کف کردم خیلی بزرگ و قشنگ بود.
انقدر بزرگ ک اگه بگم باغ بود,دروغ نگفتم


ادامه دارد.....
#پارت_بیستو.یکم

+توش پر درخت بود ..چندتا پرتغالم اون وسطا دیده میشد ..زود رفتم پیش شروین و گفتم:شروین میتونم اون پرتغال هارو بردارم؟؟؟فقط یدونه!

شروین:خواهش میکنم . میخوای توبرو خونه من چندتا برمیدارم میارم همه بخوریم ..
من:ن مزش به چیدنشه!
شروین:باشه پس صبر کن من وسایل هارو بزارم توخونه بعدش بیام کمک

+منم گفتم تا بیاد منم برم وسایل خودمو جابه جا کنم ..رفتم تو خونه
+به به !چه خونه ای ...اصلا انگار توبهشتی!
+رفتم طبقه بالا وکل اتاقا رو گشتم.
+دنیا و کامران تویه اتاق بودن دلارام و اراد هم یه اتاق دیگ داشتن وسایلشون رو می گذاشتن..
+رفتم تو اتاق اخری واووووو
+چه اتاقیییی این جارووو!!!
+همه وسایلاش سفید مشکی بودن عه اینکه شروینه یه عالمه عکس ازش بود
موهاش بور بود چشماش عسلی ک رگ های سبز کمی هم توش دیده میشد خیلی خوش رنگ بود..عکساشم همه شیک افتاده بود...توی بیشتریش هم خیلی جدی به یه طرف نگاه میکرد...

+همینجوری تو اتاق به اطراف نگاه میکردم یکی از عکساش ک رو میز بود رو دیدم یه لبخند غلیظ زده بودو به روبه رو خیره شد بود...


+عه اینم مثل سهند چال گونه داره !!
+قبلنا به این فکر میکردم ک چرا دخترای دانشگاه همه به شروین چشم دارن و به فکر چاره بودن ک بتونن باهاش حرف بزنن و روبه رو بشن مثلا...ولی الان دیگ متوجه شدم بخاطر خوشتیپ و خوش چهره بودنشه...
+نامردیه اگه بگم ک نیس...


ادامه دارد...
#پارت.بیستو.دوم


+ چون واقعا خوشگله..ولی من به شخصه تیپو خوشگلی و زشتی واسم مهم نیس و من عین دخترای دیگ هم سنو سالم نیستم ..
+برای من اخلاق خیلی مهمه ..مهتر از از خوشگلی و قیافه
بلند جوری ک خودم صدای خودمو بشنوم گفتم:خلاصه اقا شروین خان من عین بقیه نیستم ک..فکر کردی با غرورت و اون افکارت ک بگی شاید خوشگلم احترام خاصی دارم یا دوسم دارن نه!!من اینجوری نیستم من "اخلاق"میخوام ن زیباییییی...
+این خوشگلی هاتم مبارک دوست دخترایی ک داری..مهم اینه ک اخلاقتو دوس ندارم. و به ذائقه من نمیخوره..

توی دلم گفتم:کی از تو نظر خواست اخه. هرموقع یکی مثل این اومد واسه غلامی تو باهاش دردو دل کن...خلاصه گفتم از شما پنهون نباشه دیگ
+یه فوتی کشیدم و سکوت کردم یهو یه صدایی گفت:
:ندارم......
+یه جیغ کشیدم. و برگشتم دیدم بعلللله مثل همیشه شروین عین عزرائیل میاد بالاسرم.
گفتم :چرا یهویی اومدی اولا؟دوما چی نداری؟
شروین:دوست دختر ندارم
+هییی خاک تو سرم این شنییییده ک
من:تو از کی تا حالا اینجایییی؟
یذره فکر کرد و گفت:از اونجایی ک گفتی من عین بقیه نیستم
+وایییی واییییی چرا من نفهمیدم اخه حتما در باز بوده اومده عصبانی سرش داد زدم گفتم:تو خجالت نمیکشی ک بدون در زدن میای و فال گوش وایمیستی؟؟؟؟
شروین:اولا فال گوش نبودمو پشتت سه ساعته صدات میکنم نمیشنوی. دوما من باید برای وارد شدن به اتاقم از شما اجازه بگیرررررم؟؟؟

حرفی نزدم یعنی نداشتم ک بگم ک بچه ها اومدن


ادامه دارد....
#پارت.بیستو.سوم



دلارام:همه اتاقا پره غیر اینجاک یه نفر جا داره...
من:چیییی
دلارام :نخودچییی چهار تا اتاق بیشتر نیس کیه تاش پره هرکی با جفتش یه اتاق داره میمونین شمادوتا
من:یعنی چی اونا هنوز باهم دوستن هنوز زنو شوهر نیستن ک !!!
دلارام:حالا نباشن چی میشه وسایلایشون گذاشتن اون جا دیگ..بعدشم تو با شروین کل کل داری قبول نکردی وگرنه همه موافق بجز شنا خاااانوووووم
+دیگ داشت گریم میگرفت. همه بچه ها اینجا جمع شده بودن و فکر میکردم اگه قرار باشه دوباره غرغرای منو بشنون از چشمشون میفتم منم ک اصلا خوشم نمیاد اینجوری بشه...

+هیچی نگفتم و وسایلامو گذاشتم دم در و رفتم بیرون چرا فکر میکننبا این کارا منومیتونن به شروین نزدیک کن اه
+اصلا حال نمیکنم با این رفتارا..انگار من صلاح خودمو نمیدونم یا دارن با یه بچه دوساله حرف میزنن ....

+توی راه خیلی خسته شده بودم باید یکساعتی میخوابیدم ک سرحال بشم رفتم داخل اون اتاق یه فوتی کشیدم
+باید از رو تخت یه متکا بردارم ک برم پایین رومبلا بخوابم
+ تخت دونفره بود ولی این نفر اندازه چهارتا ادم جا میگرفت
+عععععععه این توی خواب هم با میرهن و شلوار میخوابه.؟
+حتما میخوابه دیگ شایدم مراعات منو کرده!!!
+رفتم جلو یدونه متکا از زیر دستش برداشتم. سعی کرد محکم بگییرتش

+پس خواب نیس خودشو به خواب زده ...


ادامه دارد...
#پارت.بیستو.چهارم

+منم محکم ترکشیدمش ولی بازم زور اون بیشتر بوددیگ ول کنه هرچی متکا بود شدم تا خواستم برگردم گفت:بیا تو تخت بخواب
+ن نمیخواد متکا رو محکم تر بگیر فرار نکنه
+یه خنده ای کرد کردو گفت:خلاصه من دیگ نمیخوابم خستگیم رفت
از روی تخت بلند شد و از اتاق رفت بیرون
+خوبببب میرسیم به بخش ناز زیر رو کردن اتاق در کمدارو باز کردم وایییی یه عالمه کت بود یکش رو دراوردم شلوار و کت باهم ست شده بود و ایزون از چوب لباسی بودن

+چهارپنج تا کشو هم زیرش بود اوناروهم باز کردم اولیش وسایل مو بود مثل شسوار تاف و این خرتو پرتا....
+بعدی پر کمربند و بعدیشم ادکلن اوووهههه چه زیاد یعنی همه رو میزنه چهارتاشو برداشتم به خودم زدم فضول هم خودتونید
+همشون بوی خوبی داشتن خوب اخرین کشو موند
+هی خاااک به سرم چشا درویش و زود کشو رو بستم ...
بعدشم به زور کتارو هل دادم اونقدر زیاد بودن ک کتی ک برداشتم جا نمیشد دیگ کتو ک گذاشتم در کمدو بستم بقیه وسایلم گذاشتم سرجاش ک شک نکنه دیگ یکم ابرو واسم بمونه


+بعدم رفتم به خوابم برسم
+چند دقیقه نگذشته بود ک صداهایی از جلوی در اومد ک منم بیدار کرد
+مثل همیشه این سه تا خل و چل بودن داشتن بحث میکردن منم دیگ بلند شدم ببینم چه خبره

+رفتم توی اشپزخونه ک دیدم آرمان داره وسایل شامو میاره ازش گرفتم ..
+چون ارمان با شروین زیاد میومدن اینجا جای وسایلو ازش پرسیدم. و شروع کردم...



ادامه دارد
#پارت.بیستو.پنجم




+خب حالا چی درست کنم ؟این فکر کردن به غذا هم دردسره ها
شروین داشت میومد سمت اشپزخونه از کنارم رد شد ک حس کردم برگشت نمیدونستم میخواد چیکار کنه. اخر سربه یه دیوار رسیدم جا برای فرار نبود دیگ عقب تر نمیدونستم برم....
+چشمامو محکم بستم. نفسش به گردنم میخورد حسش میکردم ترسیده بودم
شروین:چشاتو باز کن
+باز کردم بهش خیره شدم
شروین:از این به بعد خواستی ادکلن بزنی همشونو نزن و بعدم رفت سمت یخچال اب برداشت خوردو رفت

+عههههه چرا ادکلنش بوش نرفت خوب معلومه پشت سر هم میزدی میخواستی بره وجدان جان اصلا حوصله ات رو ندارم گمشو بعدا بیا ...اوکی!

دلارام:انیاز چرا درست نمیکنی
من:اخه حوصله شو ندارم
دلارام:عه درست کن دیگ!
+هوففففف
شروع کردم به درست کردن ..
+پسرا داشتن منچ بازی میکردن قرار بود تیم برنده با تیم دخترا بازی کنه ..
+منم ووقتی شام رو درست کردم نوبت دخترا شد رفتم و باهاشون بازی کردم
+تو بازی یا من آرمانو میزدم یا دلارام منو میزد موندم این چه بازیه ک تیم حریف کمتر منو میزنه و من از خودی میخورم!!!!
+خلاصه داشتیم میبردیم ک شروین مهره اخرم رو زد خودش برنده شد
آرمان :ایول داداش شروین خب چه مجازاتی برای انیاز خانومو و دلارام در نظر گرفتی ؟
شروین:دلارام ک معلومه ظرفای شامو میشوره
دلارام :نخیر نمیخوام یعنی چی شما ها یه عالمه اید من ظرفای خونمونو نمیشورم مال شماهارو بشورررم؟؟
شروین:پس میخوای تا ساعت 12 شب توباغ سگ لرزه بزنی؟؟اره؟
دلارام:ن,راستششش!!!


ادامه دارد.....
#پارت.بیستو.شیشم


شروین:پس لطفا ساکت شو وشما انیاز خانوم...گوشیتونو لطفا بدین به من
+جاااااان!!!! این الان چی گفت چیییی
شروین:عرض کردم گوشیتونو بدین به من
+ببخشید ولی گوشی یه وسیله شخصیه مثل مسواک ادم...
شروین:این فکرا رو باید قبل اینکه بازی کنی میکردی. شخصی الان معنی نداره!
+همه ی بچه هام اصرار کردن و اخر دلارام ک حرصش رو میخواست سر من خالی کن گوشیو از جیبم برداشت
+شروین یه شماره ای رو گرفت و بین کارش گفت:شماره استادی ک دوستت داره رو گرفتم

+حالا من چیکار کنم وای
گوشی رو داد به من و گفت بهش میگی خیلی دوسش داری و قربون صدقش میری. #دلارام
تا حرف شروین تموم شد بلند شد آیناز بلند شد و از پیشمون رفت
+خیلی عصبانی شده بوده. بودم شروینم یذره تند میره دیگ اه
دلارام :یعنی به آیناز فحش بدی ولی اینکارو باهاش نکنی
آرمان :یه نوع شوخیه دیگ یادت نیس آیناز خانوم به موهام ادامس چسبوندی مجبور شدم برم بزنم....
آیناز:خوب تو رو موهات حساسی بخاطر همین اینجوری شد ولی این اخه .....


شروین:ولی نداره توهم حساسی منم اینکارو باهات کردم

دیگ تسلیم شده بود
شروین زنگ زد و گوشی رو گذاشت رو بلند گو

آیناز:سلام عشقم ...
بعد چند دقیقه انگار ک از شوک اومده بیرون گفت:انیار خانوم شمایید؟؟؟!

+مطمئن بودم اگه مجبور نبود داد میزد و میگفت منو با اسم کوچیک صدا نکنننن حیف حییییف!!!
آیناز:وا عزیزم منم دیگ به جا نمیاری؟
+همه زده بودن زیر خنده زیر زیرکی میخندیدن من یکی هم داشتم میمردممم
استاد:افتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدی خانوم خانوماااا؟؟؟

+اوه اوه
آیناز :اخه چند روزه از هم دوریم دلم برات تنگ شده بود...




ادامه دارد....
#پارت.بیستو.هفتم


استاد:منم دلم برات تنگ شده بود عشششقم میخوای یه جایی باهم قرار بزاریم؟؟

شروین با لبخندی ک رو لبش بود به من گفت:بهم بزن یهو دعوا کن باهاش
آیناز ک تازه از سرکار گذاشتن استاد خوشش اومده بود یه چشمک زدو به استاد گفت : کجا بریم حالا؟؟؟بزار برای فردا ن ببخشید فردا با اون یکی دوست پسرم قرار دارم بزار یه روز دیگ عشقممم!

استاد:چی ایناز تو دوست پسر دارییییی؟واقعا فکرشو نمیکردم همچین ادمی باشی
آیناز:منم فکر نمیکردم توهم اینقدر خنگ باشی عزیززززم

وای خدا دلم درد گرفت خخخ
آیناز:خوب دیگ برو بخواب عشقم فردا زود بیدار شی
استاد:بروووو بابا
من :ایییییش... بعدشم گوشی رو قطع کرد

کامران همینطور ک داشت میخندید بهش گفت بزن قدش اونم با خنده زد کف دستش...
من :خب شروین اقا امتحانمو چند شدم؟
شروین:صد امتیاز رو بهت میدم

خوب بریم شام بخوریم دیگ
بعد خوردن غذا و کلی تعریف و خنده از آیناز رفتن خوابیدن من موندو ظرفا..
با هزار بدبختی نصف ظرفارو شستم. خیلی زیاد بودن لعنتیااااا
به کابینت تکیه دادم و چشمامو بستم .صدای ارمان اومد
ارمان:دلارام خانوم ؟
با گفتن اسمم جون گرفتم.. خیلی قشنگ اسممو صدا میزد
من:جونم
لبخندی زد اومد روبه روم وایستاد صورتشو اورد جلو

اخه من چقدر از بودنش ارامششش میگیرم خدا. به صورتش نگاه کردم چشمای قهوه ای کمرنگ... چشمایی ک با دیدنش از خجالت اب میشدم ......


ادامه دارد....
#پارت_بیستو_هشتم
#دلارام
از خجالت آب میشدم ولی اگه یه روز نمی دیدمشون دنیا روی سرم خراب میشد. زود از خجالت سرمو انداختم پایین و چشم به پیرهنش دوختم. با دستاش سرمو گرفت و آروم بلند کرد. سعی میکردم به هر جایی جز صورتش نگاه کنم.. ولی هر طرف چشام رو می چرخوندم اونم با من تکون می خورد..
آخرش یه تک خنده ای کردو پیشونیمو چسبوند به پیشونیش..
ادامه دارد...

چهارشنبه 30 تیر 1400 - 18:57
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: