زمان جاري : دوشنبه 11 مرداد 1400 - 7:22 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های جدید / رمان تصادف ساده /به قلم فاطمه آریافر کاربر انجمن نود هشتیا
ارسال پاسخ جديد
رمان تصادف ساده /به قلم فاطمه آریافر کاربر انجمن نود هشتیا
تعداد بازدید: 22
13831215 آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:30 /4 /1400

رمان تصادف ساده /به قلم فاطمه آریافر کاربر انجمن نود هشتیا

رمان تصادف ساده
ادامه ی پارت بیستو هشتم


چه حس خوبی باهاش داشتم... چه قدر با اون حالم خوب بود.. بی اختیار لبخندش به منم سرایت کرد..
اراد: دلارام..
من: بله.
اراد: میدونی جون میدم برای این که یه لحظه نگام کنی؟
این با منه؟ وای بیگیر منو
من: میدونستم ولی نه در این حد..
اراد: پس چرا این جوری میکنی باهام..
خندم گرفته بود.. صدامو بچگونه کردمو گفتم: چی جوری میکنم؟؟
خندید و گفت؛: همین جوری دیگه..
یاد خستگیام افتادم..
من: وای اراد نمیدونی چقدر خسته ام..
اراد: رفتم جاهارو انداختم تا تو بری بخابی منم بقیشو بشورم
من: نه من خودم میشورم..
اراد: عهههه! دلارام من میشورم تو برو بخاب..
من: ما باختیم پس من باید این کارو انجام بدم.
اراد: دلارام این چه حرفیه؟ همین قدر که شستی بسته عزیزم..
من: پس با هم دیگه بشوریم..
اراد: اینم باز یه حرفیه..
شروع کردیم به شستن. یه ذره از کف رو برداشتمو زدم به بینی اراد.
اراد هم شیطون بهم نگاه کردو گفت؛: شیطونیت گل کرده اره؟؟
من: بدجــور
اراد: پس بگیر که داشته باشی..
بعدش با سرعت یه مشت آب برداست و ریخت روی من.
منم کم نیاوردمو..


ادامه دارد...
#پارت_بیستو_نهم
من: بدجور..
اراد: پس بگیر که داشته باشی..
بعدش با سرعت یه مشت آب رو برداشت و ریخت روی صورتم..
منم کم نیاوردم و همین کارو باهاش کردم..
اراد: باشه.. دارم برات..
یه ذره میاع ریخت روی دستشو شیطون بهم نیگا کرد
من: چرا اینجوری نگاه میکنی؟
یهو با یه دستش از پشت صورتمو گرفتو همه ی مایع رو مالید به صورتم..
اوضاع رو براتون نگن بهتره.. کل ریملو کوفتو زهره مارهام پاک شد..
بعد از کلی شستن و در عینه حال خندیدن رفتم لباسمو عوض کردمو بعد هم خابیدیم..
#آیناز:
همنه ی بچه ها جز دلارام رفتن که بخابن.. وقتی درو باز کردم دیدم شروین رـی تخت خابیده..
وای!! حالا من کجا بخابم؟؟
من: شروین پاشو میخام بخابم..
شروین: من جام راحته تو میتونی بری یه جای دیگه بخابی.
من: شروین من اعصاب ندارما پا میشی یا آدمت کنم؟؟
شروین برگشت و یه نگاه بهم انداختو گفت..
+ آدمم کن..
رفتم پاشو بکشم اونور ولی هر کاری کردم نشد.. یعنی. نتونستم
نیم ساعت تموم هی ازین ور و از اون ورش میکشیدم.. تکون نمیخورد هیچ تازه با خیاله راحتم گرفته بود خوابیده بود..
آخرش هم نتونستم نیم سانت جا به جاش کنم..
با عصبانیت رفتم دشکو پتومو انداختم روی زمینه اتاقو کفه ی مرگمو گذاشتم..
پسره ای ایکبیری.. چندش چلاق..شاس ممد
#پارت_سیم
#آیناز
کمرم دیگه داشد میشکست.. حقم داشت اخه من عادت دارم روی تخت بخابم.
هر کاریکردم خابم نبرد.. یه صدای پچ پچ میومد..
فکنم شروین بود.. گوشامو تیز کردم که بفهمم چی میگه..
_هعی! آدم به این پررویی ندیده بودم.. ولی بعضی وقتا با اذیتام اذیت میشی!..
الانم که مثله اون موقع هایی که اذیتت میکنم مظلوم شدی..
آخی.. حالا خوب شد نمیدونه من بیدارم..
ای وای من دارم پرواز میکنم..
عههه این که شروینه منو باش که فکر میکردم دارم پرواز میکنم..
چقدر خوشحال شدم که دیه خابم برده..
ولی به جاشالان دیه روی تخت میخوابم..
شروین با یه بسم الله الرحمن الرحیم منو آروم گذاشت روی تخت.. تا سرم به بالش خورد خابم گرفت..
.....
صبح وقتی از خواب بیدار شدم دیدم یکی درست توی حلقمه.. عه.. این که شروینه خودمونه .
تازه یادم افتاد که دیشب چه اتفاقی افتاده..
ای بابا... این دیگه شورشو در اورده.. اه..
این چرا باید توی خواب هم خوشگل باشه؟؟
یه دسته مویی که ریخته بود روی صورتش رو کنار زدم.
من: توی تقسیم کردن خوشگلی یا توی صفه اول بودی یا بقیه ی پسرا همه توی دشویی بودن.!
عهه.
این توی خواب هم میخنده؟؟
یه جوری که توی خاب هم بشنوه گفتم: هی عمو..! نخند
#پارت_سی_یکم
جوری که انگار نتونه خودشو نگه داره زد زیره خندهـ. وا؟ این چش شده؟؟
چرا میخنده؟ حتما خل شده... ایشالا
من: وا چرا میخندی تو؟؟
شروین: هیچی..
مثله خودش بلند شدمو نشستم..
من؛: عه یعنی چی.. بگو منم بخندم خـو.
هر جور میخاست خندشو بند بیاره نمی تونست.
من: میگی یا بزن.؟
شروین: این که بقیه ی پسرا توی دشویی بودن..
و دوباره زد زیر خنده.. صبر کن ببینم!!!. چـــــــــــی؟!؟!؟!؟! این از کی بیداره؟؟؟
+تـــو از کی بیداری؟؟
شروین: از اولش..
من: جـــانم؟!
من: چند بار باید بهت بگم وقتی هستی باید اعلام وجـــــود کنی ها؟! نه به دیشر که یواشکی اومدی تو اتاق نه به الانت..
+تو که منو دیده بودی .. فقط نمیدونستی بیدارم.
دوباره زد زیره خنده! این دفعه دیه داشت به ریخته من میخندید..
از تخت بلند شدم و با سرعت تموم رفتم شمتشو با مشت می کوبیدم به سینه هاشو فحش میدادم بهش ولی اون دردش نمی گرفت هیچ تازه به خندشم اضافه میشد..
بعد خندش مشتمو گرفت و گفت: اخه کوچولو چرا خودتو انقدر اذیت میکنی؟!
به نظرت این مشتای کوچولو به سینه های من ذره ای فشار میاره بچه جون؟!؟!
#پارت_سی_دوم
راست میگفت... اما من میزدم تا دلم خنک بشه.. با اینکه دلم خنک نشد.. تازه با حرفش بیشتر آتیش گرفتم..
شروین: دمت ولرم خیلی خندیدم..
با عصبانیت تموم دستمو از توی دستاش کشیدم بیرونو گفتم: شک نکن که تلافی میکنم..
دیگه خسته شدم.. ازین همه مورد تمسخر قرار گرفتن.. از این همه تحقیری که جلوی دوستام شدم.. همشم تقصیر شروین بود.. نمیدونم این همه پسر چطور جرعت نمیکنن بهم حتی یه تیکه بندازن حالا این اومده.. وای..
من اصلا دوست ندارم تو این بازی مسخره ببازم..
واقعا دیه نمیتونم.. از روز اول دانشگاه هی حرص خوردم، سردرد کشیدم.. دیه داره به جونمم آشیب میزنه..
داشتم فکر میکردم ک شروین گفت: پاشوبریمصبونه بخوریم کـــوشولــو خودت تنهایی نمیتونی لقمه بگیری که
با جدیت تموم گفتم: بشین...
اومد رو به روم نشستو منتظر حرفم شد..
+فکر نکن من میخام تسلیم شم یا بخام کم بیارم..
فقط میخام زندگیم ازین همه دعوا خلاص بشه.. من آدم دعوایی نیستم.. مگر این که بفهمم داره به شخصیتم لطمه وارد میشه.
تو این بازی رو شروع کردی..
نذاشت حرفم تموم بشه که..

ادامه دارد...
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
#پارت_سیو_سه
#آیناز

نزاشت حرفم تموم بشه که گفت: من شروع کردم؟؟ تو شروع کردی.. با این که تقصیره تو بود تازه بدهکارم شده بودی. یادت نیست!؟
من روز تصادف احترامت رو نگه داشتم ولی تو چی؟؟
تو جلوی دوستام باهام بد رفتاری کردی..
همه فکر میکردن جلوی تو کم اوردم با اینکه میدونستن اگه صحبت از روکم کنی باشه من از همشون پررو ترمولی حدو اندازه ی همرو نگه میدارم با هر کی مثه خودش رفتار میکنم. ازون به بعد هم باهات این طوری رفتار کردم که بدونی با پررویی نمی تونی برا من شاخ شی!!
منم خیلی وقته که دوس دارم این بازیه مسخره تموم بشه.. ولی تو باز با پررویی این بازی رو ادامه دادی..
خیلی تو شوک بودم...
با هر کلمه ای که میگفت میرفتم تو فکر.. اخرشم تقصیره من شد.
شایدم واقعا تقصیره من بوده. چند تا نفسه عمیق کشید.. انگار لونم عینه من خالی شده بود.. هر لحظه منتظر بودم بگه ببخشید.. اگه نمیگفت دیگه گریه رو میکردم.
خیلی اروم. شده بودیم.. هر دومون منتظره هم دیگه بودیم تا یکی یه چیزی بگه..
شروع سکوت رو شکست و گفت: اگه موافقی کع این کل کل همین جا شروع بشه بزن قدش..!!
لبخند زدو یه ابروشو برد بالا..
محکم زدم قدشو گفتم؛: موافقم بـــد جور..
و بعدش یه تک خنده زدم.. اونم پشته سرهخنده ی من یه چشمک زد..
+پاشو بریم واسه صبونه..
من: بزن بریم..
رفتیم پایینو من یه صبونه ی مشتی درس کردم..
بعدشم رفتمو دو تا تخم مرغ برای دوتامون زدم..
داشتیم میخوردیم که دلارامو دنیا اومدنو بهمون سلام دادن.. بعد ازین که جوابه سلامو از ما گرفتن نشستن سره مبز..
دلارام: وا آیناز واس ما درست نکردی؟؟
من: تو از کجا میدونی من درست کردم؟؟
دلارام: اخه تو هر موقع میخای درس کنی تخمه مرغت این جوری شیک در میاد..
دلارام: پاشو پاشو.. ماله ماهم درست کن..
-خدا بهتون دست داده برین خودتون درست کنید.!
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
#پارت_سیو_چهار
#آیناز

دلارام: عهه گمشو برای ما هم درست کن دیگع بیشور.. درست نکنی میام قلقلکت میدما..
من: ای بابا! اینا هم یدونه سوتی از ما گرفتن حالا ول کنه ماهم نیستنا!
رفتمو دوباره روغنو ریختم توی مای تابه و صبر کردم تا داغ بشه..
می خواستم تخم مرغارو بزنم که کامرانو آرمانم اومدن.
من: سلام آیلار پس کو آرمان؟!
آرمان: داره صورتشو میشوره الان میاد..
من: پس ماله اونم بزنم دیگه؟؟
آرمان: آره.. دسته شما مرسی!!
من: چاکرم
برای همشون درست کردمو توی پیش دستی هاشون ریختم..
آیلار بعد ازین که سلام داد اومد پیشع من نشست.
من: سلام خواهری.. بیا تخم مرغت..
تا تخم مرغشو گذاشتم جلوش دستشو گذاشت رو دهنشو از آشپزخونه رفت بیرون..
وا! این چش بود؟؟
.
.
.
.
.
خــــــــــــــاک به سرم....!!!
با شدت زیاد برگشتمو گفتم..
-آررررماااااان آررررره؟؟
داشت لقمه می خورد که پرید تو گلوش..
تازه همه دو هزاریشون افتاده بود..
دنیا:خاک به سرم..وای آرمان تو چی کار کردییییی..!!!!
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
#پارت_سیو_پنج
#آیناز

من: هزاااار بار گفتم ما دخترا پیش هم بخوابیم این پسرا جنبه ندارن که..
آرمان: آیناز چی داری واسه خودت بلغور می کنی؟؟!. من چی کار به آیلار دارم اخه..
آیلار: بابا هیچی نشده.. لقمه ی دیروزم مونده بود تو کیفم.. تخم مرغ بوی اونو میداد حالم بهم خورد
من: هوووف خیالم راحت شد.. حالا در اوردیش؟!
آیلار: اره..
آرمان: آیلار خوب شد اومدی وگرنه من از دستت می رفتم بی شوهرت می کردن اینا..
آیلار با خونسردیه کامل گفت: چیزی که زیاده شوهر واسه من..
ولقمه ای که گرفته بودو انداخت توی دهنش..
آرمان یه لحظه هنگ کرد..
ما هم کپ کرده بودیم.. بیچاره ارمان نمیدونست الان باید عصبی شه یا تعجب کنه..
آرمان: جدا؟! پس ازین به بعد دنباله یه شوهر دیگه بگرد..
از روی صندلی بلند شدو از جمع ما رفت..
-ای بابا!! حالا ما یه بار تصمیم گرفتیم دعوا نکنین همه دعواشون گرفته..
شروین: این آرمانی که من دیدم شوخیه مارو حالیش نشده منبرم دنبالش..
آیلار: داش شروین بشین اون چند دقیقه ی دیه حالش خوب میشه..
دلارام: وقتی میدونی حالش بد میشه پس چرا باهاش این کارو کردی؟؟

آیلار که انگار نمک ریخته باشن رو زخمش شروع کرد به حرف زدن..
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
#پارت_سی_ششم
#آیناز

دلارام: حالش بد میشه پس چرا این کارو باهاش کردی؟
آیلار هم شروع کرد به حرف زدن.
آیلار:من هی میگم بیا خواستگاریم ولی نمیاد....
من آدمی نیستم که دنبال یه خواستگار بگردم..ولی چون دوستیمون زود تر از همه ی شماها آغاز شده و خیلی وقته که دوستیم،از نظر من دوستی هم حدی داره و بیشترش آزار دهندس!،ولی هرچی بهش میگم گوشش بدهکار نیست و جوری باهام برخورد میکنه که انگار من لنگ یکی بودم که از من خوشش بیادو بگم بیاد خواستگاریم...
کامران: تو هنوز آرمان رو نشناختی. نه؟
نمیدونی برای بدست آوردنت چه کارایی برات کرد؟؟نمیدیدی هرکی توی کلاس چپ بهت نگاه کنه بیچارش میکنه؟. اگه نمیاد خواستگاریت حتما یه دلیلی داره.
آراد: حق بده بهش.هم تو باید به زندگی آیندت فکر کنی هم آرمان.قبول کن که تند رفتی...
آیلار هم داشت به همه ی حرفای ما گوش میداد. به نظر خودم هم آیلار تند رفت ولی از یه طرف رفتار آرمان کمی ناعاقلانست.چون باید بگه که چرا نمیره خواستگاری.
بعد از خوردن صبحونه من رفتم بالا و کمی موبایل شروین رو برداشتم که ببینم توش چیه. یکی نیست بگه مگه گوشی قراره چی داشته باشه آخه!
عههه!این که رمز داره. رمزشم اثر انگشتشه!
ایششش! انقد بدم میاد!!
حالا یکی باید به من بگه بدت میاد چرا ماله خودتم اثریه!!
خلاصه،رفتم یه ذره آرایش کردم که حوصلم سر نره بعدشم گوشی رو برداشتم که برم پرتقال هارو بردارم...

#آیلار

راست میگفتن... من تند رفتم.. ولی یکیشون هم نخواست که دلداریم بده... هیچ کس درکم نکرد... به هر حال من باید برم و ازش عذرخواهی کنم.
به کارم فکر کردم... منم جای اون بودم ناراحت میشدم.
رفتم توی اتاق که دیدم رو به پنجره وایساده.
من:آرمان... .
صدایی ازش شنیدم. رفتم جلوتر... تقریبا شونه به شونش بودم.
من: من خیلی به حرفم فکر کردم...

ادامه دارد

#Z_M
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
#پارت_سی_هفتم
#آیناز
،.. ببخشید کاری که کردم خیلی بدبود
...آهان!...نمی خوای باهام صحبت کنی
هیچی نگفت،کم کم رفتم عقب اشکام
گوله گوله وبی سر صدا می ریختن.
چرا هیچ کس به حرف هام گوش نمی ده!چرا هیچ کس به من حق نمی ده!هیچ کس نمی خواد دلداریم بده
رفتم روی تخت نشستم با گریه شروع کردم به حرف زدن..
برام مهم نبود قراره از هق هق های من ناراحت بشه یا نه
من!همیشه توی زندگیم احساس تنهایی کردم
هیچ کس نخواسته حرفامو بشنود..توهم داری با سکوتت من رو با تنهایی هام تنها می زاری! هیچ وقت نزاشتم تو گریه هامو ببینی
ولی دیگه کم آوردم
آرمان:ایلار تو داری گریه می کنی؟
این چه حرفاهی دارم ازت می شنوم ها!!!
تو چرا گریه ها تو از من قائم می کردی؟!
من:مگه برات مهمه؟توهم عینه بقیه دوست نداری،من باهات حرف بزنم از دردام بگم.
آرمان یه اخمی کرد وگفت:ایلار .....
من،وهم...آدماش باز کرد وگفت:توازمن
دوری می کنی یا من!میدونی چرا امروز حالم بد بود!چون تو نمی خوایی با من حرف بزنی!نمیایی غم هات رو به من بگی که من غمخوارت بشم!
نمی یایی گریه ها تو پیش من بکنی که من اون اشک های خوشگلت رک پاک کنم
بااینکه دوست ندارمگریه کنی...
درد من همین بود که کنارم از غم هات
نمی گفتی
ایلار توروخداچیزی تو دلت نگه ندارمن نمی خوام تو توی دلت آب تکون بخوره
همینطوری هم نزدیک تر میشیم
من:من غمی ندارم،فقط دلم خیلی میگیره و دوست دارم گریه کنم من می رم تو فکر...
ارمان:هروقت دلت گرفت به خودم بگو
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
#پارت_سی_هشتم

#آیلار

+شک نکن که حالتو خوب می کنم.. پس من برای چی اینجام؟؟
من نمیدونم تو با داشتن خانواده ای به این خـبوبی و من چرا باید ناراحت باشی..
اومدو خیلی نزدیک رو به روم نشست..
آرمان: خب.. بگو ببینم. چی میخواستی بهم بگی؟.
من:هیـــچــی
آرمان:نه یه چیزی میخواستی بهم بگی... خیلیم مهم بود..
من که فهمیده بودم دردش چیه..گفتم یه ذره اذیتش کنم..
من:نــع.. مثلا چی؟یـادم نمـیاد
آرمان خندید و گفت:عه.. جدا؟ الان خودم یادت میارم عزیزممممم...
میخواستی بگی.. آرمان جونم غلط کردم تورو خدا بزرگی کن و منو ببخش.. تو که میدونی من خواستگار کم دارم تو هم که بری من میترشم..
چیزی نگفتم.. فقط خودمو ناراحت جلـوه دادم..
آرمان با تعجب گفت: وای آیلار ناراحتت کردم؟؟
پشتم رو بهش کرم.. دیگع واقعا داشت باور می کرد..
آرمان: آیلار تو رو خدا با من این کارو نکن
غلط کردم ببخشید.. نمک خوردم آیلار
برگشتم و گفتم: شوخی کردم باوو
اول تعجب کرد.. ولی بعد با چشاس شیطون زول زد تو چشام..
آرمان: که منو اذیــت مــیکــنــی آره؟؟
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
#پارت_سی _نهم
#آیلار

آیلار: آره..
آرمان: باشــه... دارم برلت👽
یهو منو پرت کرد رو تخت..
من: جــــــــیـــــغ...
آرمان با خنده چته دیوونه؟!.. چرا داد میزنی..
من که هنوز کاریت نکردم..!
یهو شروع کرد به قلقلک دادنم.. انقدر خندیده بودم که دیگه جون نداشتم بخندم.. از هر طرف می خواستم دستشو بگیرم از یه طرفه دیگه شروع می کرد قلقلک دادنم
من: واا.. یی.. بســ.. سـهه... ببــ... خـ.. شــید..
آرمان: آها!! حالا شــد..
صورته خندونش هر لحظه بهم نزدیک تر می شد..
یهو اومد جلو و لپم رو عینه آدامس چسبید..
منم هی ازین ور صورتشو می گرفتم و هل می دادم.. اون که جدا نمیشد هیـــچ.. تازه دستامم ول نمی کرد..
من: آرررمـــان بســـه.. قـــرمز شدمم
دیگه ول کرد..
آرمان: آخـــیش.. جیگرم خنک شد..
میدونستم صورتم عینه لبو قرمز شده..
منم به خاطر این که حرصشو در بیارم جای بوسشو پاک کردم..
آرمان: عههه...!! چرا پاکیدیــش؟؟
زبون درازی کردم و گفتم: دوج دالم...
اومد در گوشم گفت: الان دستو بالم بستس وگرنه میدونستم باید باهاتچی کار کنم..
من: چرا بستس؟؟
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
#پارت_چهلم

#آیلار
اومد در گوشم گفت:چون که از الان به بعد ما دیگه تنها نیستیم..
هر چی فکر کردم نتونستم بفهمم منظورش چیه..
آرمان منو از تخت بلند کردو آروم برد سمت در..
اونجا بود که فهمیدم دلارام و دنیا پشت در فال گوش وایستادن..
آرمان آروم گفت:
1..2
من:3!!
و یهو درو باز کردیم..
باز شدن در همانا..افتادن این دو تا خل و چل همانا!!
منو آرمان با دیدن اون دو تا زدیم زیره خنده..
دلارام که هنوز توی شوک بود..ولی معلوم بود که دنیا خیلی عصبیه.
دنیا:بفرما دلارام خانوم!!هی بگو بریم ببینیم چی شد.. حالا دیدی چی شد؟؟
دلارامسرشو خاروند و گفت:به نظرم آشتی کردن..
زن و شوهر دعوا می کنن توِ احمق هم باورکن.. واییی!! زانوم خورد شـــد..

#آیناز

خـــب!! خـــب! از کـدوم ور شـروع کـنم؟
فـکنـم باید برم تـه بـاغ.. هـمـیـن جور می رفتم و درختارو نگاه می کردم..
خیلی قشنگ تر از اون چیزی بود که فکر می کردم..
پر از درخـتای میوه بود..
وااااااایــــــــــــــــی

✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
#پارت_چهلو_یکم
#آیناز

این جااارووو!!!وای تووت هاشوووو..
بدونه این که به چیزی فکر کنم تند تند از شاخه ها گرفتمو رفتم بالا..
انقدر ذوق داشتم که نگو !
وقتی دستم به توت ها رسید .. چن تا درشتشو برداشتم و خوردم.. شیرین تر از اون چیزی بود که فکر میکردم ..
خلاصه بعد از کلی خوردن چن تا هم برای بچچه ها چیدم و چن تا هم مخصوص برای شروین..
گفتم حیفه عکس نندازم .. این جوری شد که عکسم انداختم
خواستم بیام پایین که .. جیییییییغغ!!!!!!
وای خدا جون... این جا کجاس؟؟
بابا من که یه متر بیشتر نیومدم بالا؟؟!
چرا یهو ارتقاء زیاد شد؟؟
وایی ننعهه!!!
حاللا چی جوری برم پایین؟؟؟!
نمی تونستم کاری بکنم.. ازین ور هم دستام هی میلرزید و اجازه ی پایین رفتن بهم نمی داد ....
وای حالا از کی بخام بیاد کمک؟؟پسرا که مسخرم میکنن .. منم که باهاشون راحت نیستم .. دخترا هم که یکی از یکی دستو پا چلفتی تر...
چرا دارین به شروین فکر میکنین؟؟؟
مگه داستانه فیوناعه بیاد منو نجات بده عاشق شیم؟؟
نه باباااا!!!دیگه ازین فکرا نکننییینا!!
البته این که شروین شرکه و منم پرنسسم شکی درش نیست
ای وای الان چه وقته خندس اخه‌‌..
حالا چی کار کنم؟؟؟
✯❦✹✾تصادف ساده✯✾❦✹
#پارت_چهلو_دوم

#آیناز
خیلی فکر کردمولی به نتیجه ای نرسیدم.. مخم آکبند شده بــود..
دیهمجبور شدم زنگ بزنم بهش..
من:الــو..
شروین: سلام.
من: سلام.. من.. گیر کردم..
شروین: چــی؟؟
من: گـــیــر کــردم..
شروین: کجا گیر کردی؟!
من: بالای درخت..
عصبانی شد زد به سیم آخر..
شروین: اخه تو بالا درخت چی کار میکنی؟؟
چرا مثه کشه تومون میمونی؟؟!!!
تا ولت میکنم میری سراغ دردسر..
من: ای بابا.. چقدر عینه پیرزنا وز وز میکنی!! بی جای اینحرفا بیا منو نجات بده..
شروین: هوووف... کذوم درخت؟!
من: بیا ته باغ میبینی..
بعد از چند دقیقه سر و کلش پیدا شد..
شروین: تو اون بالا چی کار میکنی؟؟
نمیگی اگه بیفتیمن جوابه ننه بابات رو باید چی بدم؟؟
من: عه خدا نکنه زبونتوگاز بگیر..
یه خدا نکنه زیر لب گفت و..
شروین: خب.. بیا پایین حالا!
من: وای چه کمک بزرگــــی!! عزیزم اگه این جوری بود که خودم میومدم پایین..
شروین: نترس میگیرمت..
من: نه من نمیتونم
شروین: خب من بهت میگم پاتو کجا بذار تو هم همینجوری بیا پایین..
من : باشه..
همین جوری ادرس میدادو منم با ترس میومدم پایین..
یهو صدای خــــش اومد و زیر پام خالی شدد..

.
.

.
.
.
.
.



ادامه دارد..

#پارت_چهلو_سه
من:ن...می..دونم..منوبیار..ر..پایین
شروین:نترس باشه؟فقط پاهاتو آروم یکی یکی بزار روی شاخه ها
من:باشه.
داشتم یکی یکی از روی شاخه ها میومدم پایین که یهو زیرپام یکی از شاخه ها شکست و باعث شد بیفتم
جیییغی که می کشیدم توی سرم اکو می شد...
تنها چیزی فهمیدم این بود که روی زمین نیفتادم..
چشمام که باز کردم دیدم دستام دور گردن شروین حلقه کردم
از ترس نفسم بالا نمیومدشروع کردم به گریه کردن..
یکی نبود بگه پایین اونوقت هر چقدر دلت خواست گریه کن
ولی نمی دونم حس ترسی که داشتم
باعث می شد محکم تر به شروین بچسبم
سرم رو بردم توی گودی گردنش و
گریه می کردم
اونم بدون اینکه که چیزی بگه منو محکم توی بغلش نگه داشته بود
بعد از چند ثانیه از ضعفی که جلوی شروین نشون داده بودم ناراحت شدم
ولی می دونستم شروین کسی نیست که ضعف کسی به روش بکشه
نفس های شروین که به گردنم می خورد هم بهم استرس وارد می کرد
هم آرامش..
آروم از بغلش اومدم بیرون اما هنوز خیلی بهم نزدیک بودیم
من:ببخشید که اینجوری شد..
لبخندی زدوگفت:چی رو ببخشم؟..چه جوری شد؟..
فقط می دونستم باید یه ببخشید و تشکری ازش بکنم.همین..
من:تو اگه الان اینجا نبودی معلوم
نبود من الان اینجا باشم یا توی بیمارستان
یه تک خنده زد وگفت:خاله ریزه اصلا بهت شرمندگی نمی یاد
خندم گرفته بود نمی دونم ذوق وهیجان
توی یک لحظه چکار کرد که رفتم روی پنجه های پامو لپشو بوس کردم
به خودم اومدم و تندتند رفتم به سمت ویلا دم در ایستادمو وبه سمتی که شروین بود نگاه کردم
داشت سرشو می خاروند مطمئن بودم
دار به حرکتی که من انجام دادم فکر می کنه
بااینکه خودمم داشتم شاخ در میآوردم...
تصادف ساده..
#آیناز
#چهلو_چهار
توی یه مین برگشت و به من زول زد..
بدو بدو به سمتم اومد که من زود تر از اون رفتم و درو بستم..
پشت در وایسادم تا یه کم نفسم بالا بیاد..
وقتی حالم بهتر شد.. رفتم به سمت آشپزخونه..
عههه!!
کلاهم کو پس؟؟
می خواستم برگردم که..
من: جــــیغ..!!!
شروین: دیگه گرفتمت..
من: شـرویـن ولـم کـــن!!
شروین: آینازمن که کارت ندارم..
من: عه؟ نداری؟؟ پس چرا منو گرفتی ها؟؟
شروین: میخام اینو بهت بدم..
من: عه! کلاهمو آوردی؟؟
شروین: آره.. دیدم بالا درخت جا مونده رفتم برات اوردم..
من:مرسی.
شروین:خاهش..
رفتم تند تند پیش بچه هاو دوت هارو تقسیم کردمو بهشون دادم..
چند تا درشت و سفیدش رو برای شروین نگه داشته بودم..
داشتم تند تند ازپله هامی رفتم بالا که بهش برسم..
که توی راه وسط پله ها افتادم..
تنها کاری که میتونسم بکنم جیغ زدن بود..
من:شــــرویــــن!!!
صدای محکم بسته شدن در اتاقه شروین شنیده می شد..
خیلی درد داشتم.. احساس میکردم تمومه استخونام له شدن...
من:خــــددااا ا!!!! شرویییینننن بیااااا...
شروین تند تند از پله ها اومد پایین و با وحشت بهم گفت:آیناز چی شده؟؟افتادی..
من فقط چشامو بسته بودم و داد میزدم..
من:آیــــــییییی... برو زنگ بزن آمبولانس دارم میمیییرممم..
شروین:آیناز وایسا ببینم چی شده..
تا می خاست بیاد جلووتر با ترس گفتم..
من: دستتت نزن شروین.. برو کنار..
شروین: آیناز تو رو علی این جوری نکن.. چیزی نشده که .. بزار بینم چت شده...
من: برررووو کــــننناارررر...
تصادف ساده..
#آیناز
من: تو رو خدا بهم دست نزن..
خیلی ترسیده بود.. نمی دونست باید چی کارکنه..
من: برو عقب.. بروزنگ بزن به آمبولانس..
شروین: آیناز بزار ببینم چی شده باشه؟؟
اگه درد گرفت گل میدم دیه دست نزنم.. باشه؟؟
اجاز دادم و یه ذره اومد جلو و گفت..
شروین: آیناز گریه نکن فقط بگو کجاهات درد می کنه باشه؟؟
سرمو با گریه تکون دادم..
تا رسید به کمرم جیغی کشیدم که از صدای خودمم ترسیدم..
شروین: آروم باش..
جوری کع بخاد منو آروم کنه گفت: خانوم خانوما!!
میشه گریه نکنی؟؟
خدایی نکرده جاییت شکسته باشه باید ببرمت بیمارستانا!!.
از لحنه شروین تعجب کرده بودم..
خیلی زیاد...این لحنه مهربونشو بخدا مامانشم ندیده بود..
مطمعن بودم خودشم میدونه که چرا من تعجب کردم..
دلارام بدو بدو از دره اتاق اومد بیرونوگفت آیناز چی شده خاهری چرا داری گریه میکنی؟؟
دوباره درد کمرم یادمافتاد و شروع کردم به گریه کردن
..
من: اف.. تا.. دم..
دلارام: وای بمیرم برات.. کجات درد میکنه؟؟
به شروین نگاه کردم دیدم خیلی ساکت شده..
داشت با تعجب به کف پام نگاه میکرد..
شروین وسط حرف دلارام پرید و گفت: آیناز از پات داره خون میاد...
دلارامم رفت کنار شروین نشست..
دلارام: وای آیناز شیشه رفته تو پات..
جوری که انگار چیزی یادش افتاده باشه گفت..
دلارام: وااایی!! خاک به سرم!! تقصیره من بود..
یه دونه از فنجون چایی ها از دستم افتاد شکست..
شروین با عصبانیت گفت: اون فدای سرت آبجی! من آینازو چی کار کنم..
یه ذره به کف پام دست زد که دوباره جیغم بلند شدو اشکام جاری..
اون قدردرد داشتم که گفتم الان از حال میرم..حس میکردم شیشه تا ته رفتهتو پامو کمرم داره از وسط نصف میشه..
تصادف ساده..
#آیناز
#پارت‌چهلو‌پنج

دلارام: وایسا من برم کمک اولیه رو از توی آشپزخونه بیارم..
شروین: باشه منم آینازو میبرم توی اتاقه خودم..
دلارام رفت..
شروین: آیناز سعی کن که از جات بلند بشی..
من: نمی.. تونم...
نمی تونستم جلوی گریه هامو بگیرم..
شروین: خب.. پس.. بیا بغلم..
من: نه نمی خاد... خودم یه جوری میام..
شروین: نه آیناز ممکنه یه جاییت شکسته باشه.. کمتر تکون بخوری بهتره..
من: نه چیزی نیست..
شروین یه اخمی کرد و گفت : الان جونت برات مهم تره یا خجالت از من..
قطعا جونم رو انتخاب می کردم.. دستامو باز کردم اونم آروم از کمرم و زیره زانو هام گرفت و منو به راحتی بلند کرد.. دیگه کمتر دردم میومد چون تمومه وزنم روی شروین بود نه روی کمرم..
وقتی از پله ها گذشتیم منو محکم تر گرفت و جوری که من بشنوم و بدونه نگاه کردن بهم گفت: اخه یه دختر چقدر میتونه شیطون باشه؟؟!!
تا منو دوره برش نمیبینه یه بلایی سره خودش میاره..
یهو با عصبانیت رو بهمکرد و گفت:ببین آیناز.. هر جا من رفتم تو هم میای هر جا نشستن تو هم میشینی فهمیدی؟؟
دیگه از پیشم جوم نمیخوری.. شسر فهم شد؟؟
منم که تو اون وضعیت گفتم اگه بگم نه منو میکوبونه زمین میره دنباله کارش
گفتم باشه..
.............
منو آروم گذاشت روی تخت و منم زود نشستم.. هنوز درد توی بدنم بود..
تا اون موقع دلارامم رسید و گفت اگه کمک لازم داشتی من تو آشپزخونه ام صدام کنید..
شروین؛: باشه آبجی..
شروین همین جور که داشت وسایل های توی جعبه رو در می آورد گفت: میشه بگی چرا بدو بدو داشتی میومدی بالا؟؟
یاد اون چنتا توتی که توی دستم بود افتادم..
زود مشتمو باز کردم...
توی دستم یه ذره له شده بود ولی هنوز میشد بهش بگی توت!
من تمومه سعی خودمو کردم تا سالم باشه ولی دیگه نشد..
این کاره ساده هم نتونستم مثه آدم انجام بدم..
از بی عرضگی خودم گریم گرفته بود..
با بغض رو به شروین کردم و دستمو جلوش بردم و باز کردم..
من: بیا.. این چنتا توت ماله توعه.. خاستم برات بیارم.. اخه خیلی خوشمزه بود دلم نیومد که بهت ندم..
برای یه لحضه دست از کارش کشید و زول زد به چشمام..

ادامه دارد...

چهارشنبه 30 تیر 1400 - 19:04
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
13831215 آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:30 /4 /1400

پاسخ 1 : رمان تصادف ساده /به قلم فاطمه آریافر کاربر انجمن نودهشتیا
پارت 46
رمان تصادف ساده


#پارت۴۶
چشماش یه حالت خاصی داشت.. نه توش خنده موج میزد نه غم.. ونه.. حسرت..
چشاش هیچی رو نشون نمی داد..
خواستم توت هارو بندازم توی سطله زباله ی بغل دستم که شروین دستمو محکم گرفت و گفت: داری چی کار میکنی؟؟
من: اینا دیگه له شدن چند تا دیه برات میارم..
شروین: اینا دیگه ماله منن.. تو حق نداری درباره ی توت های من تصمیم گیری کنی..
جانن!!
این چی گفت؟؟
من: اینا به چه دردت میخوره..
شروین بدونه هیچ حرفی سرشو اورد پیشه دستمو تمومه توت ها رو با زبونش برداشت...
نمی دونستم باید الان تعجب کنم یااین که دستمو بکشم..
این همه مهربونی رو از داداشمم ندیده بودم..
شروین سرشو اورد بالا و دوباره به چشمام نگاه کرد..
شروین: ممنون که به فکرت منم بودی..
سرمو انداختم پایین و به گلای فرش نگاه کردم..
شروین شروع کرد به باز کردنه وسایل ها...
شروین: جوراب شلواریتو باید پاره کنم..
من: چییی؟! مگه مرز داری؟؟
خندیدو گفت: اخه من چی جوری پاتو پانسمان کنم؟؟
من: اخه این یادگاریه از مامانه بابام..
شروین: یادگاریت الان به اندازه ی کافی پاره شده
دوباره یه ذره فکر کردو گفت: یامیتونی... نه ول کن همین کار خوبه..
من: خو اون یکی کارو بگو شاید بهتره.
سرشو انداخت پایین و گفت:
شروین: یا میتونی جوراب شلواریتو در بیاری..
#پارت_چهلو_هشت
#آیناز
من: چییی!!؟؟؟
عمرااااا بابا... کم مونده دیه لباسمم جلوت در بیارم..
.
.
.
ولی این یادگاریه مامان جونمه..
من فقط همین رو ازش دارم.. ای وای .. حالا چه کار کنم؟؟
شروین: آیناز همین جوری داره ازت خون میره...
زود گفتم: روتو بکن اونور..!!
شروین: چییی؟؟
من: مگه نمیگی دربیارم...
شروین: اها باش... روشوکرد اون ور و منم با چه مکافاتی در اوردم و لباسمو تا جایی که میشد کشیدم پایین..
زخم به نظر کمی عمیق بود..
لامصب لباسمم کوتاه بود..بعد از شنیدن اسمش از طرف من برگشت.. اولش خونامو با یه چیزی پاک کرد بعدش رو بهم کرد و گفت: میخام شیشه رو از پات در بیارم آماده ای؟؟
چشامو بستمو و یه نفس عمیقی کشیدم و گفتم: آره بکش..
تا دست زد بهش چنان جیغی کشیدم که نگووو..
شروین: آیناز من فقط بهش دست زدم..
من: آیــــــییییی... درد داره...
شروین: باشه باشه... تو گریه نکن من یه کاریش میکنم.... آیناز فقط یه ذره میکشم..
دوباره دست زدم که داد زدم: برو کنار شروین...
اون قدر درد داشت که اصلا به خودمم مسلط نبودم...
شروین دستشو به نشونه ی تسلیم برد بالا و گفت:
باشه.. باشه.. دیگه نمیکشـــم...




#شروین
باید یه کاری میکردم.. آیناز داشت اذیت می شد..
حاله بدش منم عصبانی کرده بود..
یاد صبح افتادم.. فکنم چاره ای جز این نداشتم..
کارم درست نبود.. ولی مجبورم..
کمی با خودم یکی به دو کردم و آخرش با استرس به سمتش رفتم..
اووه!! من اخرین باری که کسی رو بوس کرده بودم پارسال روز مادر بود.. حالا باید یه دختر غریبه رو که نمیدونم واکنشش چیه رو بوس کنم..
منی که تا زیره تیغ نرم کسی رو بوس نمیکنم باید الان اینو بوس کنم؟؟
مسخرس واقعا.. .
تقریبا بهش رسیده بودم..
آیناز: داری چی کار....
وسط حرفش پریدم .... به چشمای پر ازاشکش نگاه کردم و گفتم: هییشششش...
بازم تویاین شرایط این مظلوم شد..
صبر کردم و پشته سرشو با دستام گرفتم..
لبمو گذاشتم روی لباش..میدونستم بااین کارم داره از تعجب شاخ در میاره...
همون دقیقه شیشه رو به سرعت ازپاش کشیدم بیرون..
معلوم بود که نفهمیده..خوشحال شدم که شیشه بدون درد از پاش در اومد...
با لبخند ازش جدا شدم..
یه اخمه غلیظی کرد و گفت: تو چی کار کردی؟!....
برای اولین بار از یه دختر ترسیده بودم..
.
.
.
#شروین
#پارت۴۹
من:چرا عصبانی شدی؟؟
یه نگاه حق به جانب گرفتو گفت: والا اگه سی بی هوا تو رو هم بوس کنه عصبی میشی..
من: عه جدا!! چطور وقتی صبح بوسم کردی عصبانی نشدم؟؟
آیناز: اون که برای تشکر بود..
شیشه رو گرفتم جلوش و گفتم: این بوسم به خاطره این شیشه بود..
با تعجب به شیشه یخونی نگاه کرد وگفت: تو کی اینو در اوردی...
من: همون موقع که بوست کردم..
هنوز باورش نمیشد..
آیناز: ممنون..
من: خاهش..
یه ذره بهم خیره شد بعد یه لبخند زد که خندم گرفت..
شروع کردم به بستن پاهاش..
از وقتی که قرار شد با هم خوب تا کنیم این دختر فقط منو خندونده.. باورم نمیشه که تونسته اینقدر روم تاثیر بزاره..
منی که دوستام لبخندمم به زور میدیدن حالا باوجوده آیناز قهقهه هامم به گوششون میرسه..
.
.
چرا؟
چرا من باید اینجوری بشم؟؟ حتما عادته.. یا تقصیره اونو کاراشه...
باید ازش دوری کنم.. داره روم تاثیر میذاره..
حتی به اخلاقم.. با صورتی خشمگین وسایلارو جمع کردمو از اتاق خارج شدم...
باید با خودم خلـوت کنم......
.
.



#آیناز
حس بدی نسبت به بوس شروین داشتم..
از خودم بدم اومد..
چراجورابمو در اوردم... چرا گذاشتم خواسته یا ناخاسته به پام نگاه کنه... چرا بوسش کردمکه الان بهشرو بدم که بوسم کنه.. درسته که برای شیشه بود.. ولی همچین بدشم نیومده بود...
چرابه اون زنگ زدم که بیاد منو نجات بده... چرا بعدش که منوگرفت زود از بغلش نیومدم بیرون...
لعنت بهم...!! .
وای خدا من چقدراحمق بودم...
تقصیره خودم بود... اصلا آشتی کردنمون کار خیلی اشتباهی بود...
باید مثله قبل باهاش رفتار کنم...
#آیناز
#پارت۵۰
نباید بزارم یه پسر بتونه روی من تسلط پیدا کنه..
مخصوصا روی احساسم..
نمیدونم منچه کاری انجام دادم که شروین این جوری باهام خودمونی شده...
...
جوراب شلواریمو بلند کرو که دیدم بعلـــه کفش پارست و خونیه..
رفتم سه ساعت اونو توی حموم سابیدم ویه شلوار راحتیه دیه تنم کردم...
بعد از کارام دلارام پفک و چیپس داد دستم..
من: وا! ایناچین؟؟
دلارام؛: کوری عزیزم؟؟ اینارو آوردم تا برو بچنیستن بزنیم توی رگ!! با یه فیـــلم عاشــقـانه..
من: عه.. خب باشه.. بریمم..
رفتیم و نشستیم.. دلارام بعد از گذاشتن فلش توی تلویزیون اومد کنارم نشست...
.
.
هیچ توجهی به فیلم نمی کردم...همین جور نشسته بودم و پفک میذاشتم توی دهنم... باید چی کار می کردم؟؟چه رفتاری بکنم بهتره؟؟
تا شب همه چی به خوبی پیش رفت...
برای این که فکرمو مشغول کارای دیه بکنم رفتمو شامو با دنیا باهم درست کردیم..
جاتون خالی یه لازانیای مشتی بود..
سر شام همه خوشحال بودن جز منو شروین..
نه این که خوشحال نباشیم... تو فکر بودیم...
راستی! اون داشت به چی فکر می کرد؟؟
به من؟ به بوس؟.....یا.... به...نه ول کن... حتی فکرشم عذاب آوره!!
آرمان زد به شروین و گفت: هوی عامو! چتـــه! ناراحتی!!
شروین همین طور که با غذاش بازی می کرد گفت: چیزی نیست...
آرمان: چیزیت نبود که قیافت ضد حال نبود...
شروین یه چشم غره ای بهش رفت که یعنی دهنتو میبندی یا بیام جلوی آیلار ببندم.؟..
دیگه آرمان جیکش در نیومد...
من که دیه سیر شده بودم یه دستتون درد نکه گفتم و بلند شدم...
دنیا: نوش جون آبجی.. خودت درست کرده بودی..
....
رفتیم توی اتاق... حالا نوبت من بودکه کل تخت رو ماله خودم کنم
#شروین
#پارت۵۱
واقعا نمیدونم باید چی کار کنم... بهش بگم بیامثله قبل باشیم؟؟
اینجوری که هرروزه خدا باید با هم جنگ و دعوا بکنیم... اشکال نداره.. چند روز دیگه بیشتر نمونده...
نه! .. مادیه رفت و آمد داریم.. نمیتونیم تو رفتو آمد ها هم با دعواهایی که اون اول شروع میکنه آبرو ریزی کنیم...
از یه ورم یه ماه دیگه ترمی که با هم داشتیم تموم میشه و هر کی میره سره خونه زندگیه خودش...
تا به این موضوع فکر کردم دلم گرفت....
با همه ی بچه ها توی یه کلاس با هم بودیم...
یعنی دیگه دور هم جمع نمیشیم؟!
دوستامو که میتونم ببینم... از به طرفم به وسیله ی دوستام آیلارو دلارام و خلاصه آبجی هرو هم میتونم ببینم... ولی آیناز... بهتـــر!!
دیگه تا بابامنگه بریم خونشون دعوایی پیش نمیاد...
هنوز دلم راضی نشده بودـ.. هنوز یه چیز بزرگی تو دلم پیدا نشده بود...
نمیدونم ولی هنوز آرامش نگرفته بودم... ته دلم خالی بود..
دره اتاقو باز کردم... آیناز روی تخت خوابیده بود.. پنجره باز شد و یه باد تندی وارد اتاق شد...
روی آیناز پنو کشیدم...
بعد از پوشیدن سوی شرتم گیتارمو برداشتم و رفتم جای همیشگی...
.
.
.
.
.
.
داشتم تازه حس می گرفتم که آرمان اومد پیشم و به روبه رو زول زد...
آرمان؛: خب! بگو...
میدونستم منظورش چیه... میخواست مثله همیشه باهاش درد و دل کنم..
ولی چی باید بهش میگفتم... بهش میگفتم دلم گرفته چون آیناز منو میخندونه؟؟ بگم میخام باهاش قهر کنم ولی قبل قهر کردن باهاش، با خودم قهرم؟؟
احـــمقانست!!
من: حالم بده..
آرمان خندیدوگفت: نه بااباا... باهوش اینو که میدونم.. یه چیزه جدید بگو..
#شروین
#پارت۵۲
آرمان یه ذره سکوت کرد و منتظره من شد.. وقتی دید که جوابی نمیدم گفت..
آرمان: بزار حدس بزنم... درباره ی آینازه؟.. خب معلومه درباره ی آینازه.. ما که با زنامون می چرخیم تو هم که همش با آیناز بودی دیگه..
من: اولا که اونا زنای شما هنوز نشدن.. دوما وایسا برسیم بعدا همش پیشه زنت باش... یع جوری میگی همش انگار چاهار ساله این جاییم..
...
آرمان انگار اصلا حرفه منو نفهمید...اصلا گوشم بهش نداد..
آرمان: میدونی چرا حالت بده... چون فکر میکنی حالا که باهاش یه ذره بهتر شدی کار بدی کردی..
من: تــو از کجا فهمیدی؟؟؟
آرمان: احمق که دیگه نیستم... زایس که باهم آشتی کردین... تازه.. تو بیشتر از قبل میخندی.. اگر آشتی نبودی همچین خندتو نگه میداشتی که آدم شک می کرد چرا نمیخندی.. من تو رو میشناسم.. دیگه به من نگو که...
یه ذره سکوت کرد....
.
.
آرمان: میدونی این خس واسه چیه؟؟..برای عشقیه که...
رفتم وسط حرفشو گفتم
+کی؟؟ من؟؟عشق؟؟

آرمان کع جدی شده بود گفت: آره!! تو!! چرا نمیخای باور کنی؟؟
انقدری که تو این چند وقت خنده هاتو دیدم تو این هف هش سال ندیده بودم!
نگو که دوسش نداری.. حالا نه عشق!!.. تقریبا علاقه داری.. غکر کردی من نمی فهمم؟؟ یا اون موقع که بالایدرخت گیر کرده بود داشتی از ترس سکته می کردی..
من: آرمان تو کی آیناز رو بالا درخت دیدی؟؟
واقعا داشتم شاخ در میاوردم...
آرمان: هه داداشه مارو نگاه...
هنوزم نمیخای اعتراف کنی...
من: آرمان تو چرا نمی فهمی که عادته...
آرمان: عادت؟؟ چرا میخای برای کارت بهونه بیاری!؟؟
ـ
ــ
.
.
.
.
.
.
ادامه دارد...
#شروین
#پارت۵۳
با عصبانیت بهش گفتم: آخه اون چی داره که..
حالا نوبت اون بود کع بپره وسطه حرفم..
آر: همون چیزایی که تو میخوای... ببین جوری که من تورو میشناسم هیچ کس دیگه ای نمیشناسه تورو.. تو وقتی نخای بخندی یه لبخند خشک هم نمیزنی.. چرا با آیناز جلو خندتو نمیگیری ها.. چرا ساکتی؟؟ بگو دیگه..
نمی دونستم باید بهش چی بگم.. فقط با بی حوصلگی گفتم..
من: عاشق نشدم آرمان...
آرمان: آقا اصن تو راست میگی... فرض میگیریم عاشق نیستی... علاقه کع داری...
من: من هر کاری کردم برای این بوده که مامان و باباش اونو به من سپردن...
آرمان: باش.. شروین این جوری که داری پیش میری هیچی درست نمیشه.. علاقه داری بهش؟؟
بخدا اگه خالی ببندی من میدونم و تو حالا ببین...
علاقه نبود...
من: علاقه نیست... ولی..
آرمان: ولی؟!
من: مثله دوستی.. همین...
آرمان: حق بهت میدم.. ولی اینو بدونکه عاشقی اصلا عیب نیست.. عشق چیز خیلی خوبیه.. من وقتی با آیلار آشناشدم یه آدم دیگه شدم.. یه لبخندی زدو گفت: یه حس خیلی خوبی دارم... خیلی خوب.. باهاش خیلی بهم خوش میگذره... وقتی میخنده انگار دنیارو بهم دادن..
یهو برگشت سمتمو گفت: یه ذره؟؟!!! جانه من راست بگو..
من: فقط در حد دوستی عادی..
یهو زدد تو کمرم که خود به خود کمرمو صاف کردم...
آرمان: کارتتت درستته دادا... عاشق نشدی نشدی یهو یه جیگرشو شدی..
پریدم وسطه حرفشو گفتم: ببخشید بخشید!! قضیه ی این جیگری که گفتی چیه؟؟
آرمان: اوه اوه!! چه غیرتی...
واای!! دوباره سوتی دادم جلوش.. اخه احمق تو که میگی عاشق نیستی پس چرا غیرتی میشی...
دو تا دستامو بردم لای موهامو رو پاهام خم شدم...
کمی بعد از سکوتی که بینمون بود... یه صدای وز وزی اومد..
•—»ღ.· ™`·ღتصادف ساده 2ღ.· ™`ღ«—•
#پارت۵۴
آرمان بود که تو حال و هوای خودش داشت سیر می کرد..
آرمان: کوچه تنگه بله دوماد پلنگه بله..
یدونه محکم زدم تو سرشو گفتم: تو کی میخای ادم بشی...
آرمان: هر وقت تو ادم شدی... خب... میبینم که گیتار دستت گرفتی.. یه دور برامون بزن ببینم..
الان همون حسی رو داشتم که دنبالش بودم... انگار تازه با حرفاش جون گرفته بودم.. یه دونه براش شاد زدم.. اونم که عینه خر کیفا پاشد رقصید..
بعد از اینکه یه اهنگه دیگه براش خوندم گفت خابش میاد و رفت به سمته ویلا..
بعد از خوردن یه چایی آتیشی، گیتار و برداشتم و شروع کردم به زدن..

#آیناز
توی خاب بودم که یه صداهایی از باغ شنیدم.. بلند شدم و رفتم جلوی پنجره... پرده رو کشیدم کنار.. چیزی معلوم نبود... پنجره رو باز کردم.. انگار صدای گیتار میومد.. خیلی دوست داشتم بدونم کیه که داره گیتار میزنه..
پالتومو از روی چوب لباسی برداشتمو آروم درو باز کردم..
یا خدا... این جا چقدر تاریکه... عینه این گذرگاه های وحشت میمونه.. یه حسی بهم گفت برو گمشو بگیر بخاب بچه.. به تو چه.. از این جا بعید نیست آنابل هم پیدا بشه.. واییی
وای نکنه این جا خونه ی ارواحه وای اره!! اخه شروین کی به ما خیر رسونده که الان بار دومش باشه؟!
حتمااورده منو ارواح ببرن خیلش از من راحت بشه وای شروین خدا نکشتت... برم باهاش صحبن کنم به پاش بیفتم..
کلاه پالتومو انداختم روی سرم و با دستای لرزون پله ها رو رفتم پایین...
وجدان: از بس کرم داره نمیدونه جی جوری بریزه.. خب مگه مجبوری اسکل!!
.
.
.
دره ورودی رو باز کردم که یه سوزه وحشتناکی وارد خونه شد. . وقتی وارد حیاط میشی دو تا باغه بزرگ سمت چپ و راست ویلا میبینی...
یه ذره دقت کردم.. صدا از سمت چپ میومد.. اروم اروم رفتم... هر چقدرم اروم میرفتم باز خش خش های برگ منو لو میداد..
توی راه یه چوب برداشتم که بتونم ازخودم دفاع کنم...
وقتی به صدا نزدیک شدم چولو سمته قدا گرفتم و اروم اروم قدم برداشتم.. از دور یه نوری جلوی راهم رو روشن میکرد..
وقتی شاخه های برگ رو زدم........ کنار چیزی که جلوم بود رو اصلا باور نداشتم
#پارت۵۵
خیلییییییی قشنگ بوددد... یه آتیش وسط یه جایی دایره ای شکل که اون جارو روشن کرده بود...
دور تا دورش رو با چوبه درخت به عنوان صندلی پر کرده بودن..!!. شب تاب ها یکی درمیون چشمک میزدن...!!
چقدر قشنگ بود..!!
اون شروین بود که با سازش فضا رو رویایی ترش کرده بود.. رفتم پشت یه درخت و چشمامو به اون جا دوخته بودم..
کمکم خسته شدم... تکه دادم به درخت.. حالا دیگه پشتم به اون جا بود..
شروین اهنگ میخوند و منم برای سرگرم کردنه خودم بشکن میزدم...
بعد چند دقیقه . سکوت کرد صداشو صاف کردو و سازشو کوک...
شروع کرد به خوندن.. اصلا توقع موندم این اهنگ رو ازش نداشتم... وای عاشقه این اهنگ بودم... اهنگ یکه با گوش دادن بهش، اگر ناراحت بودم شادم می کرد و تو تنهایی هام فقط اون حالمو خوب می کرد....
خلاصهکه روحیم فقط بااون خوب میشد..
وقتی اهنگ میخوند صداش خیلی خیلی قشنگ تر میشد..
اه!!! لعنتی!! چراگوشیمو نیاوردم..
...
«صداها میگه که تو هم میری...
میگن اخرسو تو هم دیدی..
صداها میگه که اومدی این جا باشی مهمونواز عشق تو هم سیری...
میگن این صداها تو سرم..
و... »


اون همین جور میخوند و منم باهاش زمزمه می کردم...
چشمامو بسته بودم و فقط به اهنگ گوش میدادم..
اخرای اهنگ بود و صدای شروینم رفته بود بالا..
منم دیگه زمزمه نمی کردم... بلکه داااااددد میزدممم...

.
من: صداااااهههاااا میگهههه که تووو همممم میرییییی!!
صدای پاهای شروین نزدیک شد.. ای واااییی
زود دهنمو بستمو دادی که زده بودم رو بقیشو قورت دادم..
دیگه مطمعن بودم شروین رو به رومه...
تا شروین اروم صدام زد، شروع کردم به دلیل اوردن..
من: شروین بخدا من خاب بودم بعد یه صدایی اومد بعد من فکر کردم دزده بعد اومدم بعد تو رو دیدم.. بخدا فقط سه تا اهنگ گوش دادم..
اومد وسط حرفمو با آرامش بهم لبخند زدو گفت: آیناز.... چرا این حرفارو بهم میزنی؟! من موندم چرا این جا نشستی؟!
چرانیومدی پیشم!؟ چرا اینجا نشستی..



ادامه دارد
#پارت۵۶
من که منتظره یه دعوای درستو حسابی بودم با تعجب بهش گفتم: من فکرکردم باخودت خلوت کردی..
خندید و گفت: متونستی بیای اجازه بگیری.. اگه اجازه نمیدادم بعد حالا میومدی این جا میشستی..
اینم یه حرفی بود واسه خودش
دستمو گرفت و گفت: پاشو پاشو.. الان این جا نسشتی سرما میخوری..
دستشو محکم گرفتم و بلند شدم.. پشتمو تمیز کردم و رفتم..
روی یکی از چوب ها نشستم و با ذوق همه جارو از زیر نظر گذروندم تا رسیدم به صورت شروین..
با لبخندش میشد فهمید که داره به این جمله فکر میکنه «امشب فهمیدم که چقدر دیوونه ای!! »
از فکری که کردم عصبانی شدمو گفتم: خودتت دیوونه ایی!!
شروین که چشماش چهار تا شده بود گفت: من؟!!
من: نه پس من؟!
شروین: آیناز مگه من بهت گفتم دیوونه؟؟
من: نگفتی.. ولی من ازتو نگات فهمیدم..
شروین: نه بابا!! حالا الان لگو تو چشام چی میبینی؟؟
با دقت نگاه کردم و گفتم: اممم... یه قاشق غذا خوری مهربونی!! «خندید و گفت: خب.. »
من: چهار تا قاشق سوپ خوری غرور... دو تا قاشق هم عشــ....... هیییییینننن!!!!!! خاکککک به سرررم... خجالت بکش چی داری میگی تو..
.
واای خدا کنه جمله ی آخرمو نفهمیده باشه... وای خدا زده به سرم..

سرمو بلند کردم که دیدم به یه جا خیره شده..
خدایا پنج تا صلوات نذر میکنم به حرفه آخرم فکر نکنه..
با دستش اشاره کرد که برمپیشش بشینم.. منکه از خجالت جملم داشتمآب می شدم اروم گفتم: نه.. جام خوبه..
یه چشم غره ای رفته که تو یه مین جام عوض شد..
شروع کرد به اهنگ و زدن گیتار..
دلم میخاد با تو یه جای دوری که نباشه هیشکی.. خودت میدونیکه الهی کور بشه نبینه اونیکه عشقه میونه مارو..
اگه دلت بخاد برب نمیذارم اصلا...
صدای منم توحموم خوب بود .. ولی نه به اندازه ی شروین..
منم شروع کردم به خوندن..
من: عشقم زوریه نمیشه که از من دل بکنی بری از همه تو سری بببین کاره خدا رو..
یهو دست از خوندن و گیتار زدن برداشت...
#پارت۵۷
من: عهههه!! چرا نمیزنی تو؟؟
با لبخند بهم زول زدو گفت: صدات قشنگه..! گیتار میزنم نمیتونم گوش بدم..!
اوااا !! با منع؟؟از ته دلم یه ذوقی کردم که نگو و نپرس!!
من: راست میگییی!!
شروین: دروغم چیه!
خندیدم و گفتم: مررسیی!! قابل نداره ها!
شروین: صاحابش لازم داره..
نمی دونم چرا ولی از ذوق خندم بند نمی اومد.. ولی سعی می کردم توی دلم بخندم و ذوق کنم.
من: خب این دفعه تو بزن من بخونم..
شروین: نمیزنم..
من: چراا
شروین: خب تو اروم می خونی من هیچی از صدات نمیفهمم..
من: خب این دفعه بلند تر میخونم..
شروین: اوکی..
گیتارو گرفتو گفت: اها! چی میخای بخونی؟
یه ذره فکر کردم و گفتم: اها مهراد جم.. گل بی گلدون..
یه ذره فکر کردو شروع کرد به کوک کردنه گیتارش..
شروین: شروع کن..
من: امشب!! نمیدونمچه خبره کی اومده دله تو ذو ببره وااایییی!! چیکار کنم از یادم بپره!؟ چشمات.. اون حرفات... اون کارات.. اداهات.. اون دستاااااتتتت... چه حاله خوبی بهم دست داد...
.
.
.
بعد از خوندنه اهنگ، من که گیجه خاب بودم گفتم: شروین.. لالایی بلدی بزنی؟؟
شروین که اصلا توقع شنیدن این جمله رو نداشت جا خورد و گفت: چیی!؟
من: لالایی بزن من بخابم..
شروین: اها... باشه..
شروع کرد به زدن...
لالا کن دختر زیبای شبنم
لالا کن توی آغوشه شقایق
بخاب تا رنگه بی مهری نبینی...
.
.
خیلی قشنگ می خوند.. چنان آرامشی تو صداش بود که مطمئن بودم اگه خابمم نمی برد حتما منو به خاب وادار میکرد...
.
.
چهارشنبه 30 تیر 1400 - 19:49
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
13831215 آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:30 /4 /1400

پاسخ 2 : رمان تصادف ساده /به قلم فاطمه آریافر کاربر انجمن نود هشتیا
ادامه....

#آرمان
دیشب بعد از این که با شروین حرف زدم فهمیدم کهاونم کم علاقه نیست..
باورم نمی شد که شروین از دختری که هرروز باهاش دعوا می کرد خوشش بیاد...
اخه اون یه اخلاقی داره.. اگه سری اول دیدار با کسی ازش خوشش نیاد دیگه تا اخر ازش خوشش نمیاد..
ببین دیگه آیناز با دلش چی کار کرده که نظرش عوض شده..
ولی خدا وکیلی این سفر همرو به هم نزدیکتر کرده... اخلاقا اومده دستمون.. بیشتر آشنا شدیم... واقعا عینه یه خونواده شدیم... دخترا بجز آیلار عینه خاهرن و برام خاهری میکنن.. خیلی دوسشون دارم..
دیگه فهمیدم علت گوشه گیری آیلار چیه و میتونم بهش کمک کنم...
.
.
صبح که شد خواستم برم در اتاقه شروین رو بزنمکه دیدم بازه..
توی اتاقو نگاه کردم...
•—»ღ.· ™`·ღتصادف ساده 2ღ.· ™`ღ«—•
#پارت۵۸
#آرمان
عه!! پس آیناز کجاست؟؟
هیچ کس تو اتاق نبود.. رفتم دنباله شروین وسطه باغ که دیدم بعلههه!!
این دو گل نو شکفته این جان.. آیناز سرشو روی شونه ی شروین گذاشته بود و شروین هم سرشو روی سره آیناز..
شیطونیم گل کرده بود...
یهو داد زدم.: حداقل گیتاااارتووو بزار زمیننن مشتییب!!!
هر دو تا یهو از خاب بیدار شدن و به دو ر و برشون با تعجب نگاه کردن..
آیناز: یاخدا.. این جا کجاس؟؟
من: این جااااا ایراااان است... سرزمینن ماندگاررر..
شروین خندید و گفت: عه!؟؟ جدا!؟ مگه قرار نبود وقتی بیدار شدم کانادا باشم؟؟
من: نه پاسپورتت مشکل داشت.
شروین اخم کردو گفت: چه مشکلی؟!
دیگه داشت باورم میشد این می خواد بره کانادا!
آیناز: عههه بس کنید کنید صبح اولی صبحی!!
من: وا آبجی خانوم مگه ما داریم دعوا میکنیم؟؟
آیناز: آخه پی گیر یه چیز بی خودین...
شروین بلند شدو گفت: آیناز پاشو بریم صبحونه..
آیناز: باشه شما برید منم میام..
شروین الان دیگه جلوی منم با آیناز خوب بر خورود میکنه.. آخه قبلش یه ذره جلوی ما جدی باهاش بر خورد می کردکه ما فکر نکنیم چه خبره..
اومدیم تو ویلا و منم رفتم بالا که عشقم رو صداش کنم برای صبحونه...


#شروین

آیناز بعد از این که دستاشو شست اومد تو پذیرایی..
من: خب.. آیناز خانوم شما چی میل دارین؟؟
آیناز: داری کجا میری؟؟
من: دارم میرم وسایل صبحونه بگیرم..
#شروین
#پارت۵۹
پرید بالا و گفت: وایسا منم بیام.. انقدر توی خونه موندیم پوسیدیم..
ای خدا! این نمیخاد باور کنه که بزرگ شده..
خندیدمو گفتم: اگه دیر بیای میرم!
آیناز: باشه باشه اومدم..
داشت میرفت بالا که گفتم: اهای خانوم!
برگشت سمتمو منتظ نگام کرد..
من: همه عینه منو آرمان استثنا نیستنا!!
سوالی نگام کرد که گفتم: شالتو بپوش بعد اگه خواستی کلاهه پالتوتو بزار روی سرت.!!
خجالت کشید و تند تند موهای لختش رو توی کلاش فرو کرد..تا از پله ها بالا رفت زدم زیر خنده.
این همه پیشم بوده و موهاشو دیدم تا گفتم بده تو خجالت میکشه..خدایا تو این سفر یه عقلی به اون بده و یه صبری به من!!
عینک آفتابی رو گذاشتم روی سرمو رفتم بیرون..
تا به دم در رسیدم آیناز با دو اومد سمتم..
آیناز: صبر کن دیگه!
من: صبر کردم دیگه!!
آیناز: عهه ادا در نیار!
من: باشه دیگه!!
یه چشم غره ای رفت که دیگه ساکت شدم..نگاه کن.. اسمشو گذاشتن رستم نمیتونن صداشم کنن..
درو باز کردم و وایسادم تا بره و بعد از خروج درو بستم..

#آیناز
رفتیم بیرون..دم کوچه بقالی بود و لازم نبود با ماشین بریم..
هیچ کط تو کوچه ای به این بزرگی رد نمیشد..البته کوچه که نه!! تا از دره ویلا خارج میشدیم وارد یه خیابون میشدیم..یه خیابون بزرگ...تا برسیم به بقالی باید سر پایینیه اون خیابونو میرفتیم...دقیقا عینه سر پایینی های تونل بود...
شروین بدونه این که بهم نگاه که گفت: آخرشم شال سر نکردی...
بیشعور!!تو اصلاچی کار به من داری؟؟
من: ععههههه...خب این کلاهه هم عینه شاله دیگه..
شروین: گفتم شال سر کن رفتی یه کلاه با دو تا منگوله گذاستی رو سرت اومدی؟؟خب همون کلاهه پالتوتو میزاشتی که سنگین تر بودی خاله ریزه..
من که دیگه خون خونمو میخورد رو بهش کردمو گفتم: بهم نگو خاله ریزه..
شروین: چرا خاله ریزه..
من: نگــــــووووو مــــیـــــگــــم!!!
من: شری!!
شروین: جــانم!!! شری کدوم خریه؟
خندیدمو گفتم: تــــو..
شروین: اشتباه گرفتی...
من:عه اذیت نکن... خب همون شروین...یه عکس بگیر ازممممم تولوخدا...
یه نیم نگاه انداخت و گفت: الان وقته عکسه؟؟!
ناراحت شدمـ.. گوشیو خاستم بزارم توی جیبم که دستمو گرفت و گوشیمو از دستم گرفت..
شروین: کجا وای میستی..
من: مرســـــی!!!!
شروین: خاهش.
رفتم وسطه خیابونو نشستم.
من: همینجا..
اونم عینه من نشست و گفت: نشینی رو زمین..خیسه!
من: نه بابا حواسم هست..!!
#آیناز
#پارت60
وایییی چه عکسی شددد.
رفتیم توی مغازه و بعد سلامو علیک من مستقیم رفتم سره یخچال...
خبببب... خامه شکلاتی.. شیر کاکائو... اها یه کیکم خوبه!! .. برداشتم...
خاستم برگردم که شروین جلوم وایساده بود..
من: هییین!!!
نذاشت حرف بزنم که گفت: ماهم آدمیما..ماله ما پس چی؟!
خبب.. چی بر دارم واسه اینا؟!؟
اها..پنیــر..شیر..آب پرتقال....حلوا شکری...فکنم دیگه بسه...
گرفتم و دادم دسته شروین..
من: بیا
لبخند زد و گفت: ممنون..
بعدکه رفتیم برای تسویه حساب من خاستم کیفه پولمو بردارم که دوباره دستمو گرفت که نذاره بیارم بیرون...
من: شروین چرا این جوری میکنی..
شروین: چون من میخام بدم..
من: نخیرشم من میخام بدم..
شروین کارتشو داد به فروشنده...کتش رو کشیدم و گفتم: چرا من ندم؟؟
شروین: چون من شمارو اوردم برای شیرینی برنده شدنم..شما هم که اصل ماجرایید مهمونه منید..
من: پس منم باید یه مهمونیه درستو حسابی بهتون بدم...اخه من فک نمیکردم میخای این جوری سوپرایز کنی..
شروین:عه آیناز دیگه ازین حرفا نشنوما.. من برای تفریح شما رو اوردم..شما هم به خاطره مسابقه مهمونه منید...
من دیگه قانع شده بودم...
فروشنده با لبخند رو کرد به ماو گفت: ایشالا خوشبخت بشید...
منو شروین گفتیم: ممنون..
وقتی که فهمیدیم منظورش چی بود گفتیم: چـــــی؟!
فروشنده: مگه زنو شوهر نیستید؟؟
من : نــهه...
شروین پرید وسطه حرفمو گفت: یعنی! چیزه!! الان نه!! نامزد هستیم...ایشالا شما هم روزه عروسیمون دعوت میکنیم محمد آقا!!
فروشنده که فهمیده بودم اسمش محمده و با شروین بگو بخند داره بهم یه لبخندی زدو گفت: خوشبخت بشی دخترم!!من اقا شروی رو از بچگی میشناسم...با پدرش دوست هستم..دست روی خوب خونواده ای گذاشتی!!
ماشالا آقا شروینم پسره همه چیز تمومیه...
منم با لبخنده مصنوعی گفتم: بله... ایشون همه ی اخلاقاشونو از پدرشون به ارث بردن...
فقط میدونستم حتما یه دلیلی داره که شروین این جوری گفته... خیلی عصبانی شده بودم...
پسره ی احمق میگه نامزدیم... چن سال دیگه با یکی دیه عروسی کنی بیاد ببینه اون من نیستم میخای چ گلی به سرت بریزی...
یه حرفایی هم با شروین زد که نفهمیدم...
خلاصه... پلاستیکارو برداشتیمو رفتیم...
تا خارج شدیم...
من: شروین این چه زر هایی بود کهزدی ها؟؟ خجالت نمی کشی.؟؟؟.. ما نامزدیم آره..؟؟؟..
شروین هم با لحنه خودم گفت: چون آبروم در خطر بود... چون شمالی ها با دوستی دخترو پسر مشکل دارن.. فکر میکنن کاره بدیه... انگشت نما می شدم...
حرفش منطقی بود ولی باز از دستش عصبانی بودم...
تند تند قدم برداشتم... با حرص پامو میکوبیدم زمین.. اونم هی میگفت وایسا آیناز...
بالاخره ایستادمو گفتم: ها؟ چیه؟ چی میگی؟
شروین معلوم بود پشیمونه... ولی اصلا نمی خاست به روش بیاره...
شروین: توکه نمیخاستی انگشت نما بشم...
سعی کردم دیگه این موضوع رو فراموش کنم...
جوابه حرفش یه چشم نازک کردن بود...
انگار فهمیده بود که بخشیدمش..
تند تر از من راه اومد و گفت: دختره ی نونول.... خیلیم دلش بخاد...
وای چقدر شبیهه دخترا میشه...
یدونه زدمش و یه بیشور زیره لب گفتم...
شروین: میدونستی خیلی با ادبی؟؟
من: از کجا فهمیدی
شروین: ازون جایی که فقط احمقو بیشور و بلدی..
خواستم دهن باز کنم بگم نخیرم که جلوی دهنمو با انگشت اشاره گرفتو گفت: یعني میخای بگی بی ادبی؟؟
نمیخاستم... ولی حس کردم یه ضعفه که بلد نیستم...
من: اخه نگم تو که فک میکنی من بلد نیستم..
شروین یه اخمه کوچیک کردو گفت: میدونم بلدی... ولی از نظره من تو آدم خیلی با شخصیتی هستی که ازشون استفاده نمیکنی.. در ضمن
مگه عیبه که بلد نیستی... اتفاقا من از آدمایی که فحش زیاد بلد نیستن یا به زبون نمیارن خیلی خوشم میاد... و این موضوع رو جز یه حسن اخلاقی میدونم....
اوهههه!!! چه بحث فلسفی اخلاقی شددددد....
ولی تو دلم عروسی بود که گفت با شخصیتم...
تا خونه یه لبخند ژکوند روی لبام بود...

چه حس خوبی....

#آیناز
#پارت۶۱
درو باز کردو رفتیم تو. بعد از خوردن صبحونه من داد زدمو گفتم: عههه! بچه ها!
آیلار: وا چیه! چیشده؟
من: همش بشینیم خونه؟ ببین همه جاهای قشنگ توی شماله یعنی هیچ جاش رو نبینیم؟ حداقل بریم دریا رو ببینیم. دریا که پشت خونس تنبلی نمی خواد.
شروین: مگه من آوردمتون همین جوری بشینین توی خونه!
من با خنده گفتم: والا ما که چیزی غیر این ازت ندیدیم!!
یه نیش خند زدو گفت: امروز که میریم لب دریا واستون سوپرایز دارم فردا میبرمتون یه....نگم بهتره اونم یه نوع سوپرایزه البته آرمان در جریان دیگه....آها پس فردا هم میبرمتون خرید یه مرکز خرید خوب البته چون آیناز خانوم حریف من توی مسابقه ی دانشگاهه و مثل من برنده شده خرید ایشون رایگان به عهده منه.
من که کُپ کرده بودم گفتم: نه خواهش میکنم. این جوری که نمیشه! خب من با تلاش و زحمت خودم اومدم بالاو برنده شدم. شما که با زحمتهای من نیومده بالا که بخواید جبران کنید.
شروین: کسی که بتونه توی درس و دانشگاه از لحاظ درسی از من بالا یا هم سطح من بشه لایق جایزه هم هست.
همه بچه ها باهم گفتن: اوهههههه!!!
نمیدونستم الان باید چی جوابش رو بدم از یه لحاظ خوشحال بودم که هم سطحشم، از یه طرفم دنبال جواب برای حرفش میگشتم.فکر کنم قانع شده بودم.
دیدنکه حرفی نمیزنم درگوشم اما بلند که بچه ها هم بشنون. گفت: دیگه مشکلی ندارین آیناز خانوم! رومو کردم سمتش که یه چشمک تحویلم داد. کیکم رو باز کردمو گفتم: نه مشکلم رفع شد. کیکم خیلی بزگ بود یه چاقو برداشتم و تیکه تیکش کردم. بعد از خوردن چهار پنج تا تیکه رسیدم به آخرین تیکه. به هرکی که از اون تعارف کردم نخورد و تا آخرش مجبور بودم تنهایی بخورم....

ادامه دارد....
#پارت۶۲
تقریبا همه جز منو شروین صبحونشونو خورده بودن و رفته بودن...
میخاستم آخرین تیکه رو بخورم که شروین یهو سرشو برد پایین...
شروین: آیناز نترسیـــا!!! ولی زیر میز یه سوسک دیدم....
چنان جیغی کشیدم که نگو... زود از روی صندلی بلند شدمو زیر میز رو نگاه کردم...
من: وای شروین برو مگس کشو بیار تا در نرفته...
هر جارو از نظر گذروندم سوسکی رو ندیدم.... صدای خش خش از رو میزاومد...
بلند شدمو.... عههه!!! کیکم کو!؟؟؟
به شروین سوالی نگاه کردم که دیدم شیر کاکائومم دستشه و داره سر میکشه...
سرش داد زدم و گفت: شــــروینننن
اونم سوالی نگام کرد...جوری نگاه می کرد انگار بی گناه ترین آدم روی زمینه...
من: شــــرویننننن چرا خوردیشششش
شروین: اخه نمی خوردم صبحونم ناقص می موند....
من: قیافتو مظلوم نکن...این که دلیل نشددد....خب من که اول بهت تعرف کردم...بعدش هم بهم میگفتی شاید بهت می دادم... ولی اینکارت خیلی زشت بودددد

شروین یه تک خنده زدو گفت: بابا تو که همشو خوردی من اخرشو خوردم...
من: خب شیر کاکاعو آخرش خوشمزس.. پر از شیر کاکاعوعه...
شروین: وای آره خیلی خوشمزه بود
#پارت۶۳
دوباره صدامو بردم بالا و گفتم: تو قصدت گشنگی نبود تو دلت می خاد منواذیتم کنی یا لجمو در بیاری....
شروین اومد و جلوم وگفت: پس چی فکر کردی؟!؟
هوووففف من که دیگه از خیر شیرو کیکم گذشته بودم با تعجب بهش گفتم: میدونستی اون شیری که خووردی دهنی بود؟؟!
شروین: اره میدونم...
من: تو که به این طور چیزا حساسسس بودی و چندشت میشددد پس چی شد؟؟
یه نیشخند زدو گفت: برای حرص دادنه تو شده تا قله ی قاف میرم و فتحشم میکنم... این که به دهنبه سادس...
و با چشمکی که زد ازم خداحافظی کرد...
یه فوتی کشیدمو بلند شدمو سفره رو از روی میزجمع کردم..
داشتم جمع می کردم که یه فکری بی هوا به سرم زد...
با خودم گفتم: اگه جمله ی سروین یه ذره تغییر می کرد چقدر صحنه رمانتیک تر میشد...
مثلا می گفت: برای رسیدن به تو شده تا قله ی قاف هم میرمو فتحش میکنم...
وجدان: آرههه!!صد ساله سیاه!!!.
اونم کیییی... شروینننن....اولا حالا که نگفته دوما من میگم عاشق شدی تو بگونه...
تو که اهل اینکارا نبودییی... اهل این حرفا نبودی پس چی شد....
شرط میبندم با این لجبازی هایی که تو میکنی عمرا بتونی توی عمرت مثله بقیه ی بچه های دانشگاه بهش نگاه کنی..
من: وا مثلا اونا چه شکلی نگاه میکنن؟؟!
وجدان: اونا همیشه اونو با لباس عروسه خوشون تصور می کنن...
.
.
.
.
چرا من نباید مثله بقیه باشم؟!؟ چرا نباید عینه بقیه فکر کنم؟!؟
من که الان میونم باهاش بهتر شده!! من که الان از مادرش هم باهاش بهش نزدیکتر شدم...
همه ی بچه های کلاس حاضرن نصف عمرشونو بدن که شروین جواب سلامشونو بده... یا حتی یه نیم نگاه بهشون بندازه...یا حتی نیشخند.. حالا که بهم نگاه می
کنه... حتی باهام میخنده چه برسه به این که نیشخند بزنه...
چرا من نباید عینه بقیه باشم... من چیم از اونا کمتره... شروین باهام حرف میزنه.. حتی من با شروین توی یه خونه.. توی یه اتاقم.. چیزی که دخترا حتی نمیتونن تصورش هم بکنن... چرا نباید از این فرصت استفاده بکنم؟!؟
اون با موقعیت هایی که داره میتونه همسره آیندشو خوشبخت کنه... چرا من نباید خوشبخت بشم... نوچ نوچ... یه موقعیت عالی جلوم داره راست راست راه میره منم عینه اسکلا ی نفهم نگاشم نمیکنم...
.
.
حس دخترونم باعث شد که بهش نگاه کنم...
جذابه.... هیکلیه... خوشتیب میگرده.. چشمای روشنی داره... چالی که وقتی میخنده روی لپاش میفته خیلی خوشگله.. آرزوی همه ی دختراس... مهربونه.. مغروره... خیلی مغروره... غیرتیه... وقتی به چشماش نگاه میکنی انگار یه غلطی کردی که اون فهمیده... دراین حد هول میکنی... وای خدا این کی بوده و من نمیدونستم ....
شروین: آیناز!!! الــو!!!
یهو از خیالات در اومده بودم... گیج ومنگ داشتم با لبخند بهش نگاه می کردم... دقــــیقا عـــینــه مست های مــادر زددی...
من: چیه! چرا صداام کردی؟!؟!
شروین: اخه سه ساعته داری با لبخند بهم نگاه میکنی... به چی فکر میکردی؟؟!؟
#آیناز
#پار۶۴
بدونه این که فکر کنم دارم چی میگم
گفتم: به تو....
تا حرفم تموم شد تازه فهمیدم چه گندی زدم...سرمو چند بار تکون دادم تا از فکرو خیال بیام بیرون... لبخند روی لبم ماسید...
من: نگفتی چرا صدام زدی...
اونم یه جوری نگام کرد که یعنی زایه ی اسکل خودتی نه من...
لبخند شیطونی اومد به لبشو گفت: هیچی... گفتم میشه بهم یه لیوان آب بدین...
معلوم بود هنوز داشت به حرفه من فکر میکرد..
من: وا!! خب خودت برو بردار...
شروین: آیناز چته چرا شیش میزنی؟!؟ خب تو جلوی یخچال وایسادی چی جوری آب بخورم؟؟!
رفتم کنار... وای خدا چیجوری از سرش بندازم؟؟
اها بحث رو عوض کنم بهتره...
من: امم... چیزه!! توواقعا گفتی زیره میز سوسکه؟؟
دوباره شروین شیطون شدو گفت: به نظرم موضوعه خوبی برای عوض کردنه بحثه...
من: میدونی؟! من داشتم به تو فکر می کردم که چی جوری حرستودر بیارم...
شروین: آرههه میدونمممم بیشتر ازخودتم..
یه دونه زدم به بازوشو گفتم: ها چیه اره.. داشتم به تو فکر می کردم که چقدر خوشگلی خوب شد؟؟ اره؟؟
خندید و گفت: آیناز من حرفی زدم اخه؟؟
همینجور که داشتم میرفتم برگشتم و بهش گفتم: نه نگفتی ولی چشای زشتت این جوری میگفت..
به خندش اضافه شدو گفت: زشتو خوب اومدی..
ولی خدا من با این چی کار کنم؟!!!
اگه جلوی بچه ها زشت نبود همین الان وسایلامو بر میداشتمو میرفتم.. سعی کردم دوباره از خیالات در بیام و دیگه بهش عینه بچه های دانشگاه نگاه نکنم..
ولی حس میکردم همون یه لحظه هم خوب بود..
ولی فکر کنم به خاطر حسه دخترونم بود...
اما اگه این حس رو داشتم نسبت به بقیه ی پسرا هم همین حسو داشتم..
یا شروین استثناعه یامن اخلاقم عوض شده..
خیلی جدی رو به شروین کردمو گفتم: یه دیقه صب کن نخند...
جدی شدو گفت: بله.. بگو..
من: من اخلاقم عوض شده؟
#پارت۶۵
شروین: کدوم اخلاقت؟!
من: اخلاقی که تو از من میشناسی و من باهات داشتم... عوض شده؟!
شروین: خب معلومه.. چون بهم قول دادیم که دیگه باهم خوب باشیم... حتی شده برای راحت سدنه اعصابمون..
من: ولی من الان با شوخی هات اعصابم ناراحته..
من جنبه ی شوخی باهام خیلی بالاعه.. خیلیم بالاعه...
ولی شوخیه تو یه جوریه که حس میکنم داره بهم بر میخوره...
الانم من برای یه لحظه آنالیزت کردم... برای اولین باررر...
اگرم الان ناراحت شدی من معذرت میخام...
یه لبخندی زد.. انگار جدی جدی ناراحت شد: نه بابا.. این چه حرفیه..
من: باور کن قصده خاصی نداشتم فقط خاستم بدونم چرا هر کسی از پیشت رد میشه زول میزنه بهت خاستم ببینم چه شکلی.. نه این که تاحالا ندیده باشمتا.. دقت نکرده بودم...
شروین: منکه میدونم قصدی نداشتی.. چون قصدی نداشتی رفتارم باهات این جمله وگرنه تو هم برا من عینه دخترای عادی هستی... و به تو هم عالیه اونا بی توجهی میکردم...
در ضمن!! تو خاص ترین دختری برای من.. اولین دختری که هیچ توجهی بهم نکردی و با کمال پررویی بهم تو اولین ملاقات دعوا کرد..
میدونی.... تا حالا هیچ دختری باهام دعوا نکرده بود...
وای... یعنی ذوق مرگ شم؟؟
یاپرواز کنم؟؟
یا جیغ بزنم؟؟
اولین دختره خاصه یکی شدن به نظر جالب میاد
#پارت۶۶
یه سکوتی بینمون حاکم شد که یهو شروین گفت: خلاصه که اخلاقه گندت رو منم تاثیر گذاشته...
چنان جیغی سرش کشیدم که نگو..
شروین یهو با صدام صاف ایستاد...
شروین: آیناز بخدا من ارزو دارم!! چرا این جوری نعره میکشی؟؟
من: بخدا نگیرمت آدم نیستم!!
رفتم سمتش که اونم بدو بدو رفت به سمت درحیاط... تا برسه همه ی اماما و پیامبرا و هفت جد آبادشو صدا زد... اخر سر از دره ویلا رفت تو حیاط...
خلاصه که سه ساعت دویدن.. شروین دیگه خندش گرفته بود...
شروین: آیناز بهت فحش میدادم چی کار میکردی...
دیگه خندش سرعتشو کم کرد و من بهش رسیدم...
اها . بپرم پشتش یه ذره سواری بده حال میده...
پریدم پشتشو دو تا پاهامو انداختم بغلش...
شروین: ایناز برو پایینن... اخ!!نباید خبر بدی؟!!
من: که اخلاقه من گنده آره؟!حالا که سواری دادی میفهمی یعنی چی...
شروین: چییییی؟!!!عمرا!! بپر بیا پایین ببینم...
من: نمیام.
شروین: عه!!نمیای!؟؟؟
من: آره
شروین: باشه...
همینجور عقب عقبکی رفت... وای این داره چی کار میکنه؟!!!!
من: هی!!داری چی کار میکنی تو؟!
شروین: الان میفهمی...
یهو دستشو از کمرم برداشت و به طرفه من خم شد...
دستام شل شدو افتادم... گفتم دیه الان از صد جا ناقص شدم...
اما با خیــــــس شدنم... اوا.. خیس شدم....
چــــــــی؟!؟!؟!!! اســــتخــــر؟؟؟
من: شـــــــرویـــــــــــــــــن!!!!!
دوباره شروع کرد به خندیدن.....
شروین: چی؟؟صداتو ندارم.....
عه!!!اینجوریاس؟؟؟؟ توی آب هم نمیخام دست از اذیت کردنت بردارم... حالا ببین....
نفسمو حبس کردم و رفتم زیره آب....
بعد ازین که یه خنده ی طولانی کردو منم اون زیر خفه شدم، تازه شروع کرد به صدا کردنم...
یهو صدای شلــــــق آب اومد.... فهمیدم که شیرجه زده تـوی آب...
اومدو از پامو کمرم محکم گرفت... خاست منو بزاره رو سکوی کناره آب که من از دستش لیز خوردم و رفتم کمی اون ور تر اومدم رو آب،...
من: شلام شلام!!!
از همون داد های تو آشپزخونه ی من زد و گفت: احمـــق سکـــته کردم!!! خیلـــی بی مزه اییی!!!
#پارت۶۷
من: بابا من هم عینه تو باهات شوخی کردم دیه ...
یه نگاهی بهم کرد که لال شدم...
شروین: من باهات شوخی عادی کردم ولی این اسمش شوخی نبود آیناز...
یک باره دیگه... فقط یه باره دیه ازین کارا بکنی یه بلایی سرت میارم که اون سرش نا پیدا..
من: خب بابا!! تو اول موهاتو بده اون ور بعد حرف بزن و تهدید کن..
با اخمی که رو صورتش بود گفت: بیا بریم بیرون آب سرده سرما میخوری..
منم لجبازی کردنو گفتم: نمیام....
اوه اوه!!این چرا اینجوری شد...
شروین: آیناز نمیای دیگه نه!؟
آیناز نترس بهش بگو نه...
من : نــــه!!!
شروین: باشه...
یهو با یه حرکت رفت زیر آب...ازین کارش خیلی تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم و دست به سینه وایسادم...
یهو زیره پام خالی شد..... جیــــــــــــــغ!!!!
من: شروینه بیشعور منو بزار پایین.....
شروین: جات خوبه...
من: شروین به خدا میترسم منو بزار پایین.. افرین!!
شروین: اگه میترسیدی لجبازی نمیکردی باید قبلا فکره این جاشو میکردی...
منو گذاشت روی سکو و بعدش خوش با یه حرکت از اب اومد بیرون...
تا از اب اومدم بیرون شروع کردم به لرزیدن... جوری میلرزیدم اگر که گذاشتنم رو ویبره...
شروین یه نیم نگاهیی بهم انداخت... هنوز از دستم عصبانی بود...
شروین: سردته؟؟
من با لرزشی که تو صدام بود گفتم: نه از بس گرمه هوا خودمو دارم میلرزونم هوا بخوره بهم..
شروین: خب چه کاریه !!! یه ذره از آب استخر بریز رو صورتت حال میای ..
خیلی سرد بود... بلند شدم که راه بیفتم برم سمته ویلا... شروین دو ثانیه بعد من بلند شد...
پاهام لرز گرفته بود... برای یه لحظه پاهام بی جون شد....
شروین زود خودشو بهم رسوند و رو هوا منو گرفت...
حالا دیگه تو بغلش بودم...ولی هنوز میلرزیدم...
یکی از دستاش رو دور گردنم انداخت و اون یکی دور کمرم...
الان یعنی باید خودمو بکشم کنار؟؟آیناز تو چت شده؟!چرا تردید داری؟؟خب معلومه باید بکشی کنار احمق!!
#پارت۶۸ زود از بغلش اومدم بیرون و سرمو انداختم پایین.. اونم دید که اوضام خیته گفت: بیا بریم تو آلاچیق.. منم که خیلی فوضولیم گل کرده بود گفتم بریم... وقتی رسیدیم دوتا پتو دیدم.. زثد رفتم و یکیشو برداشتم... شروین هم دوس رو برداشت...
.
.
نشسته بودیم و هیچ کدوممون حرف نمیزدیم...
من: شروین...
شروین: بله!
من: این ویلا ماله کیه؟!
شروین: ماله خودم..
من: تو چند تا خونه داری؟!
شروین: یکیش که خونه ی بابامه.. البته اون ماله من نیست من فقط زندگی میکنم توش.. یکی همو خونه مجردی دارم پیشه دانشگاه.. اونو تازه خریدم چون تازه اومدیم اینم ور... با این ویلا که چند سال یخ بتر به عشقه دوستام که این ور آب بودن میومدم دیدنشون.. میومدیم اینجا...
من: اها... تو آدم پولداری هستی؟!
شروین: نه..یعنی الان اره...وقتی من به دنیا اومدم بابام تو یه کار خونه که مدیرش داییش بود کار میکرد.. اوضاع مالیمون متوسط بود...
دایی بابام بچه ای نداشت.. زنش هم مره بود... فقط تونست به بابای من اعتماد کنه و شرکت رو برای بابام گذشت...
بعد فوت ایشون... کارو کاسبی بابام تقریبا اوج گرفت... دیگه مدیره اون جا بود...
من: اها...بعد چی جوری شد پولدار شدی...
شروین: آیناز بحث قحطه؟!!
فکنم زیادی روی کردم ولی خب کنجکاو شدم خو
..
شروین: هیچی دیگه بابام کار کرد منم هیجده سالم شد رفتم باهاش دیگه اون موقع شرکت زده بود بابام.. بعد امیرم اوردم تو شرکت.. ارمانم بعضی موقا ها یه سر میزنه...

من: صب کن!! امــیر کیه؟!!
شروین: دوسته صمیمی من اون ور آب...
من: اها اون ور آب آشنا شدین؟!
شروین: نه بابا برای کارای شرکت رفته اون ور...
من: اها... بحث جالب شد...
یه جوریکه بخاد درد دل کنه گفت : تو شوکت اتفاق های عجیب و خیلی بدی برای منو امیر افتاد... خیـــلی بد... حالی نمیتونی تصورشم کنی... ارمان هم همین طور... ما خیلی برا شرکت زحمت کشیدیم.. جون کندیم براش... الان شرکت ما یه شرکت جهانیه..
یه سری ها میخاستن این شرکت رو ازمون بگیرن.. بخاطر همین درد کشیدیم.. ما سه تا خیلی پخته تر از سنمون شدیم...
من: یه سوال..
شروین: بپرس..
من: تو اخه چند تا دوست صمیمیی داری..
خندید و گفت: چاهار تا.. البته امیر و ارمان یه چیزه دیگه ان... چون اونا تو سختی ها دستمو گرفتن...
من: اها.. ولی بقیه هم صمیمین اره؟!
شروین: اره... راستی!!!! داداشه تو هم اولو دوم راهنمایی باهام بود.. با بچه ها سعی کردیم که بیاریمش تو گروه اما نیومد..
من: چـــــــــــی!؟؟؟؟؟؟پس چرا هیشکیییی به من نمیگه اینجا چه خبره...
شروین: مگه نمیدونستی خونواده ها با هم دوست بودن؟!!
من: اره..
شروین: خب ما با تو میرفتیم مدرسه...
یهو بلند شدموگفتم: چرا بهم نگفته بود تا حالا؟!
شروین: از کجا میدونست که ما با هم،، هم کلاسیم؟؟
من: خب اون روز که اومده بودیم مهمونی خونتون چرا نگفت؟!!
شروین: مگه ندیدی ما رفتیم تو اتاق؟!
من: چرا ولی من فکر کردم همون جا با هم دوست شدین..
شروین: دیوانه کیلو دیدی تا از راه میره یکی رو دعوت کنه به اتاقش و قبلشم باهاش دوست نباشه؟!!!
راست میگفت...
من: دیگه چیا رو باید بدونم؟!!
شروین: اون موقعی که زدی به فراریم..
من: خب
شروین: من اون موقع چون تورو شناخته بودم خسارت نگرفتم...
من: الـــــکــــی؟!!!چطور تو منو میشناختی من تورو نمیشناختم؟!!
شروین:من تو اینستای داداشم عکسه تو رو باهاش دیدم...
من: اهــا..خب دیگه چی؟!
شروین: من تورو یه بار دیدم.. اومده بودیم خونتون بعد من به شوخی بهت گفتم آنـــــــی!!
دختره خانی؟؟ بعد بهت بر خورد از اون به بعد باهام قهر کردی... بعدشم دیگه ندیدمت چون میرفتی خونه ی خالت که خونه بغلیه بود..
من: واااایییی... منچراتو رو یادن نمیاد؟!!
شروین؛ خب یه بار بیشتر ندیده بودیا.. بعدشم که رفتیم خارج..
من: من چن سالم بود؟!!
شروین: تقریبا ششم اینا بودی...
من: ولی خدا آلزایمر گرفتم
..
.
.
.
ـ
در حاله فکر کردن بودم که یهو بت اون صدای نکرش صدام کرد
+ هووووی!!! آیناز به چی فکر میکنی؟؟!باز دوباره به من؟؟؟
داد زدم: بیشعوره سوتیگیره احمقه کره خره الاغه گاوه اروپایییییی

زد زیره خنده... وقتی خندش بلند اومد گفت: بالاخره کدومشم؟!!
گفتم الان بهش فحش بدم میره به خونوادش میگه زشته آبروم میره..
من: هیچ کدوم...
#پارت۶۹
شروین: پاشو بریم تو دیگه بسه سوال...
رفتیم تو...
من رفتم تو اتاق و به شروین فکر کردم... من کی اونو دیدم؟! من با دخترای دوستای بابام خیلی زود دوست میشم ولی چرا هر چی فکر می کنم نفس رو یادم نمیاد؟!!
اها وایسا به نفس زنگ بزنم....
چـییییییـــــی؟؟؟؟؟ وای گوشیم!!
دعا دعا میکردم اطلاعاته توش حداقل باشه...
وقتی از تو جیبم دز اوردم دیدم خیسه خیسه...
یه بسم الله گفتمو و روشنش کردم.....
.
.
واییی روشن شد... لعنتی فکنم ضد آبه
زنگ زدم بهش...
نفس: الوو..
من: سلام خوبی..
نفس: عه سلام اجی خوبی منم خوبم چه خبر چی کار میکنی داداشم خوبه...
من: عهههه!!! چه قدر حرف میزنی... اره همنه خوبن.. نفس منو یادت میاد؟؟
نفس: وا اره دیگه آینازی..
من : نه منظورم اینه که از کی منو میشناسی... قبلا خانواده ها با همبودن منو از اون ووقع میشناسی؟!
نفس: اها.. نه من فقط اسمه مامانت رو یادم اونم به خاطر این که تولدم بهم کادو داد بقیه رو یادم نیست...
من: عه...
نفس: حالا چیشده...
من: من تازه فهمیدم شروین منو خیلی وقته میشناسه ولی من اونو نمیشناسم...
خندید و گفت: موفق باشی...
من: چاکـــرم.وای نفس نیستی ببینی داداشت چقدر منواذیت میکنه...
نفس: راست میگی؟؟؟
من: اره..
نفس: وایسا الان حسابشو میذارم کفه دستش..
من: نه بابا نمیخاد... نفس.. الو...
وای رفته بهش بگه..
حالا چیکار کنم ؟؟
در به صدا در اومد...
من: بفرمایید...
#پارت۷۰
شروین بود که در میزد...
اومد تو و گفت: آیناز سیم کارته منو...
گوشیش زنگ خورد... یا حضرت عباس.
خودشه باور کن..
ولی خدا کنه بره بیرون حرف بزنه...
شروین با چه دردسری گوشی روار تـوجیباش پیدا کرد..
شروین: جانم نفس!... سلام.... چـــــی!!!
آروم سرشو چرخوند و با تعجب بهم نگاه کرد...
یه لبخند از سر تعجب زد و گفت: نفس معلوم هست چی میگی؟!! من آیناز رو اذیت میکنم؟!!! ..
هیــــــن!!! خاک به سرم این چقدر دهن لقه خدا!!
دنباله یه چیزی دورو برم میگشتم که خودمو باهاش سرگرم کنم..
اها!! کتاب!!
کتابی که رو میز بود رو برداشتم و شروع کردم به خوندن..
البته به تنها چیزی که فکر نمی کردم کتاب بود...
بعد از کلی جروبحث آخرش گفت: چشم..! چشم..! باشه دیگه!! ای بابا خدافظ...
یه فوتی کشید و گفت این سیم کارت ما هم که پیدا نشد...
یواش یواش اومد پیشم و موبایلشو گذاشت پیشه موبایلم روی میز...
روی تخت روبه روم نشست و بعد دو ثانیه یهو کتابو از دستم کشید..
من: عهههه!!! چی کار داری میکنی...
نگاه کرد به کتابو گفت: وای!! ببین چی نوشته... دو جمله ازشو خوند و گفت: به نظر کتابه خوبی میاد... ولی حیف ازین زاویه خوندنش سخته...

هیییییننننن
چهارشنبه 30 تیر 1400 - 19:50
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
13831215 آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:30 /4 /1400

پاسخ 3 : رمان تصادف ساده /به قلم فاطمه آریافر کاربر انجمن نود هشتیا

هیییییننننن خاک به سرم ... کتابو برعکس گرفتم ..
شروع کردم به جمع کردنه گندی که زدم...
من: خب!!!..... خب.... میدونی! خاستم ببینم از این زاویت چه شکلیه؟!
شروین: اها! بله! بله!
٠هیچی نگفت فقط زول زده بود بهم..
بعد چند دقیقه گفت: که من اذیتت میکنم...
بهترین کار پیچیدن به کوچه علی چپه..
من: ها؟!
شروین: نگو که از هیچی خبر نداری...
من؛: منظورتو نمی فهمم...
شروین: در مورد زنگ به نفس.. و چیزی که بینتون رد و بدل شده..
من: هیچی من فقط خاستم بگم اون منو وقتی کوچیک بودم میشناخته یا نه..
شروین؛: اها.. دیگه چی؟!!
من: هیچی دیگه... یه سری حرف های دخترونه...
شروین: به نظرم اون حرفای دخترونتون به من هم ربط داره!!
یه ذره فکر کردمو گفتم: نه فکر کنم...
دیگه خندشو نتونست نگه داره و خندید..
بعد خنده یه لبخندی زدو دستشو اورد جلو...
سوالی نگاش کردم که گفت: میخام درس از اذیت کردنت بردارم...
من که باورم نمیشد... ولی باز دستشو گرفتم..
کتابو داد دستمو گفت: بلند بخون...
من: چرا
شروین: چون بشنوم...
و بعد دراز کشید و آرنج دستشو گذاشت رو سرشو به سقف نگاه کرد...
منم شروع کردم به خوندن... بعد از این که چاهار صفحه رو خوندم به شروین نگاه کردم که دیدم خوابیده...
وای خدا مژه هاشو.. بیشعور جذاب!!
به این فکر می کردم که برای اولین باره که من و شروین رو تختیم.. بدون جنگ و دعوا...
حتما من خیلی خوشبختم.. الان بدون هیچ هزینه ای و شرط و شروطی شروین پیشم دراز کشیده و من هر چقدر بخام میتونم نگاش کنم... آرزوی هر دختری که شروینو دیده..
حس غروری که داشتم نمیذاشت بخابم...
بچه ها توی حیاط بودن... ناهار رو خیلی وقت بود که خورده بودیم...
عصر شده بود... قرار بود بربم لب دریا.. از پنجره باغ رو دیدم.. بچه ها داشتن جوجه درست می کردن و پسرا داشتن والیبال بازی می کردن...
.
.
.
به نظرم منم به جمعشون اضافه شم.
تا الان خیلی بهم خوش گذشته بود.. با این که شروین خیلی اذیتم کرد.. ولی فکر میکنم اگه اون اذیتا نبود اینقدر بهم خوش نمی گذشت.. تازه؛! دخترا برا این که شروین حتی اذیتشونم بکنه هر کاری میکنن.
#پارت۷۱
اروم وسایلمو برداشتم و رفتم توی حیاط...
آیلار: آجی بیا یه دستی با اینا بازی کن ببرشون.
من: برو بابا اینا با قدشون مگه میزارن من ببرم...
آرمان: آبجی.. !! عه یعنی چی! یه ماشالایی چیزی...
من: خب حالا! ماشالــــــــــا...
ای وای! سوی شرتمو نیووردم.. میگم چقدر سرده...
حوصله نداشتم برم دوباره بالا و سرما رو مجبور شدم بکشم...
رفتم پیش ذغالا و یه ذره سیخ هارو چرخوندم.. یه بیشگون زدم که دارم مثله همیشه زد تو دستم...
من: عه نکن دیه..
دلارام: دستتو شستی؟!
من: نه ولی تمیزه..
دلارام یه نگاهی بهم انداخت و به شلنگ ایشالاه کرد...
من: حوصله ندارم اخه..
دلارام: زود تند سریع..

رفتم و شستم.. بعد رفتم پیش بچه ها که داشتن جوجه ها رو به سیخ میکشیدن و خاستم کمکشون کنم..
آیلار: دستتو شستی دیگه!
من: ای بابا اره!
دنیا: با صابون دیگه..
من: اره اون جا مایع بود..
شروع کردم به سیخ کشیدن..
حالا تا تموم کنیم هی یکی از پسرا توپ مینداخت تامارو اذیت کنه..
دلارام: عه پاشید بازی کنید ببینم.. بی کار نشستین مارو اذیت می کنید.
کامران: خسته شدیم..
بعد رو به دنیا کرد و دستوری گفت: دنیا... جوجه..
دنیا یه چشم غره رفت بهش که کامران یه لطفا بهش اضافه کرد..
منم با دنیا رفتم پیش ذغالا...
دیگه هوا تاریک و سرد شده بود و من در حال بندری رفتن بود...
یهو یه چیزه گرمی رو شونه هام نشست.. عه این که شنلمه...
به پشت سرم نگاه کردم که دیدم شروین با لبخند
بهم نگاه میکنه..
شروین: نمیگی سردت میشه؟!!
من: حوصله نداشتم تا بالا بیام...
آرمان از اونته داد زد
ارمان: بـه بـه!! داداشه گلم چه عجب شکل ماه شما رو دیدیم..
شروین رفت پیش بچه ها و منم دستم های میگرفتم روی شعله ها...
دلارام: شنلم که برات میاره... چیزی شده؟!
من: نه بابا به بابام قول داده با حال خوب و سالم تحویلم بده..
یه جوری گفتم که دلارام خیلی زود باور کرد...
مگه چیزیم جز این بود؟؟ فقط واسه همین بهت توجه می کنه... وگرنه تو هم یکی عینه بقیه ای براش ...
سخته... واسه یه چیزه مبهم تو دلم نگران و ناراحتم...
احساس میکنم یه اتفاقی داره میفته که هست نمیدونم...
.
.
ـ
نمیدونم
#پارت۷۲

رفتیم که برای لب دریا اماده بشیم رفتنیم سمت کمد... اممم چی بپوشم؟؟
اها! تصمیم گرفتم یه تیپه لی بزنم...
بعدشم یه ارایش دخترونه کردمو رفتم توی حال...
بچه همه تو اتاقاشون بودن...
بعد من شروین از آشپزخونه رفت توی اتاق..
رفتم سمت وسایل ها.. اوه اوه!چه جوجه هایی شده..
یه ذره بیشگون گرفتم ازش..
شروین: آی خوشگله!
یا قرآنه مجیدینا ...
زود برگشتم و گفتم: بخدا یه ذره خوردم.
شروین: اون که نوش جونت.. من مشکلم با تیپته!
یه نیگاه به تیپه خودم انداختم..
وای خاک به سرم!!شلوارمو عوضی پوشیدم..
نه اینم که عوضی نیست...
دستمو گذاشتم رو سرم... شالم که سر کردم...
یه نگاه به شروین انداختم...
عههه اونم که عینه من تیپ لی زده
من: عه!! چرا از من تقلید کردی؟!!
شروین: من از تو تقلید کردم یا تو؟!!
من: معلومه که تو! چون من اول لباسامو پوشیدم...
شروین: نخیر من لباسام روی کاناپه بود تو اونو دیدی بعد لی زدی...
من: چی! من اصلا به کاناپه نیگاه نکردم..

آرمان: میبینم که اره!!!
سرمو چرخوندم... همه دست به سینه با لبخند بهمون نگاه میکردن..
من: ها؟! چیه! چتونه!؟
ایلار: ست کردین...
شروین: که چی!؟ خودمونم تازه فهمیدیم...
اتفاقی بود..
آرمان: باشه! باشه!
چرا اینا نسبت به ما اینقدر حساس شدن؟!!
وسایلا رو برداشتیم و ریختیم تو ماشین...
خاستیم سوار شیم که منو دلارام جا نشدیم..
ارمان از ویلا اومد بیرون و گفت: پس چرا شما دو تا سوار نشدین؟!
شروین از صدای جلو پیاده شو رو به من گفت: برو بشین..اراد تو هم برو رانندگی کن منو ارمان هم پیاده میایم..
آراد: باشه داداش..
بعد تقسیم شدن راه افتادیم.. تو راه فک می کردیم تو اب بریم یانه..چیا اوردیم چیا نیاوردیم و..


.
.
رسیدیم... هوا تاربک شده بودو انگار دریا ارامش بیشتری داشت..
ذوق زده پاچه هامو دادم بالا و رفتم سمت دریا..
همه ی دختراهم اومدن پیشمو پسرا هم شروع کردن به چیدن وسایلا..
من: بچه ها بیا بریم تا اون دورا. .
دلارام: من اماده ام بزن بریم..
ایلار و دنیا هم مثله همیشه لوس بازی دراوردن و گفتن ما می ترسیم...
ما شروع کردیم به راه رفتن..
ایلار: آیناز نرو منم میخام بیام..
من: منم همینو میگم دیگه..
یه جوری که انگار بینه دو راهییگیر کرده باشه گفت: اخــه... پس بزار به ارمانم بگم بیاد..
دنیا: عه راست میگه منم به کامران بگم...
دلارام: آقا منم می خام... آرااااااادددد!!!!!!
من: هوی عمو!! گوشه ها!!
برین ببینم بابا.. شما این کاره نیستید...
خودم تنهایی دلمو به دریا میرنم ..
اراد و ارمان : شماها برید چی کار به ما دارید...
کامران: دنیا من کی اجازه دادم بری؟! زود بیا بیرون سرما می خوری...
دنیا: عه کامران بیا دیگه...
دلارام یه جیغ سره ارمان کشید...
من: احمق تو که نمی ترسی گم شو بیا چی کارش داری...

دلارام: بابا میخام بیانتو آب اذیتشون کنیم.
#پارت۷۳
عه!!! پس ماجرا از اینم قراره...
یه جیغ با خنده کشیدمو گفتم: شــــروین!!! پاشو بیاااااا!!!
شروین: جـــــان...
من: پاشو بیا بریم
شروین: خب برید دیگه
من: نه من میترسم..
دیگه چشاش داشت در میومد..
شروین: آیناز خواهشا حرف از ترس نزدن که خندم میگیره!!
خلاصه انقدر با دلارام جیف جیغ کردیم که کامران گفت: پاشید پاشید!!اینا ول کنه ما نیستن..
خلاصه همنه رو به زور بلند کردیم و اوردیمشون توآب...
من توی آب تند تند راه میرفتم و اژ همه جلو تر بودم...
شروین: آیناز آروم برو میفتیا..
من: تو نمیخاد نگران من باشی..
آرمان ادامو در اورد و گفت: من میترســـــــم!!!؟!!
من: بیشعور ادای زنه خودتو در بیار. شروع کردم به ادا در اوردن آیلار...

آرمان: خب این که حقیقته!! الان اینو ولش کنم دست و پاشو گم میکنه پخش زمین میشه...
آیلار: عه!!! نخیرشم نمی خورم
آرمان؛: میخوری عزیزه من!
آیلار: تو فکر میکنی من میترسم؟؟
آرمان: کم نه!
کامران:
آیلار: نمــــی ترســــم!!! اصلا دستمو ولکن...
ارمان: نوچ میفتی...
حالا این دو تاگیره همن این دستشو میکشه اون ول نمیکنه ...

بعد چند ثانیه یهو ولش کرد... نزدیک بود بیفته که ارمان حواسش بود و از کمرش گرفت...
ارمان دره گوشش گفت: دیدی بهت گفتم ول نکن...
من: شنــیدم
آیلار : چیزه خاصی نبود...
من: محض اطلاع بود...
خلاصه هر کی با جفتش داشت راه میرفت رتو دریا
.
.
.
دست به کار برای شروع عملیات کردم .
من: شروین...
شروین: بله..
من: به موهات ژل زدی؟!
شروین: با اجازت...
من: معلومه دیگه!! هیچ کس موهاش اینجوری خوش فرم وای نمیسته..
شروین: ولی واس من وای میسته. .
من: جدا؟! پس بیا امتحان کنیم...
یه مشت آب ریختم روش..
شروین بد بهم نگاه کرد و گفت: آیناز من ازین کار متنفرم لطفا....
من: مگه قراره خوشت بیاد؟
!
•—»ღ.· ™`·ღتصادف ساده 2ღ.· ™`ღ«—•
#پارت۷۴
دوباره ریختم روش اونم که معلوم بود بسیار لذت میبره
دخترا هم با من شروع کردن آب بازی...
فقط جلوی صورتشو گرفته بود و میگفت نکن..
بعد از اینکه کارم تموم شد.. با یه حرکت دست کرد تو موهاش و به حالت اولیه ی خودش برگشت....
.

شروین: که گوش به حرفم نمیدی اره؟؟
من: دقیقا...
شروین: امروز بسیار بسیار جذاب شدی!فکنم زیادی ارایش کردی.
تا خاستم به خودم بیام بایه حرکت سرمو گرفت زیر آب....انقدر بال بال زدم که دیگه نفسم بند اومد...
کشید بالا...
من : خیلیی بیشعوری
شروین: ای واییی ببخشید!! ریملت زده حاجی فیروزت کرده.. واقعا متاسفم!!
من: بیشوووررررر...
خاستم دستمال در بیارم که یادم افتاد توی الان و حتما دستمال خیس شده...
جیه شروین که تو اب نرفته وایسا ببینم داره...
دستمو بردم سمته جیبش.. ساکت موند که ببینه میخام چی کار کنم..
خدا رو شکر داشت... گرفتم و صورتمو پاک کردم...
شروین با لبخند راه افتاد و منم دنبالش...
هی بهش فحش میدادم...
شروین:خب داشتی میگفتی...دیگه چیا هستم..
من: پاچه گیرم هستی..
شروین: اها..
احساس میکردم بازنده شدم... ای بابا همش من باید بازنده بشم...چرا من؟؟!!
خاستم ماست مالی بکنم...
من: خب.. چنان اتفاقی هم نیفتاده ها.. من خیلیی خوشگلم...بدونه ارایشم جذابم ...
یه نیشخند زد و گفت: پس چرا ارایش میکنی؟
خاستم جواب بدم که دیدم جوابی ندارم...
واقعا چرا؟!
آها!
من:بخاطر این که خوشگل تر بشم...
شروین: مگه نگفتی که من خوشگلم...پس خودت قبول نداری که خوشگلی...
من: نه خیر!خیلیم معلومه و منم قبول دارم..
شروین: پس حتما اعتماد به نفست پایینه!!
من: نه اونم بالاعه..
شروین: قبول کن جوابی نداری بدی ...
من: دارم ولی نمیخام بحث رو شروع کنم...
شروین خیلی جدی رو بهم کرد و گفت: آینازتو دختر خیلی خوشگلی هستی و شکی توش نیست.. پس دیگه آرایشت برای چیه..
اگه زشت بودی یا صورت عادی ای داشتی بهت حق میدادم که بخای عینه دخترای دیگه ارایش کنی...ولی تو همین جوری خوشگل هستی...اگه ارایش کنی از نظر مردم خوشگل میشی تازه خوشگلتر... ولی همه فکر میکنن برای ارایشه که خوشگل شدی و تو رو عینه بقیه ی ارایش کن ها میبینن... مردم برای اینکه مژه های تو رو داشته باشن هزار تا کوفت و زهرمار به خودشون میزنن... حالا حیف نیست این مژه ها زیر ارایش گم بشه؟؟
برای این که چشمای تو رو داشته باشن چششونو با این لنز ها در میارن...برای بینی و لب و صورتم که بماند چند بار میرن زیر عمل...
حالا خدا همه ی این زیبایی ها رو به تو داده...اونم رایگان...پس با ارایش خرابشون نکن
•—»ღ.· ™`·ღتصادف ساده 2ღ.· ™`ღ«—•
#پارت۷۵
بقیه دنباله توجهن و ارایش می کنن... ولی تو فرق داری اگه دنبال توجه باشی باید ارایش نکنی... همه بدونن تو بدونه ارایشاین زیبایی هارو داری.. بزار با ارایش نکردن مورد توجه دیگران قرار بگیری... به نظرم هر خوشگلی تو دنیاارایش کنه نا شکری کرده.. عقده ی ارایش کردم رو نداشته باش... من نمیگم داری.. ولی من خودم هر دختری که ارایش میکنه رو تو دلم میگم خیلی عقده ایه! توی منطق من دختر باید یه بار ارایش که اونم روز عروسیش... چون حق داره که خوشگل ترین باشه... بعد اونم تو خونه هر چقد که خاست میتونه برای همسرش خوشگل کنه ... چون دیگه ماله همسرشه و هو نیاز همسرش برطرف میشه هم خودش دوس داره ارایش کنه ارایش کرده همین که عشقه بینشون تقریبا یه ذره بیشتر میشه.. چون همسرش ازین که به اون اهمیت میده رو دوست داره... من که از زن و مرد و زناشویی چیزی سر در نمیارم... فکر نکن دارم نصیحتت میکنم... من دارم عینه یه دوست بهت میگم...
چرا من از این زاویه تا حالا ندیده بودم.. از حرفاش خوشم اومد.. ولی اون جاش که گفت عقده ای... با من بــــود؟؟
به تک تک حرفاش فکر کردم...
من: حرفات مفید بود... خیلی ممنون که این حرفارو بهم زدی..
وقتی به ساحل رسیدیم همه شروع کردیم به لرزیدن...
شویم رفت و برای هر کدوممون یدونه پتو اورد و داد بهمون... ولی به خودشو ارمان نرسید آرمان آتیش رو بر پاکرد و همه دورش جمع شدیم.. جوجه ها رو اوردیم و دور آتیش خوردیم.. خیلی چسبید جاتون خالی.. مخصوصا این که هیچ کس لب دریا نبود و سکــــوت مطلق بود...
اخر سرم شروین سوپرایزشو رو کرد.... اووو بعـــله!!! میخاد بنوازه...
من که سوپرایز شدم بقیه هم همین طور نشون می دادن..
اول درخاستی بود همه یه چیز می گفتن...
آرمان: ای بابا! این اجق وجقا چیه گوش میدین بابا! اومدیم شمالا!
داداش مهراد جم شمالشو بخون...
همه موافقت کردن.. وقتی بچه ها حواسشون نبود بهم گفت نیمه ی دومشو تو بخون...
منم که شوق و اشتیاق داشت دیوونم میکرد.. اخه اولین بار بود که داشتم جلوی بچه ها میخوندم..
بعد از خوندن شروین و کف کردن بچه ها نوبت سوپرایز دوم بود...
جلو همه بگوبه من خیلی دوست دارم عشقه دلم
همه جا تاریک شع یهو بوی اود میاد و شمعا روشن
همه اگه پایه باشن وصل میکنیم ما صبحو به شب
جمع جمعه عاشقا جمع جمعه اینا رو هم عاشقتم..
امشـــب میخام بمونم من تا صبح کنارت این دریا با تو چه حالی داره... بارون بباره.. بارون بباره.. توهم بخندی برا من دوباره بخونم برات نگات تو نگام چشاتم کنار همه نگاه کنن به ما.. با اون دلبری کردنات ..
.
.
همه ی بچه داشتن با تعجب بهم نگاه می کردن... سرمو انداختم پایین..
آیلار: شـــــمـــــا مــــعــــرکــــــه ایـــــد ...
همه شروع کردن به دست زدن.. منم از شوقم دست میزدم.
شروینم که به افتخار من دست میزد..
شروین یه اهنگ عاشقانه ی غمگین خوند..
یهو آرمان گیتارو از دستش گرفت و گفت: بابا دلمون گرفت...
یهو خودش گرفت و شروع کرد با شوق خوندن..
آخه دیوونتمو زدی دلمو بردی دمت گرم ♪♪
زده به سرم تو رو ببرم شمال و بر نگردم ♪♪
کمه کمه کم یه شبو با هم زیر نور ماه تو ساحل ♪♪
بگی به همه عاشقمی مال خوده خوده خودمی ♪♪


شب موهات ؛ چشمت ؛ دریاست ؛ دیگه آدم … چیو میخواد ♩♪
اینو میدونی تو خود عشقی تو با اون دوتا ابروی مشکی عزیزم ♩♪
تو قلب هرکی یه عشقه ولی عشقم … خودتو عشقه ♩♪
آره تو همونی که میخوامش آره عاشقی همینه راهش عزیزم ♩♪
آخه دیوونتمو زدی دلمو بردی دمت ؛ گرم ♩♪
زده به سرم … تورو ببرم … شمال و برنگردم ♩♪
کمه کمه کم … یه شبو با هم … زیر نور ماه تو ساحل ♩♪
بگی به همه عاشقمی مال خود خود خودمی ♩♪
جان جان تو فقط لب تر کن قربان ♩♪
آره مث رویایی برام … شدی لالایی برام ♩♪
میبینمت ؛ آرومی باهام … دیگه هیچی نمیخوام ♩♪
جان جان دارم … عاشق تر میشم … هر آن ♩♪
آخه دیوونتمو زدی دلمو بردی دمت ؛ گرم ♩♪
زده به سرم … تورو ببرم … شمال و برنگردم ♩♪
کمه کمه کم … یه شبو با هم … زیر نور ماه تو ساحل ♩♪
بگی به همه عاشقمی مال خود خود خودمی ♩♪
آخه دیوونتمو زدی دلمو بردی دمت ؛ گرم ♩♪
زده به سرم … تورو ببرم … شمال و برنگردم ♩♪
کمه کمه کم … یه شبو با هم … زیر نور ماه تو ساحل ♩♪
بگی به همه عاشقمی مال خود خود خودمی ♩♪

.
.
منم رفتم وسط و با پتو شروع کردم به رقصیدن.. بقیه هم با من اومدن وسط اصلا یه وضعی بود که نگم براتون..

#پارت۷۶
•—»ღ.· ™`·ღتصادف ساده 2ღ.· ™`ღ«—• خلاصه بعد از کلی‌خندیدن و رقصیدن..اقدام به رفتن کردیم. همه چی رو برداشتیم...
داشتیم راه میفتادیم که چشم به شروین افتاد... بیچاره موهاش هنوز خیس بود و پیرهنشم از سرما خشک شده بود... ارمان با اینکه پتو نداشت ولی با آیلار رفت زیره یه پتو... ولی من که نمی تونستم این کارو باهاس کنم..
شروین: سوار نمیشی؟!
من: چیزه .. میگم منو دلارام میشینیم صندوق عقب تو هم باهامون بیا..
شروین: نه بابا خدایی نکرده بیفتین من چه گلی بریزم تو سرم..
من: پس من باهات میام..
شروین چشاشو ریز کردو گفت: شیطونیت گل کرده؟؟ آیناز اصلا حوصله ی سر به سر گذاشتناتو ندارم...
اییشششش!!! خیلیم دلش بخاد..
من: مارو باش که داریم بخاطره کی از جونت خودمون میگذریم... نه خیر؛! من اصلا همچین فکری نکردم...
شروین درو باز کرد و گفت: بشین...
من: نــخــیر؛! تو هر جا باشی منم میخام دنبالت بیام..
اومد نزدیکمو اروم گفت: کارم داری؟!
منم دره گوشش گفتم؛: نه ولی منم میخام باهات بیام..
شروین: سرما میخوری ...
من: نه! قـول میدم..
خندید و گفت: عه!! احیانا سرما خوردنتون دست خودتونه؟!
کامران: شروین ماشین امادس.. شکا دوتا چه کاره این..
آرمان: داداش بریم...
شروین یه نگاه بهم انداخت.. خاست بگه نه که من گفتم: مل دو تا باهم میایم شما ها هم سوار شید برید..
ارمان یه نگاه به شروین انداخت که شروین اجازه رو داد و اونا رفتن...
به سمت خونه حرکت کردیم...
من: شروین
شروین: بله..
من: یه سوال بپرسم؟ ناراحت نمیشی؟
شروین: نه.. بپرس..
من: تاحالا عاشق شدی؟؟ یعنی کسی رو دوست داشتی؟!
شروین: منظورت خانواده یا...؟!
من: نه از لحاظ دخترو هر کسی جز خاهرت..
شروین: اها.. وایسا فکنم...........
من:
شروین؛: نه
من:
شروین: چرا قیافتو این جوری میکنی؟!
من: اخه میخام چند نفرو بهت معرفی کنم.. دختر خالم هست ازواج نکرده.. امممـ.. اها یه..
پرید وسطه حرفم و گفت: صب کن صب کن؟!!!
من زن نخاستما!؟
من: خو زن بگیر دیگه!! چرانمیگیری؟؟!
شروین؛: ای بابا مامانمو نفس کم بود تو هم اضافه شدی... من از اون موقعی که تو رو دیدم اصن قید همه رو زدم...
چــــــی؟!! یعنی عاشقتم شده؟؟ اوا خاک عالم یدونه بزنم بفهمه با کی طرفه...
دستمو بردم بالا که بکونم تو صورتش...
شروین: انقدر رو مخم راه رفتی که بخامم عقلم اجازه نمیده...
اهاحله..
شروین: تو چی.. شدی؟!
من: خاستگار داشتم ولی باحال نبودن...
شروین: چــــی... باحال نبودن؟!
من: من یه همسر باحال میخام... تو زمین بهم بستنی بخوره.. هرجایی باهام بخنده.. بدونه این که خجالت بکشه.. هر کاری بخام بکنه... پیدا نمیشن...
بعد از داداشم تو خیلی باحالی بهت میخندم حال میده ..
شروین: به من می خندی؟!
من: اوهوم..
شروین: ممنون واقعا..
.
.
.
کمی از بحثمون گذشت... خسته شده بودم...
فکری به سرم زد...
وایسادم..
شروین: چرا نمیای؟!
من: اخه خسته شودم....
لبخند زدو گفت: چلا خشته شودی؟!
خیلی با مزه بچه میشه..
شروین: نخند..
اومد جلو و با لبخند مشمای وسایل رو از دستم گرفت و گفت: دیدی بهت گفتم سوار شو...
من: نه همین جا خوبه...
گرفت و چند قدم برداشت.. دید که راه نمیام.
شروین: باز چیه..

پنجشنبه 31 تیر 1400 - 20:45
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
13831215 آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:30 /4 /1400

پاسخ 4 : رمان تصادف ساده /به قلم فاطمه آریافر کاربر انجمن نود هشتیا
ادامه...
شروین: باز چیه
من: خب اونو گرفتی دستت نکنه.. ولی پام خسته شده..
#پارت۷۷
شروین: خب تو میگی چیکار کنم؟!
راست میگه اون چی کار کنه 😔..
شروین: این جا ماشینم نیست اخه برات بگیرم..
هیچ کس نبود.. سکوته سکوت.. بیشتر ترسناک بود.
راه افتادمو گفتم: اشکال نداره... دیگه داریم میرسیم...
اومد جلو و پشت به من نشست...
من: وا..
شروین: بشین دیگه...
من: اوووه!!! نه بابا پاشو دیگه رسیدیم...
شروین: نظر خاستم؟؟ گفتم بشین..
من: نه خسته میشی.. اینجام زشته..
شروین؛: میشه بگی چی زشته؟ کسی این جا نیست.. دوما تو با این هیکل میخای منو خسته کنی؟! من بخام خسته بشمم نمیتونم.
😂راست میگه.... ولی باز زشت بود...
شروین با عصبانیت دوباره اخطار داد..
از گردنش با ترس گرفتم.. دشتشو بالای زانوهام قلاب کرد و بلندشد....
انقدر راحت راه میرفت انگار نه انگار من پشتشم... در این حد سبکم؟! یا حســــین...
موهاش هنوز خیس بود و بوی تافتی که زده بود بلند شده بود..
یه ذره بوش کردم...
من: اسمه تافتت چیه؟!
شروین: چــی؟!
من: تافتی که زدی... اسمش چیه؟
شروین: آیناز الان وقته این حرفاس؟!
من: خب پس من دیگه هیچی نمیگم... 😖.. اصلا منو بزار زمین..
شروین: شوخی کردم.. اسمش ــــــــــــ ..
من: اها..
راستی! چرا گاهی نمیتونم از شروین تشگر کنم؟ یا جبران کنم؟!
کارهای زدی برام کرده... مثلا همین که بغلم کرده...
هیچ کاری نمیتونم براش بکنم.. شروینی که به هیچ دختری حتی نگاه نمیکنه چه برسه بغل...
حالا من دارم تو بغلش فیض میبرم..
من: شروین..
شروین: بله...
شروین: تو خیلی بهم کمک و لطف کردی... چه جوری جبران کنم؟
خندید و گفت: از کی تا حالا به فکر جبران افتادی...
.
.
.
.
شروین: اها.. یه کاری کنم...
من: ها.. من باید جبران کنم نه تو..
شروین: خب من با تویه کاری بکنم. همون جبران میشه. .
من: من که نمیفهمم ولی باشه... چی؟
•—»ღ.· ™`·ღتصادف ساده 2ღ.· ™`ღ«—•
#پارت۷۸
به دم خونه رسیدیم..

شروین: وایسا الان بهت نشون میدم چی کار...
اومدم پایین و روبه روش وایستادم...
من: چی کار؟!
لبخند زدو گفت: اینجوری...
ازم گرفت و عینه باقلوا منو انداخت بالا...
جـــــیغ!!!! یا خدا این چش شده...
یه بار دیگه منو گرفت و دوباره پدرت کرد بالا...
من: جــــــیغ.. شروین دیگه نکن بسه!!!!! خوبی بهت نیومده بیشور...
خندش کتاب کوچه رو برداشته بود...
دیگه بار سوم منو با دستاش همون بتلا نگه داشت..
پاهامو تکون میدادم التماسش میکردم.. اما این هیولا هیچی حالیش نمیشد...
تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که محکم از بازو هاش بگیرم...
بعد خندش دیگهمنو اورد پایین شک نداشتم که کل صورتم قرمز شده بود...
چی؟! نه بابا خجالت واسه چی... از خشمه زیـــاد😡😡😡😡...
محکم زدم به بازو هاش...
من: بیشعوره...
نداشت بگم که گفت: احمقه گاوه الاغه اروپایی
من: تو اینا رو از کجا میدونی؟!
شروین: مثلاداری روزی ده بار بهم میگیا 😂😂
من: نـــخـــند... خوبه میدونی که چیا هستی.
شروین: در اصل دارم اسمه شما رو تکرار میکنم .
خاستم بدوعم دنبالش که خیز برداشت و گفت: مـــن تـــســـلیمم...
پاهامو میکوبیدم و راه میرفتم...
رسیدم به ویلا....
آیلار: سلام اجی چرا دیر کر....
من: آیلار حرف نزن که اصلا حوصله ندارم...
آرمان: فکنم بازم دعواشون شده...
رفتم تو اتاقو درو بستم... همین جورکه داشتم فحش بهش میدادم لباس راحتی هامو عوض کردم...
در زد..
من: هـــوی! نیا..
زود شالو سرم کردم و به زور گفتم بیا تو.
اومد...
وای! یعنی ما باید پیش هم بخابیم؟
نمیتونستم پیشش بخابم.. اخه اون شبا که پیشش میخابیدم یا اول من خواب بودم یا اون...
ولی الان جفتمون بیدار بودیم...
با چشماش بهم گفت چی شده...
منم با سر گفتم هیچی...
شروین: ناراحتی؟
من: نه فقط خستم..
شروین: پس بگیر بخاب..... .... من میرم پایین.. کاری نداری؟!
من: مگه این جا نمیخای بخابی؟!
شروین: میرم توی پذیرایی... تو راحت بخاب...
+نه نمیخاد... نگران من نبا...
شروین: نه مشکل اینجاست خودم ذهنم ناراحته... بالاخری هر دختری اذیت میشه...

رفت پیش در و با لبخند گفت: شب بخیـر
من: شب تو هم بخــیر.
تازه داشتم به این پی میبردم که چه قدر این آدم فهمیدس...
البته آدم بود.... 😁
تا سرمو روی بالشت گذاشتم خابم برد
•—»ღ.· ™`·ღتصادف ساده 2ღ.· ™`ღ«—•
#پارت۷۹
صبح من از همه زود تر بلند شدم..
رفتم و بعد از شستن صورتم وسایل های صبحونه رو چیدم تا بچه ها بیدار شن..
داشتم لقمه درست میکردم که شروین یهــو از پشت لقمه رو گاپید...
من: عهههه!!! اپن ماله من بود..
شروین: صبح بخیر.. اره منم خوبم..!!
یعنی شروین رو ول کنی فقط تیکه بندازه. .
من: صبح بخیر..... اون ماله من بـود...
شروین: حالا دیگه ماله من شد...
و مثل آبنبات انداخت تو دهنش..
بعد چند دقیقه سکوت گفتم: خب... نگفتی سوپرایز امروزت چیه..
شروین: تاحالا کی رو دیدی که سوپرایز رو لو بده؟؟
من: هیچ کس... ولی من از زیر زبونش کشیدم بیرون...
شروین: شرمنده.. من نمیگم..
من: عههه!!!
شروین: عید نه الان..
بچه ها اومدن و حرف ماهم قطع شد..
سر میز کلی ارمان و شروین ما رو خندوندن..
بعد از خوردن صبحونه.. بچه هارو جمع کردم..
ون: بچه ها بیاید بریم سر ارمان و شروین که لو بدن سوپرایز امروز چیه...
آیلا گفت: من که اماده ام..
رفتیم تو آشپزخونه.. اون جوری که از پسرا شنیده بودم.. ارمان قلقلکی و شروین هم به اب پاشیدن روی صورتش حساسه!! ♥😐 به بچه ها چشمک زدم و بچه ها هم شروع کردن..
دلارام و ایلار رفتن سمت ارمان و ایلار هم سمت شروین..داشتن با تعجب به حرکات دخترا نگاه میکردن...
ارمان:ایلار چیزی شده؟؟
مـن:یــک...دوو..ســه!!
صدای خنده ی ارمان از یه طرف و صدای اخطار های وحشتناک شروین از طرفه دیگه....
دلم براشون سوخت...ایلار:یا میگی سوپرایز چیه یا...
ارمان از اون ور گفت:صب..کن..
من..می..گم..
بچه ها ولش کردن..
خاست در بره که دوباره گرفتنش...
ارمان:با...ش..
شروین:ارمان بگی من میدونم و تو...
دوباره ارمان رو قلقلک دادن..

ارمان:شهر...بازی..
تا اسمشو شنیدیم پریدیم بالا و فریاد خوشحالی سر دادیم 😂..
غافل از این که شروین داشت با عصبانیت کامل به سمت من حمله ور می شد..
•—»ღ.· ™`·ღتصادف ساده 2ღ.· ™`ღ«—•
#•—»ღ.· ™`·ღتصادف ساده 2ღ.· ™`ღ«—•
#پارت۸۰
شروین خیلی اعصبی تر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم.. رگ کنار چشماش بیرون زده بود...
شروین: که دست به یکی می کنی منو اذیت کنن...
من: شروین... باور کن شوخی بود...
شروین: الان شوخی رو بهت می فهمونم....
خیلی وحشت کرده بودم چون می دونستم قرار نیست به همین راحتیا دست از سرم برداره..
کنو انداخت تو کولش و به سمته اتاقش حرکت کرد... زبونم بند اومده بود.. جوری که حتی نمی تونستم حرف بزنم..
پشت سرش درو بست...
منو هول داد توی..
#آیلار
بلندش کرد و به سمت پله ها رفت... هیچ وقت آیناز رو این قدر وحشت زده ندیده بودم...
رو به ارمان کردم...
من: ارمان توروخدا یه کاری بکن ایناز رو برد..
بلند شد و بدو بدو سمته اتاقش رفت...
ما هم با دو دنبالش رفتیم...
آرمان: لعـنتی درو قفل کرده...
جیغ های آیناز شروع شد..
عقل از سرم پرید..
وای! یا امام زمان..
نکنه...
پاهام شل شدو افتادم زمین..
دلارام: خاک به سرم..
اومد که بلندم کنه..
من: آرمان تو رو خدا به کاری بکن...
آرمان: آیلار چرا داری گریه میکنی.
من: نکنه..
زبونمو گاز گرفتم و سرمو انداختم پایین..
آرمان: ایلار درسته عشقه منی ولی حق نداری درباره ی شروین قضاوت کنی فهمیدی...
رفت و از توی اتاقش. پیچ گـوشتی و.. اورد..
دلارام با حرص بلند شدو هی به در کوبید...
دلارام: شرویننن... درو باز کن..
دنیا و بقیه ی بچه ها اومدن بالا..
دنیا با تعجب بهمون زل زده بود..
دنیا: چتونه..!! چه خبره!؟ تو چرا داری گریه میکنی..
من: آیـ.. ناز..
دنیا: یا ابولفضل...!!! آیناز چی شده؟
بالاخره در باز شد... ارمان خاست بره تو که ایناز با سرعت برق رفت تو اتاقه ماو درم پشت سرش قفل کرد..
اشکامو پاک کردم و رفتم سمت در...
شروین اومد دم در و بهم گفت آبجی برو اون ور..
من با جسارته تموم جلوش وایسادم گفتم چی کارش کردی ها..
ارمان بازوهامو کشید که افتادم بغلش..
ارمان اومد و دره گوشم گفت: عزیزم مگه نمی بینی اعصاب نداره..
هممونو فرستاد پایین..
الان چی شد؟
تو یه دیقه ده تا اتفاق بی ربط افتاد..
شروین چی مار کرد که آیناز جیغ زد؛!
دنیا و کامران و اراد هی ازمون سوال میپرسیدن..آیناز
منو هل داد تـو بالکن و بلندم کرد..
نصف بدنم از نرده آویزون شده بود.. تنها کاری که ازش وحشت داشتم.. ارتــفـاع..
چشمامو بسته بودم.. جیغ میکشیدم و التماس می کردم..
با این حال نمی خاستم ضعف نشون بدم..
اگه شروین یکی از انگشتاشم بر میداشت میفتادم...
من: شروین.. به... خـدا.. میترسم..
ولــم نکی تـورو قران منو بیار بالا.. جون هر کی دوست داری.. شروین: بگو آقا شروین غلط کردم! من: چـی؟!.. نمی گم.
شروین: پس تا شب همین جـری نگهت می دارم.
یه لحظه چشامو باز کردم.. وای... وای خدا.. عمق فاجعه رو تازه فهمیده بودم.. من: تــورو خدا شـــروییــن.. شروین: بگو غلط کردم.
بعد این که به زور گفتم گذاشت زمین...
جالب بود... بغلش کردم... و گریه کردم...
شروین _انی تو داری گریه میکنی؟
از بغش اومدم بیرونو
قبل از این که در باز شه ارمان درو باز کرده بود .. بدون توجه رفتم بیرون و وارد اتاقه ایلار شدمو درم پشت سرم قفل کردم‌‌..
شروین :آیناز درو باز کن‌..
رفتم و خیلی ریلکس روی تخت نشستم...
واقعا باورم نمیشه..
شروین:د میگم درو باز کن...
من : بی خود اصرار نکن..
شروین:آیناز درو باز کن با هم دیگه حرف میزنیم راجبش صحبت میکنیم‌...
من:من با تو کاری ندارم...
شروین:به جانه خودم باز نکنی هر جور شده میارمت بیرون‌.
نخاستم پیشه بچه ها دیگه این قدر زایه بشه ..
باز کردم..
من : حرفتو زود بگو می خام برم..
شروین: کجا🤨
من : خونمون.
شروین:منم دو بار میذارم😏😒.
من : ببخشید ولی اجازه ی من دسته شما نیست.
شروین: حالا که میبینی دست منه... آیناز. دو دیقه به حرفام گوش کن.... اول تو شروع کردی.
من : خب می خاستی بگی.
+سوپرایز رو لو نمیدن
×جوابشم دیدی.
+تو هم جوابه کارتو دیدی.. تو میدونستی من ازین کار بدم میاد. ولی انجامش دادی. با این که من نمی دونستم تو می ترسی..
کاره تو اشتباه بود..
من : اره ولی کاره بده تو رو نمی پوشونه..
شروین:حق میدم درسته..من از آب پاشیدن خیلی بدم میاد.. تو دریا فهمیدی..
من:خب..اره..
شروین:این کاری که تو کردی شوخی نبود..
من : کاره تو هم..
شروین:باور کن نمیدونستم..
بزار یه بارم که شده ازم عزر بخاد ..😌
من : بگو ببخشید.
شروین یه نگاه بهم انداخت و دستشو کرد تو موهاش..
این شد یه تنبیه...😉.
منتظر وایستاده بودم... آخ که چه کیفی میده!😄..
اومد و نزدیکم شد..هنوز مردد بود..
شروین:من...
من:تو؟!!؟
شروین:معذرت میخام..
😂😂😂
من : چی؟!نشنیدم..
اخم کرد اما بعد از این که لبخنده منو دید خندید و گفت : سر کار خانوم!من از شما معذرت میخام.
خندیدم و گفتم: حالا ببینم چی میشه..
لبخند روی لبش شیطون شد..
شروین: پس بزارید با قلقلک رضایتتونو جلب کنم
من:نــــه!!!
.
.
.

تاشب اتفاقه خاصی نیوفتاد شب با بچه ها وسایل هامونا جمع کردیم منو آیلار هم ست کرده بودیم
وقتی دلارام و دنیا ما رو دیدن👀 حسودی کردن اونا هم رفتن با ما سِت کردن
خیلی خوشتیپ شده بودیم.😍
سر آرایش و مو دعوا بود من به یاد حرف هایه شروین افتادم و آرایش نکردم فقط به آیلار گفتم جلویه موهامو ببافه
داشتم میرفتم بیرون ک دلارام جیغ زد
بچه ها تا منو کنار در دیدن جیغ زدن یعنی مردمو زنده شدم تا پشت سرمو ببینم
آروم سر مو چرخوندم جلویه در رو دیدم ولی هیچ کس نبود.
رو به بچه ها کردم و گفتم:بیشعورا کسی ک پشتم نیس چرا داد زدید؟؟ها!!احمقا ترسیدم بابا!!
دنیا :وا ما چیکار ب پشت تو داریم؟؟! منظورمون از جیغ زدن این بود ک باید صبر کنی باهم بریم که پسرا کُپ کنن. !!
من:درود بر تو باد!!!یه امتیاز به نفع تو!! آفرین با هوش!! احسنت!........😊
دلارام پرید وسط حرفم و گفت:خوب بابا اینقدر تعریف نکن بچه اب شد.😉
آرمان داشت میومد تویه اتاق که ما همگی با هم جیغ زدیم و من زود درو بستم !!!😅
آرمان :وا!!چیشده دخترا!!
من:هیچی یکی از بچه ها !!...اممم!!..چیزه !!!...
چیزی ب ذهنم نمیرسید😑
ک دلارام گفت:آیلار از حموم در اومده بود که این جوری شد ...
آیلار داشت سوتی میداد که زود رفتم و دهنشا گرفتم .
آرمان گفت:باشه پس به آیلار بگید بعد از اینکه کارش تموم شد بیاد اتاقه خودمون.
آیناز :باشه!! باشه!!
تارفت همه یه هوفه بلندی کشیدیم. جلویه دهنه آیلار را آروم تر گرفتم ک دستمو کشید و گفت:خیلی نفهمید!! عشقم الان چی میگه!!میگه خودش زبون نداشت اینارو بگه ؟؟ها!؟؟😡😡 دلارام :خخخخخ😂 راست میگه!!👍
حالا ولش ...خلاصه بعد از یک ساعت.....
بالاخره کارشون تموم شد و همه رفتیم پایین پسرا روشون اونور بود و ما رو نمی دیدند
من یه اهمی کردم و که همه برگشتند و یه نگاه سطحی خواستند روشونو برگردوند که تازه متوجه ی تیپ ما شده بودند
با تعجب برگشتند یه دور ما رو دیدند همه کف کرده بودند...

کامران یه سوتی کشید و گفت ببین دخترا چه کردند دلا رو دیوونه کردن من سیاه و سفید می بینم یا شما ها ست کردین..
دنیا: ما ست کردیم
خلاصه همه ی پسرا رفتن رفتند پیش عشق خودشون و من رفتم روی مبل روبه روی شروین لم دادم
من:خب چطور شدم
لبخندی زد و گفت:خوشگل تر از اون چیزی که فکر می کردم....
چنان ذوقی کردم که نگو
شروین: زیاد ذوق نکن یه چیزیت میشه😂
من:بیشعور!
لباسم رو جوری پوشیده بودم که هم خوشگل تر بود هم مومن تری تر از همه به قول معروف مدل دانشگاهی بود..
شروین:پاشو بریم که دیر شد..
بلند شدیم و جمع کردیم و بعد از اینکه وسایلمون رو جمع کردیم راه افتادیم
آرمان به شروین گفت:داداش من میرم ماشین رو بیارم
شروین:نه صبر کن پیاده میریم
آرمان:ماشین که هست چرا اذیت بشیم؟
شروین:میان بر می زنیم نزدیک میشه هوا خوبه از بقیه هم پرسیدیم راضی بودن فقط تو و آیناز خانوم نظرتونو نگفتین
آرمان: من که موافقم
شروین: آیناز تو چی؟
من:به نظر منم خوبه خیابونی که ما داشتیم ازش رد می‌شدیم سوت و کور بود سکوتی که به آدم آرامش می داد
در راه.....

داشتم با خودم فکرمی کردم که چه وسایلی سوار بشیم که شروین گفت:تو فکری چیزی شده؟
من که از فکر در اومده بودم گفتم:نه
شروین گفت:خوبه
صدای دخترا خیابون رو شلوغ کرده بود
انگار که خیابونو گذاشته باشن رو سرشون..
این پسرا بودندکه اونارو داشتن می خندندند
شروین:آیناز..



ادامه دارد..........
آیناز
دلارام:بله.
من :شروین مگه میدونه ما چی میخوایم سوار شیم؟؟😳
دلارام:ما همه گفتیم... ولی اون خیلی اسرار کرد که همه شو سوار شیم بعد گفتیم تو رو صدا بزنیم ک نشدچون خواب بودی😴😴
گفت که تو از هیچی نمیترسی وفکر کنم همه شو واسه تو بخره!!
من:جدی😳😳!!
دلارام:آره
تو دلم گفتم :شروین خیلی خوب منو شناخته ولی نمیدونم چرا من نمیدونم اخلاقش چیه؟؟!😕😕و چجویه!!
تنها چیزی ک ازش میدونم اینکه از آب ریختن بدش میاد😐
آرمان:هی!!شما دوتا؟!!بیایین بریم.💃
خلاصع بعد از بازی کردن
منو شروین رفتیم تو سوار کشتی مرگ شدیم.
من از این ور جیغ و داد میکشیدم😫شروین از اون ور داشت سلفی میگرفت.😎
واقعا این آدمع؟؟! این آدمه آخه؟؟ تو اوج هیجان و ترس سلفی میندازه😤 مگه داریم؟؟
خلاصه تا شب کله بازی هارو انجام دادیم دو تا بازی آخر بود سوار شدیم ....تقریبا همه نشسته بودیم ..
منو شروین کله خرتر از بقیه 😂 جلوی قطار نشستیم و بقیه پشت سرما ..
نمیدونم هیجان بود یا ترس ولی ی استرسی تویه بدنم بود....😓
شروین با نیشخند گفت:چیه ترسیدی؟؟!!😏 من:کی من؟؟هه!!خیال کردی!!من ترسناک تر از اینارا گذروندم😒😒
شروین:خوب پس خیالم راحت شد .😪
ترن شروع کرد ب حرکت کردن.من تازه فهمیده بودم اون حسه اصلا هیجان نیست!!بلکه خوده تـــــرســـــه!!😣😣
زدم ب شونه شروین و گفتم :شروین.....
شروین:بله!!
من:من نمیترسما ولی یه حسه بدی دارم..
.دیگه خیلی ضایه کردم دارم از ترس میمیرم‌‌...😫😫😫
شروین:آها..بله..بله.. اون وقت فکر نمیکنی اون حسه ترسه؟!
خواستم کم نیارم به خاطرهمین گفتم:نه..فکر نکنم...
شروین: خب پس مهم نیست😉😈
ای بابا... حالا چی کار کنم...
من: شروین...... تو مراقبم هستی دیگه...
شروین: نه چرا باید باشم؟!
دیگه هیچی نگفتم... بیشتر ازین نخاستم جلوش کم بیارم...
یه نگاه بهم انداخت... خندید و دستشو انداخت دوره گردنم..
دستشو از دور گردنم برداشتم و با اخم نگاش کردم.
با لبخند اومد و در گوشم گفت: اهم... اهم... یک دو سه... خانم محترم!.... به اطلاعتون برسونم که شما تا وقتی پیش بنده ی حقیر هستید نباید از هیچی بترسید... تکرار میکنم... از.. هیچـــــی!!

باخنده به سمتش برگشتم... نه... ولش کن... چیزی بهش نگم سنگین ترم..
.
محکم زد رو شونه هامو گفت: آیــــنــاز!!
برگشتم سمتش که دیدم داره پایینو نگاه میکنه..
علــــــــمداررررر!!!!!!
یهو باجیغ من ترن با سرعته تموم به سمت پایین حرکت کرد..
وایییییی خـــــدا؟!!!!
ای نـــــــــنــــــه!!!!
وایییی بــــابـــــام!!!!
برگشتم طرفه شروین و گفتم: شرویـــن میخام پیاده شم....
با حرف من خندش گرفته هی هر هر کر کر می کرد... بابا بیا حاله خرابه منو دریاب بیشعور!!
شروین: به جای این که بترسی حال کن بابا!!
با خوشحالی داد میکشید و لذت میبرد...
چرا این بیشعور باید لذت ببره من نبرم؟!!!!
چشامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم....
آیناز تو اومدی که حال کنی ❣
پس لذت ببر..
چشمامو باز کردم..
این دفعه به جای ترس هیجان داشتم...
واقعا حرفش انقدر تاثیر گذار بود؟!
خیلـــی حال میداد بهم.. منم شروع کردم به جیغ و داد کردن...
یعنی مارو از پایین میدیدین فکر میکردین چند تا گوسفند سوار ترن شده و داره بع بع میکنه.
بعد پنج دقیقه نعره زدن ترن ایستاد...
منو شروین هنوز داشتیم میخندیدیم..
به پشت سرم نگاه کردم...
زااااااااارتت.... اینارو نگاه کن..
سه تا خل و چله من عینه جن زده ها داشتن جلو رو نگاه می کردن
سه تا پسرا میدونستن اگه بخندن پوست به تنشون نمیذارن.... هی لبشونو گاز میگرفتن..
دیگه نتونستم خودمونگه دارم و پقی زدم زیر خنده..
بعد من پسرا هم شروع کردن به خندیدن..
به زوره زحمت اوردیمشون بیرون و. بیچاره ها انقدر ترسیده بودن که دیگه نمیشد بیاریمشون پایین..
شروین: عه! آبجی ها!
شما که هنوز پاهاتون بندری میره... بابا تموم شد دیگه!
آیلار: آیناز توچرانترسیدی ها؟
تو که بیشتر از ما ها از ترن وحشتتت داشتی!؟
اون قدری که ما اون شب خندیدیم همه فکر میکردن ما یه چیزی زدیم...
اخرین باری چرخ و فلک بود...
همه سوار شدیم... دخترا هم عینه جلبک به پسرا چسبیده بودن... بابا منی که از ارتفاع میترسم از این نمیترسم!!
شروین از اول امشب انگار یه چیزیش شده بود..
_چیزی شده؟
*نه.. یعنی آره..
_چی شده؟!
*میخام یه چیزی بهت بگم ولی نمیدونم چی جوری بگم...
_یا خدا اتفاقی افتاده؟!
*نه..
_خب پس فارسی بگو بفهمم چته.
*من نمی دونم از کجا شروع شد.... ولی خوب شد که... شروع شد... خودت شاهد بودی آیناز... من اصلا با تو کاری نداشتم... تازه! دنبتل اذیت کردنه تو هم بودم...
چون احساس میکردم که تو غرور خاصی داری و برام کلاس میزاری..
هیچ کسی تا حالا برام این جوری ژست و قیافه نگرفته بود.. همه ی دخترادنبالم بودن.. یواشکی عکس میگرفتن ازم و سره هیچی باهام صحبت میکردن.... اما تو... فرق داشتی... با همه.. تنها دختری که باهام دعوا کرد.. بهم به زور نگاه کرد.. سلامم که اصلا و ابدا.
شاید این رفتارات این حسو توی من به وجود آورد...
من دنباله یه دختر سرسنگین بودم.. نه ازین دخترای دره پیتی که هر جا چشاتو بچرخونی میبینی.. یا دنبال ظاهرن یا دنباله پول...
امشب می خاستم یه چیزی بهت بگم... من از امشب نمیتونم تورو عینه خواهر ببینم... مطمعن باش تا چند روزه پیش این حسو نداشتم..
آیناز همه مارو به خاطر خوشگلی میخان.. نمیخام از خودم تعریف کنم ولی اینومیشه از نگاه های مردم حس کرد..
اما من برای این نمیخام... برای خودت میخام... درسته که خوشگلی شرطه ولی من اعتقاد دارم زشت ترین ادم روی زمین باشه ولی اخلاق ورفتارش به دلم بشینه...
خوش دلنشین باشه نه ظاهرش...
من........من تورو انتخاب کردم...
بخدا تا دیروز من تو رو عینه نفس و بقیه می دیدم...
مرسی که حرفمو قطع نکردی.. حالا تصمیم با توعه...
اگه جوابت +بود که منو به یکی از آرزوهای بزرگم رسوندی...
اگه - بود....
بعد چند دقیقه با صدایی گرفته گفت:امیدوارم با هرکسی که هستی خوشبخت بشی
چرخ و فلک ایستاد....
دوتاییمون انگار نجات پیدا کرده بودیم...
زود پیاده شدم و منتظره دخترا موندم...
آیلار پرید بغلم و گفت: وای آنی...
من: چته تو
*قراره مامان و باباهامونم بیان این جا..
من: چـــــی؟؟!!!! بابا ما خودمون پس فردا میخایم بریم خونه.. دانشگاه داریم.
*اون که حــــل شــد بابا... بابای استاد منتظری مرده اونم گفت این هفته کلا تعطیله ـ.
من: الـــکــــی!!!؟؟؟؟
*به جونه تو... خـوشحال شدی نه؟!
من: آره...
.
.
دروغ می گفتم... اصلا خوشحال نبودم... دلم می خاست برم خونمون... زیره پتوم و به هیچی فکر نکنم. ـ. نه شروینی باشه و نه دانشگاهی...
حتی شده برای این که شروینو نبینم رشتمم عوض میکنم..
نور الا نور شد... مامانو بابامم میخان بیان..
سهند خون به پا میکنه...
دلارام: خوبی؟!
*چی!؟... اره
دلارام: به همه دروغ به منم دروغ؟!
*سرم درد میکنه..
دلارام: شروین چیزی بهت گفته؟!
من: نه.... دلارام...
دلارام: جانم.
*میتونم امشب پیشه تو بخابم..
دلارام: آره بیا عزیزم.
آرمان: خب خب... بریم پیتزا بخوریم؟!
آیلار: عه اره!!!
رفتیم تو و همگی دور یه متر نشستیم..
.
.
.
همین جور داشتم با چنگال پنیراشو میکشیدم.. هی چنگال فرو می کردم هی در میاوردم...
اه...
خدایا.. حالا چی کار کنم...
کامران: داداش کجا...
شروین بلند شده بود وداشد می رفت..
شروین میرم حساب کنم...
کامران: تو که هنوز چیزی نخوردی..
عصبانیتی زیره دندوناش بود... ولی خودشو خونسرد جلوه می داد...
شروین: سیر شدم..
من: منم میرم یه هوایی به کلم بخوره...
منتظر اعتراض بچه ها نموندمو به سمت بیرون رفتم...
چه جو سنگینی بود... شروین داشت به سمتم میومد...
دیگه نمیتونستم توهوایی که شروین پیشم باشه نفس بکشم...
شروین: مزاحم خلوتت نمیشم... کیفم رو گرفت جلوم...
عه... یادم رفته بود بیارمش...
_ممنون...
بچه ها هم اومدن...
به سمت خونه روانه شدیم... نمی گفتم.. نمی خندیدم.. انگار جلوی دهنمو گرفته بودن..
با بی حوصلگی لباسامو درآوردم رفتم دستشویی و یه آبی به سر و صورتم زدم وقتی اومدم آرمان بهم گفت:آبجی اگه اتفاقی افتاده که میتونی بهم بگی بگو
تو دلت نگه ندار!.
یه لبخندی زدم و گفتم:نه چیری نیست فقط کمی خسته ام.
آرمان:خب پس شب بخیر!
من:شب بخیر
برای گوشیم(pm) اومد شروین بود
شب تو اتاق من بخواب نمیخواد جاتو عوض کنی
یکی نیست به من بگه تو چجوری میتونی تو این وضعیت بخوابی
رفتم توی اتاق و نشستم و پتو رو تا آخر کشیدم روم.
به سهند زنگ زدم
من:الو! سلام
سهند:عه سلام آیناز خوبی تو؟!
من:آره خوبم
سهند:فک نکنم چون صدات گرفته...
بعداز کلی مقدمه چینی کردن اعصابش خورد شد و با دعوا گفت:آیناز میشه بزی سر اصل مطلب همه ی ساعته داری حرف میزنی!....
من:شروین امروز ازم خواستگاری کرد
سهند:چی!!؟؟
سکوت کردم و منتظر حرف زدن موندم
با صدایی تعجب زده گفت:شوخی میکنی دیگه نه!؟
من:نه
یهو داد زد آیناز من فردا با مامان بابا میام اونجا فهمیدی؟؟
من:فردا الو.... الوووووو....
یاعلی! چراانقدر عصبانی شد!
وای خدا بدتر شد که!
تو اون وضعیت می ترسیدم به مامان و بابا هم بگم مطمئن بودم که سهند بهشون میگه..
الان دیگه شروین رو هم ندارم که باهاش دردودل کنم.
نشستم یه ساعت کامل گریه کردم ک.
من چقدر تنها بودم و نمی تونستم بگم میفهمه که چقدر تنهاست!
چشمام سنگین شد و خوابیدم
فردا با صدای سهند از خواب بیدار شدم
با وحشت شالمو سرم کردم و در رفتم پایین که با صحنه ای که دیدم سکته رو زدم دستام میلرزید و پاهام حرکت نمی کرد سهند همین جور که داشت شروین رو میزد وشروین فقط دستش رو صورتش گرفته بود.
سهند:من خواهرمو به تو سپردم خیالم خوشه که مراقبش هستی؟ اون وقت تو از نبود من سواستفاده میکنی و ازش خواستگاری میکنی؟!
مگه آیناز بزرگتر نداره!ها!
حرف نزن!
شروین دیگه اعصابش خورد شد و گفت:
داداش هر چی خواستی گفتی! هر فحشی هم بلد بودی زدی!
هیچی بهت نگفتم!
ولی اینو دیگه نمیتونم تحمل کنم..
کسی که بهش علاقه دارم هستی و احترامت واجبه قبل اونم دوست صمیمیم هسنی و دوست دارم.
ولی من به ناموست خیانت نکردم جوری ازش مراقبت کردم که هیچ کس بهش یه نگاه چپ نکنه. عین خواهرم باهاش برخورد کردم و هیچ حسادتی بهش نکردم ناموس تو ناموس منم هست.درسته حق باتوعه!
#zohreh
بهت حق میدم که ناراحت بشی و غیرتت بزنه بالا.. چون اگه جای آیناز نفس بود عصبانی میشدم که منه بزرگترش بی خبر موندم...
آره من اشتباه کردم..
ولی به ناموس و شرفم قسم که هیچ بی احترامی بهش نکردم..
من فقط خاستم نامردی نکرده باشم.. چون آیناز خانم فکر می کرد من عینه یه دوست و شاید هم برادر کنارشم...
شرفم اجازه نمی داد که من یه چیزه دیگه دربارش فکر کنم و اون فکر کنه که علاقم برادرانست..
سهند تازه متوجه ی من شده بود...
سهند: آیناز بیا تو حیاط من با تو یکی کار دارم...
رفت و منتظره جوابه من نموند...
پشتمو نگاه کردم...همه پشتم وایساده بودم..
رفتیم ته باغ...
من رو میز نشسته بودمو اونم روی صندلی...
سرم پایین بود..دست و پاهام میلرزید ولی پاهامو تکون میدادم که سهند نفهمه.....

_خب.....منتظرم.
..
+چی..بگم؟......شروین...یعنی..آقا شروین ازم خواستگاری کرد....

_قبلش چی...چیزی بهت نگفت؟ کاری نکرد!؟

+نه... عادی بود... شروین عینه یه دوست باهام برخورد می کرد.. و... میکنه..

_من شروینو میشناسم... ولی آدم خطا کاره.. میدونی که..

+آره..میفهمم..

_نظرت چیه...

+.............۰هیچ نظری نداشتم...

_من نمیخام توی تصمیم گیریت نقشی داشته باشم...
+نظره تو چیه....
_بچه ی خوبیه..
+توچرا یهو قاطی کردی..
_ تو دیدی اسمت بیاد و من قاطی نکنم؟!!
راست میگفت...

_نگفتی....دوسش داری؟!!

نه.... دوسش نداشتم...نمیتونستم تحملش کنم..اخلاقاش بهم نمی ساخت... فقط در حد یه دوست...

+دربارش فکر نکردم...
_پس خوب فکر کن...
رفتیم تو ویلا... وقتی در باز شد.. شرپین دم در بود و روی صورتم دنباله یه چیزی میگشت... حتما جای یه سیلی چیزی بود...
با یه نیشخند از کنارش رد شدم....
از پشت صدای سهند میومد...
سهند: داداش من معـ.....
شروین: کاره من اشتباه بود.. من معذرت میخام..

دلارام: آیـــناز!!!!
من: عـــه چته!
دلارام: بله رودادی؟!
من: نه.. کی گفته؟!
اروم از کنارش رد شدم و رفتم تو اتاق شروین...
چرا این جوری شد....
لعنتی میذاشتی همین جوری دوستیمون ادامه داشت...
اه.....
راستی.. مامان و بابام کجا بودن....
ایلار و دنیا یهو درو باز کردن و پریدن بغلم روی تخت..
آیلار: خب می گفتی... بگو بگو 😀😀. ـ
دنیا: عــه بگــو دیگه...
+ولم کنید تو رو خدا.... بابا تازه خابم برده بود که صدا ها اومد و...
دنیا: عه ابنا چیه داری میگی... من میگم جوابت چیه ها؟؟
دلارام: این نمیخاد بگه... قلقلکش بدیم؟؟
دنیا: آر....
من: جـــــیـــــغ..... برین بیـــــــرون...
تو یه چشم به هم زدن جین شدن...
آخی.... بمیرم.. چقدر ناراحت بود... بد بخــت 😂...
بعد یه چرت کوتاه رفتم پایین و با مامان و بابام با چه خجالتی سلام و علیک کردم...
بعد اینکه نهار رو خوردیم.. حاضر شدیم که بریم برای خرید...
آینار.. آروم باش.. هووف..
حاضر شدم و رفتم پایین..
من: دلـی من خوبم؟؟
_مثه همیشه عالی...
آیلار با صورتی گرفته از اتاقش اومد بیرون...
_هوی خوشگله تو چته...
+نوموخام 😢
دلارام: چی نوموخای 😂😂 قیافرو...
_ بابا شروین زنگ زد به ننه باباهامون گفت ننه بابات اومدن اونام بیان...
من: اینکه خیلی خوبه...
_چی چی روخوبه؟ دیگه نمی تونیم ست کنیم... پیش هم بخابیم.. حتی نمی تونیم به هم لبخندم بزنیم...
دلارام: عه اره 😔😔 اتاقامونم جدا میشه...
چــــــــیییییییی؟!!!!!
اتــــــاق؟! یا علــــی!!
من: بچـــــها!!!!؟؟؟؟؟
_هـــــا!!!!؟؟؟؟
من: اتاقامون..... ننه باباهاموووووننننننن 😳😳😳😳😳😳😳...
همه زدن تو سرشون و رفتن توی اتاقاشون...
منم تند تند وسایل هامو برداشتم و همگی وسایلامونو شوت کردیم توی اتاق دلاراممم...
من: اممممم.... اتاق کامران واس مامانا... اتاق دلارامم که بابا ها... شروین هم پسرا....
تند تند وسایلامونو چیدیم تو کمد و.... جارو برقی و جمع کردن بقیه اتاقا و اخرشم عینه جنازه وسط راه رو افتادیم....
دنیا: بچه ها گوشی ها آماده... برای فرستادن عکس دو نفره هامون برای پسرا و سپسسسسسس....پاک کردن آنها 😭😭
پسرا هم اومدنو به اونا هم خبر دادیم اونا هم هل کرده بودن ولی به روی خودشون نمی اوردن...
من: بچه ها لباساتونو در بیارین... من خسته شدم.. لباسامم خاکی شدن یه ذره استراحت کنیم بعد بریم....
آیلار: نه بابا من امروز اصلا نمیام.. خیلی خسته شدم.. کله اینچند تا اتاقو جمع کردیمااا
دلارام: وای راست میگه..
#شروین❣
اتاق خیلی دلگیر بود... آیناز نبود.... با این که وسایلاش کم بود بیشترشم تو کمد بود... حس می کردم اتاق خالی شده..
پسرا با بی حالی داشتن وسایلاشونو توی اتاق می چیدن..
کتابی که آیناز برام چند روز پیش میخوند، هنوز روی میز بود..
آرمان پرید روی تخت و..
آرمان: بابا عاشق!!!!! بـــابــا ناراحت!!!! بابــا امل!! بابا اسکــل!!!
من: چرا اسکل؟!؛
آرمان: چون خامه یه دختر شدی..
من: تو خودت نشدی؟!
آرمان: ببیــن.. من اگه با آیلار دعوام بشه میدونی چی کار می کنم؟!
من: نـه..
آرمان: میگم اسکلی میگی نه ـ..... خودمو میزنم به بی خیالی... حالا تو دلم آشوبه ها... ولی تحمل می کنم اونم ببینه عینه خیالم نی نرم تر میشه.. .
اومد جلومو نشست... جوری که کسی صداشو نشنوه...
آرمان: ولی هیچ وقت غرورشو نمیشکونم.... آخرش خودم میرم معذرت میخوام... حاضرم غروره خودم بخاطرش زیر پا بمونه ولی اون....
ول کن داداش!!.
دراز کشید و گفت: این اخلاقه منم یکی از نشونه های عاشق بودنمه..
من: آرمان...
_بلــه..
+من وقتی نگاش می کنم حالم بد میشه..
_جـــانم 😳😳
+حالم بد میشه به این منظور که استرس میگیرم... و... هیجان دارم..
_ اها.. اون که منم هنوز که هنوزه دارم..
کامران: داداش بهترین کار اینه که تو اونو ماله خودت بدونی و برای بدست اوردنش هر کاری بکنی حتی شده غرورتم بشکونی...
+ ای بابا... چرا هی حرف از غرور میزنین شماها...
اراد: چون که انقدر غرور داری نمیدونی باهاش چی کار کنی...
+آقا باشه من غرورمو میشکونم.. ولی اگر اون جواب رد داد من با یه غرور شکسته چی کار کنم؟!
اراد: غرورت مهمتره یا اون!!؟!
نمیدونم... واقعا کدومش... چرا هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم....
کامران: شروین اینم فکر کردن داره 😳.. بابا این عاشق نیس!!
آرمان: چیزی درباره ی علاقش میدونی مثلا به چی علاقه داره؟!
_من فقط میدونم به چیزای هیجانی علاقه داره لواشکو...
اراد: عاشق نمیشه نمیشه یهو 😂😂😂 داداش یعنی عاشقتم😂..
کامران: خب بریم از دخترا بپرسیم چی دوست داره...
سهند بعد از در زدن اومد تو...
بحثه ما هم تموم شد...
دیگه همه گرفتیم خابیدیم تا ظهر...
ظهر وقتی بلند شدیم نصفه مهمونا اومدت بودنوتو حال داشتن میگفتنو میخندیدن ....
دروغ نگم سه ساعت داشتیم سلام و علیک می کردیم...
آخرین نفر هم خونواده ی ما بودن...
با این که به جاهای دور و مدت زمان بیشتری سفر کرده بودم ولی دلم براشون خیلی تنگ شده بود...
رفتمو همشونو محکم بغل کردم..
بابا: چی شده پسرم... مارو تحویل میگیری...
_ من کی شما رو تحویل نگرفتم بابا 😅..
نفس دست به سینه ایستاده بود و مرموز منو نگاه میکرد...
من: چیه! چته! چشوچالت کجه چاکرتم...؟!
_ فکر نکن گوله بغلتو خوردما؟!!!میدونم یه خبرایی هست...
ای خدااا!!! این دخترا چقدر دهن لقن...
_چه خبری؟!
+هنوز نمی دونم.... ولی تو هیچ وقت منو اینقدر محکم بغل نکرده بودی..
_میخای ازین به بعد این جوری بغلت کنم جوجو؟!!
+خـوبه خوبه... کم مزه بریز... دخترا کجان؟!! 😃
_طبقه ی بالا اتاق دومیه سمته چپه...
+اوههههه خب بگو اتاق رو به روی اتاقت دیگه...
_اخه میترسم اشتباه کنی..
یه دونه محکم زد به گردنم.

+خیلــی بیــشوری!!
_مثه خودتم
+از تو یاد گرفتم..
من: اختــیار دارید.. ما دست پرورده ایم..
_تا شما هستید ما چی کاره ایم؟!؟
+بابت خجالتم نده! جای شما رو سره ماست..
نفس: نــه بـابـا! این چه حرفیـ.....
مامانو بابا: بـــــچه ها!!! ول کنین دیگه...
مامان: باز همو دیدی زدین به تیپ و تاپ هم؟!!؟
دره گوشش گفتم: بی ادب.. به برادر بزرگترت احترام بذار.. نگاه کن.. عصبانیشون کردی..
#شروین
یه دونه محکم زد به بازوهامو گفت: اینم تلافی اون روز که آیناز گفت داداشت منو اذیت میکنه...
آیلار و دلارام بدو بدو با جیغ و داد از پله ها سرازیر شدن و پریدن بغل نفس و بعدشو بردنش بالا...
نفس با این که بیست سالش بود اخلاق و رفتاراش خیلی بچگونه تر می زد... صورتش خیلی مظلوم می زد اما همه می دونستن چه شریه برا خودش...
اراد با شک اومد پیشمو گفت.: داداش به نظرت چرا این قدر ذوق داشتن؟!!!
_ تو چی کار داری..
هم دیگه رو دیدن عینه زنای غرغرو میخان با هم فک بزنن..
یدونه زد به پیشونیش و گفت؛ داداش عشق آیناز دیوونت کرده ها.. بابا حتما با این ذوق بردنش خاستگاری از آیناز رو تعریف کنن براش....
وایییی!!! 😵
اصلا حواسم نبود...
_اراد گمشو بریم بالا...
با صورتی از ترس سفید شده دوعیدیم و....
وای....
تا رسیدیم دخترا جز آیناز دست به سینه جلومون وایسادن..
اراد: فکنم زایید...
+کی؟!!
_گاوت.. خاهرت فهمید..
حالا چی کار کنم...
با حالی زار رفتم تو اتاقمو درو بستم.
خزیدم زیر پتو... چی میشد چشامو باز کنم و همه چی حل شده باشه...
نفس اومد داخل.. من هنوز ریر پتو بودم...
نفس : که این طـور...
بدونه این که پتو رو بکشم کنار گفتم: آره همین طوره!!
نفس: خب بابا چرا میزنی...
والا نمیفهمم!!! عاشق شدن آخه جرمه؟! باید به همه جواب بدم؟!!
حالا خوله همینا بودن میگفتن زن بگیر زن بگیر...
بدو بدو اومد و. رد رو شکمم.
+هـــوی شکمه ها..
نفس: وا این همه رفتی باشگاه بدن ساختی من بپرم روش دیگه.. چرا بهم نگفتی عاشقی؟!!
+چون ربطی به تو نداره بچه.
نفس: اون موقعیه که رفتم به بابا گفتم...
پریدم وسط حرفش و گفتم: نامردی بگی!
_به یه شرط...
+چی😑خو از اول بگو میخای باج گیری کنی دیگه..
نفس: پ چی
#شروین
من:سر چی؟
نفس:داداشی جونم!! وای فای جیبیمو جا گذاشتم میشه رمزتو بگی خواهش🙃🙃!خواهش!!
من:اصلا حرفشم نزن تازه شارژش کردم تو میری هی فیلم دانلود میکنی یه پشگلم برام نمیزاری خواهرم..
نفس:پس منم میرم به مامان هم میگم.
وای نه!
میدونم که هیچ کدومش هیچی بهم نمیگن ولی میخوام اونوخودم بهشون بگم
من:باشه! باشه! فقط بیار خودم بزنم!
نفس:یوهو😀😁!! باشه! الان میام. نخوابی ها!
من:باشه بابا!
خلاصه که رفت و دست از سر من برداشت...
اومد و رمزو زدم...
ورفت..
به فکراین بودم که وقتی میخام شب روشنش کنم یک مگ رو داره آیا؟
رفتم پایین نشستیم و با بقیه حرف زدیم بعد شام همه ی مهمونا رفتن برای استراحت..
همه ی پسرا توی اتاق جمع شده بودند و عین دخترا جیغ و داد می کردند یهو یه داد محکم سرشون زدم
و گفتم:ساکت شید دیگه! احمقا.. !
من دارم اینجا از استرس می میرم شما ها نشستید دارید حرف می‌زنید؟
سرمو کردم زیر پتو و خوشحال از اینکه بالاخره میتونم بخوابم. که صدای مامانم اومد و گفت:شروین دو دقیقه بیا بیرون
رفتم که گفت:فردا صبح بلند میشید میرید چیز میز واسه ناهار میگیرید
من:ای مامان من همین دیروز خرید کردم..
مامان:نخیر هیچی توی خونه نداریم!
من:باشه چشم میرم. رفتم. داخل و با کله رفتم توی متکا
که این دفعه آرمان زد تو سرم..
من:تو دیگه چته!..
آراد:میگی دارم از استرس می میرم بعد با کله میری توی متکا؟
من:خب میگی چیکار کنم؟ با استرس چیزی درست نمیشه؟؟
کامران:آفرین همینه!!
آرمان:ببین من از به بعد مدیر برنامت میشم!.. کامران تو لباساشو انتخاب کن.
آراد هم مدیریت اخلاقه گندتو میگیره..😂
سهند هم نفوذی میشه... دیگه......!!آها!
یکی میمونه که باهات ورزش کنه.
#شروین
من: دیگه ورزش چرا! !!بابا اومدیم شمال از دست این باشگاه خلاص شیما! در ضمن هیکل به این خوبی..

.آرمان: نه هنوز مونده تا هیکلت به چشم بیاد......

کامران:داداش فکر کنم بیشتر از این به چشم بیاد دیگه یه تخت دو نفره رو بگیر......

سهند خندید 😂وگفت:اره راست میگه اون وقت ابجی من باید تو پذیرایی بخوابه..!!!

ودوباره اسم ابجی ایشون اومد و دله من ریخت..😪
من:من چقدر بد بختم😥که عاشق خواهره تو شدم؟؟!!😐

اخه دختر گیر نمیومد ک زیر پام پلاسن و دست به دامنن...اگر...

اراد:بسه بسه !!😐الان سهند چهار تا لگد هم میزنه که نابود شی...

من:اخه بد بختی اینجاس که عاشق اون دخترای دانشگاه نشدم😬 چرا اونایی ک برام جون میدن ...عاشق اونا نشدم ها؟؟؟!🤔

کامران:داداش اگه یه کار درست تویه عمرت کرده باشی عاشق شدنه!!اونم عاشق ایناز!!🤓

اراد:چرا عاشق ایناز شدی؟ چون برازنده تویه!!
چون اخلاقش عینه توعه!!🙂
چون باهات مو نمیزنه!!چون باهم جور میاین چون هرکی غیر اون باشع تورو نابود میکنه!!چون با شخصیته..
سهند:خوب بابا!!یه چیزایی گفتی ک من تویه این مدت زندگی باهاش توجه نکرده بودم!!🤔🤔بسه دیگه زیادی داری هندونه زیر بغله ابجیم میندازی!!اولا.. دوما من این جا نشستما..
روبه من کرد و گفت:در ضمن داداش مابهت زور نگفتیم که تو رو خدا آبجیمو بیا بگیر!!!!😒
جوری حرف میزنی تازه طلبکارم هستی!!😕!حالا حالا ها درد عشق خواهر منو ب سینه باید بزنی!!خواهر من همین جوری بله رو نمیده!!......
باخوشحالی برگشتمو گفتم:مگه قراره بالاخره بده😳؟؟؟خندید و گفت :بگو یه درصد!!........👍
#شروین
خلاصه با چک و لگد خابوندمشون...
فردا صبح مامان منو با نوزاش دمپایی بلند کرد و فرستاد دنباله وسایل ناهار...
رفتیم و کلی براش خرید کردیم..
نفس با بی حوصلگی روی نیمکت حیاط نشسته بود و داشت با سنگ فرش ها بازی می کرد..
_چته جغله..
نفس: داداش.. اخه یعنی چی.. حوصلم سر رفت..
_پاشو برو با دخترا سرگرم شو..
نفس: اخه اونا دارن برنامه واسه خرید میچینن..
_خب تو هم بچین
اومد و وسایل هارو ازم گرفت..
نفس: اها.. منم که چهار تا دوست پسر دارم میتونم چهار تا برنامه بچینم..
_دوست میخای چیکار.. یه داداش داری بست نیس..
نفس: داداشم دیه عشق داره میره واس اون میخره..
_ببخشید ولی من داداشتما چ بدون عشق چ با عشق.... در ضمن هنوز چیزی معلوم نیس.. تو هم برو برنامه بچین خودم میبرمت..
نفس: بحثسر رفتن نیست که... پولش مهمه...
_وایییی خداایااا شکرت که به ما بدجور پول دادی.. نفس مگه پول نداری.. خوبه عزیز دودرونه ی باباییا... حالا من پسرم بابا منو فرستاد دنباله کار دست توجیبم باشه.. توچی..
سرشو انداخت پایین .. هوفف بچه هر چی پول میگیره میزنه پس انداز دلش نمیاد اون در گاو صندوقشو وا کنه..
با بی حوصلگی گفتم: نفس سرتو بلند کن...
_هوم..
+پولش با من..
نزاشت حرفم تموم بشه که...
نفس: عاشقققققققتم داداشم اون پولا رو گذاشتم کنار واس عروسیت میخام با تیپ و ماشین شخصیم بترکونم
_اوهو خاهر ما مشین شخصی هم سوار میشه و ما از همه جا بی خبریم؟!.. ولی باز دست بکنی تو جیبت یه ده بیست میلیونی پیدا میشه
باخنده پرید بغلمو لپمو بوس کرد و دوعید سمت پله ها..
ای خدا.... خودت این پسرارو از دست ولخرجی های دخترا خلاص کن 😂😂
بخدا داره کشته میده 😄
ظهر، بعد این که ناهارو خوردیم همه خابشون میومد... انگار که خاب دیشبشون کافی نبود...
خونواده های خوبی بودن و مامان ها باهم خیلی گرم گرفته بودن..
بابا ها هم همین طور... خونه خیلی شلوغ بود و هر طرف یه نفر بود...
اخه فکر کنید خونواده ی دخترو پسرا با هم دیگه...
خیــــلی زیاد میشدیم خدا رو شکر اتاقا به اندازه ی کافی بزرگ بودن و به همه جا میشد...
با پسرا نشسته بودیم و میگفتیم میخندیدیم...
آینازم که نگم براتون... اصلا یه کلمه هم باهام حرف نمیزد... منم به روی خودم نمی اوردم ولی تو دلم غوغا بود
#آیناز
وقتی که بیدار شدم سر حال تر از قبل بودم.. با شیطنتی که داشتم پتو رو از روی همه کشیدم کنار و داد زدم...
_پاشید تنبلــــا!!! اومدید شمال واسه چی؟! ٠
پاشید یه دست با پسرا فوتبال بزنیم... سر ظهری حال میده...
نفس: ای باباااا!!! بگیر بخاب خاهر من حوصله داریا..
هووووففف... اینا که بلند نمیشن بهتره یه فکری با حال خودم بکنم... بلند شدم لباسامو عوض کردم و رفتم به سمت اتاق مامانا...
داشتم میرفتم که یه صدایی شنیدم...
خاله سارا و عمو مهرا «مامان و بابای شروین »داشتن قربون صدقه ی شروین میرفتن... وا.. این باز چ گلی کاشته؟!
فوضولیم گل کرد... بیشتر بهشون نزدیک شدمو گوشامو تـیز کردم....
عهههه 😲 اینا دارن درباره ی من حرف میزنن....
ننه باباهای مرمو ببین.. عاشقم میشن سه ساعت قربون صدقشون میرن حالا ما چی...
عـــــ😐ــــیچـــی!!!
رفتم یه ذره جلو... ندیدن.... دوباره رفتم جلو تر... بابا کورین ببینین دیگه...
من: اهم اهم...
خالع: عه سلام عزیزم خوبی...
اومد و منو محکم بغلش گرفت... یا خدا.. تو رو خدا ولم کن دیه فال گوش کم وایمیستم 🥴🥴😭
من: خاله جون تو رو خخخخخـدا... از بغلش اومدم بیرون.. هوووف اکسیژن 🌳...
_ای وای خاله جون... چیزی شده منو بغل میکنین؟!
به شروین نگاه کرد که یه ابروشو انداخت بالا... مثلا منم ار ارررر...
خاله: نه خاله جون... دلم برات تنگ شده بود..
من: اهــا 😁خیالم راحت شد..
من: خـــاله جونننن.... بیا بریم همگی وسطی بازی کنیـــم....
شروین وعمو یهو به سمتمون برگشتن و گفتن؛: چــــی!!!!!
_خب... خب.. دلم وسطی خاست دیگه....
یهو خاله زد زیره خنده... اخه چیزه بدی ندوفته بودم ته 🥴
خاله: عه.. خب دلش خاسته دیگه.. دخترم خجالت نداره سرتو بگیر بالا عزیزم .. اتفاقا فکرع خیلی خوبیم هس...
عنقده ذوق داشتم که نگو... رفتم توی اتاقو به مامانا گفتم... اونا هم که انگار فیلشون یاد هندستون کرده باشه همشون قبول کردن..
رفتم توی اتاقو همه روبه زور راضی کردم... البتت جز دلارام...
من: عـــه دلارام پاشو دیگه شاسگول باری واسه من در نیار...
دلارام: شما برین من نمیام...
من: بچه ها حاضر نشین دلی نمیاد...
بچه ها همه داشتن تیپ ورزشی می زدن...
نفس:. زر میزنه بابا میاد...
نه.. انگار جدی جدی حالش بد بود.. رفتم پیشش نشستم گفتم چی شده خاهری...
دلارام: هیچی شما برید منم شاید بعدا بیام...
من: من بدونه تو که جایی نمیرن...
بچه ها رفتن پیشه مامانا...
سرشو گذاشت روی پاهاش...
_نمیگی چی شده...
+خسـتم..
چشاش بغض آلود بود...
مند: دلی سرتو بلند کن ببینم...
یهو پرید بغلمو اروم گریه کرد. . وای خدامگه داریم... این یهو اخه چش شدش...
نکنه...
من: دلت برای اراد تنگ شده...
گریش بند اومد... سرشو بلندکرد و تند تند اشکاشو پاک کرد..
دلارام: به کسی نگیا... خب..؟!
خندیمو گفتم مگه من خرم...
_چیزهدیگه ای مشاهده نمیکنم!
من: خب عزیزه من الان میریمبازی میبینیش دل تنگی نداره که...
دلارام: تو عاشق نیستی نمیفهمی... عادم عشقشو از دور ببینه سیر میشع...
من: خب برو نزدیک 😁
دلارام: هر هر هر! ننه ی منم دو بار میذاره...
همون لحظه یه فکری به ذهنم رسید
من: هـــی دلی.. یه کاری بکنم ببینیش؟
دلی: چچچــــی 😀
_خاک تو سره شوهر ندیدت کنم.. نیشتو ببند... ببین تو بشین رو تخت و غمبرک بگیر منمیرم اراد رو صداش میکنم.. بعد دخترا هم دم در نگهبانی میدن کسی نفهمه...
دلارام: اره باشه 😁😁..
بچه هاا هم خبر دار کردیم.... اونا هم مثله هميشه منو انداختن وسط..
رفتم درو زدم و صدامو صاف کردم...
شروین اومد دم در..
شروین: اتفاقی افتاده؟!
~من با اقااراد کار دارم...
_امرتونو بفرمایید من به ایشون منتقل میکنم..
+ببخشید ولی یه کاره شخصیه...
رفت و بعدش اراد اومد...
_به به سلام...
+وای اراد نمیدونی چی شده... دلارام های نشسته داره گریه میکنه به کسی هم نمیگه چی شده بیا بریم تو اتاق...
_یا خدا!!!!! دلارام چش شده 😳😳😳
من: چشات ازین بیشتر وا نمیشه نه...
خاست منو کنار بزنه که هل دادمش تو...
_هوی دیوونه!! مامان باباها بیرون در وایستادن چی جوری میخای بری اتاق ما...
+نظر داری..
_ارع... من میرم سرگرمشون کنم الان.. تو هم میری اروم تو...
من رفتم و اراد هم یواشکی داشت بهم نگاه می کرد...
ای بخشکی شانس!!!
مامانه دلارام قشنگ دم دره اتاق بود...
~عههه!!!سلام خاله حاضر شدین!!
+سلام عزیزم..اره..
_وااییی خاله این لباسه چقدر بهتون میاد....
خاله: عه جدی...
_اره بابا... از کجا خریدینش؟!!
خاله: اینو از پاشاژ... عه! اون دلارام بود رد شد!!!!؟؟
ای وای اراد خدا نکشتت...
من: چی؟!!
_خوب شد دیدمش کارش داشتم...
یکشنبه 03 مرداد 1400 - 09:42
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
13831215 آفلاين

ارسال‌ها : 7

عضويت:30 /4 /1400

پاسخ 5 : رمان تصادف ساده /به قلم فاطمه آریافر کاربر انجمن نود هشتیا
_نه چیزه خاله... فکنم نفس بودا..
خاله: نه بابا دلارام بود... منم باهاش کار دارم بهتره...
من: عه عه خاله کجا 😰..
_وا دخترم برم کارمو بهش بگم دیگه..
من: یعنی.. بزار من برم بهش بگم.. شما چرا زحمت بکشید..
خاله: نه باباچه زحمتی اخه.. کارم خصوصیه..
ای وای بدبخت شدیم....
تا دم در اصرار کردم ولی بیشتر نگران شد و گوششم بدهکار نبود..
نفس: عه خاله نری توها 😟 دلارام رفته حموم..

#دلارام
آیناز دلش خوسه من نشستم دارم الکی گریه میکنم.. شایدم عشقه من نسبت به بقیه بیشتر باشه..
در به سختی باز شد و اراد اومد داخل.. از اخمی که کرده بود معلوم بود که خیلی عصبانیه....
ولی تا دید دارم بهش نگاه میکنم اخمش ازبین رفت...
اومد روی تخت و رو به روم نشست...
اراد: چی شده خانمم چرا داری گریه میکنی؟! ..... ها؟! دخترا اذیتت کردن؟! من کاری کردم...؟! دلارام یه چیزی بگو بابا قبض روحم کردی... سرتو بالا کن ببینمت.... بعد چند دقیقه که دید خبری ازم نشده.. دو تا دستشو گذاشت روی سرمو آروم بلند کرد..
چشامو بسته بودم تا منو نبینه..... حتی نمیخاستم آب تو دلش تکون بخوره چه برسه به این که بخاطره من حالش بد شه...
_ دلارام..... چشماتو باز کن!
فکنم برای اولین بار بود که با التماس یه چیزی ازم خاسته بود...
من: اراد ولم کن...
راستش.... میخاستم بازم التماسم کنه...
اراد: دلی جونم... میدونی الان دارم آتیش میگیرم؟!!!
زود چشامو باز کردمو گفتم: چی؟!! چـــرا؟!
یه لبخند عمیقی زد و گفت : آخه اینجوری داری اشک میریزی داری منو آتیش میزنی... خز بگو چی شده منم بشیم با هم دیگه گریه کنیم .
با بغض بهش زل زدمو گفتم: یعنی تو گریت نمیاد؟!
اراد: اخه از چی؟!
من: ازین که نمیتونیم همو ببینیم.. ازینکه صبح پا میشیمو هم دیگرو نمیبینیم..
از توی چشاش معلوم بود داره بــال در میاره...
اراد: خب منم دلم تنگ میشه... دلارام نمی دونی وقتی تو رو از تو اتاق میبینم دلم پر میکشه برات... صبح وقتی داشتی با نفس و دنیا میخندیدی دلم برای خنده هات ضعف رفته بود... دوست داشتم محــــــکـــــم بغلت کنم...
دلم برات یه ذره شده بود.. دلارام من خیلی بیشتر از خودت تو رو دوس دارم.. جوری دوست دارم که نمی تونی درک کنی... هیــچ وقـــت!!
باز این بغض لعنتی سر و کلش پیدا شد.. ولی خوشحال بودم... خوشحال بودم که اراد این قدر عاشقمه..
من: خب اون موقه نمی تونستی مــــحـــکـــم بغلم کنی... الان که میتونی!!!
خندید و به قوله خودش محکم بغلم کرد... بهد نیم دیقه به سرعت منو انداخت روی تخت...
من: چته دیوونه...
اراد: اگه ازین به بعد دلمو آتیش بزنی من میدونمو تو..
صدامو بچگونه کردمو گفتم: چـــشم...
آراد دید صدام بچگونس گفت: آفرین دخترم 😂.
بعد یه گریه، لبخند با اراد خیلی کیف داد...
اراد که با لبخند بهم زول زده بود گفت: واقعا حیف نیست به جای این خنده گریه بکنی و صورتت عینه لبو قرمز بشه ؟! ...... دلارام شاید تقصیر من بوده که تو گریه کردی اگه از دستم عصبانی شدی ببخشید...
_ یه ذره تقصیرت بود که اونم من بخشیدم..
یهو صدای جیـغ جیـغ بچه ها بلند شد....
یا جـــد کوروش 😳 چیشده؟؟!
از بین صداها صدای مامانمم میومد...
_ وای اراد بدبخت شدیم...
اراد: وای دلارام مامانتههههه!!!! حالا چی کار کنیم؟!!! واای! کجا قایم شم؟!!
_اها! تو برو حموم.. من میرم درو وا کنم...
_اوکی..
تا خاستم درو باز کنم صدای آیلار اومد... +اخه خاله گفت من میرم حموم شماها هم نیاید تو ما هم بخاطر همین اومدیم بیرون...
واااااااایییییی خدا شماهارو نکشه... اها چرا حموم؟!!!!!
رفتم حموم و درو بستم...
اراد : دلی تو چرا اومدی؟!!!! 😳
من: بابا این اینازه بیشور گفته من حمومم..
خندید وگفت: عه.. خب خوبه دیگه.. یه دوشیم باهم دیگه میگیریم 😂😂..
میخاستم برم جلو یدونه محکم بزنم در گوشش که گفت : باشه باشه غلط کردم...
صدای در اومد... زود شیر آب رو باز کردم...
مامان: دلارام...
من: جانم مامان...
مامان: درو باز کن کارت دارم....
یا ابولفضل... وای 😱... یعنی جلو این لخت شم؟عمرا..
مامان: با توام بچه!
من: اراد رو تو بکن اون ور!
روشو کرد اون ور.... زود در اوردمو یه دور خودمو خیس کردم.. بعد درو باز کردمو سرمو بردم بیرون...
من: بله..
مامان: گوشیتو بده به خاله زنگ بزنم.. ماله من شارژ نداره...
کارتشم داد که بعدا براش بریزم...
من: اون جا رو میزه..
مامان: باشه.. زود بیا بیرون سرما میخوری...
بعد از رفتن مامانم زود لباسامو پوشیدمو به اراد گفتم برگرده....
نشست رو زمین و گفت: وای دلی داشتم سکته میکردم...
من: وای منم..
رفتیم بیرون... بچه ها به منو اراد زول زده بودن...
آیناز: شما..... اخه... تو به نظر لخت بودی!!
من: اره روشو گرفته بود اون ور...
ایلار: فهمید!؟؟
من: نه بابا..
سرتونو دردنیارم بعد نیم ساعت همه تو حیاط جمع بودیم...
پسرا رو که نگم!!! تـــــیــــپ زده بودن.. مخصوصا شروین.. البته جای برادری😂.
آیناز چند بار زیر چشمی نگاش کرد اما دوراز چشمه شروین نموند...
میدونستم این پسرا یه کاسه ای زیر نیم کاسشون هست...
یه تیپ اسپورت با کلاهه سیاهش....
جذاب تر از همیشش کرده بود...
یعنی این ممکنه همسره آینده ی من باشه؟؟
وای نه با این اخلاقه مغرورش... غرورش یه ذره کمتر بود شاید قبول میکردم...
اصلا به من چه!
دلارام: هوی آنی چته..
_هوم؟!
خندیدوگفت: سه ساعته زول زدی به شروین و هی با نفرت یه ور دیه رو نگاه میکنی...
+نه خیر...😖
_باشه بابا😂 بیا بریم پیشه مامانا....
داشتن سنگ کاغذ بازی می کردن.... آخرش بابای شروین برد و رفتن وسط... همه جز شروین عقب وایساده بودن...
اوههه!!! چه از خودشم مطمعنه که نمیخوره.... مگر این که من بهت ثابت کنم...
ولی قبلش میخاستم آرمانو بزنم....
گوشیو برداشتمو به مامانشکه اون طرف بازی وایساده بود اس دادم...
«خـاله با اجازتون میخام پسرتونو بزنم😈»
خدا رو شکر مامانه پسرا خلر از شیطنتام داشتن و سو تفاهم پیش نمیومد... از اون ور یه لایک بهم نشون داد...
خندیدم و بازی رو شروع کردم...
با چند بار زدن بالاخره تونستم بزنمش....
ایـــــنـــــقدر دختـــــــرا جــیغ جــیغ کردن که نگو....
آرمان با اشاره بهم گفت دارم برات!
مامانا داشتن بابا ها رو میزدن و من تمومه سعیم بر زدن شروین بود..
تا یکی میخورد ننه و دخترا عینه عید دیدنی باهم رو بوسی می کردن.. 😶
یکی نبود بگه بـــابــــا!!!! بقیه ی بازی رو بچسبید ای بابا!!
ارادو شروینو کامران مونده بودن وسط....
باخوردن بابای همه داشتن خوشحالی می کردن...
هیچ کس حواسش نبود...
من اروم به دنیا توپو شوت کردم که اون بزنه...
حالا توپ دست اون وریا بود و پسرا این وری بودن😂😂😂دهنم سرویس یعنی😂😂..
دستمو بردم پشت مثلا میخام توپ بزنم...
گفتم: یک...دو...
دنیا ازون ور گفت: ســـه و محکم کامرانو زد😂😂😂
....
ای خـــدا!!!! قیافه هــارو!!!
همه جز ما دخترا تو اوج تعجب بودن... شــرویــنو نــگم😂😂
میدونستم اگه قرار باشه بهش نگاه کنم باید شب کابوس ببینم...
همه جیغ و داد می کردن.... یه لحظه بهش نگاه کردم.... یه لبخند اینجوری زدم 😁 که یعنی تو رو جدت دست از سر ما بردار تو روکه نزدم... اصلا من نزدم 🥴...
اولش تعجب کرد ولی اخرش یه تک خنده ی کوچیک کرد..
بعد از این که اراد و شروین هم خوردن نوبت ما زنا شد... رفتیم وسط.. با هر ضربه ای که زده میشد ما جیک جیک میکردم هی می رفتیم این ور و اونور... مامانا رو نگم بهتره هی دامناشونو میدادن یه ذره بالا که خاکی نشه بعد بدو بدو میرفتم یت سمت خـــعــلی باحال بود 😆...
ما هی میرفتیم پشت مامانا قایم می شدیم اخر سر اراد گفت: ببخشـید دوشیزه های محترم!! یه ذره از اون پشت بیاین بیرون توی کادر باشین وگرنه توی عکس قشنگ نمی افتینا؟!!
دنیا: نه مامشکلی نداریم اقایون.....
واااایییی ننه های مارو چه گاردی گرفتن 🤣🤣🤣🤣...
یه سوزشی تو بازوهام احساس کردم.... عهههه اقا حساب نبودددد....
هنوز داشتم به ننه ها می خندیدم...
من: اقا یعنی چی!!! شما ها منو می خندونید! عهه!!
شروین هم دست به سینه وایساده بود.. فکنم منتظر شنیدن دلیل های من بود..
رو به پسرا مخصوصا شروینک کردمو گفتم: عه! چرا منو میزنین؟!!
شروین: به همون دلیلی که تو ما رو میزدی....
دهنم بسته شد.. ولی یه چیزی یادم اومد... 😃
من: خب سگ تو رو گاز بگیره تو هم اونو گاز می گیری؟!
+سگ بی دلیل گاز نمیگیره!
داشت با تیکه میفهموند که کرم از خوده توعه نه من....
بزرگـتر ها : بـــچــه هـــا....
این یعنی لطف کنید زر نزنید.... بعد چند دقیقه کل گروه ما خورد... انگار که تازه گزم شده باشن گفتن یه بار ما بچه ها همگی بریم وسط... اوه اوه! چه کیفی میده!!!
مامانو باباها تا توپ میوفتاد دستشون زود بچه ی خودشونو میزدن....
مامانم: که میای بیرون گوشیت شارژ نداره اره!؟؟ 😈 اوه اوه!!!
یه دونه محکم زد که جا خالی دادم
من: بـابـا غلط کردم! چیکار کنم گوشیم خاموش میشه اخه!!
بعد مامانم توب به مامانه شروین رسید...
مامان شروین: که من بهت کار میگم خودتو میزنی به خاب آره؟!
نفس: مامان جان من واقعا خابم...
من: با این حرفت من یکی باورم شد خابی🤣🤣...
بعد به بابای آرمان رسید... قبله این که بخاد چیزی بگه آرمان گفت: بابا جان بزار بعدا با هم صحبت میکنیم....
همه زده بودن زیره خنده..
باباش: پس میدونی چی کار کردی پدر سوخته!!
یه جوری توپ رو زد که آرمان از چهار جا فلج اطفال شد...
خلاصه انقدر زدنکه از همه یه سوتی می گرفتم... من وسط وایساده بودمو فقط میخندیدم...
یهو وسطو نگاه کردم... عه!!! همه جز منو شروین خورده بودن...
کی خوردن من نفهمیدم؟!!!
توپ دسته مامان بود.. مامان یه جوری بهم نگاه می کرد که با دعوا داد زدم: نه خـــــــیــــــرم 😠😡...
مامان: چی چیو نخیرم من که چیزی نگفتم...
زود رفتم پشت سر شروین و گفتم: من اون گلدونه قدیمیه رو نشکوندم....
شروین دیگه نتونست تحمل کنه و زد زیره خنده...
نمیدونم چرا ولی با هر خنده ی شروین مامانو باباش شاخ در میاوردن....
یهو سهند ارزون گوشه داد زد: راست میگه!!!! اون نبود.... خواجه حافظ شیرازی بود!!!
همه زدن زیره خنده..
یهو حواسم به سید پرت شد.. خاستم بهش یه چیزی بگم...
_مــراقب بـاش!!
که خدارو شکر شروین منو از توپ محکم مامان نجات داد...
وای خدارو شکر... 😓
خیلی جدی بازومو از دستش جدا کردمو گفتم: نمیخاد تو مراقب من باشی.. خودم حالم بود...
یه نیشخند زدو گفت: اره دیدم... خیلی جمع بود
تا اون موقعی که نفسم بند نیومده بود پشت شروین وای میستادم...
دیگه خسته شده بودمو گفتم بزار بخورم..
داشتم میخوردم که شروین رو هوا گرفت و گل به حساب اومد..
چشامو محکم بسته بودم.. اخه داشت میخورد به صورتم..
شروین آرمانو اورد تو...
بعد چند دقیقه هممون خوردیم....
داشتیم از پله های ورودی می رفتیم بالاکه بند کفشم باز شد... افتادم پایین... گفتم الانچشمامو باز کنم عزراعیل جلومه....
یه صلوات فرستادمــــ😂ــــو بعد چشامو باز کردم...
وای عزراعیل که خوشگل کرده 😍😍😘..
عه!
.
.
اینکه شروینه😶😕..
خندید و گفت: خیلی حواست پرده خاله ریزه!!
با یه اخم خودمو از بغلش کشیدم بیرون..
اخلاقه من دستش اومده بود... میدونست نباید منتظر تشکر باشه....
رفتیم داخلو تا شب هر چی فیلم خاستیم با دخترا دیدیم... و همشو مدیون نت شروین بودیم..
این دلارامم که با مامانه اراد مچ شده بود و ماماپه ارادم خیلی تـو این مدت ازش خوشش اومده بود..
شب شدو جاهارو میخاستیم بندازیم...
یه متکا و دشک برداشتم... انداختم و پرت شدم روش...
دلارام: آنی تو پتو نمیخای؟!!
_نـــــه
#شروین
اینا باز منو از تخت کشوندن پایین جلو در 😡😡
رومو کردم به سمت در دخترا که دیدم آیناز هم عینه من پیش در خابیده...
داغه دلم دوباره باز شد.... کاش تو ماله من بودی آیناز... کاش بتونم بقیه ی عمرمو با تو باشم...
این بود رسمش؟!
عاشق کنی و تو خماریم بزاری؟!
خابیده بود.... چقدر راحته... چقدر زود میتونه بخابه... خابه منو با عشقش پرونده و خودش هفت پادشاه میبینه...
نفسو دلارام داشتن سرو صدامیکردن...
گوشیمو از زیر متکام در اوردمو بهش اس دادم...
_این قدر جیر جیر نکن آیناز بیدار میشه..
بعد چن دقیقه جوابش اومد..
+بابا جنتلمــــن.. بابـــا نگـــران... مثلا جیغ و داد نکنم چی میشه؟!
_ببخشید منم مجبور میشم وای فارو خاووش کنم که عشقم از خاب هفت پادشاه بیدار نشه...
_نه نه غلط کردم اصلا به من چه من دیگه جیکم در نمیاد....
نگاش کردم که دیدم واقعا رفتت زیر پتو و ساکت شده...
آیناز هی چند دیقه یه بار دستشو می کشید به بازوهاش...
اروم بلند شدمو پتومو اروم کشیدم روش...
#آیناز
وقتی چشمامو باز کردم.. شروین سره جاش نبود..
تو دلم گفتم حتما رفته آبی چیزی بخوره.. ولی خیلی دیر کرد...
رفتم توی خونه رو گشتم اما پیداش نکردم...
کاپشنمو پوشیدمو رفتم تو حیاط...
یادم افتاد که شاید جای همیشگیش باشه...
به سمت وسط باغ حرکت کردم...
نشسته بود وداشت اهنگ می خوند...
این دفعه نمی خاستم بفهمه من اون جام... خیلی اهنگاش غمگین بود....
شبو تنهایی و گیتارو منو این دله بیمارمو این حاله خــرابـم...
.....
.........
..............
تو اوج اهنگ بود که یهو دست کشید.. به یه جا خیره شده بود...
معلوم بود از مشغولیت زیاد تمرکز برای خوندن نداره...
اما ذهنش به چی مشغول بود...
سکوت وحشتناکی بود.... نمی تونستم برم ویلا چون با یه خش خش برگ می فهمید که اون جام....
بعد ازین که اهنگ بعدی رو شروع کرد.. با دو به سمت اتاق رفتم....
رفتم زیره پتو و تا خر خره کشیدم روم....
حاله بده شروین روی من هم اثر کرده بود.... تا صبح داشتم به شروین فکر میکردم... به دیدارمون.... به تصادفی که کردیم... به دانشگاهمون که یکی در اومد... به این که یه جورایی دوست و فامیل در اومدیم... به اینکه چقدر باهم بد بودیم... سایه ی همو با تیر میزدیم..
چطور یه ادم میتونه با یه فردی که اینقدر باهاش بده و تا میبینتش از نفرت اخم میکنه... با یه سفر باهاش خـوب شه؟!؟!؟
راستی!!!!....
ماجرا از کجا شروع شد؟! ازون تصادف؟!
ازون دعوایی که تو شوا راه انداختیم؟! وای خیلی بد شد نه؟! 😰
تا اخر شب داشتم با خودم کلنجار میرفتم... دیگه نزدیکای صبح بی هوش شدم...
صبح وقتی بیدار شدم صورت خندونو با نمک نفس رو دیدم که گفت: صبح بخیر خاهری....
_صبح بخیر..
دوباره چشامو بستم....
+نـــــــه!!! نـــــخاب!! بیا بریم صبحونه...
_نفس بزار بخابم
+نخـــیر نمــی ذارم... تا تو نیای بهم نمی چسبه که....
واااای من اینو بگیرم بکوبم به دیوار 🙊😡😂...
چقدر خشن شدم تازگیا 😂😅...
×پاشو دیگه!!
_نمیخام 😣😖😖😖😫..
یدونه محکم با متکا زد تو سرم که مغزم ریخت رو زمین....
_هـــــوی وحــشی!!! خابما
×تا نیای من هی میزنمت... 😁
من یه فوتی کشیدمو گفتم: گمشو بریم...
اروم اروم از پله ها رفتیم پایین و تند تند وسایل های صبحونه رو از تو یخچال در آوردیم و چیدیم رو میز...
.........
در حال خوردن بوردیم که نفس گفت : آیناز..
_بله..
+جوابت به داداشه من چیه؟!
صد در صد منفی 😬😑
_امممممم.... باید دربارش فکر کنم...
+خب حداقل میتونی بگی علاقه داری یا نه...
ندارم 😐...
_حالا صبحونتو بخور بعدا حرف میزنیم دربارش..
نفسم دید علاقه ای به ادامه دادن این موضوع ندارم چیزی نگفت دیگه...
نفس: راستی!!! این دو رو اطرافو شروین بهتون نشون داده؟؟؟
_نــه...
نفس: واییییی!!!! پس نصف عمرت به فنا رفته عزیزم..
_وا 😳😳 مگه این جا چی داره؟!!؟
نفس: ببین سمت راست این کوچه رو تا آخر بری بالا یه عالمه باغ دارت و میوه هاش از این وره دیوار معلوم میشه بعد صاحب یه باغ هم منو شروین رو میشناسه همیشه اجازه میده بریم توش خعلی کیف میده تازه وسط باغشم یه دونه رودخونه داره که آبشار ماننده از بالا تا پایین کشیده شده...
من میام این جا عینه شمانمی شینم خونه کـه میرم اون جا..
همچین با ذوق و هیجان تعرف می کرد که دل من ضعف رفت...
من: پاشو الان بریم...
نفس: نه بابا... بزار بچه ها هم بلند شن بعـ...
_نههه اونا تا بیان حاضر شن سه ساعت طول میکشه... تا ارایش کنن و لباس انتخاب کنن... تازه اخرشم میگن پسرا هم بیان بعد دیگه ننه ها هم باهامون میان...
نفس: پس اگه اونا ناراحت شدن تقصیره توعه ها!!
سرمو تکون دادم و بعد تند تند وسایلارو جمع کردیم...
نفس ظرفارو شیت من اروم رفتم لباس و... اوردمو از اتاق که بچه ها بیدار نشن...
رفتیم تو اتاق مامانینا عوض کردیم....
نفس زود تر از من رفت پایین... گـوشیمو برداشتم و بدو بدو از پله ها رفتم پایین...
نفس داشت با شروین حرف میزد و میگفت جایی نمیریم...
میخاستم از کنار شروین که جلوی در بود رد شم که دستشو گذاشت جلوم...
شروین: دیگع واقعا باید بگید دارید کجا میرید..
نفس ابروهاشو انداخت بالا و گفت: داداشه مارو نگاه!! قبلش به منگیر نمیده که کجا میخام برم.. وقتی آیناز خانومو دید حســـاس شــد
عــــه 😐راست میگه اصلا به حساسیتش دقت نکرده بودمممم....

خودمو زدم به بی خیالی...
شروین: اولا ایشون دسته من امانته!! دوما تو این جاهارو میشناسی ولی ایشون نه...!!

نفس: آها باشه... ما داریم...
رفتم وسط حرفشو گفتم: بـبـخـشـیـد... دیکه مامانو بابای من اومدن... دیگه لازم نیست شما نگران و مراقب من باشید...
شروین: بله شما درست میگید.. ولی اون جایی که میدونم دارین بخاطر دخترا یواشکی میرین پس خونواده ی محترمتونم اطلاع ندارن... وظیفم میدونم که بگم مراقب باشید خبر داشته باشم کجا میرید که اگر خدایی نکرده اتفاقی پیش اومد بدونم کجایید و بیام دنبالتون...
وای ننه 😰 این حرفارو این از کجا گیر میاره...
منی که دوباره کم اورده بودم گفتم: خب الان می ذارید بریم؟!!
شروین: من هنوز نمیدونم شماها میخاین کجا برین... اصلا چه دلیلی داره دو تا دختر مجرد صبح اول صبح پاشن برن بیرون؟!!
وایسید منم باهاتون میـ....
ما: نـــــه!!!
من: یعنی... ما میخایم خودمون تنها بریم بیرون..
ن: جای دوری نمیریم که... همین باغ عمو فریدون میریم...
عه اسوش فریدونه😂😂..
من: راست میگه...
شروین: خب پس برید منم زنگ بزنم بهش بگم مراقبتون باشه..
زود خدافظی کردیم که نظرش عوض نشه...
بدو بدو رفتیم بیرون و درم بستیم....
....
نفس: منو باش که فکر میکردم که شما دو تا باهم خوب شدید نگو اب از اب تکون نخورده.... 🥴🥴🥴
_نه قبل این که شما بیاین خوب بودیم ولی تا شما اومدین و جریان خاستگاری زدیم به تیپ وتاپ هم... 😁😬
با صدایی بچگونه گفت: پس بدو پا ددمه من بد بوده دیگه....
زدم زیره خنده 😂😂😂 این واقعا بچس!! شیر زیاد خورده قد کشیده ـ..
+نخیر پا قدم شماخوب بوده منوداداشت یه ذره باهم شیش میزنیم...
تا برسیم هی گفتیمو و خندیدیم....
جایی که منو برده بود خـــــــــــــــــــــیـــــــــلی قشـــنگ بــــود....
من: وای نفسی ایــــــن جا چقد قشنگه!!!!!!! عینه بهشت میمونه....
خلاصه منم عینه جو گیر ها میرفتم و توش بدو بدو می کردم خیلی خوشگل بود... کلش با درخت پوشیده شده بود.. صدا های گنجشک و کلاغم قشنگ ترش کرده بود...
نفس داشت با فریدون حرف میزد😂و ازش شماره خاست... من میگم بی ادبه شما میگید نه...
وقتی اومد با نگاه شیطون بهاش گفتم : که از فریدون شماره میخای اره؟!!
نفس: بابا خودش داد که اتفاقی افتاد زنگ بزنیم بهش اولا دوما ایم هم سن و ساله بابای منه ها...
من: زنم داره؟ 😈

افتاد دنبالمو تا وسط باغ بدو بدو و جیغ جیغ کردیم...
خیلی کیف داد بهمون..... با نفس یه عالمه عکس های خوشگل و دلقک بازی گرفتیم... 😮.
یه چوپ گرفته بودیم تو دستمون و راه افتادیم.. هر جایی هم که درخت میوه می دیدیم می پریدیم بالاشو میخوردیم...
بالاخره به رود خونه رسیدیم.. راست می گفت خیلی قشنگ بود یه آبشار کم ارتفاع هم داشت از بالا میومد پایین...
_واااییی اینجاروووو....
رفتم توشو مشت مشت آب ریختم روی نفس...
به داداشش که نمی تونستم آب بپاچم حداقل رو اون می پاچیدم 😐 والا!!
اونم دید من ول کن نیستم اومد تو رود خونه و هی آب ریخت...
حالا ازین ور من فرار اینم دنبال اونم تـــو آب...
_نفس نــــکن...
+عه جدا..
اها عکس بهونه ی خوبیه ادم شه یه ذره ...
_بیا عکس بدازیم...
+اره بنداز.. 😃😃😀..
نیگا!!عینه بچهها نشست سره جاش..
یه دونه عکس خوشگل انداختم و گذاشتم توی اینستام...
بعد نشستیم دو طرف رودخونه تا خشک بشیم.... پاهامونو شلپ شولوپ میزدیم تو رودخونه سنگ پرت میکردیم...
حالا بماند که سنگ بزرگ مینداختم نزدیک نفس و کلا سر تا پاش از اول خیس میشد 😂😂

کمی بعد.....
زنگ زدیم و بعد از چند دقیقه در باز شد...
رفتیم توی حیاط که همون موقع از اون دور دیدیم که دره ورودی باز شد و همه ی بگه ها بدو بدو دارن میان سمتمون... چند تا فحشم دادن که این جا خونواده نشسته نمیگم 😂...
ما هم بدونه این که بدونیم چرا دارن میان سمتمون دوعیدیم سمت باغ..
من: نفس
_ها...
من: بدو بریم بالای درخت..
_اوکی...
میدونستم اگه برم بالا یکی باید منـو میاورد پایین.ولی دیگه چاره ای نبود....
به زور نفسو فرستادم بالا و خودمم رفتم بالا....
یـــــا خـــــدا ارتعه رررههه😱😱
با عصبانست رسیدن به ما...
نفس داد زد و گفت: به کدامین اشتباه مرتکب شده؟!!؟
به زور خندمو نگه داشتمو گفتم: راست میگه..
ایلار: کدوم اشتباه؟!!! مارو میفرستید دنباله نخود سیاه میرین در در؟؟
_چـــی؟!! ما کی فرستادیم دنبال نخود سیاه؟!
نفس: شما از کجا فهمیدید که ما رفتیم دور دور؟!
دنیا موبایلشو دراورد و یه عکس بهمون نشون داد...
عه!! این که عکس ماعه...
یدونه محکم زدم تو سرهنفسو گفتم: خاک توسرت نمیگی اینا همیشه انلاینن مارو تو اینستا چک میکنن...
_عـــه خب یادم رفت..
ایلار: معلومه دیگه!! دیگه خاهر شوهر دار شده بایدم بره خوش گذرونی..
من: اولا من شوهری ندارم که خاهر شوهر داشته باشم دوما شما عینه خرسه قطبی خابیده بودین... سوما برین کنار میخایم بیایم پایین...
دلارام: میمردیم میذاشتین ما هم بیدار میشدیم باهم میرفتیم...
من که دیگه واقعا داشتم از ارتفاع زیاد سکته رو میزدم...
از دور صدای سگ میومد که داشت بهمون نزدیک می شد..
دخترا با جیغ و داد رفتن به سمته ویلا.... یا کعبه 😱😱😰😰..
ما حالا با این وضع چی جوری بریم پایین...
از اون ور باغ صدای سهند میومد..
با جیغ و داد صداش کردیم...
اومد و گفت: آیناز معلومه تو کجایی دیوونه؟! تو نباید به من بگی کجا میری؟! این سگه باید تو رو پیدا کنه؟! آره؟!
_بابا تو رو ابیلفـــــضل منو بیار پایین مــن بعد از این کهچهار تا سکته رو رد کنم بهت میگم چی شده...
سگه پارس کرد.. سهند با عصبانیت رو بهش کرد و گفت: تو چی میگی این وسط اخه...
اومد بالای درخت..
سهند: دستتو بده به من..
#سهند
دوباره رفتم بالا که نفس گفت: ببخشید ولی میشه به داداشم بگین بیاد منو ببره؟!
منم اگه دختر بودم با یه پسر نمی رفتم پایین و بهش حق میدادم...
_اخه شروین رفته خرید کنه و هنوز برنگشته...
پیش من خیلی خجالت میکشید و اصلا بهش نمیومد ـ..
من:حالا اجازه میدین بغلتون کنم؟
یه ذره فکر کرد وقتی دید راهی نمونده یه باشه ای اروم گفت و دستاشو با خجالت دور گردنم حلقه کرد...
موقع پایین اومدن هی فشار دستاشو حس میکردم...اینم عینه خاهره ما از بلندی میترسه🤦‍♂🤦‍♂...
از اول که بغلش کرده بودم از ترس چشماشو بسته بود و وقتی به پایین رسیدیم متوجه نشد..
اروم زدم به کمرشو گفتم:فکنم ایستگاه پایانیه ولی اگه مشتاقید یه دور دیگه هم بزنیم 😂..
زود از بغلم اومد پایین... روی لباش خنده بود ولی معلوم بود از خجالت داره آب میشه...
یه مرسی اروم گفت و با دو به سمت خونه حرکت کرد...
ای خــــدا😂😂😂...

#آیناز
از پله ها رفتم بالا و سگه هم منو ول کرد...
ذفتم بالا پیش دخترا و بینشون نشستم
_به بـــه!!خل وچلای گلم!!دارید چیکار میکنید؟؟
دنیا:داریم عکسای اینستاتونو چک میکنیم...
آیلار:لامصب هنوز پست نشده ببین چقدر لایک خورده...
من:بــابا ول کنین توروخدا...برنامه ی امروز چیه؟؟!میدونید که من کرم نریزم مرز آسکاریس میگیرم پس بهتره واس امروز برنامه داشته باشید........
نفسم به جمعمون اضافه شد قش قش داشت میخندید...
_عه نفس تو چرا میخندی؟!
+هیچی وللش..
دنیا:عــه بگو دیگه!!!
_بابا چی کار دارید اصن دیگه نمیخندم خوبه؟
ایلار:اره خوبه😄.
نفس:حسودا..
من:من میگم بریم ببینیم داداشه ایشون سره قولش هست یا نه..
نفس:مگه داداشه من به شماها چ قولی داده؟!
ایلار: بابا قول داده که ببره مارو خرید..
همون لحظه اراد اومد داخلو گفت: بچه ها حاضر شید بریم بیرون.. خانومای محترم پول نیارن خریدتون با ماعع...
همه ی دخترا پریدن بالا جیغ و فلان دلارامم پرید بغله اراد....
مامانه دنیا یهو اومد داخل.... وای خدا رحـــم کرد😰😰 دلارام از بغله اراد اومده بود پایین....
دنیا رو صدا کردو برد بیرون...
دلارام: بیگیر مـــــنو....
یهو پرت شد رو مبل.....
اراد:وای خدا 😨😵😬😬 مــــردم باباااا...
خلاصه بعد ناهار با بچه ها اماده شدیم و رفتیم توی باغ یه عالمه عکس انداختیم و یکی از یکی خوشگلتر...
پسرا هم بعد چن دقیقه سر و کلشون پیداشـد....
همه کپ کرده داشتن به پسرا نگاه می کردن...
بابا اینا چه جیگر شدن.... نمیخایم بریم عروسی که...
چند تا عکسم با پسرا انداختیم...
ایلار با اخم داشت به آرمان نگاه می کرد...
من: وا چته تو؟!
ایلار: مــــــن نمـــــیامممم....
ما: چـــــرا؟!
ارمان: چرا؟! 🤨🤨
ایلار: یعنی شما به فکر این نیستید که اینا با ما بیان بیرون بعد ما با چهارصد تا دختر اضافی برگردیم خونه؟!!؟؟
دلارام: وای راست میگه 😨😰
دنیا: منم نمیامدم 😖😟.
من: ای بــابا!!!! یعنی چی؟! ایلار نگاه چی کار می کنی؟!؟
کامران: دنیا من تا حالا بجز تو به کسی نگاه کردم؟! که الان بخام برای دخترای خیابون تیپ بزنم؟!
چشم غره ی اراد دلارامم که دیگه کار ساز بود
شروین از راه رسید و گفت: باز چی شده؟ 🙄..
ووااااایییییییی!!!! خداااا!!!
همه داشتن عینه جغد شروینو نگاه می کردن حتی پسرا!
نفس عینه کپ زده ها عینکشو دراورد و گفت: داداااااششششش😶🤯...
اونم عینه لحنه نفس بهش گفت: چییییهههههه😳....
کامران:وای تو شروینی؟!
شروین:د نــــه د!!!!منسو تفاههمم😂🤣..
همه دخترا زدن زیره خنده..
آرمان:چرا من دختر نشدم؟؟
من:هن؟!!🤨😑...
شروین:بچه ها چیزی شده؟؟
شروین: بچه ها چیزی شده؟ با تعجب دارین نگام میکنید مگه کاری کردم؟
دلارام و ایلار یه دونه هر کدوم محکم زدن توی سرم و گفتن: خاک تـــــــو ســـــرت!!!
مدیونید فکنید اینا برای خوشتیپی شروینو جوابه منفیه من این کارو کردن 😬🤨😫😂...
شروین یه گشم غره رفت بهشون.... اها خوبشون شد 😂...
شروین: بسه دیگه! نمک نریزید...
همه راه افتادن سمت ماشین جز من.... دلارام: وا! بیا دیگه!!
_این دفعه کلتونم پاشید برید من نمیام خدافظ...
داشتم به سمته خونه میرفتم که دلارام و دنیا اومدن و منو بردن...
_عــــه ولم کنــید....
بابا با این تیپه این من نمیخام بیام ای بابا!!
دنیا چشاش شیطون شد و گفت: میترسی بدزدنش؟!!
من: نخیر... این راه بیفته با وا بیاد همه میریزن سمتش وقتمونو می گیرن...
ارمان برگشت سمتمونو گفت:چیزی شده دلارام؟؟...ا
راد با شنیدن اسمه دلی برگشت و گفت:آره؟!!
دلارام:نه بابا... چیزی نشده...
خلاصه به زور منو چپوندن تو ماشین شروین و خودشون دو طرفه من نشستم.. نفس هم رفت جلو پیشه شروین...
شروین اینه رو تنظیم کرد که از تو اینه چشمای عصبانی منو دید...
با چشاش گفت چیزی شده که سرمو برگردوندم یه طرفه دیگه رو نگاه کردم...
بقیه توماشین ارمان بودن وایلارم جلو پیشه ارمان نشسته بودو حال می کرد...
ماشینا راه افتادن و ما هم هی با اهنگ میرقصیدیم و دست میزدیم.... نفس هم از گپ ما خیلی خوشس اومده بود و ماهم تصمیم رفته بودیم اونم بیاریم تو گروه...
تا برسیم نیم ساعت بیشتر طول نکشید و همه پیاده شدیم...
یه پاساژ خیلی بزرگ جلومون بود..
معلوم بود هر چی بخای توش داره.. هر کس با عشقش راهی پاساژ شده بود و من ونفس و شروین هم باهم..
منو نفس هر مغازه ای میدیدیم وای میستادیم سه ساعت نظر میدادیم اخرشم میرفتیم.. 😂.
شروینم هی از دخترا طعنه می خورد و خودشونگه میداشت که سرشون داد نزنه... واقعا شورشو در اورده بودن...
چند تا دختر که واقعا زایه بودن.. شمارشونو نوشته بودن هی به شروین طعنه میزدن تا بهشون جواب بده و شمارشونو بهش بدن...
شروینم انگار میدونست چرا این کارو میکنن...
اخرین بار که زدن شروین برگشت سمتشون...
شروین: ببخشید خانوم...
با ناز برگشت...
دختره:جونم؟!
دوستاشم باهاش برگشتن وبا خـوشحالی زول زدن بهش...
نفس: وای خاک به سرم این داره چی کار میکنه...
ما از ترس این که بره بزنه دخترا رو هر کدوم از دو طرف دستشو گرفتیم...
دستامونو ول کرد و رو بهشون گفت: بزار مشکلو حل کنیم.. اون شماررو لطف میکنید؟!
اونم که انگار از خداشون بود گذاشت لای دو تا انگشتشو گرفت طرف شروین...
شروین گرفت و خیلی ریلکس پارش کرد...
دختر: داری چی کاری می کنی؟!! 😡😬...
شروین: مشکلو حل کردم.... 😌😒در ضمن... فکنم شما راهه خرجوگم کردین که هی دور این پساژ میچرخین... به رو به رو اشاره کرد و گفت: خروجی ازون وره...
دیگه نمیتونستم جلو خندمو نگه دارم زدم زیره خنده 😂...
وای خدااا😆😆... خیلی خوب بود...
تا دخترا رفتن یه دونه زدم به بازوشو گفتم: خعلی حال کردم 😄 دمت ولرم...
نفسو نگم که بهتره صداش کله پاساژو گرفته بود...
طبقه ی بالا دو تا دختره دیگه بودن که انگار شروینو زیره نظر گرفته بودن..
به نفس گفتم: حالا نوبت ماعه...
نفس: آنی ول کن..
_نترس بابا حال میدهرفتم با ناز بازوشو گرفتم و گفتم: عــــزیزم... من ازین لباسه خیــلی خوشـم اومده... میخری برام؟؟ 🙃🙃...
🤮🤮حالم ازین نوع حرف زدن بهم میخوره.
با تعجب زول زده بود به چشمام...
_تو الان چی گفتی؟!!
میدونستم گیرش به این عزیزمی که گفتمه..

+عههه... گندشو در نیار اون ور دخترا دارن نگات می کنن...
یه نگاه به من کرد و یه نگاه به مغازه ی پشت سرم...
من:هوی چته... جواب بده بابا لو میریم الان....
شروین ترکیدو زد زیـــره خنده...
بسم الله الرحمن الرحیم
....
دیوونه شده...
شروین: قربونت بشم هر کدومو میخای انتخاب کن... اون قرمزه رو میخای یا اون آبی کمرنگه؟؟
برگشتم که انتخاب کنم.....


یاااااااا جددددددههههه ساددداتتتت.....
خــــــــــــــــــاکــــــــ تو ســـــــــــــــرم🤯...
من چقدر احمقم خداااا🤧...
شروین از پشت شونه هامو گرفت و گفت: کدومشو خاستی؟!!
منو نفس:وایی نههه😥هیچ کدوم...
خاستم حرکت کنم که شروین نذاشت...
_نه دیگه عشقم یکیشو بگوو...
دره گوشم گفت تو که نمیخای جلوی چاهار تا بلغور زایه بشی...
تازه یادم افتاد که تو بغله شروینم...
از بغلش اومدم بیرون و گفتم:حالا بیا یه دور توشو نگاه کنیم...
اوج خــــــجالت کـجاست؟؟منو نفس تو اون ناحیه بودیم 😖..
اخه دیگه لبـــــــاس زیرم شــــــــد مغـــــازه؟؟؟؟
ما سرمونو انداخته بودیم پایینو شروین به جای ما همرو داشت دید میزد...
نفس دیگه حرسش درومدو گفت: چـــشماتو درویش کــن برادر!!
شروین خندید و گفت: اخه چه نگاه کنم چ نکنم تو دیدمن...
نفس با ناراحتی زول زد بهمو گفت: اجی یکیشو انتخاب کن.. زشته جلو دخترا چیزی دستمون نباشه...
_وای اره 😰خیلی زایس... خب تو هم انتخاب کن..
شروین که به زور خندشو نگه میداشتو هی گوشه ی لبشو گاز می گرفت گفت: اون قرمزه به نظرم خیلی شیکه!! تازه جنسشم فکنم خوب باشه... وایسا دست بزنـــ.....
منو نفس یه جیغ بلند کشیدیم و گفتیم: نـــــــه😫...
شروین چنان قهقه ای زد که نگو... میدونستم به شروین ده تا برج هم بدیم دست به اون نمیزنه ولی با حرفی که زده بود«برای حرس دادنه تو شده قله ی قاف هم فتح میکنم»میدونستم این کار رو میکنه...
دیگه از خجالت داشت گریم می گرفت ... بالاخره هر کدوم یع دونه سر سری پیدا کردیم و رفتیم بیرون...
تو راه هی به بازوهای شروین میزذیم و بانی خندش میشدیم😑....
این بشر ادمــــه؟؟؟ پاندا شرف داره تا این 🤨..
تا خندش تموم شد گفت: اهــــا!! معذرت میخام یه چیزی یادم رفت بهتون بگم....
ما: چــی؟!!
شروین: مبــــــــــارک باشه.. 😂😂.....
ما: خـــــــــــفــــــه شــــــــــو😭😡...
آرمان از پشت به شونه ی شروین زدو گفت: بــاز چی شده؟!
_تقصیره اینه...
شروین: نه... بزار ماجرا رو برات تعریف کنم....
چنان جیغی کشیدیم که پاساژ رفت فضا....

من: آرمان من اعصاب ندارم.. برو با ایلار خریداتونو بکنید....
دست شروینو گرفتمو کشوندمش....
_بهدا صدای خندتو بشنوم چنان آبروتو میبرم که نگو...
چند تا جای دیگه هم گشتیمو منم یه مانتوی جیگر دیدمو شروین برام خرید...
یه کیفه دیگه هم رنگه اونم دیدمو خریدم.. نفسو چند تا چیز میز خرید و خلاصشو بگم خیلی حال داد...
بعدشم قرار بود هر کی برای عشقش یه جیزه یادگاری بگیره.... دخترا باهم رفتیم و پسرا هم جدا....
داشتیم همین جور راه می رفتیم...
شورو شوق و استرس بچه ها خیلی بالا بود...
رو به نفس گفتم: وای خدارو شکر من عشق ندارم که انقدر استرس داشته باشم...
نفس دره گوشم گفت: ببین ابجی خانوم.. شما عاشقه داشمم نشی... داداشم به زور تورو عاشق میکنه... شروین به ارزوهای سخت تر از ایناشم رسیده... بدست اوردنه تو که براش چیزی نیست 😝...
من: یادت باشه بهش شخصا بگم شتر بیند در خاب عشقه آیناز 😂... حالا هم بیا بریم من اینم پیرهنه رو برای داداشم بگیرم...
رفتیم و بعد از دیدنت همه ی رنگاش یه آبی فیروزه ایشو براش گرفتم...
نفس هی میخاست کارت بکشه که من گفتم: عـــه!!! شروین چی گفت!!؟ گفتش هر چی برا منه... این که برای داداشمه...
نفس: داداشم گفت هر چی تو میخای بخری نه ماله توعه...
میخاستم یه چیزی بگم که نفس به پشتم نگاه کردو گفت خاک به ســـرم😱....
یا خدا... برگشتم.... وا این جا که چیزی نیس...
برگشتم دیدم داره ریلکس رمزه کارتو میزنه...
من: بیشــور...
_عمته...
+داداشته...
رفتم بیرونو دو تا ذرت مکزیکی گرفتمو باهم دیگه خوردیم..
بعد چند تا خرید ست لباسم کامل شد... خیلی شیک شده بودم...
همه کاراشون تموم شد... بعد از دیدن ارمان بهش گفتم چی شد؟!
یه چشمک زدو گفت: حله!!

نفسم با تعجب به ما دوتا زول زده بود... قرار بود هیچ کس سوغاتی هارو نشون نده....
ذهنه من خیلی درگیر بود.... قرار بود امشب جوابه شروینو بدم...
دیگه تصمیممو گرفته بودم.. حداقلاین جوری می دونه با خودش چند چندع... باشد که کمتر زجر بکشـد😂...
سوار ماشین شدیم...
شروین تو بگو بخندامون یه تیکه بهم انداخت و همه باهاش خندیدن...
یه نیشخند زدمو رفتم درهگوشش گفتم: حالا که امشب جوابه خاستگاریتو بهت دادم میفهمی...
و خیلی شیک تکیه دادم...
نفسبا دیدنه حاله زارو اخم شروین به من گفت:آبجی خانوم😡.. شما هی داری حاله داداشه ما رو میگیریا... زود باش بگو بهش چی گفتی...
_بینه ما چیزه خاصی نیست که بخام بگم...
شروین ماشینو نگه داشت...
شروین: رسیدیم....
نفس: وا داداش مارو اوردی وسط یه جای سوت وکور... اخه این جا چه جور جاییه... بخدا غیر قابل پیش بینی هستی...
شروین: یعنی اون بالا این قدر زشته؟!

همه بع بالا نگاه کردیم🙄.... ســــــاچ ا وووووو🤭....
ایلار: واای نفسی!!! داداشت چ جاهای شیکی سراغ داره...
دلارام زیر چشمی بهم نگاه کردو گفت: خوش به حال اون کسی که قراره هی این جاهای شیکو ببینه... 😜.. رستوان بالای یه کوه بود... باید یه ذره می رفتیم بالا..
تنها مشکل من این بود که از ارتفاع میترسیدم...
همه ی دخترذ باجیغ جیغ کنان داشتن میرفتن بالا...
کامران: داداش اینو جی جوری ساختن وقتی جایی برای بالا رفتن نیست...
شروین: چرا هست اون ور کوه پله ماننده و همه ازون طرف میان... ولی اگه ازون جا میومدیم انقدر که مشتری داره جای پارک پیدا نمی کردیم...
آرمان: اهــا....
تا نزدیک کوه رسیدیم.. همه ی بچه ها رفتن بالا.. من وایستادم... شروین رو بهم کرد و گفت: چرا نمیای؟!
_اخه من..... من... 😖

+تو گی؟ چیزی شده؟!

_من....... عه😡مگه نمیدونی من از ارتفاع می ترسم

+وایی!! پاک یادم رفته بود! ببخشید ولی خاستم خوشحالتون کنم...

_میدونـم... حالا شما برین من تو ماشین منتظر میمونم...
اخمی کرد و گفت:: یعنی می خای بگی شام نمیخای بخوری؟
_نه من میرم خونه یه چیزی می خورم...

به سمته ماشین رفتم کع شروین بازومو کشید که افتادم بغلش...
+یعنی تو فکر میکنی من میذارم؟!

_خب میگی من چی کار منم؟؛
دستمو کشید و برد به سمته کوه...

من:شرویـــن من نمـی تونم!😞
من: شروین نمیتونم سرم درد میگیره دستام میلرزه حالت تهوع میگیرم...
_من پیشتم چرا باید بترسی؟!.... ایناز بیا یه کاری کنیم...
اگه من بردمت بالا و چیزیت شد منو ازون بالا پرت کن پایین خوبه؟
نمیدونم چرا... ولی انگار مطمعن بود که چیزیم نمیشه..
اروم گفتم: باشه ...
خدارو شکر شیبش خیلی کم بود... شروین منو برد یه ذره بالا و گفت: بـرو جلو... من بهت میگم پاتو کجا بزاری...
_باشع..
همین جوری داشتم میرفتم بالا..البته دروغ نگم چند باری هم داشتم میفتادم که شروین منو گرفت...
یه جا که کلا شیب نداشت شروین پرید بالا و منو بغل کرد و برد بالا...
همین طور که داشتم لباسامو می تکوندم زیره لب گفتم: اخه مجبوری این جارو انتخاب کنی؟!
توی اون هوای سرد من داستم عرق میریختم...
یه ذره از شیب فاصله گرفتم..
نفس: چقدر طولش دادین... بیاین بریم دیگه...
من: باشـ...
شروین: نه... یعنی.. ما میریم یه جایی شما هم تا سفارش بدین ما اومدیم.. .
نه😨 منو با این گزمیت تنها نزاریـن...
شب بود و وقتی پایینو می دیدی تا ته ظلمات بود.
شروین: آیناز میشه باهام بیای؟؛
اوهـــه... چه با ادب..
من: کجا..
شروین: یه ذره بریم بالا تر..

من: نه تو رو خدا بالا نه...

شروین:نظر نخاستم 🤨..
دستمو کشید و برد بالا.
تنها چیزی که دیده میشد یه کافه بالای بالا بود که از چراغاش میشد فهمید و چند تا نیمکتم این جا
در کل جای خوشگلی بود...
شروین با جدیت خاص خودش گفت: این جا بام مازندرانه..
من: من که هیچ چیزه جالبی این جا نمیبینم...
شروین لبخند زدو گفت: باید برگردی...
وااااااوووووووو ایــــن جاروو...
من: تو کلا با سوپرایز میونه ی خوبی داری نه؟!
شروین: این جارو کسی جز منو تو و اون کافه ایه ندیده...
من: وا مگه میشه..
شروین: چرا نشه... من تنها مشتریه این کافه ام.. کافه هم خوده پیره مرده ساخته...
همه ازین جا میترسن...
من: وای مگه چیزه خطرناکی داره..
شروین اومد جلومو منو کشوند عقب...
شروین: برای این که همه عینه شما از ارتفاع میترسن...
واییی.. یا حسین.... تازه متوجه ی ارتفاع
شده بودم...
من: شروین.. توروخدا بیا بریم پایین..
شروین: نترس بابا...
رفت و لبه ی پرتگاه نشست..من:وای شروین.. بیا این ور..
شروین:بیا این جا بشین...
من:عمرا..
شروین:عه.. پس ترست نریخته هنوز نه؟!
من:نه...
فاصلش از لبه پرتگاه کمتر شد..
شروین:پس بزار منم خودمو بندازم پایین..بالاخره خودم گفتم باید خودمو بندازم پـاییـ...
من:نه... باشع.. باشه... میام..
رفتمو نشستم پیشش... فاصلم با شروینو خیلی کم کردم که اگه قرار بود بیفتم منو بگیره...
یا خدا... امشب رو به خیر بگذرون قول نیدم دیگه تو خونه بیشتر ظرف بشورم..
شروین:این جا پاتوق زندگیه منه...هر وقت ناراحت یا عصبانی باشم میام این جا..
حتی تو شادی هامم این جا میام.. این جا حالمو جا میاره..هیچ صدایی نمیاد... نه کی هست هی بهت دلداری و ترحم منه.. نه کسی که خلوتتو خراب منه...
فقط تویی و خدات..
شروین: وقتی میام این جا و این همه چراغ های ریزه روشنو میبینم میفهمم زندگی ارزش شادی و غم هارو نداره.. وقتی ناراحتمو به این موضوع فکر می کنم اروم میشم...
وقتی میبینم یه عالمه ادم اون پایینه و داره زندگی میکنه.. دله یکی رو میشکونه.. با سختی کار میکنه.. گریه می کنه.. میخنده.. اصلا ارزششو داره؟!
تو اصلا اون پایین ادمای خوب و بد رو میبینی؟!
_نه چیزی معلوم نیست...
منم داشتم به حرفای شروین فکر می کردم و اخم روی صورتم نشسته بود..
شروین: دیدی ترست ریخت؟!
_چــی؟! 😨
با نگاهی شیطون گفت: ترست ریخت خاله ریزه..
_وای اره.. ....
.
.
من:شروین
_بله...
+به نظرت ما ازین جا بیفتیم چی میشه؟!
خندید و گفت:خاله ریزه اگهتو بیفتی شاید یه اتفاقی بیفته.. ولی من با این هیکلم جاهار بارم بیفتم یه خش بر نمی دارم...
راست میگفت... هیکلشو ندیده بودم ولی بازو هاش همه چیزو نشون می داد...
شروین:نگران نباش مراقبم..

من: مرسی..... راستی.. چرا منو اوردی این جا..
_چون قراره امشب جوابمو بدی.. تمومه اتفاقای مهم زندگیم رو گوشه به گوشه ی این جا شنیده... سرشو انداخت پایینو با اخم صورتش دوباره بهم زول زد...
شروین: میخام مهم ترین جوابه زندگیمم.... گوشه به گوشه ی این جا... بشنوه..
من: اهـا..
شروین: و این که...
_چی...

انگار نمیتونست بهم بگه..
شروین: خاستم... اگه.. اگه جوابت منفی بود بشینم گریه کنم...
فکر نکن من هر چی میشه گریه میکنم..
چهار زانو نشست و سوعیچو داد بهم...
_آیناز اینو بگیر ممکنه یه اتفاقایی بیفته من نتونم رانندگی کنم بده به بچه ها...
با تردید گرفتمو گذاشتم توی جیبم..
وای نه... شروین گریه کنه؟!.
به پایین زول زده بودم...
خاستم از یه جایی شروع کنم.... شروین...
من: شروین... تو... تو داری؟!
با اخم بهم زول زدو گفت: اره ایناز.. اره..
من دارم گریه میکنم..
شروین: مگه من ادم نیستم.. غلط کرده هرکسی گفته مرد گریه نمیکنه.. میدونی دیگه صبرم تموم شده... د لعنتی بگو جوابتذچیه این قدر منو حرص نده..
اگه منفیه بگو برم گورمو گور کنم.. چرا حرف نمیزنی؟! چرا این جور موقه ها صدات در نمیاد ها؟!
بغضه منم ترکید.. خدا منو بکشه که اشک یه مردو در اوردم... من کی این قدر نامرد شده بودم..
با گریه گفتم: خب تو گریه نکن دیگه...
می ترسیدم دوباره سرم داد بکشه..
_شروین من خیلی اذیتت کردم.. ببخشید.. نمیدونستم انقدر برات مهمه و موضوع این قدر جدیه...
من بهت بد کردم... با اینکه از تو چیزی جز خوبی ندیده بودم..
می بخشی منو؟؟؟
به سمتش برگشتم... هنوز داشت اروم اشک میریخت..
دیگه تحمل شنیدنه اشکاش رو نداشتم.. در این حد احساساتی بود و رو نمی کرد؟؟
منم به اشتباه این که یه پسره بد اخلاقه مغروره اذیتش کردم..
چقدر دلشو شکوندم.. چقدر بهش بد کردم...
اشکامو با آستین پاک کردمو از توی جیبم دستمال کاغذی برداشتمو بهش دادم..
با هر قطره ای ک میریخت دله منو ریش ریش می کرد...
من چقدر بدم که غروره یه مردو شکوندم...
خیلی بهش نزدیک شدم...
من: منو ببین...
به کاره خودش ادامه داد...
دوباره زدم زیره گریه...
_شروین تو رو خدا بهم نگاه کن..
وقتی برگشت اشکاشو پاک کردمو و پیشش دو زانو نشستم..
می دونستم کل این گریه ها به خاطر اینه که غرورش پیشه من شکسته...
اما نمی دونه با این کارش چیا تو دله من عوض شده..
بعد از این که اشکاشو پاک کردم دیگه سعی کرد گریه نکنه...
ولی این دفعه من شروع کردم به گریه کردن.... پریدم بغلش... اونم بیشتر از قبل شروع به گریه کردن کرد...
_شــروین غلــط کردم... ببــخشیـد...
وقتی به یاده این میفتادم که پایین به خاطر این که غروره من نشکنه و بچه ها نفهمن که من از ارتفاع ترسیدم.. گفت که پایین کار داشته... حالا من غرورشو اینقدر بد شکوندم هزار بار خودمو نفرین می کردم..
محکم منو بغل کردو بعد صورتمو گرفتو جلوی صورتش برد..
با صدای گرفتش گفت: آیناز جونه من گریه نکن.. اخه قربونت بشم چرا باید تورو ببخشم..
این چی گفت؟!
_چی گفتی؟ گفتی قربونت بشم!؟


یعنی هنوز دوسم داره؟!

شروین:آیناز خوشحالم... خوشحالم که غرورم پیشه تو شکست.. افتخار می کنم که پیسه عشقم شکسته..
.
.
آینازی... ولی اینو بدون که غرورم دیگه پیشه هیچ کس نمیشکنه..
هنوز جوابه تو رو نمیدونم چیه؟!ولی به خودم قول دادم هیج وقت غرورم برا هیچ کس جز تو نشکونم..
فقط تو....
حتی اگه جوابتم منفی باشه توی دنیام فقط تو عشقم بودی..
این دله من جز تو برای هیچ کسه دیگه نمیلرزه..
حتی اگه منو بزاری و بری..

.
.
.
.
.

دیگه از گریه هامون گذشته بود و شروین زول زده بود به من...
پاهام داشت میلرزید و نمیتونستم خودمو نگه دارم...
اما بالاخره باید تکلیفشو روشن می کردم...
من: من دوست ندارم...
پنج دقیقه گذشت....
تو اون لحظه فقط صدای خش خش برگای کنار نیمکت میومد...
هیچ کدوممون به هم نگاه نمی کردیم...
انگار داشت تو اون لحظه نوع نگاهشو نسبت به من عوض می کرد و منو به چشم خاهرش میدید...
وقتی سرشو بلند کرد چشماش سرد تر از همیشه بود..
نه لبخندی.. نه گریه ای... و نه..غمی..
هیچی..
انگار منو دلارام براش فرقی نداریم..
از کنارم رد شد و گفت:خوشبخت بشی..
دستشو گرفتمو نذاشتم بره..
دره گوشش گفتم: دوست داشتنه من با شکسته شدن عشقت دیگه دوست داشتن نیست.. عاشقیه..
انگار یه سطل آب ریخته باشن تو سرش..
سکوت هنوز شکسته نشده بود... ارامش قبله طوفان بود فکنم🤔..
از فرصت سو استفاده کردمو گفتم: با خودم عهد بستم که اگه تا امشب غرورتو نشکنی یه جوابه نه محکم بهت بدم..
ولی وقتی دیدم غرورتو شکوندی فهمیدم واقعا عاشقمی..
مندوست دارم چون تو برای من یه مرده ایده آلی..
اما غروری که داشتی برای منی که
دوشنبه 04 مرداد 1400 - 11:42
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: