تبلیغات در اینترنتclose
روز 29
بازدید از تاپیک : 62
نمایش آدرس تاپیک
http://98iaaa.ir/Post/31
اطلاعات نویسنده
محتوای پاسخ
ارسال ها
1
عضویت
4 /6 /1396
اگه فرض کنیم سرنوشت یک فرده، حتما یه شوخی مضحکه!!
یک نامرد تمام عیاره. همیشه کاری میکنه که همه چیز اتفاقی به نظر بیاد! تا محض سرگرمی خودش ما رو تو زندگی سرگرم کنه!!
ولی الان از تشکر از این آقای نامرد هیچ مشکلی ندارم!!! هرچه که نباشه، حداقل ما را مسیول کارهامون کرده...

اواخر پاییز بود که باهاش آشنا شدم.
برعکس بقیه که پاییز واسشون جداییه، واس من و عشقم وصلت بود
یک ماجرای کاملا اتفاقی! اوایل به شوخی رفتار میکردیم، ولی شوخی شوخی واقعا جدی شد!
اوه راستی معرفی میکنم
من رییس انجمن رایانه مدرسه ام، یک دانش آموز دبیرستانی که با دختری از دیار غریب آشنا شدم.
قصه بقیه رو نمیدونم ولی میدونم قصه ما، یک قصه عاشقانه تکراری نیست!
نمیدونم چرا؟! من که یک فرد عادی هستم، پس قطعا تنها چیزی که رابطه ما رو منحصر به فرد میکنه، حضور او و عشق اوست.
در همین یکسالی که از رابطمان میگذرد، خیلی چیزها تجربه کردیم! شب های بیقراری، شب های درد، شب های دعوا ولی با مرور آنها لحظه به لحظه، علاقه ام به او بیشتر میشه!
ماجرای آشناییمون خیلی جالب بود، یک رابطه ای که اولش، از هر رابطه دیگه ای مجازی تر بود...
توی یه شبکه اجتماعی و زیر یه پست باهاش آشنا شدم...
اوایل به شوخی عدای زن و شوهرا رو درمیاوردیم، ولی کم کم مهرش به دلم نشست...
راستش من اون شبی که باهم آشنا شدیم چون فکر نمیکردم جدی باشه، سن خودمو یه سال بالاتر گفتم
آخه دختر خانوم رویاهام در اصل چندماه از من بزرگتره واس اینکه پشیمون نشه، سنمو یه سال بالاتر گفتم تا این مشکل برطرف بشه!!
بعد اینکه کم کم بهش علاقه مند شدم، احساس عذابم شروع شد ولی نمیتونستم بهش بگم
هربار تمرین میکردم که بگم، بازم نمیتونستم ترس از دست دادنش دیونه ام میکرد
آخر سر یه شب سر ماجرایی که پیش اومد ، بهش گفتم
اون شبو هیچ وقت یادم نمیره، یکی از زهرمار ترین شبایی بود که داشتم، اشک ریختناش بیشتر از هرچیزی قلبمو درد میاورد.
اون شب قرار شد از هم جدا شیم، ولی بعدش هرکاری کردم خوابم نمیبرد، بغض وحشتناکی گلومو گرفته بود، صبحش سریع پاشدم رفتم پیش یه مشاور خانواده، بهش کل ماجرا رو گفتم؛ مسلما اونم بهم گفت جدا بشم
گفت تو حتی اگه دوستشم داشته باشی بخوای سر یه دختر بزرگتر از خودت با خانوادت در بیفتی، زندگیت هدر میره
ولی اون درک نمیکرد که زندگی من اون دختر بود
زندگی من صدای خنده هاش بود
زندگی من دستاش بود
امید زندگیم، بوسیدن لباش بود
نتونستم حرف مشاورو گوش بدم
نشستم با خودم دو دوتا کردم وتصمیمم رو گرفتم
اگه اون دخترو میخوام باید مرد باشم و پای همه چیزش بمونم، باید بتونم حریف دنیا بشم، خانواده ام که چیزی نیس...
پس سن نباید باعث جدایی دوتا عاشق از هم میشد...
با اینکه اون شب گذشت و عشقم منو به خاطر دروغم بخشید ولی بازم که یادش میفتم ، یاد اشکاش میفتم قلبم درد میگیره

اون شب اولین شب تلخمون بود
ولی یه چیز اون شب بهم آرامش میده
احساس مسیولیتی که به عشقم ازون شب پیدا کردم بهترین حسه ، واس یه پسر سخته حس مسیولیت رو عشقش خیلی هم سخته، ولی همین حس بهم میگه یکی کنارم هست...
فایل های ضمیمه شده
شنبه 04 شهریور 1396 - 09:37
نقل قول این ارسال در پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.