تبلیغات در اینترنتclose
قسمتی از رمان معشوقه ی من
بازدید از تاپیک : 75
نمایش آدرس تاپیک
http://98iaaa.ir/Post/32
اطلاعات نویسنده
محتوای پاسخ
ارسال ها
1
عضویت
4 /6 /1396
صدای آژیر پلیس و بعد صدای مامور از بلندگو بلند شد.
_ پژو پارس مشکی بزن کنار.۱۱ج،۴۲۳ بزن کنار.
پلاک منو میخوند.خواستم در برم اما منصرف شدم.وقت قشون کشی و کل کل اونم با مامور پلیس رو نداشتم.زدم کنار و منتظر شدم تا بهم برسه. کمی جلو تر توقف کرد و دو تا مامور پیاده شدند.شیشه رو پایین دادم. قری به سر و گردنش داد و با غیظ گفت:
_ میشه بپرسم با این عجله به کجا چنین شتابان؟.دو تا چراغ هم که بحمد الله رد کردین.
_ سلام خسته نباشید.
_ علیک سلام.اینو من باید بگم.شما مدام پاتون رو پدال بوده خسته شدین.
_عجله داشتم.باید زود برسم جایی.
_ کارتون مهم تر از جونتونه که با این سرعت رانندگی میکردین؟ میدونین اگه...
_ عجله دارم. باید زود برسم جایی.
ساکت شد و رو به همکارش که گویا از زبون درازی من یه نمه کیش میشی بود کرد و با اشاره ازش خواست مدارکمو برسی کنه. مدارک رو گرفت و همینطور که برسی میکرد خلاف های من رو هم گوشزد می کرد.خواستم مدارک رو بگیرم که به ماشین اشاره کرد و گفت:
_ ماشین باید بره پارکینگ.
با عصبانیت داد زدم:
_ چی کار کردم که باید بره پارکینگ؟ عجب گرفتاری شدیماااااااا.
اون از من عصبی تر به سمتم هجوم اورد و گفت:
_ گردن من از تو کلفت تره.سر من داد نکش بچه. توقع داری با این همه خلاف بزارم بری؟ پیاده شو!!!.
پیاده شدم و در رو با نهایت عصبانیت کوبیدم که ینی خیلی عصبانی ام.موبایل حامد رو از جیبم در آوردم و شماره بابک رو گرفتم.بعد چند تا بوق جواب داد:
بابک:_ الو
من:_ الو کجایی؟
بابک:_ به به، باد آمد و بوی عنبر آورد.چه عجب بالاخره یادت اومد مارو.
من:_ خوشمزه بازی رو بزار کنار.زود بیا به این آدرسی کن میگم.بابک دیر کردی میزنم هیکلت و اون لکنتتو درب و داغون میکنم.شیرفهم شد؟
بدون اینکه مجال حرف زدن بهش بدم آدرسو گفتم و قط کردم. به جرثقیلی که ماشینمو می برد نگاه میکردم که ماشین بابک جلوم ترمز کرد.با دیدن جرثقیل و ماشینم تو اون وضعیت همه چی دستش اومد.شیشه رو پایین داد.مرموز بهم نگاه کرد و با شیطنت خاص خودش گفت:
_ بپر بالا مجنون
درحالی که سوار ماشین می شدم به ساعتش اشاره کردم و گفتم:
_ کدوم گوری بودی ۲۰ دقیقه منو اینجا کاشتی؟
ماشین از جا کنده شد و جیغ لاستیک در اومد.
بابک:_ دو دقیقه خواستیم با یارمون خلوت کنیم یه کم مخ بزنیماااااا.اگه تو و اون ماسماسکت گذاشتین.
رومو ازش گرفتم و بی حوصله گفتم:
_ برو کامرانیه.
بابک:_ پس بگو چرا ماشینتو کله پا کردن. آقا تشریف می بردن خونه یار .طبق معمول با کله.!!
من:_ بابک حوصله ندارم میزنم فکتو میارم پایین.با خودت نساز.
بابک:_ چرا کارگاه نمیای آقای بی حوصله؟
من:_ خوبه میگی بی حوصله.
بابک:_ اگه بخاطر پیمانه اونم خیلی وقته نمیاد.
با شنیدن اسم پیمان هیزم زیر آتیشم رفت.گر گرفتم.دلم میخواست فک بابکو بیارم پایین.
بابک:_ کامران دست تنهاس. اگه بیای زود تر پروژه تموم میشه.
من:_ میام.
تو همین لحظه زد رو ترمز.جلوی ورودی باغ بودیم.
بابک:_ بمونم یا برم؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_ ممنون. مزاحمت نمیشم.
خداحافظی کردم و پیاده شدم.بوقی زد و حرکت کرد.به طرف باغ چرخیدم.صورت خوشگلش مث برق از جلو چشمم گذشت.دلم سنگین شد.قرار نبود اینجوری بشه.خیلی آروم زیر لب گفتم:
_ گفتی رابطمون فقط دوستی باشه ولی نگفتی حق ندارم دیوونت بشم.
..._ منتظرت بودم....!!!!!
به طرف صدای آشنا چرخیدم.


_ تو کجا می ری؟
پریسا:_ میرم یه گوشه قایم شم. نمیخوای اینجا وایسم که؟
من:_ پس قربون دستت یه جا دور از اینجا قایم شو.صحنه داره واسه سن مبارکت مناسب نیس.میدونی که چی میگم؟
پریسا:_ یه کاری میکنی همینجا وایسم نزارم کاری کنیااااااا. با خودت لج کن.
من:_ نه الهی فدای تو بشم من.برو..برو قربون دست و پای بلورینت.برو.
کوله رو انداخت جلو پام و راه افتاد سمت درختا.بی حوصله رو زمین نشستم.دلم بدجور شور میزد.استرس گرفته بودم. این وضع دقیقا تا یک ساعت ادامه داشت.حوصلم داشت حسابی سر می رفت.زانو هامو بغل کرده و بی حوصله با انگشت اشاره رو زمین چشم ابرو می کشیدم که صدایی اومد.به نظر می رسید صدای خش خش برگا باشه که زیر پای یه نفر له میشن.مثل برق ۲۰۰ ولتی از جا پریدم.کوله رو برداشتم و پاورچین دوییدم سمت درخت بلوط. سرکی کشیدم و چشم انداختم.تاریک بود ولی من چشمم عادت کرده بود به اون تاریکی.میتونستم به چیزایی ببینم.تو حس بودم و با دقت دنبال صدا می گشتم که رون راستم به مدت ۱۰ ثانیه لرزید.روح از تنم به ملکوت اعلا پیوست. دست کردم تو جیبم و قبل از ویبره بعدی گوشی رو با هزار تا فحش ناموسی به کره خر پشت خط از جیبم در آوردم.
من:_ بله؟
پریسا:_ همین الان اومد.حواست جمع باشه.داره میاد سمتت.سوتی ندی !
قبل از اینکه قطع کنم یه فحش آبدار (مناسب نیست بگم خوبیت نداره) چسبوندم در دهنش و بعد قطع کردم .خاموششم کردم که دیگه مزاحم نشه. انداختمش تو کوله و دوباره چشم چرخوندم.
_آهااااااااااااااان.اوناهاش.بلاخ ره افتادی تو تور.دمت گرم خانوم فلاح.پیش به سوی شروع عملیات.


داشتم می دیدمش.تاریک بود ولی خیلی خوب میتونستم صورت سفیدشو که تو اون تاریکی عین ماه میدرخشید رو ببینم.پشت درخت بلوط وایساده بود و هی سرک می کشید.اونقدر واسه گفتن حرفای دلم بهش ذوق داشتم که دلم میخواست قید همه چیو بزنم و برم درسته قورتش بدم.خودمو زدم به اون راه و هی اینور و اونور سرک کشیدم.جوری رفتار میکردم که انگار ندیدمش.زیر چشمی دیدم که درختشو عوض کرد.شاید چون زیادی بهش نزدیک شده بودم.تو همین لحظه منم پریدم پشت یه درخت.


داشت بهم نزدیک می شد.ترسیدم ببینه منو.پریدم پشت یه درخت دیگه.یه کم منتظر موندم و دوباره سرک کشیدم.ته دلم یهو خالی شد.نبود.همه جا رو دید زدم.نبود که نبود...مث کره ای که آب شده باشه رفته باشه تو زمین.کوله رو سفت بغل کردم. نزدیک بود بزنم زیر گریه.بدنم یخ شد.گوشی رو از کوله در آوردم و روشنش کردم.نفهمیدم چجوری شماره پریسا رو پلی کردم.خاک تو گور شده ی انتر جواب نمی داد.شروع کردم تو دلم بهش فحش دادن.تکیه مو دادم به درخت و چشمامو بستم. دعا میکردم همه چی درست پیش بره. چند دقیقه ای بود که همونجا بی حرکت نشسته بودم و ناخونامو می جوییدم.همه جا زیادی تاریک بود.به جز صدای جیرجیرک صدای دیگه ای نمی اومد.کلافه خواستم چشمامو باز کنم که جسم داغی خیلی نرم رو لبم نشست. انگار که برق سه فاز بهم وصل کرده باشن.تا اومدم به خودم بجنبم پرت شدم و فرو رفتم تو یه جای نرم و گوشتی.حصاری که دورم رو گرفته بود نمیزاشت حتی یک سانت تکون بخورم.

یه آن احساس کردم سایه ای افتاد رو یکی از درختا.اینو مطمئن بودم که غیر از ماهک و دختر داییش کسی این طرف باغ نیست.دختر داییشو دیدم که کمی دورتر پشت یه درخت نشسته بود.پس اون نیست.ماهک چند لحظه ای بود سرک نمی کشید.کنجکاو یه کم جلوتر رفتم.اولین درخت، دومی،سومی،چهارمی و ....
زانو هام سست شدند.تقریبا شل شدم و دو زانو رو زمین نشستم.داشتم چی می دیدم؟ برا به لحظه حرف پیمان از ذهنم گذشت:
_ د آخه لعنتی من اگه میخواستم از پشت بهت خنجر بزنم که ۱۷ سال باهات رفاقت نمی کردم.من اگه ماهکو میخواستم که نمیزاشتم حتی از کنار تو رد بشه چه برسه به اینکه اینهمه به هم وابسته بشین.اون خنجری که خوردی آلوده دست کامرانه نه من.
کامران....کامران.....کامران....بی اختیار داد زدم : کامراااااان....

قالب تهی کردم.زبونم لال شد. چه اتفاقی داشت میوفتاد؟ من کجا بودم؟ داشت چه بلایی سرم می اومد؟ اومدم خودمو از اون حصار گوشتی که سفت دورمو گرفته بود خلاص کنم که بیشتر بهم فشار آورد و من مچاله شدم.اون جسم داغ هنوز روی لبام بود و هر لحظه وحشی تر با لبام بازی می کرد.سرم رو عقب کشیدم تا شاید از شرش خلاص بشم اما اینبار چیزی پشت سرم قرار گرفت و نه تنها مانع این کارم شد بلکه با فشاری که به سرم وارد میکرد باعث می شد لبام بیشتر به اون جسم داغ بچسبن.صدایی که زبونم رو لال کرده بود تو سرم پیچید...
_ کامراااااان....
لحظه ای گذشت تا ذهنم تحلیل کنه چه اتفاقی داره می افته.کامران...کامران...کا...
سرم سوزش شدیدی پیدا کرد و انگار که تازه به این دنیا اومده باشم همه چی واسم غریب شد.همه چی بجز یه اتفاق...
باید چشمامو باز میکردم.این کار خیلی سریع انجام شد و من در عین ناباوری،چشمای بسته ی مردی رو دیدم که تو فاصله ی دو سانتی از صورتم بودند.....و...صدایی که کامران رو داد زد....
در یه حرکت سریع از خودم جداش کردم.اونقدر سریع که فرصت هیچ واکنشی رو نداشت و نتونست مقاومت کنه.
چشمام اندازه دو تا نعلبکی باز شدند.کامران بود که رو به روم بود.با چشمایی که نشون می‌داد حالش اصلا مساعد نیست.
چشمامو چند بار باز و بسته کردم.نه ....خودش بود...کامران مولایی..صمیمی ترین دوست سامیار و یه جورایی داداشش.ولی....
خواب بود...امکان نداشت...برای اطمینان نیشگونی از رون پام گرفتم...نه نه...باورم نمیشه...خود خودش بود که رو به روم بود.
خواب نبودم...
دوباره صدا توی گوشم اکو شد:
_کامراااااان

طولی نکشید که صدا رو با تصویر سامیار توی ذهنم تطبیق بدم.به سرعت سرم رو به طرف صدا چرخوندم.
_ واااااای نه!
نبود...رفته...وای خدا نه...رفته!!! بلند شدم.باید دنبالش می‌رفتم..باید واسش توضیح می‌دادم...بد تر از این نمی‌شد.
پامو که از زمین جدا کردم دستی دور بازوم حلقه شد و منو طرف خودش کشید.
_ کجا با این عجله پرنسس؟ وایسا کارت دارم .

دندونامو روی هم فشار دادم و از بینشون غریدم:

_ کثافط پست...متنففففرم ازت عوضی!

این جمله آخر رو با چنان دادی گفتم که صدای جیرجیرک چند لحظه ای قطع شد بعد دوباره شروع کرد.
دستمو کشیدم و دوییدم سمت در پشتی باغ.

_ سامیار نرو خواهش می‌کنم.

این جمله رو مدام با خودم تکرار میکردم و اشک میریختم.از دوییدن زیاد سینم می‌سوخت و نفس نفس می‌زدم. نبود...همه ی کوچه های اطراف رو دنبالش گشتم.نبود....اصلا نبود..
ای خدا چرا اینجوری شد؟...چرا کمکم نمی‌کنی همه چی رو درست کنم؟...خدایا من سامیار رو ازت می‌خوام....خدایا سامیار مال منه نزار از دستش بدم......

فصل دوم👇👇

صدای غرغر های هستی و ناز کشیدن های حامد می اومد.خستگی شونه هام رو حس میکردم.افتادگیشون به وضوح مشخص بود.از تخت کنده شدم و رو به روی آینه وایسادم.گودی زیر چشمام ...آب شدن بازو و هیکلم...موهایی که دو هفته ای از آخرین شونه کردنشون می‌گذشت و...با دو تا دست به میز آینه تکیه دادم و به سمتش خم شدم.
_ چی کار کردی باهام....!!؟؟

در اتاق آروم باز شد و کله ی حامد از بین در سرم کشید.با دیدنم جلوی آینه کامل در رو باز کرد و تو در گاه ایستاد.
_فکر کردم خوابی..!

_ میرم دانشگاه.

حامد:_ فکراتو کردی؟مطمئنی حالت رو به راهه؟خوبی الان؟

به سمتش چرخیدم و با چشمایی که کنترل لرزششون از دستم خارج بود بهش زل زدم.

_ میرم که حالم خوب بشه.!

انگار. که با این حرفم بهش امید داده باشم،لبخندی از سر رضایت تحویلم داد و با قدم های بلندی خودش رو بهم رسوند.دستی روی شونم گذاشت گفت :

_ بهش فکر نکن...همه چی درست میشه...ما میریم خونه خودمون...شاید شب برگشتیم پیشت.

پلک زدم .دستش از شونم جدا شد و سمت در رفت.به رفتنش نگاه میکردم که یهو برگشت سمتم و با هیجان گفت:

_ با این قیافه نریااااااا...( وبعد با لحن آرومتری ادامه داد:) یه دستی به سر و گوشت بکش.

با بازدم طولانیم روشو برگردوند و با گفتن خداحافظ ناپدید شد.
به سمت آینه برگشتم و دوباره نگاهی به قیافه خودم انداختم.

🌸🌸🌸🌸🌸ماهک

فراری رو توی پارکینگ دانشگاه پارک کردم و پیاده شدم.با دیدن جای خالی ماشینش آه از نهادم بلند شد.دو هفته ندیدنش کافی بود که خرد شدن خودمو ببینم.تمام سلولهای بدنم وجودشو میخواستن و حالا با اون اتفاق امیدم واسه بدست آوردنش کم رنگ تر شد.
کلاسورم رو توی سینم فشار دادم و راه افتادم.هنوز از پارکینگ خارج نشده بودم که MVM مشکی رنگی از کنارم رد شد و وارد پارکینگ شد.تا حالا ندیده بودمش.وایساده بودم و با کنجکاوی منتظر دیدن صاحب ماشین.درست جای ماشین سامیار پارک کرد.اخمام تو هم رفت.این همه جا و اون حتما باید اونجا پارک میکرد؟
طولی نگذشت که کنجکاوی نگاهم به تعجب تبدیل شد و دهنم باز موند...سامیار ازش پیاده شد.
مثل همیشه جذاب و خیره کننده.صورتش رو شیش تیغه کرده بود و موهاشم مردونه زده بود.تی شرت طوسی و جین ابر و بادی...
دلم براش ضعف رفت.همونطور محوش بودم که صدای دزدگیر ماشینش منو به خودم آورد. خواستم به سمتش برم که گوشیشو در آورد و همون‌طور که مشغول بود از کنارم گذشت.مات موندم.حتی یه سلام خشک و خالی هم نکرد.دریغ از یه نگاه.
اتفاق اون شب از جلو چشمم گذشت.لبمو دندون گرفتم و بی اختیار دستم مشت شد.

_ اونجوری که تو اونا رو دندون میگیری تا دو روز دیگه هیچی ازشون نمی‌مونه.

وای خدا این صدا سوهان روحم بود.کامران،کامران...چرا دست از سرم برنمی داشت ؟؟؟...
قدمامو محکم کردم و خواستم حرکت کنم که دستی سفت شونمو گرفت.از تماس دستش بدنم یخ کرد.سریع به سمتش چرخیدم و سیلی محکمی بهش زدم.

_ دیگه حق نداری...

کامران:_ ...دوستم داشته باشی؟ حق ندارم بخوامت؟ حق ندارم داشته باشمت؟ حق....

_ نه حق نداری!!

صدا صدای پیمان بود.فرشته ی نجات من.داداش نداشته ی من.دست کامران از شونم جدا شد و هر دو سمت پیمان که درست پشت سرم بود چرخیدم.
جلو اومد و درحالی که دستشو روی شونه ی پیمان می‌گذاشت با طعنه گفت:
_ چطوری نا رفیق؟

دست پیمان رو از روی شونش جدا کرد و پایین انداخت.پوزخند حرص درآری تحویل داد و گفت:
_ عاااااالی عالی ام رفییییییییق!!!

فاصلم رو ازشون زیاد کردم و کمی دور تر ایستادم.میترسیدم اگه برم دعواشون بشه.دست راست پیمان یغه ی پیرهن کامران رو توی مشت گرفت....یه قدم جلو رفتم.

پیمان:_ دستی که بخواد انگشتش به ماهک بخوره رو قلم می‌کنم...گردنتو می‌شکنم نا رفیق اگه یه بار دیگه دور و برش بپلکی!!!

با خشم مچ دست پیمان رو گرفت و پیچید.

کامران:_ هیچ گهی نمیتونی بخوری رفیق...اینو به رفیقای دیگت هم بگو..هیییییچ گهی نمی تونین بخورین!!!

عصبانی شدم.کلاسورم رو پرت کردم گوشه ای و با خشم و صدایی که بیشتر به داد شبیه بود گفتم:
_ دهنتو ببند کامران!!

صورت عصبانیش به طرفم چرخید.

کامران:_ نبندم کی می‌خواد جلومو بگیره؟

با دست چپش سینه ی پیمان رو هل داد و با پوزخند گفت:

_ این؟

_ نه من!!!!

هم سر من و هم سر بقیه به طرف صدا چرخید. با دیدنش ته دلم خالی شد.جلو اومد و رو به روی کامران ایستاد . کار کامران رو تکرار کرد و گفت:

_ من جلوتو میگیرم.

بار دیگه و:

_ من دهنتو می بندم.!!

یه بار دیگه:

_ من نفستو می برم !!!

جمله آخر رو با داد گفت و بعد از خوابوندن مشتی زیر چشم کامران گفت:

_ اونی که بهش می گی ,,این ,, ۱۷ ساله که رفیقته نا رفیق!!!

یغه ی کامران رو گرفت و از بین دندوناش گفت :

_ گردنتو می‌شکنم اگه یه بار دیگه براش کلفت شه!!!

کامران رو هل داد و سمت ماشینش رفت.لحظه ی آخر به سمتم برگشت و بعد از پوزخند تلخی سوار ماشین شد.صدای جیغ لاستیک منو از بهت کارش درآورد.بازم اشتباه کردی سامیار.بی اختیار داد زدم:

_ داری اشتباه می‌کنی!!!!

باز صدای پچ پچ دانشجو ها مته شد و رفت رو مخم. با اینکه عادت کرده بودم ولی بازم برام سخت بود.اگه این اخبار به گوش بابا می رسید دیگه نمی تونستم تو روش نگاه کنم.پیمان به سمتم اومد.

پیمان:_ بهتره بری. خودم استاد رو توجیح می‌کنم.

بدون حرف دوییدم سمت فراری و با سرعت از پارکینگ خارج شدم.از آیینه پیمان و کامران رو می‌دیدم که با هم بحث می‌کنند.برام مهم نبود.فقط باید از اونجا دور می شدم.چراغ راهنمای نزدیک دانشگاه رو می‌دیدم.سرعت رو بالا تر بردم تا به قرمز نخورم ولی انگار قسمت این بود پشت چراغ بمونم.به مانیتوری که اعدادش از بزرگ به کوچیک کم می‌شد خیره بودم و همراهیش میکردم که در ماشین با شدت بازشد و بعدش هم صدای محکم بسته شدنش. زل زدم تو چشماش .من عاشق این چشمای عسلی بودم. امکان نداشت بزارم مال کس دیگه ای بشن. با لکنت گفتم:

_ س...سامی!!!

دستش رو روی بینیش گذاشت و آروم گفت:

_ هیسسسسسس!!!


🌸🌸🌸🌸سامیار

اونقدر متعجب بهم خیره شده بود که دلم می‌خواست بپرم و قورتش بدم. دیگه صبر کردن فایده نداشت. مخصوصا حالا که می‌دونم تو اشتباه بودم.هنوز چشمای خوشگلش متعجب بودن و ازم توضیح میخواستن. بی معطلی کشیدمش تو بغلم و از ته دل به خودم فشارش دادم.بوی عطر خنکش مستم می کرد.سرمو تو گودی گردنش فرو کردم و آروم گفتم:

_ از خواستنت کوتاه نمیام.

و بعد آرومتر:

_ دوستت دارم خانومی.

🌸🌸🌸🌸ماهک

زبونم لال شد.قلبم عین گنجشک می‌زد . بوضوح داغ کرده بودم و معلوم بود لپ هام گل انداخته.با صدای چیزی که به شیشه می خورد مثل برق از هم جدا شدیم.مرد تقریبا جوونی پشت شیشه سمت سامیار، دست به بغل وایساده بود.سامیار فورا شیشه رو پایین داد.

سامیار:_بفرمایید.

مرد:_ ببخشید مزاحم خلوت عاشقانتون میشم. خواستم عرض کنم که نیم ساعته مارو پشت چراغ کاشتین...یه پارک همین نزدیکیا هست. بفرمایید اونجا به عشق وحالتون ادامه بدید...مردم کار و زندگی دارن.

قشننننگ آب شدم رفتم تو زمین.از خجالت روم نشد سرمو بلند کنم.دست سامیار چونم رو گرفت و سرم رو بالا آورد.

سامیار:_ ببینمت....این لپای گل انداخته رو به صد تا مث کامران نمیدم.الهی دورت بگردم خانومی.!!!

باز داغ کردم.این امروز قصد جون منو کرده بود.اگه راه نمی افتادم قطعا پس می افتادم.
چته ماهی خانوم؟ تو که اینقد بی جنبه نبودی.ظرفیتت همین بود؟...نچ نچ نچ...
_ خفه باو...تو اگه جای من بودی بد تر از اینا سرت می اومد.میدونی از کی منتظر شنیدن این حرفاش بودم؟ درک کن دیگه وجدان جان.آدم عقده ای میشه.!!
_ خوبه خوبه!!!..پسر خاله میشه واسه من.جمع کن اون لب و لوچه آویزونتو...اه اه...حالم به هم خورد.!!

سامیار:_ اگه می دونستم اینقدر خوشحال میشی خوب زود تر می گفتم.

دستپاچه گفتم:

_ چ...چی؟....م...ن....من؟

سامیار:_ توجیح نکن که دستت واسم رو شده.

لبخندی زدم و خیره شدم به عسلی چشماش.من عاشق این عسلیا بودم...مظلوم ترین لحن ممکن رو به خودم گرفتم و گفتم:

_ سامی خیلی بدی!!!

سامیار:_ چرا قربونت برم!!!؟؟؟

لبامو غنچه کردم و با همون لحن گفتم:

_ اذیتم کردی!!!

لپمو کشید و با خنده گفت:

_ نکن لباتو اونجوری دختر...یه کاری دستت می دماااااا.!!!

یکی آروم زدم به شونش و با اخم ساختگی ای گفتم:

_ تو غلط کردی!!!!

سامیار:_ عههههههههه؟؟؟؟اینجوریه؟؟؟؟

_ آره ...پس چی ؟ خیال کردی خرم کردی؟

_ خیییییله خوب!!!

اینو گفت و تو یه حرکت رول ماشین رو از دستم قاپید. اینقدر ماهرانه ماشین رو کنار خیابون پارک کرد که دهنم کف کرد.تا اومدم حرفی بزنم لبای داغش تو لبام قفل شد و نفسم رو بند آورد. از شک کارش بیرون اومدم و از خدا خواسته همراهیش کردم.نه اون می‌خواست جدا بشه نه من. نفس کم آورده بودیم. دست چپش تو موهام بود و دست راستش دور گردنم.....این لحظه برام شد اوج آرامش...شد بهترین لحظه زندگیم...!!!!

_ قسمت دوم ( فصل ۲ )

_ اوه له له!!! چه تیپ دختر کشی هم زده پدر سوخته.

_ خفه شو بابک . حوصله موصله ندارم می‌زنم ناکارت می کنم.

کامران:_ روز اولی نزن تو حالمون با اون اخلاق گندت.اون لا مصبا رو باز کن یه ترشیده ای دلش بیاد نگات کنه.

پیمان:_ اتفاقا همین جذبشه که آدمو جذب می کنه. مرد باید خشک و جدی باشه...و صد البته جذاب!!

من:_ اگه روضه خونی هاتون تموم شده حرکت کنم؟؟؟

بابک:_ تو آدم بشو نیستی. خاک تو مخ بی مخت!!!

من:_ خفه بمیر بابا.!!

قبل از اینکه بابک حرفی بزنه پام رو روی پدال گاز فشار دادم و پیش به سوی مکتب خونه...از بچگی عاشق سرعت بودم. اصلا رانندگی با سرعت زیر ۱۲۰ مزه نمی‌ده...با ۱۴۰ تا می روندم و بچه ها هم با صدای ضبط که تا آخر زیادش کرده بودم قر میدادن...اولین چراغ رو که رد کردم صدای دست و سوتشون بلند شد و ایول گفتن هاشون منو بیشتر تشویق کرد.
عمر خوشیمون زیاد نبود و به دانشگاه نرسیده پلیس خفتمون کرد...۵۰۰ جریمه و آخر سرم ماشینو منتقل کردند پارکینگ.

بابک :_ من که عمرا پیاده برم.

کامران:_ منم تازه هیکلم آس شده.

پیمان:_ به انگشت نما شدن بعدش نمی ارزه.

من:_ خاک تو سر همتون..فردا نفری ۱۶۰ میارین تا برم درش بیارم...بدبختای آویزون!!!!

اینو گفتم و راه افتادم. از گوشه چشم می دیدم که عین جوجه اردک پشت سرم میان و هی در گوش هم غر غر میکنن...بیچاره ها کلی نقشه کشیده بودن که با اون بوگاتی من کلی دختر تور کنن...نقشه هاشون که به فنا رفت هیچ...باید تا دانشگاه پیاده گز کنن.

مسافت زیادی نبود و زود رسیدیم.جلوی دانشگاه به سمتشون چرخیدم . انگشت اشارم رو به نشونه ی تهدید بالا بردم و گفتم:

_ وای به حالتون اگه ببینم با دخترا می لاسین..تفهیمه؟

بابک:_ ای بر پدر پدر سوخته ی ماموره لعنت...سگ بود سگ تر شد.

خیز برداشتم سمتش که پیمان جلومو گرفت.

پیمان:_ بابک قورت بده اون بی صاحابو...سرتو به باد میدی آخرش.

کامران:_ سگ و گربه بازی رو بزارین کنار.بریم که حداقل به مخ زنی استادا برسیم...دیدنش خالی از لطف نیست وجدانا....!!!!

بابک:_ آخ ننت قربون اون دهن مبارکت...!!!

🌸🌸🌸🌸ماهک

_ وای شیده از نفس افتادم. مگه سگ دنبالت کرده اینقد هولی؟

شیده:_ بدو که دیرمون شد. الانه که اون گری گوری بره سر کلاس و بمونیم پشت در.

من:_ مگه کلاس اولی ایم؟ دانشجو شدیمااا...!!!!!

دستمو کشید و با اعتراض گفت :

_ ماهی چقد غر میزنی...بدو دیگه اه!!!

_ چقد گفتم بیا با ماشین بریم...گوش نکردی. تا جونت درآد...دیگه هوس پیاده روی به سرت نزنه.

جلوی دانشگاه چشمم افتاد به چهار تا پسر. البته اونی که روبه روشون وایساده بود و تهدید وار حرف می زد بیشتر چراغ می‌زد. لامصبا عجب جیگرایی بودن. حالا دیگه نزدیک شده بودیم و می‌شد شنید که چی میگن. دست شیده رو کشیدم و ازش خواستم چند لحظه ای رو وایسه...اونم که تازه پسرا رو دیده بود مخالفتی نکرد و شروع کرد با چشماش پسرا رو خوردن. پسری که رو به روی بقیه بود شروع کرد:

_ وای به حالتون اگه ببینم با دخترا می لاسین.تفهیمه؟

اولین پسر از سمت چپ: _ ای بر پدر پدر سوخته ی ماموره لعنت. سگ بود سگ تر شد.

این که چطور حمله کرد سمت پسره و چطور گرفتنش بماند.

وسطی:_ بابک قورت بده اون بی صاحابو.سرتو به باد میدی آخرش.

اولی از سمت راست:_ سگ و گربه بازی رو بزارین کنار. بریم که حداقل به مخ زنی استادا برسیم. دیدنش خالی از لطف نیست وجدانا.

اونی که حالا متوجه شدم اسمش بابکه:

_ آخ ننت قربون دهن مبارکت.

با حرکت کردنشون نگاهم رفت سمت چشمای شیطون شیده. لبخند مرموزی زد و گفت:

_ بابکه با من.

من:_ چه غلطی میخوای بکنی تو؟

دستمو کشید و راه افتاد.

شیده:_ تو بیاااا. کاریت نباشه.

بعد از پسرا وارد کلاس شدیم . پس از تحقیقات نیم ساعته ی شیده معلوم شد از شانس گل انداممون همکلاسی هستیم و بیشتر واحد هامون یکیه. شیده که از خوشحالی بال درآورده بود. غلط نکنم چشش او بابک ورپریده رو گرفته...یا شاید هم....اگه اینجوری باشه که خدا به دادت برسه آقا بابک. تو بد چاله ای افتادی. شیده منو به زور تو ردیفی نشوند که پسرا نشسته بودن. تا لحظه ای که استاد بیاد عین مشنگا به پسرا نگاه می‌کرد. پس کله ای نثار روح پر فتوحش کردم و گفتم:

_ تموم نشدن؟ بسه دیگه...

هیجان‌زده دستاشو به هم کوبید و با ذوق گفت:

_ وای خدا این بابکه چقدر باحاله. جون میده یه حال درست و حسابی ازش بگیرم.

بیا، نگفتم!!؟؟ خدا به داد بابک برسه. شرط می بندم چهار روز دیگه با کلاه گیس بیاد دانشگاه.
با قطع شدن صدای بچه ها این حدسو زدم که استاد اومده. سرم رو چرخوندم. مسن بود ولی قیافه بانمکی داشت.عینک ته استکانی ای روی چشمش بود که خدایی بهش می اومد.شبیه دانشمندا شده بود.
احوال پرسی کرد و بعد مشغول حضور و غیاب شد.

_ ماهک فلاح.

دستمو بالا بردم . با نگاه خیره ی استاد به من و تاخیرش برای خوندن اسم بعدی، سر همه به طرف من چرخید.


🌸🌸🌸🌸سامیار

سکوت استاد و نگاهش که به صاحب اسم مسخ شده بود، باعث شد همه بچه ها کنجکاو به سمت این فلاح نام بچرخند. کله ی بابک تو آفساید بود.چنان با کلاسور کوبیدم تو سرش که قولنج جمجمش در اومد.بعد از کلی غر غر و ننه من غریبم بازی رضایت داد و سرش رو عقب کشید.
چشمام به چهار تا شد.چهار تا که چه عرض کنم.چهار تا پرتغال نافی.
پوست سفید.چشم آبی، مژه بلند، لبای نسبتا قلوه ای و بینی ای که متناسب صورتش بود.
اگه با سقلمه ی بابک به خودم نمی اومدم ، سگ درصد آب دهنم راه می افتاد.

بابک:_ خوردیش.

فقط مات نگاش کردم.با اینکه دلم نمی‌خواست غرورمو به خاطر گفتن این حرف زیر پام بزارم ولی بازم نگاه دیگه ای به دختره کردم و گفتم:

_ باورم نمیشه!!!

بابک:_ بهتره باور کنی برادر. راه دیگه ای نداری.

پس کله ای زد و خونسرد گفت:

_ شوربختانه خوابم که نیستی...بحمدالله چشماتم سالمن.

کامران:_ استادو ببین....خاک بر سر ۸۰ سالشه هااااااا.!!!

پیمان:_ حق داره خوب.

صدای پسری که پشت سر ما نشسته بود و با دهن باز به دختره نگاه می‌کرد به گوشم رسید:

_ اوففففففففف. عجب آتیش پاره ایه.

مثل برق به سمتش چرخیدم. جوری که خود پسره کپ کرد و خودشو عقب کشید. با دیدن اخمم خودشو جمع و جور کرد و گفت:

_ از اقوام هستن؟

من:_ فضولیش به تو نیومده جوجه تیغی.

مثل اینکه این حرفم راست رفت رو نروش. بادی تو غبغبش انداخت و از جا بلند شد.

پسره:_ جرئت داری یه بار دیگه تکرار کن حرفتو کره خر.

بدجور بهم برخورد. حق نداشت کسی به پسر مهندس رستمی بزرگ توهین کنه. اونم همچین توهینی.
عین خودش ولی سریع تر از جا پریدم و یغه شو چسبیدم.

من:_ مثلا چه نشسته ای میخوای بخوری؟

همین حرف مقدمه ای بود برای یه دعوای حسابی. اصلا توجه ای به اینکه استاد داره حنجره حیف می‌کنه نداشتیم.کتک کاری حسابی بالا گرفت. ما چهار نفر و اونا هشت نفر. بیشتر از اینکه بزنیم ، میخوردیم. دعوا هنوز ادامه داشت که با صدای آقای ستارمنش( حراست دانشگاه) همه ساکت شدیم. به عبارتی خفه شدیم.

آقای ستارمنش:_ چه خبرتونه شماها؟

🌸🌸🌸🌸ماهک

شیده:_ وای ماهک دیدی چه دعوایی شد؟. الهی بمیرم برا بابکه...دماغ نازنازیش حیف شد.

من:_ برو گم شو تو ام با اون بابکت.

شیده:_ چیه؟؟ حسودیت میشه نتونستی یکیشونو تور کنی؟ ( دستش رو دور گردنم انداخت ) ببین خواهر، این کارا عرضه می‌خواد.متوجه ای؟ عرضه می‌خواد...که متاسفانه باید بگم شما تنها چیزی که نداری عرضس.

من:_ اولا من هنوز عقلم سر جاشه و مث شما خر ملاجمو گاز نگرفته که بخوام به پسر جماعت رو بدم....ثانیا، الان شما تور کردی که پز میدی؟ خوبه محل میمون بهت نمی‌ده.

شیده:_ عهههههه؟؟؟ اینجوریاس؟؟ خیله خوب...چنان آشی براش بپزم که ده من روغن خروس روش باشه...بشین ببین چجوری به پام می افته.

من:_ محاله بتونی خانوم مستوفی!!!

شیده:_ حالا می بینی خانوم فلاح.

«..» :_ با هم بخورین خانوما.برا فرداتون هم بزارین. فقط یه جوری بخورین که به هر دوتاتون برسه. عدالت رو رعایت کنید.

پشت این حرف بابک ، دانشجو بود که زمینو گاز می‌زد.

نگاه چپی اول به بقیه و بعد به اون چهار تا انداختم. درست دومتری از ما روی چمن ها نشسته بودن. جزوه شیده رو محکم زدم تو سینش و به سمت ماشین فراری حرکت کردم.قبل از تموم شدن کلاس بابا زنگ زد و گفت که راننده ماشین رو برامون میاره. توی پارکینگ پارکش کرده بود. صدای شیده می اومد که سعی داشت نگهم داره. ریموت رو زدم و با اخم در رو باز کردم. همینکه نشستم هیکل خوش تراشش جلوی در ظاهر شد.

شیده:_ چته تو باز هار شدی؟...لازمه تا بگم بیان آمپول هاری بهت بزنن.چه خبرته؟ زدی هیکلمو داغون کردی..اونا قهوه ایت کردن پاچه منو میگیری؟

پوفی کردم و در رو بستم. مشخص بود داره حرص می‌خوره. زیر لب بهم فحش می‌داد .ماشین رو دور زد و سوار شد. بدون هیچ حرفی دنده عقب گرفتم و از پارکینگ خارج شدم. اولین چراغ قرمز توقف کردم.هنوز حرفی بینمون رد و بدل نشده بود. آفتاب مستقیم روی من زوم کرده بود و کم مونده بود ذوب بشم. شیشه رو پایین دارم و منتظر به مانیتور خیره شدم.

«...»:_ می تونم چند لحظه وقت شریفتون رو بگیرم خانوما!!!؟؟

با شنیدن صدای آشنا هر دو به طرفش چرخیدیم.

بابک:_ زیاد طول نمی کشه. در حد چند تا فنجون قهوه و ( با چشمک) یه گپ دوستانه.

در کمال تعجب من شیده با اخم ترشی دستش رو توی هوا تکون داد و گفت:

_ اونوقت به چه مناسبت؟؟؟

بابک:_ آشنایی.

چراغ سبز شد. بابک کارتی رو سمت شیده گرفت و خواست حرفی بزنه که پام رو روی پدال فشار دادم و د بدو که رفتیم. اصلا از کارم حتی ذره ای پشیمون نبودم.از این جنس پسرا اصلا خوشم نمی اومد.در واقع حالم به هم میخورد. نه اینکه عقاید احد بوقی داشته باشمااااا...نه!! اتفاقا یه شیطون تمام عیار بودم. اما اصلا از رو دادن به جنس مذکر خوشم نمی اومد .

شیده:_ اوه...مهندس بابک مرتضوی....مگه میشه تو این سن مهندس باشه؟

نگاه متعجبم روی کارت توی دستش چرخید.این کی کارتو گرفت؟

من:_ سرعت عملت تو حلق رضا شاه پهلوی.

شیده:_ دست کم گرفتی؟

من:_ خوشم نمیاد باهاشون دهن به دهن بشیم.

شیده:_ مودبانه می‌گفتی نه بهتر بود

من:_ گفتم که خوشم نمیاد....

شیده:_ ولی این بی ادبی بود. شخصیت گند اخلاق خودت رو بردی زیر سوال پرنسس.

من و شیده از راهنمایی با هم بودیم.دروغ نگم واقعا از داشتنش خوشحال بودم. جای آبجی نداشتم رو برام پر می‌کرد.تا جایی که میتونست شیطونی می‌کرد. ولی سالم و به جا.
خونوادش در سطح خوبی بودند..نه عالی ولی خوب بودند. خونوادش متشکل بود از یه برادر یه خواهر به اسم های شیوا و شهرام که هر سه پیش پدرشون زندگی می‌کردند. مادرش موقع به دنیا اومدن شیوا از دنیا رفته بود.
جلوی خونشون ترمز کردم.

من:_ بپر پایین که زیادی بهت خوش گذشته.به شیوا هم سلام برسون.

شیده:_ مگه نمیای پایین؟

من:_ نه دیگه...خستم. باشه یه وقت دیگه.

شیده:_ خیله خوب . مواظب خودت باش.

پلک زدم . لبخندی زد و پیاده شد. بعد از اینکه مطمئن شدم رفته حرکت کردم.
در رو با ریموت باز کردم. سیروس مشغول آب دادن به گلای خوشگل من بود..عاشق رز آبی بودم.واسه همینم سفارش دادم یه گلخونه برام بسازن.یه گلخونه پر از رز های آبی.
پیاده شدم و سیروس رو صدا زدم تا بیاد و ماشین رو ببره پارکینگ.

سیروس:_ خانوم ، آقای فلاح گفتن حتما باهاشون تماس بگیرید.

من:_ بابا؟

سیروس:_ آقا و خانوم امروز رفتند آلمان. آقا سفارش کرد که حتما باهاشون تماس بگیرید.

من:_ آلمان؟؟؟ آخه چرا؟ چرا چیزی به من نگفتن؟ چرا اینقد بی خبر؟

سیروس:_ والا خانوم منم بی خبرم.بهتره تماس بگیرید.

پله ها رو دوییدم و وارد خونه شدم. صدای زنگ تلفن می اومد.

_ الو بابا...

بابا:_ سلام دخترم خوبی؟

من:_ ممنون.شما خوبین؟ چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟

بابا:_ آروم باش دخترم.

من:_ آرومم بابا. چی شده؟

بابا:_ ببین دخترم، من و مادرت باید تا یه مدت طولانی اینجا بمونیم. عمو شاهینت بدهی به بار آورده و ازش شکایت شده...امروز بردنش زندان. شرکت بلاتکلیف مونده.نمیتونیم تعطیلش کنیم. باید تا جور شدن ۱۰۰ میلیارد اینجا باشم و شرکت رو اداره کنم.

چشمام از حدقه زد بیرون.۱۰۰ میلیارد؟؟؟

با داد و تعجب گفتم:

_ ۱۰۰ میلیااااارد؟

بابا:_ ماهک بابا گوش کن....اصلا دلم نمیخواد قاطی این مشکلات بشی.میخوام همه حواست رو به درست بدی.باشه بابا؟

من:_ منم می‌خوام بیام اونجا....بابا من اینجا تنها نمی‌مونم.

بابا:_ با یکی از دوستام صحبت کردم ...قرار شد تا برگشتن ما تو پیش اونا زندگی کنی. خونواده خوب و سرشناسی هستن...از همه لحاظ بهشون اعتماد دارم.

من:_ ولی بابا....

بابا:_ همینکه گفتم. آماده باش تا دو ساعت دیگه میان دنبالت. خدافظ.

قطع شد. اعصابم حسابی کیش میشی بود. چرا منو با خودشون نبردن؟ چرا هنوز منو بچه می دونستند؟
تو این وضعیت فقط یه چیز میتونست آرومم کنه...رز آبی!!!!
وارد گلخونه شدم....سیروس متوجه من نبود و سرخوش برا خودش آواز میخوند. سرفه ی مصلحتی ای کردم و گفتم:

_ آذری میخونی آقا سیروس؟

سریع بلند شد و درحالی که سرش پایین بود گفت:

_ شرمنده خانوم ، ببخشید.

من:_ چرا عذر خواهی می کنی؟ مگه خطا کردی؟ اتفاقا منم وقتی حالم خوبه آواز می‌خونم.معلومه حالت عالیه ..نه؟

هنوز سرش پایین بود.لبخندی زد و خجالت زده گفت:

_ جواب کنکور دخترم اومده...رتبش بالا بوده و دانشگاه تهران قبول شده.

از ته دلم براش خوشحال شدم. واقعا همچین خوشحالی ای حقش بود. سیروس از وقتی من بچه بودم اینجا کار می‌کرد.واقعا مرد زحمت کشی بود. لبخندی زدم و گفتم:

_ مبارک باشه....پس کو شیرینیش آقا سیروس؟ یه همچین اتفاقی شیرینی نداره؟ یا ما رو لایق نمی بینی؟

_ خدا مرگم بده خانوم، این چه حرفیه؟ من هر چی دارم از خونواده شما دارم.

من:_ دخترت چه رشته ای قبول شده؟

با ذوق خندید و گفت:

_ پزشکی خانوم.از بچگی دوست داشت دکتر بشه...بچم آخرش به آرزوش رسید.

من:_ واقعا خوشحال شدم. انشالله که موفق بشه و سربلندتون کنه.

در حالی که دستش رو به سمت بالا دراز می‌کرد گفت:

_ انشاء‌الله که هم شما و هم ستاره ی من عاقبت بخیر بشید.

لبخندی زدم و آروم کنار گلدون رز نشستم. آقا سیروس خیلی باسلیقه پرورشش داده بود. سرم رو نزدیک بردم و عمیق بو کشیدم. من عاشق این بو بودم . فقط این بو میتونست منو آروم کنه.
به گلدون اشاره کردم و رو به سیروس گفتم:

_ می‌خوام این گلدون رو با خودم ببرمش.لطفا برام بیارینش تو اتاقم.

سیروس:_ مگه جایی میخواین برین؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_ بابا چند وقت وقت نمیاد. باید پیش یکی از دوستاش زندگی کنم.

سرش رو پایین انداخت و گفت:

_ انشاء‌الله که خیره...چشم خانوم براتون آمادش می‌کنم.

از پله ها بالا رفتم. اتاق من ته راهرو بود و درش از بقیه اتاق ها بزرگ تر بود. اطراف راهرو پنج تا اتاق بود که سه تا از اتاق ها اتاق مهمون بودن و یه اتاق که نزدیک به اتاق من بود و اتاق مطالعه ی بابا .
وارد اتاقم شدم و خودمو پرت کردم روی تخت. ساعت رو برا ۲:۳۰ گذاشتم روی زنگ...اونقدر خسته بودم که سرم به بالشت نرسیده خوابم برد.

صدای زنگ ساعت روی مخم رژه می رفت. بلند شدم و خمار لب تخت نشستم.دستمو دراز کردم و قطعش کردم.ساعت ۲: ۳۵ دقیقه بود. تا یک ساعت دیگه باید آماده می شدم. چند تا لباس راحتی آماده کردم و پریدم تو حموم.
وان رو پر از آب کردم و بعد از کلی آب بازی که عادت همیشگیم بود ، دوش گرفتم و اومدم بیرون .حوله تن پوشم رو پوشیدم و روی صندلی میز آرایش نشستم. موهای طلاییم رو با سشوار خشک کردم و بعد از شونه کردن ، بافتمشون.جلوی موهام رو فرق گذاشتم و آزاد ریختم. یه آرایش صورتی ملایم کردم.بعد از اینکه ریمل و خط چشمم تموم شد بلند شدم و رفتم سراغ کمد لباس. یه مانتو سفید که سر آستین و پایینش با گلای ریز صورتی کار شده بود برداشتم.یغه مانتو ساده بود آستین هاش هم سه ربع.
یه شلوار جین آبی و شال حریر صورتی هم انتخاب کردم و انداختم روی تخت.
بعد از پوشیدن لباس، ساک رو بستم و کنار تخت گذاشتم.
صدای سیروس می اومد. انگار که با کسی حرف می زنه.پرده اتاق رو کنار زدم و از پنجره نگاه کردم.
از تعجب شاخ هام زد بیرون.اون اینجا چیکار می کرد؟؟؟؟

سیروس به طرف پنجره اتاقم چرخید .

سیروس:_ خانووووووم....خانوم بیاین آقای رستمی تشریف آوردن.

نهههههههه!!! ینی باید با اینا زندگی کنم؟ اون دوستی که بابا از خونوادش تعریف می‌کرد اینا بودن؟
فورا پریدم سمت گوشی و شماره ی شیده رو پلی کردم.بعد از چند تا بوق صدای خواب آلودش تو گوشم پیچید:

_ هااااااااااان؟؟؟

_ هان و مرگ...نمیتونی مث آدم جواب بدی؟

شیده:_ زنگ زدی درس اخلاق بدی؟

من:_ وای شیده بدبخت شدم. به دادم برس!!!

شیده:_ بنال ببینم چی شده؟

من:_ بابا و مامانم رفتن آلمان و معلوم نیست کی برگردن.

شیده:_ خوب؟؟

من:_ بابا سپرده که پیش خونواده رستمی زندگی کنم.

شیده:_ رستمی دیگه خر کیه؟

من:_ شیده مخت تاب برداشته؟ رستمی دیگه...سامیار رستمی...همونی که امروز جلوی دانشگاه با بابک بود. تو دانشگاه دعوا راه انداخت.

صداش متعجب شد و از حالت خماری در اومد:

_جااااااااااان؟؟؟؟ پیش اونا چرا؟؟؟ اصن بابای تو اونا رو از کجا میشناسه؟؟

من:_ حتما با باباش دوسته...آخه گفت بهشون اعتماد دارم.خونواده سرشناسی هستن.

شیده :_ گاوت دو قلو زاییده پس. الان کجایی؟

من:_ خونه ام.پسره تو حیاط منتظره . چی کار کنم؟

شیده:_ خو برو پایین.چرا ترسیدی؟ مگه خلاف کردی؟ قراره یه چند وقتی خوش بگذرونی...( صداش شیطون شد و ادامه داد) تو دانشگاه بدجور تو نخت بود.گاف ندیااااا...اصلا بهش محل نده...بزار منت بکشه...

من:_ برو بابا تو هم....خدافظ

قطع کردم. شیده راست می‌گفت.چرا ترسیدم؟ مگه خلافی انجام دادم؟ الانم مث یه خانوم متشخص میرم پایین و سوار میشم. بلاخره کاریه که شده...قسمت بود من و این آقای رستمی همخونه بشیم.

سیروس رو صدا کردم...بعد از چند دقیقه جلوی در اتاق حاضر شد.

سیروس:_ بله خانوم؟؟؟

به ساک اشاره کردم و گفتم:

_ اینو برام برسونش پایین.

سیروس:_ چشم خانوم...آقای رستمی خیلی وقته که منتظر شما هستن.

من:_ باشه ...الان میام.

کفش های عروسکی صورتیم رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون. پسره روی تاب نشسته بود و به اطراف نگاه می کرد.
خیلی آروم و مغرور از پله ها پایین اومدم.برای اینکه حضورم رو اعلام کنم ، سیروس رو که در حال آوردن وسایلم بود صدا زدم:

_ همه رو آوردین؟؟؟

سیروس :_ بله خانوم...همه رو آوردم.

🌸🌸🌸🌸سامیار.

واقعا قشنگ بود.یه باغ بزرگ پر از درخت...خونه دقیقا وسط باغ بود. یه خونه ی ۶۰۰ متری...دوطبقه بود. نمای خونه کاملاً سلطنتی. باورم نمی‌شد.خیلی بزرگ و زیبا بود....تابی زیر یکی از درختا بود...روش نشستم و مشغول دید زدن اطراف شدم. یه حوض بزرگ درست روبه روی خونه بود که اطرافش رو گلدون های رز آبی گذاشته بودند.بوی عطرشون آدم رو مست می‌کرد. اون طرف باغ ساختمون شیشه ای بود که به نظر می اومد گلخونه باشه.
معلوم بود صاحب این خونه عاشق گل و گیاهه...چون گوشه گوشه ی این باغ پر بود از گلدون گل و درختچه.


«...»:_ همه رو آوردین؟

سیروس:_ بله خانوم....همه رو آوردم...

سرم به طرف صدا چرخید.دهنم از تعجب باز موند.امکان نداشت....اون اینجا چی کار میکرد؟
گنگ شده بودم. فقط مات نگاش میکردم. چقدر این تیپ بهش می اومد. پس اون خانومی که بابا ازش تعریف می کرد خانوم فلاح بود.
به جرات می‌تونم بگم واقعا مستحق اون همه تعریف بود...
.خودمو جمع و جور کردم...نباید میفهمید که هول شدم.درسته به خوشگلیش اعتراف کردم ولی من سامیار رستمی ام...پسری که با دخترا آبش تو یه جوب نمیره و همیشه این دختره که در برابرش منت می‌کشه....
با غرور سرم رو بالا گرفتم و گفتم:

_ سلام

وبعد خیلی عادی به طرف ماشین حرکت کردم...

🌸🌸🌸🌸ماهک

سوار ماشینش شد...یه مازاراتی زرد رنگ...دلم می‌خواست یه سنگ بردارم و دور تا دورش رو خط بندازم.برای اینکه حرصش رو در بیارم به طرف پارکینگ رفتم و سوار فراری خوشگلم شدم....سیروس پایین پله ها وایساده بود و با دهن باز به من نگاه می کرد....بوقی زدم ...به خودش اومد و وسایل رو به طرف پارکینگ آورد....شیشه رو پایین دادم و گفتم...بزارشون بالا.

سیروس:_ ولی خانوم آقای......

من:_ مهم نیست آقا سیروس...شما کارت رو انجام بده.

سیروس:_ چشم خانوم...هر چی شما بگین.

وسایل رو توی صندوق گذاشت . دنده عقب گرفتم و از پارکینگ خارج شدم...ماشینش هنوز حرکت نکرده بود...خیلی دلم می‌خواست قیافش رو ببینم...
ریموت رو زدم و در باز شد...دو تا بوق زدم و منتظر شدم که حرکت کنه....بعد از چند دقیقه بلاخره حرکت کرد....پشت سرش راه افتادم...
خونشون از اون چیزی که فکر می کردم به ما نزدیک تر بود...سه تا خیابون با ما فاصله داشت.

جلوی در نگه داشت و در باز شد . پشت سرش می‌رفتم . حیاط بزرگی داشت.از بیرون به نظر می رسید سه طبقه باشه....نمای سنگی به رنگ شکلاتی...از زمین تا در ورودی ده تا پله بود که روشون فرش قرمز پهن شده بود.دقیقا ماشینش رو رو به روی در ورودی پارک کرد و پیاده شد...پشت ماشینش با فاصله ی یک متر پارک کردم...روی پله ی دوم بود که پیاده شدم...با صدای در ماشین، روی پله ثابت موند.

_ ملوووووووک....ملوووووووک!!

صدای زنی رو پشت سرم شنیدم و به طرفش چرخیدم.

_: بله آقا..

به قیافش ۴۰ می خورد. آبپاش دستش بود....حدس زدم که خدمتکار اینجا باشه....نگاهم رو ازش گرفتم و به سامیار دوختم که پشتش به ما بود.

سامیار:_ ایشون رو راهنمایی کن...از الان تا وقتی که بابا بر می‌گرده همه مسولیتش با شماست.

حرفش که تموم شد بقیه پله ها رو طی کرد و وارد خونه شد. به سمت ملوک چرخیدم. به من زل زده بود.طوری که احساس کردم روحش جای دیگست و الانه که پس بیوفته.
دستم رو تو هوا تکون دادم و گفتم:

_ کجایی ملوک خانوم؟

با صدام به خودش اومد..خودش رو جمع و جور کرد و دستپاچه گفت:

_ ببخشید خانوم...شرمنده.!!!

و بعد خیلی سریع آب پاش رو روی زمین گذاشت و در حالی که منو سمت پله ها راهنمایی می‌کرد گفت:

_ بفرمایید...بفرمایید خانوم...قدمتون روی چشم...بفرمایید.

همونطور که از پله ها بالا می رفتم اطراف رو هم دید می زدم. حیاط سر تا سر سنگ فرش بود و اطراف دیوار درخت های میوه کاشته بودند...
در باز شد وارد خونه شدم. اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد ست کرم _ طلایی خونه بود...رنگ وسایل با دیوار ها و حتی نرده های راه‌پله ست شده بود.رو به روی در ورودی یه دست مبل به رنگ کرم بود و سمت راست راه پله بود که نرده ها به رنگ طلایی بودند.پرده ها همه کرم_ شکلاتی...ست قشنگی بود...همه چیز این خونه از سه تا رنگ کرم،شکلاتی و طلایی بود.

ملوک:_ خانوم بفرمایید بالا...اتاق شما طبقه ی بالاست.

نگاه کوتاه و گذرایی به اطرافم انداختم و آروم از پله ها بالا رفتم...طبقه ی بالا یه سالن بزرگ بود که طرف چپ بازم راه پله بود و کنار راه پله در چوبی بزرگی قرار داشت.
ملوک سمت دری رفت و بازش کرد...سمت راست سالن هم دو تا در بود که شبیه هم بودند.اتاقی که ملوک من رو راهنمایی کرد و فهمیدم که قراره اتاق من باشه، اولین اتاق بود.

ملوک:_ میگم وسایلتون رو بیارن...

تخت دونفره ی سلطنتی وسط اتاق بود...اینجا هم همه ی وسایل از همون سه رنگ بودند...عسلی های کنار تخت...رو تختی...میز آرایش...کمد لباس...
روی تخت ولو شدم...احساس غریبی داشتم...دلم اتاق خودمو می‌خواست...هنوز ۱۰ دقیقه نگذشته بود که در اتاق زده شد...لب تخت نشستم.

من:_ بفرمایید.

_ خانوم وسایلتون رو آوردم.

من:_ بیارینشون تو.

مرد تقریبا ۵۰ ساله ای وارد اتاق شد...سرش پایین بود...ساک ها رو توی اتاق گذاشت و خداحافظی کرد.
خواستم از جا بلند بشم که باز صدای در اومد.کلافه گفتم:

_ بله؟

ملوک:_ خانوم اومدم کمکتون .

من:_ کمک واسه چی؟

ملوک:_ آقا گفتن وسایل رو براتون بچینم.

من:_ لازم نیست.خودم بلدم.شما بفرمایید.

به سمت کمد رفتم و درش رو باز کردم. چیدن وسایل تقریبا یک ساعت طول کشید...
بی حوصله روی صندلی میز آرایش نشستم.دلم یه سرگرمی می خواست. احساس می کردم اینجا زندانی شدم.
گوشی رو برداشتم و به شیده تلفن زدم...چند بار زنگ زدم اما جواب نداد...خودم باید یه کاری می کردم.
اصلا حوصله ی آرایش نداشتم.خوشبختانه آرایش قبلم هنوز سر جاش بود.
کیف و سوییچ فراری رو برداشتم و از جا بلند شدم.به محض بیرون اومدن از اتاق صدای بسته شدن در اتاق بغلی به گوشم خورد. سرم رو بالا گرفتم.
هنوز دستش به دستگیره بود. لحظه ای به هم نگاه کردیم . تی شرت سفید جذب و جین مشکی پوشیده بود.هیکلش کامل مشخص بود...می‌شد از این فاصله هم حس کرد که آغوشش گرمه.
از این فکر نیشگونی از رون پام گرفتم. نگاهم رو ازش گرفتم و بی حرف راه افتادم سمت راه پله.

سامیار:_ جایی تشریف می برید؟

دستم به نرده بود و پای راستم روی اولین پله.بدون اینکه برگردم گفتم:

_ فکر نکنم لازم باشه برنامه ی روزانه رو برای شما توضیح بدم..

سامیار:_ لازمه...پدر الان مسافرت هستن و از من خواستند که مراقب شما باشم.پس لازمه بدونم که کجا تشریف می برید.

از حرص سرخ شده بودم.دلم می‌خواست چشماشو در بیارم.اون می‌خواست براش توضیح بدم که چه کاری قراره بکنم...حتی بابا هم اینو از من نمی‌خواست.

سامیار:_ جواب دادن به این سوال اینقدر سخته؟

دندونامو روی هم فشار دادم...

من:_ اونقدر بزرگ شدم که بتونم از خودم مراقبت کنم.

پله ها رو سریع پایین اومدم و از خونه زدم بیرون.فراری هنوز همونجا پارک بود. ریموت رو زدم و سوار شدم.سوییچ رو پیچیدم ولی روشن نشد...چند بار این کار رو تکرار کردم اما بی فایده بود.نگاهی به صفحه کیلومتر انداختم...چراغ بنزین روشن بود.
همین دیشب بود که سیروس رو فرستادم باک رو پر کنه...مگه میشه به این زودی خالی شده باشه؟
با صدای چیزی که به شیشه می خورد به سمتش چرخیدم.
شیشه رو پایین دادم و گفتم:

_ بفرمایید.

_:آقا توی ماشین جلوی در منتظرتون هستند.

با مشت کوبیدم روی رول.

_ لعنت
فایل های ضمیمه شده
امضای nimvajabi6


ムイɨ ʝσσŋ
شنبه 04 شهریور 1396 - 11:08
نقل قول این ارسال در پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.