تبلیغات در اینترنتclose
زیبای مغرور
بازدید از تاپیک : 56
نمایش آدرس تاپیک
http://98iaaa.ir/Post/37
اطلاعات نویسنده
محتوای پاسخ
ارسال ها
4
عضویت
15 /6 /1396
نام نویسنده:الهام کامیاب
نام رمان:زیبای مغرور
ژانر:عاشقانه،کل کلی

خلاصه:نمیدونه چی درانتظارشه وسرسختانه داره باروزگاربرای خوشبخت کردن خودش وخواهرش دست وپنجه نرم میکنه...سرنوشت طوری براش رقم زده که میتونه براش عالی وفوق العاده وهم زمان تلخ وناامیدکننده باشه...اتفاقی که براش پیش میاد میتونه ارزوی هردختری باشه اما برای اون.....نمیدونم...بهتره بریم بخونیم وازنزدیک بازندگیش اشنابشیم.
**************************
من ملورینم...ملورین راشد...دختری محکم وقوی...من کسی ام که ازدنیا هیچی ندیدم وهمه ی سهمم ازدنیا یه پدر مفنگی یه مادر ناتنی ویه خواهر ناتنی به اسم نفس که برام عین نفس میمونه...سختی که کشیدم ازنظر مالی وجسمی باعث شده محکم باشم ومستقل......تصمیم دارم پولامو جمع کنم وبانفس ازاین خراب شده بزنم بیرون ودرحال حاظرتوی شرکت معماری کارمیکنم...معماری خوندم اما ترم اول ودیگه نتونستم ادامه بدم والانم توی این شرکت کارم منشیه رئیس شرکت اقای مقدمه...روزا ساعت هفت میام وشبا شیش میرم خونه حقوقمم ماه۵۰۰تومنه که برام خیلی خوبه الان یک ساله که دارم اینجا کار میکنن و باهمه اشنا شدم وتقریباهمه دوسم دارن...تونستم مقدارپولی روجمع کنم اما بازهم نیازدارم وباید صبرکنم.
اوایل که اینجا بودم باپاشا پسر رئیس شرکت درگیری داشتم...منظورم ازدرگیری،تیکه انداختن وگیرهای الکیه پاشا به من بود که منم بدم میومد اخرسربه اقای مقدم گفتم وازاون موقع خیلی کم فقط وقت هایی که توی صورت یا تیپم تعغییر ایجاد میکنم فقط خیره نگاهم میکنه اما هیچی نمیگه.
توی این مدت تونستم یه گوشیه سامسونگ سیصدوپنجایی بخرم که نمونم توکارهام...
ریس وکارمندهای شرکت ازم راضی بودن ومنم خوشحال ازمحبوب بودنم میون همه سعی میکردم یکم ازاخلاق گندم بکاهم.
************
ساعت رونگاه کردم ساعت ده بود ومن هنوز شرکت بودم...یه نفس عمیق کشیدم وسعی کردم کارهای عقب مونده روزودتر انجام بدم...بالاخره بعد نیم ساعت تموم شد وسایلم روجمع کردم وبلند شدم تابرم به اقای مقدم خبربدم دارم میرم اخه اونم هنوز شرکت بود ونمیدونم چرا ناراحت وتوفکر بود...در اتاق روزدموبعد گفتن بیاتو دروبازکردم...
گفتم:سلام،خسته نباشید....راستش اومدم بگم همه ی کارهام روانجام دادم ودارم میرم شماکاری بامن ندارین؟؟
اقای مقدم عمیق نگاهم کردو گفت:بیا بشین میخوام باهات یکم حرف بزنم...خودمم میرسونمت.
یکم نگاهش کردم ودر اتاق روبستم ورفتم روبه روش روی مبل نشستم.
اقای مقدم خودش روکشید جلو ودست هاشو گذاشت روی پاهاش وگفت:تومیدونی که پاشا پسری بی خیال وخونسرد وشیطونیه...نمیدونم باید باهاش چیکارکنم چون هرچی باهاش حرف میزنم لج میکنه وکاراش روبدتر انجام میده.....میخوام توبهم بگی چیکار کنم بااین پسر...پاشا یه ازدواج ناموفق هم داشته ودلیل جدایی شونم بازبودن بیش ازحد پاشا بادختراست.
الانم ازت میخوام راهنماییم کنی چون میدونم وبه عاقل بودنت ایمان دارم ومیدونم وتوی این یه سال بهم ثابت شده حرف هات وکارهات درست وحساب شده است...میخوام بگی باید بایه هم چنین پسری چه کنم.
نگاهش کردم وگفتم:خوب راستش نمیدونم چی بگم...یعنی خودم رودرحدی نمی بینم که به شما بگم چیکارکنین.
اقای مقدم گفت:اصلا به این فکرنکن جلوی من نشستی توذهنت به این فک کن که اگه تو بودی چه طور باپاشا رفتار میکردی...یاببخشید دخترم که اینو میگم اگه زنش بودی چیکارمیکردی تا پاشا رومتحول کنی؟؟
اب دهنم روقورت دادم وسرم وانداختم پایین وگفتم:اگه من بودم درنقش ببخشید مادر خواهر یاپدرش خودم روبه جای اینکه یکی از هم خون هاش قراربدم،میشدم دوستش وباهاش راه میومدم یه جوری اعتمادش روبرای راحت شدن کارم جلب میکردم وکم کم ازاین راه منعش میکردم....یا اگه زنش بودم اول میشدم دوست بعد اعتمادش روبه دست میاوردم تا همه ی حرف هاش روبهم بزنه ومن ازهمه ی کارهاش باخبر شم ومحبت بی وقفه واگه دیدم نمیشه راه اخررو انتخاب میکنم...میشم مثله خودش من هم عین خودش شیطنت میکنم.
اقای مقدم بایکم تعجب گفت:یعنی خیانت میکنی؟؟
سریع سرم روبالا گرفتم وگفتم:نه نه...یه نمایش براش تا دوسه ماه اجرا میکنم تا بفهمه چقدر بده به کسی که محرمته وهم خونه اته خیانت کنی....چون مرد ها حتی روی گربه ی توخونه اشون هم تعصب دارن دوست ندارن کسی به جزخودشون نوازشش کنه.
اقای مقدم داشت بالبخند نگاهم میکرد...منم که هیچی حالی سرم نبود مثله بززل زدم بهش...اقای مقدم گفت:ببین دخترم من چندباری پیش پدرت رفتم وباهاش حرف زدم اما اون راضی نمیشه...
اخم کردم وگفتم:درباره ی چه موضوعی راضی نمیشه؟؟شما خونه ی ماروازکجابلدین؟
گفت:اون شبی که اون دوتاپسر مزاحمت شده بودن ومن رسیدم وتورو رسوندم خونه یادته؟؟بااخم سرتکون دادم که گفت:اون شب راه خونه اتون رو یادگرفتم....نمیخوام ناراحت شی ولی من حس میکنم تومیتونی پاشا روادم کنی واگه بشی همسرش وضعیتش خوب میشه.
خواستم ازجام بلندشم که گفت:حرفام هنوزتموم نشده
فایل های ضمیمه شده
چهارشنبه 15 شهریور 1396 - 22:57
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
4
عضویت
15 /6 /1396
پاسخ : 1
نگاهش کردم وگفتم:ببخشید اقای مقدم باهمه ی احترامی که براتون قائلم باید بگم من هیچ تمایلی به شنیدن بقیه ی حرفتون ندارم وهم چنین این مسئله ی ازدواج من باپسرتون...اصلا فکر کردن به این که من همسر پسرتون باشم هم برام زجراوره.
اقای مقدم بااخم گفت:ازت انتظار احترام وخوش صحبتیه بیشتری داشتم خانوم راشد...اگه یکم به دور ورت نگاه کنی میفهمی توچه وضعیتی هستی...مگه تو نمیخوایی پول بیشتری جمع کنی تا مستقل بشی....خوب باقبول کردن این قضیه همین اتفاق میوفته فقط باتفاوت این که یه سال باید صبرکنی.
یه تای ابروم روانداختم بالا وگفتم:یعنی چی..؟
گفت:یعنی من به سال تولدت سکه مهرت میکنم،یه ویلا ۸۰۰ متری توشمال به نامت میشه ویه ساختمان شیش واحدی توبهترین مکان مشهد به نامت میکنم....وتوبعد یه سال میتونی بی هیچ سدی به دستشون بیاری.
هم زمان باابربالا انداختنم اب دهنمم قورت دادم وگفتم:اگه اونجابلایی سرم اومد شماتضمینم میکنین؟
اقای مقدم گفت:ازبابت من مطمئن باش.

واقعا شرایط خوبی بود...درسته شاید یه سری چیزها روازدست میدادم اما به جاش کلی پول دستم میومد که ارزوش روداشتم...یه سال زندگیه الکی بعد هم ازاد ورها بایه جیب پرپول...واقعا احمقانه بود اگه قبول نمیکردم.

پس گفتم:قبوله...فقط خواهرم نفس میخوام اونم پیشم باشه.
گفت:نفس مثله دختر نداشته ام ومیارمش پیش خودم وهرروز میارمش تاببینیش وباهم برین بیرون ولی برای زندگی پیشت وقتی همسرپاشایی نه چون نمیخوام خلعی تورابطه اتون ایجاد شه...

منم دقیقا همین رومیخواستم....نمیخوام بعد رفتنم بلایی سرنفسم بیاد.
گفتم:چون بهتون اعتماد دارم قبول میکنم...وبقیه کارها باشماومن دیگه کاری ندارم.
اقای مقدم ازجاش باشادی بلندشدوگفت:اماده باش تااخر هفته برای عقد ومنو به بیرون ازاتاق راهنمایی کرد...
اون شب وقتی رسیدم خونه نفس خواب بود وترنم هم داشت تلوزیون نگاه میکرد ومسعود هم مثله همیشه یه پیک نیک کنارش بود ودوتا سیخ دستش وخمار بود...
بدون اینکه باهیچ کدومشون هیچ حرفی بزنم رخت خواب هامو کنار نفس پهن کردم وخوابیدم...

صبح دوباره مثله دیروز مثله پریروز یا مثله هر روز ازخواب بیدارشدم وبعد صبحانه دادن به نفس ویه چای خوردن رفتم شرکت...
ازوضعیت زندگیم بدم میومد...وتنها دلیلی که قبول کردم باپاشا ازدواج کنم همین بود...پول...پول اصلی ومهم ترین ملاکم بود...من که عاشق چشم ابروی پاشا که نیستم...راستیتش ازش نه بدم میاد نه دوسش دارم...میانگین،میشه گفت هیچ حسی بهش ندارم...
پاشا پسری قد بلند،هیکل ورزشی،پوستی گندمی،لب ودماغ کوچیک،ابروهای پهن وبلند،چشم های درشت وسبزرنگ که گاهی وقت ها برقش منومیترسونه.
بااین اوصاف پاشا خواهان زیادی داره وتوی شرکت خودمون همین سرمدی عاشقشه.
ولی خوب دیگه من هیچ حسی بهش ندارم.
بایه بسم الله واردشرکت شدم ومثله همیشه اول میزم وتمیز کردم وبعد نگاهی به دفترانداختم.
*************************
چهارروز بعد:
اب دهنم رواروم ونامحسوس قورت دادم وبه حرفش گوش دادم.
-من نمیخوام ازاینجا بری....اصلا توبااین پسره چه صنمی داری که این قدر پافشاری میکنی؟؟
بانفرت زل زدم بهش وگفتم:دوس نداری من ازاینجا برم تا وقتی پولامو جمع کردم ازم بدزدیشون...اره...هه،توخودت روچی فرض کردی یه پدر یه پشت وپناه...پشت وپناهی که خراب شده وازش فقط یه مشت خاک مونده پدری که ازش فقط اسمش روبه یدک میکشی...باخودت فکر کن توتا الان برام چیکار کردی توتاالان برای نفس چیکار کردی که این حق رو هم به خودت میدی تو کارهام دخالت کنی...
دستم رومشت کردم وبه دروغ گفتم:من پاشا رو دوست دارم عاشقشم وتونمی تونی جلوی منو بگیری...
ورفتم تواتاقم.
صداش میومد که داشت مثله همیشه فحش میداد فحش هایی که ازیاداوری شم خجالت میکشیدم.
بعد چنددقیقه صدای کوبیده شدن در اومد...نفس خودش روجلوکشید وگفت:اجی ملولین میخوایی ازاینجا بلی؟؟
یه لبخند به چهره ی زیبا وبانمکش زدم وگفتم:فقط من نمیرم بلکه توهم میای...
نفس گفت:کجا میریم...تومیخوایی ازدباج کنی؟
صورت تپلش روبوسیدم وگفتم:اره عزیزم قراره ازدواج کنم وتوهم بامن میایی وپیش پدرپاشا کسی که من دوسش دارم زندگی میکنی...انقد مردخوبیه همیشه میگه نفس وچرا نمیاری من باهاش بازی کنم...خیلی دوست داره توهم دخترخوبی باش و بی ادبی نکن باشه.
نفس گفت:یعنی من میرم پیش بابا یه کسی که تومیخوای باهاش ازدواج کنی...
گفتم:اره عزیزم. نفس هم دیگه هیچی نگفت وشاد رفت تابه بازیش ادامه بده.
فردا وقت عقدمون بود...ومنم به رخت خواب رفتم وتوی دلم خودم ونفس روبه خداسپردم وازش خواستم اخراین غصه رو خودش به خیر بگذرونه.
*********************
صبح که بیدار شدم ازروی خیال راحت صبحانه خوردم وبعد رفتم حموم ازحموم اومدم بیرون ومانتوی ابی یخی مو به همراه شال وشلوار سفیدم پوشیدم.
نه ارایشی نه عطروادکلن خاصی...ساعت ده اقای مقدم میومد دنبالموالان یه رب به ده بود...لباس های نفس روهم عوض کردم وموهاشم خرگوشی
چهارشنبه 15 شهریور 1396 - 22:58
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
4
عضویت
15 /6 /1396
پاسخ : 2
بستم براش...ازاتاق اومدیم بیرون ترنم کنارمسعودبودوداشت یه چیزایی پچ پچ میکرد.
ازجلوشون ردشدم که ترنم گفت:نفسم...عزیزم نمیخوایی برای اخرین باربیای بغل مامانی.
هردوبه سمتش برگشتیم. به نفس نگاه کردم...مات چهره ی ترنم شده بود...خم شدم وگفتم:نمیری بغل مامانت...؟
ترنم هم بعدحرف من گفت:اره عزیزم بیا ییابغل مامان تا یکم ارومش کنی...باابروهای بالا رفته نگاهش کردم تاحالا سابقه نداشته ترنم این طوری بانفس حرف بزنه. اماالان...
نفس بااون لحن شیرین وبچه گانه اش گفت:من عزیزونفس تونیستم...مگه گودت اون موگع گوشم وتاب ندادی گفتی ازم بدت میاد...پس الانم من دالم بااجی ملولینم میرم تاتو وبابا لاحت باشین.
وبه من گفت:بلیم اجی. یکم نگاهش کردم وبلندشدم وروبه هردوشون گفتم:ببینین تاکجاهاپیش رفتین که این بچه هم خودش رواضافی میدونه. به نشونه ی تاسف سرتکون دادم وبه همراه نفس رفتیم توحیاط. کفشایه سفیدش روپاش کردم خودمم داشتم بندکفشامومیبستم که درخونه روزدن. تندی کارم روتموم کردم ورفتم دروبازکردم. اقای مقدم بود لبخندروی لباش بود همراه نفس بیرون اومدیم درروبستم گفتم:سلام. نفس هم هم به تقلیدازمن گفت:سلام.
اقای مقدم اومدجلوروبه من گفت:سلام دخترم خوبی؟
یه لبخندزدم وگفتم:مرسی. اقای مقدم به نفس نگاه کردوبالبخندگفت:سلام پرنسس خانومِ قشنگ...بعدلپش روکشید. روبه من گفت:سوارشیم بریم که دیرشد.
منم دست نفس وگرفتم ونفس روعقب نشوندم وخودمم جلونشستم.
اقای مقدم هم راه افتاد...توی راه خواستم بپرسم چی شد که مسعود راضی شد امانخواستم جلوی نفس چیزی بگم پس موکولش کردم به بعد.

اقای مقدم ماشین وپارک کردوپیاده شدیم...واردمحضر شدیم پاشا بایه نیم چه اخم روی صندلی نشسته بود.
عاقد یامحضرداربهمون سلام کردوروبه من گفت روی صندلی بشینم.
روی صندلی کنارپاشانشستم واول ایات وکلمات قرانی خونده شدوبعدخطبه ی عقد...یه صدایی توسرم گفت:ایا مطمئنی که این کارت درسته؟؟
به اون صدای نامعلوم جواب دادم:نمیدونم...نمیدونم.
دوباره همون صداگفت:هنوزم دیرنشده...میتونی برگردی.
جواب دادم:نه...من یک بارتصمیم میگیرم نه دوبار...پس الانم تاتهش میرم.
صدا:اون بچه چه گناهی کرده که باید پای حماقت توبسوزه...لج نکن این جا غرور توبزارکناروبرگرد.
یه نفس عمیق کشیدم وسرم روتکون دادم تااین افکارروازخودم دورکنم...
به پاشا که جدی بودنگاه کردم...اقای مقدم خوشحال بود وداشت بانفس حرف میزد.
به عاقد که داشت خطبه رومیخوندنگاه کردم...چشمم افتاد به اینه وپشت سرم که خالی بود ونه پارچه ی سفیدی روسرم گرفته بودن نه قندمی سابیدن...باخودم فکرکردم اگه قندنمی سابن حتمانمیگن عروس رفته گل بچینه یاگلاب بیاره،پس توسوال عاقد که گفت:بااین شرایط ایا وکیلم شمارابه عقددائم اقای پاشا مقدم دربیاورم...ایاوکیلم؟
بله دادم بدون اینکه بگم بااجازه ی پدرم یامادرم چون اونااصلا وجودنداشتن...مادرم رونمی بخشیدم به خاطراینکه تنهام گذاشت وباعث شد بدترین رفتارها باهام بشه...پدرم رونادیدمیگیرم چون تنها اون باعث شد من تن به این کار که نمیدونم اخرش چی میشه بدم...ودرازای این بله ای که دادم فقط مبارک باشه شنیدم...پاشا بدون اینکه نگاهم کنه یه حلقه ی ساده دستم کردوبلند شدورفت.
اقای مقدم بهم گفت:توباپاشا برو من هم بانفس میریم بیرون...مگه نه نفس خانوم؟
نفس خندید وگفت:اله اجی توبا شوهرت برو. یه لبخند به اون چشمای پاک واون همه سادگیش زدم وخم شدم وپیشونیش وبوسیدم وگفتم:مواظب خودت باش نفسم. نفسم فقط سرتکون داد.
برگشتم سمت درخروجی وقدم قدم به سمت بیرون حرکت کردم.
وقتی ازمحضرخارج شدم پاشا رودیدم که بااون تیپ رسمیش توماشین نشسته وچشمش به درمحضره. پیش خودم برای اولین باراعتراف کردم:خیلی جذابه.
وبه سمت ماشین حرکت کردم...نشستم توماشین ومثله خودش به جلوخیره شدم...بعد ده دقیقه ایناپاشاگفت:چشمت دنباله چیه که باتصمیم پدرم که من باهاش شدیدا مخالفم موافقت کردی؟
هیچی نگفتم. گفت:سوالم جواب نداشت؟؟ گفتم:ببین پاشا من نبودم که اومدم وتوسرپدرت خوندم منو برات خواستگاری کنه این پدرت بود که ازبس گفت من راضی شدم.
پاشا باحرص وعصبانیت نگاهم کردوماشین وروشن کرد. نگاه ازم گرفت وهمه ی حرصش روسرگازماشین خالی کرد.
**********************
کلیدهای خونه اش روپرت کردروی پاهام وبدون اینکه نگاهم کنه گفت:اخرین طبقه خونه ی منه.
کلیدهاروبرداشتم بدون حرفی ازماشین پیاده شدم وعمدادرماشین رومحکم کوبیدم به هم وبی توجه به دادپاشا در ساختمون وبازکردم ورفتم تو ودربستم.

کلیدوتودرچرخوندم ودرباصدای تیکی باز شد. رفتم تو،اول یه راه روبود که سمت راستم اینه وجاکفشی بود وسمت چپم جالباسی بود...کلیدهاروبه جاکلیدی اویزون کردم وازراه روگذشتم وارد سالن شدم یه سالن بزرگ باست سفید سورمه ای که خیلی شیک واسپرت بود. پیش روم یه پنجره ی تماما شیشه بود که پرده ها رفته بودن کنار وقشنگ میتونستی همه ی مشهد روازاونجا ببینی...سمت چپم یه تلوزیون
چهارشنبه 15 شهریور 1396 - 23:00
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
4
عضویت
15 /6 /1396
پاسخ : 3
بزرگ بود به همراه سینما خانواده ودم ودستگاش...سمت راستم یه اشپزخونه ی بزرگ بابودباست سفید مشکی...ازاشپزخونه اون طرف تریه دربود وکناردریه راه رورفتم جلوترودراتاق روبازکردم یه اتاق تقریبا بزرگ که یه عالمه کتاب توش داشت ویه میزکاربزرگ وباخط کش وخودکارویه نقشه ی ساختمانی روش. تااینجافهمیدم اینجااتاق کاره.
اومدم بیرون ورفتم توراه روکه پنج تااتاق داشت اتاق اول درش بقیه فرق میکرد هم بزرگ بود هم رنگش مشکی بود...همه رودیدزدم دوتا اتاق که برامهمان یکی حمام یکی دست شویی ویکی اتاق پاشابود...داخل اتاق پاشا شدم...یه اتاق بزرگ باست سفید وبادمجونی که خیلی قشنگ بود. یه تخت بزرگ به رنگ سفید که روی پتووبالشتاش گل های ریز بادمجونی داشت روبه روی تخت هم یه اینه دلاور بزرگ وسفید بودوبالای تخت هم یه عکس تک بزرگ ازپاشا که خیلی قشنگ بود پاشا توعکس یه تی شرت ابی نفتی پوشیده بود بایه شلوارمشکی وتمام رخش به دوربین بودعکس قشنگی بود...روبه روی من هم یه پنجره بود که پرده های بادمجونی پوشونده بودنش. اتاق قشنگی بودفقط نمیدونم اون درسفید چیه رفتم جلوبازش کردم وفهمیدم حمومه سرتکون دادم ودروبستم.
دیگه بی خیال فضولی شدم ولباس هامودراوردم وروی تخت درازکشیدم وچشم هام وبستم ونمیدونم چی شد که خوابم برد.
***********************
باحس گشنگیه مزخرفی ازخواب بیدارشدم. چشم ام وکه بازکردم همه جاتاریک بود. به زورازتخت اومدم پایین ودست روی دیوارهاکشیدم تاکلیدبرق وپیداکنم.
بعد چند ثانیه پیداش کردم وبرق وروشن کردم،نورچشمم وزدوباعث شد بی اراده چشم هامو روی هم بزارم،بعدچندثانیه چشم بازکردم ویکم ماساژدادم وقتی دیدم خوب شد ازاتاق اومدم بیرون راه رووسالن هم تاریک بود دوباره برگشتم وگوشیم وبرداشتم وچراغ قوه روزدم ورفتم توسالن برق سالن روهم زدم وگوشی موگذاشتم رواپن واول دست وصورتم وشستم بعد دریخچال وبازکردم همه چی داشت امامن حال غذادرست کردن رونداشتم. پس یه دوتاتخم مرغ برداشتم ودرست کردم وشروع کردم به خوردن.

رفتم لب پنجره ایستادم ومحوبیرون شدم...خیلی صحنه ای جالب وقشنگی بود...
دوباره همون صدایه مزاحم توسرم پیچید:ملورین...مطمئنی که انتخابت درست بوده وهمه ی چیدمان ذهنت راجع این موضوع درست درمیاد..؟؟
یه اه کشیدم جواب دادم:فعلا هیچی نمیتونم بگم...ولی امیدوارم همه چیز عادی پیش بره نه کم ترنه بیشتر.
صدا:اگه توی این یک سال اتفاق هایی که نباید بیفته افتاد...اونوقت چی؟
گفتم:مثلا؟صدا:هرچیزی توهمه چی رودرنظربگیر...
باقاطعیت گفتم:هرچی باشه ندیدمیگیرمش.
وازپنجره فاصله گرفتم ورفتم پای تی وی خودم وسرم گرم کردم.
۴ساعت بعد:
حوصله ام سررفته بود به ساعت نگاه کردم ساعت۲۲:۵۰دقیقه بود اماپاشا هنوزنیومده بودخونه.
نفسم وفوت کردم وبلندشدم والکی توخونه قدم زدم...دیدم نه خیرنمیشه ازبیکاری خرشدم وتلفن وبرداشتم وزنگ زدم به اردشیرخان تاشماره ی پاشا روازش بگیرم.
داشتم کم کم ناامید میشدم که جواب داد:بله؟ جواب دادم:الو سلام اردشیر خان...خوبید نفس خوبه؟؟گفت:سلام دخترم ماخوبیم نفس خوابه توچه طوری پاشا خوبه؟
گفتم:اره خوبم اما پاشا گفت میره بیرون وهنوزنیومده منم گفتم شماره اش روازتون بگیرم وبهش زنگ بزنم.
اردشیرخان گفت:باشه یه جایادداشت کن. وشماره ارودادوگفت:بعدبه من خبربده که اومدخونه یانه.
گفتم:مرسی...باشه حتما
گفت:کارنداری دخترم. گفتم:نه مرسی ببخشید مزاحم شدم شب بخیر. وقطع کردم.
به شماره نگاه کردم درجنجال بودم که زنگ بزنم یانه روی مبل نشستم وبه ساعت نگاه کردم ساعت دوازده بود. اب دهنم وقورت دادم وبایکم مکث شماره روگرفتم گوشی روگذاشتم زیرگوشم...باهربوقش استرس واضطرابم بیشترمیشد.
انقداسترسم زیادبودکه بی اراده هی نفس عمیق میکشیدم....خواستم قطع کنم که جواب داد اما صدای خنده های زیادی ازاون ورمیومدکه پاشا گفت:بچه هاساکت تامن جواب بدم...بله؟
اب دهنم وقورت دادم وگفتم:الو...پاشا؟
پاشا سردگفت:هــا؟ اخم کردم وگفتم:کی میای خونه یه نگابه ساعت کردی؟
پاشا گفت:شاید نیام خونه. گفتم:یعنی چی....الان کجایی؟
پاشا خواست جواب بده که یه صدایه ظریف ونازگفت:پاشا بیادیگه اینامنودارن ازبازی حذف میکنن...
پاشاگفت:الان میام...وبه توهم ربطی نداره من الان کجام. وصدای بوق...
چهارشنبه 15 شهریور 1396 - 23:05
نقل قول این ارسال در پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.