تبلیغات در اینترنتclose
زیبای مغرور - پاسخ 1
زمان جاري : دوشنبه 27 خرداد 1398 - 11:26 بعد از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های عاشقانه / زیبای مغرور / پاسخ 1
aliiiii آفلاين

ارسال‌ها : 4

عضويت:15 /6 /1396

پاسخ 1 :
نگاهش کردم وگفتم:ببخشید اقای مقدم باهمه ی احترامی که براتون قائلم باید بگم من هیچ تمایلی به شنیدن بقیه ی حرفتون ندارم وهم چنین این مسئله ی ازدواج من باپسرتون...اصلا فکر کردن به این که من همسر پسرتون باشم هم برام زجراوره.
اقای مقدم بااخم گفت:ازت انتظار احترام وخوش صحبتیه بیشتری داشتم خانوم راشد...اگه یکم به دور ورت نگاه کنی میفهمی توچه وضعیتی هستی...مگه تو نمیخوایی پول بیشتری جمع کنی تا مستقل بشی....خوب باقبول کردن این قضیه همین اتفاق میوفته فقط باتفاوت این که یه سال باید صبرکنی.
یه تای ابروم روانداختم بالا وگفتم:یعنی چی..؟
گفت:یعنی من به سال تولدت سکه مهرت میکنم،یه ویلا ۸۰۰ متری توشمال به نامت میشه ویه ساختمان شیش واحدی توبهترین مکان مشهد به نامت میکنم....وتوبعد یه سال میتونی بی هیچ سدی به دستشون بیاری.
هم زمان باابربالا انداختنم اب دهنمم قورت دادم وگفتم:اگه اونجابلایی سرم اومد شماتضمینم میکنین؟
اقای مقدم گفت:ازبابت من مطمئن باش.

واقعا شرایط خوبی بود...درسته شاید یه سری چیزها روازدست میدادم اما به جاش کلی پول دستم میومد که ارزوش روداشتم...یه سال زندگیه الکی بعد هم ازاد ورها بایه جیب پرپول...واقعا احمقانه بود اگه قبول نمیکردم.

پس گفتم:قبوله...فقط خواهرم نفس میخوام اونم پیشم باشه.
گفت:نفس مثله دختر نداشته ام ومیارمش پیش خودم وهرروز میارمش تاببینیش وباهم برین بیرون ولی برای زندگی پیشت وقتی همسرپاشایی نه چون نمیخوام خلعی تورابطه اتون ایجاد شه...

منم دقیقا همین رومیخواستم....نمیخوام بعد رفتنم بلایی سرنفسم بیاد.
گفتم:چون بهتون اعتماد دارم قبول میکنم...وبقیه کارها باشماومن دیگه کاری ندارم.
اقای مقدم ازجاش باشادی بلندشدوگفت:اماده باش تااخر هفته برای عقد ومنو به بیرون ازاتاق راهنمایی کرد...
اون شب وقتی رسیدم خونه نفس خواب بود وترنم هم داشت تلوزیون نگاه میکرد ومسعود هم مثله همیشه یه پیک نیک کنارش بود ودوتا سیخ دستش وخمار بود...
بدون اینکه باهیچ کدومشون هیچ حرفی بزنم رخت خواب هامو کنار نفس پهن کردم وخوابیدم...

صبح دوباره مثله دیروز مثله پریروز یا مثله هر روز ازخواب بیدارشدم وبعد صبحانه دادن به نفس ویه چای خوردن رفتم شرکت...
ازوضعیت زندگیم بدم میومد...وتنها دلیلی که قبول کردم باپاشا ازدواج کنم همین بود...پول...پول اصلی ومهم ترین ملاکم بود...من که عاشق چشم ابروی پاشا که نیستم...راستیتش ازش نه بدم میاد نه دوسش دارم...میانگین،میشه گفت هیچ حسی بهش ندارم...
پاشا پسری قد بلند،هیکل ورزشی،پوستی گندمی،لب ودماغ کوچیک،ابروهای پهن وبلند،چشم های درشت وسبزرنگ که گاهی وقت ها برقش منومیترسونه.
بااین اوصاف پاشا خواهان زیادی داره وتوی شرکت خودمون همین سرمدی عاشقشه.
ولی خوب دیگه من هیچ حسی بهش ندارم.
بایه بسم الله واردشرکت شدم ومثله همیشه اول میزم وتمیز کردم وبعد نگاهی به دفترانداختم.
*************************
چهارروز بعد:
اب دهنم رواروم ونامحسوس قورت دادم وبه حرفش گوش دادم.
-من نمیخوام ازاینجا بری....اصلا توبااین پسره چه صنمی داری که این قدر پافشاری میکنی؟؟
بانفرت زل زدم بهش وگفتم:دوس نداری من ازاینجا برم تا وقتی پولامو جمع کردم ازم بدزدیشون...اره...هه،توخودت روچی فرض کردی یه پدر یه پشت وپناه...پشت وپناهی که خراب شده وازش فقط یه مشت خاک مونده پدری که ازش فقط اسمش روبه یدک میکشی...باخودت فکر کن توتا الان برام چیکار کردی توتاالان برای نفس چیکار کردی که این حق رو هم به خودت میدی تو کارهام دخالت کنی...
دستم رومشت کردم وبه دروغ گفتم:من پاشا رو دوست دارم عاشقشم وتونمی تونی جلوی منو بگیری...
ورفتم تواتاقم.
صداش میومد که داشت مثله همیشه فحش میداد فحش هایی که ازیاداوری شم خجالت میکشیدم.
بعد چنددقیقه صدای کوبیده شدن در اومد...نفس خودش روجلوکشید وگفت:اجی ملولین میخوایی ازاینجا بلی؟؟
یه لبخند به چهره ی زیبا وبانمکش زدم وگفتم:فقط من نمیرم بلکه توهم میای...
نفس گفت:کجا میریم...تومیخوایی ازدباج کنی؟
صورت تپلش روبوسیدم وگفتم:اره عزیزم قراره ازدواج کنم وتوهم بامن میایی وپیش پدرپاشا کسی که من دوسش دارم زندگی میکنی...انقد مردخوبیه همیشه میگه نفس وچرا نمیاری من باهاش بازی کنم...خیلی دوست داره توهم دخترخوبی باش و بی ادبی نکن باشه.
نفس گفت:یعنی من میرم پیش بابا یه کسی که تومیخوای باهاش ازدواج کنی...
گفتم:اره عزیزم. نفس هم دیگه هیچی نگفت وشاد رفت تابه بازیش ادامه بده.
فردا وقت عقدمون بود...ومنم به رخت خواب رفتم وتوی دلم خودم ونفس روبه خداسپردم وازش خواستم اخراین غصه رو خودش به خیر بگذرونه.
*********************
صبح که بیدار شدم ازروی خیال راحت صبحانه خوردم وبعد رفتم حموم ازحموم اومدم بیرون ومانتوی ابی یخی مو به همراه شال وشلوار سفیدم پوشیدم.
نه ارایشی نه عطروادکلن خاصی...ساعت ده اقای مقدم میومد دنبالموالان یه رب به ده بود...لباس های نفس روهم عوض کردم وموهاشم خرگوشی
چهارشنبه 15 شهریور 1396 - 22:58
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش



تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: