تبلیغات در اینترنتclose
زیبای مغرور - پاسخ 2
زمان جاري : دوشنبه 27 خرداد 1398 - 11:32 بعد از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های عاشقانه / زیبای مغرور / پاسخ 2
aliiiii آفلاين

ارسال‌ها : 4

عضويت:15 /6 /1396

پاسخ 2 :
بستم براش...ازاتاق اومدیم بیرون ترنم کنارمسعودبودوداشت یه چیزایی پچ پچ میکرد.
ازجلوشون ردشدم که ترنم گفت:نفسم...عزیزم نمیخوایی برای اخرین باربیای بغل مامانی.
هردوبه سمتش برگشتیم. به نفس نگاه کردم...مات چهره ی ترنم شده بود...خم شدم وگفتم:نمیری بغل مامانت...؟
ترنم هم بعدحرف من گفت:اره عزیزم بیا ییابغل مامان تا یکم ارومش کنی...باابروهای بالا رفته نگاهش کردم تاحالا سابقه نداشته ترنم این طوری بانفس حرف بزنه. اماالان...
نفس بااون لحن شیرین وبچه گانه اش گفت:من عزیزونفس تونیستم...مگه گودت اون موگع گوشم وتاب ندادی گفتی ازم بدت میاد...پس الانم من دالم بااجی ملولینم میرم تاتو وبابا لاحت باشین.
وبه من گفت:بلیم اجی. یکم نگاهش کردم وبلندشدم وروبه هردوشون گفتم:ببینین تاکجاهاپیش رفتین که این بچه هم خودش رواضافی میدونه. به نشونه ی تاسف سرتکون دادم وبه همراه نفس رفتیم توحیاط. کفشایه سفیدش روپاش کردم خودمم داشتم بندکفشامومیبستم که درخونه روزدن. تندی کارم روتموم کردم ورفتم دروبازکردم. اقای مقدم بود لبخندروی لباش بود همراه نفس بیرون اومدیم درروبستم گفتم:سلام. نفس هم هم به تقلیدازمن گفت:سلام.
اقای مقدم اومدجلوروبه من گفت:سلام دخترم خوبی؟
یه لبخندزدم وگفتم:مرسی. اقای مقدم به نفس نگاه کردوبالبخندگفت:سلام پرنسس خانومِ قشنگ...بعدلپش روکشید. روبه من گفت:سوارشیم بریم که دیرشد.
منم دست نفس وگرفتم ونفس روعقب نشوندم وخودمم جلونشستم.
اقای مقدم هم راه افتاد...توی راه خواستم بپرسم چی شد که مسعود راضی شد امانخواستم جلوی نفس چیزی بگم پس موکولش کردم به بعد.

اقای مقدم ماشین وپارک کردوپیاده شدیم...واردمحضر شدیم پاشا بایه نیم چه اخم روی صندلی نشسته بود.
عاقد یامحضرداربهمون سلام کردوروبه من گفت روی صندلی بشینم.
روی صندلی کنارپاشانشستم واول ایات وکلمات قرانی خونده شدوبعدخطبه ی عقد...یه صدایی توسرم گفت:ایا مطمئنی که این کارت درسته؟؟
به اون صدای نامعلوم جواب دادم:نمیدونم...نمیدونم.
دوباره همون صداگفت:هنوزم دیرنشده...میتونی برگردی.
جواب دادم:نه...من یک بارتصمیم میگیرم نه دوبار...پس الانم تاتهش میرم.
صدا:اون بچه چه گناهی کرده که باید پای حماقت توبسوزه...لج نکن این جا غرور توبزارکناروبرگرد.
یه نفس عمیق کشیدم وسرم روتکون دادم تااین افکارروازخودم دورکنم...
به پاشا که جدی بودنگاه کردم...اقای مقدم خوشحال بود وداشت بانفس حرف میزد.
به عاقد که داشت خطبه رومیخوندنگاه کردم...چشمم افتاد به اینه وپشت سرم که خالی بود ونه پارچه ی سفیدی روسرم گرفته بودن نه قندمی سابیدن...باخودم فکرکردم اگه قندنمی سابن حتمانمیگن عروس رفته گل بچینه یاگلاب بیاره،پس توسوال عاقد که گفت:بااین شرایط ایا وکیلم شمارابه عقددائم اقای پاشا مقدم دربیاورم...ایاوکیلم؟
بله دادم بدون اینکه بگم بااجازه ی پدرم یامادرم چون اونااصلا وجودنداشتن...مادرم رونمی بخشیدم به خاطراینکه تنهام گذاشت وباعث شد بدترین رفتارها باهام بشه...پدرم رونادیدمیگیرم چون تنها اون باعث شد من تن به این کار که نمیدونم اخرش چی میشه بدم...ودرازای این بله ای که دادم فقط مبارک باشه شنیدم...پاشا بدون اینکه نگاهم کنه یه حلقه ی ساده دستم کردوبلند شدورفت.
اقای مقدم بهم گفت:توباپاشا برو من هم بانفس میریم بیرون...مگه نه نفس خانوم؟
نفس خندید وگفت:اله اجی توبا شوهرت برو. یه لبخند به اون چشمای پاک واون همه سادگیش زدم وخم شدم وپیشونیش وبوسیدم وگفتم:مواظب خودت باش نفسم. نفسم فقط سرتکون داد.
برگشتم سمت درخروجی وقدم قدم به سمت بیرون حرکت کردم.
وقتی ازمحضرخارج شدم پاشا رودیدم که بااون تیپ رسمیش توماشین نشسته وچشمش به درمحضره. پیش خودم برای اولین باراعتراف کردم:خیلی جذابه.
وبه سمت ماشین حرکت کردم...نشستم توماشین ومثله خودش به جلوخیره شدم...بعد ده دقیقه ایناپاشاگفت:چشمت دنباله چیه که باتصمیم پدرم که من باهاش شدیدا مخالفم موافقت کردی؟
هیچی نگفتم. گفت:سوالم جواب نداشت؟؟ گفتم:ببین پاشا من نبودم که اومدم وتوسرپدرت خوندم منو برات خواستگاری کنه این پدرت بود که ازبس گفت من راضی شدم.
پاشا باحرص وعصبانیت نگاهم کردوماشین وروشن کرد. نگاه ازم گرفت وهمه ی حرصش روسرگازماشین خالی کرد.
**********************
کلیدهای خونه اش روپرت کردروی پاهام وبدون اینکه نگاهم کنه گفت:اخرین طبقه خونه ی منه.
کلیدهاروبرداشتم بدون حرفی ازماشین پیاده شدم وعمدادرماشین رومحکم کوبیدم به هم وبی توجه به دادپاشا در ساختمون وبازکردم ورفتم تو ودربستم.

کلیدوتودرچرخوندم ودرباصدای تیکی باز شد. رفتم تو،اول یه راه روبود که سمت راستم اینه وجاکفشی بود وسمت چپم جالباسی بود...کلیدهاروبه جاکلیدی اویزون کردم وازراه روگذشتم وارد سالن شدم یه سالن بزرگ باست سفید سورمه ای که خیلی شیک واسپرت بود. پیش روم یه پنجره ی تماما شیشه بود که پرده ها رفته بودن کنار وقشنگ میتونستی همه ی مشهد روازاونجا ببینی...سمت چپم یه تلوزیون
چهارشنبه 15 شهریور 1396 - 23:00
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش



تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: