تبلیغات در اینترنتclose
زیبای مغرور - پاسخ 3
زمان جاري : دوشنبه 27 خرداد 1398 - 11:39 بعد از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های عاشقانه / زیبای مغرور / پاسخ 3
aliiiii آفلاين

ارسال‌ها : 4

عضويت:15 /6 /1396

پاسخ 3 :
بزرگ بود به همراه سینما خانواده ودم ودستگاش...سمت راستم یه اشپزخونه ی بزرگ بابودباست سفید مشکی...ازاشپزخونه اون طرف تریه دربود وکناردریه راه رورفتم جلوترودراتاق روبازکردم یه اتاق تقریبا بزرگ که یه عالمه کتاب توش داشت ویه میزکاربزرگ وباخط کش وخودکارویه نقشه ی ساختمانی روش. تااینجافهمیدم اینجااتاق کاره.
اومدم بیرون ورفتم توراه روکه پنج تااتاق داشت اتاق اول درش بقیه فرق میکرد هم بزرگ بود هم رنگش مشکی بود...همه رودیدزدم دوتا اتاق که برامهمان یکی حمام یکی دست شویی ویکی اتاق پاشابود...داخل اتاق پاشا شدم...یه اتاق بزرگ باست سفید وبادمجونی که خیلی قشنگ بود. یه تخت بزرگ به رنگ سفید که روی پتووبالشتاش گل های ریز بادمجونی داشت روبه روی تخت هم یه اینه دلاور بزرگ وسفید بودوبالای تخت هم یه عکس تک بزرگ ازپاشا که خیلی قشنگ بود پاشا توعکس یه تی شرت ابی نفتی پوشیده بود بایه شلوارمشکی وتمام رخش به دوربین بودعکس قشنگی بود...روبه روی من هم یه پنجره بود که پرده های بادمجونی پوشونده بودنش. اتاق قشنگی بودفقط نمیدونم اون درسفید چیه رفتم جلوبازش کردم وفهمیدم حمومه سرتکون دادم ودروبستم.
دیگه بی خیال فضولی شدم ولباس هامودراوردم وروی تخت درازکشیدم وچشم هام وبستم ونمیدونم چی شد که خوابم برد.
***********************
باحس گشنگیه مزخرفی ازخواب بیدارشدم. چشم ام وکه بازکردم همه جاتاریک بود. به زورازتخت اومدم پایین ودست روی دیوارهاکشیدم تاکلیدبرق وپیداکنم.
بعد چند ثانیه پیداش کردم وبرق وروشن کردم،نورچشمم وزدوباعث شد بی اراده چشم هامو روی هم بزارم،بعدچندثانیه چشم بازکردم ویکم ماساژدادم وقتی دیدم خوب شد ازاتاق اومدم بیرون راه رووسالن هم تاریک بود دوباره برگشتم وگوشیم وبرداشتم وچراغ قوه روزدم ورفتم توسالن برق سالن روهم زدم وگوشی موگذاشتم رواپن واول دست وصورتم وشستم بعد دریخچال وبازکردم همه چی داشت امامن حال غذادرست کردن رونداشتم. پس یه دوتاتخم مرغ برداشتم ودرست کردم وشروع کردم به خوردن.

رفتم لب پنجره ایستادم ومحوبیرون شدم...خیلی صحنه ای جالب وقشنگی بود...
دوباره همون صدایه مزاحم توسرم پیچید:ملورین...مطمئنی که انتخابت درست بوده وهمه ی چیدمان ذهنت راجع این موضوع درست درمیاد..؟؟
یه اه کشیدم جواب دادم:فعلا هیچی نمیتونم بگم...ولی امیدوارم همه چیز عادی پیش بره نه کم ترنه بیشتر.
صدا:اگه توی این یک سال اتفاق هایی که نباید بیفته افتاد...اونوقت چی؟
گفتم:مثلا؟صدا:هرچیزی توهمه چی رودرنظربگیر...
باقاطعیت گفتم:هرچی باشه ندیدمیگیرمش.
وازپنجره فاصله گرفتم ورفتم پای تی وی خودم وسرم گرم کردم.
۴ساعت بعد:
حوصله ام سررفته بود به ساعت نگاه کردم ساعت۲۲:۵۰دقیقه بود اماپاشا هنوزنیومده بودخونه.
نفسم وفوت کردم وبلندشدم والکی توخونه قدم زدم...دیدم نه خیرنمیشه ازبیکاری خرشدم وتلفن وبرداشتم وزنگ زدم به اردشیرخان تاشماره ی پاشا روازش بگیرم.
داشتم کم کم ناامید میشدم که جواب داد:بله؟ جواب دادم:الو سلام اردشیر خان...خوبید نفس خوبه؟؟گفت:سلام دخترم ماخوبیم نفس خوابه توچه طوری پاشا خوبه؟
گفتم:اره خوبم اما پاشا گفت میره بیرون وهنوزنیومده منم گفتم شماره اش روازتون بگیرم وبهش زنگ بزنم.
اردشیرخان گفت:باشه یه جایادداشت کن. وشماره ارودادوگفت:بعدبه من خبربده که اومدخونه یانه.
گفتم:مرسی...باشه حتما
گفت:کارنداری دخترم. گفتم:نه مرسی ببخشید مزاحم شدم شب بخیر. وقطع کردم.
به شماره نگاه کردم درجنجال بودم که زنگ بزنم یانه روی مبل نشستم وبه ساعت نگاه کردم ساعت دوازده بود. اب دهنم وقورت دادم وبایکم مکث شماره روگرفتم گوشی روگذاشتم زیرگوشم...باهربوقش استرس واضطرابم بیشترمیشد.
انقداسترسم زیادبودکه بی اراده هی نفس عمیق میکشیدم....خواستم قطع کنم که جواب داد اما صدای خنده های زیادی ازاون ورمیومدکه پاشا گفت:بچه هاساکت تامن جواب بدم...بله؟
اب دهنم وقورت دادم وگفتم:الو...پاشا؟
پاشا سردگفت:هــا؟ اخم کردم وگفتم:کی میای خونه یه نگابه ساعت کردی؟
پاشا گفت:شاید نیام خونه. گفتم:یعنی چی....الان کجایی؟
پاشا خواست جواب بده که یه صدایه ظریف ونازگفت:پاشا بیادیگه اینامنودارن ازبازی حذف میکنن...
پاشاگفت:الان میام...وبه توهم ربطی نداره من الان کجام. وصدای بوق...
چهارشنبه 15 شهریور 1396 - 23:05
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش



تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: