تبلیغات در اینترنتclose
ماهور | yeganesafaei
بازدید از تاپیک : 326
نمایش آدرس تاپیک
http://98iaaa.ir/Post/39
اطلاعات نویسنده
محتوای پاسخ
ارسال ها
18
عضویت
30 /6 /1396
نام رمان: ماهور
نویسنده: yeganesafaei کاربر انجمن نودهشتیا
موضوع: عاشقانه
خلاصه رمان:
یگانه گوهر یکی یدونه اردشیر ایرانمنش بعداز مرگ پدرش به ایران برمیگرده و متوجه میشه که در نبودش پدرش ورشکست شده.یگانه گوهر که ناز پرورده و حساس بار اومده بود حالا مجبوره با مشکلات بزرگی دست و پنجه نرم کنه.در این راه به عنوان پرستار وارد خونه ایی میشه که که تلخ ترین و شادترین روزهاشو براش رقم میزنه و عشقی بی پایان راه خودش رو تو قلب دو جوان پیدا میکنه
فایل های ضمیمه شده
جمعه 31 شهریور 1396 - 00:52
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
18
عضویت
30 /6 /1396
پاسخ : 1 ماهور | yeganesafaei
همیشه فکر میکردم دفعه بعدی که پامو تو این فرودگاه میذارم آدم موفقی خواهم بود...
ولی الان برگشتم که پیکر تنها کسم رو از خاک پس بگیرم...
منو پدر جز خودمون کسی رو نداشتیم
پدر موفق ترین آدمی بود که میشناختم از وقتی از پرورشگاه جدا شد سخت تلاش کرد تا به این ثروت دست پیدا کرد...
هیچ چیز اونی نشد که فکر میکردم
نگاه به ساعتم کردم تقریبا ساعت هفت بود دوساعتی میشد که اینجا نشستم و به از دست رفته هام فکر میکنم...شایدم طبق عادت منتظرم که پدر به استقبالم بیاد
بلند شو یگانه گوهر که هیچکس تو این کشور و این دنیا منتظر تو نیست...
دسته چمدونم رو گرفتم و راه افتادم صدای سر خوردن چرخ های چمدونم باعث خندم شد...من یگانه گوهر ایرانمنش یکی یدونه و ناز پروده اردشیر ایرانمنش در حال حاضر تنها داراییش یک چمدون قرمز رنگه که از چند دست لباس پر شده...
ولی برگشتم که پس بگیرم هم حق پایمال شدم رو هم آرامش روح پدر رو...
با صدای خش دار راننده به خودم اومدم عجیبه اصلا یادم نمیاد سوار تاکسی شده باشم
_خانم رسیدیم.همین جاست.اون دست خیابون
بی هیچ صحبتی کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم
خودمو رو کاشی های مرمری لابی هتل سر میدادم و چرخ های چمدونم هم بی استراحت به دنبالم می دویدن
با یه لبخند بی نهایت زیبا بم خیره شده بود. به سمتش رفتم و نزدیکش ایستادم
لبخندش پر رنگ تر شد و گفت:
_چه کمکی از دستم بر میاد خانم
+یه اتاق برای چند شب ترجیحا بی سر و صدا
با همون لبخندش نگاهشو رو مانیتور کامپیوتر می چرخوند سرشو آورد بالا و یه کلید بهم داد که یه سازه کوچک از میدان انقلاب و شماره اتاق کنارش بود
_از پله ها برید بالا انتهای راه رو ات...
با بالا بردن دستم حرفشو قطع کردم به سمت راه پله رفتم و تو دلم هزار بار به خودم لعنت فرستادم که چرا اونطور رفتار کردم
با رفتن پدر خیلی بی حوصله شدم و مدام دیگران رو می رنجونم من این آدم نیستم چی و یا کی باعث شده من به همچین آدمی تبدیل بشم دختری که صدای خنده هاش گوش عالم و آدم رو کر میکرد کی فکرشو میکرد این همه شادی و خوشبختی یه روزی ته بکشه
سرمو آوردم بالا جلوی یه در ایستاده بودم شماره روی در همون شماره ایی بود که روی کلید ثبت شده بود بیست و هشت...



بیست و هفت روز از اومدنم گذشته بود و من هیچکاری نتونستم بکنم حتی موفق نشدم یکی از آشناهای پدر رو پیدا کنم طبق شنیده ها همگی تو زمین زدن پدر دست داشتن. فقط همین...
طبق روال این بیست و اندی روز که پشت سر گذاشتم بی حوصله دستمو بردم داخل کمد و سعی کردم یه مانتو پیدا کنم تا آماده رفتن شم
نگاهی به مانتو انداختم...یه مانتوی طوسی بلند که جز چروک طرح دیگه ایی خود نمایی نمیکرد. محکم پلک هامو روی هم فشار دادم و رهاشون کردم...
من چم شده چرا اینطوری شدم این چه سرو وضعیه که ساختم برای خودم
چرخیدم و رفتم سمت حموم...
از حموم اومدم و با حوصله موهامو سشوار کشیدم یه مانتوی خاکی رنگ بلند که فقط با یک بند بسته میشد رو انتخاب کردم و با روسری ساتن سورمه ایی و خاکی ست کردم کیفمو برداشتم و کفش های سومه ایی و براقمو پام کردم قبل از رفتن رو به روی آینه قدی دم در ایستادم
پدر راست میگفت چشمهای من دقیق مثل چشمهای مادر بود مشکی و براق و پر از شیطنت و انرژی و مژه های بلند و پرپشتم خیلی به چشم هام میومد کانادا که بودم چشم و ابروی مشکیم ایرانی بودنم رو همه جا فریاد میزد
لب هام گوشتی و صورتی رنگ بود و حتی بدونه آرایش هم صورتم رو زیبا جلوه میداد
نگاهم به بینی استخونی و عملیم ثابت موند...لبخند رو لبهام جا خوش کرد درست روز تولد نوزده سالگیم تو باشگاه ضربه پای یکی از بچه ها خورد و خاکشیرش کرد... یادمه پدر علی رقم میل باطنیش کلی دعوام کرد و حتی نذاشت دیگه باشگاه برم و ناگفته نماند که دمار از روزگار اون بنده خدایی که ناخواسته صورت یکی یدونش رو به اون روز انداخت درآورد. بعد از دو ماه تلاش بالاخره پدر رضایت به عمل بینی داد ولی هیچوقت زیبایی قبلش رو پیدا نکرد
با یادآوری اون روز ها و خاطرات اشک هام داشتن راه خودشونو پیدا میکردن
بهشون اخم کردم و آروم گفتم بسه
در رو محکم بستم با عجله از پله ها پایین اومدم نگاهم به دختر جوونی افتاد که با مسئول هتل مشغول صحبت بود
این چهره و این صدا خیلی آشناست...خیلی...
+ تارااااا
سه شنبه 04 مهر 1396 - 14:51
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
18
عضویت
30 /6 /1396
پاسخ : 2 ماهور | yeganesafaei
به خودم اومدم خودمو تو بغل تارا پیدا کردم محکم تو بغلش فشارم میداد جوری که حس میکردم الان دل و رودم از دهنم بالا میاد
از آغوش گرمش بیرون اومدم
با پلک های خیس سر تا پام رو میکاوید یه دفعه مثل برق گرفته ها با یه جیغ بلند پرید بغلمو محکم لپم رو بوسید
_دیوونه احمق بی معرفت نامرد کجا بودی تو؟کی برگشتی؟چشمهامون به در خشک شد.الهی بمیرم برات. حقم داشتی تو که آدرس جدید مارو نمیدونستی...ولی کاش یه زنگ میزدی. آبجی تارات مگه مرده که تو هتل میخوابی شبا. بدو وسایلتو جمع کن خسته شدم از بس سرپا بودم.بدو یگانه عجله کن
بلند خندیدم نگاهم به مردی افتاد که تارا تا پنج دقیقه پیش باهاش مشغول گفت و گو بود. با یه لبخند از کنارمون گذشت
چرخیدم سمت تارای مهربونم و با یه اخم ساختگی گفتم
+اگه یه نفس بگیری بهت میگم. ولی تو اول بگو اینجا چیکار میکنی؟
_پی بدبختیم. دنبال کار بودم یکی یدونم. تورو خدا بیا بریم جمع کنیم وسایلتو
پدر تا وقتی زنده بود اجازه نمیداد تا این حد بهشون فشار بیاد که تارا یا حتی مامان عفت مجبور بشن کار کنن. معلوم نیست بعد از پدر چی به روزشون اومده
با تموم عجله و اشتیاقم وسایلمو جمع کردم و به سمت خونه ایی رفتیم که هیچ خاطره ایی ازش نداشتم ولی با آدم های اون خونه زندگی کرده بودم
با پیدا کردن تارا انگار به بزرگ ترین پیروزی زندگیم دست پیدا کرده بودم. انقدر از این پیروزی سرمست بودم که لبخند از رو لبم کنار نمی رفت. تا وقتی که کنار یک در کوچک که جز زنگار طرح دیگه ایی نداشت ایستادیم. لبخندی که روی لبهام حک شده بود محو شد... پشت اون در حدودا ده یا دوازده اتاق مجزا بود و درست وسط حیاط یک حوض بزرگ که یه مرد اونجا مشغول حمام کردن خودش بود. چشم هام رو دور تا دور حیاط چرخوندم از زن بارداری که گوشه حیاط داشت از درد خماری جون میداد گرفته تا پسر بچه ایی که انگار دوساله تن و بدنش رو نشسته. شل شدن دست و پام رو حس کردم و جز جیغ بلند تارا هیچی یادم نمیاد.
با بوی تند الکل و خنکی آب روی صورتم چشم هامو باز کردم
_مادر به فدات. تو که حسابی مارو ترسوندی یگانه گوهرم
با دیدن چین چروک کنار چشمش و حس کردن زبری دستاش روی صورتم، قلبم آتیش گرفت. به هق هق افتادم و سفت تو بغلش منو فشرد. یادم نمیاد مامان عفتم حتی یه چین گوشه چشمش بوده باشه. چی به روزمون اومده که حتی دایه مهربونم اینجور شکسته شده و من چه سرخوشانه اون ور دنیا زندگی میکردم
+مامانی چرا اینجا؟چرا اینجوری؟آخه با این آدما؟
مامان عفت پاهاشو زیردامنش جمع کرد و نفسشو صدا دار بیرون فرستاد
_تازه از راه رسیدی تازه پیدات کردیم جای این که بزاری روی ماهتو ببوسم از من سوالای بیخود میپرسی؟پاشو ببینم پاشو بچه جون میخوام غذا درست کنم بخوریم
لبخندی زد و طبق عادتش پیشونیمو بوسید و از کنارم رفت گوشه ی دیگه ایی از اتاق که شکل و شمایل اشپزخونه رو داشت. سرمو چرخوندم سمت تارا که با بغض بهم نگاه میکرد
بهش لبخند زدم و براش بوس فرستادم زیر لب گفتم: چته عشقم؟
_یگان ببخش که آوردمت اینجا. بخدا از شوق دیدنت عقلم از سرم پریده بود. الانم بسه هرچی خوابیدی پاشو بریم شام بخوریم
+تارا از دست تو. هرکاریت کنن بازم خواهر کوچولوی خنگ خودمی
-دوستت دارم آبجی
+منم دوستت دارم یکی یدونم من که جز تو مامان عفت دیگه کسی رو ندارم
بلند شدم و رفتم سمت مامان عفت که ریز ریز و بی صدا اشک میریخت. و میخواست ما متوجهش نشیم
نزیکش شدم و سرمو گذاشتم رو شونه خم شده از درد و غمش
+مامان عفتم حل میشه بخدا
_دختر مگه من غصه خودمو میخورم؟ببین گودی پای چشمهاتو. ببین زردی صورتتو. بمیرم برات که بی هوا کشوندنت این پایین. حتی نمیدونستی مزار پدرت کجاست. از اون عمارت و اون ثروت هیچی برات نمونده. حتی معلوم نیست کار کی بوده
تو خودش جمع شد و بیصدا زاری میکرد.این زن حتی در شرایط سخت هم با وقار بود
+مزار بابام کجاست؟
-چرا برای خاکسپاریش نیومدی؟چرا هرچی زنگ زدیم جواب ندادی؟
+من تازه فهمیدم. به روحه مامانم من حتی تاریخ دقیقشم نمیدونم.هیچکس حتی یکبارم بهم زنگ نزد
_اینارو نگو خدا قهرش میگیره دختر. من تورو اینجوری بزرگ نکردم بخدا
تنم گر گرفته بود و سخت نفس میکشیدم چشم هام از اشک میسوخت و هیچی به ذهنم نمیرسید تا باهاش بتونم از خودم دفاع کنم
تازه داشتم به این نتیجه میرسیدم که حق با مامان عفته. پاک فراموش کرده بودم همه اتفاقات رو
_دخترم دخترم یگانه گوهرم چی شدی؟؟؟به من نگاه کن؟خاک تو سرم.تارا بگیرش
جز جمله های آخره مامان عفت هیچی یادم نمیاد تارا بم گفت اگه نمیگرفتنم سرم میخورد به سمار که آبش در حال جوش بود
_مادر ببخش تند برخورد کردم فدای چشم و ابروهای سیاهت.ببخش این مادر پیرت رو
به صورت خیس از اشکش لبخند زدم و دستاشو بین دستام گرفتم و فشردم
سه شنبه 04 مهر 1396 - 14:58
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
18
عضویت
30 /6 /1396
پاسخ : 3 ماهور | yeganesafaei
ماه ها از اومدنم گذشت و تازه متوجه خیلی چیزا شدم. اوضاع مالی بدتر از اون چیزیه که فکرشو میکردم. دار و ندار منم تو این مدت خرج شد
مامان عفت از پله های عمارتی که توش کار میکرد افتاد پایین و از بینمون رفت. حالا من و تارا تنها تر از قبل شدیم و جز هم هیچکس رو نداریم.

+تارا بجنب سرد شد. انقدر خوشمزه شده که میتونم سهم تورو هم بخورما
_یعنی باور کنم که مثل هفته پیش قصد نداری به کشتنم بدی؟
+اتفاقا میخوام با بهشت و غذاهای لذیذش آشنات کنم جوجه جونم
_یگان تورو خداااااااا. من که گفتم غذا درست نکن خودم درست میکنم
+خیلی بدی تارا
_وایسا ببینم آبجی جونم چی برای خواهریش درست کرده؟
+بالاخره بزک دوزکتون تموم شد خانم خانما
_نه ولی عطر غذات دیوونم کرده بود آبجی بزرگه
با یه لبخند گنده رو صورتش نشست سر سفره و قاشق و چنگالشو گرفت دستش و با ذوق دستاشو بالا گرفت و منتظر شد که غذاشو بکشم
وقتی بشقاب غذا رو گذاشتم جلوش مث ماست وا رفت. لباشو کج کرد و روشو کرد یه طرف دیگه و گفت
_آجی این بود غذات؟
روشو کرد سمت غذا و با بی میلی ادامه داد
_آخه قیافشو نگاه کن
مثل جن زده ها پرید و منو سفت تو بغلش فشرد
_شوخی کردم آبجی جونیم. تو بهترین آشپز دنیایی
+تو تنها امید من تو این باتلاقی تارا
_تموم میشه خواهریم
+ایشالله...هوفففف
_منو ببخش که نتونستم حتی یکذره از محبت هات رو جبران کنم
+دیوونه جونم ناهارتو بخور. وقت برای جبران زیاده
_یگانه یه چیزی...
+هوم؟
_اخراج شدم. ببخشید...بخدا به من نظر داشت کثافت. نتونستم بمونم اونجا
+من جایی معرفی شدم. برای پرستاری
_آبجی میدونم حقوقش بالا بود ولی نمیتونستم بمونم
+ولی باید اونجا بمونم شاید یه روز در هفته بتونم بیام ببینمت
_اصلا اشتباه کردم نموندم. باید به کارم ادامه میدادم
+ولی حقوقم خوبه شاید دیگه نیاز نباشه تو کار کنی
_حقوق منم خوب بود.اه اه اه
+بس کن تارا بسه دلم نمیخواد بشنوم بسه بسه بسه
_همش تقصیر منه یگان
+تارا به خدای احد و واحد یکبار دیگه درباره اون کار و اون کثافت حرف بزنی میرم دم و دستگاهشو میریزم به هم
سرشو انداخت پایین و ریز ریز گریه میکرد.طاقت نداشتم اشکشو ببینم ولی حسابی از دستش عصبانی بودم.اگه هر روز قبل از رفتن به محل کارش انقدر آرایش نمیکرد و لباس مناسب میپوشید شاید حتی یکذره حریم میساخت برای خودش. ولی هیچوقت به حرفای من گوش نکرد. اینم نتیجه
+غذاتو بخور سرد شده. من قرار کاری دارم. باید برم خودمو معرفی کنم
هنوز داشت گریه میکرد و دلمو آتیش میزد. طاقت نیاوردم و پیشونیشو بوسیدم. تارا عاشق این کار بود. میگفت هربار که پیشونیمو میبوسی حس میکنم یکی هست که بهش تکیه کنم
_مرسی که تحت هر شرایطی میزاری بهت تکیه کنم
+درواقع تو تکیه گاه منی تارا. قدر خودتو بیشتر بدون
_چشم
+چشمت بی بلا جوجه جونم

تارا با مدرک دیپلم هیچ جا نمیتونست کار پیدا کنه و این برای اوضاع مالی ما خیلی بد بود
بعد از کلی دویدن و پرس و جو برای پرستاری از یه پیرمرد به یک عمارت معرفی شدم. امید داشتم که قبولم میکنن. درصورتی که هیچ تجربه ایی در این زمینه نداشتم. درواقع من تو هیچ زمینه ایی جز روانشانسی سر رشته و تجربه نداشتم
نفس عمیقی کشیدم که این روزا همیشه همراهم بود
بلند شدم که آماده رفتن بشم
موهای پر کلاغی و بلندم رو از پشت بافتم.مانتوی کوتاه چمنی رنگمو با شلوار جین جذبم پوشیدم و کتونی های مارک دار و اصلمو پام کردم و راه افتادم. ترجیح میدادم با تیپ و قیافه درست و حسابی برم و فکر نکنن خیلی ناچارم
با مترو و تاکسی دو ساعتی طول کشید تا به مقصد برسم
یک ربع زودتر از قرار به عمارت رسیدم و سعی کردم تا ساعت مشخص شده سرمو گرم کنم
اطراف عمارت فضای سبز قشنگی داشت که خیلی زود نظرمو جلب کرد
به سمت فضای سبز رفتم و رو اولین نیمکت نشستم. چشم هام رو بستم و نفس عمیق کشیدم. برخلاف بقیه روزا دلم آشوب نبود. خیلی سرحال بودم و امیدوار. اگه بتونم اینجا کار کنم خیلی برامون خوب میشه. آخه اینا چقدر پولدارن که به یه پرستار معمولی ماهی دو میلیون حقوق میدن. شایدم اون مرد پیر براشون خیلی مهمه. حتما...
تو این فکرا بودم که توجهم جلب صداهایی شد که از پشت بوته میومد
_یه ساله داری این حرفارو تحویلم میدی مجتبی بخدا اگه تا آخر این ماه مرد بودنت رو ثابت نکنی دیگه نه من نه تو.خسته شدم از بس قایمکی اومدم دیدنت.هیس هیچی دیگه نمیخوام بشنوم
حسابی کنجکاویم گل کرده بود و حرفاشون برام جالب بود. از حرفها و عشقشون ناخودآگاه لبخند رو لبام اومد
با صدای تکون خوردن بوته ها به خودم اومدم
_به چی میخندی ها؟گوش وایساده بودی؟همه شدن فضول زندگی ما
+ببخشید خانم.من قصدم فضولی نبود. اتفاقی شد
_قیافشو
رفت و من حتی نفهمیدم باید میخندیدم یا بلند میشدم و موهاشو میکشیدم
به ساعتم نگاه کردم 16:58
سه شنبه 04 مهر 1396 - 17:46
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
18
عضویت
30 /6 /1396
پاسخ : 4 ماهور | yeganesafaei
بلند شدم و رفتم سمت عمارت. دوتا نگهبان کنار در ورودی عمارت بودن که واقعا با دیدنشون از جایی که اومدم ترسیدم...
لرزش پاهام رو حس میکردم ولی تموم توانمو جمع کردم و رفتم جلو
+ایرانمنش هستم برای پرستاری معرفی شده بودم
بدونه کلمه ایی حرف از جلوی راهم رفت کنار و متوجهم کرد که میتونم وارد شم
یک قدم رفتم جلو سرمو آوردم بالا
اولش فکر میکردم خیالاته. چشمهامو بستم و دوباره باز کردم. حیاط این عمارت انگار یک کپی از حیاط عمارت ما بود
وقتی پامو گذاشتم اینجا همه ی خاطراتم چه تلخ و چه شاد یادم افتاد
بغض سمجی که تو گلوم مهمون شده بود رو حس کردم
قورتش دادم و به سمت عمارت قدم برداشتم.
الان نه لعنتی الان وقتش نیست نباید گریه کنی. بهت گفته بود تحت هیچ شرایطی سست نشو. گفته بودم محکم باش قوی باش. حتی اگه زمین خوردی کوه باشی بهتره تا یک دختر بچه ضعیف و ترحم برانگیز. نزار مشکلات این دنیا زمینت بزنه نزار کسی خمیده شدنتو ببینه. مبادا تو سومین دهه زنگیت لا به لای پرکلاغیه موهات تارهای سفید جوونیت رو ازت بگیره. تو باید از همیشه قوی تر باشی
کنار در ورودی عمارت ایستادم و نفس عمیق کشیدم. شالمو مرتب کردم و گوشه مانتومو تا جا داشت کشیدم پایین
در زدم ولی کسی جلو نیومد. اصلا کسی دیده نمیشد
از در شیشه ایی ورودی گذشتم و به سمت راه پله های طلایی رفتم
از سکوت عمارت خیلی خوشم اومده بود. درست مثل عمارت ما. ساکت و بی سر و صدا. البته به جز مواقعی که من و تارا و بنیامین شیطنتمون گل میکرد و زمین و زمان رو به هم میدوختیم. و پدر چقدر با حوصله به بچگی های ما لبخند میزد
یه حسی بهم میگفت که نباید از اون پله ها بالا برم ولی خیلی دلم میخواست ببینم بالای اون پله ها چی در انتظارمه
سنگ های مرمر و با شکوه پله که از وسط سالن پذیرایی میگذشت.
معماری این خونه فوق العاده بود و خبر از ثروت هنگفت این خانواده میداد
هر پله ایی رو که بالاتر میرفتم صدای موسیقی بیشتر میشد. با شنیدن قطه ایی از باخ به سلیقه بی نظیر اهالی این خونه بیشتر پی بردم
به آخرین پله رسیدم و چشم هام رو دور سالن چرخوندم. معرکه ترین دکور کلاسیکی که به عمرم دیدم. پرده های عنابی و ضخیمی که بهترین هارمونی رو با کوسن های روی مبل تشکیل داده بودن چشمم رو گرفته بود. من به شدت عاشق شکوه رنگ عنابیم و این خونه همون شکوهی رو داره که درخور این فامیلی پر ابهت باید باشه
پله آخر رو هم رد کردم
چرخیدم
از چیزی که دیدم نفسم بند اومد. دستم رو دهنم گذاشتم که صدای جیغم بلند نشه
غرق نواختن پیانو بود با چشم های بسته
صورتش از عرق خیس شده بود
گره کراواتش رو شل کرد مشغول باز کردن دکمه های پیراهنش بود که متوجه حضور من تو سالن شد
جوری تو شوک نواختنش شده بودم که یادم رفته بود بی اجازه وارد شدم
نفس عمیقی کشیدم و سرمو بالا نگه داشتم
با تمام توانم اضطرابم رو مخفی نگه داشتم
دستشو مشت کرد و آروم گذاشت رو کلاویه پیانو
از جاش بلند شد بی صدا اومد سمتم و در یک قدمی من ایستاد. از نگاهش خون میبارید و سرخی چشمهاش منو میترسوند. دستش رو مشت کرد و آهسته چندبار کوبید روی لبهاش
یک قدم رفتم عقب و گلومو صاف کردم. تا خواستم حرفم رو شروع کنم پیش دستی کرد و گفت
_مگه نگفتم همتون گم بشید؟پس چرا هنوز دارم شماهارو اینجا میبینم؟
انگشت اشارشو کوبید رو پیشونیم و ادامه داد
_بار آخرت باشه اینجوری با گستاخی به من خیره میشی. حالا هم جلو چشمام نباش
بلند فریاد زد
_یالااا
گر گرفته بودم و ضربان بالای قلبمو احساس میکردم. عصبی شده بودم و صدای نفس هامو میشنیدم
داره قدم هاشو رو غرورم برمیداره و سعی داره خودم و غرورم و شخصیتمو له کنه
دستمو مشت کردم و انگشت اشارمو آوردم سمتش و تکون دادم
+ببین آقای به ظاهر محترم من اگه فکر اینجا اومدن به سرم زد بخاطر ناچاریم بود نه بدبختیم من اگه پامو گذاشتم تو این خونه بخاطر اون حیاط لعنتی بود من اگه به اینجا رسیدم بخاطر نامردی یه عده از خدا بی خبر بود که منو پدرمو از عرش کشیدن روی این فرش
انگار تازه به خودش اومده بود و با رنگ پریده چشم دوخته بود به صورتم
بغضم رو قورت و دادم و ادامه دادم
+اگه یکی یدونه اردشیر ایرانمنش بزرگ اومده اینجا که پرستار بشه بخاطر اینه که..
سه شنبه 04 مهر 1396 - 17:51
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
18
عضویت
30 /6 /1396
پاسخ : 5 ماهور | yeganesafaei
+اگه یکی یدونه اردشیر ایرانمنش بزرگ اومده اینجا که پرستار بشه بخاطر اینه که...
حرفم رو ادامه ندادم و به سر تا پاش نگاهی انداختم و مسیر پله ها رو به سمت پایین پیش گرفتم
دنبالم اومد
بازومو محکم گرفت و منو کشید سمت خودش و کمرش خورد به ستون طلایی وسط پذیرایی
از درد چشمهاشو و بست و منم از موقعیت استفاده کردم و بازومو از چنگش درآوردم فورا چشمهاشو باز کرد و هردو بازومو گرفت و محکم فشار داد
فشار دستشو بیشتر کرد
+آی
_ولت میکنم ولی فرار نکن
با گستاخی زل زدم تو چشمهاش و گفتم
+دلیلی برای فرار نمیبینم فقط نمیتونم تحمل کنم اینجارو
_یک ربع دیر اومدی طلبم داری؟منم دید میزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟هاااااااااااا؟؟؟؟؟
+کیو دید زدم؟تورو؟؟؟؟؟؟؟دستمو ول کن میخوام برم.وحشی
این دفعه صداشو از پشت سرم شنیدم ولی خیلی مهربون تر و آروم تر
_اینجا چه خبره؟ کوهیاربا دختر مردم چیکار داری؟
و خیلی آروم تر ادامه داد:مادر رو میترسونی
برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم
همون آدم پشت سرم بود ولی با یه تیپ متفاوت
هنوز تو شوک وحشیگری اون مرد بودم که نتونستم اتفاق پیش اومده رو تجزیه و تحلیل کنم
دستش رو آورد جلو
_سلام کوهسار هستم برادر همون آقایی که الان داشت باهاتون صحبت میکرد
+شرمنده ولی ایشون صحبت نمیکردن قصد جون منو داشتن
_برادرم خشن هست ولی قاتل نیست نگران نباشید.کمی اینجا بمونین عادت میکنین به اخلاق و رفتارش
+کی گفته من میخوام اینجا بمونم؟؟؟؟
_اول جواب سلام منو بدید بعد راجبش بحث میکنیم
از خجالت سرخ شده بودم. جای تشکر دارم باهاش دعوا میکنم. اگه اون نبود الان له میشدم زیر فشار دستای اون دیوونه
+اوه شرمنده...ایرانمش هستم
_چه جالب نسب خانوادگی من والامنش هست
نگاهشو به پایین معطوف کرد
با پاهاش ضرب گرفت و سرشو آورد بالا
_اسم کوچیکتون چیه؟
+یگانه گوهر
_چه اسم زیبایی...جواهر باارزش و بی همتا...
یگانه گوهر خواهش میکنم دنبال من بیا
+کجا؟؟؟
_چند لحظه فقط
سرمو به نشانه رضایت تکون دادم و دوشاشو کوهسار به سمت دیگه ایی از پذیرایی رفتم
همه چیز طلایی بود..مبل ها و میزها و حتی پرده ها و فرش ها
+چیدمان عجیبیه
_مادر عاشق رنگ طلاییه
+خدا حفظشون کنه
غمگین نگاهشو به من دوخت
_ازت خواهش میکنم اینجا بمونی.مادر من به کمک نیاز داره.متاسفانه هرکس اینجا میاد اولش فکر میکنه افتاده تو ظرف عسل ولی بعدش از اینجا فراری میشه.یگانه گوهر ازت خواهش میکنم بمونی.چند مدت بمون اگه نتونستی آزادی که بری .از بابت کوهیارم خیالت راحت باشه ازش خواهش میکنم سر راحت قرار نگیره. مادرم واقعا به کمک نیاز داره
از حرفهاش فقط صداقت دستگیرم شد.نمیدونم چرا دلم خواست که بمونم و کمک کنم. شایدم بخاطر حقوق بالاش.شایدم این حیاط......
+بهم اجازه بدین برم خونم و وسایلم رو بیارم. باقی شرایط رو بهم گفتن
_برو ولی لطفا برگرد
از جام بلند شدم
+صبح برمیگردم. قول میدم
_به راننده میگم برسونتت
+نه ممنون.خدانگهدار
_به امید دیدار


تمام مسیر به اتفاقات عمارت فکر میکردم.دوتا برادر دوقلو با چهره و صدای یکسان
ولی یکی آروم و متین و اون یکی خشن و عصبی
فکرمیکردم باید پرستار یک مرد پیر باشم ولی وقتی فهمیدم مادر این خونواده به پرستار نیاز داره خیالم جمع تر شد
تو راه کلی شیرینی و میوه خریدم و بردم خونه
+تارا جونییییییییییییی؟؟؟آبجی جونییییی؟؟؟پاشو اینارو از دستم بگیر.شکست دستم
_سلام به یکی یدونه خودم.ضیافت به پا کردی.چه خبره؟
+کارم جور شد.از فردا دیگه پیشت نیستم.ولی قول میدم همیشه ببینیم همو
دلم گرفت و چهره غمگین تارا قلبمو آتیش زد.وسایلو جا به جا کردم و کنارش نشستم
چهارشنبه 05 مهر 1396 - 00:19
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
18
عضویت
30 /6 /1396
پاسخ : 6 ماهور | yeganesafaei

دلم گرفت و چهره غمگین تارا قلبمو آتیش زد.وسایلو جا به جا کردم و کنارش نشست
انگار بچه شده بود. سرشو گذاشت رو پاهام و تو خودش جمع شد
_آبجی من تنها چیکار کنم؟نمیشه منم با خودت ببری؟من اینجا بین این آدما خیلی میترسم
با انگشت اشارم زدم به بینی کوچولوش و گفتم
+برای تنهاییت هیچ فکری ندارم جوجه جونم ولی برای خلاصی از این اتاق و این آدما یه کاری میتونم بکنم برات
بلند شد و با بهت و امید بم خیره شد
+ای من قربون چشمای خمارت بشم فسقلی.هروقت دوست داشتی وسایلتو جمع کن.یه جای بهتر برات خونه بگیرم.جایی که امنیت داشته باشه
دستامو گرفت و خواهرانه بوسید
_پول پیشش رو چیکار کنیم؟
+طلاهامو فروختم. خیلی قدیمی شده بودن
لرزش لباشو دیدم. بغضش با بغل کردن من شکست
+تارا گریه نداشتیما
_قول میدم جبران کنم یگانه
اون روز رو گاهی با خنده و گاهی با گریه تمومش کردیم

صبح زود راه افتادم به سمت عمارت والامنش
نگهبان های دم در با دیدن من از کنار در رفتن کنار
از حیاط گذشتم و وارد عمارت شدم کوهیار و کوهسار مشغول بازی شطرنج بودن که کوهیار متوجه ورود من شد و رو به من اما خطاب به کوهسار گفت
_داداش من بردم.اومد
کوهسار از جاش بلند و به سمت من اومد
_خانم ایرانمش خیلی خوشحال شدم از اومدنت فکرمیکردم ممکنه نیای
+ممنونم. صحبت های دیروزتون نظرمو تغییر داد
_به من اجازه میدی که به اسم کوچیک صدات کنم؟
+اینجوری موذب هم نمیشیم آقای کوهسار
و یک لبخند گنده بهش هدیه کردم
خندید
کوهیار برای معرفی من تمام خدمتکارهای عمارت رو خبردار کرد
_خانم ایرانمش درحال حاضر پرستار مادر من هستن. و فقط و فقط وظیفه نگهداری خانم بزرگ رو دارن.اگر ببینم حتی برای یک لحظه کارهای خودتون رو دوش خانم ایرانمنش گذاشتین دیگه تو عمارت من جایی ندارین.فهمیدین یا نه؟
همگی بله و چشمی گفتن و رفتن
کوهسار از پله ها اومد پایین
_یگانه گوهر با من بیا تا اتاقتو بهت نشون بدم
کوهیار پوزخند مسخره ایی تحویلمون داد و گفت
_تو عمارت به این بزرگی ارباب باید کارای خدمتکارا رو راست و ریست کنه
از حرفش حرصم گرفته و بود و دستامو مشت کردم و با تمام قدرت فشار میدادم
کوهسار مهربون با آرامش همیشگیش به سمت داداشش رقت و یقه کت کوهیار رو درست کرد
_داداشی این خانم پرستار مادرماست قراره بشه همدم مادر ما.هرکسی که به مادر من خدمت کنه برای من عزیزه
چهارشنبه 05 مهر 1396 - 16:32
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
18
عضویت
30 /6 /1396
پاسخ : 7 ماهور | yeganesafaei
لبخندی به من زد و راه افتاد منم پشت سرش رفت
_اینجا اتاق شماست
دکور کلاسیک این اتاق با من حرف میزد
+شیک ساده و اصیل
_خوشت اومده؟
+عالیه
_سلیقه کوهیاره.دیروز بعداز رفتنت سفارش داد و طبق سلیقه خودش چیدن اتاقو.خوشحالم که دوسش داری
خیلی عجیب با این مرد احساس راحتی میکردم.انگار خیلی ساله که بهترین دوستمه
سرمو انداختم پایین و بهش گفتم
+آقای کوهسار من از نوجوونی خارج از ایران زندگی میکردم.تنها!!با هر فرهنگ و ملیتی برخورد داشتم.بین اون آدما بزرگ شدم و روانشناسی خوندم. خوب میفهمم تو قلب آدمها چه خبره و خوب میدونم شما سرشار پاکی و مهربونی هستی ولی راستش....
شیرین خندیدم و نگاهش کردم
+راستش نمیدونم چی تو قلب و ذهن برادرتون میگذره و اصلا هیچ علاقه ایی هم ندارم که بدونم و دیگ هم به این دکوراسیون علاقه ندارممممممممممممم
خندید و دلمو قرص کرد از بابت این که اینجا تنها نیستم و کوهسار پشتمه
_وقتی بشناسیش نظرت عوض میشه.کوهیار خیلی سختی کشیده.شاید اگه قصه کوهیارو بشنوی بتونی درکش کنی.امیدوارم یه روزی برات تعریف کنه
+برام اهمیت نداره اون اژدها
بلند خندید و از خنده شیرینش خندم گرفت
_یگانه گوهر تو اینجا تنها نیستی من هستم.هرچی خواستی به خودم بگو.درضمن خوبه که زیاد لباس نیاوردی کوهیار کمد لباسارو برات پر کرده.فعلا
+فعلا
_بعداز ناهار میبینمت
بعداز رفتنش سریع رفتم سمت کمد تا لباسارو ببینم
چطور یه مرد اونم از نوع خشنش میتونه انقدر خوش سلیقه باشه
چمدونم رو باز کردم و لباس های خودم رو هم چیدم
سمت میز آرایش رفتم که با بهترین مارک های لوازم آرایش پر شده بود
اما فقط یک چیز منو به فکر برد
همون عطری رو گرفته بود که من همیشه استفاده میکنم
از فکرش اومدم بیرون و سعی کردم برای اولین روز کاریم آماده شم
اتاق من سرویس بهداشتی و حمام مجزا داشت اول رفتم دوش گرفتم
نیمساعت تا وقت ناهار نمونده بود
موهام رو خشک نکرده یکی از لباس هایی که خودم از قبل داشتمو برداشتم و پوشیدم و رفتم تو آشپزخونه
با بقیه خدمتکارا ناهار رو خوریم
رفتم سمت پذیرایی تا از کوهسار بخوام منو پیش مادرش ببره
+ببخشید کوهسار خان میون صحبت هاتون مزاحم شدم اول میخواستم از آقا کوهیار تشکر کنم بابت لطفشون اما من ترجیح میدم لباس های خودم رو بپوشم
لبخند گرمی به کوهسار زدم و ادامه دادم
+ واین که از شما بخوام من رو به مادرتون معرفی کنید تا کارم رو شروع کنم
_باشه یگانه گوهر بامن بیا
دنبالش راه افتادم اما با صدای کوهیار ایستادم
_خاله ریزه هر لباسیو که دوست داری بپوش و از هیچکدوم از رفتارهای من و برادرم برداشت اشتباه نکن!!مادر ما مهمترین و با ارزش ترین دارایی ماست برای همین کمد لباساتو پر کردم. پس اشتباهه قبلیارو نکن. حالا میتونی بری
بی جوابش گذاشتم به راهم ادامه دادم
کوهسار وارد اتاقی شد و به من هم گفت وارد شم
درخشندگی دکور طلایی اتاق شادابم کرد
کوهسار به سمت خانم بزرگ که روی مبل پشت به ما نشسته بود رفت و کنارش زانو زد
مامان ببین یه دوست جدید آوردم برات
رفتم سمتشون و منم کنار کوهسار رو زمین نشستم
+سلام خانوم
نگاهم کرد
چشمهاش سیاه اما کم جون بود به سختی خودش رو تکون میداد زیاد با کسی حرف نمیزد
_سلام.کمکم کن برم روی تختم میخوام بخوابم
با کمک کوهسار خانم بزرگ رو روی تخت گذاشتیم و قرصی که کوهسار داد دستم رو بهشون دادم و از اتاق رفتیم بیرون
+خیلی زیبان و آروم
_مادر من اصیل و زیباست هنوزم اما پرخاشگر میشه گاهی.مراقب خودت و مادر باش
رفتم توی اتاقم و مانتو و شالم رو پرت کردم روی مبل و روی تخت دراز کشیدم
تو فکر کوهیار و کوهسار بودم
درسته چشم دیدنش رو نداشتم ولی خیلی خوشتیپ بود مخصوصا با پیراهن اسپرت مشکی و تک کت خاکستری امروزش
هردو اندام ورزیده و قد بلندی داشتن
اما کوهسارهمیشه ساده و مردونه میپوشید
مطمعنم کلی دوست دختر خوشگل دارن
به من چه اصن خوش به حالشون
تو همین فکرا بودم که در اتاقم با شدت باز شد و کوهیار وارد شد و در رو بست
به خودم نگاه کردم که فقط یه تاپ و شلوار تنم بود از جام بلند شدم که برم سمت شالم اومد جلوم و پرتم کرد روی تخت و بالای سرم ایستاد
جیغ خفیفی کشیدم که انگشت اشارشو گذاشت روی بینیش و با عصبانیت گفت
_هیسسسسسسسسس کولی بازی در نیار.مارمولک خانوم نمیدونم قصدت چیه ولی زیاد دور و بر داداش کوچیکم نگرد. فکر این که با این کارات بخوای از احساسات داداشم سو استفاده کنی رو از سرت بیرون کن. پاتو از گلیمت دراز تر نکن وگرنه اون پاهای کوچیکت رو قلم میکنم
حرفاشو زد و از اتاق رفت بیرون
سرمو بردم زیر بالشت و بیصدا جیغ کشیدم
چهارشنبه 05 مهر 1396 - 16:39
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
18
عضویت
30 /6 /1396
پاسخ : 8 ماهور | yeganesafaei

با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم
+جانم تارا
_آبجییییییییی دانشگاه قبول شدمممممممممممم بابل سراسری مدیریت رشته مورد علاقم از بچگییییییییی
مثل فنر از جام پریدم
+چیییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بگو جونه من
_به جون یکی یدونم.دارم بال در میارمممممممممممممم
+وایسا وایسا ببینم میتونم مرخصی بگیرم بریم واسه ثیت نامت
_وایییییییییییییییی
+فسقلییییییی قطع کن فعلا
سریع مانتومو پوشیدم رفتم دنبال کوهسار
سراغشو گرفتم و گفتن جایی رفته و تا یک ماه نیست و تو اینجور سفرها گوشیش رو نمیبره
نا امید سراغ کوهیار رو گرفتم که گفتن رفته شرکت و باید باهاش تماس بگیرن و ممکنه با تماسم حتی عصبانی بشه
غرورمو کنار گذاشتم تماس گرفتم
-اتفاقی افتاده؟
+سلام آقای والامنش ایرانمنش هستم.میخواستم...
-چی میخواستی؟میشنوم
+میتونم فردا رو مرخصی بگیرم کار مهمی...
_نه!خدانگهدار
و تلفن رو قطع کرد
+تلاقی همه رو سرت در میارم مغروره عقده ایی
تموم غم های عالم تو دلم ریخت
برای تارا پول فرستادم خواستم خودش بره و هیچوقت منو بی خبر نزاره کلی پای تلفن اشک ریخت و دلتنگی کرد
دیگه تو تهران هیچکس رو ندارم حتی کوهسار رو
به اتاق خانم بزرگ رفتم نبود
وای بلندی گفتم و فوری از اتاقم اومدم بیرون
اگه بلایی سرش بیاد بیچارم
اولین کسی رو که دیدم سراغ خانم بزرگ رو ازش گرفتم
_با آقا رفتن. آقا کوهسار تو این سفرها همیشه خانم بزرگ رو میبرن میخواستن شما هم به عنوان پرستار همراهشون برید اما آقا کوهیار مخالفت کردن و حلیمه خاتون با ایشون رفتن
+باشه آقا مجتبی.ممنون
با رفتن مجتبی منیره عین عجل معلق ظاهر شد
_به به تی تیش بانو مخ آقا کوهسار رو زدی الانم که آقا رفتن رسیدی به خدمه ها و نامزد من؟؟؟درسته آقاها خیلی هواتو دارن ولی دلیل نمیشه همه جا ول بچرخی
+ببین منیره خانوم این یکی دو روز اخم و تخمتو تحمل کردم نذار پای بی زبونی و بدبختیم یکبار دیگه زبون درازی کنی حقتو میزارم کف دستت
_کی باشی عجوزه خا....سلام آقا چقدر زود اومدین امروز.میرم ناهارو آماده کنم
_منیره
_جانم آقا
_زبونی که زیاد دراز باشه رو تو این خونه نگه نمیدارم. حالا میتونی بری
چشمی گفت و
با دستپاچگی رفت
مشخص بود تو این خونه همه از کوهیار حساب میبرن
براش سر تکون دادم و رفتم سمت اتاقم
خیلی ازش دلخور بودم با این که خانوم بزرگ مسافرت بود حتی برای یک روز بم اجازه رفتن نداد
_بیا اینجا کارت دارم
نفس عمیقی کشیدم تا خونسردیمو حفظ کنم
+بفرمایید
_کجا میخواستی بری؟
+بله؟؟؟؟
_برای چی مرخصی میخواستی؟
+دیگه چه فرقی داره براتون
کلافه نفسشو بیرون فرستاد
_ببین خانوم کوچولو امروز که حالم خوبه و خوش اخلاقم سعی نکن اون روی سگمو در بیاری
+ساری.خواهرم دانشگاه قبول شده میخواستم ببرمش برای ثبت نام
_بسیار خب بعداز ناهار آماده باش منم ساری کار دارم میبرمت.تاکیید میکنم بعداز ناهار.منتظر نمیمونم. حواست باشه. وگرنه مجبوری بمونی اینجا تنهایی بچری بره کوچولو
یه لبخند کج بهم تحویل داد و رفت
جمعه 07 مهر 1396 - 22:54
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
18
عضویت
30 /6 /1396
پاسخ : 9 ماهور | yeganesafaei
اول تصمیم گرفتم همراهش نرم ولی عجیب دلم پیش تارا بود

از فکر دیدن تارا داشتم بال در میاوردم
با ذوق سراغ کمدم رفتم و بهترین مانتومو انتخاب کردم. مانتوی مشکی کوتاه عروسکی و با یه شلوار سبز لجنی و شال قرمز ست کردم
عطرمو از روی میز آرایشم برداشتم
چشمم به صورتم افتاد
چند وقته اینجوری بی روحم؟چقدر ترحم برانگیز شدم. هه شایدم آقای کوهیار خان دلش سوخته برام که میخواد منو با خودش ببره
صندلیو کشیدم عقب و نشستم خط چشم نازک و گربه ایی کشیدم و با ریمل مژه های پرپشتم رو بلندتر کردم رژ لب قرمز رو برای ست کردن با رنگ شالم انتخاب کردم
کیفمو برداشتم و فوری رفتم سمت در ورودی عمارت
کوهیارو دیدم که داشت به سمت ماشین میرفت
دنبالش رفتم و سلام کردم
نگاهی بم انداخت و با بی روحی گفت
+خوبه...سلام
کت اسپرت مشکی و شلوار کتون مشکی تنش بود
عینک آفتابیش رو از چشماش برداشت و سوار ماشینش شد
منم سوار شدم و راه افتاد
انگار همیشه عزا داره و مشکی پوشه. حتی ماشینش هم سرتا پا مشکیه
آرنجشو به شیشه ماشین تکیه داده بود و پشت دستش رو گذاشته بود روی لباش
و با دست چپش فرمون رو گرفته بود
با صدای آهنگ سکوت شکست
_یکم زیادی به خودت رسیدی میخوای خواهرتو ببینی نه دوست پسرتو
حرصم گرفته بود از حرفش.آخه به تو چهههههههه
لبخند ژکوند تحویلش دادم و گفتم
+شایدم میخوام دوست پسرمو ببینم
_نمیدونستم خواهرم داری
+نمیدونستم گفتنش جزو شرایط کاریه
_نیست
+اوکی پس ندونید هم فرقی نداره
_پشتیبانی های کوهسار باعث شده انقدر زبونت دراز بشه؟
خواستم جوابشو بدم که گوشیم زنگ خورد
شماره غریبه بود
+بفرمایید
_آبجیییییییییییی کجایی؟
+توراهم عزیزم خودمو بهت میرسونم.این شماره کیه؟
_بنیامیییییییییییییین
+چی؟کجا؟چطوری؟
_میتونم تصور کنم چقدر شاخ درآوردی
خنده شیرینی کرد و ادامه داد
_تمام مدتی که دنبالش بودیم ایران بوده.آقا پلیسه شده.همیشه امید داشتم عمواینا رو ساری پیدا میکنیم.دیدی؟؟؟
+متوجه حرفات نمیشم بنیامین
_ههههههههه وای ببین چه هول کرده! یگان من تارام خانومه حواس پرت. چه زود منو به رفیق کودکیات فروختی خانم خانما
+من دستم بهت میرسه خلاصه
_بیا که شدید منتظریم
+مراقب خودت باش نفسم خداحافظت باشه
تماس و قطع کردم.یه لبخند گنده اندازه پهنای صورتم رو لبام جا خوش کرده بود
دل تو دلم نبود برای دیدنشون
_فکر میکردم شوخی میکنی
+متوجه نمیشم!!
_همیشه جوری رفتار میکنی انگار هیچیو متوجه نمیشی
انقدر خوشحال بودم که حوصله کل کل با این اژدهای خشن رو نداشتم فقط به یک کلمه اکتفا کردم
+باشه
صدای موسیقیو برد بالا
خسته نشد از بس باخ گوش داد؟؟؟

با تکون خوردن چیزی روی سرم از خواب بیدار شدم
صورت کوهیار رو تو میلیمتری صورتم دیدم
با ترس خودمو کشیدم عقب
_شالت از سرت افتاده بود
و به صندلیش تکیه داد
شالمو مرتب کردم
+ممنونم
لبخند کجی زد و گفت
_خوشم نمیومد هر از پشت کوه اومده ایی خیره بشه تو ماشین بخاطر شاله پایین افتاده ی جنابعالی.ترسی نداشت هرچقدر صدات کردم نشنیدی فقط داشتم شالتو مرتب میکردم
+باشه ممنونم
_رسیدیم ساری.آدرس دقیقشو بگو
+اوهوم باشه
شماره تارا رو گرفتم ولی بنیامین جواب داد
_سلام خاله سوسکه چشم مشکی من حال و احوال
با شنیدن صداش یه لبخند گنده اومد رو صورتم
+خوبه حالا.خیلی زبون ریختی بنیامین خان بنده دستم به شما میرسه دیگه.آدرس بده زود تند سریع
آدرس رو یادداشت کردم و تماس رو قطع
+آقای والامنش بی زحمت همین اطراف منو پیاده کنید میان دنبالم
_هرجا هست خودم میبرمت
+نیازی نیست نگرانم نباشید
_من گفتم نگرانتم؟
+اما...
_اما و اگر نداره نگران تو نیستم فقط نمیخوام مادرم دوباره تنها بشه
جمعه 07 مهر 1396 - 22:56
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
18
عضویت
30 /6 /1396
پاسخ : 10 ماهور | yeganesafaei
سکوت کردم آدرس رو دادم دستش

کنار خونه ایی معمولی و ساده نگه داشت
_دانشگاهه خواهرت تو خونه س؟
+ممنون که منو رسوندین بیشتر از این مزاحمتون نمیشم.به سلامت
پیاده شدم و به گوشی تارا زنگ زدم
+پاشو بیا دم در پاشوووووووو
آخرین در توی کوچه باز شد و یه آقای خوشتیپ و اخمو که مشخص بود اسمش بنیامینه اومد سمتم
جیغ خفیفی کشیدم و دویدم سمتش و درست کنار پاش ایستادم
+بنیامیییییییییین
_یکی یدونمممممم
+تو چقدر عوض شدیییییییییی.ریشش رو
_توهم عوض شدی...انگار شکسته شدی
تمام شوقم تبدیل شد به یک بغض تو گلوم
شالمو مرتب کردم و خواستم برم داخل که با صداش برگشتم
_یه خانوم هرچقدرم شکسته و نامرتب و ضعیف شده باشه نباید به روش آورد
چند قدم اومد جلو عینکشو برداشت و بنیامین مات اما برافروخته نگاهش کرد.این پسر همیشه متین بود. دستشو آورد جلو
__دژکام هستم بنیامین دژکام
_خوشوقتم
با بنیامین دست داد و همراه ما داخل شد
_آبجیییییییییییییییییی.انگار دوسال ندیده بودمت.ولی ببین کیو پیدا کردم.دیدی گفتم
داشتم تو بغل تارا له میشدم که خودمو از بغلش کشیدم بیرون
+لهم کردی دیوونه.تو این خنگو از کجا پیدا کردی
بنیامین و کوهیار از کنارمون رد شدن و نشستن رو مبل
تارا متعجب خیره شد به کوهیار و پرسشی برگشت سمت من
سرمو به نشانه منفی تکون دادم و گفتم بعدا بهت میگم
_تا پامو گذاشتم ساری اومدم اینجا و از شانس منم بنیامین دم در خونه بود.ته دلم مطمعن بودم که اینجا میبینمش
به شوخی چپ چپ نگاش کردم و رفتم سمت پسرا مبل کنار بنیامین رو انتخاب کردم
+ببخشید معرفی نکردم من پرستار مادر آقای کوهیار والامنش هستم. تارا هم با خواهر هیچ فرقی نداره برام
و به بنیامین اشاره کردم و گفتم
+آقا بنیامین دژکام هم عموی ناتنی تارا و همبازی و بهترین دوستمون
بنیامین که انگار خیالش راحت نبود دستمو گرفت و محکم فشرد
بنیامین همیشه مراقب ما بود و نمیزاشت حتی یه خار کوچولو آسایش مارو تهدید کنه. خدا میدونه چقدر از پیدا کردنش خوشحالم
تمام روز بنیامین از داستان رفتن و دلیل رفتنش گفت
از این که خبر نداشت برادر ناتنیش از دنیا رفته.از قهرشون. از قطع رابطشون. از بچگی هامون گفت
کوهیار هم برای کارش نرفت و من اصلا دلیلش رو نفهمیدم
قرار شد بنیامین کارهای تارا رو انجام بده و حتی تارا پیش اون بمونه
دیگه خیالم از بابت تارا راحت شده بود. ماه ها از ورودم به عمارت والامنش میگذره و من و خانم بزرگ به شدت به هم وابسته شدیم. رابطم با کوهسار خیلی خوبه و بهترین دوست و محرم اسرار همیم. کوهیار همچنان سنگ نفوذ ناپذیر قصه س
با کمک من خانوم بزرگ تونست رو پاهای خودش بدون کمک بایسته و با کمک من میتونه راه بره به آسونی. این راز رو حفظ کردیم تا به عنوان کادو تولد به کوهسار و کوهیار تقدیم کنیم
هفته دیگه تولد سی و سه سالگی کوهسار و کوهیاره و کل عمارت در تکاپو تدارکات جشن
+سلام
_علیک سلام خانوم. احوال شما؟
+خوبم. یه لباس گرم تر بپوش آقا کوهسار هوای بهار دزده.سرما میخوری
_خدا بکنه
+عه!!چرا؟
_سرما بخورم یکم خودمو برای مادرم لوس کنم
به روش خندیدم و تا دم در همراهیش کردم
بعد از رفتنش تصمیم گرفتم نقشه ایی که کشیدمو عملی کنم
باید میرفتم تو اتاقش تا شاید انتخاب هدیه تولد برام راحت تر بشه
بی اجازه رفتم سمت اتاقش
عمارت جوری بود که از وسط پذیرایی پله میخورد به سمت اتاق و طبقه شخصی کوهیار و از وسط طبقه کوهیار پله ایی به سمت اتاق و طبقه شخصی کوهسار میخورد
وارد اون طبقه شدم و فرو ریختن چیزی از توی قلبم رو حس کردم
از این مرد انتظار هر چیزی رو داشتم جزاین دکور
کوهسار موسیقی سنتی دوست داره؟یا نوازندست؟چرا من نفهمیده بودم؟
چشم چرخوندم.دنبالش بودم.باید داشته باشه
استرس داشتم.بی دلیل
!من از یادآوری گذشته نمیترسم!
پیداش کردم
خیلی سال بود که بهش دست نزدم. از وقتی فهمیدم که اون عوضی عاشق سه تار بود، دیگه دست بهش نزدم
ولی دلم طاقت نیاورد
نشستم گرفتمش دستم
کوک بود
زیبا بود
اصیل بود
چشم هامو بستم نفس عمیقی کشیدم
بغض به گلوم چنگ انداخت
شروع به نواختن قطعه ایی کردم که هیچوقت اسمش رو نفهمیدم این آوا از گذشته های خیلی دور تو ذهنم مونده بود
ماهور بود
من عاشق دستگاه ماهورم. هربار که سه تار دستم میگیرم اول ماهور مینوازم
_من عاشق دستگاه ماهورم...
برگشتم سمتش. دلم نمیخواست که بدونه وارد حریم شخصیش شدم.کوهسار خیلی رو این موضوع حساس بود. حالا هرچقدرم که به هم نزدیک باشیم
+من......
_نمیدونستم سه تار میزنی...
+خیلی ساله که گذاشتمش کنار
-چه بی رحم...
+ببخشید نتونستم جلوی فضولیم رو بگیرم...
_ایرادی نداره. عوضش خوشحالم که سه تار نواختنت رو دیدم
+من باید برم پیش خانوم بزرگ
و مثل فشنگ در رفتم
جمعه 14 مهر 1396 - 00:21
نقل قول این ارسال در پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.