تبلیغات در اینترنتclose
جدال عاشقانه😁
بازدید از تاپیک : 64
نمایش آدرس تاپیک
http://98iaaa.ir/Post/41
اطلاعات نویسنده
محتوای پاسخ
ارسال ها
6
عضویت
5 /7 /1396
\\\\\\\"خلاصه\\\\\\\"
نفس پارسا دختری شر و شیطون که تو سن ۱۸ سالگی در به در دنبال کار می‌گرده تا بتونه یکم به پدرش کمک کنه و پول طلب‌کارای باباش‌و بده. در این بین با شخصی به اسم سانیار سعادتی که از قضا رقیب کاری پسر خالش هم هست اشنا میشه. سر یه اتفاق پوچ، این دوتا با هم لج می‌کنن و سعی می‌کنن کارای هم دیگه رو خراب کنن که باعث می‌شه اتفاقای جالب و خنده داری بیافته.
همه چی خوب پیش تا وقتی که طلبکارای بابای نفس می‌ریزن تو خونه و سانیار...
**
بسم الله رحمان رحیم

\\\\\\\"مقدمه\\\\\\\"
بهای عشق چیست به جز عشق
بهم رسیده یعنی اغاز
با هم ماندن یعنی زندگی
زندگی با عشق یعنی کامیابی
.o.o.o.o.o.o.o.o.o.o.o
رمان جدال عاشقانه
به قلم‌ibahar
شروع رمان: ۱۳۹٦/٧/٥
فایل های ضمیمه شده
چهارشنبه 05 مهر 1396 - 09:55
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
6
عضویت
5 /7 /1396
پاسخ : 1 جدال عاشقانه😁
#جدال_عاشقانه
#پارت۱
#part1
با صدای زنگ همهمه ی بچه ها تو کلاس می‌پیچه.
دبیرمون با غضب نگاهم می‌کنه، من فقط چنتا سوال پرسیدم.
دبیر همونجور که داشت با چشماش خط و نشون می‌کشید گفت :
می‌تونید برید، فقط ‌خانم پارسا شما باید برای جلسه بعد کنفرانس بدید.
و بی توجه به من که تو بهت حرفش بودم از کلاس خارج شد. به دوستام نگاه می‌کنم که در حال خندیدن به بنده هستن.
انگشتم‌ رو به سمت دبیر می‌گیرم و با تعجب رو به بچه ها می‌گم:
-این چرا این طوری نگام کرد؟ من فقط چنتا سوال ساده پرسیدم، همین!...
ایا پاسخ ندادن به سوال های یک نوجوان کار درستی است؟
سحر که یکی از بچه‌های شر کلاس بود گفت:
نه! تو که کاری نکردی، فقط یه کم رو اعصابش راه رفتی...
زیادی شلوغش کرد(با شیطنت اضافه کرد )برای کنفرانس قرار چه گلی به سرمون بزنی خانم پارسا!...
با اسم کنفرانس، تازه یاد بدبختیم می‌افتم و آه از نهادم بلند می‌شه.
بدون اینکه نگاه کنم همین طور عقب عقب رفتم تا بشینم رو صندلی که یکی از دوستان عزیز تر از کیفم صندلی رو می‌کشه عقب و باعث می‌شه بنده با ماتحت رو زمین فرود بیام‌.
-جا دلداری دادنتونه نفله ها؟ من الان کنفرانسو کجای دلم بزارم...
سحر با لودگی خاصش می‌گه:
خودم هوات‌و دارم عشقم،‌‌ بسپارش به من.
با حرص پس‌کلش می‌زنم :
-تو یکی حرف نزنا. نخیر،‌ نمی‌خوام شما کمکم کنی، می‌خوای ابروش‌و درست کنی، می‌زنی چشمش هم کور می‌کنی. نمی‌خوام. کمک کردنت با نکردنت هیچ فرقی نداره (با غیض نگاش می‌کنم) هنوز یادم نرفته به خاطر کمک جنابعالی مجبور شدم یه هفته دست شویی را بشورم.
سحر همونطور که می‌خندید، گفت:
نه این‌بار یه راه درست و حسابی براش پیدا می‌کنم، فعلا.
-گمشو...‌
با دیدن ملیکا که کولم رو جمع کرده بود، ابرهام به هوا می‌پره. این چی‌شده مهربون شده؟ یه جای کار می‌لنگه...
نگاه پر مهری به ملیکا می‌ندازم که کولم‌و به سمتم پرتاپ می‌کنه می‌گه:
اونجوری نگاه نکن دیگه از این خبرا نیست. دیدم ضد حال خوردی گناه داری کمکت کردم.
یه جیغ خفه می‌کشم:
کوفت،کمک می‌کنی دیگه خرابش نکن.
ریز می‌خنده می‌گه:
زیادی خوش به حالت می‌شد.
جوابش‌و نمی‌دم که بسوزه هر چند خودم جزغاله می‌شدم.
ملیکا که انگار چیزی یادش اومده بود، می‌پره سمتم و دستش‌و دور گردنم حلقه می‌کنه‌ و کشیده ای اسمم رو صدا می‌زنه: نفس...
چهارشنبه 05 مهر 1396 - 10:00
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
6
عضویت
5 /7 /1396
پاسخ : 2 جدال عاشقانه😁
#جدال_عاشقانه
#پارت۲
#part2
می‌پرم وسط حرفش.
-به جون تو که میخوام دنیا باشه تو نباشی، اون یعنی من...
ملیکا: ببند یه لحظه، یادم رفت چی‌می‌خواستم‌ بگم...
اهان! اکسیژن جونم، امروز تنهام. می‌ای خونمون؟
قیافش‌و مظلوم کرد.
-خیلی خب نمی‌خواد چشمات‌و شبیه خر شرک کنی، به یه شرط میام!...
منتظر نگاهم می‌کنه کولم‌و به سمتش می‌گیریم و با چشم بهش اشاره می‌کنم:
-که این‌و برام بیاری...
ملیکا یه نگاه به من می‌اندازه، یه نگاه به کوله.
جیغ خفه ای می‌کشه:
پرو! مگه نوکر گیر اوردی؟ می‌خوام نیای...
بی توجه به من راه خروجی رو در پیش می‌گیره.
ریز می‌خندم و پشت سرش به راه می‌افتم‌. همچین پس کلش می‌زنم که تا موزائیک می‌ره و بالا می‌اد. با حرص نگام می‌کنه. همین طور که عقب عقب میرفتم و اون جلو می‌اومد، می‌گم:
-اوهوک، اون‌جوری نگاه نکن شبیه قزمیت می‌شی. می‌خواستم بگم خونتون می‌ام.
ملیکا که با حرف من کلا عصبانیت یادش رفته بود، دستاش‌و بهم می‌کوبه و با ذوق می‌گه:ایول
**
همین که به خونه رسیدیم، ملیکا به یکی از هم کلاسیامون، به اسم الناز زنگ زد، نیم ‌ساعت بعد هم الناز به ما پیوست. بعد از یه احوال پرسی ساده، سه تایی درس خوندن رو شروع کردیم. امسال سالی هست که باید کنکور بدم و سرنوشتم‌و رقم بزنم. از همون بچگی عاشق رشته ی تجربی بودم و ارزو داشتم یه خانم دکتر بشم. فقط چند ماه مونده تا ارزوم به حقیقت به پیونده.
کتاب‌و می بندم و سرم‌و روی میز می‌زارم.
چشمام‌و می‌بندم تا استراحتی به مغزم بدم.
با به یاد اوردن کار پوف کلافه ای می‌کشم، کش و ‌قصی به‌کمرم می‌دم و کنار الناز می‌شینم.
-الی!
الناز:بله؟
-کار سراغ داری؟
با تعجب نگام می کنه: چی؟
کلافه می‌گم :
- تو اشنا کسی‌و سراغ داری منشی، یه چیزی بخواد؟
اخم کوچیکی می‌کنه و به یه نقطه زل می‌زنه.
الناز: بابام چند روز پیش می‌گفت یکی از دوستاش به منشی نیاز داره، بپرسم ببینم پیدا کرده یا نکرده؟
بلند می‌شم.
-اره، بپرس...
الناز: حالا چی‌شده دنبال کاری؟
چهارشنبه 05 مهر 1396 - 10:02
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
6
عضویت
5 /7 /1396
پاسخ : 3 جدال عاشقانه😁
#جدال_عاشقانه
#پارت۳
#part3
وسایلم‌ رو جمع می‌کنم :
-می‌گم حالا، الان حسش نیست.
الناز: هر جور راحتی.
-سر و صدا میاد از پایین، بریم پایین تا ملیکا خودش‌و درب و داغون‌ نکرده.
از پله ها پایین می‌ایم. سر و صدا از اشپز خونه می‌اومد. به الناز اشاره می‌کنم و دوتایی با قدم های بی صدا به طرف آشپز خونه می‌ریم.
با دیدن ملیکا که پشت سینک ظرف شویی ایستاده بود و داشت میوه ها رو می‌شست، هردو با صدای بلند می‌خندیم.
ملیکا که انتظار اومدن مارو نداشت ترسیده به عقب برمی‌گرده که پاش به خاطر اب کف هایی که روی زمین ریخته بود لیز می‌خوره و از پشت محکم زمین بر خورد می‌کنه.
ملیکا: نخندید بی شعورا. ای باسنم ناقص شد.
با خنده به طرفش می‌رم.
-یادته یه استاد ریاضی داشتیم، می‌گفت"دخترا هر وقت میخوان ظرف بشورن تا شعاع دو متری سینک ظرف شویی اب و کف ریختن. لباساشونم که توی هرسری ظرف شستن باید بندازن دور" این حرف استاد حکایت توعه ها...
با صدای جیغ ملیکا خنده ی منو الناز بیشتر می‌شه.
الناز: حالا می‌فهمم تموم حرفاش راست بوده. بنده خدا نصیحتمون می‌کرد کار خونه انجام بدیم ولی نه به این صورت.
ملیکا: یه جوری می‌گید که حالا انگار هردوتاتون کدبانویید و دو، سه تا بچه بزرگ کردید. خودتونم مثل من بودید، فقط الان شماها یه، دو مرحله از من بالا ترید.
-خیلی خب، جمع کن خودت‌و، ننت الان میاد خِر من‌و می‌گیره با این وضع. میگه"تو که می‌دونی دختر من دست و پا چلفتیه، چرا گزاشتی این انجام بده" بلند شو، خودم میوه هارو می‌شورم.
ملیکا با حرص از روی زمین بلند می‌شه، تنه ای به من می‌زنه و به حال می‌ره.
با صدای بلند می‌گم:
-حداقل پیش بند می‌بستی، لباست خیش نشه.
الناز: کمکت کنم؟
-ظرف میوه خوری هارو ببر، منم الان می‌شورم میام.
بدون هیچ حرفی ظرف هارو برمی‌داره و به حال می‌ره.
بعد از شستن میوه ها و تعزینشون، ظرف رو بر می‌دارم و به حال می‌رم.
با اومدن من پچ پچ ملیکا و الناز تموم می‌شه.
ظرف رو، روی میز می‌زارم.
رو مبل میشینم، سیبی از ظرف میوه برمی‌دارم.
-چی داشتین می‌گفتین من اومدم تموم شد؟
ملیکا کنارم می‌شینه
ملیکا: چی می‌گفتیم؟! اوم یادم نیست.
گازی از سیبم می‌زنم. می‌دونستم ملیکا می‌خواد تلافی کنه، برای همین بهش اهمیت نمی‌دم.
-الی، راستی کی خبرم می‌کنی؟
الناز: اگه خیلی عجله داری الان زنگ بزنم؟
صاف می‌شینم:
-اره اره زنگ بزن...
ملیکا که تو سکوت به حرفای‌ما گوش می‌داد پرسید:
چی‌شده؟ یکی به منم بگه!
بی‌خیال می‌گم:
-هیچی بابا، دنبال کارم.
با تعجب می‌گه:
کار؟کار برای چی؟!
بی حوصله می‌شینم و همچی رو تعریف می‌کنم:
چهارشنبه 05 مهر 1396 - 10:06
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
6
عضویت
5 /7 /1396
پاسخ : 4 جدال عاشقانه😁
#جدال_عاشقانه
#پارت۴
#part4
-ببینید، شما تو رفاهین، نمی‌گم من نیستم، منم هستم ولی نه مثل شما.
این چند وقت، خیلی به بابام فشار وارد می‌شه؛ بیشتر وقتا شیفت، همش داره کار می‌کنه...
چرا؟! چون اینکه من چند ماه دیگه کنکور می‌دم، به یاری خدا دانشگاه قبول می‌شم، برا هزینه های دانشگاهم باید پول داشته باشی، اگه این جوری پیش بره، زبونم لال مریض می‌شه. نمی‌خوام همچین اتفاقی براش بی‌افته. خودتونم که می‌دونید کار تو کارخونه چقدر سخته. می‌خوام خودمم برم سر کار تا یکم کمکش کنم، برا همینه دنبال کارم.
ملیکا متفکر سرش‌و تکون می‌ده و چیزی نمی‌گه.
الناز از جاش بلند می‌شه و تلفن همراهش رو از جیب شلوارش بیرون میاره و با کسی تماس می‌گیره.
الناز: الو سلام خوبین بابا؟
باباش:...
الناز: بله منم خوبم. بابا یادته گفتی یکی از دوستات دنبال منشی می‌گرده؟!
باباش:...
الناز: بله بله می‌خوام ببینم پیدا کرده یا نه؟!
باباش:...
الناز: نه یه نفر پیدا کردم براش!
باباش:...
الناز: اهان، بله بله چشم می‌ام خدافظ.
مشتاق نگاش می‌کنم:
-چی‌شد؟
رو مبل می‌شینه.
الناز: گفت که پیدا نکرده. فعلا هم رفته مسافرت، فک کنم بعد کنکور ما دیگه بر می‌گرده، فقط نفس یه مشکلی هست!
ذوق زده دستامو بهم می‌کوبم:
-ایول، بابا چه مشکلی بیخیال...
ملیکا همون‌جور متفکر می‌گه:
الی مرد خوبیه؟ می‌شه اطمینان کرد؟ (روبه من ادامه می‌ده) ببین تو باید اول از مکانی که کار می‌کنی از همه نظر مطمئن شی که اذیتت نکنن و مشکلی نداشته باشه.
الناز ادامه می‌ده:
اره! درسته من تا جایی که دوست بابارو می‌شناسم خیلی مرد خوبیه. اهان یادم رفت بگم؛ دکتر فامیلیش سلطانی، تو هم می‌شی منشیش. راستش تو فقط منشی اون نیستی یه دکتر دیگه هم هست اونم‌ جوون. من اونو نمی‌شناسم برا همین نگرانم.
دوباره بی‌خیال می‌گم:
-ول کنین. مثلا چه اتفاقی می‌خواد بی‌افته؟ تازه توهم که می‌گی دوست بابات مرد خوبیه؛ پس هوامو داره اتفاقی نمی‌افته.
ملیکا: این بی‌خیالی تو بالاخره کار دستت می‌ده.
چهارشنبه 05 مهر 1396 - 10:08
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
6
عضویت
5 /7 /1396
پاسخ : 5 جدال عاشقانه😁
#جدال_عاشقانه
#پارت۵
#part5
الناز:نفس باباتو می‌خوای چیکار کنی؟!
متفکر نگاهی به سیب دستم می‌ندازم:
-نمی‌دونم...
هنوز راجبش فکر نکردم.
الی از رو مبل بلند می‌شه و کیفش‌و برمی‌داره.
الناز: شرمنده بچه ها من باید برم. بابام گفت می‌خوایم بریم جایی.
ملیکا هم بلند می‌شه
الناز: دشمنت شرمنده...
حیف امروز کاری نکردیم. زحمت کشیدی ببخشید...
الناز: خواهش می‌کنم ببخشید بازم (رو به من ادامه می‌ده) اگه زود تر اومدن خبرت می‌دم...خدافظ همگی
-دستت مرسی خدافظ
با رفتن الناز. من و ملیکا به طرف تلویزیون شیرجه می‌ریم.
یه چند ساعتی فیلم می‌بینیم و دیوونه بازی در می‌اریم.
-ملی
ملیکا: هوم؟
-هوم نه بله. فردا درس چی داریم؟!
میزنه تو پیشینونیش‌
ملیکا: ای وای دیدی چیشد! پاورپوینتو درست نکردم...
-بلند شو برو دان کن، منم دیگه...
باصدای زنگ‌ خونه حرفم‌و می‌خورم و سرم‌و به سمت آیفون می‌چرخونم، متعجب می‌گم:
-منتظر کسی بودی؟
اونم با تعجب می‌گه:
نه...
بلند می‌شه و از توی ایفون تصویریشون به بیرون نگاه می‌کنه.
ملیکا: مامانم اینان (متفکر ادامه می‌ده) چرا این‌قدر زود اومدن؟...
سریع از رو مبل بلند می‌شم.
-من برم لباسام‌و عوض کنم.
سرش‌و به عنوان" باشه" تکون می‌ده در خونه رو باز می‌کنه و به طرف در ورودی می‌ره. منم از پله تند بالا می‌رم...
چهارشنبه 05 مهر 1396 - 10:09
نقل قول این ارسال در پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.