تبلیغات در اینترنتclose
هنوز هم بینام/dayanparvane
بازدید از تاپیک : 31
نمایش آدرس تاپیک
http://98iaaa.ir/Post/43
اطلاعات نویسنده
محتوای پاسخ
ارسال ها
2
عضویت
2 /12 /1396
نام کتاب: هنوز نامی ندارد (هنوز هم بینام)

نویسنده: Dayanparvane کاربر انجمن نودوهشتیا

موضوع: عاشقانه، اکشن، هیجانی



خلاصه رمان برای خوانندگان محترم: همان بخش مقدمه رمان است.


(در اینجا دو بخش اولیه رمان را قرار دادم تا با نحوه نوشتار و تم داستان آشنا شوید. امیدوارم این رمان که اولین رمان من است مورد تایید قرار بگیرد و زمینه همکاری من با این انجمن آغاز شود.)



مقدمه

با من از عشق مگو که با آن بیگانه ام ...
با من از وابستگی نگو که خود ریشه وابستگی را میزنم ..
من نه دلبسته ام و نه وابسته ...
...
من جان بسته بودم به جنگل چشمان او ...
جان بسته بودم ... به نوازش صدای او...
من نه عاشقم و نه دل باخته..
من جان باخته ام ..
هستی باخته ...
چیزی را که در من نیست طلب نکن ..
من خودم را هم ندارم،
من هیچم،
من پوچم،
چه زمانی که دختر اهریمن بودم و چه حال که مرا اهریمن نی خوانند...
من وارث حکومت اهریمن ام
... دختر شیطان ...
مرا چه به تو که ...
مرا چه به...
به خدایت قسم ...
من بی او چیزی نیستم
و امروز که خود را وادار کرده ام به کنار آمدن ...
به پذیرفتن این تقدیر شوم ...
تو کجای زندگی ام پیدا شدی؟!
من هنوز خو نگرفته ام به جنگل چشمان او! ...
چشمان تو را چه کنم؟!
این دو گوی تمنا را چه کنم؟
من ...
من ..
سراسر سکوتم، سراسر سردی ...
یخسار وجود تو را چگونه آب کنم؟!
رهایم کن ...
مرا به خودم واگذار کن ...
این قسمت زندگی ام از آن من است.
نه تقدیم تو میکنم و نه تقدیم او ...
تقدیم کودکی دوست داشتنی نیازم میکنم ...
من درگیر ندانستنهای امروزم، درگیر نمیدانم های فردا ...
مرا رها کن بگذار برای فرزند نا خواسته ام مادری کنم ...
مرا بگذار در گوشه ای از قلبت که رویش نوشته شده ...
خطر خطر!!!
از او دوری کنید ... او وارث اهریمن است.
***
دم سردم را بیرون میدهم ... نفس میگیرم ... عمیق ... حبس میکنم ... رها میکنم ...
به چشمان یخزده ام درون آینه قدی رو به رویم نگاه میکنم ... صدای ضخیم چندش آورش در حال متعفن کردن سالن عمارتم است ... بی توجه به نطق طولانی اش باز هم نگاهم به آینه است، به تصویر دروغین درون آینه ... به این منه دروغین، بی صدا پوزخند میزنم ... چشمان سرمه ای پنهان شده زیر لنز مشکی ... به رنگ مصنوعی موهای مواجم ... به پوست دفن شده زیر این آرایش برنزی ...
چشم میچرخانم، به دنبال جسم شکسته و زخمی ام... نمیابمش ... پوزخندم عمیقتر میشود و نگاه از تصویر زیبای نفرت انگیز میگیرم و به مخاطب رو به رویم میدوزم ... آنقدر نگاهش حالم را به هم میزند که بی اختیار نگاه میدزدم ... اما دوباره با نگاهی خیره نگاهش میکنم. چشم در چشمان یخی ام لبخند میزند. دست میبرم روی عسلی کنارم ... سیگار محبوبم، یار جدا نشدنی ام ... روی لب میگذارم ،فندک نقره ام رابرای روشن کردن بالا میبرم که نگاه خدمتکار بی زبانم ملامتگر میشود.آهی میکشم وسیگار را روشن...
پک اول ...عمیق...عمیق تر...به درون سینه میکشم اما بیرون نمیدهم...پک اول همیشه سهم ریه های نیمه جانم است...مخاطبم لبخند از لبش پایین می افتد وخدمتکارم نگاهش.
...
پک دوم...ودودی که ازمیان لبهایم خارج میشود،نگاه مخاطب سرگردانم را هشیار میکند..خنده ی بی دلیلی را سر میدهد که خدمتکارم از جا میپرد وسری از تأسف برای اوتکان میدهد وباز هم نگاه ملامتگرش از آن من است.
دوباره به آینه خیره میشوم ... زیبای نفرت انگیز هم به من!به دختری مینگرم که زنان حسرت ظاهرش را میخورند ومردان حسرت در آغوش گرفتنش...هی زنان به چه حسرت میخورید به این قالب خوش رنگ تنم که گرگ درونم راپنهان کرده است ... یا به زرق وبرق پوشش میلیونی ام!!!هی مردان مراقب نگاهتان باشید که من ساده از کج روی نگاهتان نمی گذرم...مگر آوازه یدرد مردانی را نشنیده اید که بهای نگاهشان را با از دست دادن اعضایشان داده اند...به چه حسرت میخورید؟!من که از این قالب دروغین از این جسم واز این رنگ بیزارم...بیزار...
ابروهایم را در هم میکشم.مخاطبم احساس خطر میکند وخدمتکارم احساس امنیت...انگشت اشاره ام را به نشانه بی حوصلگی به شقیقه ام می فشارم واز روی مبل بلند میشوم.
پشت میکنم به دروغین های سهمیه امروزم...
بی اهمیت به فراخواندن های مخاطب مزبور راه پله ها راپیش میگیرم...سالن پایین را طی میکنم در حالی که مخاطبم فریاد میکشد...که بمانم که یاری اش کنم...که به نفوذ من نیاز دارد...به وارث اهریمن نیاز دارد.........

\'نفس نفس میزنم از هجوم تاریکی اطرافم...۶ سالمه...درون اتاقی سراسر تاریک با دیوار هاری بلند محبوسم چشمانم چیزی نمیبیند...سه ماه است که دستانم جای چشمانم راگرفته اند وظیفه ی آنها راانجام میدهند...این روزها دستانم چشمانم اند.
دست هایم فاصله هارا متر کرده اند تک تک درزها،پستی بلندی هاوحتی چند سنگ ریزه ی خیلی ریز روی کف زمین و دیوار ها راحفظند...چرا که بارها و بارها....وباز هم بارها....دنباله یك روزنه یک نور یک شکاف برای دیدن، چنگ زده اند به این زندان خاموش وتیره ام ...هیچ نمیدانم تنها آرزوی دست نیآفتنی روزهای اول رهایی بود. اما اکنون ابدی بودن اش راباور کرده ام.......زندگی خاموشم را باور کردم.....\'
\"من زاده ی تاریکی ام ...\"
...
روی آلاچیق درون باغ نشسته ام باد شانه های لختم رانوازش میکند...ساعتی از خروج مخاطب بیست دقیقه ای ام میگذرد...
چشم میبندم نفس میکشم...باز هم نفس میکشم...چه میشود اگر یک بار فراموش کنم نفس بکشم...چرا یکبار هم که شده نفس کشیدن را از یاد نبرم؟!
نفس را حبس میکنم درون سینه وسعی میکنم دیگر نفس نکشم...مدتی طول میکشد بدنم واکنش نشان میدهد اما مقابله میکنم...گلویم میسوزد...سینه ام آتش میگیرد ....وناگهان باز آن دو گوی دوست داشتنی سبز خندان....چشم باز میکنم ....مقاومتم در هم شکست...بازهم به خاطر آن دو گوی درخشان...لعنت به من...نگاه بی اختیارم اطراف را در مینوردد برای دو باره دیدنش... امامیداند که نیست ...پلک های خسته ام روی هم میافتند.... سکوت را صدای پاهایی سنگین میشکند... قدم هایی مردانه...وسپس بوی عطر پیام آور...
پیام آور:سلام
پاسخش بازکردن چشمانم است.چشم میدوزد به نگاه خسته ام .نزدیک می آید دهان باز میکند پیغام برساند اما لب فرومیبندد...به قامت مردانه وچشمان مشکی اش نگاه میکنم...
و برای اولین بار در امروز سخن میگویم....
_ دارم میرم...
تکانی میخورد...میدانم که او هم دلبسته است به این جسم دروغین...به این چشمان سرد....به دست نیافتنی بودن این وجود...
آهی دیگر میکشم و چشم میبندم.
برخلاف دیگران او آشناست... با رفتارم با حرف های نگفته ام ... آشناست...
نزدیکتر شدنش را حس میکنم اما باخود میگویم اینبار...
سرش را میان موهایم فرو میبرد ونفس میکشد ... به عمق نفسهای پک اولم به سیگار ...نفس میکشد ونفسم میرود از فکر نبودن نفس های او به جای اووووو....
نفسم گیرمیکند میان جایی که بقض کهنه ام خانه کرده است...نفس میگیرم وقورت میدهم نفس های بند شده میان تار های احساسم را...
احساس....!!!لطیفه میگویم....مرا چه به احساس...
من فقط درد را حس میکنم...فقط حس درد...
برای آخرین بار نفس میگیرد وجدا میشود...واین آخرین دیدار ماست...دلم باز هم حسی ندارد...روتین وهمیشگی قلبم میتپد...بدون هیچ هیجانی...
من از سنگم...
نه بدنم گر گرفت ونه تنفسم نامنظم...اما این او بود که سنگین آمد وسنگینتر رفت...
جالب است این روز ها احساس دلسوزی هم نمیکنم..نه برای او ونه برای خودم....وحتی نه برای دیگران ...
خندیدن...دلرحمی...بخشش... حتی چیزهایی که از قبل اندکی داشتم هم نابود شده... چیزی برایم باقی نمانده جز آتش انتقام...
من با آن زنده ام...وبی آن ...بدون فکر به آن هستی ام می بازم...
دوباره درون هواپیما نشسته ام...وبرای اولین بار به همراه خدمتکار بی زبانم... راهی پیش رو دارم که گاهی در گذشته مرگ را به بازگشت در آنجا ترجیح می دادم...
\"و اکنون امپراطوری من آغاز خواهد شد...
اما اینبار من ملکه خواهم بود ....ملکه ی عذاب برای کسانی که روزگاری عذابم دادند...
من... دایان...ملکه ی انتقام خواهم بود..\"
هستی خدمتکارم در صندلی کنارم خواب است به تنفس آرام وبی صدایش نگاه می کنم.در نگاه مهربانش بعد از مدتها رنگ آشنای محبت دیده ام...میدانم که خودخواهی به خرج می دهم اما او را برای خود می خواهم،درونش به دنبال رنگی از کسی هستم که هرگز نداشتم،نگاه های پرمعنایش را دوست دارم،حتی چشمان ملامت گرش.فکر به اینکه کسی آنقدر به من اهمیت میدهد که ملامت نگاهش تنها متوجه من باشد...
مسخره است...که من خود را نیازمند نگاه ملامتگر یک خدمتکار می بینم.

"کوچک بیگناهم تنهاست"

چشم میبندم وسعی میکنم چهره ی کوچک بیگناه را تصور کنم...لبخندهایش را،اخم هایش را...قهقهه های کودکانه اش را ... افسوس...وصد افسوس که هرگز ندیده نمی شود تصور کرد...هی تو!.زن رنجور !چگونه مادری کنم برای کودکی که نیست؟چگونه ازمنی که من نیستم توقع بیهوده داری؟!مرا چه به کودک تو..!...به خدایت بگو،اشتباه کردی.من توانایی برآوردن خواسته ات را ندارم!
بگو که اشتباه کردی...بره را سپردی به گرگ؟!؟!مگرمادر نیستی؟!شامه ی مادری ات چه شد؟! من که نه پوشش مناسبی داشتم نه آوازه ی خوشی!!!چه در من دیدی که کودک سپردی به من؟!کدام رنگ محبت میداد؟؟؟لباس خونی یا کلت طلایی ام؟ آخ ...آخ که اگر بدانم...
گاهی که به گذشته نگاه میکنم قلبم چنان درد میگیرد که آرزوی مرگ می کنم.اشتباه نکن.نه به خاطر زندگی اسفناکم به خاطر حضور او در خاطراتم!چه کسی میگوید که خاطره ها تنها خاطره اند؟!خاطره های من که درد میکنند آنچنان که به مرز جنون می رسم...جنون خاطره...جنون جنگل سبز چشمان او را...

"های!آدمها خواهشی دارم...لطفا طوری خاطره بسازید که بعد از شما هم بشود «زندگی»کرد."من که بعداز او مردگی می کنم...زندگی پیشکش....


........................
فایل های ضمیمه شده
جمعه 10 فروردین 1397 - 17:14
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
2
عضویت
2 /12 /1396
پاسخ : 1 هنوز هم بینام
....
جمعه 10 فروردین 1397 - 17:25
نقل قول این ارسال در پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.