تبلیغات در اینترنتclose
خرمن کوب | زهرا عابد - پاسخ 1
زمان جاري : دوشنبه 18 آذر 1398 - 2:18 بعد از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های جدید / خرمن کوب | زهرا عابد / پاسخ 1
z_a آفلاين

ارسال‌ها : 3

عضويت:9 /3 /1397

پاسخ 1 : 2#
بسم رب الشهدا و الصدیقین​
مقدمه:
بیست و چهار اردیبهشت سال1327 بود.شنیدن صدای
"روزنامه...روزنامه...آخرین خبر...تشکیل دولت به زور اصلحه!"برایم عجیب بود.ولی خب آن روز ها که من هفت سال بیشتر نداشتم.این بود که نه تنها میلی به سیاست و حرف های اینچنینی در قلبم نبود؛ بلکه تا حدی از خانواده هم متوثر شده بودم وبه خاطر هشدار های زیاد از حد پدرم به محمد حتی یک کلمه هم جرعت نمیکردیم دراین مورد حرف بزنیم!
حتی حرف هم که میزدیم چی می شنیدیم ؟
"ضعیفه جماعتو چه به سیاست!"
نگاه از صفحه رایانه گرفتم و به پیرزن دوختم.مجبور بودم حرف های عامیانه پیر زن رو ادبی و مقاله ای بنویسم.دستم هنوز روی صفحه کیبورد اماده بود برای تایپ کردن.
ادامه داد وبا کنایه گفت:«تنور حکومت هم خوب گرم شده بود و خوب کشوری شده بودیم!...هی!
بعد از مرگ رضاخان،همون اندازه ابهت دربار وشاه هم که زمان پدرش بود انگار با پدرش رفت زیر خاک !از یه طرف انگلیسای از خدا بی خبر میتازوندند...از طرفی هم ...هی...چی بگم جوون؟
از کجاش بگم برات؟ من تا اونجایی که حافظم قد میده یاد دارم همون بهار سال 27 بود؛ خبر دادند یکی اومده ادعای موجودیت کرده به نام اسرائیل! ولله مام بچه بودیم.نفهم بودیم تو این مسائل...ولی یادمه آقام خدا بیامرز خیلی فحش میداد!(با خنده نمکینی که لبخند به صورتم آورد ادامه داد)دیگه ببین چیا گفته که با هفتادسال عمر کردن یادمه!»
چند ساعت بعد به عادت جمعه شب ها آنلاین شدم.او هم آنلاین شد.مثل همیشه خوش قول بود.اون شب بهش گفتم:
-داشتم از خاطراتت میپرسیدم نورالهدی.
نور الهدی:جدی؟!
-آره...مگه چیه؟
نورالهدی:خب...هیچی. آخه بت نمیومد! حالا چی بت گفتن؟
-خعلیییی چیزاااا! بماند! خودت خوبی؟ اوضاع چطوره؟
-خودم خوبم...اوضاعم عالیه!
پوزخندی زدم.چه خوب بلده اوضاع داغون را خوب ببینه!
تایپ کردم:
-پس مثل اینکه خبره اشتباه بوده...
-کدوم خبر؟!
-همین که...دیشب ناقافل ریختن سرتون ...بمب ریختن مثل اینکه.
-نه ...راسته!
-پس؟...
نتونستم چیزی براش بفرستم.بغض کرده بودم.لعنت به من...نباید ازش میپرسیدم. حتما ناراحت شده...
چند لحظه ای گذشته بود. هم من آن(=آنلاین) بودم؛هم نورالهدی...ولی هیچ کدوم چیزی نمیفرستاد. تا اینکه زیر اسم کاربریش نوشت درحال نوشتن. کل وجودم چشم شدو ذل زدم به صفحه...
اومد:
"اگر باز فکر کردی ناراحت شدم؛...باید بگم خیلی خلی! بابا من وسط همین بمبا به دنیا اومدم دیگه...از اولم که به دنیا اومدم بابام بود؛ بوووومب، مامانم بود یا حسین!"
ناخود آگاه لحنشو مطابقت میدادم.هیچ وقت صداشو نشنیده بودم اما انگار واقعا صداشو میشنیدم! حتی صدای خنده ی پایان جمله شو.
نمیدونستم باید چی براش بفرستم.بگم متأسفم؟ ...متأسفم ازین که مادر و پدرتو توی بمبارون از دست دادی؟
یا بگم چرا تویی که شیعه نیستی میگی یا حسین؟
یا بگم بابا تو دیگه کی هستی!!!
فقط چند لحظه به استیکر خنده ای که فرستاده بود مات و مبهوت نگاه کردم.
دروغ چرا...تو دلم یکی به پرستو فحش دادگفت: خاک برسرت!
ولی نفهمیدم چرا به من فحش داد!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سخن نویسنده:
سلام دوستای خوبم.یه توضیحی لازم دیدم بدم.خاله خاتون،همون پیرزنی که داره جریانو تعریف میکنه سال1320 به دنیا اومده. و پرستو هم دهه هشتادی هستو سال 1380 به دنیا اومد. حال حاضر داستان سال 1390 هست که از زبان پرستو و...تعریف میشه
چهارشنبه 09 خرداد 1397 - 12:00
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش



تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: