تبلیغات در اینترنتclose
خرمن کوب | زهرا عابد - پاسخ 2
زمان جاري : یکشنبه 27 مرداد 1398 - 3:56 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های جدید / خرمن کوب | زهرا عابد / پاسخ 2
z_a آفلاين

ارسال‌ها : 3

عضويت:9 /3 /1397

پاسخ 2 : 3#

بسم الله الرحمن الرحیم
_سال1329،منطقه محاصره نظامی،غزه _
میان کوچه ی تاریک و نیمه روشن،تنها نور ماه بود که نیم رخ آنها را روشن میکرد.صدای هن هن خود را با دستفشردن چفیه به دهانشان خفه میکردند...نگاه یوسف سر کوچه بود. نگاه اسد ته کوچه. هر دو در تاریکی و سایه ی دیوار نیمه ریخته سعی در پنهان کردن خود داشتند.
نفس در سینه حبس کرده بودند.
دست یوسف روی چفیه ثابت ماند.هردو روی پنجه پا نشسته بودند.اما این سینه هاشان بود که بی مهابا میکوبید و میکوبید و میکوبید.
نگاه سرگردانی به یوسف کرد
-چی کار کنیم؟
یوسف که تفکر،اخمی شده بود میان پیشانی بلند و عرق نشسته اش، سرش را کمی نزدیک تر برد و با صدایی که سعی میکرد پایین ترین تن باشد گفت:
-فعلا باید صبر کنیم اسد.
اسد با ترسی امیخته به تعجب گفت:
-چیچیو صبر کنیم؟ عباس میمیره!
یوسف که عصبی بود از میان دندان هایش غرید.
-میگی چیکار کنم؟نمیبینی از خدا بی‌خبرا راه بیمارستانو بستن؟!
میان نور کمی که از مهتاب کوچه را روشن میکرد نگاهش به نیم رخ عباس افتاد.مردمک چشمان یوسف به وضوح لرزید.هیچ وقت تا این حد مستأصل نشده بود.
اسد دست چپ را دور تا دور کمر و قنداق عباس محکم کرد وبا دست دیگر چفیه کوچک دور گردن عباس کوچولو را بالاتر کشید تا روی گونه و بینی را پوشاند. تب و گرمای پیشانی برادرش را حتی از پشت چفیه میتوانست حس کند؛ نگاه لبالب اشکش را از او گرفت. سعی داشت صدایش نلرزد.ارام گفت:
-یوسف...
یوسف بدون این که برگردد سری به نشانه ی «چیه؟» تکان داد.تک نگاهی کرد ولی فکر کرد اشتباه دیده!دوباره سر چرخاند و صورت رفیقش را در تاریکی بازرسی کرد.تازه برق اشک اسد را دید.همین را کم داشت!
اسد:داداش بیا...
بدون صبر همانطور نشسته عقب رفت.یوسف با حرس گفت:
-کجا داری میری بابا؟! اه!
اوهم به ناچار به همان سمت رفت. در آن تاریکی کنار تیربرقی ایستاد.البته تیربرق که نه! چراکه در اثر انفجار دیشب از تیر ان فقط نیم تنه ای سنگی مانده بود، مثل درختی که از تنه شکسته باشند ؛خم شده بود.
روبه روی اسد ایستاد.وقت نبود برای حلاجی کردن نگاه های اسد...اسد نگاه هایش بو دار بود. ولی او متوجه آن نگاه ها نبود.یوسف با احتیاط چشمی ته کوچه و سر کوچه چرخاند؛همانطور گفت:
-اسد چرا اینطوری میکنی؟ نکنه دستشوییت گرفته این وسط؟!
اسد ارام خندید.شوخی بامزه ای بود!قنداق عباس را به طرف او گرفت. دستان یوسف ناخودآگاه زیر سرو پاهای عباس تکیه گاه شد.نگاه متعجبش در سکوت به اسد بود؛ رفیقش را دید که سعی میکرد اشکش را با چفیه اش پاک کند. اسد با صدای برید بریده گفت:
-وقت ت...تنگه یوسف.
مشکوک گفت:
-خب؟...که چی؟
اسد: مراقب عباس باش.
ابروهای یوسف ناخودآگاه بالا پرید.رفیقش چفیه را از دور گردنش باز کرد. روی سرش انداخت و صورتش را پوشاند.همان حال یوسف گفت:
-امکان نداره!
اسد:چاره ای نیس.
یوسف اخم کرد
-نمیذارم اسد.بگیر...داداشتم خودت ببر درمونش کن.
اسد دستش را روی دست یوسف که از پشت تن کوچک عباس بیرون زده بود گذاشت. با آرامش خاصی گفت:
-پیش تو باشه خیالم جمعه.
-میخوام صد سال سیاه جمع نباشه!
اسد:یوسف! گوش کن تورو خدا.
صدای لرزان اسد اشک های جمع شده در چشم یوسف را هم بیشتر کرد.با احتیاط نظری اطراف گرداند.لبخندی زد و دست بر شانه ی یوسف گذاشت.
گفت:
- من حواسشونو پرت میکنم. تو فقط برو...توروخدا به پشت سرت نگاه نکنی ها...باشه؟؟ باشه؟؟؟...بگو باشه خیالم جمع بشه.
یوسف که دیگر تحمل این یکی درد را نداشت با لجبازی گفت:
-نمیشه...ن...می...شه! اسد بگیر داداشتو. منم میتونم اینکارو بکنم! من حواسشونو پرت میکنم...خودت میبریش بیمارستان.
اسد کمی خم شد...توجهی نکرد که یوسف منتظر جواب است.آرام پیشانی عباس را بویید.بوسید. بعد از مکثی طولانی گفت: یوسف. من کسیو ندارم منتظرم باشه...ولی تو داری.
اشک های یوسف روان شد. با آستین دست چپش،صورت پاک کرد.صداصاف کرد وگفت:
- ولی عباس؟...عباس تو رو داره فقط.
اسد با صدای لرزان درحالی که قدمی عقب میرفت گفت:
-توروخدا یوسف...فقط برسونش بیمارستان؛ فقط همین!
وقبل از اینکه یوسف اعتراضی بکند به سمت روشنایی کوچه دوید.جایی که در دیدرس ماموران بود.
صدای" ایست ایست" ها ضربان قلب یوسف را بالا برد. یک آن به خود آمد و نفهمید چه مدت است عباسی که گریه میکند را به سینه میفشارد و فقط میدود.
صدای شلیک تیر...
بغض یوسف با صدای بلند شکست. حالا میان صدای هن هن کردن و دویدن ، و بلند بلند گریه کردن عباس و یوسف؛ صدای قشنگ رگبار هم آمد تا زخم های کهنه ی یوسف را با غم از دست دادن رفیقش یکجا به چشم هایش اشک کند و بباراند.
سرش را همانطور خم کرد. کنار گوش عباس زمزمه کرد...
-آروم داداش...آروم. عباس...الان میرسیم.
لب به دندان گرفت.پاهایش به ذوق ذوق افتاده بود. حتی صدای تنها مأمور منطقه را که او را دید نشنید...او فقط و فقط میخواست به آخرین خواسته رفیق ده ساله اش عمل کند.
میان دویدن سعی میکرد عباس را هم ارام کند.میگفت...از رسیدن به بیمارستان. از اینکه "صبرکن داداش تموم میشه الان"...ولی نگفت؛نگفت که قرارنبود بدون اسد برسیم!نگفت " این گلوله ای که شلیک شد؛ که صداش به تن هر دومون لرز انداخت؛ احتمال زیاد صدای تموم کردن اسدبود!اما انقدر بلند بود که صدای آخ گفتن داداش اسدت نیاید"لب گزید از این افکار...تا این بغض را شده برای مدتی که به بیمارستان برسند خفه کند.
هوا سردتر شده بود...سرمای هوا رد اشک های روی صورت را دردناک تر میکرد.اما یوسف ، فقط و فقط میدوید.
-هی! پسر کی هستی؟...فلسطینیه؟
سرباز که منگ مشروب چند ساعت پیشش بود به زور با صدایی کشدارگفت:
-نه بابا...توهم زدی باز؟
غش غش خندید.یوسف یک دفعه ایستاد. صدای گریه ی عباس نه تنها قطع نشده بود؛ بلکه پاره پاره شده بود.گویی نفسی برای گریه کردن نداشت.
چشمان یوسف از ترس گشاد شده وآبی در دهانش نمانده بود.با دستانش محکم عباس را به خود فشرد.
سرباز با اخم هایی در هم اسلحه اش را از کنار ستون چنگ زد. بلند غرید.
-احمق! فلسطینیه...!
چهارشنبه 09 خرداد 1397 - 12:00
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش



تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: