تبلیغات در اینترنتclose
یوسف گمنگشته
زمان جاري : یکشنبه 30 تیر 1398 - 4:13 بعد از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های جدید / یوسف گمنگشته
ارسال پاسخ جديد
یوسف گمنگشته
تعداد بازدید: 200
birez آفلاين

ارسال‌ها : 2

عضويت:20 /3 /1397

یوسف گمنگشته

به نام ایزد
تنها دلیلی که دوس دارم رمانم رو به اشتراک بذارم،اینه ک خودم رو نویسنده نمیدونم و امیدوارم که دوستان منو همراهی کنن.این رمان رو وقتی دوم دبیرستان بودم نوشتم روی کاغذ.ینی تقریبا هشت نه سال پیش.و این روزا قبل از سفرم،نوزده مرداد ماه،دارم تایپش میکنم که بمونه برام و همزمان ویرایشش هم میکنم.امیدوارم دوستان همراهی کنن باهم بتونیم یک رمان بنویسیم
پ ن:اینقد این مسئله همراهی برام مهمه ک شاید اگه استقبال نشه دیگه تایپش رو ادامه ندمامیدوارم خوشتون بیاد ک پیگیر باشین.سپاس

آهسته چون باد...
سبز چون جنگل...
یکشنبه 20 خرداد 1397 - 05:26
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
birez آفلاين

ارسال‌ها : 2

عضويت:20 /3 /1397

پاسخ 1 : یوسف گمنگشته
بسمه تعالی
قسمت اول
فصل یک


ابراهیم در حال گریه کردن بود. تمام مدتی که خیره به یوسف بود. تمام مدت آن رو. قرار بود خبر رو از گوش اون بشنوه. به نظر منطقی میومد. اینجوری شاید تحملش ساده تر بود. اما غرق فکر بود. فکر اینکه از کجا شروع کنه که باورش راحت تر باشه. مسئله کوچیکی نبود. ماجرای کنار اومدن با اینهمه تغییر ناگهانی بود.
به روز های بچگیشون فکر میکرد. به زمانی که قرعه ی فلک به نام اونها زده شده بود و به دورانی که ابراهیم و یوسف باهم معنا پیدا میکردند.


روزهای ابراهیم با یوسف و شب های یوسف با براهیم می گذشت. فاصله سنی اونچنانی نداشتن. محمود وضع مالی خوبی داشت و تقریبا ازخانواده های مرفه بودند.
دوران خوشی بود. سال تحصیل رو که با هم تا مدرسه میرفتن. بعد زنگای تفریح باهم بودن و بعدش باهم بر میگشتن. حتی بچه های مدرسه هم میدونستن که نمیشه این دوتا رو از هم جدا کرد. ولی کسی از تقدیر خبر نداشت...

ابراهیم اتفاقایی که توی مدرسه افتاده بود رو مرور میکرد. یبار یوسف بخاطر اون تو مدرسه کتک خورده بود. بدجوری هم از خجالت چشاش در اومدن و زیر چشمای سبزش یه بادمجون خوشگل کاشته بودن که حسابی دیدنی بود!
یاد چهره ی زیبای یوسف که از گوشه ی لبش خون میومد. ابراهیم ، یوسف رو مثل جون خودش دوست داشت. جون که چیزی نبود. کتک کاری رو یوسف کرده بود ولی درد رو ابراهیم میکشید. وقتی به خونه رسیدن یوسف فقط میخندید و شوخی میکرد و ابراهیم تقریبا از گریه بی حال شده بود.
وقتی مریم چشمش به صورت داغون یوسف افتاد ناخوداگاه جیغی کشید و اومد جلو و با دستمال صورتشو پاک کرد و شروع کرد به پرسیدن. چی شد؟ با کی دعوا کردی؟ چرا دعوا کردی؟ خوبی؟ جاییت چیزی نشد؟ سرت گیج نمیره و هزارتا سوال مادرانه
که یوسف خندید و گفت : اگه اونا منو نکشتن شما منو میکشی با این همه سوال! ابراهیم یه دور از جونی گفتو صورتشو پاک کرد. تو دلش به کوچیکی خودش حسرت خورد که چرا نتونست کمک ابراهیم بکنه.


-:محمود خان؟!نمیخوای چیزی به پسرات بگی؟
+:بابا پلیسم که میخواد حمله کنه اول دوتا دودزا میندازه بعد در رو میشکونه! خانوم بذا لباسمو عوض کنم بعععععد گله و شکایت کن! تازشم. دستگلایی به این خوبی. پسرایی به این خوبی کجا دیدی خانوم ک ایراد میگیری همش؟
-:یوسف...ابراهیم...بیاین پایین ببینه باباتون
*:سلام
#:سلام
+:عه عه عه.مگه فصل برداشت بادمجون رسیده که این رنگی شده؟!
مریم ی محمود کشیده گفت وچشم غره رف!
یوسف که خندش گرفته بود توضیح داد که بعد مدرسه کتک کاری کرده با دو نفری که کیف ابراهیم رو گرفتن و اذیتش میکردن
+:کتک کاری مال جنگله پسرجون.جنگلای گَلیا رو یادتونه؟ حیوونایی که حرف همو نمیفهمن دعوا میکنن. هر کی هم قوی تر باشه موفق تره. تا میتونین حرف بزنین.ولی نذارین هم کسی بهتون زور بگه. ابراهیم! نبینم دفه بعدی داداشت اینجوری باشه و تو هیچیت نشده باشه. مرد پشت داداششو خالی نمیکنه
-:محمووووود!!! با این بچه تربیت کردنت! از فردا باید دوتاشونو تو یخ بخوابونم بعد دعوا!
محمود و بچه ها خندیدن و محمود گفت :این ماجرا از نظر من تموم شدست. اینام دیگه دعوا نمیکنن. صحبت میکنن.حالا دیگه ناهارو بکش خانوم که بوی این دستپختت داره دیوونم میکنه


محمود یه کارخونه ی بزرگ داشت. اول زندگی چیزی نداشت. یه ادم ساده بود. با اینکه وضعیت مالی پدرش خوب بود ولی ترجیه داد رو پای خودش واسته. اما حالا فرق داشت.
ی تشکیلات تر و تمیز و کلی کارگر که زیر دستش نون میخوردن و ممنون خدا بودن از داشتن همچین بالاسری.
بچه ها تو زندگی از کمبودی نداشتن. چه مالی و چه عاطفی. داشتن یک پدر و مادر مهربون در کنار یک برادر بی نظیر فوق العاده بود.
همه چی خوب و آروم بود. اما کی میدونست این آرامش ،آرامش قبل طوفانه؟!


یوسف و ابراهیم کمی تفاوت داشتن. این تنها نقطه ی کوچکی بود که اختلاف بین دو برادر رو مشخص میکرد.
یوسف رفیق باز نبود. با تنهایی سرخوش بود. رفیق صمیمی نداشت. سر به زیر بود. بقول بعضی از دوستای ابراهیم بچه سوسول بود.
همیشه ابراهیم با دوستاش سر این لقب یوسف دعوا داشت و نمیتونست تحمل کنه توهین به برادرشو و حتی چند نفرشون رو سر این مسئله کنار گذاشت.
عقاید یوسف خاص بود.همین هم دلیل تنهاییش بود. اون دوست داشت وقت فراغتشو تو جنگل بگذرونه ،کنار داداشش. از سازش و زخمه زدن بهش لذت میبرد. وقتی پاهاشو توی رود میذاشت احساس میکرد جریان پیدا میکنه. زیر نور خورشید وقتی روی سبزه دراز میکشید انگار روح جنگل در وجودش رخنه میکرد.شعر میگفت گاهی. مینوشت .
اما ابراهیم فرق داشت. جوونی میکرد. با برادرش بود اما یکم شیطون تر. اجتماعی تر. زود جوش میخورد با دیگران. و این ینی وابستگی. کی بود که ندونه جون ابراهیم بسته بود به جون یوسفش. همینم بود که هیچوقت یوسف تنها پاشو بیرون از خونه نذاره


ابراهیم خوب یادش بود. یوسف تازه کنکور داده بود و خودش سال چهارم رو باید شروع میکرد. تابستون گرمی بود.خیلی گرم.دقیقا مثل سالی که ابراهیم دنیا اومده بود.
سه شنبه بود. یوسف سر نهار گفت که میخاد بره اهدای خون. مادر سریع مخالفت کرد.
-: تو خودت بیشتر از بقیه نیاز به خون داری.جثه ایی نداری که اخه.تورو چه به خون دادن و اهدای خون.بزرگ تر شدی بعد
+: یوسف دیگه بچه نیست.اگه دوس داشته باشه که بره، خب بره.(با لحن جدی و دوبلوری ادامه داد) اهدای خون.اهدای زندگی
بچه ها خندیدن
#:منم مرد شدم.هیجده سالمه.منم میام
-:بیا.باز شروع شد.تو اصلا سنت قد نمیده دیگه
*:هیجدهت کامل نیس.میدونم ازت نمیگیرن ولی بیا
مریم ی آه کشدار از نا خوداگاهش سرازیر شد و گفت: از دست شماها من که آسی شدم.من نمیدونم.هرچیتون شد میرین به باباتون میگین.
حدود ساعت پنج بود. ابراهیم خوش حال بود که تونست با یوسف بیاد.


@:شما چند سالته؟
#:هیجده سال
@:تمام؟
#ینی چی؟!!!
@:هیجده تموم شده؟متولد چندین؟؟؟
#:هفتاد و نه
@:ن دیگه نمیشه.باید هیجده سال تموم بشه
#:خب ماه بعدی تموم میشه دیگه.مرداد میرم توی 19.نمیشه از ی ماه صرف نظر کرد؟؟
*:لابد نمیشه دیگه کوچولو جون!پاشو پاشو بذا بزرگترا کاراشونو برسن
#ی سال بزرگتری همش
*:ی سال و هشت ماه.پاشو دیگه نوبت منه الان


کلی تو ذوق ابراهیم خورد و هی میگفت تو هم نباید خون بدی. اما یوسف فقط میخندید و کوچولو کوچولو افتاده بود رو زبونش.
وقتی رسیدن خونه ابراهیم پکر بود. محمود که این اوضاع رو دید گفت :اینجوری میخوای تابستون رو شروع کنی؟ آقاجون اینجوری رات نمیده خونشاااا.
از ما گفتن بود. خلاصه که خدا بخواد چهارشنبه بعدی میریم شمال. اخمالوها هم تو ماشین سوار نمیکنیم!
همه خوشحال و راضی بودن.ابراهیم هم. شمال همیشه خوش میگذشت. مخصوصا جنگل رفتنا و گشتن با یوسف.
کار هر سال این بود. اول تابستون میرفتن و بچه ها میموندن تا آخر تابستون که برن دنبالشون.


وقتی ابراهیم چشماشو به روی سه شنبه باز کرد، یوسف رو پریشون دید. ازش پرسید اما جوابی نشنید. یکه خورد. سخت بود از یوسف جواب سر بالا بشنوه.
بعد از ظهر، بعد از یک صحبت پنهانی یوسف و پدر باهم رفتن بیرون. اما ابراهیم رو نبردن. خیلی عجیب بود! حتی یوسف نخواست برای اومدن ابراهیم اصراری بکنه.
ابراهیم مشکوک شده بود. شاید بخاطر کنکورش بود. ولی جواب که الان نمیاد.پس چی میتونه باشه دلیل اینهمه پنهون کاری؟
از مادرش پرسید اما مادر خبر نداشت. ابراهیم میتونست بفهمه که برای مادر هم این رفتار پدر و برادرش عجیبه. گیج بود.
شب، موقع خواب ابراهیم لج کرد که من باید بدونم کجا رفتی یا اصلا چرا پکری؟ اما یوسف برخلاف همیشه که ظاهری شاد و اروم داشت، با حالت خسته ای طفره میرفت.
ابراهیم کلافه شده بود. به این ابراهیمی که میدید عادت نداشت.ینی چی میتونست اینقد بهم بریزتش؟؟
آهسته چون باد...
سبز چون جنگل...
یکشنبه 20 خرداد 1397 - 05:53
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: