تبلیغات در اینترنتclose
رمان طنز و عاشقانه(حصار بين منوتو)
بازدید از تاپیک : 55
نمایش آدرس تاپیک
http://98iaaa.ir/Post/48
اطلاعات نویسنده
محتوای پاسخ
ارسال ها
1
عضویت
4 /4 /1397
سلاااام،سلااااام!!!تِهسام...و اومدم با رمان فوق العاده ((حصار بين منوتو)) به قلم خودم...
كلكلي،طنز،عاشقانه و صد البته عااااليييي!!!!
داستانشم درباره دوتا خواهر دوقلو به اسماي سارا و سايه س كه تو تست بازيگري دوقلو ها شركت ميكنن و كلي اتفاقاي عجيب براشون ميوفته.نخوني از دستت رفته!!!
من اولاي اين رمانو تو انجمن فلشخور هم گذاشتم پس اگه اونجا ديدينش جا نخوريد!!!
خب خب خب بريم كه داشته باشيم قسمت اولو...
قسمت اول
از زبون سارا
وووووييييييي!يني حتي سر كنكورم هم انقد استرس نداشتم
مامانو بابا كه خداروشكر سركارن.فقط ميمونه سانيار كه اونم مثل عقاب تيزه
حالا چه غلطي بكنيم؟اگه بفهمه ميره ميزاره كف دست بابا
اونموقعست كه به باد فنا ميريم
از ترس داشتم جان به جان افرين تسليم ميكردم
سايه هم كه بدتر از من بود گفت:
-ساراااااا!بيا بيخيال شيم
+بيخيال؟سااايههه!انقدر زحمت كشيديم.شبي سه ساعت خوابيدن كم چيزي نيس
بايد انجامش بديم
كفشامونو گرفتيم دستمون كه صدا ندن
رو نوك پا راه ميرفتيم،حتي نفسامونم حبص كرده بوديم
درو اروم بستمو سريع كفشامونو پوشيديم
ماشينو يه جاي دور پارك كرده بودم كه صداش به خونه نرسه
تا اونجا دوييديم و سريع گازشو گرفتيم و فلنگو بستيم.....
جدي جدي داشتم تو اون افتاب سگي با اون كفشاي پاشنه بيست سانتي كه به اجبار سايه پوشيده بودم هلاك ميشدم
با اه و ناله گفتم:آييييييييي مُردم!اصن من غلط كردم خواستم بازيگر شم.پس اين صف لعنتي كِي تموم ميشه؟؟؟
سايه گفت-هيييييسسسسس يواشتر ابرومونو بردي،بعدشم،كي بود ميگفت "اينهمه زحمت كشيديم،بايد انجامش بديم؟"
حرفش منطقي بود پس ساكت شدم
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
بلااااااااااخره نوبتمون شد .از خوشحالي داشتم بال در مياوردم!
وارد شركت شديم.شركت بزرگي بود (چيدمانش با خودتون!)
اييييييييييييش!يه زن پلاستيكي هم پشت يه ميز بود.وااااقعاااا پلاستيكي بوداااادماغش مثه خوك بود
لباش شتري!چشماشو كرده بود مثه جغغغد!پوستش انقدر برنزه بود كه انگار دو سه ماه لب دريا چتر پهن كرده بود!
ابروهاش جوري بود كه ميديديش ميگرخيدي!
گونه هاشم كه اندازه كل هيكل من بود!
با صداي چرت جيغجيغوي تو دماغيش به خودم اومدم
-خاااانووووم،تا كي ميخاي زل بزني بهم؟
سايه گفت-ببخشيد،با اقاي محبي كار داريم.هستن؟
جواب داد-گيريم كه باشن.چيكارشون داري؟
ديگه داشت واقعااا ميرفت رو مُخم
جاي سايه جواب دادم-خانوم پلاستيكي!حوصله ي جرو بحث با هاتو ندارم.ميشه بگي واقعيت بياد؟؟
پلاستيك از سرجاش بلند شد و با صداي چرتش گفت:
-ااصن كي شماهارو راه داده؟مگه نميدونستيد تست برا آااااااادمااااس؟
ديگه وااقعااا جوش اورده بودم.خواستم ببندمش به رگبار فحش كه با صداي يه پسر تقريبا ٢٥-٢٦ساله حرفم قطع شد
پسره -ببخشيد،با اقاي محبي كار داريم،تو اتاقشونن؟
دختره با عشوه شتري مخصوص خودش گفت-بله بفرماييد داخل
عين لاستيك پنچر شديم.پسرا هم با يه پوزخند رفتن داخل
اين يه متر پلاستيك چه رووويييي داره!
داشتم از حرص ميمردم
با عصبانيت رفتم سمت همون دري كه پسرا رفتن و
درو محكمم باز كردم،جوري كه در محكم خورد به ديوار
پلاستيك هم همون ديالوگه ماندگار منشيا رو گفت
همون پسر خوشتيپا و يه مرد مسن كه صد در صد اقاي محبي بود تو اتاق بودن
با صداي نسبتا بلند گفتم:
-اقاي محبي ،اين چه وعضشه؟اين پلاستيك رو از كجا پيدا كرديد،به عنوان مثلا منشي گذاشتينش اينجا؟
اين كي باشه كه با من اينطوري حرف بزنه؟
اقاي محبي با ارامش خاصي گفت
-بفرماييد بشينيد ،يكم اروم شيد تا صحبت كنيم
رو مبل چرم دو نفره ي اتاق نشستيم
يكم ارومتر كه شديم اقاي محبي پرسيد:
-خب خانوما،چي شده كه انقدر عصباني شديد
دوباره داغ دلم تازه شد و با عصبانيت همه چيو تعريف كردم
اقاي محبي هم گفت كه به اين مسئله رسيدگي ميكنه بعد گفت:
-شما بايد داوطلبامون براي تست باشيد .درسته؟
من-بله،من سارا رادمهر و ايشون(به سايه اشاره كردم)خواهرم سايه رادمهر هستن.
اقاي محبي به يكي از پسرا اشاره كرد و گفت:ايشون سهام دار اينجا و يكي از داوطلبا هستن،اراد تهراني و برادرشون آرمان تهراني
سايه به رسم ادب بهشون سلام كرد ولي من نيم نگاه هم بهشون ننداختم.يادم نرفته بود بهمون پوزخند زدن!
اقاي محبي ادامه داد :
خب خب خب،شانستون گرفته چون اينجوري كه پيداست هر چهارتاييتون پارتنر براي تست هم دارين
ارمان جان تو با سارا خانوم تست ميدي
و اراد جان شما هم با سايه خانوميد....
نننننننههههههههههه!ينيييي چييييييي؟من؟؟؟؟اين گولاخ؟؟؟تست؟؟؟؟؟اونم با هم؟؟؟؟؟؟؟
امكان نداااره!
با ناراحتي محسوسي گفتم:
-امممم...آقاي...محبي...شما مطمئنيد؟؟؟؟
محبي-البته!چرا نبايد باشم؟؟؟؟خب حالا بريد تو اتاق تمرين يه مروري بكنيد .ديالوگاتون هم رو ميز جلوتونه،موفق باشيد
ديالوگامونو برداشتيم و رفتيم اتاق بغلي كه مخصوص تمرين بود....
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
(از زبون سايه)
نگاه توروخدا!از اسمون داره برامون ميباااره
اه اه اه !پسره ي مزخرف!جووووورييي كلاس ميزاره انگاري سلبريتي اي چيزيه.باااشه بابا ،فهميديم تو هم بازيگري سرت ميشه!
ديگه داشت اشكم درميومد،هي تا يه كلمه ميگم ميگه خوب نبود از اول.زهرررر مااااررروووو از اول!!!
حقشه بزنم اون قيافه ي خوشگلشو با ديوار پشت سرش يكي كنم!
بلاخره زمان تمرينمون تموم شد.اخخخخخيييي
از شرش راحت شدم.
رفتيم تو اتاق اقاي محبي براي اجرا
قرار بود نقش دختريو اجرا كنم كه سرطان داره و يه ماه فرصت داره و ميخاد عشقش كه بلانسبت بايد اراد باشه رو از خودش بِرَنجونه تا بتونه راحت تر تركش كنه
براي اينكه بتونم گريه كنم تمام خاطرات بد زندگيمو مرور كردم
مرگ اجي كوچولوم سانا كه زندگيم بود...
سرطان بابابزرگم ....
تصادف قُل كوچيكم،سارا...
همينا كافي بود كه عين ابر بهاار شروع كنم به گريه كردن
اراد كه انتظار گريمو نداشت از تعجب چشماش گرد شده بود
از يه طرف داشتم گريه ميكردم از يه طرف قيافه اراد اونقدر مسخره شده بود كه به زور جلوي خندمو گرفته بودم
اراد هم بلاخره از شوك درومد و رفت تو نقشش
اراد-يعني چي؟چي داري ميگي؟فكر ميكني بعد از اين همه وقت ولت ميكنم؟
من-چرا نميفهي؟نميخامت،هرچي بينمون بود تموم شد،رابطه ي ما اشتباه محض بود
اراد-هه!چه جالب !تا ديروز عاشق و معشوق بوديم
الان رابطمون شد اشتباه؟؟!!
من-تا ديروز من احمق بودم،بچه بودم،كلّم باد داشت
-پس اگه انقد مطمئني گريت واسه چيه؟
صدامو بردم بالا و گفتم -واسه حماقتم گريه ميكنم
واسه روزايي كه هدر دادم،امير(اسم اراد تو فيلم)دست از سرم بر دار،نميخامت ميفهمييي؟؟؟؟
همون لحظه محبي كات داد...سارا يه دستمال داد بهم تا اشكامو پاك كنم...از سارا پرسيدم:
چطور بود؟
سارا:عااااليييي دمت گرم!
اقاي محبي شروع كرد به بررسي كارمون
محبي-اقاي تهراني كارتون خوب بود ولي شوكه شدنتون بخاطر گريه ي خانوم رادمهر كاملا محسوس بود.تو اين رشته ،بازيگر بايد انتظار هر چيزي رو داشته باشه...و خانوم رادمهر،شما خيلي خوب تو نقشتون فرو رفتيد ولي به نظرم از همون اول نبايد گريه ميكرديد،بايد ميزاشتيد ،اواسط كارتون گريه ميكرديد ولي در هر حال به عنوان دو بازيگر مبتدي كارتون خيلي خوب بود..شما دو نفر قبوليد و الان بايد كار قُل هاتونو ببينيم.
/////////////////----------///////////////
از زبون سارا
با خوشحالي از شركت اومديم بيرون
هر دومون قبول شديم.محبي گفت كار من از سايه بهتر بود .حالا تا اخر عمرم ميتونم به سايه سركوفت بزنم!هووووووووووررررررررررااااااااااا!!!!!
اووووه شِت!ساااانييييياااااااار اينننجاااااا چييييكاااااار مييييكنننهههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سايه كه تا سانيار رو ديد غيب شد!خير سرش از من بزرگتره!و من موندمو هيولايي كه يه ذره شبيه سانيار بودد!!!معلوم نيس باز چه نقشه اي تو سرشه؟!
ساني-به به!سارا خانوم!مامي و دَدي ميدونن اينجايي؟؟؟
من-اومده بودم تست دوستمو ببينم.مشكلي داري؟
-لابد واسه اجراي دوستت گريه كردي!
ميدونست تو دروغ گفتن افتضاااحم
با مِن و مِن گفتم:اممممم...چيزه...راستش...اَه ساني جون سايه ول كن.تو چيكار به اين كارا داري؟
مرموز گفت-هيچي ولي ميدوني كه...
-تو كه نميخااااي ...
-اتفاقا چرا!ميخام بزارم كف دست ددي!
خودمو لوس كردمو گفتم:دادااااشيييي!
-گلم!حساب،حسابه.كاكا،برادر
من-الان ميخاي باج بگيري؟
سانيار اداي فكر كردم در اورد و گفت-ميتوني اسمشو باج بزاري
-خب چي ميخاي؟
-بريم يه چيزي بخوريم؟
با حرص گفتم-بررريم!
--------------------------------------
من-خب؟
ساني-خب
-خب كه خب
-ميخاي تا صبح همينجا خب خب كني؟
-اخه بي مخ!تو منو اوردي اينجا.زِرِتو بزن،كار دارم!
-آرمان و داداششو ديدي؟؟؟
-واات؟
-آرمان و آراد تهراني
-آره،تو از كجا ميشناسيشون؟
-آرمان رفيق فابَمه.آراد هم خب داداششه
-به من چه؟
پوزخندي زد و گفت-هه!حالا حالا ها باهم كار داريد
عين خنگا نگاش كردم كه ادامه داد:
-بايد نقش دوست دخترشو بازي كني
از جام بلند شدم و بلند گفتم:چييييييييييييييييي؟؟؟
-نكنه نميتوني؟تو تست بازيگريت كه قبول شدي
با عصبانيت گفتم-مشكل بازيگري من نيس!مشكل غيرت توئه.واقعا به غيرتت بر نميخوره؟چجوري ميتوني به خواهرت بگي نقش دوست دختر دوستت رو بازي كنه؟؟؟
با يه اخم غليظ گفت:اولا؛هدف من خيلي مهم تر از غيرتم يا حتي توئه!ثانيا؛مجبوري،البته اگه دلت ميخاد ماجراي بازيگريت بين خودمون بمونه
دلم ميخاست بزنم زير گريه،هيچوقت فكر نميكردم داداش بزرگترم،سانيار،به يه همچين كاري وادارم كنه.مني كه تا حالا تو عمرم حتي با يه پسر هم دوست نبودم،حالا بايد نقشه دوست دختر يه غريبه رو بازي كنم.
سانيار-تا كي ميخاي زل بزني بهم؟نگفتي،قبول؟
با نفرت و عصبانيت كيفمو برداشتمو زير لب گفتم:
برات متاسفم...
و از كافي شاپ زدم بيرون.
انقدر حالم بد بود كه نميدونستم دارم چيكار ميكنم
سوار اولين ماشيني كه نگه داشت شدم.
برام مهم نبود كه ماشين شخصيه يا تاكسي.فقط دلم ميخاست زودتر برسم خونه،برم تو اتاقمو از ته دل گريه كنم.
با صداي مزخرف مَرده به خودم اومدم و تازه فهميدم كجام.
-خب عزيييزم،كجااا بريم؟
مونده بودم به لحن مَرده بخندم يا نگران باشم.
خيلي خشك و جدي گفتم-نگه دار
-نه دييگه!نشد گلم،نميزااارم كهه هميينطوري از پيشم برري
داد زدم-خففففهههههه شوووووو مرررتتتييييكه.گفتممم نگههههه دااار
-عزيزم حالا چرا عصبانيي ميشي؟نترس،نميزارم بهت بد بگذره.
-نگههههه داااررر كثاااافت
لحنش يكم عصباني شد-خب تو كه نميخاستي باهام باشي چرا سوار شدي؟
-عاقا من غلط كردم،حالم بد بود نفهميدم دارم چيكار ميكنم.توروخدا نگه دار.
-تو گُه خوردي سوار ماشين مرد غريبه ميشي
-توروخدا نگه دار اقا
فكر كنم دلش به حالم سوخته بود كه زد كنار و با عصبانيت گفت-گمشو بيرون
سريع از ماشين پياده شدم .اونم گازشو گرفتو رفت
خدايا شكرت،فكر نميكردم انقدر راحت راضي بشه
انقدر شوك بهم وارد شده بود كه پاهام توان راه رفتن نداشت
--------------------------------
(از زبون آرمان)
انگاري نقشمون داره ميگيره،دم سانيار گرم!عجب هوشي داره.
ولي جداً متنفرم از اينكه كسي رو وادار به كاري كنم،اما ايندفعه فرق داره،هم اينكه اصلا دلم واسه سارا نميسوزه ،هم اينكه اينكار به نفع هم منه هم سانيار هم به نفع نفس
تو فكر بودم كه آراد اومد داخل
آراد-عليك داداش
-سلام.
سامسونتِشو گذاشت رو ميز عسلي گوشه نشيمن و اومد نشست كنارم
آراد-چي شده؟
-بايد چيزي شده باشه؟
-حالت گرفته اس
-فقط خستم
-راستي نگفتي،واقعا ميخاي بازيگر شي ؟
-آره،چشه مگه؟
-چيزيش نيس ولي تو كه ميخاستي بازيگر شي يه تست حرفه اي تر ميدادي،چرا خواستي تو تست دوقلوها شركت كني؟
-همينجوري،خواستم با داداشم تست بدم مگه بَده؟
-البته كه نه ولي حالا كه قبول شديم،من شركتو به كي بسپرم بيام براي فيلم؟
كلافم كرده بود ،تكيمو از مبل گرفتم و گفتم-اَااااه!باشه ديگه،ممنون كه تست دادي ولي قرار نشد منت بزاري
-يني چي؟چرا پاچه ميگيري؟حالا انگاري بهت چي گفتم كه بهت برخورده.رواني،اعصابت چيز مرغيه سر داداش بزرگترت خالي نكن
بعد هم از نشيمن رفت بيرون
حالا هي اين دو دقيقه بزرگتر بودنشو ميزنه تو سر من.
بلند شدم رفتم تو آشپزخونه
مهري خانوم(خدمتكارمون)تو آشپزخونه داشت غذا درست ميكرد.
كارشو قطع كرد و گفت-پسرم چيزي ميخاي؟
-يكم گرسنمه
-بشين پشت ميز پسرم تا برات يكم غذا بيارم
-دستت طلا
برام غذا كشيد و اورد،منم مشغول شدم
----------------------------------------
(از زبون سايه)
من كه تا سانيار رو ديدم در رفتم ولي سارا كجا مونده پس؟سانيار كه اومده پس اين دختره ي خُل كجاس؟
رفتم تو اتاق سانيار،رو تختش دراز كشيده بود و با گوشيش ور ميرفت
با اومدنم نگاشو از گوشيش گرفتو بهم نگاه كرد
سانيار-هووم؟
-خبري از سارا نيست،نميدوني كجاس؟
-فهميدي به منم بگو
بعد هم دوباره خيره شد به صفحه گوشيش
از اولشم مثل يه داداش واقعي نبود.
نه غيرتي،نه محبتي،نه عصبانيتي،نه احساس همدردي.هيچ احساسي نسبت به منو سارا نداشت
فقط از لحاظ خوني خواهر و برادر بوديم
از اتاق رفتم بيرون و براي هزارمين بار شمارشو گرفتم كه بوق اول نخورده جواب داد:
با صدايي كه معلوم بود گريه كرده گفت-بله؟
-چيزي شده سارا؟چرا صدات انقدر گرفته ست؟
اينو كه گفتم زد زير گريه
من-سااااراااا،اجي چرا گريه ميكني؟
دلشوره ي بدي گرفته بودم
چيزي نگفت ولي همچنان صداي هق هقشو ميشنيدم
-اجي يه چيزي بگو.مردم از نگراني
-سايه حالم خيلي بده
-واسه چيييي؟الان كجايي؟
-بيا به اين ادرسي كه ميگم
--------------------------------------
(از زبون سارا)
تو اتاق هتل رو تخت نشسته بودم
به هيچ وجه نميخاستم برم تو خونه اي كه اون به اصطلاح داداش توش هست
چطور ميتونست به من همچين درخواستي بده؟هرچند بيشتر شبيه مجبور كردن بود تا درخواست
خداروشكر مامان و بابا شيرازن چون خالم كمرشو عمل كرده رفتن پيشش و احتمالا تا دو سه روز ديگه ميان.تا وقتي كه بيان پا تو اون خونه نميزارم
سايه هم تو راه بود تا بياد اينجا.از داداشم كه هيچ خيري بهم نميرسه حد اقل يه خواهر دارم كه پشتم باشه
اونقدر از حرص پوست لبمو جويدم كه خون اومد .تا رفتم سمت دست شويي در زدن .بيخيال شستن لبم شدمو رفتم درو باز كردم .سايه بود.سلام كردم ولي اون زد زير گريه.وااااا!اين چشه پس؟اوردمش داخل و نشوندمش رو تخت.خودم هم گريم گرفته بود ولي سايه چش بود نميدونم.
-سايه،اجي چي شده؟چرا گريه ميكني؟
-ايشالا خدا نبخشه اونيو كه تو رو به اين حال و روز انداخته.كدوم كثافتي كتكت زده برم از دنيا حذفش كنم؟
با تعجب نگاهش كردم و پرسيدم-كتك؟؟؟
دوباره زد زير گريه و گفت
-لازم نيست انكار كني ،از قيافه ات همه چيز
مشخصه
رفتم جلو آينه ميز توالت.خخخخخخخ.فهميدم چش بود
خون روي لبمو پاك نكرده بودم.ريملم هم ريخته بود،از شانس گندي هم كه داشتم چون پوستم خيلي سفيده وقتي گريه ميكردم عين لبو ميشدم
بهش حق ميدم كه فكر كرده كسي كتكم زده
ميون گريه زدم زير خنده.سايه هم مات و مبهوت به من نگاه ميكرد.احتمالا فكر ميكرد خُل شدم.
ميون خنده براش تعريف كردم كه چرا صورتم اين شكليه
خداييش دقت كرديد خنده ميون گريه چقدر لذت بخشه؟حد اقل براي من
با هم كلي به خنگبازي سايه خنديديم كه يهو سايه جدي شد و گفت:
-تعريف كن
-چيو؟
-اينكه چي شده
يه نفس عميق كشيدمو شروع كردم به تعريف كردن همه چيز البته با سانسور كردن قسمت ماشينه
ولي ايندفعه اصلا گريه نميكردم،كلاً تا امروز فقط مامانم گريمو ديده بود كه به لطف سانيار،سايه هم ديد
اهل گريه نبودم،ولي امروز خيلي شوك بهم وارد شده بود كه باعث شد گريه كنم
ولي سايه عين ابر بهار گريه ميكرد.برعكس من ،سايه وقتي گريه ميكرد خيلي خوشگل و مظلوم ميشد
سايه ازم سي ثانيه بزرگتر بود ولي خيلي نازك نارنجي تر از من بود..
وقتي كه حرفام تموم شد.سايه با يه لبخند نگام مي كرد
با تعجب نگاش كردمو گفتم:اين ماجرا خنده داره؟
-شبيه رمانهاي عشقولانه س
-زهررررررر ماااااررررر.اين بيشتر شبيه يه تراژدي دردناكه تا رمان عاشقونه
زد زير خنده گفت:اصن از كجا ميدوني؟شايد نيمه گمشدت همين آرمان باشه
-بميييييير سااايههه.نيمه گمشده چه كوفتيه ديگه؟
ماجرا رو احساسي نكن.من كه اصن به اين چرت و پرتا اعتقاد ندارم.عشقي هم وجود نداره.ادم بايد كسيو پيدا كنه كه بتونه باهاش بسازه ،همين.
-انقدر احمق نباش.ادم بايد با كسي ازدواج كنه كه عاشقشه
-عشق كيلو چنده؟عشق مال اون رمان هاييه كه تو ميخوني.تو دنياي واقعي عشق وجود نداره اگه هم وجود داشته باشه تهش به بدبختي ختم ميشه
-اَااااهههههه !ول كن بابا.بيا اين بحث رو همينجا تموم كنيم.راستي،الان ميخاي چيكار كني؟پيشنهادشو قبول ميكني؟
-نميدونم.اگه قبول نكنم بايد قيد ارزو هامو بزنم ولي اگه قبول كنم هم مجبورم مثل به دختر هرزه باشم.واقعا نميدونم.نميخام هم بهش فكر كنم
-مياي بريم خونه؟
-امكاااااااااان نداااااااااارررههه
-باشه بابا!چرا ميزني؟؟پس من ديگه برم
-اوكي باي
سايه كه رفت دوباره رفتم تو فكر و رو تخت دراز كشيدم
بايد چيكار كنم خدايا؟
اصن سانيار هدفش از اين كار چيه؟
آرمان فقط به همين قصد تست بازيگري داده؟
چرا براي اين كار منو انتخاب كردن؟
آراد چه نقشي تو اين قضيه داره كه تست داد؟
اين سوالا پشت سر هم رو مغزم رژه ميرفتن
با تصميمي كه بايد بگيرم كل زندگيم تغيير ميكنه
هوووووووووووف!واقعا خيلي گيج شدم.
تو همين فكرا بودم كه پلكام سنگين شدن...
.......................................................
با صداي موبايلم بيدار شدم
شِت به اين زندگي.سانيار بود.شنيده بودم روزي رو كه با صداي يه ادم مزخرف شروع كني تا اخرش مزخرف ميمونه!
جوابشو ندادم و رفتم سمت دستشويي
وقتي اومدم بيرون گوشيم دوباره داشت زنگ ميخورد
بدون اينكه به صفحش نگاه كنم جواب دادم:
-هوووم؟چي ميخاي باز؟
-سلام خانوم رادمهر.منشي اقاي محبي هستم
محكم با كف دستم كوبيدم به پيشونيم.خاك تو سرم .باز سوتي دادم.اونم جلوي كي؟؟اون دختره ي جلف از دماغ فيل افتاده
گفتم-بله،عذر ميخام با يكي اشتباهتون گرفته بودم
-خواهش ميكنم،خواستم بهتون خبر بدم كه امروز بايد ساعت پنج بعد از ظهر اينجا باشيد
-امممم...به چه دليل؟(يني لفظ قلمم تو حلقتون)
-فكر ميكنم يادتون رفته كه براي بازيگري تست داديد
-كاملا به خاطر دارم(خخخخ)منو خواهرم سر ساعت پنج اونجاييم.خدانگدااار
بعد هم سريع قطع كردم.واااااااا!!!من چرا اونجوري حرف زدم؟وللش
يه زنگ به سايه زدم كه باهاش هماهنگ كنم...
------------------------------------------
از زبون آرمان
ساعت پنج دقيقه به پنج اونجا بودم.بايد قبلش با سارا حرف ميزدم
سارا با خواهرش رو مبل كنار در اتاق محبي نشسته بودن.تا وارد شدم،اون منشي پلاستيكيه با يه عشوه ي غليظيييي از جاش بلند شد و گفت:
-سلاام اقاي تهرانيي
عووووووق!اين ديگه چه مدل حرف زدنه؟چنان به هر كلمه اي كه ميگفت كش ميداد كه ميخواستم بالا بيارم
به تكون دادن سرم در جوابش اكتفا كردمو رفتم سمت سارا تا جوابشو بپرسم
رفتم دقيييقا رو به روش وايسادم ولي انگار نه انگار كه وجود داشتم.حتي نگاهمم نميكرد.سرش پايين بود و داشت با ناخن هاش ور ميرفت
گفتم-خانوومِ..رادمهر
جواب نداد...
-خانوم رادمهر با شمام
دوباره جواب نداد...
-سارا خانوم
بازم جواب نداد...كلافه شدم...گفتم:
-سارااااا
يهو از جاش بلند شد.قدش تقريبا تا شونه ي من بود
با عصبانيت گفت:
-هووووووووي.اقاي نا محترم .دفعه ديگه منو به اسم كوچيكم صدا كني چشماي زشتتو از حدقه در ميارم.
مجبور بودم باهاش خوب رفتار كنم تا راضي شه باهامون همكاري كنه.
-باشه،قبول ميكنيد باهامون همكاري كنيد؟(دوم شخص جمممع!)
اينو كه گفتم عصبانيتش جاشو به ناراحتي داد
دوباره نشست سر جاش و زير لب گفت:
-اره
خيلي جدي وخشك گفتم :
-كارمون كه با محبي تموم شد ميريم تا نقشه رو برات توضيح بدم
منتظر جوابش نشدم و رفتم تو اتاق محبي
چند لحظه بعد هم سارا و سايه و اراد اومدن
محبي بعد از سلام و احوالپرسي شروع كرد به صحبت:
-خب خب خانومها و اقايون محترم ...همونطور كه ميدونيد قراره يه فيلمي رو بازي كنيد كه كه كارگردانش منم...هر چهارتاي شما نقش اصلي هستيد....ميخوام جوري بازي كنيد كه مردم اهميت ندن كه شما بازيگراي معروفي نيستيد ...ميخوام خودم شماهارو معروف كنم و به سينماي ايران معرفي كنم...لازم به ذكره كه من هر چهاتاي شمارو تمام وقت لازم دارم...يعني هر وقت كه لازمتون داشتم بايد در دسترس باشيد...دستمزد پايه ي هر كدومتون ده ميليونه...
اراد گفت:اقاي محبي به نظرتون ده ميليون كم نيست؟شما ميگيد بايد تمام وقت در خدمتتون باشيم ..با ده ميليون؟؟؟
محبي-گفتم كه قيمت پايه ده ميليونه...در ضمن يادتون نره كه شما خيلي مبتدي هستيد....
-----------------------------------------
(از زبون سارا)
هيچي از حرفاي محبي نميفهميدم...فقط الكي با سرم تاييد ميكردم...شايد من موضوعو دارم بزرگش ميكنم..ولي واقعا نميتونم نقش دوست دختر كسي رو بازي كنم...سخته برام...حس ميكنم يه دختر هرزم...ولي بازيگري رويامه..بخاطرش هركاري ميكنم..عين يه مرده ي متحرك يه قرارداد رو امضا كردم .بدون اينكه بدونم چي بالاش نوشته و رفتم بيرون..با ارمان سوار ماشينش شديم...نميخواستم بخاطره اين موضوع خودمو ببازم .بايد همون ساراي ديوونه ي هميشگي ميشدم...سعي كردم شاد باشم و به اينكه قراره چيكار كنم فكر نكنم..
نميخاستم احمق جلوه كنم..بايد شاد و سرحال ميبودم...مثل هميشه...ارمان جلوي يه رستوران پارك كرد..رفتيم داخل..سانيار هم اونجا بود..هه،حتي نميخام نگاهش كنم.اين عوضي واقعا داداشمه؟
رفتيم پيشش...به ارمان دست داد و به خيال اينكه بخشيدمش دستشو اورد جلو تا با منم دست بده.منم خيلي شييك يه نگاه هم بهش نكردمو نشستم رو صندلي...اخيييي،ضايع شد.خخخخخ
شروع كرد به توضيح دادن نقشه.موضوع خيلي احمقانه تر از چيزي بود كه فكر ميكردم.از قرار معلوم سانيار يه دختريو دوست داره به اسم نفس.اون دختره خيلي اويزون ارمانه و ارمان هم نميخادش.منم بايد نقش دوست دختر ارمان رو بازي كنم تا نفس ول كن ارمان شه و سانيار هم تو اين موقعيت خودشو به نفس نزديك كنه.واقعا همين؟
منو بگو چقدر ترسيده بودم .چقدر اين پسرا خنگن
واقعا سانيار بخاطر يه دختر ،خواهر خودشو فروخت؟احمقانه اس.حقشونه بزنم با ديوار يكيشون كنم.عين پت و مت!
چيز خاصي نگفتم فقط يه باشه گفتمو از سرجام بلند شدمو رفتم.
-----------------------------------------
رفتم خونه.گور باباي سانيار.من چرا بخاطر اون نبايد برم خونه؟خيلي وقت بود دلارام و ترانه و آريسا رو نديده بودم.زنگ زدم به دلارام:
با صداي خواب الود جواب داد-هوووم؟چي ميخاي؟
با جيغ گفتم-زههررررررر ماااااااااار و چي ميخاي
بعد از دو ماااااااه ببهههتتت زرزنگ زدممم ميييگيي چييي ميخااااي
-ببند سارا!باز شروع كردي به جيغ جيغ كردن؟
-اصن مگه تو خرس قطبي اي چيزي هستي كه تا الان خوابي؟
-يجوووري ميگيي تا الان انگار ساعت چنده!تاااازه سه ظهره!!!
-خااك تو سرت!ميگي تااااازه؟مگه به خواب ابدي فرو رفتي انشا ا...؟
-زبونتو گاز بگير.من تا حلواتو بين خانوادت پخش نكنم نميميرم!
-ديگه خفه شو!حاضر شو ،با اريسا و ترانه هم هماهنگ كن،بيايد اينجا
-برو بمييير!منو بُكُشي هم نميام اونجا.دفعه ي اخرو يادت نيست؟
-اَه اَه!چقدر لوسي.فقط اب ريختم رو سرت.تقصير خودت بود!تو كه ميدوني من قلقلكيم مرض داري قلقلكم ميدي؟برو خداروشكر كن فقط يه پارچ اب دم دستم بود.تو اون لحظه هر كار ديگه اي هم ميتونستم انجام بدم!
-بسه ديگه مخمو خوردي.ساعت چهار و نيم اونجاييم
-اوكي ديگه بمير ،بااي!
بعد هم بدون اينكه منتظر خدافظي باشم قطع كردم
يااااخدددااااا!الان اين اتاقو چجوري تميز كنم؟
انگاري بمب توش تركيده!
خب خب خب!اول از چيپسو پوست تخمه هاي كف اتاق شروع كنم!اه اه اه!چرا تا حالا بهشون دقت نكرده بودم؟؟؟؟......وووويييي !اين جوراب بچه گيامه فكر كنم!چه بوي مزخرفي ميده!ايييييش!سوسك تو اتاق من چيكار ميكنه؟......اَاااااااااااه!اين دستمال كثيفا مال كِيه؟اها مال اونموقع كه سرما خورده بودن.
اخه لامصب با دستمال فقط جلو سرفه هامو نميگيرم كههه!.....
/////////////////////\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\
١ساعت بعد...
خداااااااااااايااااااا!اين اتاق منه؟خواب ميبينم عايا؟رفتم يه دوش بگيرم،بو سگ مُرده ميدادم از بس كار كرده بودم.تو حموم بودم كه ايفون زدن.به خيال اينكه دختران يه حوله پيچيدم دور خودم و رفتم درو باز كردم.شِشششششتتتتتتت!سانيار و ارمان بودن.
اون لحظه دلم ميخواست اب شم برم تو زمين .يكي نيست بگه اخه دختره ي احمق!چرا از ايفون نگاه نميكني ببيني كيه؟چند لحظه همونطوري شوك زده بهم نگاه ميكرديم كه يهو به خودم اومدم و يه سلام سَرسري كردمو سريع رفتم طبقه ي بالا تو اتاقم.
وااي خدايا ابروم رفت.خااك تو سرررم! ديگه چجوري تو روشون نگاه كنم؟؟
تو اينه نگاه كردم،براي اولين بار تو زندگيم از خجالت سرخ شده بودم!سريع لباسامو عوض كردمو موهامو كه تا وسط كمرم ميرسيد سشوار كشيدم و تو اتاق موندم تا دخترا بيان.اين سايه خره هم خونه عمّم بود.رفته بود پيش دختر عمم كه اسمش رانياست
رانيا و سايه خيلي باهم جورن.ولي من بيشتر با داداش رانيا،يعني رايان دوستم.البته باهم مثل خواهر و برادريم.از بچگي باهم بزرگ شديم.رايان ٢٦سالش بود و از رانيا ٢ سال بزرگ تر بود
منو سايه همسن رانيا بوديم.در اصل رانيا ٦ماه از منو سايه بزرگتر بود
تو همين فكرا بودم كه در با صداي وحشتناكي باز شد.اگه قبلنا بود ميترسيدم ولي ديگه برام عادي شده .مسلماً كار كسي نيست جز دلارام.از بس وحشيه اين دختر با لگد درو باز ميكنه.
شبيه اين زنه كه تو بيمارستان دكترارو پِيج ميكنه گفتم-دينگ،دينگ،دينگ...تارزان وارد ميشود
از همون دم در اتاق با يه پَرِش خودشو انداخت رو منه بدبخت كه رو تخت نشسته بودم و شروع كرد به تُف مالي كردن صورت نازنينم
من-اَه اَه!دختره ي لجن لِه شدم برو اونور.تازه رفته بودم حموم ،گند زدي به قيافه خوشگلم،حالا من به درك !داداشمو و دوستش ميبيننت ابروت مثله من ميره.گمشو اونور گوريل بي ريخت.نه به اون حرف زدنت پشت تلفن نه به الان!برو اونطرف
بعد از يه ربع كشيد كنار و من تازه تونستم اريسا و ترانه و سانيار و ارمان كه داشتن هِر هِر به ما ميخنديدن ببينم.
بلند گفتم -زههررر ماار.به چي ميخندين؟
بعد رو كردم سمت دلارام و گفتم-بفرما!اريسا و ترانه عادت دارن ولي حالا كه پايه خنده ي دوتا پسر شدي حالت جا اومد؟
بيخيال گفت-برو بابا تو هم!من اينم!ميخاي بپذير ميخاي هم نپذير!
تازه يادم افتاد كه اين دوتا پسر احمق با اجازه كي تو اتاق منن؟!سريع بيرونشون كردمو درو هم قفل كردم كه به سرشون نزنه دوباره بيان داخل
اريسا-خب،چه مرگته باز كه مارو كشوندي اينجا
من-هيچي،همينطوري گفتم بيايد ببينمتون
ترانه-اره ارواح شكمت.اگه من تورو ميشناسم،تو يه مشكلي داري .حالا مشكلت چيه
يه نفس عميييق كشيدمو گفتم-اين پسره بود كنار سانيار...
دلارام-اها،اون خوشتيپه.
من-نخير،همون گولاخه.اصن حالا هرچي.......
دوباره يه نفس عميق كشيدمو ادامه دادم-قراره نقش دوست دخترشو بازي كنم.
هر سه تا باهم-چيييييييييييي
كل ماجرا رو براشون تعريف كردم..
اريسا-اونوقت توئه احمق هم قبول كردي؟
دلارام جاي من جواب داد-مگه تو سارا رو نميشناسي؟يادت نيس تو دوران راهنمايي چقدر سر اين كلمه بازيگري غيرت داشت؟تاميگفتيم بازيگري فلانه شروع ميكرد به جيغ و داد.اونوقت فكر كردي به اين سادگيا ازش ميگذره؟امكان نداره
ترانه ادامه داد-تازشم،مگه چه عيبي داره؟پسر به اين جيگري!ملت ارزوشونه همچين پسري نگاشون كنه!اصن شايد عين اين رمانها اخرش عاشق هم بشن؟!
بالشه رو تختو پرت كردم سمتش كه قشششنگ خورد تو دماغش و صداي آخش درومد
اريسا گفت-خوش به حالت!حد اقل اين دختر ترشيده ها وقتي تورو با يه همچين پسري ببينن چشاااشون در مياد.من بدبخت كه تا دوتا خاستگار تو دانشگاه گيرم اومد،خل بازياي دلي(دلارام)رو ديدن فكر كردن منم مثل اين وحشيم،پريدن!
دلارام كه رو كاناپه كنار اريسا بود محكم زد پس كلّش و گفت-وحشي خودتي نكبت!من فقط يه ذره شيطونم!همين!
منو اريسا و ترانه با هم گفتيم-همييييين؟
بعد من ادامه دادم-يادت نيس تو دانشگاه يه پسره تو جزوه اي كه بهش قرض دادي شماره نوشته بود بعد تو چه بلايي سرش اوردي؟
ترانه-بدبخت از اون روز ديگه دانشگاه نيومد.
دلارام-مگه چيكار كردم؟فقط يكم جيغ و داد كردم،تو كلاس جلو استاد ضايعش كردم،اشغالاي سطل زباله رو ريختم تو كيفش و چسب يك دو سه ريختم رو صندليش!همين.
اريسا-خدا شفات بده !يكي ازت خاستگاري كنه چيكار ميكني؟!
ترانه-امكان نداره كسي از اين ديوونه خاستگاري كنه مگه اينكه خودش ديوونه تر از اين باشه!
من-گرسنمه!بريم پايين يه چيزي بخوريم
رفتيم تو اشپزخونه،سانيار و ارمان نبودن.لابد رفتن بيرون.چندتا چيپس و پفك از تو كابينت در اوردم و برگشتيم تو اتاق.
(از زبون ارمان)
دوست سارا هم عين خودش كم داره.يه جوري سارا رو تف مالي ميكرد يه لحظه شك كردم دختر باشه
بعد از اينكه سارا انداختمون بيرون يه نيم ساعت با سانيار نشستيم حرفاشونو گوش داديم.خخخخ يكي از دوستاي سارا به من ميگه پسر خوشتيپه!سارا با چه رويي به من ميگه گولاخ؟؟؟!!سانيار تا گولاخ رو از زبون سارا شنيد پخش زمين شد از خنده ولي با صدا نخنديد تا نفهمن.نميدونستم بازيگري تا اين حد براش مهمه .حرفاشون كه رو به اتمام بود از خونه رفتيم بيرون تا يه دوري بزنيم هم حال و هوامون عوض شه هم اگه سارا خواست بياد بيرون بخاطر سوتي اي كه قبلا داده بود معذب نشه.
سوار ماشين كه شديم سانيار گفت-يه ذره درگير عذاب وجدان شدم،هم بخاطر اينكه ميخايم نفس رو فريب بديم هم بخاطر اينكه سارا رو مجبور به نقش بازي كردن كرديم.
-تازه يه ذره عذاب وجدان گرفتي؟منكه شبا خوابم نميبره،البته فقط بخاطر نفس.راستش سارا زياد برام مهم نيست.
-چرا؟
-منكه هنوز زياد نشناختمش ولي بنظر خيلي مغرور و خودشيفته مياد
-نه راستش.مغرور كه هست ولي نه جوري كه تو فكر ميكني.مثلا منكه تاحالا اشكشو نديدم يعني اصولا سر هيچ موضوعي گريه نميكنه و خودشيفته هم نيست.بعضي وقتا هم اداي خودشيفته هارو درمياره ولي نيست.
-پررو هم هست
سانيار خنديد و گفت-اون ديگه تو ذاتشه.
يه چيزي بدجور مخمو درگير كرده بود ولي بلاخره به زبون اوردمش-ميگم سانيار...
-ها؟
-يه چيزي ميگم نبايد ناراحت شي
-من و ناراحتي؟جوك ميگي؟بگو ديگه
-چجوري تونستي سارا رو مجبور كني اداي دوست دختر منو در بياره؟احياناً اين كارت بي غيرتي نيست؟
سانيار با عصبانيت كمي گفت-خيلي چيزا هست كه تو نميدوني پس الكي قضاوت نكن.
-خب بگو تا بدونم
-شايد يه روز بهت گفتم ولي الان موقعش نيست
-اوكي..
سانيار-ميخام زنگ بزنم به نفس كه حاضر شه بريم باهم بيرون
-خودتون دوتايي؟
-بنظرت تنها با من جايي مياد؟تو و سارا هم ميايد
-سارا؟
-بله ،ميخام قدم اولو بردارم.قراره وانمود كني سارا دوست دخترته.
-باشه..
--------------.....................-------------
(از زبون سارا)
دخترا تازه رفته بودن و منم داشتم فيلم ميديدم.همچناان داشتم چيپس ميخوردم!انقدر كه من حله حوله (هله هوله،حله هوله،هله حوله)ميخورم،هركي جاي من بود اندازه گوريل ميشد!ولي من از شانس خوبم اصلا و ابداً چاق نميشم!داشتم همينطوري تو ذهنم از خودم تعريف ميكردم كه موبايلم زنگ خورد.تا ديدم سانياره اول خواستم جواب ندم ولي به خودم نهيب زدمو جواب دادم:
من-ها؟چي ميخاي؟
-حاضر شو ،با ارمان ميايم دنبالت.
-واسه چي؟
-با نفس قرار گذاشتيم كه ببينيمش،بايد با تو اشناش كنيم كه يه جورايي قدم اول محسوب ميشه
-اخه شما پسرا چققددددرررر خنگيد!تازه ميگي قدم اول؟نفس تا منو با ارمان ببينه مطمئناً خودشو كنار ميكشه
-تو نفس رو نميشناسي.به اين راحتيا پا پس نميكشه
-يعني اويزونه؟پس تو چجوري عاشقشي؟
-اينش ديگه دست من نيست.سريع حاضر شو
-يادم نمياد قبول كرده باشم!
-منم يادم نمياد كِي انقدر شجاع شدي!نكنه انقدر زود از بازيگري دل كندي؟نيم ساعت ديگه اونجاييم..
و بعد قطع كرد.پسره ي خر،حيف كه دستش آتو دادم وگرنه تا حالا بي شك مرده بود
حوس كردم يه تيپ ارمان كُش بزنم .
يه شلوار زخمي يخي با مانتوي جلو باز جگري و زيرشم يه بلوز ابي روشن كه با شلوارم ست شد و يه شال جگري.موهامو هم بالا بستم چون خييلي بهم ميومد.براي اولين بار هم تصميم گرفتم ارايش كنم.مژه هام بلند بود،ريمل هم كه ميزدم شبيه جنگل ميشد .يه رژ لب جگري هم زدم و رژگونه هلويي.بميرم واسه پسراي اونجا!امشب ده بيستا پسر قراره جون بدن!خخخخخخ!من چقدر خودشيفته ام!همون موقع ايفون زدن.درو باز كردم.سانيار و ارمان اومدن داخل.سانيار رفت تو اتاقش تا لباساشو عوض كنه ارمان هم نشست رو مبل و گفت-بيا بشين،باهات حرف دارم.
پوزخندي زدمو گفتم-نه بابا!از كي تا حالا اونقدر صميمي شديم كه براي حرف زدن با من از دوم شخص مفرد استفاده ميكنيد؟
-باشه حالا!خانوم رادمهر لطفا بيايد بشينيد ميخام باهاتون صحبت كنم.
رفتم نشستم رو مبل روبه روش و اونم شروع كرد به زر زدن...اوه نه ببخشيد يعني حرف زدن!
ارمان-ببين!....
تا خواست ادامه بده گفتم-منظورتون ببينيده؟
پوفي كردو گفت-ببينيد!هم شما مجبوريد هم من.جفتمون بايد نقش بازي كنيم تا نفس بيخيال من بشه.اگه بخواي..يعني بخوايد نقشه رو خراب كنيد بايد قيد ارزوتونو بزنيد
-خودم ميدونم بايد چيكار كنم و چيكار نكنم.لازم نكرده شماااا براي من تعيين تكليف كنيد.
-به هر حال خواستم اخرين هشدار رو داده باشم.الان هم بايد بريم براي اجرايي كردن نقشه.
بعد با طعنه اضافه كرد:
-لطفا از همممه ي استعدادتون تو زمينه ي بازيگري استفاده كنيد!
همون لحظه سانيار اومد و گفت بريم.
سوار ماشين شديم.تموم راه داشتم به اين فكر ميكردم كه اين نفس چجور دختريه كه باعث شده من انقدررر تحقير بشم؟با اينكه هنوز نديده بودمش،اصلا حس خوبي نسبت بهش نداشتم.شايد چون اون باعث شده من وارد اين نقشه ي احمقانه بشم.شايدم....نميدونم..در هرحال حسم نسبت بهش خوب نبود.
سانيار دم يه رستوران پارك كرد.وارد رستوران شديم.رستوران تقريبا شلوغ بود و اكثرا هم دختر و پسر بودن.از دور چشمم خورد به يه دختر جوون و خوشگل كه تنها نشسته بود و مدام ساعتشو چك ميكرد.سانيار و ارمان رفتن سمتش و منم دنبالشون ميرفتم.پس نفس اينه!فكر ميكردم زشت تر باشه!دختر معصومي بنظر ميومد.
يهو ارمان دست منو گرفت!!!چشمام چهارتا شد!سعي كردم نامحسوس دستشو از دستم جدا كنم ولي با كمي تحليل و بررسي فهميدم بخاطر نقشمونه!رسيديم به ميزي كه نفس پشتش نشسته بود.نفس با غم محسوسي زُل زده بود به دستاي منو ارمان.يه لحظه دلم واسش سوخت و دوباره بيشتر از قبل از سانيار و ارمان متنفر شدم.از خودم؟اره،از خودم هم حالم بهم ميخورد.هرچند...شايد منم مثل نفس يه بازيچه بودم...بازيچه ي عشق سانيار...بازيچه ي سنگ دل بودن ارمان...
يهو با صداي ارمان به خودم اومدم.
ارمان-نفس خانوم،ايشون هم سارا جان عشق بنده.
خوب تو نقشش فرو رفته.منم نبايد كم بزارم.خير سرم بازيگرم!
با عشق به ارمان نگاه كردم و با لبخند كنار گوشش جوري كه فقط خودش بشنوه گفتم-حالا نشونت ميدم بازيگري يعني چي.
بعد هم رو صندليم نشستم و روبه ارمان كه هنوز سرپا وايساده با عشوه گفتم-عشقم!چرا نميشيني؟؟
ارمان با غيظ نگام كرد و منم لبخند مسخره اي بهش زدم و نشست.نفس خيلي ناراحت بنظر ميرسيد.كم مونده بود بزنه زير گريه ولي متاسفانه من بايد اين نقشو اجرا ميكردم
رو به نفس با لبخند گفتم-اسم شما هم نفس بود .درسته؟
نفس-بله.هم دانشگاهي سابق سانيار و ارمان هستم.ما سه تا تو دانشگاه با هم دوستاي خوبي بوديم.ولي من درباره شما چيزي نميدونستم؟
دستمو گذاشتم رو دست ارمان كه رو ميز بود و گفتم-بله،ما تازه همديگه رو پيدا كرديم.
نفس هر لحظه ناراحت تر و حرصي تر ميشد.
سانيار هم نشسته بود كنار نفس سعي ميكرد باهاش حرف بزنه ولي نفس فقط خيلي كوتاه جواب سوال هاي مسخرشو ميداد و اصلا باهاش وارد بحث و گفت و گو نميشد.گارسون مِنو رو اورد و ماهم غذا سفارش داديم.دستاي منو ارمان همچنان تو دستاي هم بود.دستاش گرماي خاصي داشت.دوتا دستاي من اندازه ي يه دست ارمان بود!يه ساعت شيك ويولت(violet)هم بسته بود.شايد اگه يه جاي ديگه و يه جور ديگه اشنا شده بوديم ازش خوشم ميومد اخه استايلش و قيافش دقيقا مورد علاقه من بود ولي اخلاقش؟؟؟افتضاااااح!!!
غذامونو هنوز نياورده بودن كه گوشيم زنگ خورد.با يه معذرت خواهي بلند شدمو از رستوران رفتم بيرون.دلارام داشت زنگ ميزد.جوابشو دادم:
من-الو؟
-كجايي عقشم؟
اداي عوق زدن در اوردم و گفتم-زهررماار.چرا انقدر لوس شدي تو؟مثه ادم بحرف ببينم چي ميگي؟
بلند گفت-كجاااااااييي گووووسااااالههه؟؟؟؟
با حالت مسخره اي گفتم -نشنيدم؟
-كجااايييي كثافت؟
-ببخشيد فكر كنم خط رو خط شده.شما يه دور ديگه تيمارستان رو شماره گيري بفرماييد!
-اره واقعا!بايد يه نوبت برات بگيرم !
-نفرمااييد خانوم نامحترم!منكه حق مريضايي مثل شمارو نميگيرم!
داد زد-دختتتتترررره ي اححححححمققققق پررررررسسسيييييييددممم كجاااااااايييييي؟؟؟؟؟؟؟
-باشه وحشي،اولا صداي نحستو بيار پايين،كَر شدم!دوماً بيرونم
-كجا؟
-خونه پسر شجاع.به تووو چه؟
-خودت ميدوني جوابت چيه.
-نه نميدونم،چيه؟
-نميشه بگم.براي خواننده هاي رمان مزخرف تو بد اموزي داره.حالا راستشو بگو،كجايي؟
-عرضم به حضورت كه بنده همراه با ارما....
پريد وسط حرفم-با ارمان كجايي؟هتل؟خونه خالي؟مسافرخونه؟....
-زهههر مار دختره ي بي تربيت!بزار من حرفمو بزنم!با ارمان و سانيار و نفس اومديم رستوران....
-نفس كيه؟
-همون دختره كه منو به اين مكافات كشونده
-كدوم؟
-هموني كه سانيار عاشقشه
-كدوم؟
-هموني كه ارمان نميخادش
-كدوم؟
-هموني كه...
-يعني انقدر احمقي كه نفهميدي سركارت گذاشتم؟
-خيلي بي شعوري،منو بگو كه يه ساعته دارم راهنماييت ميكنم
-از حماقت خودته..
-خب ديگه ،خفه بمير بااااي
و بعد سريع قطع كردم.
خواستم برگردم تو رستوان كه دوباره زنگ زد
اول خواستم جوابشو ندم ولي كنجكاوي درونم نزاشت.
من-هااااا؟باز چي ميخاي؟
-خواستم يه خبر خوش بهت بدم
-بگو
-نه ديگهههه.باهات قَهلَم.
-اههه لوس نشو ديگه
-نميگم
-بگو ديگههه
-باشه حالا كه اصرار ميكني ميگم.آرتان برگشته
-آرتان كدوم خريه؟
-همون خري كه تو دانشگاه دنبالت ميكرد.هموني كه اداي مجنون رو در مياورد واسه ات.هموني كه ميخواست بياد خاستگاريت.هموني كه اگه پسري تو دانشگاه بهت چپ نگاه ميكرد،طرفو تيكه پاره ميكرد،هموني كه ازش خوشت ميومد..
يهو ته دلم خالي شد.لعنتي باز اومد؟خب تو اون كشور صاحاب مُرده ميموندي ديگه.چرا برگشتي؟؟
برگشتي كه دوباره عاشقم كني؟كه دوباره ولم كني؟كه دوباره تنهام بزاري؟خيال كردي آرتان خان.
من ديگه اون ساراي ابله قديم نيستم.امكان نداره دوباره خام حرفاي عاشقونت بشم....
با صداي دلارام از فكر و خيالام جدا شدم
دلي-الو..سارا..مُردي عايا؟
-من تا سر قبرت گُل پرپر نكنم نميميرم،خيالت راحت!
-مرررررض!نگفتي،از خبرم خوشت اومد؟
-از كجا فهميدي؟
-از اونجايي كه زنگ زد كه شمارتو ازم بگيره.
-دادي؟
-جدا تو چي دربارم فكر كردي؟كثافت،نا سلامتي نُه ساله دوستيم.
-تو به اين ميگي خبر خوش؟
-مگه بده؟تو كه ديگه بهش حسي نداري،ميتوني ازش انتقام بگيري
-چجوري؟
-تو ديگه بايد بدوني كه لجبازي چقدر حرصش ميده
و چقدر سعي ميكنه دست نيافتني ترين هارو بدست بياره.تو هم كه تو لجبازي استادي!!!
-نقشتو رو كن...
----------------------------------------
(از زبون آرمان)
يه ربع از رفتن سارا گذشته بود ولي هنوز برنگشته بود.برام مهم نبود كه بلايي سرش اومده يا نه ولي ميترسيدم نقشه بهم بخوره.نفس رو نميشه دست كم گرفت.اون اگه چيزي رو بخواد به دستش مياره..باباش ميتونه تو دو ثانيه واسه دخترش دنيارو زيرو رو كنه.فقط خدا خدا ميكردم كه ازم متنفر شه .
سانيار-ارمان پاشو برو دنبال سارا،دير كرده.
تا بلند شدم كه برم ،سارا وارد رستوران شد و لبخند عميقي كه بي شباهت به پوزخند نبود رو لباش بود.
كنجكاو شده بودم كه داره به چي فكر ميكنه ولي حاضر نبودم ازش بپرسم.
سارا اومد نشست و رو به ما كه نصف غذامونو خورده بوديم گفت-ببخشيد يكم طول كشيد.
بعد خودشم شروع كرد به غذا خوردن
نفس خيلي دِپرِس بود ولي به روي خودش نمياورد از بس مغرور بود.انتظار داشتم وقتي بفهمه من با سارا رابطه دارم ،ول كنه بره ولي فقط ناراحتي تو چهرش پيدا شد.وقتي ميديدم ناراحته خوشحال ميشدم ولي اين بخاطر سنگ دل بودن خودم نبود.بخاطر پَست بودن نفس بود.پشت اون چهره ي مظلوم يه فرشته پاك وجود نداشت.اون يه شيطان واقعي بود كه تو بدن يه دختر زيبا و معصوم مخفي شده بود.سانيار اونقدر احمق بود كه با وجود تمام كارهايي كه نفس كرده بازم دوستش داشت.شايد چون هنوز اندازه ي من نشناختش.
خيلي درمورد نفس باهاش بحث كردم ولي اون حتي حاضر بود دوستيشو با من بهم بزنه ولي با نفس باشه.
گارسون صورت حساب رو اورد و بعد از كلي چونه زدن قبول كردن كه من حساب كنم
خواستيم از نفس خدافظي كنيم كه گفت اگه ميشه منم برسونيد چون ماشين نياوردم.
خلاصه نشستم پشت فرمون و نفس هم پررو پررو اومد نشست رو صندلي كمك راننده!!.منم خيلي شيك برگشتم سمت سارا و سانيار كه نشسته بودن عقب و گفتم چرا شما نشستين عقب كه سارا هم خيلي شيك جواب داد-انگاري نفس جون علاقه ي شديدي به صندلي كمك راننده دارن.خدا رو شكر سر صندلي كمك راننده كار به كتك كاري نكشيد.
بعد رو كرد سمت نفس و با لحن لوس و بچه گونه اي گفت-نفس جووون!چند سالته گلم؟لابد دَدي و مامي جونت اجازه نميدن جلو بشيني عسلم؟نه؟عيب نداره! من به مامي جون و ددي جون لو نميدم كه جلو نشستي!!!
من و ساني و نفس سرخ شده بوديم با اين فرق كه منو سانيار از خنده سرخ شده بوديم و نفس از حرص و عصبانيت!نفس بهش يه چشم غره رفتو چيزي نگفت...
از نفس ادرس خونشو پرسيدم كه گفت-ارمان جون من عجله اي ندارم،ميتونيد اول اقا سانيار و سارا جون رو برسونيد.
سارا هم با يه لحن لوس عين خود نفس گفت-اين حرفا چيه گلم؟منوتو نداره كه!منو عشششقم قراره بريم خريد واسه همين بنظرم اگه اول شمارو برسونيم بهتره!!!
نفس دوباره با صورت سرخ گفت-چي ميخايد بخريد؟
سارا زد رو دستشو گفت-اِه!بهتون خبر ندادم؟منو عشقم بزودي قراره ازدواج كنيم.داريم ميريم خريد جهيزيه.متاسفانه هنوز كارت دعوتا حاضر نشده!ولي بزودي كارت براتون ميفرستيم.حتما تشريف بياريد!!!
چشماي منو و سانيار چهارتا شد!!!!اينو ديگه از كجاش در اورد؟؟؟نفس با ناباوري منو سارا رو نگاه ميكرد.قيافش خيلي خنده دار بود.اصن نزديك بود بزنم زير خنده و همچي لو بره!!!
خلاصه نفس رو رسونديم خونشون.سانيار هم با كيارش(دوستش)قرار داشت و وفت و من موندمو سارا.رو به سارا به شوخي گفتم-خب!بريم كدوم پاساژ براي خريد جهيزيت؟؟
سارا-كووفت!حالا من يه چيزي بلغور كردم تو ديگه هوا برت نداره!
-يجوووري ميگي انگاري تنها ارزوي من از خدا ازدواج با توئه!
-حالا لازم نبود انقدر زود لو بدي كه ارزوت چيه!!
-خيييلي پررويي به خدا!
خيلي ناگهاني گفت-يه كاري بگم برام انجام ميدي؟
-چه كاري؟
-يه نقشه تو مايه هاي همين ولي با يه ذره تفاوت
-بستگي داره
-به چي؟
-در عوضش چي گيرم مياد؟
-چي ميخاي؟پول؟
-پول به چه دردم ميخوره؟ميخام برام درباره ي باباي نفس اطلاعات جمع كني
-واسه چي؟
-اونش ديگه به خودم مربوطه.شنيدم بابات اشنا ماشنا زياد داره.حتما ميتوني اطلاعاتي كه ميخامو بدست بياري
-چجور اطلاعاتي؟
-اول نقشتو بگو...
-تو هم بايد نقش دوست پسر منو بازي كني
-خب؟
-ببين...
داشت نقششو ميگفت كه به تقليد از حرف ظهرش گفتم-منظورتون ببينيده؟
خيلي ريلكث گفت-نه!منظورم همون ببينه!!
حوصله ي كلكل نداشتم واسه همين گذاشتم ادامه ي حرفشو بزنه
سارا-منم مثل خودت يه سرخر دارم كه ميخوام بفرستمش دنبال كارش با اين فرق كه اين فرد خيلي خيلي خطرناكه!
توي دلم بهش پوزخند زدم و به حماقتش خنديدم كه نميدونه نفس چجور ادميه!
ادامه داد-اين حرفايي كه بهت ميزنم بايد بين خودمون بمونه.راستش اين پسره خلافكاره
البته نميدونه كه من ميدونم.
-خلاف؟چيكارست؟
-يه چيزي به عنوان قرص و دارو قاچاق ميكنه كه در اصل مواد مخدره!
يكم جا خوردم.كار اسوني نبود!ممكن بود هزارتا بلا سرم بياره ولي...يه حسي بهم ميگفت اين كار رو انجام بدم...راستش هيجان رو خيلي دوست دارم و اين كار ممكنه هيجاني ترين كار زندگيم باشه
گفتم-اسم و فاميلش؟
-اسم واقعيش اميرعلي كهكشانيه ولي اسم جعليش كه بايد به همون اسم صداش كنيم آرتان سعادتيه
-اصن چرا از من ميخاي اين كارو انجام بدم؟
-اولا؛ چون اينطوري من يه نقش واسه تو اجرا كردمو تو هم يه نقش واسه من. دوماً؛چون تو نزديك ترين پسري هستي كه بازيگري بلد
فایل های ضمیمه شده
دوشنبه 04 تیر 1397 - 01:55
نقل قول این ارسال در پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.