تبلیغات در اینترنتclose
رمان اشک عشق آتشین
بازدید از تاپیک : 42
نمایش آدرس تاپیک
http://98iaaa.ir/Post/52
اطلاعات نویسنده
محتوای پاسخ
ارسال ها
3
عضویت
17 /4 /1397
پسند کرده
2
نام رمان:اشکِ عشقِ آتشین.
نویسنده:غزل نارویی.
ژانر: عاشقانه،تراژدی
خلاصه:این داستان،داستانی از تکرار سرنوشت است.
سرنوشت عشقی آتشین.داستانی از دستان نوازشگر اشکی داغ بر روی صورت یک مرد.مردی لبالب از احساس که برای گرفتن دستانِ ظریف دختری خسته،جسم شیطانی اش را می فروشد و غرورش را به خاک می سپارد.
ترس،وحشت،تنهایی،اشک و عشقی آتشین میان تمامی ترس ها و سیاهی ها.
این داستان،داستانی است از طعم تلخ جدایی و مزه شکلاتی عشق.

داستانیست از دختری که ناخواسته،با قلم عجیب زمانه به دنیایی دیگر پا می گذارد.زندگی این دختر با موجوداتی بی احساس ،پر از احساس می شود.این دختر باید ببخشد و بخشیدنش،درست زمانی که فکرش را هم نمی کند باعث می شود که...
فایل های ضمیمه شده
یکشنبه 17 تیر 1397 - 15:50
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
3
عضویت
17 /4 /1397
پسند کرده
2
پاسخ : 1 رمان اشک عشق آتشین
«به نام خالق غم»آسمان چشمانش را باز کرد و مژه های مشکین و پر پشتش ،با طلوع خورشید از روی چشمانِ آبی اش کنار رفتند.
چو سرنوشت عشقی آتشین تکرار می شد؛گیتی گریست و قطره اشکش آینه پروانه خود شیفته شد.
قطرات اشک بر زمین می ریختند و بر سر و سینه خود می زدند و تنها کسی که به تنها شدن و تنهایی را دیدن عادت کرده بود،برگ خشک پاییزی بود که آرام و ناامید روی قطرات پریشانِ باران می نشست و قایق حشرات می شد.
دستم را بگیر
و رهایم نکن
که اگر رهایم کنی،
بی کس می مانم.
و اگر مرا با خود ببری،
دنیایی زیبا خانه دل من می شود.
دستم را رها نکن،
بگذار عشقت را تجربه کنم.
دستم را رها نکن،
اگر رهایم کنی بی احساس می شوم.
و بی احساس می مانی.
دستم را رها نکن،
مگر نمی گویند سرنوشت تکرار می شود؟
پس دستم را رها نکن،
چون من عاشق تکرار سرنوشتی پر از عاشقانه ام.
اما

تو...
سه شنبه 13 شهریور 1397 - 17:16
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
3
عضویت
17 /4 /1397
پسند کرده
2
پاسخ : 2 رمان اشک عشق آتشین
«آغاز زندگی وحشتناک»
هیچ کس نمی تونست کلمه ترس را در آن لحظه به اندازه من حس کنه.
دستام یخ بسته بود.
قلبم برای چند لحظه از تپش ایستاد.
چهره اون مرد به شدت وحشتناک بود.
باور نمی کنم.نه!
من هنوز خوابم.اما واقعیت داشت.
تمام کیلیپ ها و چیز های وحشتناکی رو که تا به حال دیده بودم مثل فیلمی اومد و از جلوی چشمانِ وحشت زدم رد شد.
حالم توصیف کردنی نبود.
موهای نانجی رنگ،چشمانِ گلگون و صورت رنگ پریده ی اون مرد محال بود لحظه ای از جلوی چشمام محو بشه.
حتی نمی تونستم داد بزنم.
سرم رو به دشواری بالا آوردم.این دفعه یکی دیگه بود.
یه دختر،دختری که با اون صورت رنگ پریده و ل**ب های مشکیش، بیشتر از یک دختر مثل یک شیطان بود.
تموم کسایی رو که توی اتاق بودن رو از نظر گذروند.
لبخندی روی ل*ب*ا*ش جا خوش کرد.
آروم آروم از اتاق بیرون رفت و برخلاف آرامشی که در راه رفتنش وجود داشت در آهنین رو کوبید
.
دو روز گذشته بود.
هنوز بدنم دراثر کشیده شدن روی پله هایی که معلوم نبود مالِ کدوم جهنمیِ درد می کرد.
حالاهم که دهانم خشک بود،هم معده ام خالی و هم چشمام بی خواب.
دو روز بود که توی یک اتاق تاریک با چند تا دختر دیگه حبسم.
شب ها خیلی سرد و غیر قابل تحملِ.

جای تعجب داره که هنوز زنده موندم.
روی زمین سردِ اتاق دراز کشیدم و چشمام رو بستم.
بستن چشمام با ریزش اشکِ جمع شده ی درونش همزمان شد.
حال هیچ کس بهتر از من نبود. حتی نمی تونستم به خوبی ببینم.
درِ آهنینِ اتاق با صدای بدی باز شد.
معلوم بود مدت زیادیِ زنگ زده و خیلی قدیمیِ.
تمام افراد توی اتاق از جا پریدن و نگاشون رو به در دوختن.
با قدم برداشتن اون انسان های عجیب همه مثل من به گوشه ای از اتاق پناه بردند و تن بدنشون شروع به لرزیدن کرد.
صدای کفشاشون،سنگینی نگاهشون و همه و همه بدن من رو می لرزوند.
_نه!نه! کمــک...کلاریس! کمک،نه منو نبر،من نمیام.
هق هقِ خفه شده از ترسِ تمام دخترا بلند شد.
_ساکت باش،خفه شو،حرف گوش کن.
_خواهرم رو نبرید نبریدش.
قدمی به طرف خواهرِ دخترک برداشت که جیغ همه به هوا رفت.
_توکه می ترسی از من دیگه چرا بی خودی...
جملش رو نا تموم گذاشت،از اتاق خارج شد و اون همه دختر رو با گریه هاشون رها کرد.
دیگه نمی تونم تحمل کنم.
با بی طاقتی زجه زدم:
—اینا از جونِ ما چی می خوان؟
دختری که انگار مثل من داشت از ترس جون می داد با هق هق گفت:
_ نمی دونم.
صدای کسی دیگه از طرف دیگه ای بلند شد.
—من نمیدونم چرا توی فیلما تا یکی رو می دزدن هنوز بلایی سرش نیومده پلیس میاد.پس واسه چی کسی پلیس رو واسه ما خبر نکرده؟
آرام—کمک...کمک...
محاله ممکن بود از اونجا جونِ سالم به در ببریم.
کم کم گریه ها کمتر شد.
دختری با صورتی خیس و قرمز شده از اشک به سمتم اومد.
دختر—باید فرار کنیم.
صدام می لرزید.
—آخه چطوری اینجا نه پنجره ای داره نه سوراخی داره.
_گریه فایده ای نداره.اگه همینطور گریه کنیم هممون بدبخت می شیم. بعد هم می کشنمون و جنازه هامون رو مادر پدرامون باید از توی بیابون پیدا کنن تازه...جنازه هامون هم سالم نمی مونه آتیشش می زنن.
سه شنبه 13 شهریور 1397 - 17:17
نقل قول این ارسال در پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.