تبلیغات در اینترنتclose
گل های داوودی
بازدید از تاپیک : 163
نمایش آدرس تاپیک
http://98iaaa.ir/Post/53
اطلاعات نویسنده
محتوای پاسخ
ارسال ها
11
عضویت
27 /4 /1397
پسند شده
1
دختره قصه ما از اون دسته از دختراست که همیشه میگه من عاشق نمیشم اما بالاخره همه یه روزی عاشق میشن.
تینا هم یه روزی درکناره باغچه ای پر ازگل هایه عشق عاشق میشه...
عشقی پراز دوست داشتن مهربانی ولی......
امیدوارم خوشتون بیاد.
فایل های ضمیمه شده
چهارشنبه 27 تیر 1397 - 21:21
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
11
عضویت
27 /4 /1397
پسند شده
1
پاسخ : 1 گل های داوودی
مثل همیشه مشغول آب دادن به گل هام بودم.کلا عاشق گلهام به خصوص داوودی و رز البته بیش تر داوودی
تیناااااااااا........ صدایه تیرداد بود تنها برادرم که انگار بلند گو قورت داده بود
اِ اینجاااایی؟ اهوم کاری داری داداش؟ اگه نمیمیری یه دقیقه دل ازاون داوووودیات بکن ببین مامان چی میگه خیلی خووووب بابا راه خونه رو درپیش گرفتم حیاطه بزرگی داشتیم و این به نفع من بود چون پر بود از باغچه هایه گل ومن همیشه بیشتر اوغات فراغتم رو اینجا می گذروندم
بله مامان چیکارم داری؟ چه عجب تینا خانوم ستاره سهیل شدی اااخ بمیرم برات ازبس کار می کنی وقت نمی کنی به خانوادت سربزززنی
مامان تیکه ننداز دیگههههه خوب حالا اماده شو قراره شب بریم مهمونی مهموووووووونی؟ کجا اون وقت وبه چه مناسبتی؟ یکی از دوستایه بابات شام دعوتمون کرده کدوماشون؟علی شفیعی اهان

چهارشنبه 27 تیر 1397 - 21:47
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
11
عضویت
27 /4 /1397
پسند شده
1
پاسخ : 2 گل های داوودی
از قبل علی شفیعی رومیشناختم خانوادنه ی پولداری بودن منم رشته معماری بودم وقرار بود امسال تابستون تویه شرکتشون مشغول به کار بشم
یه مانتویه سفید بایه شلوار مشکی وشال مشکی پوشیدم به آ رایش هم نیازی نداشنم فقط یه رژ کالباسی کم رنگ زدم قیافم به لطف خدا خوب بود
چشمایه من مثل مامانم عسلی بود ولب و دماغمم به صورتم میاد
تیناااا کچاموندی پس؟ بسه دیگه هرچی از خودم تعریف کردم کتونی سفیدامم پوشیدم ورفتم داخل ماشین
مثله همیشه تیرداد بی نمک مشغول تیکه پرونی بود خوب خودتون رو در آینه دیدین ملکه الیزابت؟ به کوری چشمه تویه حسوووده بی نمک اااره دیدم
باز شما مثله سگ وگربه پریدین بهم؟ با حرف بابا ساکت سرجام نشستم و یه لبخند ازاون احمقانه هام که دیونه بودنم روثابت می کرد زدم ومثله یک دختره خانم ساکت زیپ دهنم رو تا رسیدن به خونه شفیعی اینا بستم
بالاخره رسیدیم باغبونشون درو باز کرد تا بابا ماشین رو ببره تو پارکینگ. خونشون یه خونه ویلایی مدرن بود حیاطشون پراز گل ودرخت بود ویه حوض آبی رنگ هم وسطه حیاطشون بود که دورش پربود از گلایه شمعدوونی قرمز وصوورتی وااچرااا گله داوودی ندااارن؟ اااایش به من چه حتما دوست ندارن
یه نگاه به اطراف انداختم وااااا پس کوشن مامان اینااا؟ به به دیدم دارن بدونه این که بگن یه تینا هم داریم میرن به سمته خونشون پا تند کردم تا برسم بهشون .یه وقت نگین یه تینااااا هم دااااریمااااا.... تیرداد:تیناااا؟ مایه خر تو خونمون داریم اسمش تیناس توو همونی؟ زهره مااار در ضمن برو عکست رو از توآینه ببین و صدات رو جمع کن تا ببینی خررر کیه تیر داد اومد یه حرف اضافه بزنه که دره خونشون بازشد اونم فهمید باید دهن مبارک رو ببنده اقایه شفیعی بودکه درو باز کرد بابام رو بغل کرد وباهم خوشو بش کردن با ماهم یه سلام وعلیک کردو تارف کرد بریم تو خونه بعد اون یه خانومه خوش پوش و مهربون اومد که فهمیدیم مریم خانوم زنه شفیعیه من و مامان رو بغل کرد شما باید تینا باشی درسته عزیزم؟ بله ویه لبخنده خجول زدم بعدش یه دختر بود که حدس زدم باید دخترشون باشه ایشون هم دخترم هستن مهسا خیلی ساده باهممون دست داد واحوال پرسی کرد اااایش افاده ای
نفره بعدی کسی بود که در آینده تمامه دنیایه من شد. ایشون هم پسرم بنیامین هستن نگاهی به قیافش انداااخنم خداااییش خیلی خیلی خشگل بود انگار خدا تمامه هنرش رو رویه صورته این پسر نقاشی کرده بووود موهایه مشکی و پر ایروهاشم پر بود ومثله موهاش مشکی چشاشم که مثله شب سیاهه سیاه بود سگ داشت لامصب خیلی خووب تینااا این قدر حندونه زیر بغلش نزار خیلی سرد باهامون برخورد کرد به منم یه سلام بی تفاوت کردو سرش رو مثله گاو پایین انداخت پ ن پ انتظار داری بگه سلام عشقم کجا بودی این همه سال؟ تصمیم گرفتم صدام رو که داشت تو ذهنم حرف میزد خفه کنم وگرنه خل میشم. همگی نشستیم رو یه مبلا نگاهه اقای شفیعی افتاد به من خووب تینا خانم هنوزم دوست داری مشغول به کار بشی؟بله راستش الان
که تابستونه حصلم سرمیره و اگه بابا اجازه بدن می خوام مشغوله کار بشم .. کاره خوبی می کنی دخترم اگه دوس داری می تونی تو شرکت ما مشغول به کار شی چند هفته اول رو آزمایشی بیا و اگه دوس داشتی ثابت مشغول شو. نمیدونم هرچی بابا بگن حالا از خدام بود برما ولی داشتم کلاس میومدم شفیعی : شما نظرت چیه محمد جان ؟ بابام رو می گفت اگه دخترم دوست داره من هم موافقم نگاهی به مامان انداختم از تو چشماش معلوم بود موافق نیس از اولشم با کار کردنه من مخالف بود ولی من نمی تونستم این موقعیت رو از دست بدم بالاخره یه جوری راضیش می کردم شفیعی: خوب تینا جان حالا که هر دوتون موافقید من چند روزه دیگه با پدرت نماس میگیرم و میگم چه موقع مشغول کار بشی چشم ممنونم ازتون اقایه شفیعی شفیعی: خواهش می کنم تینا جان یکم که نشستم دیدم نه نمیشه اون گلایه تویه حیاط دارن وسوسم می کنن برم پیششون
ببخشید مریم خانم: بله تینا جون؟ میشه یکمی برم تو حیاططون ؟ این چه حرفیه معلومه که میتونی بری؟ ممنون اخیییش چغدر خنکه بیرون چشمم افتاد به رز قرمزاشون ای کاش داوودی هم داشتن.نگاهی به اطراف انداختم احساس می کردم پشته خونشونم حیاط داره شاخکایه فضولیم فعال شده بود
راه رفتن رو درپیش گرفتم دوره حیاطشون پر بود از لامپایه زرد بالا خره رسیدم پشت حیاط واااای خداااااا باور نمی کردم اینجاااا پر بود ازگلایه داوودی زرد وسفید خیلی خشگل بودن با خشحالی دویدم میونشون شاید بیش تر از 1000 تا گل داوودی اونجا بود همه شون رو بو می کردم و با خشحالی می خندیدم بیش تر از یک ساعت و نیم بود داشنم با گلا سرو کله میزدم احساس کردم یه نفر داره خیره نگام می کنه سرم رو که برگردوندم بنیامین رو دیدم
که بایه لبخنده محوی نگام می کنه سرم رو انداخنم پایین یکمی خجالت کشیدم ببخشید نباید میومدم اینجا بنیامین: نه اشکالی نداره شماهم مثله من عاشقه گله داوودی هستین؟ اهوم بنیامین: مامان گفتن بیاین می خوایم شام بخوریم وجلو تر از من به راه افتاد نمی دونم چرا وقتی توچشماش نگاه کردم یه جوری شد دلم شام روهم خوردیم کم کم وقته رفتن شد اما من دلم نمی خواست برم چه پرووو شدم و خبر نداشتم با همشون خداحافظی کردیم اون آخر وفتی بنیامین اومد ازم خداحافظی کنه به لبخند کوچولو زد وازم خداحافطی کرد اقا چه مهربون شده نه به اون اولش که می خواست بالباس بخورتمون نه به حالا وقتی نشستیم تو ماشین به بابا گفتم بزاره من رانندگی کنم تیرداد: نزنی ناقصمون کنی کسی از تو نظر نخواست نمکدون
بابا:چیکارش داری بزار برونه بو دماغ سوخته میاااااااد بعضیا تیردادم که خیلی ضایع کم آورده بود هیچی نگفت منم ضبت رو روشن کردم و اهنگ هلهله از حمید هیراد رو گذاشتم داشتم زیره لبم می خوندم هلهله آغاز کن حاله مراساز کن سازه منی جانه منی ......آهنگه قشنگی بود.
پنجشنبه 28 تیر 1397 - 13:37
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
11
عضویت
27 /4 /1397
پسند شده
1
پاسخ : 3 گل های داوودی
الان سه چهار روز از اون شب میگذره ومن تا چشمام رو می بندم دوتا چشمه مشکی میاد سراغم والان هم میدونم دارم نم نم یه حسایی به بنیامین شفیعی پیدا می کنم. فرداش علی شفیعی با بابا تماس گرفت و قرار شد من برایه استخدام برم. به ظاهرم نگاهی انداختم ساده اما شیک
مامان رو هم راضی کردم که با سره کار رفتنم مشکلی نداشته باشه ته دلم یکم استرس دارم اما وقتی فکر می کنم بنیامین رو می بینم استرسم فراموش میشه. سوئبچه پارسه سفیدی که به گفته خودم بابا برام خریده بود رو برمیدارم و سواره ماشین میشم ضبت رو هم روشن می کنم اهنگ نترس از علی یاسینی شرو ع به خوندن می کنه اهنگه قشنگیه و شرو ع می کنم به خوندن :وقتی تنت ازم دور میشه نمیدونی چقده بد میگذره مگه کسی تو دنیا ازتوبه من نزدیک تره...........

بینامین: امروز قرار بود تینا بهادری برایه اسنخدام بیاد شرکت.منی که تا حالا به هیچ دختری نگاهم نمی کردم الان دارم به تینا بهادری قکر می کنم
از اون شبی که تویه باغچم که توش پر بود از گلایه داوودی دیدمش یه جوری شدم اونم مثله من عاشق این نوع گل بود
مثله بچه ها این طرف واون طرف می پرید و گلارو بو می کرد حواسم نبود همین طوری دارم نگاش می کنم که یه دفعه سرش رو برگردوند لپاش یکمی سرخ شد نمی دونم چرا دلم خواست لپاش رو بگیرم و بکشم بیخیال شدم و گفتم بریم توو
نمیدونم چرا اما بی صبرانه منتظرم امروز ببینمش
تینا:بالا خره رسیدم به نمای بزرگه شرکت نگاه می کنم شرکت الماس واقعا هم اسمش بهش میومد چون شرکته قشنگی بود
از نگهبان سراغ اتاق شفیعی رو گرفتم بعد از سلام و احوال پرسی یه فرمی رو داد که پر کنم و یکمی از قانون و مقررات شرکت گفت وبعد بنیامین رو صدا کرد تا من رو به بقیه معرفی کنه به اینجا خوش اومدین خانومه بهادری ممنون وبعدم دنبالش راه افتادم وارده یه اناق شدیم با دکوره سفید و قهوه ای ظاهرا همه کارمندا اونجا جمع شده بودن بینامین: خوب معرفی می کنم ایشون خانومه تینا بهادری کارمند جدیده شرکت هستن و شروع کرد به معرفی بقیه
ایشون شایانه فکور وایشون نیما راد نیما راد نگاهش یه جوری بود ایشون شاهرخ اتابکی وایشون هم کیانه درخشنده
بعد رو کرد طرف خانما ایشون شیما رامین فر وایشون ساحله غفوری ساحل نگاهش همش به بینامین بود و اخرین نفر هم که با مهربونی نگام می کرد
نازنینه جلالی بود بعد از معرفی بنیامین اتاق من رو نشون داد که با نازنینه جلالی هم اتاقی بودم یه اتاق ساده اما قشنگ با دکوره سیاه سفید
نازنین: خوب تینا خانوم چن سالته ؟ 22 نازنین: خوب پس من ازت دوسال بزرگ ترم هرچی گفتمم باید گوش بدی اوووووو بزار من برسم بعد زور بگو
بعد کمی شوخی و خنده مشغول به کارمون شدیم ساعت کاری تموم شد می تونم بگم برایه روزه اول شروعه خوبی بود بعد ازخدا حافظی با مریم به سمت اسانسور رفتم که همون موقع شاهرخ اتابکی هم از راه رسید با لبخند ازم خدا حافظی کرد و سواره ماشینش شد
دوس داشتم واسه خداحافظی بنیانین رو ببینم اما نشد دیگه.
الان دوماهی از کار کردنم تو شرکت الماش میگذره و من روز به روز علاقم به بنیامین شفیعی بیش تر میشه اما این جا یک چیزی من رو خیلی می ترسونه
و اون چیز رفت وآمد هایه هر روزه مهدیسه شفیعی دختر عمویه بنیامینه که با نگاه هایی عاشقانه پابه شرکت میزاره و اونهارو تقدیم می کنه به بنیامین شفیعی کسی که من در این مدت احساسی محکم بهش پیدا کردم احساسی که مطمئنم هوا و هوس و یا یک عادت نیست احساسی زیبا و مقدس به نام عشق.


پنجشنبه 28 تیر 1397 - 16:14
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
11
عضویت
27 /4 /1397
پسند شده
1
پاسخ : 4 گل های داوودی
صبح از خواب بیدار شدم خداروشکر امروز پنج شنبه بود می تونستم فردا یه دله سیر بخوابم. رفتم سراغه کمده لباسام ولی نمیدونستم چی بپوشم مشکله همیشگیم شتر با بارش تویه کمدم گم میشد بعد از کلی گشتن تصمیم گرفتم شاله مشکی و مانتو خردلیم رو بپوشم بایه شلواره مشکی
یه رژ کم رنگه قهوه ای زدم یا یکمی ریمیل همینننن کیفم رو برداشتم و پیش به سویه آشپز خونه بابا که قبل از من با تیرداد رفته بودن سره کار و فقط مامان تویه آشپز خونه بود سلام مامان صبح بخیررررر مامان: صبحه توهم بخیر خانم سحر خیز . زیاد به صبحانه خوردن علاقه ای نداشتم زورکی یه لیوان آب پرتغال خوردم با دوسه تا لقمه نون وپنیر بعد از خداحافطی از مامان با بسم الله وارده ماشین شدم همیشه یاده خدا بهم آرامش میداد وقبل از رفتن به هرجایی یادش می کردم وآروم میشدم .وسوگند به نامت که تو آرامه منی. ضبت رو روشن کردم و گذاشتم هرچی دوست داره بخونه آهنگ ماه پیشونی از هورش بند شروع شد عاشقه این آهنگ بودم بعد از رسیدن ماشین رو تویه پارکینگ پارک کردم همزمان با من نیماراد هم از راه رسید تو این چند ماه همش به من توجه می کرد و باهام مهربون بود نمیدونم چرا اما یه حدسایی میزدم با خوش رویی بهم سلام کرد منم جوابش رو دادم رفتم تویه اتاقم مریم هنوز نیومده بود خیلی باهم صمیمی شده بودیم والبته تو این چند ماه فهمیدم مریم یه حسایی به نیما راد داره چون هروقت میدیدش گونه هاش سرخ میشد و زیرزیرکی نگاش می کرد ولی نیما هیچ توجهی به مریم نمی کرد و همیشه مخاطبه کلامش من بودم ولی من نمی خواستم طوری رفتار کنم که مریم باخودش بگه به نیما احساسی دارم وهمیشه ازش دوری می کردم. من خودم عاشق بودم عاشقه بنیامین شفیعی کسی که از احساسش یه خودم هیچ خبری نداشتم نمیدونستم چه حسی به من داره واما من تنها کسی نبودم که عاشق بنیامین بودم ساحله غفوری کسی که نگاهش به بنیامین عاشقانه بود وهمیشه می خواست توجهه بنیامین رو به خودش جلب کنه که خداروشکر بنیامین هیچ توجهی به اون نداشت ولی اینجا یه چیزی بود که جلویه حل کردنه پازله بهم ریخته ذهنم رو می گرفت مهدیس شفیعی نمیدونم چه احساسی بینشون بود اکثره اوغات با تیپی افتضاح که فقط برایه جلب توجه بود اینجا ظاهر میشد که متاسفانه امروز هم یکی از همون روزایه گند بود با اون کفشایه پاشنه بلندش که مثله میخ بود انگار داشت رو مخ من راه میرفت از منشی سراغه بنیامین رو گرفت ورفت تویه اتاقش
ظاهرا امروز مریم نمیومد منم قرار بود نقشه یه پارکینگ برایه یه آپارتمان رو بکشم و به بنیامین نشون بدم . نگاهی به نقشه انداختم عالی شده بود
چند تقه به دره اتاقه بنیامین زدم و درو باز کردم چیزی که میدیدم رو بااااور نمی کردم اشک چشمام رو پر کرد اما خودم رو کنترل کردم مهدیس مشغوله بوسیدن بنیامینه من بوود بنیامین شکه و مات نگام می کرد و مهدیس با عصبانیت مهدیس: بهت یاد ندادن در بزنی؟ من در زدم ولی شما مشفول بودین نشنیدید
نگاهه سردی به بنیامین انداختم صدایه شکستن قلبم رو شنیدم نفشه پارکینگ آپارتمان رو آوردم نقشه رو گذاشتم رویه میز وخیلی بی تفاوت اومدم بیرون.
واست متاسفم بنیامینه شفیعی حیفه احساس من نمیگم چرا عاشقه من نشدی نه فقط ای کاش عاشقه دختری میشدی که از ظاهرش معلوم نباشه چیکارس و واسه خودم خیلی خیلی متاسفم که عاشقه تو شدم. نمی گم ازت متنفر میشم و عشقت رو تویه قلبم سرکوب می کنم چون هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم تو وعشقی که بهت دارم فقط الان میدونم قلبم به تاراج کشیده شده واما من تینا بهادری کسی که نمیزارم قلبم به این راحتیا خورد وغرورم تکه تکه بشه از این به بعد اخلاقم با اطرافیانم جوریه که لیاقتش رو دارن و لیاقت بنیامین شفیعی اخلاقی بی تفاوت و سرده.
جمعه 29 تیر 1397 - 00:55
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
11
عضویت
27 /4 /1397
پسند شده
1
پاسخ : 5 گل های داوودی
خیلی بی تفاوت نشسته بودم تویه اتاق مریمم که نبود حصلم افتضاح سر رفته بود این که هیچی کاره اون دوتا احمق رو کجایه دلم بزارم؟اصلا فکر نمی کردم بنیامین این جوری باشه .بالاخره این روزه کاری افتضاح تموم شد موقع رفتن که داشتم میرفتم سمت آسانسور بنیامین هم اومد ولی من خیلی سرد یه خداحافظی ازش کردم و رفتم بیرون. دلم نمی خواست برم خونه به دلم افتاده بود برم بام تهران مثله همیشه ضبت رو روشن کردم وآهنگ آره آره از مهدی احمدوند شروع شد. بعد از این که ماشین رو یه جایه مطمئن پارک کردم پیاده شدم شانسه من یه امشب اومده بود پیشم خدارو شکر شلوغ نبود همیشه دوست داشتم تنها بیام اینجا وتهران بزرگ وپرسرو صدارو از بالا ببینم تهرانی که همه جور آدمی توش پیدامیشه دزد قاچاقچی نامرد آدمایی که شبا گشنه سره شون رو زمین میزارن وبی پناهن .یه دسته آدمه دیگم بود که من ازشون تنفر داشتم آدمایه پولدار وثروت مندی که وقتی بچه کارو میدیدن که داره یه دسته گله سرخ رز سره چهار راه میفروشه یه لبخنده تحقیر آمیر به اون بچه میزدن و میرفتن... حالا بگذریم فردا جمعه بود ومن یه نقشه توپ داشتم حداقل می تونستم اتفاق امروز رو برایه یه روز فراموش کنم.نور آفتاب می تابید تویه صورتم دوست داشتم بخوابم ولی یدفعه ای یاده کاره امروزم افتادم با عجله بلند شدم بعد از این که دست وصورتم رو شستم یه مانتویه آبی فیروزه ای ویه شاله سفید بایه شلواره راستایه سفید انداختم رویه تخت یه رژ صورتی کم رنگ زدم و ریمیل بعد از پوشیدن لباسام کولمو که برایه بیرون رفتن بود برداشتم چون اصلا از کیفایه زنونه خووشم نمیومد کارت بانکیم با گوشیم رو هم انداختم توش سوئیچم رو برداشتم وبعد از خوردن صبحانه به مامان گفتم می خوام چیکار کنم اونم خیلی خشحال شد امروز تصمیم داشتم برم چنتا پلاستیک بزرگ ساندویچ بخرم و از گلقروشی گل داوودی بخرم بدم به بچه هایی که تویه کوچه وخیابونا آورن بعد از پوشیدن کفشایه کتونیه سفید فیروزه ایم با بسم الله وارده ماشین شدم آهنگ شاده هوایه تو از علی مسلمی رو گذاشتم و به راه افتادم. نگاه می کردم به اطراف تا یه ساندویچیه تمیز پیدا کنم می خواستم اول ساندویچ سفارش بدم بعد گل بعد از این که ساندویچارو سفارش دادم رفتم سراغه گل فروشیه رز که از قبل می شناختم نگاهی به گلا انداختم همشون قشنگ بود رفتم سمت داووددی ها از میونشون داوودی هایه سفید وزرد و قرمز وبنفش و صورتی رو سفارش دادم و گفتم آماده کنه تا برم وبیام ساندویچاهم آماده شده بود بالاخره گلا و ساندویچ هارو گرفتم یه پارک نزدیک اینجا بود که بیشتره بچه هایه کار اونجا جمع میشدن وارده پارک که شدم هربچه کاری روکه میدیدم یه ساندویچ باچند شاخه گل بهش میدارم همشون با لبخند وخشحالی به دستام نگاه می کردن و من خیلی خیلی خشحال بود که تونستم کمی دله این کوچولو های بی گناه رو شاد کنم یه دفعه ای یاده یه شعری افتادم * کنون که بغض فروخورده مملو از درد است وبرف دلخوشی مردمان بی درد است خدا به داد دله کودکانه کار رسدکه دسته یخ زده را احتیاج هماورده است*تو تمومه مدتی که گلا وساندویچ ها رو میدادم به بچه ها احساس می کردم یه نفر خیره خیره نگام می کنه.
بنیامین:دیگه حالم از این زندگی بهم می خوره از مهدیس از نیما با اون نگاهایه گاه وبی گاهاش به تینا می خوام اعتراف کنم خیلی وقته عاشقه تینا بهادری شدم از همون شبی که کناره داوودی هام دیدمش ولی کاره مهدیس عوضی گند زد به همچی وقتی درو باز کرد ودید مهدیس داره من رو می بوسه همین طور مات نگاهش می کردم دلم می خواست مهدیس رو خفه کنم می خواستم برم بهش بگم که عاشقشم و دوسش دارم الانم دیر نشده حتما میرم بهش میگم که حالم از مهدیس بهم می خوره. همه چیز از بچگی شروع شد اون موقع هام از مهدیس خوشم نمیومد .اون موقع هامی گفتن مهدیس نامزدمه وباید باهاش ازدواج کنم بارها هم به مامان وبابا گفتم با مهدیس ازدواج نمی کنم اونام قبول کردن ولی مهدیس تو خیالاتش زندگی می کنه و من رو شوهرش میدونه همیشم چترش پهن بود تو شرکت. یه چیزی توجهم رو جلب کرد یه دختر با تیپ سفید فیروزه ای که داشت به بچه هایه کار گله داوودی و ساندویچ می داد
چقدر آشنا بود سرش رو که برگردوند چند دقیقه همین طور بی حرکت موندم حتی پلکم نمی زدم باوم نمیشد تینااااا بود تینااایه من چقدر مهربون بود مهدیس به گرده پایه تینایه من هم نمیرسید امروز بهترین فرصت برایه حرف زدن با تینا بود.
جمعه 29 تیر 1397 - 12:55
نقل قول این ارسال در پاسخ
1 کاربر این پاسخ را پسندیدن sadaf


ارسال ها
11
عضویت
27 /4 /1397
پسند شده
1
پاسخ : 6 گل های داوودی
تینا:بالا خره کارم تموم شد وهمه گلا وساندویچ هارو بینه بچه ها پخش کردم تمومه این مدت اون فرد مجهول نگام می کرد دریک چشم بهم زدن سرم رو برگردوندم مطمئنم چشمام اندازه توپه تنیس شده بود وفکمم افتاده بود رویه چمنا.....
بنیامین بود... اینجا چیکار می کرد؟ ینی این همه مدت اون بود که داشت نگام می کرد؟ وقتی دید دارم نگاش می کنم بلند شد و راه افتاد به سمتم
می خواستم برم اما اگه میرفتم شک می کرد که از اون اتفاق ازش ناراحتم می فهمید چه حسی بهش دارم پس خیلی بی تفاوت سره جام وایسادم
-سلام خانم بهادری خوب هستین؟
-سلام ممنون شما خوبی؟
- بله راستش می خواستم باهات حرف بزنم وااااا؟ ینی چیکار داشت باهام؟ - ببخشید اقایه شفیعی ولی من باید برم
-خواااااهش می کنم تینااا..... می خوام باهات حرف بزنم جااااااااااااااان؟ تینااااااااا شاخ دراورده بودم به اندازه شاخایه بز توچشماش نگاه کردم پراز خواهش بود نمیدونم چیشد که قبول کردم -باشه قبول یه لبخند خیلی خوشگل اومد رو لبش الهیییی چاله گونم داشت از اونایی که انگار میخ فرو رفته بود توش - خیلی ممنون - خواهش می کنم ولی من با ماشینم اومدم - اشکالی نداره بیاید کافی شاپ تورنج... - اهان باشه
و دوتایی راه افتادیم سمته ماشینامون ماشینه بنیامین یه سانتافه سفیده خیلی خوشگل بود. نشستم تو ماشینه خودم کافی شاپ تورنج رو میدونستم کجاست جایه دبش و قشنگی بود آهنگ بگی نگی از محسن بهمنی رو گذاشتم وبه را ه افتادم بعد یک ساعت رسیدم که بنیامین گفت اونم یه چند دقیقه ایه رسیده یه جایه خوب پیدا کردیم و نشستیم - خوب چی می خورین؟ من یه نسکافه دوتا نسکافه سفارش داد تا گارسون بیاره - خوب بفرمایید حرفاتون رو بزنید -اول بزار نسکافه هارو بیاره هنوز حرفش تموم نشده گارسون نسکافه هارو آورد و رفت همین طور که نسکافش روهم میزد شروع کرد:نمیدونم چطوری برات بگم تینا از همون شبی که اومدین خونمون توجهم رو به خودت جلب کردی اون وقت که کناره گل داوودیا بودی همین طور خیره نگات می کردم دسته خودم نبود از اون شب به بعد تا چشم رو هم میزاشتم دوتا چشمه عسلی میومد تو ذهنم تا این که اومدی تو شرکت همش می گفتم این یه حسه زود گذره اما نه این طور نبود رفته رفته عاشقت میشدم اما خبر نداشتم تا این که اون روز مهدیس اومد پیشم و گند زد به همه چی می خواستم زودتر از اینا اعتراف کنم اما نشد تینا قسم می خورم من هیچ حسی به مهدیس ندارم اون من رو شوهر آیندش می بینه ......
گفت و گفت این قدر گفت که از توچشماش خوندم واقعا دوسم داره و هیچ حسی به مهدیس نداره از خوش حالی می خواستم بندری برقصم پس بنیامین هم من رو دوس داشت خیلی خیلی از خدا ممنون بودم اما نمیدونستم آتشه نفرت ساحل و مهدیس چه بلایی سرم میاره.
اون روز منم به بنیامین اعتراف کردم که دوسش دارم .
دوشنبه 01 مرداد 1397 - 14:16
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
11
عضویت
27 /4 /1397
پسند شده
1
پاسخ : 7 گل های داوودی
یک ماه ازاعتراف من وبنیامین میگذره. تو این یک ماه باهم خیلی صمیمی شده بودیم . نیما ازمن خاستگاری کرد ومن بهش گفتم به کسه دیگه ای علاقه دارم
اونم بعد از این که فهمید من وبنیامین عاشقه هم هستیم با مهربونی برام آرزویه موفقیت و خوشبختی کرد وگفت مثله برادر کنارم میمونه وقتی اولین بار نیمارو دیدم اصلا فکرشم نمیکردم چنین پسری باشه اش خاستم من روببخشه وو براش آرزویه خوشبختی کردم.
منم که فهمیده بودم مریم عاشقه نیماست بهش گفتم اطرافش رو بهتر ببینه و ازش خواستم به مریم توجه کنه...
بامریم مشغوله حرف زدن بودیم که چند تقه به در خورد بعدشم شاهرخ اتابکی وارد شد
-ببخشید مزاحم شدم اما اقایه شفیعی برایه موفقیت شرکت یه مهمونی ترتیب دادن که همه کارمندایه شرکت دعوتن گفتم به شما هم بگم
- ممنون چه زمانی؟ - فردا شب خوووب مریم خااانوم مواافقی بزن قددددش..... من فرداشب میام دنبالت تا باهم بریم سعی کن خودت رو خشکل کنی تا شاید نیما خرشه بیاد بگیرتت با نیشگولی مریم از بازوم گرفت صدام رو خفه کردم و تمرگیدم سره جام بعد از تموم شدن ساعت کاری از مریم خداحافظی کردم و داشتم میرفتم سمت اسانسور که کشیده شدم تو اتاقه بنیامین از ترس یه جیغه خفیف کشیدم که بنیامین فورا گفت
- نترس عزیزم منم - بله دیدم ک توویی ازترس قلبم افتاد تو پاچمممم - اووووه معذرت می خوام گلم کارت داشتم
-چیکااااااار؟؟؟ - میدونی که فرداشب مهمونیه بعدم مثله لاتایه چاله میدون اضافه کرد نبینم حجاااب نداشته باشی هااااااا زن بااااااس به حرفه اقااااش گوش کنه - با شیطنت گفتم واگه گوش نکنه؟ باگرمی چیزی رو لبااام شووووکه شدم یه بوسه اروم اما طولانی - این جوری تنبیه میشه بعدشم مشغول نوازش صورتمشد با خجالت سرم رو انداختم پایین -قربونههه خجالتت بعدشم راه افتادم سمت اسانسوور تیناااااا.... - جونم؟
با لحن مظلومی گفت میشه فردا شب لباست پوشیده باشه ؟ - چشممممم - چشمت بی بلااا بعد خداحااافظی باهاش با خشحالی پریدم تو پارسه عزیزم درسته ازاون مدل بالاها نبود ولی من عاشقه پژو پارس سفید بودم . اهنگ عاشقم کرده از بهنام بانی شروع به خوندن کرد .
سلااااااام خانواده عزیزززز تیرداد: بزار برسی بعد شروع کن وفتی نیستی خونه ساکت و آرومه ولی وقتی که میای انگااار زلزله میااااد - خوب حالا بزار من برسم بعد شروع کن بعد از عوض کردن لباسم رفتم تو آشپز خونه که دیدم به به مامان چه کرده... بو فسنجوون همه جارو برداشته بود بعد از این که یه دلی از غذا درآوردم چون خسته نبودم رفتم نشستم پایه تلوزیون یه سینمایی طنز داشت کم کم چشمام گرم شد وخوابم برد.
بالاخره روزه مهمونی فرا رسید از همون صبح پر انرژی بودم تو کاارایه خونه یکم به مامان کمک کردم بعد از خوردن ناهار تصمیم گرفتم بعد از ظهر یکم بخوابم
تا واسه شب سرحال باشم.
شنبه 13 مرداد 1397 - 18:24
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
11
عضویت
27 /4 /1397
پسند شده
1
پاسخ : 8 گل های داوودی
وقتی چشمام روباز کردم ساعت حدوده 7 بود دیگه کم کم باید آماده میشدم تصمیم گرفتم برم حمام تا تمیز تر باشم بعد باز کردن دوشه آب زیرش ایستادم بودن
زیره دوش رو به بودن تویه وان ترجیح میدادم موهام خیلی بلند بود تارویه ران پام بود شستنشون سخت بود اما من عاشقه موهای بلند بودم بعد از حمام کردن رسیدم به مشکله سختتت انتخاااب لباااس هی با خودم می گفتم چی بپوشم که آخر سر تیرداد اومد تویه اتاقم و گفت زیرشلواری بابامون رو بپوووووووش
- خب اخههه چیکار کنم... می خوام لباسم هم شیک باشه هم پوشیده ومناسب تیرداد: بزار من برات انتخاب کنم هووووم؟ - بااااوووشه
- خوب خوب بزار ببینم چی داری تو این بازاره شام..... - اومدی برام لباس انتخاب کنی یا غرغر کنی... بعد از یک ساعت گشتن بالاخره کلش رو که مثله شترمرغ کرده بود تویه کمد بیرون آورد با دیدنه لباس هااایه تویه دستش لبخندی زدم- نه باباااااا خوشمااااان آمد مرررسسی سلیقه تیردادم به حالت نمایشی سرش رو خم کرد - خواهش می کنم کاری نکردم بعدشم رفت بیرون نگاهی به لباسام انداختم یه دست کت و شلوار مشکیه اسپرت بایه پیرهن طرحه مردونه سفید که باید زیره کت می پوشیدم بعد از پوشیدنه لباسام رفتم سراغه ارایشه صورتم چون سفید بودم نیازی به کرم پودر نداشتم یکم رژ گونه کم رنگه مسی زدم با ریمیل ویک خطه چشمه نازک و در آخر رژ مسی رنگم رو خب خدارو شکر خوب شدم تعریف از خود نباشه
موهام روهم دو اسبی بستم تاتویه دست وپام نباشه ویه گیره سر که روش یه غنچه گله رزمشکی بود رو زدم طرفه راسته سرم تا ساده نباشه
بعد پوشیدنه مانتویه سفیده مجلسیم و شاله مشکیم یکمی عطر زدم وووو دِبروووو ک رفتیم کفشایه اسپرته کفه تخته سفیدمم پوشیدم وپیش به سوووویه بنیامین جووووووونم
- الووو مریم بپر بیرون منتظرم... - اوکی تینااا صبرکن اومدم اهنگ خشگله یه نفر از سینا درخشنده رو گذاشتم و منتظره مریم شدم
- سلاااااام برتیناااایه گل - سلاااام بررر مریم خل - حیف سلام که به تو بکنی عوضی - خوومی خواستی سلام نکنی
- خوووب باباااا ااایش حالا درو از این حرررفااا چه جیگری شدی ناقلاااااا - جیگررر بودم چشمه بصیرت تداشتی ببینی - بعلههههه - چار دست وپات نعلههه - زهرمااااار بیشعووور - خوب حالا جوش نزن پوستت خراب میشه نیما تفم تو صورتت نمیندازه با نگاهه برزخیه مریم تصیم گرفتم تا اونجا خفه شم بعد یک ساعت رسیدیم ساعت 9 بود سره موووقع بعد از پارک کردن ماشین بامریم به سمطه آیفونشون رفتیم یاده اون شبی افتادم که اومدیم اینجااا شبه خووبی بود. بعد از باز شدنه در وارده حیاطه خشگلشو شدیم مریم : وااااووووو خونس یا کااااااخههههه - ندیده بازی در نیار آبرومون رو ببر ... . باهمه سلام و احوال پرسی کردیم بنیامینم پنهانی یه چشمک برام زد بعد از چند دقیقه همه مشغول به کاره خودشون شدن وبایه نفر گرم گرفتن نیما هم اومد پیشه مریم فقط من مثله هویج تنها موندم معلوم نیس بنیامین کجاس نگاهی به اطراف انداختم با چیزی که دیدم اشک نشست تو چشمام مثله همیشه مهدیس خانوم مثله کِنه چسبیده بود به بنیامین واقعا دلم گرفت منه احمق چقدر امشب به خاطره دیدنه بنیامین خشحال شده بودم اون وقت این اقااا اصلا نیومد پیشه من بگه تینا مردی یا زنده ای.... بی اختیار یه قطره اشک از چشمام ریخت دلم می خواست برم پشته حیاطشون
تویه چشم بهم زدن ازجام بلند شدم و رفتم پشته حیاط بادیدنه داوودی هاا دیویدم میونشون یه باد خنک شروع به وزیدن کرد موهام روآزادانه به این طرف و اون طرف می برد یه دفعه ای تویه جایه نرمی فروو رفتم از بویه خوشه عطرش فهمیدم بنیامینه با حالت قهر سرم رو برگردوندم اون طرف
- مهدیس خانوم ناراحت نشه که اومدی اینجاااااا - وقتی تینااااام رو دارم مهدیس می خوام چیکاااار؟ - ولی تو همین الان پیشش بودی
- عزیزم اون خودش رو مثله جسب می چسبونه به من حاالا آشتی خانومم؟ - اوووم این دفعه روو می بخشمت یه بوسه رو لپم زدو سردیه یه چیزی رو رویه گردنم حس کردم موهام رو کنار زدو یه بوسه کوچولو هم رویه گردنم نشوند نگاهم افتاد به پلاک الله - این رو برات خریدم تا همیشه و همه جا اسمه پاکش مواظبت باشه .. خدایه من زندگی ام رابه خودت گِره بزن گِره کووور.. - واااای بنیامین خیلی خیلی قشنگه بعدشم گونش رو یه ماچ کردم
گریمیه چیزی رو رویه لبام حس کردم - عاشقتم تیناااااا خیلی دوست دارم نفسم - منم همین طوور.
اوون شب یه شب بیاد موندنی شد. شبی که نگاه پراز انتقام وحسوده رقیبم رو ندیدم نگاهی که باعث شد حسرت اون شب رو بخورم.
یکشنبه 14 مرداد 1397 - 16:13
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
11
عضویت
27 /4 /1397
پسند شده
1
پاسخ : 9 گل های داوودی
هه الان که به اون شب فکر می کنم فقط یه پوزخند میاد رو لبم. من دیگه اون تینایه کم تجربه 22 دوساله نیستم الان 25 سالم شده. سه ساله که از ایران و خانوادم و اون بنیامین نامرد فرار کردم و اومدم پاریس پیشه یکی از عمه هام. الان که به اون روزا فکر می کنم خندم میگیره یه خنده تلخ.... دیگه عاشقه بنیامین نیستم دیگه دوسش ندارم دیگه نفسم به نفسش بند نیست... هیچ وقت اخرین دیدارمون رو فراموش نمی کنم دیداری که جز گریه و تلخی چیزه دیگه ای برام نداشت. چند هفته از تلفن من به بنیامین گذشت دیگه نه جواب تلفنم رو میداد نه جواب پیامام رو میداد نه میومد شرکت تا این که بعد از سه هفته یه پیام برام فرستاد و گفت می خواد ببینتم خیلی خشحال شدم اما نمیدونستم چی در انتظارمه بعد رسیدنم نگاهم به پشته بنیامین افتاد چقدر دلم براش تنگ شده بود وفتی متوجه اومدنم شد برگشت سمتم اما بنیامینه همیشگی نبود سردو خشک بود وبی تفاوت بهش با خشحالی سلام کردم اما جوابه سلامم یه سیلی شد سمته راسته صورتم ناباور و بهت زده دستم رو رویه صورتم و رده خونی که از دماغم میومد گذاشتم اشکام صورتم رو خیس کرد- بب بنیامین چچیشده
دیگه اسمه من رو به زبونه کثیفت نیار عوضیه هرزه باااورم نمیشد بنیامینه من بود که این حرفارو بهم میزد؟..... مگه چیکار کرده بودم که خودم خبرنداشتم؟.... با گریه گفتم: مگه من چیکار کردم بنیامین ... - هه چیکااااار کردی و بعد یه پاکتی رو پرت کرد تویه صورتم با دستایه لرزونم پاکت رو باز کردم چنتا عکس توش بود عکسارو که در اوردم همین طوور چن لحظه مات موندم واااای خدااااااا عکسا من بودم و نیما تویه کافی شاپ وکلی جاهایه دیکه
ولی اون دختر من نبودم نازنین بود که با نیما قرار داشته ولی صورته من رو فتوشاپ کرده بودن رویه عکسه نازنین حتی نازنین چنتا سلفی هم که اون روز باهم گرفته بودن نشونم داده بود هق هقم بلند شد- بنیامین بخداااامن نیستم این نازنیه - ببند دهنت روووو دختریه عوضی و بعد زیره لبش گفت از اولشم باید می فهمیدم مهدیس راست میگه پس همه چیز زیره سره مهدیس بود اون بود که عکسارو فتوشاپ کرده بود - بنیااامین به امام حسین قسم راااست میگم به همون خدایی که قبولش داری راست میگم.... یه سیلیه دیگه به صورتم زد وگفت: قسم نخوووور دختره یه کثافت من احمق رو بگووو اومدم عاشقه یه هرزه شدم ولی دیگه تموم شد دیگه برااام مردی من دختری به اسمه تینا نمیشناااااسم بعدشم ساعتی که واسه روزه تولدش خریده بودم رو از مچه دستش باز کرد و پرت کرد کنارم - حالم ازت بهم می خوره تینااا هیچ وقت نمی بخشمت از شرکتم گورت رو گم کن برووو که دیگه نمی خوام ببینمت ... بعدم گازه ماشینش رو گرفت و رفت. و تماااام شد اون عشقی که بنیامین ازش حرف میزد در یک ساعت تمام شد به همین ساده گی.*چه آسان شکستم .. منی که غرورم تنه سنگ را میلرزاند*
شنبه 20 مرداد 1397 - 15:53
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
11
عضویت
27 /4 /1397
پسند شده
1
پاسخ : 10 گل های داوودی
بنیامین:الان سه ساله که تینام رو ندارم آره منه احمق باندونم کاری هام عشقم رو کسی که از برگه گل هم پاک تر بود رو از دست دادم.حتی نذاشتم برام توضیح بده.بعد از رفتنش نازنین و نیما اومدن پیشه من و همه چیز رو گفتن حتی نیما هم گفت عاشقه تینایه من بوده ولی تینا بهش گفته که به من علاقه منده
ومی خواد بامریم نامزد کنه. باشنیدنه حرفاشون و دیدنه عکسایی که نیما بانازنین گرفته بود تازه فهمیدم چه غلطی کرم وبرایه اولین بار در زندگیم گریه کردم کی میگه مرداگریه نمی کنن؟ وقتی به این فکر می کردم که ممکنه تیناروبرایه همیشه ازدست بدم هق هقم بلند تر میشد. تصمیم گرفتم اون قدر بگردم و بگردم تا اون بیشعوری که مانعه رسیدنه من تینا شد رو پیدا کنم تا این که یک روز مهدیس بهم زنگ زد و گفت کاره مهمی داره از لحنه حرف زدنش معلوم بود حالو روزه خوشی نداره وانگار مست باشه وقتی رسیدم بامه تهران دیدم داخله ماشینشه و سرش رویه فرمونه چند تقه به شیشه زدم سرش رو که بلند کرد دیدم به چشماش سرخه و مست کرده با بی حالی از ماشین پیاده شد وشروع کرد به چرت و پرت گفتن ولی لابه لایه حرفاش یه دفعه ای اسم تینا رو آورد و بازبونه بی زبونی اعتراف کرد که عکسارو خودش فتوشاپ کرده بعد از شنیدن حرفاش یه سیلی بهش زدم و گازه ماشین رو گرفتم . حالم داغون بود همش نعرع میزدم و گریه میکردم هقه هقه مردونم دله سنگ رو آب می کرد ولی چه فایده که تینارو نداشتم .*راست میگن تا کسی رو ازدست ندی قدرشو نمیدونی..*
تینا: وقتی اومدم پاریس می خواستم یه خونه نقلی برا خودم بگیرم اما عمه مهناز که خیلی مهربون بود ومنم خیلی دوسش داشتم اسرار کرد که منم مثله دختره اونم وبرم پیشه اونا زندگی گنم انصافا هم هیچی برام کم نزاشتن شوهره عمه مهناز اقا داریوش که مرده خیلی مهربونی بود هم بود اسرار کرد برم پیشه اونا زندگی کنم دوتا پچه داشتن کوروش که 27 ساله بود یه پسره خیلی مهربون والبته خیلی شوخ که با پدرش یه شرکته بزرگ داشتن و البته به چشمه برادری خیلی خشگل بود حتی خشگل تر از بنیامین و دختره شون کیاناکه که ازم یه سال بزرگ تره و مثله خواهره برام کلا خانواده مهربونی هستن ومن باهاشون احساس راحتی می کنم اولاش کمی غمگین بودم و وقتی کیانا ازم پرسید چه اتفاقی برام افتاده تمومه ماجرارو براش تعریف کردم واونم خیلی کمکم کرد تا دوباره بشم تینایه شوخ وشیطون وبنیامین روهم فراموش کنم کیاناهم دانشجویه روان شناسی بود.
-تیناااااااااااااااا تینااااااااااااا ..... - چه خبره ته کیااانااا خونه رو گداشتی روووووسرت بلند گوووو قورت دادی؟ - بلنددددد شوببینم تنبل خانوم می خوایم دیگه امروز برم بیرون نیای خودت میدونی هااا - باشه بابا میام - واااااای تیناااا یه خبره هیجاااانی دارم برات منم که فضووول
- واااای چیییی؟ - فرهاد جونم میااااد هوراااا - اییییی منو بگوووو گفتم چی شده فرهاد دوسته جون جونیه کوروش جونمه جااااااان توکه بهش میگفتی برادر حالاکی شد جانت؟ خفه وجدانه عزیز بعد از کلی فضولی کردن فهمیدم کیانا عاشقه فر هاده - تینااا کجاااایی پس؟ بلند شو اماده شو الان کوروش میاد هااا - اوکی . می خواستم مثله همیشه یه تیپه اسپرت اما شیک بزنم یه تابه مشکی پوشیدم ویه پیرهنه مردونه سفیدو دکمه هاش رو باز گداشتم ویه شلوار اسلش مشکی اصلا دوس نداشتم تواین گرما با لباسایه رسمی برم بیرون تا گرمم بشه موهام رو هم گوجه ای کردم تا معلوم نباشه و یه کلاه نقابداره مشکی گذاشتم یکمی ضده آفتاب با یه رژه قهوه ای کم رنگه مات زدم ویکمی هم ریمیل زدم کتونی هایه آل استاره سفیدم رو هم پوشیدم و پیش به سوووویه بیرون.
یکشنبه 21 مرداد 1397 - 16:27
نقل قول این ارسال در پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.