تبلیغات در اینترنتclose
اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
بازدید از تاپیک : 256
نمایش آدرس تاپیک
http://98iaaa.ir/Post/55
اطلاعات نویسنده
محتوای پاسخ
ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
نام رمان: اسپرسو شیرین
نام‌نویسنده: نگین چیت فروش (negin1998 کاربر انجمن نودو هشتیا)
ژانر: عاشقانه پلیسی
خلاصه:رمان در مورد پسری به اسم آرشام اصلانی هست که خونوادش رو از دست داده، دلش سنگ شده، مغروره و کل زندگیش شده کارش...دنیا بلا خیلی سرش آورده؛ جوری که از امه چیز بدش میاد، خلافکار شده، شده وردست دشمن پدرش که انتقام خودش رو از دنیای اطرافش بگیره... از عشق بیزاره، ازش فراریه، درکش نمیکنه اما همه چیز طبق قوانین آدما پیش نمیره....
آیرین پارسا یهو سر و کلش تو زندگیه آرشام پیدا میشه، الکی الکی میشه منشیش!!!!!!! اونم‌ چه کسی؟؟؟ آیرین که بدجوری شیطون و شوخه....حالا آرشام چجوری قبول کرده این دختر که درست نقطه مقابل خودشه بیاد بشه منشیش رو باید در ادامه رمان بخونین!!!
زبان بیان:از زبان دو تا شخصیت اول( آرشام و آیرین)
لازم به ذکره که شاید فکر کنین که رمان من یه کپی از رمان گناهکار باشه اما این طور نیست و به جز تشابه اسمی دو تا شخصیت اول پسرش هیچ شباهت دیگه ای باهم ندارن. امیدوارم لذت ببرین. ^_^
فایل های ضمیمه شده
جمعه 29 تیر 1397 - 15:43
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 1 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
مقدمه
گاهی اوقات زندگی بازی هایی رو باهات شروع میکنه که آمادگیشو نداری... اون جاست که مشکلات سرت هوار میشه و دنیا برگ برندشو واست رو میکنه...اما...اما اون کسی برندس که برگ آسشو روی برگ شاه زمونه بزنه!!!
******************************************
اسپرسو شیرین_قسمت اول
[آرشام]
سیاوش: آرشام مطمئن باشم؟؟ کارا درست انجام میشه؟؟
من: سیاوش میشه انقدر سفارش نکنی؟ مگه منو تمیشناسی؟ تا حالا شده کاری رو انجام ندم یا واسه کارم مشکلی پیش بیاد؟
سیاوش: نه واقعا!!
من: پس دیگه سفارشاتت رو تموم کن.
سیاوش: باشه میتونی بری
من: خودمم همین قصدو داشتم.
بعدم بدون حرف و با قدم های محکم و مغرورانه از دفترش بعدم از شرکتش رفتم بیرون. تو پارکینگ سوار ماشینم شدم و با سرعت به سمت محل قرارم رانندگی کردم. بازم یه روز دیگه و یه ماموریت دیگه... برای کی؟ برای سیاوش کامفر بزرگترین خلافکاری که میشناسم، کسی که تا حالا کسی نتونسته گیرش بندازه. هرچند اگه به خاطر من نبود تا حالا صد دوباره گرفته بودنش و الان داشت تو زندان آب خنک میخورد!
چند سالی میشد که با سیاوش کار میکردم، تقریبا ۱۱،۱۲ سال پیش بود...دقیقا همون زمان که راز پدرم رو فهمیدم!! هه...پدر؟؟!!
چیشد من به اینجا کشیده شدم؟ به اینجا که بشم همکار دشمن پدرم... بشم کسی که نابود میکنه زندگی کسایی رو که خوشایندش نیستن، دارم نابود میکنم چون دنیا زندگیمو نابود کرد، نابود میکنم بدون اینکه بدونم خودم رو به نابودیم...وقتی ۱۸ سالم بود تصوری که از ۳۰ سالگیم داشتم این بود که یه زن که دوسش دارم و بچه...اما حالا همدمم شده این اسلحه که هیچ وقت ازم جدا نمیشه حتی موقع خواب!!!
رسیدم به محل مورد نظر، جنسارو تحویل گرفتم و به انبارهای اطراف منتقل کردم، بعد از با خبر کردن سیاوش از روال کار راهی خونه شدم.
درو با کلید باز کردم و با کفش وارد خونه شدم، خودمو پرت کردم روی نزدیک ترین مبل و صورتم رو با دستام پوشوندم و زیر لب زمزمه کردم
من: خسته شدم از زندگی...خسته شدم از این روزای تکراری، خدایی که نمیدونم هستی یا نه، اگه هستی یه کاری کن دیگه نمیکشم.
دیدم اگه یکم دیگه تو خونه بمونم دیوونه میشم واسه همین بلند شدم و از خونه زدم بیرون.
بی هدف و با سرعت بالا تو خیابون رانندگی میکردم و اطرافو نگاه میکردم که یه دختر که کنار خیابون ایستاده بود نظرمو جلب کرد، به نظر نمیومد که از اوناش باشه!!
قده نسبتا بلندی داشت که احتمالا به خاطر کفش پاشنه بلند بود، چون کفشاش معلوم نبود. شلوار جین مشکی و مانتوی کوتاه طوسی و شال طوسی و مشکی. رنگ چشماش از این فاصله معلوم نبود، موهاشم مشخص نبود اما آرایش ملایمی داشت.
نمیدونم چرا اما به سمتش جذب شدم و به خودم اجازه دادم کنار پاش ترمز کنم و پیشنهادای بی شرمانه بدم!!
من: برسونمت!!
دختر: مزاحم نشید لطفا.
سرشو از خجالت پایین انداخته بود، گفتم این کاره نیست ولی بازم دست برنداشتم و پا فشاری بیشتر کردم.
من: آخی خجالت میکشی؟ آخه زیادی جذاب به نظر میرسی آدم خوشش میاد.
دختر: عه؟! بد نگذره؟
من: نه نترس بد نمیگذره. میخوام یه فیضی ببرم.
دختر: ببر...خب نه نبر خاک بر سرم...اصن ببر چمیدونم.
خندم گرفت. معلوم بود هول شده چون قشنگ داشت چرت و پرت جوابمو میداد.
من: تو که معلوم نیست با خودت چند چندی بالاخره خونه رو اوکی کنم یا نه؟
البته اصلا همچین قصدی نداشتم فقط میخواستم یکم دختره بیچاره رو دست بندازم.
انگار تازه منظورمو از حرفام فهمید چون یهو سرشو آورد بالا و گفت
دختر: برو بابا چی میگی تو؟؟!!
بعدم راهشو کشید و رفت سمت مخالف ماشین، منم دنده عقب دنبالش. نمیدونم چرا بهش گیر داده بودم، هیچ جذابیت چشمگیر آنچنانی هم نداشت، الانم که رنگ‌چشماش معلوم بود فهمیدم حتی چشماشم رنگی نیست، مشکی خالص ولی یه برق شیطنت توی چشماش بود که آدمو جذب میکرد!!
من: بابا کاریت ندارم که چرا قهر میکنی؟ میخوام باهم آشنا بشیم.
با بی حوصلگی گفت
دختر: خب آیرینم آشنا شدیم خوبه؟ ولم کن دیگه.
من: نه خوب نیست، بیا باهم بریم یه دوری بزنیم تجربم زیاده راضیت میکنم.
نمیدونم کلافه شده بود یا واقعا نرم شده بود چون گفت
آیرین: حالا ببینیم چی میشه!!
من: ینی راه نیومدی هنوز؟
آیرین: تا حدودی راه اومدم.
من: خب چیکار کنم بقیشم راه بیای؟
پوزخندی زد و گفت
آیرین: شما با تجربه ای هرکاری میدونی درسته امتحان کن.
یه نگاهی به خیابون انداختم و گفتم
من: والا اونایی که بودن یا دیدن تیپ و قیافه و ماشینم خودشون اومدن جلو.
نگاه نافذمو بهش دوختم و ادامه دادم
من: تو همچین یه نمه با اونا فرق داری.
آیرین: خب یه راه جدید رو امتحان کن البته قیافت جذابه، تیپتم همینطور!!
عه؟؟ نه بابا!!!
من: خودشیفته نیستما اما این چیزارو خودم میدونم یه چیز جدید بگو. خب پس پول روت تاثیر نداره، باید محبت رو امتحان کنم؟
آیرین: خب امتحان کن.
اه بابا خسته شدم نیم ساعته کنار خیابوم داریم حرف میزنیم برای همین گفتم
من: خب شما سوار شو بریم یه رستورانی جایی حرف بزنیم باهم کنار میایم.
دره ماشین رو باز کرد و نشست.
آیرین: واسه زنگ تفریح بد نیست بریم.
همونطور که حرکت میکردم با اخم و جدیت گفتم
من: عه؟! زنگ تفریح؟ اگه قراره زنگ تفریحت باشم ترجیح میدم‌ چیزی بینمون نباشه.
آیرین: مگه من برای تو همین نیستم؟ تجربتم که زیاده.
داشت تیکه مینداخت. نمیدونم چرا اما گفتم
من: نه همین نیستی، میخوام یه مدت باهم باشیم اما مثل اینکه تو نمیخوای و پسرا واست زنگ تفریحن.
آیرین: میخوام ولی فکز کردم شاید منم به تجربه و گذشتت بپیوندم. اگه این طور نیست میخوام به چه مدت؟!
بیخیال گفتم
من: ۴ ماه خوبه؟
مثل اینکه ناراحت شد چون با دلخوری گفت
آیرین: پس تاریخ انقضا دارم!
من: خودت پرسیدی به چه مدت گفتم شاید نخوای مدت زیادی باهم باشیم.
انگار خیالش راحت شد چون یه نفس عمیق کشید!!! وااااااا....
آیرین: آها از اون لحاظ که به خودت بستگی داره.
یه پوزخند مهمون لبام کردم و گفتم
من: به چیه خودم بستگی داره؟
آیرین: به اینکه چقدر منو بخوای دیگه.
بعدشم خندید.
من: آهان‌خوبه! جالبه ولی حتی اسممو نپرسیدی.
آیرین: عه راست میگیا...خودتو معرفی کن.
من: اسمم آرشامه...آرشام اصلانی.
آیرین: خب آقا آرشام چیکاره هستی حالا؟
یه لبخند جذاب که مخصوص ماموریت های خاص بود تحویلش دادم و گفتم
من: با اجازتون مهندسم
آیرین: مهندس چی هستی حالا؟ ببخشید من راحت حرف میزنم.
من: مهندس کامپیوترم. نه راحت باش.
آیرین: آهان...نرسیدیم؟ آقا آرشام چقدر سرعتت کمه!!
من: سرعتم کم نیست مسیرمون دوره!
آیرین: نمیشه تندتر برونی؟ سرعت زیاد دوست دارم. مگه داریم کجا میریم آقا آرشام؟
من: میخوایم بریم برج میلاد. باشه تندتر میرم.
سرعتمو از ۱۰۰ تا به ۱۸۰ تا رسوندم و گفتم
من: میشه انقدر نگی آقا آرشام؟ اعصابم خورد میشه راحت باش.
آیرین: آخ جون داری کم کم پسر خوبی میشی.
یه پوزخند زدم و گفتم
من: ینی قبلا پسر بدی بودم؟
خنده دندون نمایی کرد و گفت
من: تا حدودی!
اخم محوی روی پیشونیم نشست و گفتم
من: چرا؟
آیرین: همینطوری.ناراحت شدی آرشام؟
زل زده بود بهم، یه لحظه تو شب چشماش غرق شدم ولی به خودم نهیب زدم و نگاه ازش گرفتم.
من: نه ناراحت نشدم.
سکوت کردم و تو فکر بودم، امشب یهویی...یه دختر سر راهم اومد و من سوارش کردم؟! آخه چرااااا؟؟!!
رسیدیم دره ورودی برج میلاد، رفتم تو پارکینگ و ماشین رو پارک کردم.
من: بیا پایین رسیدیم مطبق.
بعدم خودم پیاده شدم و منتظر موندم آیرین پیاده بشه، وقتی پیاده شد قده بلندش باعث تعجبم شد واسه همین گفتم
من: کفشت پاشنه بلنده؟
آیرین: نه میبینی که کتونیه.
نگاهم رفت روی کتونیای آل استار مشکیش.
من: راست میگیا آخه قدت واسه یه دختر بلنده چند سالته؟
همونطور که سوار آسانسور بودیم و میرفتیم بالا داشتیم حرف میزدیم.
آیرین: ۲۲ سالمه.
من: بهت نمیخوره ها!!!
با دلخوری گفت
آیرین: هیچیم که به من نمیخوره. نه قدم نه سنم خوبه والا.
آسانسور ایستاد‌ و رفتیم بیرون.
من: آیرین ناراحت شدی؟
رسیدیم به دره رستوران و بازش کردم و گفتم
من: بفرمایید لیدیز فرست!!
رفتیم داخل.
آیرین: نه ناراحت نشدم. این رستوران به کلاسم میخوره یا نه؟ اگه نمیخوره برم؟!
لحنش کاملا تیکه آمیز بود اما چیزی نگفتم و در عوضش گفتم
من: آره میخوره. جاش فوق العادس.
آیرین: آره خوبه
رسیدیم به میز مورد نظر من که یه جای دنج بود.
من: بفرمایید بشینین.
بعد از نشستن منو رو باز کردم و یه نگاه بهش انداختم و گفتم
من: خب چی میخوری؟
آیرین: هرچی برای خودت سفارش میدی، شما تجربه دارین.
عجب غلطی کردم این دختره رو آوردما، حرفا و تیکه هاش اعصابمو خورد میکرد، اخمام رو تو هم کشیدم و با لحن محکمی گفتم
من: آیرین میشه انقدر تیکه نندازی؟
گارسون رو صدا زدم و غذارو سفارش دادم اونم بعد از نوشتن سفارشاتمون و گفتن ((الان میارم خدمتتون)) رفت.
برای اینکه منم روی اعصاب آیرین برم پرسیدم
من: خب چنتا دوست پسر داری؟
آیرین: ۲ تا، الانم که با آرمین جونمم، تیکه هامم باشخ بابت اینکه از ظاهر آدم تعجب میکنی.
چند لحظه سکوت کرد بعد کلافه گفت
آیرین: اعصابم خورد شد آرشام من عیبی دارم؟
خواستم حرفی بزنم که گارسون غذاهارو آورد و با سلیقه روی میز چید و با گفتن کلمه ((نوش جان)) رفت.
با تیکه و پوزخند جواب آیرین رو دادم.
من: نه چطور؟ کسی گفته به خاطر ایرادی چیزی باهات رفیق نمیشه؟
آیرین: نه آرمین تا حالا چیزی نگفته، بقیه هم نگفتن...آخی آرمین عشقم!! ولی تو...
ینی نظر من واسش مهمه؟ چرا؟
من: من چی؟
آیرین: از قدم تعجب کردی، سنمم که بهم نمیخوره.
یه قلوپ از دلسترم خوردم و گفتم
من: سنت شاید به خاطر آرایشت باشه، قدتم خب... هر کی من تا حالا دیدم قدش کوتاه بوده.
آیرین: ینی بیشتر بهم میخوره؟ آرایشم که ملایمه، آرمینم دوست داره، پس خیلی خوبم؟
انقدر آرمین آرمین میکرد داشت میرفت رو اعصابم، دست به غذام نزده بودم و خودمو با دلسترم مشغول کرده بودم.
من: آره یکم بیشتر بهت میخوره، اوهوم خوبی.
وقتی داشت غذا میخورد سعی داشتم‌ توجهشو به خودم جلب کنم برای همین گفتم
من: به من چند میخوره؟
یکم فکر کرد و گفت
آیرین: ۲۷
بعدم با لحن با مزه اس ادامه داد
آیرین: حالا که به من بیشتر میخوره توام‌ ۵۰ سالته.
بعدم به شوخی خودش خندید.
من: نه ۲۷ سالمه نه ۵۰، ۳۰ سالمه. آرمین چند سالشه؟
آیرین: عشقم ۲۵ سالشه.
حرصم میگرفت وقتی میگفت عشقم، ولی چرا؟
من: آهان چیکاره هست حالا؟
وقتی داشت راجبه آرمین حرف میزد چشماش برق میزد و این منو بیشتر عصبی میکرد.
آیرین: دانشجوی پزشکیه ولی الان داره تو شرکت باباش کار میکنه.
من: به سلامتی!! عکسشو میتونم ببینم؟
خیلی دلم میخواست این آرمین رو که اینجوری آیرین دوسش داشت ببینم.
آیرین: اوهوم رو صفحه گوشیمه.ببینش آرشام.
بعدم گوشیشو گرفت رو به روم، یه پسر با پوست نسبتا برنزه با چشمای طوسی، بینی استخونی و لبای گوشتی، موهاشم قهوه ای بود و همه رو داده بود بالا. تو عکس یه تیشرت جذب مشکی تنش بود با شلوار سفید! بد نبود اما اون قدرام که آیرین واسش غش و ضعف میرفت فوق العاده نبود!!
نمیدونم چرا اما با حرص گفتم
من: آخی نازی!! خب تو که انقدر دوسش داری چرا ۲ تا دوست پسر دیگه هم داری، الانم نشستی با من شام میخوری؟
مثل اینکه بهش برخورد، اخماش جمع شد و گفت
آیرین: آرشام مثل اینکه منظورمو بد متوجه شدی، قبل از آرمین ۲ نفر بودن که تموم شد و رفت، الانم‌ فقط آرمین تو زندگیمه، من و توهم که یه دوستی عادی داریم غیر از اینه؟!
من: اوه پس من درست نفهمیدم! فکر کردم علاوه بر آرمین با دو نفر دیگه ام هستی، من و تو هم که نه چیزی بینمون هست و نه قراره باشه.
آیرین: اوهوم.
بعد از چند دقیقه دیدم دست از غذا کشیده پرسیدم
من: غذاتو خوردی؟ بریم؟
آیرین: آره ممنون، خیلی خوب بود.
گارسون رو صدا زدم و کارتمو دادم بهش که ببره حساب کنه.
آیرین: میخواستی به راهم بیاری چیشد؟ دلتو زدم؟
من: نمیخوام‌ بین ۲ تا عاشق که تو و آرمین باشین قرار بگیرم. ولی میتونم به عنوان دوست شمارتو داشته باشم؟
آیرین: آره بزن تو گوشیت.
خلاصه شمارشو گرفتم و شمارمو دادم. گارسون کارتمو آورد و رفت.
آیرین: خب بریم دیگه آرشام.
بدون حرف بلند شدیم و از رستوران بیرون رفتیم. تو مسیری که تا پارکینگ باید میرفتیم به این فکر میکردم که امشب کلا یه آرشام جدید خودشو درونم نشون داده، من عمرا آدمی نبودم که دختری رو به شام دعوت کنم، یا شماره دختری رو تو گوشیم سیو کنم!! من چم شده؟؟؟؟!!!!!!!
رسیدیم داخل پارکینگ، سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
من: خب آدرس بده برسونمت.
آیرین: راهت دور نشه؟ مزاحمت نمیشم؟
من: نه نمیشی البته اگه نخوای آدرس خونتون رو یاد بگیرم بحثش جداست.
پرسشگرانه نگاهش کردم که گفت
آیرین: نه اتفاقا فقط نخواستم مزاحمت بشم. برو سمت فرمانیه.
تو مسیر به جز مواقعی که آیرین آدرس میداد حرفی رد و بدل نشد، دم خونشون که یه خونه ویلایی بود ایستاده بودم.
من: شب خوبی بود، خوش گذشت. مرسی که اومدی.
آیرین: بابت امشب ممنون آرشام جان. به منم خوش گذشت مراقب خودت باش شب بخیر.
بعدم پیاده شد.
من: شبت بخیر به آرمین سلام برسون!
و حرصی که به خاطر یادآوری آرمین داشتم رو سره پدال گاز خالی کردم.
۱۰ دقیقه بعد رسیدم خونه، درو با کلید باز کردم و رفتم داخل. بدون اینکه چراغو روشن کنم وارد اتاقم شدم.
کت و پیراهنمو در آوردم و پرت کردم روی تخت، چراغو روشن کردم ک رو به روی آینه قدی ایستادم و به خودم نگاه کردم.
قده بلند و هیکل ورزشکاری که کلی روش کار کرده بودم، موهای مشکی که حالتش همیشه یه جور بود، یه حالت فرق کج که همه موهام رو به بالا بود، پوست گندمی، بینی متناسب با صورتم، چشمای قهوه ای که غرور و اعتماد به نفس توشون بیداد میکرد، با لبای گوشتی!
من میتونستم آرزوی هر دختری باشم اما خودم تمایلی بهشون نداشتم، اما امشب قضیه فرق میکرد، از آیرین خوشم اومد، دختره جالبی بود اما خب حیف که کسی رو تو زندگیش داشت!
دستم کنار بدنم‌ مشت شد و یه نفس عمیق کشیدم. از جلوی آینه کنار رفتم و روی تختم دراز کشیدم. خسته بودم اما طبق معمول خوابم نمیبرد.
بلند شدم و از کشوی میز عسلی کنار تختم یه قرص خواب برداشتم و بدون آب خوردم و روی تختم دراز کشیدم. ۲، ۳ ساعت غلت زدم تا بالاخره نزدیکای صبح خوابم برد!
ادامه دارد....
شنبه 30 تیر 1397 - 22:47
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 2 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_ قسمت دوم
[ آرشام]
دو، سه هفته ای از قرارم با آیرین میگذره اما خبری ازش نیست. گوشیم رو درآوردم و رفتم روی اسمش و یه sms واسش تایپ کردم.
من: سراغی از ما نمیگیری!!!
چند بار خواستم ارسالش کنم اما نکردم، آخر سر دلو به دریا زدم و ارسالش کردم.
به دو دیقه نکشید جواب داد.
آیرین: آرشام میشه ببینمت؟
حس کردم اتفاق بدی افتاده برای همین سریع نوشتم
من: چیزی شده آیرین؟ بیام دنبالت؟
آیرین: بهت میگم. بیا.
بدون اینکه جواب بدم بلند شدم و با سرعت رفتم سمت پارکینگ و سوار ماشینم شدم و پرواز کردم سمت خونه آیرین.
وقتی رسیدم ایستاده بود جلوی در، وقتی ترمز کردم بدون حرف سوار شد.
من: سلام چیشده؟
بعدم راه افتادم و منتظر بودم جواب بده.
آیرین: سلام عزیزم. چشمام قرمز نیست؟ امروز فکر کنم با این قیافم آبروت بره!
بعدم یه لبخند تلخ زد. به قیافش دقت کردم، چشمای قرمز و پف کردش نشون میداد کم کم ۳،۴ ساعت گریه کرده. واسه همین گفتم
من: آیرین بگو چیشده؟ قیافت چرا اینجوریه؟ گریه کردی؟
آیرین: آره زیادی تابلوام نه؟
بعدم ساکت شد و بعد از یه مکث چند لحظه ای کاملا بی مقدمه گفت
آیرین: آرمین منو نخواست آرشام.
بعدم زد زیر گریه و عین ابر بهار اشک میریخت. منم که کاملا شوکه شده بودم با گیجی گفتم
من: هان؟ چی؟ یعنی چی؟
با گریه جواب داد.
آیرین: ینی تموم شد. چند روز پیش بهم زنگ زد و از اول تا آخر راجبه دختر خالش حرف زد و گفت جدیدا از اون خوشش اومده، بهم گفت باید از زندگیش برم بیرون، آرشام خیلی سخته.
بعدم دوباره بنای گریه رو گذاشت. راستشو بگم خوشحال شدم که آرمین از زندگیش بیرون رفته، اما اشکای آیرین اذیتم میکرد. رسیدیم به یه پارک، ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و گفتم
من: پیاده شو یکم هوا بخور.
آیرین: نمیخواد. سرم داره گیج میره. آرشام تو راست میگفتی همه چیز من تعجب آوره حتما عیبی داشتم که منو نخواست.
دیدم دیگه داره چرت و پرت میگه برای همین یا اخم و لحن جدی گفتم
من: بیا پایین حالت بهتر میشه بعدم اون احمق لیاقت تورو نداشته به تو چه ربطی داره؟
آیرین: باشه الان پیاده میشم، ازم ناراحتی؟ ببخشید اگه باهات درد و دل کردم و ناراحت شدی.
من: نه ناراحت نیستم، تا تو پیاده میشی من الان برمیگردم.
بعدم پیاده شدم و رفتم اون سمت خیابون و از مغازه یکم شکلات و آبمیوه خریدم و برگشتم پیش آیرین. رفته بود داخل پارک و نشسته بود روی نیمکت و با حال بدی به یه نقطه نامعلوم خیره شده بود.
رفتم رو به روش ایستادم و یه آبمیوه از توی پلاستیک برداشتم و نی رو توش فرو کردم و گرفتم سمتش.
من: بیا اینو بخور دیگه سرت گیج نره.
بعدم با فاصله کنارش نشستم.
آیرین: میلم نیست.
اخمام هنوز تو هم بود، عصبی بودم که آیرین یه خاطر یه بی سر و پا انقدر خودشو اذیت میکرد.
دستشو گذاشت روی شونم و با لحن آرومی گفت
آیرین: اخماتو باز کن دیگه آرشام جان.
تعجب کردم که دستشو گذاشت روی شونم و انقدر مهربون حرف زد اما تعجبیم نداره الان حالش بده متوجه نیست داره چیکار میکنه. حالش که بهتر بشه باز شروع میکنه به تیکه انداختن و حرص دادن من!!!
برای همین اخمام جمع تر شد و دستشو کنار زدم و با تشر گفتم
من: نکن این کارارو الان میان میگیرنمون. اینم بخور میلم نیست نداریم.
بعدم آبمیوه رو به زور دادم دستش، یکم ازم فاصله گرفت و با دلخوری گفت
آیرین: ببخشید فقط خواستم اخماتو باز کنم منظوری نداشتم. بخورمش اخماتو باز میکنی؟
من: حالا تو بخور تا ببینیم چی میشه.
شروع کرد به خوردن. منم با پام روی زمین ضرب گرفتم. اصلا چرا من باید ناراحت بشم که آیرین به خاطر آرمین ناراحته؟ اصن به من چه؟ چرا من باید نگران آیرین باشم؟ خدایا چه بلایی داره سرم میاد؟! من نمیخوام عاشق بشم خدا....من اصلا عشقو درک نمیکنم، من از عشق فراریم...چرا داری منو عاشق این دختر میکنی؟!
نمیدونم چرا ولی یهو گفتم
من: میخوای بیای خونه من تا راحت باشی؟ فکر بد نکن قصد کمک دارم.
من الان چرا این حرفو زدم؟؟ من تا الان هیچ بنی بشر مونثی رو به خونم راه ندادم الا لیلا خانوم که دو هفته یکبار میاد واسه تمیز کاری.
چشماش گرد شد و با هول گفت
آیرین: نه نه نه...مزاحمت نمیشم.
اون لحظه که چشماش گرد شده بود واقعا خواستنی به نظر میومد، صورتش کلا عروسکی و با نمک بود مخصوصا چشماش که مشکی بود و مژه های بلند و فر مشکیش قابشون گرفته بودن، لبای کوچولوی قلوه ای که بدون آرایش قرمز خدا داد بودن، بینیشم متناسب با صورتش بود، پوست سفیدشم که بدون هیچ کرم پودری صاف بود.
من چراااا الان یک ساعته زل زدم به این دختره و دارم قیافشو واسه خودم تجزیه و تحلیل میکنم؟!
تک خنده ای کردم و گفتم
من: چرا میترسی؟! کاریت ندارم که...خب بیا بریم یه مکان عمومی...
آیرین: باشه بریم.
بعدم بلند شد و راه افتاد سمت ماشین، منم پشت سرش رفتم.
توی ماشین داشت آروم آروم گریه میکرد، یه صدای هق هق آروم میومد که داشت روانیم میکرد.
کاملا بی مقدمه پرسیدم
من: خیلی دوسش داشتی؟
سعی کرد صداشو صاف کنه ولی زیاد موفق نبود، با همون صدای بغض آلود و خشدار گفت
آیرین: آره فراموش کرنش سخته.
دوباره اخمام جمع شد و گفتم
من: کمکی از من برمیاد؟
آیرین: فکر نکنم. چرا دوباره اخم کردی؟ آرشام جونم اخماتو باز کن دیگه.
دختر اینجوری نگو آرشام جونم دلم میلرزه!
من: من همیشه اخمام توهمه تازه منو شناختی نمیدونی. خب کجا بریم؟
آیرین: بام تهران بریم؟ میخوام کلی سره این دنیای نامرد داد بزنم. بریم؟ آقای ناظم بریم؟!
اعصابم خورد شد و اخمام بیشتر گره خورد با حرص پامو بیشتر روی پدال گاز فشار دادم و سرعتمو بردم بالا و با حرصی که کاملا تو صدام مشهود بود گفتم
من: انقدر میخواستیش؟
با صدای آرومی گفت
آیرین: آخه فکر میکردم بهم میرسیم.
بعدم ساکت شد و رفت تو فکر. وای خدا دارم از حرص و عصبانیت دیوونه میشم، با این حال که ولش کرده...سرعتم سر یه فلک میکشید.
آیرین: آرشام تو چته؟ اصن نمیخواد بریم‌ من پیاده میشم.
بدون اینکه اخمام میلی متری جا به جا بشه گفتم
من: چرا؟
آیرین: من همین جوریش حالم بده، توهم اخم میکنی، سرم داد میزنی، منم برم یهتره اصن هیشکی منو نمیخواد.
بدون توجه به ماشینایی که با سرعت از پشت سر میومدن، وسط بزرگراه زدم رو ترمز و برگشتم رو به آیرین و گفتم
من: چی میگی؟ چرا چرت میگی؟ من کی داد زدم؟
آیرین: آره راست میگی داد نزدی ولی معلومه اعصابت خورده برم شاید بهتر بشی.
صدای بوق ممتد که از پشت سر بود داشت روانمو بهم میریخت، برای همین سرمو از پنجره بردم بیرون و با داد گفتم
من: زهرمار با بوقش خریدی؟!
خواستم بلندشم برم دعوا کنم که آیرین دستمو گرفت و گفت
آیرین: آرشام جان تورو خدا دعوا نکن.
نگاه جفتمون رفت روی دستامون که آیرین به خودش اومد و سریع دستشو کشید و دوباره گفت
آیرین: آرشام جان آیرین نرو
اعصابم بیشتر خورد شد که جونشو قسم داد برای همین گفتم
من: چرا قسم میدی مگه نمیبینی یارو داره قلدری میکنه؟
آیرین با التماس گفت
آیرین: آخه الان خیلی عصبانی هستی میری یه بلا سرش میاری!
طرف یه چیزی گفت که خونم به جوش اومد.
راننده: وجودشو داری بیا پایین!
بدون اینکه به آیرین مهلت حرف زدن بدم پیاده شدم و عصبی رفتم سمت اون پسره که از اون پهلوون پنبه ها بود. اعصابم خورد شدمو سره پسره خالی کردم و حسابی از خجالتش دراومدم.
آیرین: سراسیمه از ماشین پیاده شد و اومد سمت من.
آیرین: آرشام چیکار کردی؟ چرا از کنار لبت خون میاد؟
یه دستمال از تو کیفش درآورد و همزمان با اینکه دستمالو به لبم نزدیک میکرد گفت
آیرین: بزار برات پاکش کنم.
با اخمی که به خاطر دعوا با اون پسره بود دستمالو از دستش کشیدم و گفتم
من: بدش من خودم‌ پاکش میکنم.
بعده با عصبانیت سره اون پسره که عین بز داشت منو نگاه میکرد داد زدم.
من: تن لشتو جمع کن برو تا یه بلایی سرت نیاوردم.
آیرین گوشه کتمو کشید و برد سمت ماشین
آیرین: بیا سوار بشیم الان میری میکشیش.
سوار ماشین شدیم و منم دستمال آیرین رو گذاشتم توی جیبم و خون گوشه لبم رو با دستم پاک کردم و استارت زدم و حرکت کردم.
آیرین: من برم قول میدی دوباره دعوا نکنی و بلایی سره خودت نیاری؟
با دادی که از جا پروندش گفتم
من: میشه بس کنی؟
اشک تو چشماش جمع شد، دلم سوخت وای اخمام همچنان توهم بود!
آیرین: باشه نمیرم. آرشام یه سوال بدت میاد بهت دست بزنم؟
جا خوردم اما حالتمو عوض نکردم و گفتم
من: چرا اینو پرسیدی؟
آیرین: آخه اومدم لبتو پاک کنم...ولش کن بیخیال کلا ناظم به دنیا اومدی!!
بعدشم خندید.
من: وسط خیابون خوشم نمیاد بهم دست بزنی!..هه باشه من ناظم!
معلومه دروغ گفتم، من همین جوریش گرفتار این دختره شده بودم، نمیخواستم با تماس بیشتر باهاش وضع رو از اینی که هست بدتر کنم. دلیل تغییر رفتارمم از آرشام خوب به آرشام اصلانی اصلی که بد و مغروره هم همینه!
آیرین: هستی دیگه قبول کردی آفرین. حالا کجا میریم؟ راستی آرشام چرا حس میکنم رو آرمین حساسی؟
من: نه من رو اون...نه حساس نیستم. داریم میریم یه جایی که بری سره این دنیای "نامرد" داد بزنی!
فکر کردم الان بام تهران شلوغه. چرا نبرمش پناهگاه خودم، جایی که هروقت دلم میگیره میرم تا یکم سبک بشم، جایی که آسمون به زمین نزدیک میشه...
آیرین: مسخرم نکن. جدی گفتم. اگه دوست نداری سره تو داد بزنم اصلا.
من: بعد اگه من بخوام تلافی کنم که کر میشی بیچاره!!
با لحن بامزه و مثلا ترسیده گفت
آیرین: نه من گفتم داد میزنم؟! من که نبودم! تلافی نکن.
رسیدیم به محل مورد نظر، ماشین رو پارک کردم و گفتم
من: نترس کاریت ندارم! بیا پایین رسیدیم.
آیرین: باشه الان پیاده میشم.
من زودتر پیاده شدم و جلو جلو شروع کردم به قدم زدن که یهو آیرین جیغ زد.
آیرین: آرشاااااااااااااااااااااااااااااااااااام..............
ترسیدم، برگشتم ولی وقتی دیدم حالش خوبه و خواسته مسخره بازی دربیاره گفتم
من: چته جیغ میزنی؟!
خیلی مظلوم گفت
آیرین: هیچی ببخشید.
بعدم رفت چند متر اونطرف تر ایستاد و بعد از چند لحظه شروع کرد به داد زدن و گریه کردن، چند باری بین گریه هاش اسم آرمین رو آورد. بین گریه هاش رو زمین نشست و آروم آروم اشک ریخت.
رفتم کنارش و رو زمین نشستم، با لحن آروم و آرامش بخشی گفتم
من: خوبی؟ آروم شدی؟
بین هق هقاش گفت
آیرین: آره خوبم.
خودم بلند شدم و رو به آیرین گفتم
من: پاشو آیرین، پاشو کشتی خودتو...
آیرین: خستت کردم نه؟
بعدم بلند شد و رو به روم ایستاد.
من: نه خسته نشدم فقط داری خودتو اذیت میکنی.
یه خنده ای کرد که از صدتا گریه بدتر بود. دستشو کرد توی جیب مانتوش، معلوم بود دنبال دستمال میگرده، دستمال خودشو از تو جیبم درآوردم و گفتم
من: نمیخواد بگردی، بیا اینو بگیر.
خواست دستمالو از دستم بگیره، خیلی مواظب بود که دستش به دستم نخوره.
آیرین: ممنون
من: انقدرام مراقبت لازم نیست، حالام اگه دیگه نمیخوای داد بزنی بریم.
آیرین: آخه حساسی گفتم اذیت نشی، باشه بریم.
بعدم جلوتر از من شروع کرد به راه رفتن سمت ماشین. منم طی یک حرکت کاملا نابخردانه یه داد خیلی بلند زدم
من: آیرییییییییییییییییین.........
یه دفعه برگشت و گفت
آیرین: هیییییییییییین.....الان تلافی کردی بدجنس؟ جانم؟
ببین توروخدا زمانی که ترسیده هم میگه جانم! دختر داری با این کارات دلمو تیکه پاره میکنن. نکن این کارارو!!
من: تلافی نبود، واسه تلافی دادم زیادی آروم بود.
خندیدم و گفتم
من: چیزی که عوض داره گله نداره، کاری نداشتم فقط مرض داشتم همین!!
آیرین که از حرفای من داشت میخندید گفت
آیرین: این یواش بود؟؟!! من از ترس بیوفتم بمیرم جواب خانوادمو تو میدی؟
خندیدم و گفتم
من: نترس حالا کسی با یه داد زهره ترک نشده.
دیگه رسیده بودیم به ماشین که گفت
آیرین: یهو دیدی من استثنا بودم!!
سوار ماشین شدیم و بدون حرف حرکت کردم سمت خونم!!!
آیرین: ممنون حالم خیلی بهتره آرشام.
من: میدونم من کلا عین ژلوفنم همه میگن!!
من این حرفارو از کجام میارم؟ آرشام چرا چرت میگی؟ تو همون آرشامی؟ همونی که بدون لحظه ای تردید ماشه رو میکشید و به زندگی بقیه خاتمه میداد؟ چرا جلوی این دختر میشم آرشام ۱۲ سال پیش؟؟ اووف خدا خل شدم!!
آیرین: راستی تو از خودت زیاد حرف نزدی، نمیخوای بگی؟
من: بپرس جواب بگیر، اهل حرف زدن نیستم زیاد.
آیرین: خب چنتا دوست دختر داری؟ خونت کجاست؟ چیکار میکنی؟
یه پوزخند زدم و گفتم
من: دوست دختر که ندارم. خونه ام که الان داریم میریم خودت میفهمی کارم که...تو شرکت کار میکنم.
انگار ترسید چون با تردید پرسید.
آیرین: خونه تو برای چی؟
من: میخوام ناهار دست پخت سرآشپز آرشامو بخوری!
من برای اولین بار تو عمرم میخوام دختری رو ببرم خونم، تازه میخوام واسش آشپزی هم بکنم. من چم شده؟ چه بلایی داره سرم میاد؟؟
آیرین: پس آقا ناظم آشپز هم هست؟ میتونم شرکتتم بیینم؟ راستی آرشام خانوادت ناراحت نشن منو داری میبری خونتون؟!
با این حرفش تو فکر فرو رفتم....خانواده، من خیلی وقته با این کلمه بیگانه ام!
من: خانواده؟ ندارم! آره میتونی. میخوای اول بریم شرکت رو ببینیم؟
از حرفم تعجب کرد و گفت
آیرین: خانواده نداری؟ بریم، تو اونجا چیکاره ای؟ نکنه آبدارچی ای؟
بعدم خندید، یه لبخند زدم و گفتم
من: نه ندارم، مردن. با اجازتون شرکت مال منه.
آیرین که به خاطر "فوت" خانوادم ناراحت شده بود گفت
آیرین: من واقعا متاسفم. چه باحال آقای رئیش منشی نمیخوای؟
من: متاسف نباش. اتفاقا یه منشی دارم هی میخواد بره مرخصی نمیزارم کارام عقب میمونه.
با شک پرسید
آیرین: چرا متاسف نباشم؟
من: متاسف نباش چون همون بهتر که مردن، دیگه ام سوال نکن در این مورد چون جواب نمیدم!
لحنم تند تر از اونی بود که میخواستم ولی دست خودم نبود سر مسئله به اصطلاح " خانواده" اعصابم بهم میریخت.
آیرین: باشه. خب سوال بعدی...چرا دوست دختر نداری؟
چه گیری داده ها....
من: چون زیادی سرم شلوغه به دوست دختر نمیرسم دیگه.
آیرین: خوبه امروط واسه من وقت داشتی. یعنی الان میتونیم بریم شرکت آقای آشپز ناظم رئیس؟!
اووووه چه صفات زیادی....
دیگه رسیده بودیم دم شرکت ولی اونکه نمیدونست.
من: آره....آ...آه رسیدیم بپر پایین!
آیرین: باشه الان میپرم.
تازه یادم افتاد بهش بگم مراقب باشه ولی فکر کنم دیر شده بود.
من: فقط مراقب باش این جوبه جدولش بلنده!
آیرین: آخ....دیر گفتی، فکر کنم پام پیچ خورد. آی آی آی....
سریع پیاده شدم و رفتم سمتش
من: چیشد؟ خوبی؟
بدون توجه به اینکه این کارا از من بعیده خم شدم و مچ پاشو گرفتم تو دستم و یکم ماساژ دادم.
آیرین با این حال که صورتش از درد جمع شده بود گفت
آیرین: آره خوبم.
پاشو ول کردم و گفتم
من: آره معلومه...راه برو بیینم میتونی یا نه؟
داشت راه میرفت، کاملا لنگ میزد اما گفت
آیرین: میتونم‌ بیام چیزی نیست که.
من بدون اینکه حتی فکر کنم ممکنه کسی ببینتمون بغلش کردم، یه دستم زیر کمرش بود و یه دستم زیر زانوش و به سمت ماشین میرفتم.
من: میریم بیمارستان شاید شکسته باشه.
آیرین که از تعجب چشماش گرد شده بود گفت
آیرین: آرشام نمیخواد بزارم زمین، بابا قانون خودت اصلا وسط خیابونیما! اصلا دم شرکتته زشته!
بدون حرف گذاشتمش تو ماشین و گفتم
من: نه زشت نیست.
بعدم سریع خودم سوار شدم و راه افتادم سمت نزدیکترین بیمارستان.
من: خیلی درد داری؟
آیرین: نه چیزی نیست.
سرعتم انقدر زیاد بود که به ۱۰ دقیقه نکشید که رسیدیم به بیمارستان، ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم. آیرین میخواست پیاده بشه که سریع بغلش کردم و دره ماشینو با پام بستم و شروع کردم دوییدن به سمت بیمارستان. نگرانی واسه یه دختر اولین‌ تجربم بود ولی نمیخواستم اتفاقی واسه آیرین بیوفته، بیش از اندازه نگران بودم.
آیرین: آرشام بزارم زمین زشته به خدا، بابا تو که حساس بودی چیشد؟
من: خب درد داری، گناه داری، چیکار کنم؟
رسیده بودیم رو یه روی پذیرش، همونطور که آیرین تو بغلم بود گفتم
من: خانوم ایشون پاشون پیچ خورده!
زنه که به خاطر حالت ما دو نفر کپ کرده بود گفت
پرستار: بفرمایید دومین اتاق انتهای راهرو.
بدون حرف دوییدم.
آیرین: تو چرا انقدر هولی؟ گلوله نخوردم که، پام پیچ خورده!!!‌ چرا میدویی؟!
من: خب میخوام زودتر معاینه بشی بده؟
آیرین: نه ولی میترسم دوتایی بخوریم زمین! اگه ناراحت نمیشی بازم بگم‌ زشته ها واسه خودت میگم.
بدون اینکه سرعتمو کم کنم گفتم
من: نترس انقدرام شل نیستم دیگه.
رسیدیم به اتاق مورد نظر، درش باز بود. بدون حرف رفتم داخل و آیرین رو گذاشتم روی صندلی بعدم رو به دکتر که یه مرد میانسال بود گفتم
من: سلام آقای دکتر، ایشون پاشون پیچ خورده!
دکتر: سلام پسرم، بشین الان معاینشون میکنم.
بلند شد و آیرین رو معاینه کرد، خدارو شکر پاش نشکسته بود، ولی ضرب دیده بود، بهش مسکن تزریق کرد و رو به من گفت
دکتر: پسرم خانومت چیزیش نیست، یه ضربه سادس که با استراحت خوب میشه.
خانومم؟ آیرین؟ خانوم من؟ کاش میشد ولی....
با یه تشکر از اتاق اومدیم بیرون.
آیرین: دیدی چیزی نبود الکی دیدن شرکتتم از دست دادم.
من: آخه ۴ تا میز و صندلی دیدن داره؟
آیرین: خب نریم اصلا جا قحطه مگه؟ منو برسون خونمون اه...
مثل اینکه دلخور شد، به عنوان دلجویی گفتم
من: چرا زود قهر میکنی؟ اینطوری گفتم که فکر نکنی چیز خاصی رو از دست دادی.
آیرین: خب پس بریم؟ بریم، بریم دیگه!!
عین این بچه ها حرف میزد، خندم گرفته بود ولی جمعش کردم و گفتم
من: باشه بریم چقدر هولی.
آیرین: آخه برام جالبه.
من: خب بریم، میتونی بیای یا دوباره وسیله نقلیه بشم؟!
آیرین: نه نه نه زحمت نمیدم، یکم درد میکنه خوب میشه!
خندم گرفت و گفتم
من: تعارف میکنی؟
از خجالت سرشو انداخت پایین و گفت
آیرین: نه بابا.
تو دلم یه ((فدای خجالتت)) گفتم و رو به آیرین گفتم
من: اِی بابا، اِی بابا
بعدم بغلش کردم و تا تو ماشین بردمش. تو مسیر بیمارستان تا شرکت حرفی زده نشد. جلو در شرکت دوباره بغلش کردم که گفت
آیرین: همین جوری میخوایم بریم تو شرکت؟
من: آره مشکلی هست؟
آیرین: نه....فقط...کارمندات چی؟
من: اَاَاَاَاَاَاَی بااااااباااااا.....
بعدم با احتیاط گذاشتمش زمین، انگار یه وسیله قیمتیه با ارزش بود.
من: بیا، خوبه؟
آیرین همونطور که میرفت سمت آسانسور گفت
آیرین: واسه خودت میگم. آی آی خوبه آسانسور هست.
بهش چشم غره رفتم و با لحنی که بین شوخی و عصبانیت بود گفتم
من: برو تو حرف نزن تا نکشتمت!!!
وارد آسانسور شدیم و دکمه طبقه ۱۵ رو زدم.
آیرین: بکشی؟؟ مامان کجایی که دخترتو کشتن!!
دره آسانسور باز شد و چشم ما به جمال این منشی عشوه روشن شد.
رحیمی(منشیم): سلام آقای اصلانی خوب هستین؟
بعد وقتی چشمش به آیرین افتاد اخماشو توهم کشید و گفت
رحیمی: ایشون کی باشن؟
با اخم و لحن جدی و خشکم که مخصوص کار بود گفتم
من: ایشون یکی از دوستان نزدیک من هستن درضمن حد خودتونو بدونین خانوم!! مفهومه؟
با یه حالت دلخوری گفت
رحیمی: بله، از دیدنتون خوش حالم.
آیرین: همچنین.
من: خب آیرین جان بریم دفتر من.
بعدم رو به رحیمی خیلی جدی گفتم
من: شما هم دوتا قهوه بیارین تو اتاقم.
بعدم آیرین رو راهنمایی کردم به سمت اتاقم. همین که پامو گذاشتم تو دفتر و درو بستم لبخندم تبدیل شد به خنده بلند، یاده رحیمی و قیافش میوفتادم خندم شدت میگرفت.
من: وای خدا....دختره ی روانی!!
آیرین با صدای آرومی که رگه هایی از خنده توش بود گفت
آیرین: همیشه بخند آرشام خیلی بهت میاد......این چرا اینجوری بود؟ قبلا دوست دخترت بوده؟
به خودم اومدمو خندمو جمع کردم و گفتم
من: نه بابا دوست دختر کجا بود؟ طرف عاشق دل خستمه، بهمم گفته خواستم اخراجش کنم اشک ریخت گفت زندگیش نمیچرخه منم گذاشتم بمونه.
صدای تقه خوردن به در اومد.
من:بفرمایید.
رحیمی اومد تو و قهوه رو گذاشت رو میز و رفت بیرون. آیرین با خنده گفت
آیرین: به ما هم کار بدین رئیس!
من: میخوای بشو مدیر کل شرکت چطوره؟
یه قیافه متفکر به خودش گرفت و گفت
آیرین: بدم نیستا راجع بهش فکرامو میکنم.
من: ای روتو برم، بشین قهوتو بخور سرد شد.
خندید و گفت
آیرین: ممنون بالاخره مدیر کلی گفتن
خندیدم و گفتم
من: آیرین میگیرم میزنمتا.
آیرین یه قیافه مظلوم به خودش گرفت و گفت
آیرین: نه آقای رئیس بهم رحم‌ کنید وگرنه زندگیم نمیچرخه!
لحنش و حرکاتش خیلی خنده دار بود منم سعی در جمع کردن خندم داشتم.
من: بس کن بچه انقدر منو نخندون! تا الان تو این ۳۰ سال زندگی انقدر نخندیده بودم.
آیرین: وا مگه بده؟ واقعا آرشام؟ چرا؟
من: نه بد نیست من عادت به خنده ندارم. همینطوری دلیل خاصی نداره.
آیرین: پس واجب شد خودم دلقک آقا ناظممون بشم باید عادت کنی. یعنی چی؟ پسرم از این به بعد اگه نخندی دیگه نه من نه تو!
عین مامانا شالشو کشیده بود جلو و مسخره بازی درمیاورد. ایستاده بود و با سر و دست حرف میزد.
آیرین: به عنوان مدیر کل نمیام شرکتت اونوقت ورشکست میشی.
بلند شدم و رو به روش با فاصله کمی ایستادم و گفتم
من: ببخشید مادر بزرگ ولی من هنوز قبول نکردم مدیر بشی فقط پیشنهاد دادم پس فعلا من رئیسم!
بی پروا رفتم تو صورتش و گفتم
من: محض اطلاع!
عین لاکپشت سرشو کشید عقب و گفت
آیرین: خب آقای رئیس بنده رو نکشین اصن میرم آبدارچی میشم شرکتتون مال خودتون!
نمیدونم چرا ولی دوست داشتم اذیتش کنم برای همین بازم رفتم جلو و گفتم
من: آبدارچی نمیخوام، یه چیز دیگه میخوام!
آب دهنشو به زور قورت داد و رفت عقب و گفت
من: چی؟
من میرفتم‌ جلو و اون میرفت عقب، انقدر این حرکت تکرار شد که آیرین خورد به در بسته اتاقم و دیگه جا برای عقب رفتن نداشت. منم که میمردم واسه اذیت کردنش، کامل خم شدم روی صورتش،جوری که نفساش به صورتم میخورد!
من: نمیدونی؟
بعدم پرسشگرانه زل زدم به چشمای گرد شدش!
آیرین: .......نه.......
یه لبخند جذاب زدم و دستمو از کناد بدنش رد کردم که یهو چشماشو بست و خودشو جمع کرد، منم بدون اینکه حتی نوک انگشتم باهاش تماس پیدا کنه درو باز کردم که اگه خودشو نگه نداشته بود پرت میشد تو بغلم. بعدم گفتم
من: میخوام منشیم بشی!
یعدم از کنارش که عین مجسمه با دهن باز ایستاده بود رد شدم و رو به روی میز رحیمی قرار گرفتم و گفتم
من: خانوم رحیمی، شما اخراجین!!
رحیمی اول شوکه شد، اما بعدش سیل اشک و آه و ناله هاش شروع شد.
رحیمی: آقای رئیس خواهش میکنم، من فقط امیدم به این کاره.
با اخم و جدیت جواب دادم
من: سفارش میکنم‌ جای دیگه بهتون کار بدن، حرف دیگه ای هم میمونه؟
رحیمی: نه...
بعدم همراه گریه و عصبانیت به آیرین نگاه کرد و زیرلب گفت
رحیمی: همش تقصیر توئه!
من: من کارامو خودم با تصمیمات خودم انجام میدم تحت تاثیر کسی نیستم خانوم.
رحیمی: بله...
بعدم با عصبانیت کیفشو برداشت و پا کوبان رفت سمت در! وقتی رفت تازه حواسم به آیرین جمع شد که هنگ کرده بود.
یه بشکن جلوی صورتش زدم و با لبخند گفتم
من: تو چته؟
آیرین که به خودش اومده بود گفت
آیرین: هان؟!...هیچی، فکر نمیکردم اخراجش کنی.
من: چرا؟ من تو کار با کسی شوخی ندارم، تا الانم اگه اخراجش نکرده بودم به خاطر این بود که کسی رو نداشتم جایگزینش کنم.
آیرین: اوه اوه پس از اون سختگیرایی! البته بعیدم نبود آقای ناظم. پس امروز آیرین دلقکه استخدامه؟
من: اگه خودت یا خانوادت مشکلی نداشته باشین.
آیرین یکم فکر کرد و گفت
آیرین: خودم که مشکلی ندارم، اجازه اونا شرطه، امشب بهشون میگم. یه توضیح مختصر میدی البته اگه حوصله داری.
من: در مورده؟
آیرین: عه آرشام حواست کجاست؟ کارم دیگه.
حواسم جای دیگه بود، به اینکه آیرین نباید بفهمه من خلافکارمو باید از این چیزا دور بمونه، اما ذهنمو متمرکز کردم و گفتم
من: آهان....کارت...امممم...فقط منشی منی، کارای محرمانه و بزرگ دست کس دیگه ایه، از هیچ کسم جز من دستور نمیگیری، کارای اصلی رو هم فردا بهت میگم.
آیرین: خب اگه خانوادم قبول نکردن کسی رو داری بزاری جای من؟
من: پیدا میکنم.
آیرین: بزار یکم پشت این میزه بشینم.
بعدم صندلی رو کشید عقب و نشست پشت میز. مثلا داشت با سیستم کار میکرد، چقدرم بهش میومد، فکر کن من هر روز بخوام ببینمش!
آیرین: بهم میاد؟
من: اووووف چه جورم، پاشو جاهای دیگه رو هم نشونت بدم بعد بریم خونه.
از پشت میز بلند شد و مطیعانه دنبالم اومد. بردمش و تمام شرکت و کارمندا و اتاقارو نشونش دادم و همینطوریم در موردشون واسش توضیح میدادم، اونم مشتاقانه گوش میکرد.
من: خب چطور بود؟
آیرین که ذوق کرده بود گفت
آیرین: چه قدر باحاله کاش بشه بیام.
من: تازه اینجا فقط شرکت و کاغذ بازیه، کارخونه هم جای دیگس.
آیرین مظلوم نگاهم کرد و گفت
آیرین: نمیشه اونجام بریم؟
من: نه چون خارج از شهره و جای شما نیست. الانم برو زنگ بزن به مامانت بگو واسه ناهار نمیری.
باشه ای گفت و رفت اون طرف با گوشیش صحبت کرد و برگشت.
آیرین: بریم.
توی ماشین یه دکلمه که دلنوشته خودم بود و خودم گفته بودمش رو گذاشته بودم، یهو آیرین گفت
آیرین: این صدا چقدر آشناس...نکنه...نکنه شادمهر عقیلیه؟
اخمام جمع شد و گفتم
من: نه بابا شادمهر کجا بود؟ اصلا خواننده نیست.
یهو دستاشو بهم زد و گفت
آیرین: آهان فهمیدم بازیگره.
چشمام گرد شد و گفتم
من: نه بابا، یه آدم ناشناس خونده.
آیرین: لبخند دلنشینی زد و گفت
آیرین: فهمیدم از اول آقای آرشام اصلانی خونده، از خودمونه ناشناش کجا بود؟
من: چون کسی نشنیده گفتم
آیرین: بله بله میگم چقدر صداش نخراشیدس!
بدونوحرف ضبط رو خاموش کردم که جیغ جیغ آیرین رفت آسمون.
آیرین: عه...آرشام قشنگ بود.
بعدم ضبط رو روشن کرد و ادامه داد
آیرین: بزار گوش بدم دیگه،عصبانی نشو آقا ناظم قول میدم بچه خوبی باشم، قول میدم.
از لحن بچگونه و با مزش خندم گرفت و گفتم
من: عین بچه دو ساله ها میمونی به خدا.
آیرین: مگه بده عمو؟
خندم بیشتر شد.
من: نه بد نیست ولی من عادت ندارم.
آیرین: عادت میکنی، اگه خدا بخواد میخوام ترفیع بگیرم شرکتو بخرم!!
ترسم از همینه دختر که به بودنت، به شوخی ها و شیطنتات، حتی به زنگ صدات عادت کنم!
من: راستی آیرین یه چیز دیگه اگه شد و اومدی شرکت نباید انقدر با من راحت برخورد کنیا حواست باشه.
آیرین: میدونم بالاخره تو زیر دستمی عمو ناظم.
من: کتک میخوای؟
با یه لحن بچگونه و شیرینی که دل آدمو میبرد گفت
آیرین: دلت میاد عمو؟ هیییییییین.....میخوای بزنی؟
رسیده بودیم دم خونه، منم داشتم تحت تاثیر قیافه و لحن آیرین قرار میگرفتم برای همین ماشین رو همونجا تو کوچه پارک کردم و گفتم
من: فعلا بیا پایین تا بهت بگم.
بعدم خودم پیاده شدم. آیرینم پیاده شد،دزدگیر ماشین رو زدم و رفتم جلوی در. درو باز کردم و باهم وارد حیاط شدیم. شونه به شونه هم از حیاط بزرگ و درندشت گذشتیم تا رسیدیم به در اصلی، درو با کلید باز کردم و گفتم
من: خب بفرمایید، لیدیز نه ببخشید بچه ها فرست!!
وارد خونه شد و گفت
آیرین: اتاق شکنجس فکر کنم نه؟ قراره یه کتک حسابی بخورم؟
خودمم رفتم تو و درو بستم، کتمو درآوردم و انداختم روی مبل و گفتم
من: شایدم بدتر باشه!
نمیدونم‌ چرا اما از اذیت کردنش لذت میبردم من حتی فکر دست درازی یا آزارشو نداشتم اما چه میشه کرد، آدم وقتی مرض داره، داره دیگه!!
شروع کردم دکمه های پیراهن جذب مشکیمو باز کردن!
آیرینم وسط سالن ایستاده بود و داشت با چشمای گرد شده نگام میکرد گفت
آیرین: آرشام نمیخوای بری تو اتاق؟
با بیخیالی گفتم
من: چرا؟
آیرین: آخه اینجا که جاش نیست...
بعدم سریع رفت و روی مبل نشست و ادامه داد
آیرین: نکنه میخوای با کمربندت سیاه و کبودم کنی؟
سه تا دکمه بالای پیراهنمو باز کردم و آستینامم دادم بالا و همونطور که میرفتم تو آشپزخونه گفتم
من: نترس کاریت ندارم، ناهار چی میخوری؟
خمیازه ای کشید و گفت
آیرین: امممم....یه چیز سخت، قرمه سبزی!
انگار اصلا نترسیده و این خصلتش بدجور منو مجذوب خودش کرده بود، میترسه اما به روی خودش نمیاره و خیلی خونسرد برخورد میکنه.
من: آماده نمیشه که، اون باشه یه روز دیگه، یه چیز بگو زود آماده بشه.
آیرین: باشه....املت!
بدون حرف دست به کار شدم و یه املت کامل با فلفل دلمه ای و قارچ و سوسیس، با سیب زمینی و پنیر درست کردم.
دستپختم خوب بود اما تا حالا واسه یه دختر آشپزی نکرده بودم، با آیرین داشتم خیلی از اولین هارو تجربه میکردم.
بعد از چیدن میز توی آشپزخونه، آیرین رو صدا کردم.
من: بیا بیین آرشام چه کرده!!
اومد و نشست سره میز و گفت
آیرین: زنگ زدی به اورژانس؟! خدایا توکل به خودت!!من: هرکی خورده عاشق دستپختم شده اون وقت تو میگی اورژانس؟
آیرین: بخوریم و تعریف کنیم، البته اگه زنده موندم، خوبه از شکنجت گذشتی، حالا چیزی نریخته باشی توش؟!
من: نترس نمیمیری!
ولوم صدام یکم بالا رفته بود، دست خودم نبود نمیدونم چرا ولی رفتارم ضد و نقیض بود انگار آرشام واقعی با آرشام شوخ و شیطون پیش آیرین دعوا داشت!
آیرین: خب چرا داد میزنی؟
یکم از غداش خورد ولی حرفی نزد.
من: خب؟؟
صورتش جمع شده بود و گفت
آیرین: چقدر....
از مسخره بازیاش عصبی شدم و گفتم
من: خب؟!
آیرین: خوشمزس!
یه نفس عمیق کشیدم و با لحن آرومتری گفتم
من: مطمئنی؟
آیرین: آره...
به خوردن ادامه داد و بین غذاش گفت
آیرین: اعصاب نداریا...
همونطور که با غذام بازی میکردم گفتم
من: نه ندارم....
با صدای آرومی که آرامش رو به وجود آدم تزریق میکرد گفت
آیرین: معذرت میخوام امروز اذیتت کردم.
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم
من: خواهش میکنم، تکرار نشه!!
از سره میز بلند شد و گفت
آیرین: خب دیگه من باید برم، شب بهت sms میدم بدونی منشیت میشم یا نه، البته شاید افتخار ندم!!
بدون اینکه به غذام دست زده باشم بلند شدم و با پوزخند گفتم
من: باشه، بریم برسونمت.
آیرین: آرشام ازم ناراحتی؟
من: نه چرا؟
چشمکی تحویلم داد و گفت
آیرین: آخه از شیطنتت کم شد!
با صدای آرومی گفتم
من: خودت دوست داری اذیتت کنما، ببین من آروم شدم خودت شروع کردی!
آیرین با هول گفت
آیرین: اصلا شروع نشده تموم میکنیم.
بعدم دویید سمت در!! منم سلانه سلانه دنبالش راه افتادم و گفتم
من: تو که میترسی چرا آخه شروع میکنی؟
برگشت سمتمو گفت
آیرین: ترس که نه....
با حالت با نمکی سرشو خاروند و گفت
آیرین: دیرم شده!!
من: آره میدونم...
سرش پایین بود و منم ادامه دادم
من: بیا بریم الان یه کاری میکنم دیگه از اذیت کردن من پشیمون بشی!
بعدم از در رفتم بیرون، آیرینم پشت سرم اومد بعد از چند لحظه زد رو شونم و گفت
آیرین: عموووووو!!
بدون اینکه برگردم و نگاهش کنم گفتم
من: هووم؟
آیرین: چه قدر بداخلاق! هیچی عمو مهربون باش یه ذره!
با لحن قاطعی گفتم
من: مهربونی بهم نمیاد...
آیرین: روز اول که خوب بودی...
بعدم قهر کرد و جلوتر از من راه افتاد!! ای بابا این دخترا چرا زرت و زرت قهر میکنن؟! دنبالش رفتم، هنوز هیچی نشده مجبورم میکنه ازش منت کشی کنم!!
من: آیرین...آیرین وایسا...
رو به روش ایستادم و راهشو سد کردم.
آیرین: چیه؟
من: چیه ینی چی بی ادب؟ بگو جانم!
این چه حرف چرتی بود الان من زدم؟!
آیرین: نه که تو گفتی! هووم چیه تندیس ادب؟!
من: چرا قهر میکنی آخه؟
آیرین: هیچی بریم.
وقتی داشت از کنارم رد میشد گفت
آیرین: فقط روز اول واسه مخ زنی خوبید!!
این الان چی گفت؟ یعنی من میخواستم مخشو بزنم؟ انقدر رفتارم خودمونی و صمیمانه بوده؟ پس بهتره جمعش کنم!
بدون حرف سوار ماشین شدیم اما قبل از اینکه حرکت کنم گفتم
من: اگه میخواستم مختو بزنم و کاری بکنم الان اینجا تبودی!
بعدم صدای جیغ لاستیکای آ او دی مشکیم در اومد!
تو سکوت کامل با اخمایی که بدجور گره خورده بود و با سرعت بالا رانندگی میکردم و لایی میکشیدم. هه...من؟؟!! من بخوام مخ دختری رو بزنم و ازش سواستفاده کنم؟! منی که با یه اشارم دختر واسم ریخته؟! منی که از وقتی وارد کار شدم حتی با یه دختر تماس فیزیکی هم نداشتم چه برسه بخوام...
دست مشت شدمو گذاشتم رو پام که دست آیرین نشست رو دستم و با صدای آرومی گفت
آیرین: آرشام...
سوالی نگاهش کردم اما اخمام همچنان تو هم بود.
آیرین: میدونم ناراحتی، پس واسه جبران بخندونمت؟ دعوام نمیکنی؟
با صدایی که عصبانیت توش موج میزد گفتم
من: حوصله ندارم آیرین بعدا حرف میزنیم.
دستشو برداشت و گفت
آیرین: باشه...
منم سرعتمو بالا تر بردم. تا جلوی در خونشون حرفی زده نشد.
دم خونشون جوری درجا زدم رو ترمز که فکر کنم یه خط ترمز حسابی روی آسفالت افتاد! منتظر بودم آیرین پیاده بشه.
پیاده شد، میخواستم برم که خم شد و سرشو از پنجره آورد داخل و گفت
آیرین: مواظب خودت باش، انقدرم تند نرو آیرین فقط آرشامو داره. شب بهت خبر میدم خدافظ.
بدون حرف تیک آف کشیدم و رفتم. تا شب بی هدف توی خیابونا رانندگی میکردم و به تنها زن زندگیم فکر میکردم، مادرم!
زنی که بی نهایت دوسش داشتم ولی این دنیای لعنتی ازم گرفتش و باعث شد اون آرشام همیشگی تبدیل بشه به این مجسمه سنگی که الان هست!
تازه رسیده بودم خونه و رو مبل دراز کشیده بودم که واسم sms اومد. گوشیم رو از جیبم درآوردم و نگاه کردم، آیرین بود.
آیرین: آقای اصلانی، خانوم پارسا رو استخدام میکنی؟
پس نتونسته بود رضایت خونوادشو بگیره، با بی حوصلگی نوشتم
من: پارسا دیگه کیه؟
آیرین: حالا فردا میبینیش، نشد من بیام ولی گفتم یه نفرو بهت پیشنهاد بدم. فردا ببین قبولش میکنی.
من: اگه خودت نمیای کسی رو نفرست.
آیرین: فردا بیام شرکت بیینمت؟ صبح ساعت چند میری اونجا؟
دوست داشتم اما با حرفی که زد...تازه بهترم بود ازش دور باشم.
من: وقتی نمیخوای بیای سرکار دلیلی نداره بیای شرکت.
آیرین: یعنی نمیخوای آیرین پارسا واست کار کنه؟
یهو سرجام نشستم و متنو یکبار دیگه خوندم، بعد نوشتم
من: آیرین پارسا؟ پارسا فامیلی خودته؟
آیرین: آره حالا خانم پارسا استخدام میشه؟
یه لبخند نشست رو لبم اما حرفش یادم اومد و لبخندم جاشو به یه اخم داد.
من: اگه فکر نمیکنی میخوام مختو بزنم. بیا استخدامی.
آیرین: باشه میام. هنوزم دلخوری؟
نمیخواستم جواب بدم برای همین گفتم
من: کاری نداری؟
آیرین: نمیخوای بگی؟ باشه آقای رئیس اصلانی فردا ساعت چند بیام؟
من: شرکت ۸ صبح باز میشه، و شمام باید اولین نفر حاضر باشین.
آیرین: من ۷ و نیم اونجام.
من: باشه، آقا کریم ۷ درو باز میکنه. خدافظ
آیرین: خدافظ رئیس.
گوشی رو انداختم روی میز کنار مبل و یه نفس عمیق کشیدم. از توی جیب کتم سیگارم رو برداشتم و یه نخ روشن کردم.
یاده پدرم افتادم، اصلانی بزرگ، چقدر زور زد تا من سیگار نکشم ولی گاهی اوقات فقط سیگار آرومم میکنه. فقط یه اسم از ذهنم میگذشت؛ آیرین...آیرین پارسا...باید از خودم دورش کنم، واسش خطرناکه، به خودم کاری نداشته باشه و کارشو بکنه، حتی سیاوشم نباید ببینتش...اما من فردا با سیاوش قرار دارم، دفعه های قبل با رحیمی میرفتم الان چیکار کنم؟
سیاوش فکر میکنه من یه خلافکار خورده پام که زیر دست اون کفتار کار میکنم و کسی برای من کار نمیکنه. ولی حتی نمیدونه که من از خودشم کلی مدرک دارم که نابود کردنش ۲۴ ساعتم کار نمیبره!
سیاوش حتی از بادیگاردای منم خبر نداره...پس، فردا باید آیرینو ببرم اما...سیگار بعدیمو روشن کردم، پک محکمی بهش زدم....
میبرمش و خودمم ازش محافظت میکنم!!!!
ادامه دارد.
یکشنبه 31 تیر 1397 - 22:02
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 3 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت سوم
[آیرین]
از تاکسی پیاده شدم و رو به روی شرکت آرشام وایسادم. اولین بار که با خودش اومدم حواسم به ظاهر ساختمون نبود، چقدر بزرگ و با ابهته!!! ابهت گفتنم تو حلقم واقعا!! نگام روی تابلوی شرکت موند ((شرکت صادراتی قطعات کامپیوتر آرشانا)) وا، چه اسم عجیبی!
رفتم داخل و سوار آسانسور شدم و دکمه طبقه ۱۵ رو زدم و منتظر شدم که برسم.
وقتی آسانسور ایستاد ازش اومدم بیرون و وارد شرکت شدم، طبق گفته آرشام که در بازه، در باز بود و یه پیرمردی داشت سالن رو تی میکشید. سلام کردم و جواب گرمی شنیدم بعدم رفتم سراغ میزم. یعنی کل این میز مال منه؟!
یاده دیروز افتادم که با خانوادم راجبه کار تو شرکت آرشام حرف زدم. بابام که مخالفتی نکرد چون دوست داشت یه ذره هم که شده دخترش طعم اتسقلالو بچشه. مامانمم که دید بابام اجازه داد چیزی نگفت و بیشتر تشویقم کرد. حتی صبح واسم قرآن گرفت و گفت
مامانم: روز اول کاریته بهتره با یه پشت و پناه محکم شروع کنی.
منم با خیال راحت راه افتادم. حالا که حرف اط خانواده شد یادم افتاد که آرشام برعکس من خونواده نداره، وقتیم که متاسف شدم با یه حالت تند و اخمویی مجبورم کرد که دیگه ازش سوال نپرسم. منم نپرسیدم شاید پدر و مادر خوبی نداشته که انقدر رو این قضیه حساسه، ولی من خونوادمو دوست دارم. یه خونواده ۳ نفری که به قول بابام هیچی کم نداریم. راستم میگفت، خودش که پلیس بود و با وجود کار سختش و مشغله هایی که داشت بازم نمیذاشت نبودش حس بشه و همیشه به فکرمون بوده. مادرمم که یه زن همه چی تموم بود و بابام با تمام وجود دوسش داشت. چقدرم از خدا خواستم یه دوماد اینجوریم گیر مادر خونه دار من بیاد!!!
ولی با وجود زندگی خوب و مرفهی که داشتیم همیشه از نداشتن خواهر و برادر کفری بودم، گاهی اوقات نبودشون بدجور حش میشه. بالاخره هرچقدرم پدر و مادر خوب باشن جای اونارو که نمیگیرن!!
اوه اوه اومد، ورست سر ساعت ۸ چه به موقع!! چقدر این بشر خوش تیپه، چقدرم دلخوره از اون اخم تو صورتش معلومه!!
آیرین لال بشی ایشالا، حرف بود به پسر مردم زدی؟ چیکارت داشت مگه بدبخت؟ خوبه حالا کارنامه درخشان تورو جوری به رخت میکشید که آب بشی بری تو زمین؟!
البته اون دوتا پسری که قبل آرمین بودن به صورت مجازی باهاشون حرف میزدم، فقط آرمین حضوری بود که مرده شورشو ببرن، بعد از ۶ ماه دوستی گفت دختر خالشو میخواد. ده بارم بیشتر ندیدمش، تو این ده بار حرفای عاشقانه زیاد زد ولی نباید به اون کثافت دل میبستم، وابستش شدم جوری که هنوز عکسش صفحه گوشیمه اما آرشام....این بشر اگه نخوای هم سمتش کشیده میشی، اولین پسریه که انقدر زود بهش اعتماد کردم، ولی با اون حرفایی که ازم شنید....الهی خفه شی آیرین!!!
تو همین گیر و دار خود درگیری و خود لعنتی بودم که خودمو جمع کردم و بهش سلام کردم، سرحال و با لبخند.
من: سلام رئیس
اگه جلوی کارمنداش آرشام صداش میکردم هم زشت بود هم حجلم دم خونمون بود!! ای خدا باز اون اخماتو!
آرشام: سلام خانوم پارسا.
رفت تو دفترش و منم نشستم روی صندلیم. یکی، دو دقیقه بعد زنگ زد.
آرشام: خانوم پارسا یه قهوه برای من بیارین، تلخ باشه. مرسی.
من: چشم رئیس.
از جام بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه شرکت تا دستور آقامونو انجام بدم، چی گفتی آیرین؟؟!! آقامون؟؟!! خفه شو این حرفا به تو نیومده اونم با کی؟؟ با کسی که حتی بدش میاد دستت بهش بخوره، پس ببند مرسی! نگاه کن تورو خدا یه فسقل وجدان چحوری مارو خفه میکنه!!
قهوشو ریختم و رفتم سمت دفترش و در زدم.
آرشام: بفرمایید
رفتم داخل و فنجونشو گذاشتم روی میزش. اصلا نگاهمم نکرد، حقته آیرین جون حقته، بکش...
برای اینکه یه نیم نگاه بهم بندازه گفتم
من: بفرمایید آقای رئیس، با من کار دیگه ای ندارید؟
بدون اینکه نگام کنه گفت
آرشام: چرا باید یه قراردادی امضا بشه پس...
یه قرارداد گذاشن جلومو گفت
آرشام: امضاش کنید، من قبلا امضا کردم.
یه خودکار از روی میزش برداشتم و قرارداد رو امضا کردم، بازم نگاهم نکرد ولی خیلی جدی گفت
آرشام: یه نگاهی به پرونده ها بندازین دستتون بیاد که کار ما اینجا چیه. در ضمن...
سرشو آورد بالا و با اخم نگام کرد و گفت
آرشام: شما زبان بلدین؟
نه پس تو بلدی فقط! جرئت داری اینو بگو، عوض اون حرفم گفتم
من: بله بلدم چطور؟
آرشام: آخه شرکت ما شرکت صادراتی هم هست گفتم اگه بلد نیستین باید مترجم بگیرم.
برو عمه نداشتتو مسخره کن، مترجمم واسه خودت بگیر!! مردی اینو بگو، از اونجایی که زنم گفتم
من: نه نیازی به مترجم نیست.
یا یه قیافه حق به جانب و اعصاب خورد از دست اخماش گفتم
من: میتونم برم؟
آرشام: یه لحظه...پس مترجم شرکت هم حساب میشین...
با بی حوصلگی تمام گفتم
من: خب؟!
آرشام: من نیازی به مترجم ندارم ولی هستن کسایی که نیاز دارن، باید کمکشون کنید.
چه پزیم میده حالا، خیلی کوتاه گفتم
من: چشم رئیس
آرشام: خب میتونین تشریفتونو ببرین.
دق و دلیتو خالی کردی؟ اول صبحی حالمو گرفتی خوب شد؟ داشتم میرفتم سمت در که گفتم
من: با اجازه.
رفتم و پشت میزم نشستم. یه دو ساعتی داشتم با پرونده ها ور میرفتم که تلفن روی میز زنگ خورد. گوشیرو برداشتم که رئیس اخمومون گفت
آرشام: خانوم پارسا آماده بشید، باید بریم جایی.
من: چشم.
گوشیرو گذاشتم و یکم سر و وضعمو مرتب کردم. رفتم سمت دفترش و در زدم و داخل شدم و رو به روش ایستادم و گفتم
من: کجا باید بریم رئیس؟
آرشام: یه قرار کاریه،باید بریم ملاقات کسی، شماهم باید اونجا باشین که اگه لازم شد اطلاعاتو بنویسید.
نمردم و میرزا بنویس آقا هم شدم!
خیلی حرصم گرفته بود ولی به هرحال منشیش بودم، گفتم
من: بله بریم؟
آرشام: بریم
رفتیم داخل پارکینگ و سوار ماشینش شدیم، بوی عطرش تو ماشین بیشتر بود، یه نفس عمیق کشیدم که ریه هام حال بیان!! من اصلا سر آرمین اینجوری نبودم، یا حضرت عباس چم شده؟! وابسته این بشر نشم صلوات!!
ساکت بود و داشت با سرعت زیاد رانندگی میکرد. میخواستم از دلش دربیارم، دیروز خیلی ضایع حرف زده بودم، حرف ناحقم زده بودم. دلو به دریا زدمو گفتم
من: آرشام میشه چند لحظه باهات حرف بزنم؟
همونطور که با اخم خیره به خیابون بود گفت
آرشام: میشنوم.
من: نمیشه دلخوریو بزاری کنار؟
یه نگاه چپ چپکی بهم انداخت و گفت
آرشام: دلخور نیستم
من: دروغ نگو، جون آیرین ببخش، نمیخوام از دستم ناراحت باشی.
به حالت زمزمه گفتم
من: آخه هومم شد جواب؟
آرشام: اولا شنیدم چی گفتی، دوما ناراحت نیستم، نمیخوام رفتاری داشته باشم که فکر کنی دارم مختو میزنم.
با دلخوری و حق به جانبی گفتم
من: جون منم که این وسط مو!
با گوشیم که تو دستم بود میخواستم ساعتو ببینم که یکدفعه صدای دندونای آرشامو شنیدم، بعدشم گفت
آرشام: با این که ولت کرده هنوزم عکسش رو صفحه گوشیته؟
من: اون منو دوست نداشت، من که دوسش داشتم، سختمه فراموشش کنم.
آرشام: آهان باشه.
سرعتشو بیشتر کرد و دم به دیقه هم دستشو میکشید گوشه لبش!! این چش شد؟ همینو کم داشتیم.
من: چته؟ چرا عصبانی میشی؟ آرشام چرا حس میکنم حرفتو میخوری؟
یکبار دیگه دستشو کشید گوشه لبش و گفت
آرشام: نه حرفی ندارم‌
من: پس چیشده؟
خیلی خشک جواب داد
آرشام: هیچی.
من: مطمئن باشم به خاطر من نیست؟
پوزخندی زد و گفت
آرشام: چرا باید به خاطر تو باشه؟
من: آخه از دیروز تا حالا باهام سرسنگینی!
اخم غلیظی کرد و گفت
آرشام: گفتم که نمیخوام بد برداشت کنی که دارم مختو میزنم.
دیگه داغ کردم. حالا هی این حرف منو به روم بیار باشه؟؟!! یکدفعه گفتم
من: آرشام بس کن حالا من یه چیزی گفتم.
اونم داغ کرده بود، عصبانی و با داد گفت
آرشام: چیو بس کنم؟ هان؟ من یکبار اومدم مهربون باشم، با یه دختر خوب برخورد کنم اما تو فکر کردی دارم مختو میزنم. تصمیم گرفتم همون آدم بداخلاقه باشم که بد برداشت نشه.
من: قبل از اینکه این حرفو بزنم بهت گفتم یکم مهربون باش گفتی مهربونی بهت نمیاد، وقتی دیروزت با روز اولت فرق میکنه چه انتظاری از "برداشت" من داری؟
برداشتو با یه لحن خاص گفتم. بس که برداشت برداشت میکرد. اونم نه گذاشت نه برداشت گفت
آرشام: شاید من یه مشکلی داشته باشم، اعصابم خورد باشه واسه همون فرق داشته باشم، بعد تو حتما باید فکر کنی داشتم مختو میزدم؟! فکر نکردی اگه بخوام مختو بزنم و بلایی سرت بیارم، نمیارمت سرکار، نمیبرمت خونم، میبرمت هتل کارم که تموم شد ولت میکنم.
من: چرا منو درک نمیکنی؟ با اون حال بدم یه چیزی گفتم تو هم به دل گرفتی.
گریم گرفت و با بغض گفتم
من: اصلا باید همین روز اول کاری استعفا بدم اگه من نباشم انقدر کنارم اذیت نمیشی.
آرشام: آیرین بس کن پیاده شو رسیدیم.
من: آخه صورتتو ببین، لبت پوست انداخت تقصیر منه دیگه توهم بدجور به دل گرفتی دیگه.
از ماشین پیاده شدم. عوض اینکه از دلش دربیاد کلافه هم شده بود چون دوباره دستشو کشید گوشه لبش و گفت
آرشام: راه بیا هیچی نگو.
خیلی مظلومانه نگاهش کردم و گفتم
من: تو برو جلو من پشت سرت میام.
بدون حرف راه افتاد، منم پشت سرش. از موقعی که رسیدیم اونجا یه حس بدی داشتم، مخصوصا وقتی رسیدیم پیش صاحبش.
آرشام: سلام.
مرد: سلام آرشام جان خوبی؟
بعد با یه لبخند و نگاه خورنده رو به من گفت
مرد: معرفی نمیکنی؟
آرشامم خیلی جدی و خشک و با اخم جوابشو داد.
آرشام: همکارم خانوم پارسا، دوست دخترم نیست اونجوری نگاه نکن.
مرده لبخندی زد و گفت
مرد: میدونستم تو تمایلی به خانوما نداری و این عجیبه که یه آدم مثل تو که ۳۰ سالشه و همه چیز داره علاقه ای به ایجاد رابطه با دخترا نداشته باشه!!
این چی میگه؟! ینی چی تمایل نداره؟ این مثلا قرار کاریه؟ نگام هی بین جفتشون رد و بدل میشد که بالاخره گفتم
من: سلام
جوابمو با خنده ترسناک و همون نگاه هیز داد
مرد: سلام خانوم جوان!
بعدم دستشو آورد جلو، جوری ترسیده بودم که منی که فقط تا حالا به آرمین دست داده بودم میخواستم به اینم دست بدم. دستمو بردم جلو که یکدفعه نگاه غضب آلود آرشام نگهم داشت!دستمو آوردم عقب. آرشام آروم گفت
آرشام: میخواستی با این عوضی دست بدی؟
من: آرشام میترسم ازش، نگاهش یه جوریه. اینجا چخبره؟ این که داره با نگاهش منو میخوره!
یکدفعه بازوشو گرفتم ولی چون خوشش نمیومد سریع ولش کردم. الانه که بکوبونه تو دهنم!! آرشام غلط کردم!! خدایا خودت نجاتم بده!!
چشمامو بستم و منتظر واکنش آرشام بودم که یهو یه احساس آرامش عجیب سر تا پامو گرفت، آرشام دستمو گرفته بود!!!!! متعجب برگشتم طرفش اما اون بدون اینکه نگام کنه یا اخماش باز بشه فشار خفیفی به دستم آورد، من این فشارو واسه خودم اینجوری تعبیر کردم (( نترس آیرین، من کنارتم!!))
لبخندی زدم و با اشاره اون مرده روی مبل دو نفره که پشت سرمون بود نشستیم، بدون اینکه دستمو ول کنه! دیگه نمیترسیدم چون الان حامی من آرشام بود!
مرده نگاهش رفت رو دستامون، دست بردارم نیست عوضی!!
مرد: خب چخبرا؟ کار و بار چطوره؟
آرشام: هیچی، خبری نیست، تو قرار بود کارارو اوکی کنی.
مرد: اونکه اوکیه، اینارو ببین.
چنتا برگه گرفت سمت آرشام، آرشامم بدون اینکه نگاهی بهشون بندازه برگه هارو گرفت و گذاشت کنارش.
مرد: نگاشون نمیکنی؟
آرشام: لازم نیست.
آروم کنار گوش آرشام گفتم
من: آرشام نمیگی این کیه؟
آرشام: سیاوش کامفر، همکارم، یه جورایی استاد سابقم!
اون مرده که حالا فهمیدم اسمش سیاوشه گفت
سیاوش: خب مشکلی نیست، میتونی انجامش بدی؟
آرشام: تا حالا دیدی من کاریو نتونم‌انجام بدم؟
سیاوش که میخندید گفت
سیاوش: نه معلومه چون من رئیستم!
هرچی بیشتر میگذشت بیشتر گیج میشدم. این سیاوشم که جز مسخره کردن آرشام و خوردن من کار دیگه ای نداشت!
انگار آرشام از حرفش خیلی عصبانی شد چون یکدفعه با صدای بلندی گفت
آرشام: چی؟؟ رئیس؟؟ تو یه مدت فقط استادم بودی همینو بس وگرنه یادت نره که من از هیچ کس دستور نمیگیرم. کارت تموم شد؟
سیاوش که از اون خنده اولش خبری نبود گفت
سیاوش: آره میتونیم بریم یه چیزی بخوریم.
آرشام: باید بریم.
بلند شد که منم به تبعیت ازش بلند شدم، سیاوشم بلند شد و گفت
سیاوش: خانوم شما مارو تحویل نگرفتیا!
آرشام اخم غلیظی کرده بود و زل زده بود به سیاوش. دوباره بازوی آرشام رو گرفتم و بهش گفتم
من: نمیشه زودتر راه بیوفتیم؟
از کارا و نگاه های سیاوش و جو اونجا کلافه شده بودم. آروم به آرشام گفتم
من: امیدوارم دفعه آخری باشه که منو میاری اینجا.
خیلی خونسرد رو به سیاوش گفتم
من: دلیلی واسه تحویل گرفتن نمیبینم!
سیاوشم خیلی ترسناک و چندش آور خندید و گفت
سیاوش: آرشام کسایی که باهاشون کار میکنی هم مثل خودت اعصاب ندارنا!
آرشام خیلی خشک جوابشو داد
آرشام: مشکلی داری؟
سیاوش: من با تو حرفی ندارم.
دوباره به من نگاه کرد و در کمال پررویی گفت
سیاوش: افتخار میدین تو شرکتم ملاقاتتون کنم‌ بانو؟؟!!
منم این سری قاطع و محکم‌ جوابشو دادم
من: نخیر!
رو به آرشامم با همون لحن ادامه دادم
من: بریم!
خودم راه افتادم سمت ماشین آرشام ولی شنیدم که به سیاوش گفت
آرشام: خوردی سیاوش جان؟
بعدم از صدای قدماش فهمیدم داره دنبالم میاد که یکدفعه گفت
آرشام: خوب کاری کردی اونجوری جوابشو دادی.
ایستادم و برگشتم سمتش، هنوزم اخماش تو هم بود. گفتم
من:آرشام؟
آرشام: بله؟
من: هیچی بریم.
بعدم قدمامو تندتر کردم و به ماشینش تکیه دادم تا برسه که گفت
آرشام: آیرین حرفتو نخور چیشده؟
من: آخه میخوام سوال بپرسم ولی گفتم دخالت نکنم تو کارت.
دیگه بهم رسیده بود، دستشو کنار سرم گذاشت روی ماشین و اومد جلو و گفت
آرشام: بپرس.
منم ترسیده بودم سرمو چسبوندم به ماشین و گفتم
من: مطمئنی که کارت فقط قطعات کامپیوتره و این یه قرار کاری بود؟
آرشام: آره مگه تو شک داری؟
من: من....من نه فقط....فقط این آقائه خیلی ترسناک بود.
از لحنم خندش گرفت و اون اخم جذابش جاشو داد به یه خنده جذاب، دستشو برداشت و گفت
آرشام: خدایی عین بچه ها میمونی! سوارشو بریم، سوال داشتی تو راه بپرس!
سوار ماشینش شدیم و راه افتادیم که من یه قسمت کوچیک از سوالامو به صورت رگباری و یه نفس پرسیدم.
من: آرشام چرا اون آقائه راجبه تو اونجوری حرف زد؟ مگه نگفتی رئیس خودتی؟ سیاوش استاد چیت بوده؟ چرا بهم اونجوری نگاه میکرد؟ بار اولش بود که منو میدید ولی چرا انقدر زود پسرخاله شد؟
آرشام یهو پرید وسط حرفمو گفت
آرشام: یه نفس بگیر.
من: راست میگی.
بعدشم یه نفس عمیق کشیدم که با قیافه خندون آرشام رو به رو شدم.
من: چرا میخندی خب سوال دارم.
آرشام: خب دونه دونه بپرس جواب بگیر.
من: آرشام چرا سیاوش در مورد تو اونجوری حرف زد؟ مگه خودت رئیس نیستی؟
آرشام: خب معلومه من رئیسم، شک داشتی؟ بعدشم مگه چجوری گفت؟
حرف سیاوش رو واسش بازگو کردم
من: یعنی چی که یه پسر که ۳۰ سالشه علاقه ای به رابطه با دخترا نداره؟ سیاوش استاد چیته؟
آرشام: منظورش این بود که رابطه من با رخترا فقط کاریه نه بیشتر! استاد...چجوری بگم....۱۲ سال پیش راه و رسم کارو بهم یاد داده.
من: چرا بهم اونجوری نگاه میکرد؟ بار اولی بود که منو میدید ولی چرا انقدر زود خودمونی شد؟
آرشام تک خنده ای کرد و گفت
آرشام: این جناب کامفر عادتشه همیشه به دخترا مثل یه جنس نگاه میکنه و پسر خاله میشه!
با عصبانیت گفتم
من: بد عادتی داره!!
دیگه چیزی نگفتم بعد یاد آرامشی که آرشام بهم داده بود افتادم و یهو گفتم
من: ممنون که جلو نگاه های هیز اون آرومم کردی.
آرشامم یه لبخند جذاب زد و گفت
آرشام: خواهش میکنم.
خودمم دیگه حرفی نزدم و بیرونو نگاه کردم. به شرکت که رسیدیم گفت
آرشام: در مورد قرار امروز با هیچ کدوم از کارمندا حرف نزن!
من: چشم رئیس
آرشام: آیرین اگه خوده سیاوش یا از طرف سیاوش باهات تماس گرفتن، بیا پیش من جواب بده.
من: باشه، من دیگه میرم سراغ کارام آقاس رئیس.
آرشام خندش گرفت، خوبه والا دلقک آقا هم شدیم!
آرشام: باشه برو.
خودمم خندم گرفت از این تغییر یهویی!
من: جلو کارمندا آرشام صدات کنم چیکار میکنی؟
آرشام: میکشمت!!!
یه خنده شیطنت آمیز کردم و گفتم
من: امتحان میکنیم.
آرشام: باشه پس عواقبشم خودت بپذیر.
بیخیال گفتم
من: میپذریزم، مگه غیر از کشتن چیز دیگه ای هم هست؟
بهش چشمک زدم که آرشام گفت
آرشام: آره میرسی دست سیاوش!!
میدونستم داره شوخی میکنه اما بازم از ترس خشکم زد و گفتم
من: آرشام میشه دیگه منو نبری اونجا؟
پوزخندی زد و گفت
آرشام: بستگی به خودت داره.
منم خندیدم و گفتم
من: من تط امتحانم نمیگذرم.
آرشام: باشه.
بالاخره بعد از کلی کل کل و شوخی وارد شرکت شدیم و آرشامم رفت تو دفترش. بزارید خودمو دوباره براتوت معرفی کنم، کرم خاکی ۲۲ ساله میخوام آرشامو اذیت کنم! ولی ای کاش نمیکردم چون همون اول سوتی دادم! تا درو بست دوییدم و درو باز کردم و داد زدم.
من: آرمیییییییییین...امممم چیزه یعنی همون آرشام...
آرشامو آروم گفتم وگرنه منو میکشت!
اوه اوه یکدفعه برگشت و یه دستشو گذاشت پشت سرم و یه دستشم گذاشت جلوی دهنم، بعدم چسبوندم به در بسته دفترش!! نفسم بند اومد!!! آرشام با لحن تهدید آمیزی گفت
آرشام: چیزی گفتی؟
سرمو به سختی تکون دادم، اومدم حرف بزنم این صدا در اومد.
من: اوهوم.
دستشو از جلوی دهنم برداشت ولی اون یکی دستش هنوز پشت سرم بود، با حالت عصبی گفت
آرشام: چی گفتی؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم
من: آرم...آرشام...من که آروم گفتم!
بعدش سرمو انداختم پایین. آرشامم با صدای خشداری که برام عجیب بود گفت
آرشام: یه سوال، اگه الان بلایی سرت بیارم چی میشه؟
یکدفعه سرمو آوردم بالا و زل زدم به چشمای جذابش، چشماش یه حالت خاصی داشت درسته غرور توشون بیداد میکرد اما یه حس عجیب دیگه داشت که من درکش نمیکردم. این همه نزدیکی به آرشام واسم خوشایند بود!! عطرش مست کننده ترین بویی بود که تا حالا به مشامم خورده بود. با صدای خیلی آرومی گفتم
من: هیچی!
سرشو آورد جلو و به لبام خیره شد!! این چشه؟ این کارا از آرشام بعیده ها!! با همون صدا و لحن قبلی گفت
آرشام: مطمئنی؟
یکم ذهنمو متمرکز کردم و گفتم
من: منظورم اینه که کسی متوجه نمیشه ولی من اجازه نمیدم.
زل زد به چشمام و گفت
آرشام: چرا؟
برای اینکه جو بینمون رو عوض کنم لبخند مصنوعی زدم و گفتم
من: داری خطرناک میشیا، الان یکی میاد تو. بعدم چرا باید اجازه بدم؟
آرشام اومد جلوتر و صورتشو نزدیک صورتم کرد. ای خدا این چشه؟ آروم گفت
آرشام: من نمیخوام کاری بکنم‌ فقط میخواستم ببینم چجور دختری هستی وا میدی یا نه!!
بعدشم رفت عقب و ادامه داد
آرشام: حالام میتونی بری.
از این کارش دلخور شدم. مگه از من چی دیده بود؟ یه اخمی کردم و گفتم
من: یعنی منو نشناختی؟
آرشام: چرا ولی میخواستم مطئن بشم.
با لحنی که کاملا دلخوریمو نشون میداد گفتم
من: باشه، من رفتم آقای رئیس.
خواستم برم که دستمو گرفت و گفت
آرشام: آیرین...
اون لحظه خیلی مظلوم شده بود ولی هنوز یکم دلخور بودم.
من: بله؟ آهان باید مودب باشم.
یه چشمک زدم و گفتم
من: جانم؟
آرشام: ازم ناراحتی؟
من: یه ذره، تو چی؟ هنوزم دلخوری؟
آرشام: اهل معذرت خواهی نیستم اما...
حرفشو نیمه تموم گذاشت. اون حالت از آرشام بعید بود هم مظلوم بشه، هم بعد اون همه‌ اخم و دلخوری ناراحتی منم براش مهم باشه.
من: اما؟ جوابمو ندادیا هنوزم دلخوری؟
یه لحظه نگران شدم، اون یکی دستمو روی دستش که دستم توش بود گذاشتم و گفتم
من: چیزی شده؟
آرشام: نه چیزی نشده. دیگه ام دلخور نیستم. میتونی بری.
خوشحال شدم که دلخور نیست گفتم
من: پس مهربون میشی عمو؟ اما هم بقیشو نگفتیا.
آرشام: ولش کن مهم نیست.
منم عین بچه ها گفتم
من: بگو دیگه بگوووووو
آرشام: میخواستم عذرخواهی کنم که منصرف شدم.
من: پس نمییخشمت چون اون سری خیلی معذرت خواهی کردم.
آرشام: باورت میشه تا حالا معذرت خواهی نکردم؟
از حرفش تعجب کردم و گفتم
من: پس این دفعه رو معذرت خواهی کن یاد بگیری. بگو!
آرشام: نمیتونم آیرین گیر نده.
من: باشه آقا ناظم با اجازه!
دستمو از تو دستش بیرون کشیدم و خواستم برم که فکر کنم عصبانی شد چون گفت
آرشام: ای بابا خب ببخشید!
برگشتم سمتشو آروم گفتم
من: بخشیده بودم. حق میدم امتحانم کنی.
با دست بهش اشاره کردم و گفتم
من: هرچی باشه آبدارچی گفتن!
یهو جو دادم و گفتم
من: الانم از اتاقم برو بیرون!
بهش چشمک زدم اما اون یه چیزی گفت که خیلی جا خوردم
آرشام: میدونستی خیلی از اولین هارو با تو تجربه کردم؟
من: مثلا چیا؟
خسته شده بودم بس که رو پا ایستادم.
من: وای خدا پام درد گرفت.
آرشام: بشین خب!! مثلا همین عذرخواهی کردن، دعوت کردن از یه دختر واسه شام، نگران شدنم برای یه دختر، بردن یه دختر به خونم، حتی بغل کردن یه دختر!!
رفتم سمت مبل و گفتم
من: همش بار اولت بود؟! راست میگی؟!
نشستم رو مبل و مثل بچه ها گفتم
من: آخیش....
آرشام: آره باره اولم بود.
نمیدونم‌ چرا داشت اعتراف میکرد، امروز بعد از دیدن سیاوش رفتارش خیلی فرق کرده.
من: چه باحال؟ منم بار اولم بود رفتم رو هوا، یا حتی رفتم خونه یه پسر.
منم بهش اعتراف کردم، خداییم راستشو گفتم چون همه قرارام با آرمین بیرون بود. اون دوتا پسر اولی هم فقط به صورت مجازی باهاشون حرف میزدم و اصلا به دیدن نرسید. خدایا دارم بیشتر جذب آرشام میشم، همه چیزش حتی اخم کردناشم جذابه!!
یعنی اونم اینطوری هست که جذب من بشه؟!
وسط فکرم گفت
آرشام: آهان...
گوشیم زنگ خورد، شمارش آشنا نبود، به آرشام گفتم
من: آرشام نا آشناس جواب بدم؟
آرشام اومد رو به روم نشست و گفت
آرشام: آره، بزن رو اسپیکر.
به حرفش گوش کردم و جواب دادم.
من: بله بفرمایید؟
یه مرد پشت خط بود که گفت
مرد: سلام خانم خانوما!!
آرشام یکدفعه اخماش جمع شد و فکشم منقبض شد، هنوز اون مرد رو نشناخته بودم گفتم
من: ببخشید شما؟
مرد: سیاوشم خوشگله؟
من: کاری دارید به رئیسم بگم؟
ترسیده بودم ولی بهتر بود سیاوش نفهمه، هی داشت پسرخاله تر میشد!!
سیاوش: نه عزیزم با خودت کار دارم!
آرشام بلند شد و عصبی شروع کرد تو اتاق قدم زدن.
من: ولی من با شما کاری ندارم.
سیاوش: من کارت دارم تو که نمیدونی چقدر خواستنی هستی!!
دیگه قاطی کردم و با لحن تندی گفتم
من: میشه خواهش کنم دیگه مزاحم نشید؟
سیاوشم‌ با پررویی تمام گفت
سیاوش: من میخوام باهات وقت بگذرونم بده؟
خواستم یه جواب دندان شکن بدم که آرشام به سمتم خیز برداشت و گوشیو از دستم کشید و از اسپیکر خارجش کرد و خودش شروع کرد به حرف زدن.
آرشام: چی میگی تو؟....نه دوست دخترم نیست ولی فرق داره واسم....مزاحمش نشو سیاوش منو میشناسی واست بد میشه!!
بعدم گوشییو قطع کرد و بدون معطلی با مشت زد تو دیوار!! خیلی نگران شدم گفتم دستش حتما شکست!! خیلی عصبانی بود اینو از نفسای تندش میفهمیدم!!
سیاوش چی بهش گفته بود معلوم نبود ولی خیلی عصبانیش کرده بود، ترسمم بیشتر شده بود، دوییدم سمتش و گفتم
من: آرشام نکن توروخدا....
گریم گرفت و گفتم
من: اگه امشب زنگ بزنه جواب بابامو چی بدم؟ بابام منو میکشه آرشام.
راستم گفتم چون اگه شب تو خونه مزاحمم میشد بابام کلی داد و قال راه مینداخت، رو اینجور مسائل بدجور حساس بود، گریم بیشتر شد.
آرشام: دیگه زنگ نمیزنه، نگران نباش.
من: مطمئنی؟ آرشام من اصلا بهش شماره ندادم؟ این از کجا شمارمو گیر آورده؟
یهو یاد دستش افتادم و بهش گفتم
من: دستتو ببینم.
دستشو گرفتم تو دستم و نگاه کردم، دستش قرمز قرمز شده بود، روی استخون انگشتاشم آثار کبودی دیده میشد!!
من: هیییین...این که هم قرمز شده هم کبود شده، آرشام دیگه نزنیا.
آرشام: میدونم تو شماره ندادی خودش پیدا کرده! ولش کن دستم عادت داره به ضربه خوردن!
دستشو از تو دستم درآورد، بعد برد پشت کمرش و دوباره آورد کنار بدنش!!! وا....این چه کاری بود؟ امروز چند دفعه مشکوک زده ها!!!! سیاوش و کاراش، اعترافاش، حرفای سیاوش، الانم معلوم نیست چیکار کرد.
با یه قیافه مظلوم گفتم
من: قول میدی دیگه نزنی؟
یکدفعه شیطون شدم و گفتم
من: چیکار کردی ناقلا؟
یه چشمک زدم، آرشام گفت
آرشام: قول نمیدم چون عصبانی بشم همینه. هیچی!
با ترس و بغض گفتم
من: اگه دوباره زنگ زد چیکار کنم؟ فکر نکنم به راحتی ازم بگذره!
دوباره زدم تو خط شیطنت و گفتم
من: باید برم تو کار یه دوست پسر!
آرشام: زنگ نمیزنه، نترس!
بعدشم با حرص گفت
آرشام: دوست پسر؟ چرا؟
من: دلم غیرتی شدن میخواد البته دوست پسرو همین جوری گفتم بیخیال.
آرشام: هه....غیرتی شدن؟! باشه خب برو سرکارت دیگه.
نمیدونم چرا ولی میخواستم بیشتر پیشش بمونم و با هم حرف بزنیم. آرشام به شوخی گفت
آرشام: خجالت نمیکشی دم به دیقه تو اتاق رئیستی؟
نمیدونم چرا ولی خودمو لو دادم و حرف دلمو زدم، با دلخوری گفتم
من: دوست دارم بمونم. نمیخوای؟
آرشام یه جور خاصی نگام کرد و گفت
آرشام: من که میخوام ولی پشتت حرف درنیارن؟
اخمی کردم و گفتم
من: غلط کردن، اونا گناه خودشونو زیاد میکنن اگه ناراحتی برم؟
آرشام: من ناراحت نیستم، به فکر خودتم همین.
یکم فکر کردم دیدم بیراهم نمیگه، برخلاف خواسته قلبیم بیخیال موندن شدم و گفتم
من: پس بعدا باهم حرف میزنیم.
آرشام: باشه برو
از جام بلند شدم و رفتم بیرون و نشستم پشت میزم. چشمامو بستم و یکم افکارمو جمع و جور کردم اما ذهنم همش میرفت سمت دو تا چشم جذاب با همون حالتای خاص و خواستنیش!
چشمامو باز کردم و سرمو تکون دادم که از فکرش بیرون بیام اما نمیشد به خاطر همین به چنتا پرونده نگاه انداختم تا سرم گرم چیز دیگه ای بشه و به آرشام فکر نکنم.
از بعضی از پرونده ها سر درنیاوردم و گذاشتمشون کنار، بعد از حدود دو، سه ساعت بلند شدم که برم از آرشام سوال کنم اما دروغ چرا سوال بهونه بود میخواستم پیشش باشم!!!
بدون در زدن درو باز کردم و همونطور که نگاهم به پرونده های توی دستم بود رفتم داخل.
من: آقای رئیس...
سرمو آوردم بالا که دیدم آرشام پشت میزش نشسته و داره با یه اسلحه ور میره!!!
آرشام....اس....اسلحه داره؟! نکنه....نکنه خلافکاره؟!...فکر کنم برم بهتر باشه، تازه فکر کردم میتونم روش حساب کنم اما الان...با دیدن این اسلحه....
ادامه دارد.....
چهارشنبه 03 مرداد 1397 - 14:22
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 4 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
رمان اسپرسو شیرین_ قسمت چهارم
سلام به همگی، قبل از نوشتن پست بعدی میخواستم یه توضیح مختصر بدم.
درسته عشق آرشام و آیرین خیلی زود پا گرفت اما اتفاقاتی که بعدش میوفته رمان رو جذاب میکنه. و یه تشکر ویژه کنم از دوست خوبم فاطمه عبدالعالی زاده که قسمت های اولیه که از زبان آیرین نوشته شده رو نوشته.
و یه چیز دیگه اینکه توی این پست یکم خودمونی شدن چون تازه عشقشونو اعتراف کردن، تو بقیه پستا اینجوری نیست. امیدوارم لذت ببرید. ^_^
******************************************
[آرشام]
از دست حرفای سیاوش اعصابم خورد بود، خیلی!!!! حرومزاده میگه یه لعبتی گیر آوردم میخوام ازش استفاده کنم!!! مرد نیستم اگه بذارم دست سیاوش به آیرین برسه!!
واسه این اعصاب داغونم ور رفتن با اسلحم خوب بود، آرومم میکرد. یاده اولین اسلحم افتادم، یه کلت کمری مشکی که اسم من روش حک شده بود، کادو از طرف "پدرم"! بنده خدا فکر میکرد قراره بشم همکار خودش تا سیاوش رو زمین بزنیم ولی....
من از اون اسلحه فقط یکبار استفاده کردم، البته هنوزم دارمش ولی دیگه دست بهش نزدم و اما این یکی اسلحه رو خودم خریدم، زیادی خاص بود. از این مدل کلا یک دونه تو کل ایران بود! یه کلت نقره ای_ طلایی که خیلی خوش دست بود و تا حالا جون خیلیارو گرفته بود....تو فکر آمار آدمایی که کشته بودم سیر میکردم که در بی هوا باز شد و آیرین اومد تو....
آیرین: آقای رئیس...
نگاهش که رفت روی اسلحه تو دستم خشکش زد و ساکت شد.
منم در کمال خونسردی گفتم
من: بله؟
اگه یک درصد دستپاچه میشدم خودمو لو داده بودم، برای همین سعی کردم ظاهرمو حفظ کنم!
آیرین: یه لحظه باهاتون کار داشتم ولی اگه کار دارید..
نگاهش دوباره میخ اسلحه تو دستم شد!
آیرین: برم بهتره!
من: چرا اینطوری شدی؟
بعدم از پشت میزم بلند شدم و همونطور که میرفتم سمت آیرین اسلحمو گذاشتم پشت کمرم.
آیرین: آرشام همیشه همراهته؟
من: آره چطور؟
آیرین: چرا؟ پس بگو چرا سیاوش انقدر خطرناکه...
باید ذهنشو منحرف میکردم برای همین گفتم
من: به سیاوش چه ربطی داره؟
با لکنت گفت
آیرین: آخه....شک کردم که تو...
با اخم و سوالی نگاهش کردم و گفتم
من: که من؟
آیرین: که تو...تو خلافکاری؟
یه پوزخند زدم و گفتم
من: نه چرا این فکرو کردی؟
آیرین: پس چرا اسلحه همراهته؟ نکنه همدمه؟
بعدم خندید، خب خداروشکر یکم فضا تلطیف شد!! منم طبق معمول که در مواقع کاری به آیرین دروغ میگفتم، دروغ گفتم
من: واسه امنیت همین. نه همدم نیست.
آیرین: امنیت؟ مگه تو خطری؟
تو ذهنم گفتم:(( هه...خطر؟ من خوده خطرم دختر!!))
من: نه کلی گفتم.
آیرین: آهان.
بعدم عین دختر بچه های مظلوم سرشو انداخت پایین، با خنده گفتم
من: تو سرت پره سواله نه؟
آیرین: اوهوم ولی جرات ندارم بپرسم، توهم خطرناک شدی دیگه!
با بیحوصلگی و به حالت عصبی گفتم
من: بپرس نترس نمیکشمت!!
آیرین که یکم رنگش پریده بود گفت
آیرین: هرکاری از دستت برمیاد، کاری نیست نتونی انجام بدی، به سیاوشم گفتی ازت بعید نیست.
عصبی شدم و رفتم نزدیکش و گفتم
من: ازم میترسی؟
آیرین: از این به بعد....آره....
اسلحمو درآوردم و با تن صدای نسبتا بلندی گفتم
من: به خاطر این؟
آیرین: هم این هم از وقتی سیاوشو دیدم!
با ناامیدی گفتم
من: یعنی هنوز منو نشناختی؟
آیرین: نه...آرشام اصلانی بودی دیگه؟
عصبی شدم و ولوم صدام دست خودم نبود، با داد بلندی گفتم
من: آیرین...
عصبانیت صدام کاملا مشهود بود، نفسای سریع میکشیدم و ضربان قلبم بالا رفته بود.
آیرین بدون توجه به عصبانیت من گفت
آیرین: مثل اینکه باید برم، اسلحه ام که داری، دیگه هیچی.
بعدم با لرزش محسوس دستاش رفت سمت در که با داد من سرجاش ایستاد اما پشتش به من بود.
من: وایسا...
بعد با صدای آرومی ادامه دادم، صدام آروم بود اما لحن عصبی و قاطع خودمو داشتم.
من: واقعا ازم میترسی؟
روشو کرد سمت منو با لبخند گفت
آیرین: نه چون تا حالا که مراقبم بودی، کاریم نداشتی، هرچی نباشه آقا ناظمی گفتن.
خوشحال شدم اما میخواستم امتحانش کنم، بدونم اگه تو شرایط مرگ و زندگی قرار بگیره میترسه یا بازم به روش نمیاره،برای همین گفتم
من: حتی اگه سره این بیاد روی شقیقت؟
به اسلحم اشاره کردم.
آیرین: اون موقع جیغ میزنم و میگم تو جراتشو نداری.
بعدم به شوخی خودش خندید!
من: مطمئنی؟
آیرین: اوهوم
من: خودت خواستی!
بعدم خیلی ناگهانی از پشت بغلش کردم و اسلحمم گذاشتم روی سرش! اصلا قصد آسیب رسوندن یا ترسوندنشو نداشتم فقط میخواستم امتحانش کنم!
از این همه نزدیکی یه آیرین حالم رو به دگرگونی بود اما مثل هروقت دیگه بی تفاوت بودم و خودمو کنترل کردم.
آیرین: هییییییین آرشام....
با صدای تهدید آمیز و خشداری که تا یه حدی، یه حد کم، به خاطر حال درونیم بود گفتم
من: خب؟
آیرین:یعنی الان ماشه رو میکشی؟
من: بکشم چی میشه؟
یکدفعه طی یک حرکت انتحاری آیرین کاری کرد که حتی فکرشم یه مخیلم خطور نمیکرد، با آرنج کوبید توی شکمم که البته من دردم نیومد ولی ضربش قوی بود!!
آیرین: این میشه!!
بعدم دست به سینه رو به روم ایستاد.
من: نه خوشم اومد، توام بلدیا!
یه ابروشو بالا انداخت و گفت
آیرین: ما اینیم دیگه.
بعدم چشمک زد و ادامه داد.
آیرین: دردت که نیومد؟
خندیدم و گفتم
من: نه بابا، ضربت ضعیف نبود، من زیادی سفتم.
آیرین: راست میگیا!
بعدم اومد جلو و انگشتاشو دور بازوم حلقه کرد و فشار داد، خندم گرفت.
من: اونجارو امتحان نکن.
دکمه های پیراهنم رو که یه پیراهن جذب سرمه ای بود باز کردم و دست آیرین رو گرفتم و گذاشتم روی عضله های شکمم که بشه یه سیکس پک درست و حسابی!!
من: اینجارو امتحان کن.
یه دفعه دستشو کشید و گفت
آیرین: توام داری پسرخاله میشیا!
بعدم جوری خندید که دلم لرزید.
من:چرا؟ خب امتحان کن مگه چیه؟
یه لبخند زدم که شاید سال ها بود به خودم حروم کرده بودم، شیطون و جذاب!
آیرین: عه؟ پس بیام؟
دستاشو گرفته بود تو هوا و میخندید!
من: بیا!
آیرین: آبدارچی میاما!
من: خب بیا!
یکدفعه اومد نزدیک اما تو فاصله چند سانتی متری برگشت که خندیدم و گفتم
من: چیشد کوچولو ترسیدی؟
آیرین: من؟؟ نه نترسیدم دیگه دخترخالگی بسه، اسلحه داری!
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم
من: پووووف، تو حالا هی این اسلحه رو بکش وسط خب؟
آیرین: خب عصبانی نشو میام.
من: بیا، من که راهو باز گذاشتم.
به دکمه های باز پیراهنم اشاره کردم. اومد نزدیکم و دستشو کشید رو عضله هام. حس خوشایندی بهم دست داد که داشت حالمو خراب میکرد.
آیرین: نه معلومه خوب کار کردیا!!
برای اینکه خودمو از اون حال خلاص کنم گفتم
من: شما اینجوری عضله امتحان میکنین؟
این دفعه سعی کرد محکم فشار بده، اما بدن من الکی نبود که همین جوری شل باشه و بره تو!!
آیرین: این چقدر سفته....اصلا تو نمیره!!! عههههههه.....
از واکنش آیرین خندم گرفت و با خنده گفتم
من: تا حالا انقدر سفت ندیدی اینجوری تعجب کردی؟
آیرین با لحن بامزه ای گفت
آیرین: خب ندیدم دیگه!!! اگه تو اینی پی آرنولد چیه؟؟
هنوز داشت ور میرفت و حال منم داشت خرابتر میشد اما من تو کنترل کردن خودم استاد بودم!
آیرین با صدای آرومی گفت
آیرین: چه بالش سفتی بشه ها.
بعدم دستشو برداشت و یه چشمک بهم زد. منم با کمال پررویی گفتم
من: عه؟ خوشت اومده؟ امتحانش‌مجانیه ها!!
حرفی زد که حتی فکرشم نمیکردم.
آیرین: نه بابا، فقط خوش به حال دوست دخترت! کوفتش بشه اصلا، البته نداری ولی شاید پیدا کنی!
حرفاش واسم جالب بود، این حساسیت فقط یه معنی میده، اینکه آیرینم به من بی میل نیست و این وسط یه احساسی نسبت به من هست،شاید به اندازه من نباشه اما هست!
به خاطر همین دلو به دریا زدم و گفتم
من: آره شاید...
بعدم زل زدم به آیرین که با دلخوری گفت
آیرین: تو گلوش گیر کنی اصلا.
اخم مصلحتی کردم و گفتم
من: اینجوری نگو بعدا پشیمون میشیا.
با حرص عجیبی که تو صداش بود گفت
آیرین: الهی بره زیر تریلی اصلا پشیمون چی؟ اصلا اسلحتو برمیدارم میکشمش!!
جااااااان؟ خودشو میخواست بکشه؟!
دستمو گذاشتم روی دهنشو گفتم
من: دیگه این حرفو نزن خب؟ من دوسش دارم!
نمیدونم چرا داشتم خودمو لو میدادم، ولی با حرفای سیاوش دست و دلم لرزیده بود، پس باید میفهمید دوسش دارم که بهم بیشتر اعتماد کنه تا راحت تر بتونم ازش محافظت کنم. دستمو از روی دهنش برداشتم که با دلخوری و غم زیادی که تو چشماش بود گفت
آیرین: کیه؟ تو که گفتی نداری، نشونم میدیش؟
لبخندی زدم و گفتم
من: آره چشماتو ببند.
آیرین: با این حال که اصلا چشم ندارم ببینمش ولی حرفتو گوش میکنم‌.
بعدم چشماشو بست. دستاشو گرفتم و بردمش رو به روی آینه قدی که گوشه اتاقم بود و آروم کنار گوشش گفتم
من:چشماتو باز کن!
چشماشو باز کرد و با تعجب گفت
آیرین: کسی نیومد که، سرکاش گذاشتی آرشام؟
برای اولین بار تو زندگیم با تمام احساسم از پشت بغلش کردم و سرمو گذاشتم روی شونش و گفتم
من: ایناهاش توی آینه!
بعدشم سفت کمرشو گرفتم و منتظر واکنشش شدم!
با تعجب و جویده جویده گفت
آیرین: تو...تو که گفتی...تو که به سیاوش گفتی دوست دخترت نیستم ناقلا!
تو بغلم چرخید و با همون لبخند قشنگش نگاهم کرد، منم با صراحت تمام گفتم
من: هنوزم دوست دخترم نشدی فقط...اینکه دوست دارم عزیزم همین!!
##############################
[آیرین]
این چی گفت؟! منو دوست داره؟! ایهاالناس آب قند بیارین....ولی اسلحش...
خندیدم و گفتم
من: راست میگی؟
آرشام: نه دروغ گفتم!
منم با یه قیافه خشک و جدی برای شوخی گفتم
من: عه؟ منم میخواستم بگم دوست ندارم!
آرشامم خیلی جدی گفت
آرشام: واقعا!! آره معلومه تو آرمینو دوست داری!!
میمردی اسم اون آرمین عوضی رو نیاری؟ نتونستم بهش دروغ بگم، گفتم
من: دوست دارما ولی هنوز نتونستم با قضیه اون کنار بیام، اگه ناراحتی گوشیتو بده.
گوشیشو از جیب شلوار کتون مشکیش درآورد و گرفت سمتمو گفت
آرشام: بیا
منم گوشیشو گرفتم و گفتم
من: عکس از خودت داری؟ البته قبلش یه خواهش بکنم؟
اخم کرد و خیلی رسمی گفت
آرشام: بفرمایید.
من: میدونی که سخته فراموشش کنم، دوسش ندارم اما خب ۶ ماه باهاش دوست بودم. میخوام همون خاطراتم فراموش کنم کمکم میکنی؟ از الان شروع میکنم که یا توام. میتونم عکستو داشته باشم؟
خداکنه عکسشو بده، اونجوری عوض عکس اون مارمولک یک و نیم‌متری عکس آرشامو دارم. به به وجدانمم که خفه شده خداروشکر.
آرشام جوابی داد که خشکم زد.
آرشام: نه نمیتونی!
کاملا ناامید شدم و گفتم
من: چرا؟ آها فهمیدم حتما نظرت عوض شده.
باید میرفتم چون حتما تا آخر عمرم سر آرمین با آرشام دعوا میکردیم. الهی با ماشین عروسیش صاف بخورن تو دیوار.
گونه آرشامو بوس کردم و خواستم برم که گفت
آرشام: صبر کن.
وایسادم و همونجور که پشتم بهش بود گریه کردم و چند قطره اشک چکید روی گونم.
آرشام دوباره گفت
آرشام: من گفتم دوست ندارم که میخوای بری؟ نگام کن.
برگشتم سمتش که تا دید صورتم خیسه محکم بغلم کرد. چقدر دوست داشتم ساعت ها تو همون حالت بمونیم. آرشام این عطرت کار دستم داد، الانم که کاملا تو بغلش حل شدم. چه آرامشی!! صدای کوبش قلبش که الان میدونستم برای من میزنه آرامش بخش ترین صدا تو کل عمرم بود!!
آرشام: نباید گریه کنی، وقتی با منی حتی نباید یه قطره اشک بریزی!
یاده حرفش افتادم گریم بیشتر شد.
من: آخه گفتی نمیتونم عکستو داشته باشم.
سرمو آوردم بالا و نگاهش کردم، چشماش غرور داشت اما مهربون بود، حالا معنی اون حالت خاص تو نگاهشو میفهمیدم، اون حالت محبت بود، عشق بود!
عین بچه ها شدم و پرسیدم
من: یه سوال، رو آرمین حساسی؟ اگه حساسی قول میدم زود فراموش کنم ولی تنهایی نمیتونم.
آرشامم یه دونه از اون لبخندای نادر اما جذابشو تحویلم داد و گفت
آرشام: معلومه حساسم، فکر کن یک درصد من رو عشق سابق تو حساس نباشم. عکسم به خاطر این گفتم که دوست ندارم تو عکسی باشم.
تعجب کردم یعنی چی که دوست نداره تو عکسی باشه؟ مظلوم شدم و گفتم
من: یعنی از خودت عکسی نداری؟
آرشام: دارم حالا بعدا بهت میدم.
حالا که بهم اعتراف کرده بودیم و دستمون رو شده بود که همدیگه رو دوست داریم، خواستم یکم با آرشام شوخی کنم. گفتم
من: یکم اذیتت کنم؟
شیطون شدم و یه مشت زدم تو شکمش!! چقدر سفته!! گفتم
من: دردتم نمیاد بدبختی!!
یهو آروم گفتم
من: یعنی اینم مال خودم شد؟!
هر سری فکر میکنم میخوام بال دربیارم، مخصوصا وقتی بهم گفت دوسم داره. وااااای خدایا شکرت، پسر مردمو مال خودم کردم!!! خوشحال بودم خیلی، ما خیلی وقت نیست که باهم آشنا شدیم اما من از همون شب اول که دیدمش ازش خوشم اومد، دوسش دارم و از احساسم مطمئنم!! درسته خوشحال بودم ولی اینم نمیتونم انکار کنم که نسبت به زندگی آرشام اطلاعات کاملی ندارم. از موقعیم که اسلحشو دیدم...ولی فعلا از داشتنش و کنارش بودن لذت میبردم.
خندیدم و آرشام گفت
آرشام: آره مال خوده خودته.
یهو میخ لبام شد، خدایا!! آرشام بیا و بگذر!
آرشام: پس اینام مال منه دیگه؟
منم موقعیتو ناجور دیدم، ولی به روی خودم نیاوردم و از بغلش اومدم بیرون و در رفتم!!! رفتم سمت در و گفتم
من: نچ!!
اون از من زرنگ تر بود، بدبختانه در دفترش ریموت داشت!!! یا صاحب صبر!!! هرچی پیامبر داریم صدا میزنم فقط به دادم برسین!! در قفل شد کجا برم حالا؟! آرشامم که خطرناک شده بود گفت
آرشام: کجا؟! بودیم درخدمتتون!
فرصتو غنیمت شمردم و نشستم روی مبل و برای تغییر جو حاکم گفتم
من: از همون دم در در خدمتم باش!!
آرشامم شیطون گفت
آرشام: دِ نَ دِ!!
خدایا این داره زیادی خطرناک و شیطون میشه!! این روی آرشامو ندیده بودیم!! خدایا به دادم‌ برس!! البته میدونستم، یه جورایی ته قلبم مطمئن بودم که کاری نمیکنه و فقط دلش میخواد اذیت کنه!!
در کمال ناباوری پیرهنشو که دکمه هاش باز بود رو درآورد!!! جوووووووون عجب هیکلی!! چی بود اون آرمین مارمولک، اینو بچسب، به گمونم از شاگردای آرنولد بوده عشقم!!
داشتم تو همین فکرای منحرفانه خودم سیر میکردم که گفت
آرشام: چقدر هوا گرمه نه؟!
همونطور که حرف میزد و میخندید اومد نزدیکم، منم همش سعی میکردم ذهن اونو منحرف کنم ولی با اون تیپ و هیکل خودم داشتم منحرف میشدم!
با این حال گفتم
من: نه هوا خوبه!!
اونم مشخص بود حسابی داره از اذیت کردن من کیف میکنه خندون اومد کنارم نشست! برادر نکن این کارارو دختر مردم از دست میره! با یه لحن بامزه ای گفت
آرشام: بیا بغل عمو ببینم!
من: قول میدی عموی خوبی باشی؟ عمووووی خوبی باش!
لحنم عین این بچه های لوس بود. یه دونه از اون پوزخندای جذابش زد و گفت
آرشام: تو بیا بهت بدنمیگذره، سفتم که هستم دوست داری!
دیگه دست گذاشت رو نقطه ضعفم که وا دادم و گفتم
من: راست میگیا
بعدشم خودمو انداختم تو بغلش. همونطوری که تو بغلش بودم و اونم داشت موهامو از روی شال نوازش میکرد گفت
آرشام: راستی شالتو دربیار رنگ موهاتو ببینم.
چشمام داشت میرفت که گرد بشه که خودمو کنترل کردم و گفتم
من: خوابم میاد، باشه یه وقت دیگه!
بعدشم الکی خمیازه کشیدم و پشت سرش یه زبون درازی برای آرشام جان کردم! تو این فکر بودم که آرشامو بیشتر اذیت کنم که یهو حس آرامش و هیجان و همه چیزو باهم حس کردم. چیشد؟ این الان منو بوس کرد؟! خاک بر سرت آیرین تو الان نباید بزاری!! برو بابا وجدان بذار با عشقم راحت باشم!!! بدون توجه به وجدانم که داشت جیغ و داد میکرد با آرشام همراه شدم.
بعد از حدود یکی دو دیقه از هم جدا شدیم و آرشام با لحن آروم و صدای بم و خشداری که دو چندان جذاب بود گفت
آرشام: دیگه اینکارو نکن چون نفست قطع میشه!!
منم که خدای کرم ریختن بدون فکر کردن گفتم
من: قول نمیدم.
بعدشم دوباره زبون درازی کردم که ای کاش نمیکردم چون جوری پرید لپامو کشید که اشک تو چشمام جمع شد آی آی آی!!
آرشام بدون اینکه لپمو ول کنه گفت
آرشام: بسته یا بازم میخوای؟
من که بدجوری دردم اومده بود گفتم
من: نه من دیگه غلط بکنم، آخ آخ ول کن لپمو کنده شد!!
بالاخره لپمو ول کرد و عین آدم سرجاش نشست، آی خدا لپم کنده شد!! حیف که دلم نمیاد وگرنه نفرینت میکردم آرشام...اول عین آدم ازش فاصله گرفتم تا دوباره لپمو نکشه بعدم گفتم
من: زشته من منشیتما، چخبرته آقا؟ آقای رئیس خوبیت نداره!!
آرشامم با پررویی تمام گفت
آرشام: اتفاقا منشیمی که بهتره، مگه نشنیدی همه رئیسا با منشیشون رفیق میشن و باهمن؟!
حرصم گرفت اصلا نباید به این بشر رو داد.
من: پس با قبلیه هم بودی؟! تا الان چنتا منشی داشتی؟
یکم فکر کرد و گفت
آرشام: من کلا دوتا منشی دختر داشتم یکی تو یکی همونی که دیدی! وگرنه منشی نداشتم کلا همه کارای منو آقای زند میکرده!
خوبه خوبه بازجویی داره یه جاهای قشنگی میرسه!!
من: تا اینجا دوتا! دیگه؟! غیر از شغل شریف منشی گری؟
آرشام: از سیاوش شنیدی که من با دخترا کاری نداشتم تو حالا این وسط استثنا دراومدی و من یهو عاشقت شدم دیگه....
وای خدا الان وا میرم از خوشحالی!! بعدم نوک بینیمو کشید. کاش این خوشحالیا دائمی باشه و به هم برسیم. خدایا دوباره قضیه آرمین پیش نیاد؟ نمیخوام دوباره شکست بخورم، خدایا آرشام برام مهمتر از آرمینه اگه آرشامم از دست بدم...
یکدفعه دستمو دور گردنش حلقه کردم و سرمو گذاشتم روی شونش، بغض کرده بودم و گفتم
من: قول میدی همیشه باشی؟ قول میدی بعد از من از کسی خوشت نیاد؟ جون آیرین قول میدی؟
اشکام یکدفعه سرازیر شد، دست خودم نبود نتونستم جلوی گریمو بگیرم.
آرشام سرمو بلند کرد و گفت
آرشام: یه چیزی میگم خوب گوش کن. وقتی با منی نباید گریه کنی حتی یه قطره.
اشکامو با سرانگشتاش پاک کرد و ادامه داد.
آرشام: در ضمن من زمانی تورو میزارم کنار که مرده باشم!! اوکی؟
حرف مردن نزن بابا طاقت ندارم.
من: خدانکنه آرشام یه قول ازت خواستما.
بعد ادامه دادم
من: آقای رئیس نیم ساعته بابت حضور من کاراتو کنار گذاشتیا. درم که بستس!
آرشام: کسی تو شرکت نیست!
برای اینکه ساعتشو نشونم بده تقرییا ساعتشو کرد تو بینیم!! بعدشم گفت
آرشام: تایم اداری تموم شده!
من: خیلخب بابا رفت تو بینیم، پس باید بریم خونه دیگه دیرم میشه.
یاد اسلحه هم راحتم نمیذاشت به خاطر همین گفتم
من: آرشام تو مجوز داری واسه اسلحت؟
آرشام: آره دارم نگران نباش.
باید بهش خبر میدادم که بابام قراره بیاد و محل کارمو ببینه. پس گفتم
من: واسه این پرسیدم که فردا بابام قراره بیاد محل کارمو ببینه.
آرشام با بی تفاوتی گفت
آرشام: خب بیاد چه ربطی به اسلحه من داره؟
نمیدونم چرا ولی براش کامل توضیح دادم، ترس از اسلحش دست از سرم برنمیداشت.
من: آخه بابام سرهنگه گفتم بدونی تیزبین و دقیقه واسه همین گفتم.
یهو با شیطونی زیادی عین خودش رفتم تو صورتش و گفتم من محض اطلاع!!
یهو جوری داد زد که فکر کنم کر شد!! وحشی!!
آرشام: چی؟! بابات چیکارس؟؟ تو چه دایره ای؟؟
من که از واکنش آرشام تعجب کرده بودم گفتم
من: گوشم کر شد، منشی کر به دردت نمیخوره ها، مبارزه با مواد مخدر!!!!!!!!!!!
ادامه دارد.....
پنجشنبه 04 مرداد 1397 - 09:47
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 5 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت پنجم
[آرشام]
چی؟؟؟؟؟؟ بابای آیرین سرهنگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تازه مبارزه با مواد؟؟؟؟؟؟؟ بدبخت شدم که......
با حواس پرتی گفتم
من: آهان....حالا فردا میخواد بیاد اینجا چیکار؟
آیرین از حواس پرتی و سوالم تعجب کرد و گفت
آیرین: وا؟! نباید خبر داشته باشه بچش کجا کار میکنه؟
من: نه منظورم این نبود....آخه یهویی گفتی بابات میخواد بیاد...
بعدشم کم کم صدام آروم و بعدم ساکت شدم و رفتم تو فکر....من چیکار کنم؟ اگه بفهمه؟ اگه بویی ببره؟ آیرین...اونو از دست میدم....بدست نیاورده ازم متنفر میشه!! چیکار کنم؟
آیرین: چیزی شده؟ چرا رفتی تو فکر؟ آرشام...
داشت صدام میزد و دستشو جلوی صورتم تکون میداد که حواسم اومد سرجاشو گفتم
من: هان؟ هیچی....خوبم پاشو....پاشو برسونمت دیرت نشه.
آیرین: چیزی شده؟ چرا دستپاچه شدی؟
لبخند مسخره ای زدم و گفتم
من: نه دستپاچه نشدم بابا!
بلند شدم و پیراهنم رو پوشیدم، داشتم دکمه هامو مییستم که درم با ریموت باز کردم و گفتم
من: برو وسایلتو جمع کن تا من بیام.
آیرین: باشه ولی قبلش...
اومد جلوتر و دستمو گرفت و با لحن آرومی گفت
آیرین: اگه برات خطری داره میخوای یه جوری نذارم بیاد؟ اگه آقای رئیس بخواد میشه ها!!
با لحنی که سعی میکردم آروم و اطمینان بخش باشه گفتم
من: آخه چه خطری؟ مگه من چیکاره ام که خطر داشته باشه؟ فقط تعجب کردم همین!
یه لبخند دلنشین زد و گفت
آیرین: باشه آقای رئیس، بیرون منتظرم!
قربون اون دل مهربون و سادت برم که همه چیزو زود باور میکنی!! آیرین از در رفت بیرون و منم طبق معمول اسلحمو گذاشتم پشت کمرم و کت اسپرت مشکیمو پوشیدم و رفتم بیرون.
من: خب بریم؟ وسایلتو برداشتی؟
آیرین کیفشو روی شونش جا به جا کرد و گفت
آیرین: آره بریم.
داخل آسانسور بودیم که گوشیم زنگ خورد. نگاه کردم، حامد بود یکی از بچه ها که امروز با سهند و بقیه رفته بودن انبارارو خالی کنن و جنسارو ببرن واسه بسته بندی.
من: بله؟
حامد:سلام آقا....آقا لو رفتیم!
ناخودآگاه اخمام جمع شد و گفتم
من: یعنی چی؟
حامد: آقا پلیسا ریختن اینجا، فعلا عقب نشینی کردن ولی نرفتن.
من: مگه میشه؟ پس شما چه غلطی میکردین اونجا؟
حامد: آقا ما...به خدا آقا...
من: بسه...من تا ۲۰ دیقه دیگه اونجام، بیام ببینم چه گندی زدین.
گوشیو قطع کردم و با قدمای بلند پارکینگو طی کردم رسیدم دم ماشین که آیرین گفت
آیرین: چیزی شده؟ اگه کار برات پیش اومده خودم میرم، تو کارخونه اتفاقی افتاده؟
من: نه چیزی نشده، میرسمونمت بعد میرم. بشین تو ماشین بریم.
آیرین که مشخص بود فقط به فکر منه گفت
آیرین: آخه دیر به کارت میرسی، بذار خودم میرم تو به کارت برس.
اعصابم از جای دیگه خورد بود ولی سر آیرین بیچاره خالی کردم، با اخمای توهم و با تحکم گفتم
من: آیرین، بشین، بریم!
بعدم خودم سوار شدم و آیرینم با لبای آویزون نشست.
با سرعت بالا رانندگی میکردم، میخواستم زودتر آیرینو برسونم و برم ببینم بچه ها چه غلطی کردن!
آیرین: آرشام خبر بدی بهت دادن؟ خب بگو چیشده؟
تا اومدم جوابشو بدم دوباره گوشیم زنگ خورد، سیاوش بود.
من: بله؟
سیاوش: آرشام بچه ها گیر افتادن؟
من: سیاوش بچه هات گند زدن، اون سهند احمق مثلا بالا سرشون بوده؟
سیاوش: آره، سهند رو همراهشون فرستادم. گفتم حداقل تو این کار کمکت کنه؟
عصبی گفتم
من: من تا حالا از کسی کمک گرفتم؟ ببین سیاوش اگه گیر بیوفتین تقصیر سهنده، منو قاطی نکنین....
بعدم گوشیو قطع کردم و با مشت کوبیدم روی فرمون.
من: لعنتی...
آیرین خیلی بی مقدمه گفت
آیرین: چی؟ گیر بیوفتین؟ آرشام نگهدار....
وااااای خدا سوتی دادم، اصلا حواسم به آیرین نبود!! واسه اینکه بندو آب ندم خیلی خونسرد گفتم
من: چیشده؟ چرا نگهدارم؟
آیرین که معلوم بود بدجوری عصبیه گفت
آیرین: نگه نداری همین الان درو باز میکنم و خودمو پرت میکنم پایین.
این دختره خله؟ میخواست درو باز کنه که وسط خیابون زدم‌ رو ترمز!
من: چته دیوونه؟ چیشده میگم؟
صدای آیرین هم عصبی بود هم حالت جیغ داشت!
آیرین: تو معلومه چیکاره ای؟ این شرکتم الکیه حتما نه؟
من: چیشده؟ یعنی چی؟ شرکت الکیه؟ چی میگی تو؟
خب بنده خدا راست میگفت، البته شرکتم الکی نبود و اون کار هیچیش خلاف نبود، اما من باید یه جورایی سر و ته قضیه رو هم میاوردم یا نه؟
آیرین: اون از اسلحت، اون از سیاوش، حالام که سهند اضافه شده داری گیر میوفتی!!
ماشین رو بردم کنار خیابون و پارک کردم. کامل برگشتم سمت آیرین و گفتم
من: چی میگی؟ کی داره گیر میوفته؟ سهند خواهر زاده سیاوشه...چه ربطی داره آیرین؟ چرا همه چیزو میچسبونی به هم؟
آیرین: پس چرا گفتی منو قاطی نکنین؟ دیدی ربط داشت؟!
بعدم انگار مچمو گرفته زل زد بهم!! حالا من آیرینو کجای دلم بزارم؟
با لحن آروم و قاطعی گفتم
من: آیرین... ازچیزی خبر نداری الکی شلوغش نکن... من الان عجله دارم، فردا باهم حرف میزنیم قبول؟
آیرین: باشه.
بعدم پیاده شد و درو کوبید، سرشو از پنجره آورد داخل و گفت
آیرین: حالام برو آقا سهند تو خطره!
بعدشم رفت، سریع پیاده شدم و دنبالش رفتم
ن: آیرین کجا میری؟ آیرین صبر کن...
دیدم جواب نمیده برای همین از آخرین سلاحم استفاده کردم و گفتم
من: اگه الان برم شاید دیگه منو نبینی...
یهو ایستاد و برگشت سمت منو با حالت تهدیدی گفت
آیرین: خودت گفتی فردا باهم حرف میزنیم، پس باید بیای فهمیدی؟
راهمو کج کردم و رفتم سمت ماشینم و همونطور که میرفتم گفتم
من: قول نمیدم که زنده برگردم!
بعدم سوار شدم و درو کوبیدم. خواستم حرکت کنم که در باز شد و آیرین نشست کنارم.
آیرین: پس منم میام، حرفم نباشه وگرنه نه من نه تو!!
یه نفس عصبی کشیدم و گفتم
من: برو پایین آیرین!!
با غیض برگشت سمتم و گفت
آیرین: پس حاضری کات کنیم؟ من....پیاده....نمیشم!!
با عجز و ناتوانی گفتم
من: آیرین برو پایین، مگه نمیگی من برات مهمم؟ مرگ من برو پایین، نمیخوام از دستت بدم.
آیرین: چرا قسم میدی؟ نمیخوای دیگه باهم باشیم؟ چون مهمی واسم دارم میام، اگه منو نبری تو همین خیابون رو سنگ جدول میشینم تا برگردی. بازم مخالفت کنی میرم خودمو میندازم جلوی ماشین!
چون مطمئن بودم رضا با ماشین پشت سرمه و با دستور من میاد و آیرین رو میبره با خیال راحت گفتم
من: باشه برو بشین رو جدول تا برگردم.
آیرین که معلوم بود داره حرص میخوره گفت
آیرین: اصلا تو گفتی معلوم نیست برگردی، پیاده نمیشم. اگه بشینم رو جدول هر ماشینی نگه داشت سوار میشما!!
با گوشیم به رضا sms دادم که بعد از رفتن من بیاد دنبال آیرین و ببرتش. بعدم رو به آیرین گفتم
من: باشه سوارشو، اشکال نداره!
انگار آیرین از این همه خونسردی من رو به انفجار بود! تعجبم کرده بود گفت
آیرین: اگه یکی دیگه منو خواست چی؟ اصلا اگه دزدیدنم‌ چی؟ بدم نیستا، شاید یکی بهتر از تو پیدا شد، توام که نیستی آدم راحته!!
میخواست اعصاب منو خورد کنه که موفق هم بود، با عصبانیت و ولوم صدای بالا گفتم
من: آیرین انقدر رو اعصاب من نرو فقط برو پایین!
با درموندگی گفت
آیرین: قول بده سالم برگردی اونوقت من پیاده میشم.
با صدای آرومی گفتم
من: قول نمیدم سالم برگردم، قول میدم زنده برگردم.
بغضی که تو گلوش بود و سعی میکرد جلوشو بگیره شکست و شروع کرد به گریه کردن، دلم آتیش گرفت. اگه میدونستی اشکات چی به روزم میارن اینجوری اشک نمیریختی دختر!
آیرین: آره دیگه تو قول نده برگردی، خودم زندت نمیزارم!
بعدم گونمو بوسید و پیاده شد. منم بعد از نگاه کردن به آیرین با سرعت حرکت کردم تا برسم به محل قرار!
تو فاصله یکی، دو کیلومتری مسیر اصلی بودم که ماشینای پلیس رو از دور دیدم!! چشمام تلسکوپ نیستا، با دوربین دیدم!!
مسیرو دور زدم و افتادم تو جاده خاکی و تخته گاز رفتم تا برسم به انبارا.
رسیدم و ماشینمو پارک کردم و پیاده شدم که حامد خودشو بهم رسوند.
حامد: سلام آقا...چیشد؟ دستور چیه؟
من: سهند کو؟
حامد: آقا سهند اونطرفن.
با دستش به سمت پشت انبارا اشاره کرد. رفتم اونطرف و دیدم سهند عین این خاک برسرا نشسته بود روی زمین و عین بید میلرزید، معلوم بود خیلی ترسیده!! احمق!!
من: تو اینجا چه غلطی میکنی؟ بیا برو بچه هاتو سازمان دهی کن!
سهند با مِن مِن جواب داد.
سهند: من....م....من نمیتونم!
خواستم جوابشو بدم که صدای شلیک شنیدم! کلتم رو از پشت کمرم برداشتم و آماده گرفتم تو دستم و برگشتم سمت بچه ها!
وقتی رسیدم پیششون درگیری اصلی شروع شده بود، کارمون خوب بود، میتونستیم از پسشون بربیایم اما چند نفر زخمی شدن، درگیری واقعا سخت و سنگین بود!!
یه لحظه کنارم رو نگاه کردم تا ببینم حامد در چه حاله که متوجه شدم تیر خورده و افتاده روی زمین،حواسم پرت اون شد که حس کردم پهلوم سوخت!!
دستم رفت سمت جایی که گلوله خورده بود، عین آبشار خون میومد!! سعی کردم با فشار دستم خونو بند بیارم ولی نمیشد.
پس مجبور بودم نقشه B رو پیاده کنم. پلیسا نزدیک دو تا انبار کوچیک جلویی بودن. به خاطر نجات خودمون و بقیه جنسا باید از خیر اون انبارهای جلویی میگذشتیم. خوبه فکر اینجاشو کرده بودم.
بچه هارو با بیسیم خبر کردم و کشیدمشون عقب، پلیسا هم که فکر میکردن ما داریم فرار میکنیم جلوتر اومدن و درست تو فاصله دوتا انبار جلویی قرار گرفتن.
بعد از اینکه مطمئن شدم هیچ کدوم از بچه هامون جلو نیستن، ریموت بمب های جاساز شده توی انبارارو گرفتم دستم و...
من: سه...دو....بنگ...
همون لحظه بمبا منفجر شدن، ماهم بدون معطل کردن سریع حرکت کردیم به سمت کانتینر ها و ماشین ها.
با هر بدبختی بود جنسای باقی مونده رو بار زدیم و بردیم واسه بسته بندی.
منم که از خونریزی رو به هلاکت بودم، البته خداروشکر خون خشک شده روی زخم یه جورایی مثل پانسمان شده بود و زخمم دیگه خونریزی نداشت!
تو ماشین، نزدیک خونه زنگ زدم به رضا.
رضا: بله رئیس؟
من: رضا آیرینو رسوندی؟
رضا: بله رئیس.
من: خب برو دنبال دکتر صالحی و بیارش خونه.
رضا: چشم رئیس.
دکتر صالحی تنها دکتر قابل اعتمادی بود که میشناختم.
رسیده بودم خونه و روی مبل ولو شده بودم، درارو باز گذاشته بودم که مجبور نباشم از جام بلند شم.
بالاخره رضا و صالحی رسیدن. اومدن داخل.
صالحی: باز که تو سوراخ شدی!!
خندیدم که از درد اخمام جمع شد.
من: دیگه عادت کردم.
اومد و نشست کنارم. رضا هم که همون دم در ایستاده بود. دکتر نگاهی به زخمم انداخت و گفت
صالحی: من داروی بیهوشی ندارم آرشام چیکار کنم؟
من: اشکال نداره تحمل میکنم.
صالحی کیفشو گذاشت روی میز و بازش کرد و تمام وسایلاشو چید روی میز. پیراهن خونیمو درآورد و بعد از پوشیدن دستکشای لاتکسش آماده بود.
صالحی: آماده ای؟
با سر جواب مثبت دادم. اونم کارشو شروع کرد، منم شروع کردم به فشار دادن دندونام روی هم که مبادا صدام بالا بره!! هر آن احتمال میدادم دندونام خورد بشه و توی لثم فرو بره!! دردش طاقت فرسا بود!!
بالاخره کارش تموم شد و زخممو بخیه زد و پانسمان کرد. بعد از درآوردن دستکشاش و جا به جا کردن عینک طبیش رو به من با لبخند گفت
صالحی: تا حالا آدمی به سرسختی تو ندیدم! فعلا باید مایعات بخوری حواست باشه.
وسایلاشو جمع کرد و وقتی داشت میرفت یه بسته قرص گذاشت روی اپن و گفت
صالحی: اینا آنتی بیوتیکه باید بخوری!
من: باشه وقتی رفتی در خونه رو ببند.
سرشو تکون داد و با یه خداحافظی مختصر به همراه رضا از خونه رفت بیرون.
منم با کلی بدبختی از جام بلند شدم و رفتم توی اتاقم. درسته بهم مسکن زده بود ولی هنوز اثر نکرده بود و درد داشت پدرمو در میاورد!
با بدبختی شلوارمو با یه شلوار ورزشی مشکی عوض کردم و روی تختم دراز کشیدم.
گوشیمو گرفتم دستم و زنگ زدم به آیرین، بعده ۲،۳ تا بوق برداشت.
من: الو آیرین...
صدام خسته تر و گرفته تر از چیزی بود که میخواستم دوست نداشتم آیرین نگران بشه ولی دست خودم نبود، حالم واقعا بد بود.
آیرین: الو...آرشام...چیشده؟ صدات چرا انقدر گرفته؟ الان کجایی؟ خوبی؟ چرا انقدر طول کشید؟
نگرانی تو صداش موج میزد، ولی از اینکه داشت رگباری سوال میکرد یه خنده بیجون کردم و گفتم
من: یواش تر دختر، یکی یکی بپرس! چیزی نشده خوبم.
آیرین: خب نگران شدم، چیشده که صدات انقدر گرفته؟
من: چیزی نشده عزیزم، واسه خستگیه، خودت خوبی؟ کجایی؟
آیرین: خوبم. خونه ام، تو چی؟ کاش میشد ببینمت من اینجوری تا صبح دق میکنم.
دلم واسش تنگ شده بود و این اولین دلتنگی من برای یه نفر غیر از مادرم بود!
من: من خونه ام میخوای توام بیا اینجا.
صدای خندش تو گوشی پیچید و گفت
آیرین: بیام؟
من: اگه دوست داری و نمیترسی!!
آیرین: دلم واسه بالشم تنگ شده، بدون بالشم خوابم نمیبره!!
منظورش از بالش شکم من بود که امروز تو کف سفتیش مونده بود!! کجایی که ببینی بالشت سوراخ شده!!
من: خب پس بیا. فقط مامان و بابات چی؟
آیرین: اونارو یه جوری راضی میکنم.
بعدم ولومش یکم رفت بالا و گفت
آیرین:چیه پشیمون شدی؟ میخوای نیام؟
وای این دخترا چرا اینجورین؟
من: کی پشیمون شد؟ چرا جو میدی؟ فقط اومدی زیر یه گلدون مثلثی شکل جلوی در کلیده خودت درو باز کن. دره حیاطم بازه.
بعد یادم افتاد امروز صبح رکس و جولی و جانی رو باط کرده بودم تو باغ بچرخن، برای همین ادامه دادم.
من: فقط یه چیزی تو باغ سه تا سگ دارم ولی نترس کاریت ندارن!!
آیرین عصبی گفت
آیرین: اینه وضع پذیرایی از مهمونت؟ خودم درو باز کنم؟
با بی حوصلگی تمام گفتم
من: آیرین چقدر غر میزنی، بیا دیگه اه بای!!
بعدم بدون اینکه منتظر جوابش باشم قطع کردم و گوشیو پرت کردم رو میز عسلی کنار تختم و سعی کردم بخوابم اما خوابم نمیبرد، پس به جاش به آیرین فکر کردم تا خودش بیاد!!
ادامه دارد.....
جمعه 05 مرداد 1397 - 17:53
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 6 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت ششم
[آیرین]
آرشام رفت منم با کلی فکر و خیال تنها موندم. چی بهش گفتن که انقدر قاطی کرد؟ بعدشم با کلی من میمیرم و قسم گذاشت رفت.
حدود یک دقیقه بعد یه ماشین مشکی مدل بالا که اسمشم نمیدونستم جلو پام ترمز کرد.
مرد: خانوم تشریف بیارید سوار شید.
باز مزاحم، باز مزاحم...ای بابا!
من: آقا لطفا مزاحم نشین خواهش میکنم.
یه چیزی گفت مخم سوت کشید.
مرد: مزاحم چیه خانوم آقا دستور دادن ببرمتون!
خدایا آرشام چیکارس؟ یعنی چی دستور داده؟! کدوم رئیس شرکتی کسیو میفرسته دنبال منشیش؟ مگه من راننده شخصی میخوام؟! البته الان که باید بخوام وگرنه آرشام دوباره داد و بیداد میکنه.
به ناچار در عقب رو باز کردم و سوار شدم و گفتم
من: خیلخب، باشه.
همونجور که رانندگی میکرد، منم از نگرانی چنتا سوال پرسیدم.
من: شما خبر ندارین آرشام میخواد کجا بره؟
مرد: خبر دارم خانوم ولی نمیتونم بهتون بگم.
چقدر آرشام کاراش مشکوکه ها!!! دهن اینم بسته!! صددرصد از خودش میپرسم ولی الان نگران سلامتی آرشامم شدید!! پرسیدم
من: تا کی کاراش طول میکشه؟ نمیتونید بگید هرموقع رسید خونش بهم زنگ بزنه؟
مرده که هنوز نمیدونستم کیه گفت
مرد: خودشون گفتن هروقت برگشتن خبرتون میکنن.
من:خوبه.
وقتی منو رسوند اسمشو پرسیدم، بازم جواب نداد و رفت.
در خونه رو باز کردم و وارد خونمون شدم.
من:سلام به اهل خونه.
بابام که روی مبل نشسته بود با لبخند جوابمو داد.
بابام: سلام دختر گلم، خسته نباشی.
مامانم هم از آشپزخونه با یه سینی چایی اومد بیرون.
مامانم: سلام دخترم، خسته نباشی.
من: مرسی.
مامانم روی مبل نشست،منم با همون لباسای بیرون نشستم که بابام با آب و تاب شروع کرد خیلی جدی و پرهیجان ماموریت امروزشو تعریف کردن.
بابام: عملیات سختی بود، تا موفقیت کاملمون چیزی نمونده بود. آخه یکی از باندای بزرگ مواد مخدر بودن. یه مقدار جنساشونو ضبط کردیم، البته من جزو گروه عملیاتی نبودم و فقط از اداره سازمان دهی میکردم. چند نفر از اوناهم زخمی شدن ولی واسه بچه های خودمون اتفاق خاصی نیوفتاد. معلوم بود رئیس باهوش و زبده ای داشتن چون همه کاراش با حساب و کتاب بود.
ای بابا دوباره این بابای ما شروع کرد معرکه گیری کردن!! ولی خودمونیما قضیه گیر افتادن و مواد مخدر و تعجب آرشام از شغل بابای من، اسلحه آرشام...
خدایا هرچی بیشتر میگذره دارم گیج تر میشم.
بی حوصله بلند شدم و رفتم تو اتاقمو درو بستم. لباسامو عوض کردم و روی صندلی جلوی میز توالتم نشستم و آرایش ملایمم که فقط یه ریمل و یه رژ بود پاک کردم.
خدایا هم نگرانشم هم دارم بهش شک میکنم. نمیدونم چقدر گذشته بود که داشتم اتاقو متر میکردم که گوشیم زنگ خورد. پریدم رو کیفم و گوشیمو از توش برداشتم که دیدم آرشامه، سریع جواب دادم.
آرشامم با یه صدای خیلی ضعیف گفت
آرشام: الو آیرین....
این چرا صداش اینجوری شده؟ آیرینت بمیره. دوباره رگبار سوالام شروع شد.
من: الو آرشام. چیشده؟ چرا انقدر صدات گرفته؟ الان کجایی؟ خوبی؟ چرا انقدر طولش کشید.
پشت تلفن خندش گرفته بود.
آرشام: یواش تر دختر! یکی یکی بپرس. چیزی نشده خوبم.
من: خب نگران شدم. چیشده که صدات انقدر گرفته؟
دست بردار نبودم، حالام که صداش اینجوری بود نگرانیم دوچندان شده بود.
آرشام: چیزی نشده عزیزم، واسه خستگیه. خودت خوبی؟ کجایی؟
من: خوبم، خونه ام، تو چی؟ کاش میشد ببینمت من اینجوری تا صبح دق میکنم.
آرشام: من خونه ام، اگه میخوای بیا اینجا.
خندم گرفت. فکرشو بکن من و آرشام تو خونش تنها!!! دیگه چیزی از من نمیزاره بمونه!!
با خنده گفتم
من: بیام؟
آرشام: آره اگه دوس داری و نمیترسی!!
ترس که خدایی میترسیدم. با کارای امروزش تو شرکت... ولی بایداز حالش و کاراش خبردار بشم.
به شوخی گفتم
من: دلم واسه بالشم تنگ شده. بدون بالشم خوابم نمیبره!!
آرشام: خب پس بیا فقط مامان و بابات چی؟
من: اونارو یه جوری راضی میکنم!
تخصصی داشتم در زمینه راضی کردنشون!! خوب شد خدا دوستای با وفای مارو آفرید باید به یکیشون بسپرم هوامو داشته باشه!
یهو جو دادم و گفتم
من: چیه پشیمون شدی؟ میخوای نیام؟
با جیغ و دلخوری الکی گفتم!! اونم با کلافگی گفت
آرشام: کی پشیمون شد؟ چرا جو میدی؟ فقط اومدی زیر یه گلدون مثلثی شکل جلوی در کلیده خودت درو باز کن، دره حیاطم بازه.
خواستم یه چیزی بهش بگم که ادامه داد.
آرشام: فقط تو باغ سه تا سگ دارم ولی نترس کاریت ندارن.
دلخور شدم و گفتم
من: اینه وضع پذیرایی از مهمونت؟ خودم درو باز کنم؟
آرشام با بی حوصلگی گفت
آرشام: آیرین چقدر غر میزنی، بیا دیگه اه بای!
بعدشم گوشیو قطع کرد!!‌ این رو به من گوشی قطع میکنه؟ به حسابت میرسم آرشام!!
خیلخب بریم دنبال راضی کردن پدر و مادر گرامی و در جریان گذاشتن نازی که دوستم بود.
اول یه sms به نازی دادم و بهش گفتم اگه مامانم زنگ زد خونشون بگه من اونجام!! کلا بچه پایه ای بود!
از اتاقم بیرون رفتم و دیدم بابام داره با تلفن صحبت میکنه، پس رفتم تو آشپزخونه که مامانم مشغول غذا درست کردن بود!
من: مامان من دارم میرم خونه نازی اینا، شبم میمونم! میشه دیگه؟
با کلی ادهای دلبرانه گفتم بلکه نرم بشه!!
مامانمم یه نگاه به من کرد و با لبخند گفت
مامانم: این اداهارو واسه شوهرت بیا، باشه برو!
خندیدم و گفتم
من: عاشقتم مامان.
گونشو بوسیدم و دوییدم تو اتاقم. یه تاپ که البته خیلی باز نبود به رنگ ارغوانی پوشیدم، با شلوار لوله تفنگی مشکی. مانتوی بلند و مشکیمم تنم کردم و شال زرشکیمو روی سرم انداختم و کیف به دست اومدم پایین. بعد از خداحافظی از مامان و بابام حرکت کردم سمت خونه آرشام!!
کرایه آژانس رو حساب کردم و اونم رفت. طبق گفته آرشام در باز بود. وارد حیاط شدم و درو بستم.
محو بزرگیه باغش شدم که سه تا سگ گنده و مشکی با قلاده های نقره ای که برق میزدن دیدم!!!
یا علییییییییییییی!!!!!!! من میترسم!!!! مااااااماااااااان.....بااااااابااااااا........آرشااااااااااااااام...... ککککککمکککککککک.....
جمع کن خودتو چرا کولی بازی درمیاری؟ خوبه خودش گفت کاریت ندارن. یکم خودمو جمع و جور کردم، بعدم با سلام و صلوات از جلوشون رد شدم!! آخیش....
رسیدم جلوی در و همونطور که گفته بود کلیدو از زیر گلدون برداشتم و درو باز کردم و داخل شدم.
همه جا تاریک بود، بی حواس داشتم جلو میرفتم و محو جمال خونه آرشام شده بودم که صدای آرشامو شنیدم.
آرشام: بیا اینجا من تو اتاقم.
راهمو کج کردمو از یه راهرو عریض و طویل رد شدم که کلی اتاق توش بود که همشون درشون بسته بود.
رسیدم به اتاق آخر که درش باز بود. واردش که شدم اول بزرگیه اتاق توجهمو جلب کرد، بعدشم رنگش. ست مشکی، همه چیز مشکی بود از سقف تا دیوارا و پارکت کف!! همینطور داشتم نگاه میکردم که نگاهم رفت روی تخت بزرگ و مشکی وسط اتاق!
هییییییییین.....آرشام چرا این شکلیه؟! نیم تنه بالاش لخت بود و یه باند دور شکمش پیچیده شده بود!!
الهی آیرینت بمیره،چی شدی تو؟؟؟ دست خودم نبود اشکام سرازیر شد و رفتم سمتش.
من: تو...تو چرا اینجوری شدی؟ چیکار کردن باهات؟
آرشام میخواست منو آروم کنه برای همین گفتم
آرشام: چته بابا؟ آروم باش چیزی نشده که...چرا گریه میکنی؟
با هق هق گفتم
من: دیگه میخواستی چب بشه؟ حالت اصلا خوب نیست.
لبه تخت نشستم.
آرشام: بابا من خوبم، یه تیر کوچولو بود که درش آوردن تموم شد و رفت. دیگه گریه کردن نداره که!!
با پشت دستم اشکامو پاک کردم و گفتم
من: بریم پیش پلیس شکایت کنیم؟ اصلا پاشو اول بریم بیمارستان.
نمیدونم چرا تا اسم پلیس اومد رنگش پرید و گفت
آرشام: نمیخواد گفتم که تیرو درآوردن، نیازی به پلیسم نیست قبلا هماهنگی شده رفتن شکایت.
خیالم راحت نشد ولی دوباره شیطون شدم و گفتم
من: راستی بالشم کو؟ من فقط به خاطر اون اومدم.
آرشام با حالت تاسف ظاهری گفت
آرشام: بالشت سوراخ شده دیگه، البته کنارش سوراخ شده نه وسطش!!
منم خواستم یکم خوشمزگی کنم و حرصش بدم.گفتم
من: فقط همین یه بالشو داشتم، اشکال نداره حالا یکی دیگه پیدا میکنم.
عصبانی شد، یهو تو جاش نیم خیز شد و گفت
آرشام: تو بیخود میکنی!!
صورتش از درد جمع شد.
آرشام: آخ...
دوباره خودشو انداخت رو تخت... واسه دلجویی کردن گفتم
من: من فقط تورو دوست دارم آبکش من!!
یه جوری نگام کرد که معلوم بود هنوز دلخوره!! چاره ای نیست با گفتن حل نمیشه! خیلی خیلی کوتاه بوسیدمش!! صددرصد لپام قرمز شده بود، سرمو خاروندم و به سقف نگاه کردم. بعدم برای تغییر جو گفتم
من: چیزی میخوری برات درست کنم؟
آرشام با لحن دوست داشتنیش گفت
آرشام: خجالتی من!! اگه میشه یه سوپ درست کن گرسنمه دکترم گفته باید سوپ و مایعات بخورم فعلا از غذا خبری نیست.
از جام بلند شدم و گفتم
من: چشم آقا ناظم تو استراحت کن حاضر شد برات میارم.
آروم از جاش بلند شد. بابا تو نمیخواد تکون بخوری کسی از آبکش انتظار نداره!!
آرشام: مگه میدونی وسایل من کجاست؟ بذار پاشم کمکت کنم!
خیلی تهدیدی گفتم
من: نمیخواد!! خودم پیدا میکنم فوقش آشپزخونت بازار شام میشه دیگه!!
آرشام: اشکال نداره زنگ میزنم لیلا جون بیاد تمیز کنه!
این چی گفت؟! لیلا جون؟ با عصبانیت گفتم
من: لیلا جون دیگه کیه؟
آرشام دستشو گذاشت پشت کمرم و همونطور که منو میبرد سمت آشپزخونه با صدایی که توش خنده هم بود گفت
آرشام: لیلا جون یه خانومیه میاد خونمو تمیز میکنه.
کیفمو گذاشتم روی میز کوچیک آشپزخونه و همونطور که وسایل مورد نیازم رو آماده میکردم گفتم
من: همین فقط؟
آرشام با عصبانیت گفت
آرشام: پَ نَ پَ باهاش....پووووف آخه من با یه زن ۵۵ ساله چیکار میتونم داشته باشم؟؟
چنتا هویج از توی یخچال برداشتم و مشغول خورد کردنشون شدم و گفتم
من: کاری نداری؟ آخیش!! شوخی کردم بابا، تو چرا دوست داری الکی حرص بخوری؟
همینجوری داشتم حرف میزدم و هویجارو خورد میکردم که حواسم نبود و انگشتمو بریدم.
من: آخ...
انگشتمو که بریده بود با دستم گرفتم. البته آرشامم از خجالتم دراومد و کلی داد و بیداد راه انداخت.
آرشام: چیشد؟ ببینم دستتو...حواست کجاست؟ نمیتونی بدون اینکه بلایی سره خودت بیاری کاری بکنی؟
آروم و خیلی مظلوم گفتم
من: حواسم به تو بود خب، چیزی نشده که.
چاقورو از دستم کشید. ای بابا من اونقدرام دست و پا چلفتی نیستم که، حالا تا عمر دارم دست میگیره حتما.
آرشام: بده من برو اونور خودم درست میکنم.
من: نمیخواد، تو پاشو برو استراحت کن.
آرشام: نمیخواد درست میکنم تو نگاه کن یاد بگیر!
همینم مونده یه آبکش به من کار یاد بده، کلافم کرد بابا.
من:خودم بلدم تو حواسمو پرت کردی. حالت خوب نیست انقدر رو پا واینستا.
آرشام لبخندی زد و گفت
آرشام: خب رو دست وایسم؟ اصلا بیا باهم درست کنیم.
با دلخوری گفتم
من: خودتو مسخره کن.
حواسم نبود دستمو گذاشتم روی پهلوش که بره اونطرف. کلی زور زدم، بعدشم عین این برنامه آشپزیا گفتم
من: مانع آشپزی را کنار زده و به کار خود ادامه میدهیم.
واااااای خدا......زخمش باز شد و باندش خونی شده بود. آرشام دستشو گذاشت روشو گفت
آرشام: آخ یواشتر بچه، ببین چیکار کردی خانوم آشپز!!
وای حالا حالش بدتر نشه؟ خدا رحم کنه. با کلی ترس گفتم
من: الهی بمیرم ببخشید حواسم نبود پهلوون پنبم آبکش شده!
همونطور که زخمشو فشار میداد و صورتش جمع میشد گفت
آرشام: نمیخواد بمیری حالا حواس پرت!! من پهلوون پنبم دیگه؟
حالا من نگرانشم اینم بهش برمیخوره! ولی من که نمیتونم جواب ندم.
من: اوهوم.
بعدش با نگرانی صد چندان گفتم
من: میخوای بریم بیمارستان؟ حالت بدتر نشه آرشام؟
آرشام رفت و نشست روی صندلی و گفت
آرشام: نترس بدتر از این نمیشه!! اون نمک رو بده به من!
حالا واسه من شجاع شده، فکر میکنه روشای عهد دقیانوس حالشو خوب میکنه! یکی نیست بگه پسر شجاع بریم بیمارستان که بهتره!! دوباره اصرار کردم.
من: چرا نمیخوای بری بیمارستان؟ اصلا سوئیچ ماشینتو بره خودم میبرمت!
آرشام: نمیخواد. نمک بریزم روش درست میشه.
واااای خدا صبرم بده، چقدر یک دنده و لجبازه!
من: اینجوری جیغت درمیاد،حداقل بیمارستان بی حسش میکنن!
آرشام پوزخندی زد و گفت
آرشام: نترس شما دخترایین که فقط جیغ میزنین! من صدام در نمیاد. گلوله رو بدون بی حسی و بیهوشی درآوردن کجای کاری؟
دیگه داشتم‌ از دستش آب دوغن قاطی میکردم!!
من: حاضری انقدر درد بکشی ولی بیمارستان نری؟ بیا بگیر بابا اصلا به من چه؟
نمک رو با حرص دادم بهش. آرشامم اول باند دور شکمشو باز کرد و بعد از اینکه یه نگاه به زخمش انداخت نمک رو ریخت روش!! خدایا نمکو ریخت، واقعا ریخت....من دارم جای آرشام از حال میرم.
زخمشو فشار داد و از درد زیاد اخماش جمع شد، چقدر تحملش زیاده!!
همونطور که نشسته بود خم شد و از کشوی کناریش یه باند جدید برداشت و بست دور شکمش!
با عجز و درموندگی گفتم
من: چرا با خودت اینجوری میکنی آخه؟
بعدم یدفعه شیطون شدم...اصلا واسه آرشام شیطون نشم واسه کی شیطون بشم؟ بقال محل!! وجدان خودتو مسخره کن!!
من: عموووووو بوست کنم خوب میشی؟
با یه لحن بچگونه گفتم، بعدشم چشمک زدم. اونم با کمال پررویی گفت
آرشام: آره معلومه خوب میشم فقط بوسش باید خاص باشه!!
ای روتو برم بشر!! کاش نگفته بودم!
من: دیگه پررو نشو، یه بار بوست کردم دیگه.
همونطور که داشتم تو آشپزخونه میچرخیدم و سوپشو آماده میکردم گفتم
من: اصلا عمو بیخیال!
آرشامم عین کسایی که به آرزوشون نرسیدن گفت
آرشام: میذاری تو خماری؟
منم خیلی محکم و قاطع گفتم
من: اوهوم!
بعدشم زبون درازی کردم! اوه اوه دوباره بهم حمله نکنه مثل تو شرکت؟
آرشام: یه کاری نکن با همین حالم پاشم کار دستت بدما!!
من غلط بکنم کاری بکنم!! مثل اینکه مریضی و غیر مریضی نداره، تهدید کردن و هجوم و حملش سرجاشه! دوباره لحن بچگونه رو به کار بردم.
من: نه دیگه عموی خوبی باش. امروز به چشم پرستار نگام کن.
آرشام یه نگاه عمیق بهم انداخت و گفت
آرشام: بخوامم نمیتونم.
یکبار دیگه سوپ رو هم‌ زدم و گفتم
من: غذات حاضره، بذار بکشم بخوری که جون داشته باشی!!
یهو خشکم زد، آرشامم که سرش پایین بود یهو سرشو آورد بالا و با چشمای گرد شده زل زد به من!!
یا حضرت عباس این چی بود گفتم؟ آیرین الهی خفه شی!! سوتی دادی اساسی....
آرشام کاری نکنه!!.... خدایا بدجور کمک لازمم...سوتی بود آخه دادی دختر؟؟!!.....
ادامه دارد......
شنبه 06 مرداد 1397 - 23:53
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 7 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
رمان اسپرسو شیرین_قسمت هفتم
[آرشام]
این دختر چی گفت الان؟ چرا سوتی میده؟ اونم آنچنانی....نمیگه من یه بلایی سرش‌ میارم بعد کسی نیست به دادش برسه!!
خیلی آروم و با وجود درد زیادم از جام بلند شدم و با یه لبخند خاص رفتم سمتشو گفتم
من: من برای عملیات های دو نفره همیشه جون دارم!!
با حواس پرتی و با حالت بانمکی سرشو خاروند و گفت
آیرین: باید برم دیرم شده! تو غذاتو بخور خیالم راحت بشه.
منم فرصت خوبی واسه شیطونی و اذیت کردن آیرین گیر آورده بودم کل کن نبودم.
من: دارم میام غذامو بخورم دیگه!!
بعدم رسیدم بهش و شونه هاشو گرفتم و چسبوندمش به دره بسته یخچال که پشت سرش بود!! تقلا میکرد، منم سفت گرفته بودمش که گفت
آیرین: نه مثل اینکه واقعا حالت خوب نیست!! ولم کن پرس شدم، بابا غذاتو اشتباه گرفتی.
خم شدم روی صورتشو گفتم
من: نه اتفاقا درست گرفتم!! آیرین پارسا، درسته دیگه!!
آیرین با لحنی که انگار میخواد ساده ترین مسئله رو واسه یه بچه توضیح بده گفت
آیرین: غذات سوپه قربونت برم.
با خواستن وصف ناپذیری که مطمئن بودم تو چشمام معلومه خیره شدم به لباش و گفتم
من: نه فقط تو غذای منی!
یکدفعه چشماش گرد شد که قیافشو خواستنی تر کرد، خدایا این بندت چه کرده با دل من؟؟ من هیچ وقت جلوی هیچ دختری کم نمیاوردم، حتی اونایی که خودشون میخواستن با من باشن. ولی آیرین....آیرین با همه فرق میکنه...با همه...
تو همین فکرا بودم که گفت
آیرین: بذار برم سوپتو برات بیارم.
یکم وول خورد و خواست در بره که نذاشتم و با خنده شیطونی گفتم
من: کجا با این عجله؟ بودیم در خدمتتون! ولی حالبه ها من هنوز رنگ موهاتو ندیدم، شالتو دربیار.
آخه همیشه شالش جلو بود و موهاشو پوشونده بود. به خاطر همین نمیدونستم موهاش چه مدل و چه رنگه.
آیرین: چیکاره موهای من داری؟ ولم کن ببینم.
من: ببین خودت یه کاری میکنی وحشی بشم.
بعدم شالشو درآوردم که موهای فر و مشکیش ریخت دورش! دستم رو کردم تو موهاش و شروع کردم به بازی کردن باهاشون.
من: آخی موهات فره؟ چقدر خوشگله!
واقعا هم خوشگل بودن و چهره زیباشو،زیبا تر میکردن. همچنان داشتم با موهاش ور میرفتم که گفت
آیرین: مامانت برات اسباب بازی نخریده که به من ور میری؟ عمو اذیتم نکن دیگه.
دستمو کشیدم و این اسم تو ذهنم طنین انداز شد... مامانم....
من: مامانم؟
کنار رفتم و روی صندلی نشستم، یه نفس عمیق کشیدم و گفتم
من: نه نخریده.
آیرین انگار فهمید حرفی رو که نباید میزده رو زده، برای همین گفت
آیرین: ببخشید منظوری نداشتم، توروخرا ببخشید.
یه لبخند تلخ زدم و گفتم
من: باشه بابا چیزی نشده حالا.
بعدم برای عوض کردن بحثمون گفتم
من: حالا این سوپتو بیار بخوریم که بوش خیلی خوبه.
آیرین: چشم قربان حتما.
اما اومد جلو و دستمو گرفت و با لحن آرومی گفت
آیرین: ازم ناراحت نیستی؟
دوباره لبخند زدم و گفتم
من: نه بابا.
برای اینکه حواسشو پرت کنم گفتم
من: لیمو از تو یخچال بردار بریز توش، برای خودتم بریزی حتما.
آیرین رفت سمت یخچالو لیمو رو برداشت، قاچ کرد و گذاشت توی یه سینی، یه بشقاب و قاشقم گذاشت و شیطون خندید و گفت
آیرین: مواظب باش همینو فقط بخوری.
بعدم یه چشمک خوشگل زد و ادامه داد
آیرین: کنار غذات لیمو گذاشتم، میخوای کمکت کنم بخوری؟
بعدم سینی محتوی بقشاب و قاشق و لیمو رو گذاشت جلوم.
من: نه بابا دستم که سالمه میخورم خودم.
بعدم یه قاشق خوردم. وااااای طعمش عالی بود!! عیت سوپایی که مامانم درست میکرد اما دوست داشتم اذیتش کنم. برای همین قیافمو جمع کردم که گفت
آیرین: چیشد؟ بدمزس؟ شرمنده به خدا من تمام تلاشمو کردم.
برای اینکه بکشونمش پیش خودم گفتم
من: بیا جلو اینو بِچِش خدایی. بیا خودم بزارم دهنت.
اومد جلو و گفت
آیرین: بزار ببینم خیلی بد شده.
کامل خم شده بود که سوپو بخوره ولی در کمال پررویی بوسیدمش و بعد از چند لحظه که ازش جدا شدم. با خنده گفتم
من: خیلی خوشمزس مرسی.
آیرینم خندید و گفت
آیرین: ترسوندیم بابا، گفتم چیشد!! خواهش میکنم.
از این اخلاق آیرین خوشم میاد،مغروره ولی نه تو احساس!
من: خب خودت چی پس؟ بیا باهم بخوریم.
آیرین: نمیخواد میترسم منو سوپه باهم تموم بشیم.
بیا باز سوتی داد!!!! خودشم فهمید سوتی داده چون بالارو نگاه کرد و گفت
آیرین: چقدر هوا خوبه!!
از حالتش خندم گرفت و گفتم
من: نترس کاریت ندارم بیا.
با لحن بچگونه که میخواستم پاشم بچلونمش گفت
آیرین: میخوام رو پات بشینم میشه؟ عموووووو بشینم؟؟
من: بشین بچه. عین این دو ساله ها میمونی به خدا، بابا این کارا از من بعیده، من دیگه پیر شدم.
میخواستم باهاش شوخی کنم ولی مثل اینکه بهش برخورد و گفت
آیرین: وا؟ چرا؟ خب نمیشینم چرا بهونه الکی میاری؟؟
بعدم به حالت قهر روشو برگردوند.
من: بهونه الکی چیه؟ بابا من ۳۰ سالمه ها، حالا چرا قهز میکنی؟
آیرین: خیلخب "پیرمرد" کاریت ندارم.
از قصد پیرمرد رو با لحن خاصی گفت که گفتم
من: باشه بابا اصلا من پسر ۱۴ ساله، خوبه؟
با خنده گفت
آیرین: آفرین عمو وگرنه میرم عروسک یکی دیگه میشما.
بعدم بدون اینکه به من اجازه حرف زدن بده نشست رو پام که کل موهاش پخش شد تو صورتمو حالمو عوض کرد، برای همین گفتم
من: بکش کنار این خرمنو!
آیرین: بذار ببندمش اذیت نشی.
بعدم کامل موهاشو جمع کرد و با کشی که دور مچش بود پشت سرش بست و گفت
آیرین: خوبه؟
من:آره خوبه.
داشتیم باهم سوپ میخوردیم، یه قاشق خودم میخوردم، یه قاشق میذاشتم دهن آیرین، پرسیدم
من: به پدرت چی گفتی اومدی اینجا؟
آیرین قاشق سوپی که گذاشته بودم دهنش رو قورت داد و گفت
آیرین: گفتم میرم خونه یکی از دوستام میمونم، چون حالت بد بود اومدم. فکر بد نکنی.
خندیدم و گفتم
من: نترس من فکر بد نمیکنم. سختت نیست با مانتو نشستی؟ میخوای درش بیار.
لحنم عادی بود و بی منظور بود. حس میکردم با مانتو سختشه برای همین گفتم.
آیرین: انقدر حالت بد بود یادم رفت مانتومو عوض کنم. بزار برم تو اتاق برمیگردم، تو غذاتو بخور سرد میشه.
من:اوکی برو.
از روی پام بلند شد و با تردید گفت
آیرین: میرم، خیالم راحت باشه دیگه؟
انگار بهم اعتماد نداشت، درسته اذیتش میکردم ولی فقط در همون حده اذیت بود، یکم بهم بر خورد برای همین گفتم
من: آره برو نترس نمیام سروقتت!!
آیرین: آفرین.
بعدم رفت. منم دستمو تکیه گاه سرم کردم و سرمو گذاشتم روی میز. خسته بودم این جریانات امروز و درگیری با پلیس خستم کرده بود. تو فکر بودم که از صدای پای آیرین سرم رو آوردم بالا و خیره شدم بهش!! اووووووووه یه تاپ ارغوانی تنش بود با همون شلوار خودش که لوله تفنگی مشکی بود!! بابا نکن این کارارو با جوون مردم!! من قلبم با باطری کار میکنه!! همونطوری زل زده بودم بهش که گفت
آیرین: تو که هنوز شامتو تموم نکردی، عزیزم بخور دیگه.
آب دهنمو قورت دادم و با حواس پرتی گفتم
من: منتظر بودم توام بیای.
آیرین: حالا که اومدم بخور دیگه.
با حالت معذبی گفت
آیرین: کاش یه لباس بهتر پوشیده بودم، اونجوری نگام نکن دیگه.
دیدم خیلی تابلو و ضایع دارم قورتش میدم، خودمو جمع و جور کردم و گفتم
من: میخوای از لباسای خودم بدم بپوشی؟
آیرین: آره بده، البته فکر کنم گشاد باشه.
بعدم قیافه شیطونی به خودش گرفت و گفت
آیرین: تو غذاتو بخور منم میرم اتاقتو بهم بریزم.
بعدم داشت میرفت که بلند شدم و بهش رسیدم و گفتم
من: کجا؟ بذار بیام بهت لباس بدم.
بعدشم دستشو گرفتم و با خودم کشیدمش تو اتاق. به سمت کمدم رفتم و رمزشو زدم و درشو باز کردم، بعدم کنار رفتم و رو یه آیرین گفتم
من: خب انتخاب کن!
آیرین که به خاطر رنگ تیره بودن تمام لباسام تعجب کرده بود گفت
آیرین: اوووووه مگه میخوام برم مجلس ختم؟ ولی چاره ای نیست، به خاطر نگاه خورنده بعضیا.
بعدم چشمک زد و زبون درازی کرد. پررو!!
من: ختم نمیخوای بری ولی من لباس رنگ روشن ندارم.
یه تیشرت خاکستری تیره برداشتم و گرفتم سمتش و گفتم
من: بیا اینو بپوش.
لباسو ازم گرفت و گفت
آیرین: اینم خوبه، بد نیست. چرا رنگ روشن نمیپوشی؟
من: از رنگ روشن خوشم نمیاد.
آیرین: چرا؟
من: دلیل خاصی نداره.
آیرین: آهان باشه....
قشنگ‌ معلوم بود که منتظره من برم بیرون ولی من پررو پررو ایستادم و گفتم
من: خب عوض کن دیگه.
آیرین: خب برو من عوض کنم، هنوز سوپت هم مونده ها.
بعدشم چشمک زد و زبون درازی کرد. نمیگه با این کاراش منو دیوونه میکنه.
من: من جایی نمیرم، همینجوری عوض کن.
با حرص گفت
آیرین: آرشام....خیلخب من میرم بیرون.
دوییدم سمت در و قفلش کردم و کلیدو برداشتم و خیلی حق به جانب و البته شیطون گفتم
من: تونستی برو.
کرمم گرفته بود شدیییییییید!!
آیرین: آرشام، اذیتم‌ نکن، میرم خونمونا!! اذیتت میکنما!!
به در تکیه دادم و دست به سینه گفتم
من: اذیت کنی جوابشو میگیری، درضمن تو از این اتاق نمیتونی بری چه برسه بری خونتون!!
ترسیده بود ولی به روش نمیاورد، بعدم گفت
آیرین: اصلا میرم تو کمدت لباس عوض میکنم.
بعدم راه افتاد سمت کمدم که خندیدم و گفتم
من: کمد من قفلش رمزیه!!
انگار کلافه شده بود.
آیرین: من حاضرم لباسم همین باشه، بیخیال عوضش نمیکنم.
بعدشم روی تخت نشست و چشماشو مالید، معلوم بود خستس.
آیرین: تو گشنت نیست؟ کم خوردیا. نکنه بد مزه بود؟
من: نه خوب بود ممنون سیر شدم.
بعدم رفتم کنارش نشستم و گفتم
من: خوابت میاد؟
یه خمیازه کشید بعدشم گفت
آیرین: آره خیلی، راستی یادم رفت ازت بپرسم، چیشد تیر خوردی؟ چرا هی میگفتی زنده برنمیگردی؟ با سیاوش و سهند مشکل داری؟ میخوای به بابام بگم‌ کارتو زودتر راه بندازه؟
اووووف باز این آیرین رگبار سوالاشو شروع کرد، همشم ختم میکنه به باباش که بره دنبال کارای من!! خب دختر خوب اگه به بابات بگی که اولین کسی که میره پای اعدام منم!!
من: جواب سوالات رو بعدا میدم، اگه الانم بگم نمیفهمی چون خوابت میاد. به باباتم نمیخواد چیزی بگی. بگیر بخواب من میرم اتاق بغلی.
آیرین: بشین بیخود به فردا ننداز، میخوام بدونم.
من: نه آیرین بعدا میگم.
آیرین: اه...چه اصراریه بگو دیگه چه فرقی میکنه؟
من: فرق میکنه بگیر بخواب مگه خسته نبودی؟
آیرین: نمیخوای بگی بهونه نیار باشه میخوابم.
من: شبت بخیر.
آیرین: شب شما هم بخیر آقای رئیس.
بعدم رفت زیر پتو قایم شد!! ببین من میخواستم آدم باشم برم اون یکی اتاق، خودش نمیخواد.
من: پس منم همینجا میخوابم.
بعدم رفتم کنارش دراز کشیدم، البته با فاصله، که قشنگ خودشو با پتو باند پیچی کرد. واسه همین گفتم
من: من چی پس؟ منم سردم میشه ها تازه مریضم مثلا!
سرشو از زیر پتو آورد بیرون و گفت
آیرین: برو یه پتو واسه خودت بیار.
بعدم زبون درازی کرد و دوباره رفت زیر پتو!
دست به سینه شدم و تو همون حالت گفتم
من: من از اینجا تکون نمیخورم!!
آیرینم کلافه از جاش بلند شد و گفت
آیرین: پس من میرم اتاق...
انگار یادش افتاد در قفله واسه همین حرفشو عوض کرد و گفت
آیرین: پیرمرد مریض بخواب رو تخت نصفشو واسه من بذار.
جامو روی تخت راحت کردم و گفتم
من: خب بیا بخواب.
آیرین یهو اومد بالا سرم و خم شد روی صورتم و عین این بازپرسا پرسید.
آیرین: تو حالت خوبه؟ بهتر شدی؟ نمیخوای بریم بیمارستان؟ خیالم راحت باشه؟
من: آره بابا، چرا عین آل میای بالا سره آدم؟
آیرین: خب نگرانتم بفهم.
واسم خیلی جالب بود اما همونطور که من تو این مدت کم دیوونه آیرین شدم، اونم دوسم داره و نگرانمه.
اومد و نشست لبه تخت و پتو رو کشید روم، بعدم همونطور که دستشو میکرد لای موهام گفت
آیرین: تو بخواب خیالم راحت بشه، حالت بد شد صدام بزنیا.
بعدشم عین این مامانا لپمو کشید.
من: باشه بابا دفعه اولم نیست که به قول تو آبکش میشم.
یهو چشماش گرد شد و با لحنی که خیلی متعجب و با مزه بود گفت
آیرین: دفعه چندمته؟ نگرانیمو درک نمیکنی لا ادراک؟ من بار اولمه میبینم تیر خوردی! اگه اینجوری به درد نخور شدی باید برم تو کاره....
یهو از جام بلند شدم و نشستم که درد بدی تو وجودم نشست که اهمیت ندادم و با اخمای تو هم گفتم
من: تو کاره؟!....آیرین میشه انقدر منو حرص ندی؟
بعدم بلند شدم و کلافه تو اتاق راه رفتم.
آیرین: اینجوری پا نشو دوباره زخمت باز میشه. نکنه باید دوباره تکرار کنم کیو دوست دارم؟ من حرفی از دوست پسر جدید زدم؟ باید برم تو کاره یه عایق که دیگه چیزیت نشه، آبکش تر نشی!
بعدم بلند شد و رو به روم ایستاد و دستاشو حلقه کرد دور گردنم و گفت
آیرین: آرشام آبکش من، رو این حرفام حساس نباش. من فقط پهلوون پنبم رو دوست دارم. البته فقط چون نقش بالش رو داره ها!!
بعدشم برای بار دوم پیش قدم شد و خیلی خیلی کوتاه بوسیدم، دستامو دور کمرش حلقه کردم و گفتم
من: توام بدت نمیاد رو من کرم بریزیا!! الان اگه نذارم بری، ولت نکنم چی میشه؟ نمیتونی جلومو بگیری که!!
دستاشو از دور گردنم باز کرد و به حالت التماس گرفت جلوشو با لحن ناله مانندی گفت
آیرین: رحم کنید آقای رئیس!
حلقه دستامو تنگ تر کردم و گفتم
من: اگه رحم نکنم؟
با حالت بچگونه ای که بدجور دل منو میبرد گفت
آیرین: تو که خوبی، تو که مهربونی، عموووووو خواهش، رحم کن دیگه، اگه رحم نکنی....
بعدم دستشو گذاشت روی جای گلوله که گفتم
من: بعدش از خونریزی میمیرم خودت عروس نشده بیوه میشی!!
در یک حرکت ناگهانی محکم بغلم کرا و با حالت بغض گفت
آیرین: اینجوری نگو دیگه.
سرش روی سینه برهنم بود که حس کردم سینم خیس شد، خواستم حرفی بزنم که آیرین گفت
آیرین: میشه مواظب خودت باشی؟ موقعی که دیدمت از نگرانی داشتم سکته میکردم. نمیشه بگی چیشد؟
سرشو آورد بالا و با چشمای بارونیش زل زد بهم. همونطور که اشکاشو پاک میکردم گفتم
من: گیر دادیا. نه نمیشه الان بگم کوچولو.
بعدشم لپشو کشیدم.
آیرین: فردا نگی قهر میکنم دیگه ام آشتی نمیکنما
من: باشه بابا فضول کوچولو!
آیرین: من کنجکاوم.
تک خنده ای کردم و گفتم
من: آره فقط یکم درجاتش از کنجکاوی زده بالاتر.
آیرین: دوست دارم بدونم خب!! عمو ولم میکنی؟ له شدم.
یکم دستامو شل تر کردم ولی ولش نکردم و گفتم
من: عوارضی باید بدی.
آیرین: نمیدم.
بعدم زبون درازی کرد. ای خدااااااا......
من: به زور میگیرما.
خندید و گفت
آیرین: نه دیگه بزار مفتکی برم.
من: نچ اصلا راه نداره.
خودشو لوس کرد و گفت
آیرین: راه داره، منکه دوست دارم، منکه اومدم پیشت بذار برم.
بعدم عین این بچه های مظلوم سرشو انداخت پایین.
من: من که میگم عوارضیتو بده برو من که کاریت ندارم.
آیرین: یکبار بوست کردم دیگه بسته.
من که تازه شیطونیم گل کرده بود گفتم
من: دِ نَ دِ یکبار دیگه.
سرشو آورد بالا و با یه اخم کمرنگ گفت
آیرین: برو بخواب ببینم بچه پررو.
عین این بچه های تخس ابروهامو براش بالا انداختم و گفتم
من: نچ نمیرم.
آیرین: ای خدا چه گیری کردم. منم تا صبح تو همین حالت وایمیستم عوارضیم نمیدم.
دوباره زبون درازی کرد.
من: باشه وایمیستیم.
دست به سینه گفت
آیرین: باشه وایسا، خودت حالت بد میشه، اصلا عوارضی من هیچی خودت حالت بد میشه.
من: نچ گیر دادم ولم نمیکنم‌.
آیرین با کلافگی گفت
آیرین: چه غلطی کردم پاشدما.
یهو گردنمو به حالت خفه کردن گرفت و تو همین حالت گفت
آیرین: خستم میفهمی؟ خسته!!!
بعدم خودش خندش گرفت، منم که مرده بودم از خنده ولی جمعش کردم و گفتم
من: به من چه؟
یهو لپامو کشید و گفت
آیرین: بخند دیگه، بخند. جمع نکن قشنگ میشی.
بیشتر خندمو جمع کردم و گفتم
من: کندی لپمو بچه!!
آیرین: تا عین آدم‌ نخندی عوارضی نمیدم، جون آیرین یکبار کامل بخند.
اعصابم خورد شد، آخه چرا الکی جون خودشو قسم میخوره؟ اخمام رو کشیدم تو هم و گفتم
من: چرا سر هر چیز بی ارزشی جون خودتو قسم میدی؟
آیرین: آخه میخوام خندتود ببینم، خندت کجاش بی ارزشه؟ بخند دیگه حرف من واست مهم نیست؟
من: الان اعصابم رو خورد کردی خندم نمیاد.
آیرین با حالت تهدیدی گفت
آیرین: میخندی یا بکشمت؟ مگه جونمو قسم ندادم؟ پس بخند.
من: خب خندم نمیاد،عهه!!
آیرین: باید بیاد مگه عوارضی نمیخوای؟
این دخترم نقطه ضعف گیر آورده!! با پررویی گفتم
من: معلومه که میخوام.
آیرین: پس بخند.
کلافه گفتم
من: خب الان به ترک دیوار بخندم؟
آیرین: اگه الان من پیشتم و خوش حالی، حداقل یه لبخند که میتونی بزنی؟ نمیتونی؟ از کجا معلوم اصلا شاید خوش حال نباشی. بجنب آرشام.منتظرم.
بعد منتظر نگاهم کرد منم باالجبار یه لبخند نصفه نیمه و نیم بند زدم و گفتم
من: بیا خندیدم، راضی شدین خانووووووم؟!
آیرین: نچ قشنگ بخند.
یکم لپامو کشید
آیرین: اینجوری، یاد بگیر وقتی با منی حداقل اینجوری بخندی.
بعدم خیلی کوتاه بوسیدم که خندم گرفت، ایندفعه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و عین آدم خندیدم و گفتم
من: ببین ما مردا چقدر بدبختیم، با یه بوس خر میشیم.
آیرین: بیا بگیریم بخوابیم بسته دیگه!! راستی یادم باشه ازت یه عکس بگیرم.
یهو دستشو گذاشت روی پیشونیم و با حالت مضطربی گفت
آیرین: آرشام چقدر داغی.
دستمو گذاشتم روی صورتم، راست میگفت عین کوره بودم. اما گفتم
من: داغم؟ نه بابا.
بعدم دستشو از روی پیشونیم برداشتم و پشن دستشو بوسیدم.
آیرین: انقدر سرپا وایسادی حالت داره بدتر میشه، تبم داری. هذیون نگی خوبه!! درو وا کن حداقل تبتو بیارم پایین.
خیلی شیک گفتم
من: تو اتاق حموم دارم میخوای بریم اونجا.
با کف دست زد به پیشونیش و گفت
آیرین: هذیونم داری میگی!! ولم کن یه دیقه برو استراحت کن. حالشم بده باز دست بردار نیست.
من: هذیون کجا بود بابا! میگی تبتو بیارم پایین میگم بریم تو حموم، خودت نمیخوای من حالم خوب بشه. من مردم تقصیر توئه!!
چه ربطی داشت آخه؟
آیرین با ترس و لرز مشهودی نگام کرد که خندم گرفت و با خنده گفتم
من: چقدرم میترسه، بابا آدمم هیولا که نیستم.
از توی بغلم بیرون اومد و دستمو گرفت و کشید، در همون حالت گفت
آیرین: میای بریم یا نه؟ من نگران حالشم این منو مسخره میکنه.
دوباره خندیدم و گفتم
من: بریم.
یه چشم غره بهم رفت و گفت
آیرین: خوبه زورش میومد بخنده،حالا من شدم دلقک آقا.
بعدم خودش شروع کرد به خندیدن. جلوی در حموم بودیم. درو باز کرد و وارد شد.
من: الان چی بگم؟ میخندم میگی چرا میخندی؟ اخم میکنم میگی اخم نکن چیکار کنم خب؟
آیرین: به تو شوخیم نیومده.
بعدم دویید سمت دوش متحرک و بازش کرد و گرفت سمت من. همونطور که میخندید گفت
آیرین: چا حالی میده فردا سرما بخوری صدات در نیاد دستور بدی.
بعدم دوشو گرفت کنار. کل هیکلم خیس شده بود، همونطور که آب روی صورتم رو پاک میکردم گفتم
من: روانی، دیوانه، این چه کاریه آخه؟
بعدم بی هوا هولش دادم که از پشت افتاد تو وان پر از آب!! مثل خودش خندیدم و گفتم
من: چیزی که عوض داره گله نداره.
آیرین: شروع کرد به ناله کردن، نگران شدم اما به روم نیاوردم.
آیرین: آخ کمرم بابا. آاااای!
یهو با اخم از جاش بلند شد و گفت
آیرین: اینجا حوله داری؟ اگه داری بردار چون میخوام یه تشت آبو خالی کنم‌روت، بعدش خودتو خشک کنی.
دستامو بردم بالا و گفتم
من: به اندازه کافی خیسم کردی، زخمم عفونت کنه تو جواب میدی؟
با جیغ گفت
آیرین: ستون فقرات منو عین پله کردی طلب کارم هستی؟
یهو با یه صورت خیلی اخمو اومد سمتم که گفتم
من: چیه؟ نکنه میخوای منو بخوری؟
تو همون حالت عصبانیت گفت
آیرین: آره لباساتو دربیار!!!!!!
انگار تازع فهمید چی گفته چون ساکت شد!! الان من به این چی بگم؟! سوتی نمیده، سووووووووتییییییییییی میده اساسی!!!! یه چیزی میگه بعد نمیشه جمعش کرد آخه!!
خدایا خودت به دادش برس تقصیر خودشه!!!!
ادامه دارد......
یکشنبه 07 مرداد 1397 - 23:49
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 8 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت هشتم
سلام قبل از اینکه قسمت جدید و بنویسم یه چند کلمه حرف داشتم. اگه میبینین آیرین خیلی میگه آرشام جذابه و این حرفا بدتون نیاد که چقدر رویاییش کرده داستانو، آرشام یه قیافه خیلی خوبه رو به عالی داره اخلاقشم جذابش کرده اما تعاریف آیرین بیشتر به خاطر اینه که عاشق آرشامه و هرچیزی که مربوط به آرشام میشه واسش خیلی جذابه. پس فکر نکنین دو تا حور و پری بهشتی عاشق هم شدن. به هر حال مرسی که دنبال میکنین. ^_^
##############################[آیرین]
وااااای خدا دوباره یه سوتی دیگه....امشب چم شده؟؟؟ آرشامم خیلی جدی گفت
آرشام: عه؟ لباسمو در بیارم؟ بالا تنه که آمادس میمونه شلوار.
عه عه عه، داره شلوارشو واسه من در میاره آقا. آرشام بیخیال سوتی های من. با کلی خواهش و تمنایی که تو لحنم جا دادم، گفتم
من: آرشام تورو خدا، من یه سوتی دادم حالا تو بگذار و بگذر باش. منکه پرستارتم....
آرشام: نه دیگه خودت گفتی!!
چه حرف گوش کن شده واسه من!! یا حضرت عباس بند شلوارشم باز کرد!! فرارو به قرار ترجیح دادم و دوییدم بیرون، با سرعت رفتم سمت کنج اتاقش که صاف با کمر خوردم به دیوار، چه دردی....الهی بگم چی نشی پسر آخه جا بود مارو پرت کردی؟
آخ و وای منم دراومد و گفتم
من: آخ....اوه اوه
آرشام از حموم اومد بیرون و گفت
آرشام: چیکار میکنی بابا یواشتر!
من دارم از درد میمرم اینم هی اخطار الکی میده. اومد سمتمو
چه زود یادش رفت. بابا تو منو پرت کردی تو
من: من بلا سرش نیاوردم کار شماست، به همین زودی یادت رفت پرتم کردی تو وان؟
آرشام: الان که خودت رفتی تو دیوار!!
بعد از حرفش سریع منو برگردوند و تاپمو زد بالا!!
آرشام بیخیال یه کاری دستم میدی تو امشب!! سوتیم که دارم میدم اساسی....امشب خاطره ای خوش بشود صلوات!!! آرشام یکدفعه گفت
آرشام: اوه اوه کبود شده آیرین!
با وجود درد زیادی که داشتم لباسامو درست کردم و گفتم
من: اشکال نداره بیخیال.
و باز هم دست به دامن قیافه مظلوم شدم و برگشتم زل زدم تو چشماش و گفتم
من: عمو اذیتم نکنیا.
آرشام: کاریت ندارم بابا صبر کن برم یخ بیارم.
بابا به پیر به پیغمبر خودتم حالت بده، بیا بخواب.
قفل درو باز کرد و رفت بیرون، جوری که بشنوه گفتم
من: چیزی نیست بابا، بیا بخواب خودتم تب داری، حالت خوب نیست، بیااااااا!!!!!!
آرشام اومد توی اتاقو یه کمپرس یخ هم دستش بود گفت
آرشام: خوبم بابا. رو شکمت دراز بکش رو تخت.
منم از حرفش کلی تعجب کردم، آقا بیخیال تا صبح خوب میشه. یکدفعه گفتم
من: چی؟؟؟ ها؟؟؟ نمیخواد آرشام.
من تو اون حالت اونم پیش کی؟ آرشام!!! خب معلومه خجالت میکشیدم. سرمو انداختم پایین و گفتم
من: آرشام تب داری استراحت کن.
البته اینو واسه تغییر جو گفتم، معلوم بود گوش نمیده، آروم گفتم
من: آخه اونجوری دراز بکشم؟
آرشام: به جان آیرین کاریت ندارم، بذار این یخو بزارم حداقل کبودی کمرت بهتر بشه!
دست بردار نبود، سرمو آوردم بالا و گفتم
من: قول میدم آخ و واب نکنم فقط اونجوری رو تخت نخوابم.
اینو که گفتم انگار خیلی بهش برخورد، اخمی کرد و چپ چپ نگام کرد و گفت
آرشام: اعتماد نداری؟
اعتماد داشتم ولی سوتیای درخشانم چی؟ یکم فکر کردم دیدم طفلک قصدش فقط کمک کردنه با یه لحن دلجویانه گفتم
من: ناراحت نشو دیگه.
رفتم روی تخت و روی شکمم دراز کشیدم که آرشامم لبه تخت نشست و گفت
آرشام: لباستو بده بالا.
تاپمو یکم زدم بالا که یخو گذاشت روی کمرم. دردش بیشتر شد.
آرشام: آخه مگه میخواستم چیکارت کنم که در رفتی؟ تازه تو میخواستی منو بخوری نه من تورو!!
منم با ترس و لرز گفتم
من: آخه میخواستی شلوارتو...
درد امون حرف زدن بهم نمیداد.
من: آاااای برش دار خواهشا بدتر شد.
آرشام که از حرفم که گفته بودم شلوارشو میخواسته دربیاره خندش گرفت. حالا من حالم بده تو هی بخند آقا آرشام خب؟؟؟ بهم میرسیم، یه حسابی باهات تسویه کنم.
آرشام: شوخی کردم بابا واقعا که نمیخواستم شلوارمو دربیارم.
بعدشم خیلی با صبوری و آرامش گفت
آرشام: تحمل کن بهتر میشه.
از درد زیاد دندونامو روی هم فشار میدادم، آرشام جان مادرت بردار اونو دارم میمیرم. از بابت شوخیم که کرده بود خیالم راحت شد و گفتم
من: خب پس شوخی کردی، آخیش.
بالاخره یخ رو برداشت، خدا عمرت بده پسر میمردی زودتر برداری. بعدش دستشو کشید روی کمرم. چه دکتر خوبی بالا سرمه! کاش تا صبح همینجوری کمرمو میمالید، درد داشت ولی که حسی که داشت خوب بود. آیرین خفه شو!!! وجدان ببند!!! پسر مردم خوددرگیری هامو افزایش داده به طور ناخودآگاه!!
آرشام وسط این درگیری ها گفت
آرشام: نه بهتر شد، دیگه مثل قبل کبودیش مشخص نیست.
چقدر خوبه یکی اینجوری به فکر آدم باشه ها.
من: ممنون آرشام.
بعدشم آروم جا به جا شدم که هم کمرم دردش بیشتر نشه، هم بتونم از اون حالت ضایع خلاص بشم!! بد موقعیتی بود!!
آرشام که دید نشستم روی تخت گفت
آرشام: دراز بکش، منم میرم اون یکی اتاق راحت باش.
آروم خوابوندم روی تخت، بعدشم پتو رو کشید روم. خم شد روی صورتم و پیشونیمو بوسید. خودمونیم کنارش چه آرامشی دارما. درد کمرمو بیخیال شدم، نگران حال خودش بودم، بازم اذیتش کردم. کلی با خودم کلنجار رفتم که بهش بگم پیشم بمونه. بالاخره گفتم
من: میشه پیشم بمونی؟ میخوام اگه حالت بد شد بفهمم اینجوری خوابم نمیبره.
آرشام: اگه مشکلی نداری من تو همین اتاق بخوابم البته روی کاناپه.
طفلک انقدر کولی بازی درآورده بودم کاناپه رو با این دردش به تخت ترجیح داد.
من: چرا کاناپه؟ بخواب رو تخت دیگه.
آرشام: مشکلی نداری؟
با خیال راحت گفتم
من: نه راحت بخواب.
اومد رو تخت نشست و بعد آروم آروم و با فاصله از من دراز کشید. آخی پسر مردم همین اول کاری داره ازم حساب میبره.
آرشام: پس بگیر بخواب که صبح باید بریم شرکت.
دیدم میلی متری لبه تخت خوابیده. بابا راضی به زحمت نبودیم به خدا.
من: اینجوری که یه غلت بزنی میخوری زمین که. بهتر بخواب بیا اینورتر بابا.
آخ گفت شرکت! امروز کلی خسته شده بودم چاره ای هم جز رفتن نداشتم ولی غر هم نمیتونستم نزنم.
من: شرکت؟ من کلی خوابم میاد، ساعت چنده آرشام؟
حرفمو گوش کرد و یکم از لبه تخت فاصله گرفت. به روبه روش که ساعت بود نگاه کرد و گفت
آرشام: تو بخواب، من باید برم شرکت. ساعت سه و نیمه بخواب عزیزم.
داشت با موهام بازی میکرد! چه حس خوبی داشت. به پهلو خوابیدم که بهتر بتونم ببینمش و گفتم
من: منم میام دیگه ناسلامتی منشیتما.
آرشام: نه دیگه نمیخواد بیای.
بعد از حرفش زد رو بینیم و با لحن با نمکی گفت
آرشام: یه روز بدون منشی باشم اتفاقی نمیوفته.
نه مثل اینکه آلزایمر داره. دوباره باید اومدن بابام رو به شرکت یادآوردی کنم.
من: مگه بابامو یادت رفته که میاد؟
با کف دست زد به پیشونیش. نکن پسر همون یه جو حواسم که داری از بین میره!!
آرشام: اَی باااااباااا. حواسم نبود. بابات ساعت چند میاد؟
منم حرف بابامو بازگو کردم که با خبر بشه،البته اگه یادش نره دوباره.
من: گفت هر موقع تونست بیاد اس میده. چرا اینجوری میکنی؟
دوباره حواس پرت شد...خدایا این خیلی مشکوک میزنه.
آرشام: ها؟....هیچی....گفتم اگه دیر میاد توام یکم بیشتر بخوابی فردا دیرتر بیای سرکار.
من: اگرم بابام نمیومد باید میومدم. چون بهشون گفتم فقط شب میمونم خونه دوستم که مثلا شما باشی.
بعدشم خندیدم.
آرشام: حالا اسم اون دوستت چی هست؟ میخوام ببینم بهم میاد یا نه؟
خوبه والا آقا راست راست تو چشمام نگاه میکنه و حرف از یه دختر دیگه میزنه. بعدم بهم میخنده. باشه باشه!!!
خیلی بی تفاوت گفتم
من: اسمش نازیه اگه میخوای عکسشو بهت نشون بدم خیلی بهم میاید.
باز خندید. عه عه عه پسره پررو. همچنین افزود!!
آرشام: چرا بهت برمیخوره بابا؟ مگه من الان نقش اون دوستتو ندارم؟ خب میخواستم ببینم اسمش بهم میخوره یا نه!!
پس دوباره نمک شده بود، منم منظورشو بد فهمیدم. دستمو دراز کردم، لپشو کشیدم و گفتم
من: آخی، نازی!
متعجب و با خنده گفت
آرشام: خدا عقلت بده! بگیر بخواب بابا از خستگی زیاد داری هذیون میگی.
من: راست میگی، زیاد خندوندمت پررو شدی!
بعدشم زبون درازی کردم. اوه اوه صددرصد وقت حملس! صاف خوابید و خیره شد به سقف. وا!!! مگه من چیکار کردم؟!
آرشام: بخواب بچه با اعصاب من بازی نکن.
اوه اوه قاطی کرد. نکنه ناراحت شد؟
خم شدم روش و زل زدم تو چشماش و گفتم
من: ناراحت شدی؟
منو کنار زد. پس بدجور رفتم رو اعصابش، بعدش گفت
آرشام: نه ناراحت نشدم. بخواب.
برای اینکه خیالم راحت بشه دوباره خم شدم روش و گفتم
من: مطمئنی؟
این دفعه شونه هامو محکم گرفت و منو خوابوند. اینبار اون خم شده بود رو من!! شمرده شمرده و با تحکم گفت
آرشام: آره مطمئن. بگیر...بخواب!
وقتی منو کوبوند رو تخت دوباره کمرم درد گرفت. وقتی بلند شدم رو به آرشام گفتم
من: آخ. نخواستم بابا.
بعدشم رفتم بیرون. صدای قدماشو از پشت سرم شنیدم ولی برنگشتم، یکدفعه دستمو گرفت و دوباره برم گردوند تو اتاق. خودشم رفت بیرون و درو قفل کرد. زورگوی متقلب!! چه ربطی داشت؟؟!! اعصابم خورده یه چیزی گفتم به تو چه وجدان؟!
صدای آرشام اومد
آرشام: بگیر بخواب آیرین وقت زیادی واسه خوابیدن نداری.
منم دوباره شروع کردم به غر زدن.
من: کاری جز قفل کردم در نداری؟ بعدشم با دست کوبیدم به در به نشانه اعتراض!!
من....عقب....نمیکشم. بخواب بابا وجدان میزنم چپ و راستت میکنما!!
آرشامم واسه درآوردن حرص من گفت.
آرشام: نچ ندارم. بگیر بخواب.
منم رفتم خوابیدم هیچیم نگفتم. والا دوبار بهش میخندی پررو میشه!!
******************************************تازه داشتم خوابای قشنگ قشنگ میدیدم که یکی صدام زد، کسی هم نبود جز آرشام ولی تو خواب توهم زده بودم مامانمه!
آرشام: آیرین...آیرین پاشو صبح شده. آیرین...
من: مامان تورو خدا بیخیال خوابم میاد.
بالا سر من قهقهه میزنه!! آقا خب خوابم میاد درک کن.
آرشام: مامان چیه بچه؟ منم آرشام، پاشو بریم شرکت.
یاد آرشام و بابام و شرکت منو از جا پروند. بعدشم گفتم
من: باشه بریم.
اومدم از تخت بیام پایین که آرشام گفت
آرشام: دیشب چه شب خوبی بود آیرین ممنونم.
این چی گفت؟؟؟؟؟ یعنی...... با جیغ گفتم
من: ها؟ چی؟ مگه در قفل نبود؟؟؟؟؟
آرشام: آره ولی من بازش کردم و اومدم تو. توام با کمال میلت قبولم کردی.
از تعجب چشمام گرد شد. اگه کاری کردیم چرا یادم نمیاد؟؟
با وحشت و ترس و لرز زیاد گفتم
من: من قبول کردم....ما که...
آرشام: آیرین واقعا یادت نمیاد؟
من: آخه من تا قبل خوابم یادم میاد....
سرمو خواروندم و دوباره فکر کردم، هیچی یادم نمیومد. دوباره گفتم
من: بعدش چیزی یادم نمیاد.
بلند شدم و جلوی تخت، روبه روی آرشام، ایستادم. آرشامم سرش رو انداخت پایین. دیگه واقعا دارم به خودم شک میکنم.
آرشام: ما....ما دیشب....ما دیشب با همدیگه...
با این حرف نصفه و نیمش تیر خلاص رو بهم زد. پاهام جون نداشتن که بتونم وایسم. سرجام نشستم و دوباره با جیغ گفتم
من: چی؟؟؟؟؟!!!!!!
آرشام داشت میخندید!! اگه کاری کردیم این نباید خجالت بکشه؟؟؟ نه دیگه!!! اون که اتفاقی واسش نمیوفته من بدبخت شدم.
اومد کنارم نشست و همینجوری که میخندید گفت
آرشام: آخه خل و چل یک درصد احتمال بده اتفاقی افتاده باشه، تو لباسات تنته؟ من چی؟ آخه بچه یکم فکر کن بعد بترس!! یه شوخی بود همین.
یه نگاه به خودم انداختم حتی بند تاپم جا به جا نشده بود!! آرشامم عین دیشب بود!!
یه شوخی بود همین؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! اول صبحی اعصاب آدمو خورد میکنه بعد میگه همین!!
از جام بلند شدم و گفتم
من: خیلخب حاضر میشم بریم.
این کم بور براش باید ادب بشه. اخم کردم و با عصبانیت گفتم
من: بپا رو سیب زمینی آب پز نریزنت نمک!! با اون شوخی بیخودت.
بعدشم رفتم سمت جالباسی که وسایلمو بردارم تا حاضر بشم. هنوزم داره میخنده!! ای رو تو برم بشر، اومد سمت منو گفت
آرشام: خب تو فکر نمیکنی جوگیر میشی به من چه؟
با یه قیافه و لحنی که کاملا دلخوریمو نشون میداد گفتم
من: بریم؟
شالمو انداختم روی سرم و حاضر شدم.
دیگه نمیخندید و وایساده بود بر و بر منو نگاه کرد. دید ناراحتم اومد رو به روم ایستاد و دستمو گرفت د گفت
آرشام: آیرین...ناراحت نباش دیگه یه شوخی بود. قبول دارم بی مزه بود ولی خب تموم شد دیگه.
بخشیده بودم ولی خوشم میومد منت کشی کنه!! آخه نمیدونید چه حالی میده حتما امتحان کنید.
من: باشه حالا.
آرشام: حتما باید بگم ببخشید که بیخیال بشی؟
من: نه بابا برو حاضر شو.
دیگه انقدرام لازم نبود غرورشو کنار بزاره.
آرشام: عه آیرین؟!
چشمک زدم و گفتم
من: جانم؟
بعدم با لحن بچگونه گفتم
من: عمووووو حاضر شو دیگه، لباستم که هنوز....
آرشامم انگار خیالش راحت شده بود گفت
آرشام: خب معلومه بخشیدی. خب به نظرت اسپرت بپوشم یا رسمی؟
چه باحال. چقدر خوب که ازم نظر میپرسید.
من: اسپرت بپوش.
بعد یاده بابام افتادم که میخواست بیاد پس اسپرت خوب نبود، نظرمو عوض کردم.
من: البته بابام میخواد بیاد رسمی بپوشی بهتره. آرشام بهتری؟
دوباره نگرانیم زیاد شد. رفت سمت کمدشو با لحنی وه خیالم رو راحت کنه گفت
آرشام: آره بابا خوبم.
یه دست کت و شلوار خوش دوخت مشکی با یه پیراهن براق مشکی جذب، با کفش مردونه نشونم داد. یه لحظه تصورش کردم با همین لباسا، چی بشه ها!! چجوری جلوی خودمو بگیرم؟؟؟!!!!! واااای ذهن منحرفم تو حلق وجدان جان.
آرشام وسط انحرافیاتم گفت
آرشام: اینا خوبه بپوشم دیگه؟
من: اوهوم چه تمیز!!
خیلی آروم حرفمو زدم
من: و البته خوردنی میشی!
انگار شنید، یه لبخند جذاب زد و گفت
آرشام: شنیدم چی گفتی!! بپا پسر مردمو نخوری.
باز پررو شد، چشمام گرد شد و گفتم
من: تو؟! هه....چشم حتما، من خودم یکی دیگه سراغ دارم.
خودشو میگفتم ولی میخواستم اذیتش کنم بالاخره شیطونم دیگه. بیا اخم کرد!!! پس تاثیر داشت.
آرشام: باشه برو بیرون من لباس بپوشم.
ناراحت شد؟! چیکار کنم خب شیطونم دست خودم نیست. رفتم رو به روش ایستادم و دستامو دور گردنش حلقه کردم و گفتم
من: تو که نمیدونی کیه چرا اخم میکنی؟
آرشام: همینجوری. نمیخوام بدونم برو من لباس عوض کنم دیر شد.
پس براش مهم نبود. البته اعصابشو خورد کردم. با یه قیافه مظلوم زل زدم تو چشماش و گفتم
من: نمیخوای بدونی؟
با یه اخم غلیظ گفت
آرشام: نه نمیخوام بدونم.
بغض کردم، نه مثل اینکه واقعا براش مهم نیست. حلقه دستامو از دور گردنش باز کردم و گفتم
من: باشه.
از اتاقش رفتم بیرون تا راحت لباس بپوشه، چه روزی بشه امروز! این از اول صبحش خدا به خیر بگذرونه بقیشو!!
چند دقیقه بعد حاضر و آماده از اتاق اومد بیرون. چقدر جذاب شده بود. حتی با وجود اون اخم غلیظ. خودمونیما بدجور زدم تو حالش!!
آرشام: بریم.
منم که زل زده بودم به قد و بالاش، خودمو جمع کردم و گفتم
من: بریم.
از خونش اومدیم بیرون و سوار ماشینش شدیم. طبق معمول تو ماشین ساکت ساکت داشت با سرعت بالا رانندگیشو میکرد. یعنی واقعا براش مهم نبود؟ از حرفی که زده بودم پشیمون شدم.
با همون اخم گفت
آرشام: حالا کیو داری؟ ببینم خوب هست که بخوام تورو بسپرم دستش یا نه؟
حالا که پرسید خوش حال شدم و عین بچه ها گفتم
من: اوهوم، اسمش آرشامه، فامیلیش اصلانیه، هم عموئه، هم عشقمه، هم نقش نازیو بازی میکنه!!
برگشت سمتمو نگام کرد و گفت
آرشام: مرض داری با اعصاب آدم بازی میکنی؟؟
پس آقا براشون مهم بوده. از داشبورد یه پاکت سیگار برداشت و یه نخشو روشن کرد. خدایا نه، الانه که از سرفه خفه شم. با یه لحن حق به جانب گفتم
من: تو نخواستی بدونی. خاموشش کن.
آرشام: اول تو شروع کردی.
یه پک عمیق به سیگارش زد، نکن پسر، نکن اینجوری با خودت. این از کی سیگاری شده؟
آرشام: چرا؟
من: دیگه اذیتت نمیکنم خب. دودش اذیتم میکنه، خودتم خوب نیست واست آخه.
آرشام: من ۱۰_۱۲ سالی هست که سیگار میکشم، ولی به خاطر تو...
سیگارو از پنجره انداخت بیرون. آخیش.... با لحنی که پر از خواهش و تمنا بود گفتم
من: ممنون. میشه دیگه نکشی؟
آرشام: نه نمیشه چون بهم آرامش میده.
دوباره اصرار کردم اما این دفعه با روشی که اون دوست نداشت، چاره ای نداشتم.
من: جون من نکش. آخه خوب نیست برات. یه راه دیگه واسه آرامشت پیدا کن.
عصبانی شدم و گفت
آرشام: خب حالا قسم نده.
بعدشم با یه لحن تهدیدی گفت
آرشام: در ضمن آیرین یکبار دیگه قسم بدی، من میدونم و تو. میرونی که شوخی ندارم.
من: آخه تنها راهیه که پیدا کردم.
رسیدیم به شرکت. ماشینو پارک کرد و اسلحشو از تو داشبورد برداشت. خوبه مجوز داره وگرنه جلوی بابام آبروریزی بود.
آرشام: پیاده شو.
اسلحشو پشت کمرش گذاشت و پیاده شد. منم پیاده شدم، یاده حرفای دیشبمون افتادم و گفتم
من: راستی آرشام امروز تعریف میکنی؟
آرشام: آره تعریف میکنم.
وارد شرکت که شدیم آرشام گفت
آرشام: فقط بابات بهت خبر داد به منم بگو در جریان باشم.
من: هرموقع sms داد بهت خبر میدم.
گوشیمو از کیفم در آوردم و چک کردم. Sms نیومده بود. به آرشام گفتم
من: فعلا خبری نیست.
آرشام: باشه پس من میرم تو اتاقم. با اجازه خانوم پارسا!!
بعدم یه چشمک زد. نکن پسر!! الان یه کاری دست جفتمون میدم جلوی مردم. با پررویی تمام گفتم
من: اجازه نمیدم.
آرشام: چرا؟
من:فقط بگو کی تعریف میکنی. اگه کاری نداری الان تعریف کن.
آرشام: الان که کار دارم. تایم ناهار میریم بیرون واست تعریف میکنم. اوکی؟
من: باشه اجازه میدم.
زبون درازی کردم. این باشه تلافی تیپش که دل منه بدبختو برده!!
آرشام: شانس آوردی تو شرکتیم.
رفت تو دفترشو درو بست.
یک ساعتی میشد که داشتم به کارام میرسیدم که بابام sms داد تو راهه و ده دقیقه دیگه میرسه.
رفتم سراغ دفتر آرشام و درو زدم. بالاخره باید در جریان میذاشتمش.
آرشام: بفرمایید
رفتم تو و درو بستم.
من: آرشام بابام ده دقیقه دیگه اینجاست.
آرشام: چه زود!! باشه. حالا بابات چجور آدمی هست؟
من: فقط سرکارش سخت میشه باهاش حرف زد، وگرنه الان بیاد میبینی با آدم زود میجوشه و شوخ هم هست!! بچش منم دیگه!!
یه چشمک بهش زدم.
آرشام: بله....
حس کردم یه چیزی زیر لب زمزمه کرد ولی دقیق نفهمیدم.
من: چیزی گفتی؟
آرشام: هان؟! ...نه
من: من برم که اگه بابام اومد راهنماییش کنم.
آرشام نفس عمیقی کشید و به حالت فوت داد بیرون و گفت
آرشام: پوووووف باشه برو.
این چرا هردفعه میگم بابام قاطی میکنه؟؟؟
من: چیزی شده؟ آرشام خوبی؟
یکدفعه شیطون شدم و گفتم
من: عمووووو حالتو خوب کنم؟
حواسم نبود توی اتاقشم و زبون درازی کردم. اوه اوه خدا رحم کنه.
آرشامم با کمال پررویی گفت
آرشام: اگه اونجوری که من میخوام حالمو خوب کنی بابات میاد تو یه حالتای نافرم مچمون رو میگیره!!
اوه اوه چه برنامه ای واسه خودش چیده. ولی نمیشد خوردنی بودنشو انکار کرد. آروم گفتم
من: آخه الان خیلی خوردنی شدی!!
دوباره شنید. چه گوشای تیزی هم داره.
آرشام: عه؟؟؟؟ جدی؟؟؟؟
خندید، خدایا چرا انقدر این مخلوقتو جذاب آفریدی که دل منه بدبخت با یه خنده به تاپ تاپ بیوفته؟؟؟
خدایا دوباره دارم منحرف میشما!!
آرشام: خب بیا ولی جواب باباتو خودت بده.
دیگه در این حدم سست عنصر نبودم.
من: نه بابا.
خیلی عادی رفتم سمت در بدون انجام فعل دویدن!! ای وای بلند شد!! با یه ژست باحال اومد سمتم و گفت
آرشام: مگه نگفتی خوردنی شدم؟
منم خودمو زدم به کوچه علی چپ، که از شانس گندم پر بود، زدم یه کوچه علی راست!! و گفتم
من: نه کِی گفتم؟؟!!
خندیدم و زبون درازی کردم. خودشو سریع بهم رسوند و دستاشو گذاشت دو طرفم رو در!! منم برای اینکه خیلی بهش نچسبم، چسبیدم به در که کم مونده بود با در یکی بشم!! خدایا خودت رحم کن اینکه رحم و مروت حالیش نیست!!
آرشام: که تو نگفتی؟
من: نه دیگه.
آرشام جان مادرت برو اونور!! باز اون عطر مست کنندتو زدی منو دیوونه کنی؟؟!! کاملا دارم به خودم شک میکنم، کار دست دوتاییمون ندم صلواااااااات!!
دستمو زدم تخت سینش که ماشالا اورستیه واسه خودش میلی متری هم جا به جا نشد!!
من: برو اونور بابا.
آرشام پیروزمندانه گفت
آرشام: الکی خودتو خسته نکن تو با این یه ریزه زور نمیتونی منو تکون بدی!! باشه پس اگه منو نمیخوای میرم پیش ساحل!!
ساحل کیه دیگه؟؟؟؟ خوبه والا!!!
با اخم غلیظی گفتم
من: ساحل کیه؟
آرشام: عاشقه دل خستم که منتظره یه نیم نگاه از طرف منه. خواهر سهند.
من: عاشق دل خسته؟؟؟؟
اومدم اذیتش کنم وسط کار ول کردم.
من: البته منم.....آها قرار بود اذیتت نکنم.
تو چشماش زل زدم و به طور عملی اذیتش کردم. بله درست حدس زدین زبون درازی کردم!!
آرشام: میدونم چی میخواستی بگی.
بعدم با حرص، جوری که حتی صدای دندوناشم شنیدم گفت
آرشام: آرمین درسته؟
اوه اوه پس فهمید.
من: اوهوم.... ولی من الان عمومو دارم.
برای اینکه حرصش دربیاد دوباره زبون درازی کردم ولی بعدش خیلی جدی گفتم
من: در حده اذیت بودا!!
آرشام: اتفاقا امروز با ساحل و سهند و سیاوش قرار دارم.
خوبه والا، هوو هم پیدا کردم. دم به دیقه هم ساحل ساحل میکنه، دوباره اخم کردم.
من: ساحل چرا؟
آرشام: آخه مهمونی دوستانه گرفتن. میخوای تورم ببرم؟
من: آره اتفاقا با ساحل جون باید آشنا بشم نازی جون.
و باز هم زبون درازی کردم، شیطونم دیگه!!
آرشام: مهمونی ساعت ۱ نصفه شبه چجوری میخوای بیای؟
اوه اوه چقدر دیر!!
من: آهان دیروقته. توام چشم منو دور میبینی.
سرمو انداختم پایین. از حسادت و عصبانیت میخواستم بکشمش ولی جرئت نداشتم اونم پررو پررو گفت
آرشام: اگه الان حسابتو باهام تسویه کنی به ساحل کاری ندارم.
دوباره این میخ لبام شده. خیلی کوتاه بوسیدمش و بعدم دستمو دور گردنش حلقه کردم و زل زدم به چشماش و خیلی خواهش تمنایی گفتم
من: قول بده با ساحل کاری نداشته باشی؟؟
آرشامم پررو پررو گفت
آرشام: کم بود!! شاید کار زیادی باهاش نداشته ولی کار دارم.
داشت فاصلمونو تموم میکرد که بابام صدام زد.
بابا: آیرین....آیرین....
من: آرشام اومدا.
آرشام: اَی بابا... برو بیرون خب.
دستاشو برداشت و فاصله گرفت. درو باز کردم و رفتم بیرون. بابام پشت در وایساده بود. داشت خندم میگرفت که خودمو جمع کردم. فکر کن یک درصد درو باز میکرد!! با چه صحنه ای رو به رو میشد!!
من: سلام بابا.
بابام: سلام عزیزم، پیش رئیست بودی؟
من: بله کار پیش اومد ببخشید.
بابام: نگفتی کی معرفیش کرده ها.
من: یکی از دوستام پیشنهاد داد.
به اندازه سه روز فشرده فکر کردم، این جواب در اومد!
بابام: خیلخب پس بریم تو.
در دفتر آرشام رو زدم، صدای عشقم اومد‌
آرشام: بفرمایید.
بابام رفت تو بعدم من رفتم.
بابا: سلام آقای اصلانی.
منم خیلی ظاهری معرفی کردم وگرنه آرشام که میدونست کیه.
من: رئیس پدرم هستن.
آرشام بلند شد و با بابام دست داد. وااااای فکر کن دومادش بشه وااااااای!!!!! جمع کن خودتو! خفه وجدان جان!!!
آرشام: سلام خیلی خوش بختم. بفرمایید بشینید.
دوتاییمون نشستیم، بعد از ما هم آرشام نشست.
بابام: شرکت جالبی دارین. راجبه کارتون توضیح میدین؟
آرشام خونسرد بود ولی من نگران بودم، فکر اسلحه و هر قضیه مشکوکی که تا الان دیده بودم راحتم نمیذاشت.
آرشام: والا شرکت ما یه شرکت صادراتیه و قطعاتی که توی کارخونه خودم ساخته میشه رو هم داخل کشور هم خارج از کشور پخش میکنیم.
بابام: از دختر من راضی هستین؟
حالا نگاهم روی آرشام ثابت بود و کاملا نگران! آرشام یه نگاه به من کرد و گفت
آرشام: بله کاملا. درسته تجربه ای ندارن اما کار رو سریع یاد گرفتن.
خوبه خداروشکر آقا راضین!!
بابام: ببخشید من به خاطر کارم باید زودتر رفع زحمت کنم. خوش حال میشم، اگه قابل بدونید خونه ما تشریف بیارید، در خدمتتون باشیم.
آرشام: بله حتما مزاحمتون میشم، خانوم پارسا بهم گفتن شما سرهنگید کارتونم حساس و سنگینه راحت باشید.
بابا: با اجازه.
بعدم بابام از جاش بلند شد و منم بلند شدم. آرشام و بابام به هم دست دادن و بابام اومد بیرون. منم همراهش رفتم، بابام خداحافظی کرد و رفت.
منم: دوباره رفتم سراغ آرشام که نظرشو راجع به بابام بپرسم.
بدون در زدن در اتاقشو باز کردم و رفتم تو که دیدم تو فکره، گفتم
من: اجازه هست؟
نگاهم کرد و گفت
آرشام: بیا تو.
من: چطور بود؟
آرشام: خوش اخلاقتر از اونی بود که فکر میکردم. خب کی بیام خونتون؟
اخماش از درد جمع شد. خب وول نخور تو جات برادر!!
خیلی مشتاق گفتم
من: امشب، البته اگه میخوای! چیشد خوبی؟
رفتم سمت میزش که گفت
آرشام: امشب که خیلی پررو بازیه، بذار یکی دو روز بگذره بابا.
دستشو گذاشت رو زخمش. الهی آیرینت بمیره.
آرشام: چیزیم نیست، تکون میخورم درد میگیره.
با خنده گفتم
من: خوب بابام جلوتو گرفتا. کاری از دستت برنمیومد.
با شیطنت زبون درازی کردم، دستمو گرفت و منو نشوند روی پاش و گفت
آرشام: الان که برمیاد.
ترسیدم و گفتم
من: هییییین الان یکی میاد تو، زشته به خدا....
آرشام: نترس نمیاد....
گوشیش زنگ خورد، نگاه کرد و خندید و گفت
آرشام: ساحله...
خیلی مظلوم گفتم
من: جواب نده.
آرشام: مجبورم
اخم کرد و جدی جواب ساحل رو داد.
آرشام: بله....آره قراره امشب سرجاشه؟....خیلخب...فعلا.
گوشیو قطع کرد و گفت
آرشام: اه نکبت.
من: مجبوری؟ چرا نکبت؟ امشب کاریش نداشته باشیا.
با یه لحن مظلوم گفتم. روی پاش راحت نبودم بشینم، دم به دیقه وول میخوردم.
آرشام: نکبت چون ازش خوشم نمیاد، باشه بابا کاریش ندارم. راحت نیستی وول میخوری؟
من: عمو عصبانی نباش دیگه.
یه وری روی پاش نشستم که بتونم ببینمش.
من: الان میتونم ببینمت دیگه وول نمیخورم. آخه حسودیم میشه.
با یه لحنی که دلم قنج رفت گفت
آرشام: خانوم حسود من!! اون به من کار داره که همیشه هم ضایع میشه پس نگران نباش.
بعد حرفش بینیمو کشید
من: چشم آقایی!!
خندیدم و دوباره زبون درازی کردم، کرمم گرفته بود!!
یکدفعه یکی درو زد و صداش اومد! یهو با ترس و لرز پاشدم.
من: آرشام من برم.
از حالتم خندش گرفته بود و گفت
آرشام: اوکی برو، بفرمایید.
یکی از کارمندا بود که اومد داخل تا یه سری گذارش کار به آرشام بده.
منم از دفترش رفتم بیرون.
ادامه دارد.....
شنبه 13 مرداد 1397 - 23:10
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 9 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_ قسمت نهم
[آرشام]
چند ساعته تو اتاقم نشستم و دارم فکر میکنم که یه داستان باور پذیر بگم. نمیتونم راستشو بگم که پس مجبورم یه فکر دیگه بکنم.
انقدر به آیرین و باباش باهم فکر کردم سردرد گرفتم. یه نگاه به ساعتم انداختم وقت ناهار بود، برای همین بلند شدم و کتمو برداشتم و از دفتر بیرون رفتم.
من: آیرین پاشو بریم ناهار گشنمه.
یه نگاه بهم انداخت و گفت
آیرین: باشه بریم.
کیفشو برداشت و دنبالم اومد. تا توی پارکینگ حرفی زده نشد. سوار ماشین شدیم و من با سرعت از شرکت زدم بیرون.
تو راه به آیرین گفتم
من: فست فود یا سنتی؟
یکم فکر کرد و گفت
آیرین: سنتی بریم عمو
بدون حرف زدن گاز دادم و جلوی یه رستوران سنتی پارک کردم. رفتیم داخل و یه جای دنج نشستیم.
منو رو دادم دست آیرین و گفتم
من: خب سفارش بده.
یه نگاه به منو انداخت و با لحن بامزه ای گفت
آیرین: باشه من کباب میخورم توام آب بخور دیگه!!
خندم گرفت و گفتم
من: باشه آب میخورم.
بعدم گارسون رو صدا کردم و غذارو سفارش دادم و بعد از رفتن گارسون دستمو زدم زیر چونمو زل زدم به آیرین!
من: میدونی یاده دفعه اول افتادم تو مطبق! چقدر حرصم دادی!!
با حالتی که انگار از هیچی خبر نداره گفت
آیرین: حرص؟! چرا؟!
من: هی میگفتی تجربه داری!!
با حرص ادامه دادم.
من: هی زرت و زرتم که آرمین جونم و عشقم میگفتی.
انگار میخواست از خودش دفاع کنه چون گفت
آیرین: خودت گفتی تجربه داری، آخه اون موقع دوستیمون عادی بود.
برای اینکه خودمو لو ندم که از همون اول جذبش شده بودم گفتم
من: اون موقع اصلا دوستی در کار نبود، حداقل از طرف من نبود، تورو نمیدونم.
همون موقع غذاهارو آوردن و چیدن روی میز. مشغول خوردن بودیم که آیرین گفت
آیرین: خب تعریف کن.
من: چیو؟
آیرین: همونی که دیشب و امروز صبح گفتی که تعریف میکنی، تعریف کن، دوست دارم از کارات سر دربیارم.
کاملا بی منظور و به عنوان شوخی گفتم
من: فضولی تو خونوادتون ارثیه؟!
انگار بهش برخورد چون اخم کمرنگی کرد و گفت
آیرین: خودت گفتی میگی، درست صحبت کن.
دور دهنمو با دستمال پاک کردم و بعده یه نفس عمیق خیلی بی مقدمه گفتم
من: این طور که معلومه به یه نفر پول داده بودن منو بفرسته اون دنیا!!
انگار خیلی نگران شده بود چون با دستپاچگی گفت
آیرین: شکایت کردی؟ نتیجش چیشد؟
دروغکی گفتم
من: زند رو فرستادم دنبال کارای شکایت فعلا که خبری نیست چون تازه دیروز اقدام کردیم.
با شنیدن اسم زند حواسش پرت یه موضوع دیگه شد و گفت
آیرین: راستی آقای زند رو ندیدم، اول کار گفتی کارای مهم و اصلی شرکت با اونه، تو شرکت نیست؟
من: تا دیروز ماموریت خارج از شهر بوده، احتمالا امروز میبینیش.
آیرین: آهان.
سرم رو انداختم پابین و خیلی بی مقدمه گفتم
من: آیرین تو خواستگار داری؟
بدون اینکه لحظه ای فکر کنه گفت
آیرین: آره.
یهو سرم رو گرفتم بالا و نگاهش کردم و گفتم
من: خب...خب تو...تو که قبول نکردی؟
انگار سوالمو نشنید چون گفت
آیرین: خیلی سمجم هست ولی وضعش عالیه.
سوالمو دوباره تکرار کردم و گفتم
من: قبول کردی یا نه؟؟!!!
آیرین: هنوز نه باید بیشتر فکر کنم.
چی؟؟؟؟؟ هنوز نه؟؟؟؟؟؟ یعنی قراره قبول کنه؟؟؟؟ هرچند اگه با من بمونه زندگیش تباه میشه...
من: یعنی میخوای قبول کنی؟؟؟
آیرین: ممکنه.
با صدایی که سعی میکردم بالا نره گفتم
من: یعنی چی ممکنه؟؟؟
آیرین: یعنی ممکنه قبول کنم.
آره اگه قبول کنی بهتره...زندگیت نابود نمیشه. برای همین گفتم
من: آهان...
تک سرفه ای کردم و گفتم
من: پس مبارکه.
آیرین: تازه رئیسمم هست!!
چی رئیسش؟؟؟؟؟
من: هان؟؟!! رئیست؟؟!!
با دست به خودم اشاره کردم و با خیالی که راحت شده بود گفتم
من: منو میگی فسقلی؟
آیرین: اممممم....چیزه یعنی خب آره دیگه!!
بعدم سرشو انداخت پایین، یه نفس راحت کشیدم و گفتم
من: سکتم دادی دختر. من غیر از خودم منظورم بود.
با دلخوری نگاهم کرد و گفت
آیرین: واسه همین گفتی مبارکه؟
سرم رو انداختم پایین و با صدایی که سعی میکردم نلرزه گفتم
من: چی میتونستم بگم؟! وقتی اونجوری گفتی؟ داد و هوار میکردم؟ وقتی حس کردم کاری از من برنمیاد، حس کردم بهترین کار آرزوی خوشبختی واسته!!
آیرین: پس تو میای خواستگاری؟!
بعد با حرصی که تو صداش موج میزد گفت
آیرین: البته اگه بانو ساحل بذارن!
من: ساحل کیه این وسط آخه؟ بیخیال تورو جان عزیزت!!
دوست داشتم اذیتش کنم برای همین تک خنده ای کردم و گفتم
من: اصلا من برم بگیرمش مشکلی داری؟
به آنی بغض کرد و گفت
آیرین: من...من که...
پریدم وسط حرفشو سوالی گفتم
من: تو که؟!
آیرین: اگه بخوام مشکلی داشته باشمم نمیتونم چون انتخاب با توئه.
یه لبخند خاص و جذاب و حرص درار زدم و گفتم
من: پاشو بریم حالا تو راه حرف میزنیم.
بدون حرف بلند شد و رفتم حساب کردم و باهم رفتیم و سوار ماشین شدیم. تو مسیر که بودیم گفتم
من: خب من با ساحل عروسی کنم میای ساقدوشش بشی؟
با حرص گفت
آیرین: نخیر
بعدم روشو کرد سمت پنجره، منم ول کن نبودم...
من: عه...چرا دوست نداری تو عروسی من باشی؟ حالا اصلا ساحل نه یکی دیگه، عروسیم نمیای؟
آیرین: باشه میام.
بعدشم زل زد بهم که اشکاش سرازیر شدن و با بغض گفت
آیرین: ناسلامتی فقط منشیتم.
طاقت اشکاشو نداشتم برای همین گفتم
من: آره تو فقط منشیمی!! ولی...
پرید وسط حرفمو گفت
آیرین: ولی؟
من: ولی مگه میشه عروس تو عروسیش نباشه؟
مثل اینکه نفهمید چی گفتم چون گفت
آیرین: ها؟ یعنی چی؟ خب میام عروسیت دیگه!
عین کسایی که دارن ساده ترین مسئله دنیارو میگن گفتم
من: منظورم اینه که جنابعالی که عروس بنده تشریف دارین، میشه تو عروسیمون نباشی؟
با مِن مِن گفت
آیرین: تو...تو که گفتی ساحل که...
با خنده برگشتم سمتشو گفتم
من: ساحل که؟! اون منو دوست داره من که دوسش ندارم بخوام برم باهاش ازدواج کنم، مگه عقلم کمه تو رو ول کنم برم پیش اون ابلیس؟!
خندش گرفت و با صدایی که رگه های خنده توش بود گفت
آیرین: ابلیس؟! خب منم شیطونما.
لپشو کشیدم و گفتم
من: شیطون فرق داره با ابلیس عزیزم!! شیطون جوریه که به دل میشینه ولی ابلیس....پوووف توضیخش سخته بیخیال!!
آیرین: تو چجوری با سیاوش اینا آشنا شدی؟ مگه ساحل چجور دختریه؟
طبق معمول دروغ!
من: سیاوش دوست پدرم بود. از طریق سیاوش هم با سهند و ساحل آشنا شدم. ساحل...چجوری بگم؟ از زیبایی فریبندش استفاده میکنه که به اهدافش برسه!
آیرین با دلخوری گفت
آیرین: پس خوشگله!! امشبم که پیششی.
بعدم ساکت شد و سرشو انداخت پایین.
با لحن اطمینان بخشی گفتم
من: شنیدی چی گفتم؟ گفتم زیبایی فریبنده، یکی شیطانو خوشگلش کنی ولی باطنش عوض نمیشه، میشه؟
انگار خیالش راحت شد برای همین گفت
آیرین: خب حالا!! اَاَاَاَاَاَ پس از ایناس که بهش دست بزنی ریملاش میریزه و دستتم تا آرنج میره تو کارخونه کرم پودر و اینا؟
خندیدم و گفتم
من: نه انصافا کم آرایش میکنه، خدا داد خوشگله، اما با توجه به درونش زیباییش به چشم نمیاد، حداقل به چشم من نمیاد.
با لحن با نمکی گفت
آیرین: پس برادر بسیجی شدی؟ لا اله الا الله....برادر!!
با خنده گفتم
من: خواهرم بکش جلو اون شالتو، بپوشون اون شراره های آتشو، بپوشون بیاد جلوتر!!
حالا موهاش کاملا تو بودا! یه دستی هم به ته ریش چند روزم کشیدم و مردم از خنده ولی بازم سعی در جمع کردنش داشتم.
آیرین: من که موهام توئه برادر!!....جمع نکن اونو، حیف که پشت فرمونی وگرنه میزدم چپ و راستت میکردم.
من: خواهر شما نامحرمی، نباید دستت به من بخوره، پس نمیتونی چپ و راستم کنی.
با یه حرص ظاهری گفت
آیرین: حالا واسه من نامحرم شناس شده.
بعدم خندید و ادامه داد.
آیرین: که من نامحرمم دیگه؟! باشه.
بعدم زبون درازی کرد که لپشو کشیدم و گفتم
من: آخ نکن اونجوری که وحشی میشم میخورمت!
آیرین: نه دیگه برادر من نامحرمم!!
من: من از دست تو چیکار کنم اخه؟!
جلوی طلا فروشیه مورد نظرم نگه داشتم و رو به آیرین گفتم
من: پیاده شو.
آیرین یه نگاه بع طلا فروشی انداخت و گفت
آیرین: شرکت اینجا نیست که حواس پرت، آهان ببخشید
صداشو صاف کرد و گفت
آیرین: برادر!!
من: میدونم "خواهر"
خواهر رو با یه لحن خاص گفتم بعدم خودم پیاده شدم. جلوی ماشین دستمو بردم جلوش و گفتم
من: دست!
خیلی ظاهری زد تو صورتشو گفت
آیرین: هییییییین، زشته برادر ما نامحرمیم.
بعدم زبون درازی کرد، من این عادتو از سرش بندازم دیگه مشکلی ندارم.
دستشو به زور گرفتم و گفتم
من: حالا دیگه محرمیم.
بعدم کشوندمش سمت طلا فروشی.
جلوی طلا فروشی صداش در اومد.
آیرین: خیلخب آروم بابا!! حالا اینجا چرا؟ تو که هنوز نیومدی خواستگاری برادر!
من: کسیم نخواست حلقه بخره که...اصلا شاید من نیام خواستگاری!!
بعدم خندیدم و وارد شدم.
آیرین: نیا اصلا، هستن که بیان.
بعدم پشت سر من اومد داخل. حرصم گرفت ولی چیزی نگفتم و در عوض رو به صاحب مغازه گفتم
من: سلام جناب، گردنبندای ظریفتون رو بیارین.
مرد: بله چشم.
رفت و بعد از چند دقیقه یه سری گردنبند که هر کدوم زیبایی خودشون رو داشتن آورد.
یکیشون بدجوری نظرم رو جلب کرد. دوتا قلب ظریف که تو هم بود و وسطش نوشته بود "Love". خیلی قشنگ بود ولی بازم انتخاب با خوده آیرین بود. برای همین بهش گفتم
من: خب انتخاب کن.
آیرین یه نگاه به من انداخت و نگاهی به گردنبندا بعدم به همون گردنبندی که من خوشم اومده بود اشاره کرد و گفت
آیرین: این خیلی قشنگه.
تعجب کردم از اینکه سلیقش دقیقا شبیه منه، برای همین بهش گفتم
من: مطمئنی؟ همین خوبه؟
آیرین: آره، چشه مگه؟
من: هیچی.
بعدم رو به مرده گفتم
من: آقا پشت این حک کنین "آرشین".
آیرین جوری که فقط من بشنوم گفت
آیرین: آرشین کیه؟ آیرینما.
میخواستم اذیتش کنم برای همین گفتم
من: کسی نخواست واسه تو بگیره آوردمت انتخاب کنی. بقیه چیزارو نگاه کن تا آماده بشه.
با حالت حرص و دلخوری باهم گفت
آیرین: باشه!
بعدم پشت چشم نازک کرد و گفت
آیرین: بردار برای هر کی دوست داری!
بعدم پشتش رو کرد به من و به ویترین رو به روش نگاه کرد.
بعد از حدود یک ربع که خیلی هم زود گذشت، گردنبند آماده شد. آیرین همچنان پشت به من ایستاده بود ولی ایندفعه رو به آینه بود.
گردنبند رو گرفتم و همونطور بردم و گردنش کردم و گفتم
من: چه بهت میاد نه؟
آیرین: مبارک صاحبش باشه!
خندیدم و گفتم
من: پس مبارکت باشه.
آیرین: چی؟؟؟ مگه نگفتی برای من نگرفتی؟؟
من: حالا من یه چیزی گفتم تو که بی جنبه نبودی.
آیرین یه نگاه به گردنبندش انداخت و گفت
آیرین: آخه آرشین کیه؟ من آیرینما!!
دستمو گذاشتم زیر چونش و سرشو آوردم بالا و گفتم
من: آرشام و آیرین رو بچسبون به هم....چی میشه؟؟؟ آرشین!!
تازه فهمید چی به چیه که با ذوق گفت
آیرین: چه قشنگ!!
زل زده بودم بهش که گفت
آیرین: خب پس بریم شرکت که کارمنداتون شک میکنن برادر!
بعدم چشمک زد و دوباره زبون درازی کرد!
من: هعی خدا...بریم.
از طلا فروشی اومدیم بیرون. توی ماشین با یه لحن آرومی که خیلی از من بعید بود گفتم
من: آیرینم؟
آیرین: جانم؟ برادر عجیب غریب شدیا.
دستشو گرفتم و با همون لحن گفتم
من: اون گردنبند رو هیچ وقت از گردنت در نیار، هر وقت درش بیاری میفهمم دیگه منو نمیخوای و از زندگیت میرم بیرون و پشت سرمم نگاه نمیکنم.
آیرین: باشه.
یه دستی به گردنبندش کشید و گفت
آیرین: اتفاقا دوسش دارم، درش نمیارم نگران نباش.
رسیدیم جلوی شرکت نگه داشتم گفتم
من: اوکی تو پیاده شو برو، من جایی کار دارم میام.
خیلی مشکوک نگاهم کرد و گفت
آیرین: کجا؟
من: یه جایی، حالا من بگم کجا تو میدونی؟
با لحن بچگونه ای گفت
آیرین: منو با خودت ببر عموووو!!!
من: کوچولو اونجا جای شما نیست، خودم تنها باید برم.
خیلی جدی گفت
آیرین: خب من منشیتم منو ببر دیگه.
من: مسئله کاری نیست که بخوام تورو ببرم دختر خوب.
آیرین: خیلخب پیاده میشم حالا.
بعدم با یه حالت تهدیدی گفت
آیرین: بفهمم رفتی سر قرار با یکی دیگه گردنبندتو درمیارما!
خوبه والا حالا یه آتو دادم دستش، خندیدم و گفتم
من: من غلط بکنم با یکی دیگه برم سر قرار!
آیرین: آفرین عمو.
بعدم پیاده شد و خم شد از پنجره گفت
آیرین: خدافظ مراقب خودت باش.
بعدم دست تکون داد و رفت داخل شرکت، منم رفتم جایی که کار داشتم.
گوشیم رو در آوردم و یه زنگ به رضا زدم.
رضا: بله رئیس؟
من: چخبر؟
رضا: آقا پیداش کردم.
من: الان کجاست؟
رضا: تو سوله پارچین.
من: دارم میام.
رضا: بله رئیس خدافظ.
بدون حرف قطع کردم و پامو بیشتر روی پدال گاز فشار دادم که سریعتر برسم.
وقتی رسیدم جلوی در سوله، رضا از سوله بیرون اومد. پیاده شدم که خودشو بهم رسوند.
رضا: سلام رئیس.
به تکون دادن سرم اکتفا کردم.
رضا: داخل سولس.
من: اسم و فامیلیش؟
رضا: وحید ناصری، مجرد، خانواده هم نداره، پرورشگاهیه.
باز سرمو تکون دادم و وارد سوله شدم. یه پسر ۲۴،۲۵ ساله که روی صندلی بسته بودنش ولی کتک نخورده بود. وقتی چشمش بهم افتاد، با یه نیشخند گفت
وحید: به به جناب رئیس سابق! خوب هستین؟
خیلی خونسرد کتمو درآوردم و گذاشتم روی میز کنار دیوار. همونطور که میرفتم سمتش آستینامو بالا زدم. وقتی بهش رسیدم، مشتم تو صورتش فرود اومد که نیشش جمع شد!
وقتی زدمش درد بدی از زخمم تو کل بدنم پیچید، ولی توجه نکردم و گفتم
من: واسه کی کار میکنی؟
وحید با حال زاری گفت
وحید: باید بگم؟
من: نگی برات خیلی بد میشه.
وحید: بگم، نگم کشته میشم پس ترجیح میدم حرفی نزنم.
مشت دوم و سوم هم روی صورتش نشست.
من: وحید شوخی ندارم، بنال واسه کی کار میکنی؟
به نفس نفس افتاده بود.
وحید: فکر میکردم زورت بیشتر از این حرفا باشه رئیس سابق!! تعریف باباتو از رئیسم شنیده بودم ولی تو مثل اون نیستی.
با شنیدن این حرف کنترلم رو از دست دادم‌و بنای کتک زدنش رو گذاشتم. جوری میزدمش که هر لحظه امکان میدادم بمیره، ولی من میخواستم بدونم برای کی کار میکنه، برای همین گفتم
من: واسه بار آخر میپرسم، کی فرستادتت اینجا؟
وحید: ا...اف....افرومن....
من: افرومن؟! فکر میکردم خودش باهام رو به رو بشه، نه این که بخواد به پلیس لوم بده.
وحید: میبینی که نتونسته....با خودت رو به رو بشه...
گوشیم رو درآوردم
من: شماره افرومن؟
انگار نشنید، این دفعه با دادی که از جا پروندش گفتم
من: شماره افرومن؟
شماره رو داد که زنگ زدم و زدم رو اسپیکر و گوشیو گرفتم جلوی وحید.
افرومن: بله؟
اشاره کردم که حرف بزنه
وحید: رئیس...
افرومن: وحید؟؟ چیشده؟! تونستی لوش بدی؟ گرفتنش؟
گوشیو گرفتم جلوی خودم و گفتم
من: به به....جناب افرومن، چخبرا؟
کپ کرده بود و با تته پته جواب داد.
افرومن: آر...آرشام....تو...تو خوبی؟؟؟.....نگرفتنت؟؟؟
پوزخند صدا داری زدم و گفتم
من: نه متاسفانه در ضمن وحیدم پیش منه، که جنازشو میفرستم پیشت.
افرومن: وحید؟
من: آره وحید، منتظر مرگ خودتو خونوادت باش.
بعدم گوشیو قطع کردم و اسلحمو درآوردم و پیشونیه وحید رو نشونه گرفتم.
من: حرفی نداری؟
چیزی نگفت و پوزخندی زد که بی درنگ ماشه رو کشیدم! اسلحمو گذاشتم پشت کمرم و کتمو از روی میز برداشتم و رفتم بیرون سوله. رضا دم در بود.
من: رضا؟
اومد جلو و گفت
رضا: بله اقا؟
من: این وحید رو بفرستین دم خونه افرومن.
رضا: چشم امر دیگه؟
من: راستی حال حامد چطوره؟
رضا: حالش بهتره رئیس. کامل خوب نشده ولی بهتره.
من: مراقبش باش، حامد آدم خوب و قابل اعتمادی بود برام، پس لازمش دارم.
رضا: بله اقا هرچی شما امر کنید.
سرمو تکون دادم و سوار ماشینم شدم. تخت گاز رفتم تا شرکت، یه نفر دیگه به لیست آدمایی که کشتم اضافه شد، قبلا کشتن آدما برام افتخار بود اما الان....
من چجوری قراره این دروغا و این کارامو به آیرین بگم؟ چطوری قراره جمعش کنم؟ درد بدی تمام بدنمو گرفته بود، به خاطر کتکایی که به وحید زده بودم به زخمم فشار اومده بود.
درد امونمو بریده بود، برای تحملش فقط دندونام رو روی هم فشار میدادم تا برسم شرکت.
ادامه دارد....
سه شنبه 16 مرداد 1397 - 00:49
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 10 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت دهم
[آیرین]
باز مشکوک بازیای آرشام شروع شد!! الان دقیقا کجا رفت؟؟ تازه منم با خودش نبرد!!
وارد شرکت شدم و پشت میزم نشستم. خودمو مشغول کار کردم، بعضی از این فاکتورا انقدر صفراش زیاده که من نمیتونم بخونمش!! قربون آقای پولدارم برم من!!!
یه دستی به گردنبندم کشیدم، درسته که خودش نیست ولی حس میکنم همیشه کنارمه. آرامشی که کنار آرشام دارم کنار هیچ کس نداشتم، حتی کنار اون آرمین در به در!! چیشد که اینطوری کل قلبم برای آرشام شد نمیدونم.
تو همین فکرا بودم که با قیافه خسته و داغون اومد. جالبه ولی با این حال که معلومه حالش خوب نیست قدماش هنوز محکم و مغرورانس. همینو میخوام من آرشامو با غرور بی پایانش دوست دارم.
مثل همیشه با قدمای استوار اومد نزدیک میزم ولی از قیافش معلوم بود حال خوبی نداره. برای همین خیلی نگران و بدون توجه به اینکه تو شرکتیم گفتم
من: سلام رئیس. چیشدی تو؟ الهی آیرینت بمیره! چرا اینجوری شدی؟!
از پشت میزم بلند شدم و رفتم سمتش. با همون حال گفت
آرشام: خانوم پارسا تشریف بیارین داخل اتاقم اگه کاری دارین.
اوه اوه صد درصد عصبانی شد. بعد از حرفش رفت تو اتاقش و درو بست. بدون در زدن راه افتادم و رفتم تو اتاقش و گفتم
من: ببخشید میدونم نباید اونجوری حرف میزدم، ولی نگرانت شدم، آخه ظاهرت خیلی داغونه چیزی شده؟ البته اگه از دستم عصبانی هستی باید بگم کسی مارو ندید.
چرا ساکته؟؟ نکنه آرامش قبل از طوفانه؟؟ اسلحش که دستش نیست؟! نه نیست خداروشکر زنده میمونم.
آرشام: نه عصبانی نیستم، ساعت چنده؟
من: ساعت که شیش و نیمه، چطور؟ نمیگی چیشده؟
آرشام: کارمندارو مرخص کن برن، بهت میگم.
بعد از حرفش خودشو ولو کرد روی صندلیش. نکن پسر اونجوری زخمت باز میشه.
من: خوبی؟ زخمت چطوره؟ اینو بگو بعدش امر امر شما رئیس.
آرشام: خوبم برو تو کاری رو که گفتم انجام بده.
من: باشه.
از دفترش رفتم بیرون ولی فکرم درگیرش بود، رفتم و تمام کارمندارو توی سالن اصلی جمع کردم. همه تو سالن بودن که ایستادم و بعد از اینکه صدامو صاف کردم، با صدای بلندی گفتم
من: همکارای عزیز به علت اینکه آقای اصلانی حال مساعدی ندارن، امروز شرکت زود تعطیل میشه.
یکی از کارمندای زن که مجرد بود و خیلی دور و بر آرشام میپلکید گفت
رحمتی: آقای اصلانی چشون شده؟
اخم کمرنگی نشوندم روی صورتم و گفتم
من: حالشون زیاد خوب نیست.
بعدم رو به همه همکارا گفتم
من: خسته نباشید، به سلامت.
بعدم برگشتم پیش آرشام، رو به آرشام گفتم
من: خیلخب بگو.
کتشو درآورد، بعدشم پیرهنشو درآورد. این سری حال شیطنت نداره پس به خاطر زخمشه، داری چیکار میکنی با خودت؟؟
آرشام: مُسَکِن داری؟
من: آره ولی جواب نمیده ها، بیا و حرف گوش کن بریم بیمارستان.
آرشام: لازم نیست، خوبم فقط درد دارم همین.
من: باشه الان برات میارم.
از اتاقش رفتم بیرون و تو کیفم دنبال مُسَکِن بودم. خدایا چقدر لجبازه!!! آها پیداش کردم.
دوباره برگشتم پیشش و قرصو دادم بهش، دو سه تاشو بدون آب خورد، یه چیکه آبم که تو این دفتر پیدا نمیشه.
من: بذار برم برات آب بیارم.
رفتم بیرون از اتاقشو و رفتم داخل آشپزخونه و یه لیوان بزرگ آب از یخچال پر کردم و براش بردم.
لیوانو دادم دستش و گفتم
من: بخور اینو الان خفه میشی!!
یه نفس آبو سرکشید، هیولاییه واسه خودشا!!
من: آروم بخور بابا، چخبره؟
آرشام: عادتمه!! واااای خدا مُردم!
از روی صندلیش بلند شد و رفت روی کاناپه دفترش دراز کشید، خدایا صبرم بده حالش بده عین خیالشم نیست.
من: نمیگی چیشده؟
خیلی بی مقدمه گفت
آرشام: دعوا کردم.
من: با کیا؟؟؟ چیشد؟؟؟
جا خوردم. چرا دعوا کرده؟؟؟
آرشام: با چنتا از آشناهام، چیز مهمی نیست تموم شد رفت، بیخیال.
خدایا این واقعا چجور آدمیه؟؟؟ دعوا چرا؟؟؟
من: زخمت بدتر نشده؟ باز نشده باشه؟؟
یه نگاه به زخمش انداخت و گفت
آرشام: نه چیزی نیست.
نگرانشم خیلی، اصلا به فکر خودش نیست. رفتم بالا سرش روی دسته مبل نشستم و گفتم
من: چرا حرف گوش نمیکنی؟
دیگه از کاراش عاجز و درمونده شده بودم. با یه لحن به ظاهر اطمینان بخش گفت
آرشام: باور کن خوبم آیرینم، نگران نباش دردش بیوفته حله!
من: حالت بده نمیفهمی؟
از کاراش گریم گرفت، حالش بده به حرف آدم گوش نمیده، بیمارستانم که نمیره!!
آروم بلند شد و روی کاناپه نشست، دست منو گرفت که بلند شدم و رو به روش روی کاناپه نشستم. شروع کرد اشکای منو پاک کردن، بعدشم با یه لحن آرامش بخش گفت
آرشام: آیرینم، عزیزم باور کن خوبم. جان من نگران نباش دیگه.
باز قسم داد، دست میزاره رو نقطه ضعف آدم.
من: عه، قسم نده دیگه.
یهو بلند شدم و روی پاش جوری که اصلا به پهلوش نخورم نشستم و با حالت تهدیدی گفتم
من: قسم نده ها، وگرنه من میدونم و تو!!
آرشام: خب پس نگران نباش، من خوبم.
شالمو از سرم برداشت، کشی هم که باهاش موهامو جمع کرده بودم باز کرد و شروع کرد به بازی کردن با موهام. انقدر دوس دارم وقتی موهامو ناز میکنه. کنار آقامون کلی آرامش دارم.
میخواستم اذیتش کنم چون تا حدودی خیالم راحت شده بود.
من: بازی نکن برادر!
آرشام: چرا دوس نداری؟
با یه لحن باحالی گفتم
من: نه آخه ما نامحرمیم بهم یادت رفته؟
یه چشمک زدم و یه زبون درازیم چاشنی اذیتام کردم! یکدفعه منو کشید تو بغلش وااااای باز بوی عطرش!! هنوزم داشت موهامو نوازش میکرد.
آرشام: لوس ننر!!
خندم گرفته بود، آخه دم طلافروشی همچین به دو تا پرز صورتش دست میکشید و میگفت موهاتو بکن تو انگار تازه طلبه شده!
دوباره مثل اینکه زخم لعنتیشو یادش رفته بود، با یه حالتی که دلخور نشه گفتم
من: مواظب زخمت باش حالا آقامون!
آرشام: وقتی تو کنارم باشی هیچی اذیتم نمیکنه چه برسه به یه زخم کوچولو!
دوباره کیلو کیلو تو دلم قند آب شد، خدا این باهم بودنارو ازمون نگیره صلواااااااات!!!
منو از خودش جدا کرد و همونطور که زل زده بود تو چشمام شروع کرد به خوندن
آرشام: کنار تو درگیر آرامشم....همین از تمام جهانم کافیه....همین که کنارت نفس میکشم.....
چه صدای قشنگی داره، یکبار دیگه ام که دکلمه خونده بود و توی ماشین برام گذاشته بود، خیلی خوشم اومد ولی پخش زندش یه چیز دیگس!!! تو همین فکرا بودم که گونمو بوسید!
مردا هم چقدر خوب احساس بروز میدن، آقا آرشام ما هم که بین همه مردا بهترین مرده!! هرچند اون آرمین عوضی هیچی حالیش نبود و همه کاراش ظاهری و مسخره بازی بود، که خدارو هم شکر میکنم یکبارم از این اتفاقا بینمون نیوفتاد.
زل زدم تو چشماش و گفتم
من: به به آقا خواننده هم شدن!!
جواب این احساس بازی مردونشو با احساس دادم!! منم گونه آرشام رو بوسیدم و گفتم
من: آقایی؟؟
آرشام موهامو فرستاد پشت گوشمو گفت
آرشام: جون دل آقایی
آخ پسر اینجوری نگو!! با دل دختر دختر مردم بازی نکن!!
من: چنتا دوسم داری؟
خیلی دوست داشتم یکبار دیگه هم بگه که چقدر دوسم داره. بعد از پرسیدن سوالم دستامو دور گردنش حلقه کردم و زل زدم بهش و تمام حواسمو دادم به شنیدن صدای مردی که عاشقش بودم‌.
آرشام: وقتی بچه بودم ته دنیا برام ۱۰ تا بود، بیشترین عددی که بلد بودم ۱۰ بود. تورَم ۱۰ تا دوست دارم عین بچگیم پاک و خالص!
چه غمی تو صداش بود، چرا انقدر محزون و غمگین حرف از بچگیش زد، نکنه دوباره یه سوالی پرسیدم که نباید میپرسیدم؟؟ تو بچگیش چه اتفاقی افتاده بود؟؟ خانوادش چه اتفاقی براشون افتاده بود؟؟
از اینکه دوباره گفت دوسم داره خوش حال شدم اما با این غم تو صداش...از خانوادشم که نمیتونم بپرسم، هنوزم تو سرم پره سواله، برای اینکه بهشون فکر نکنم رو به آرشام گفتم
من: من هم خیلی دوست دارم.
با یه لحن مظلوم گفت
آرشام: چنتا؟
بابا کل غمای دنیا نشست تو دلم، اینجوری نگو دیگه... این چشه امروز؟؟
من: همون ۱۰ تای بچگی دیگه.
آرشام: آهان.
رفت تو فکر و یکدفعه گفت
آرشام: آیرین میخوام یه چیزی رو امتحان کنم.
وا؟! یعنی چیو میخواد امتحان کنه؟؟ با تعجب گفتم
من: چیو؟
آرشام: راستش میشه...صدای...صدای قلبتو گوش کنم؟!
این دیگه چه خواسته ایه؟ این یه چیزیش شده به جان خودم!! چرا اینجوری شده؟؟ برای اینکه دلشو نشکونم گفتم
من: آره عزیزم.
همونطور که نشسته بود، یکم خودشو کشید جلوتر و سرشو گذاشت روی سینم، منم دستمو کردم لای موهاش و نوازششون کردم.
ادامه دارد.....

چهارشنبه 17 مرداد 1397 - 19:44
نقل قول این ارسال در پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.