تبلیغات در اینترنتclose
اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش - پاسخ 1
زمان جاري : سه شنبه 28 خرداد 1398 - 12:15 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های جدید / اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش / پاسخ 1
negin1998 آفلاين

ارسال‌ها : 46

عضويت:28 /4 /1397

پاسخ 1 : اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
مقدمه
گاهی اوقات زندگی بازی هایی رو باهات شروع میکنه که آمادگیشو نداری... اون جاست که مشکلات سرت هوار میشه و دنیا برگ برندشو واست رو میکنه...اما...اما اون کسی برندس که برگ آسشو روی برگ شاه زمونه بزنه!!!
******************************************
اسپرسو شیرین_قسمت اول
[آرشام]
سیاوش: آرشام مطمئن باشم؟؟ کارا درست انجام میشه؟؟
من: سیاوش میشه انقدر سفارش نکنی؟ مگه منو تمیشناسی؟ تا حالا شده کاری رو انجام ندم یا واسه کارم مشکلی پیش بیاد؟
سیاوش: نه واقعا!!
من: پس دیگه سفارشاتت رو تموم کن.
سیاوش: باشه میتونی بری
من: خودمم همین قصدو داشتم.
بعدم بدون حرف و با قدم های محکم و مغرورانه از دفترش بعدم از شرکتش رفتم بیرون. تو پارکینگ سوار ماشینم شدم و با سرعت به سمت محل قرارم رانندگی کردم. بازم یه روز دیگه و یه ماموریت دیگه... برای کی؟ برای سیاوش کامفر بزرگترین خلافکاری که میشناسم، کسی که تا حالا کسی نتونسته گیرش بندازه. هرچند اگه به خاطر من نبود تا حالا صد دوباره گرفته بودنش و الان داشت تو زندان آب خنک میخورد!
چند سالی میشد که با سیاوش کار میکردم، تقریبا ۱۱،۱۲ سال پیش بود...دقیقا همون زمان که راز پدرم رو فهمیدم!! هه...پدر؟؟!!
چیشد من به اینجا کشیده شدم؟ به اینجا که بشم همکار دشمن پدرم... بشم کسی که نابود میکنه زندگی کسایی رو که خوشایندش نیستن، دارم نابود میکنم چون دنیا زندگیمو نابود کرد، نابود میکنم بدون اینکه بدونم خودم رو به نابودیم...وقتی ۱۸ سالم بود تصوری که از ۳۰ سالگیم داشتم این بود که یه زن که دوسش دارم و بچه...اما حالا همدمم شده این اسلحه که هیچ وقت ازم جدا نمیشه حتی موقع خواب!!!
رسیدم به محل مورد نظر، جنسارو تحویل گرفتم و به انبارهای اطراف منتقل کردم، بعد از با خبر کردن سیاوش از روال کار راهی خونه شدم.
درو با کلید باز کردم و با کفش وارد خونه شدم، خودمو پرت کردم روی نزدیک ترین مبل و صورتم رو با دستام پوشوندم و زیر لب زمزمه کردم
من: خسته شدم از زندگی...خسته شدم از این روزای تکراری، خدایی که نمیدونم هستی یا نه، اگه هستی یه کاری کن دیگه نمیکشم.
دیدم اگه یکم دیگه تو خونه بمونم دیوونه میشم واسه همین بلند شدم و از خونه زدم بیرون.
بی هدف و با سرعت بالا تو خیابون رانندگی میکردم و اطرافو نگاه میکردم که یه دختر که کنار خیابون ایستاده بود نظرمو جلب کرد، به نظر نمیومد که از اوناش باشه!!
قده نسبتا بلندی داشت که احتمالا به خاطر کفش پاشنه بلند بود، چون کفشاش معلوم نبود. شلوار جین مشکی و مانتوی کوتاه طوسی و شال طوسی و مشکی. رنگ چشماش از این فاصله معلوم نبود، موهاشم مشخص نبود اما آرایش ملایمی داشت.
نمیدونم چرا اما به سمتش جذب شدم و به خودم اجازه دادم کنار پاش ترمز کنم و پیشنهادای بی شرمانه بدم!!
من: برسونمت!!
دختر: مزاحم نشید لطفا.
سرشو از خجالت پایین انداخته بود، گفتم این کاره نیست ولی بازم دست برنداشتم و پا فشاری بیشتر کردم.
من: آخی خجالت میکشی؟ آخه زیادی جذاب به نظر میرسی آدم خوشش میاد.
دختر: عه؟! بد نگذره؟
من: نه نترس بد نمیگذره. میخوام یه فیضی ببرم.
دختر: ببر...خب نه نبر خاک بر سرم...اصن ببر چمیدونم.
خندم گرفت. معلوم بود هول شده چون قشنگ داشت چرت و پرت جوابمو میداد.
من: تو که معلوم نیست با خودت چند چندی بالاخره خونه رو اوکی کنم یا نه؟
البته اصلا همچین قصدی نداشتم فقط میخواستم یکم دختره بیچاره رو دست بندازم.
انگار تازه منظورمو از حرفام فهمید چون یهو سرشو آورد بالا و گفت
دختر: برو بابا چی میگی تو؟؟!!
بعدم راهشو کشید و رفت سمت مخالف ماشین، منم دنده عقب دنبالش. نمیدونم چرا بهش گیر داده بودم، هیچ جذابیت چشمگیر آنچنانی هم نداشت، الانم که رنگ‌چشماش معلوم بود فهمیدم حتی چشماشم رنگی نیست، مشکی خالص ولی یه برق شیطنت توی چشماش بود که آدمو جذب میکرد!!
من: بابا کاریت ندارم که چرا قهر میکنی؟ میخوام باهم آشنا بشیم.
با بی حوصلگی گفت
دختر: خب آیرینم آشنا شدیم خوبه؟ ولم کن دیگه.
من: نه خوب نیست، بیا باهم بریم یه دوری بزنیم تجربم زیاده راضیت میکنم.
نمیدونم کلافه شده بود یا واقعا نرم شده بود چون گفت
آیرین: حالا ببینیم چی میشه!!
من: ینی راه نیومدی هنوز؟
آیرین: تا حدودی راه اومدم.
من: خب چیکار کنم بقیشم راه بیای؟
پوزخندی زد و گفت
آیرین: شما با تجربه ای هرکاری میدونی درسته امتحان کن.
یه نگاهی به خیابون انداختم و گفتم
من: والا اونایی که بودن یا دیدن تیپ و قیافه و ماشینم خودشون اومدن جلو.
نگاه نافذمو بهش دوختم و ادامه دادم
من: تو همچین یه نمه با اونا فرق داری.
آیرین: خب یه راه جدید رو امتحان کن البته قیافت جذابه، تیپتم همینطور!!
عه؟؟ نه بابا!!!
من: خودشیفته نیستما اما این چیزارو خودم میدونم یه چیز جدید بگو. خب پس پول روت تاثیر نداره، باید محبت رو امتحان کنم؟
آیرین: خب امتحان کن.
اه بابا خسته شدم نیم ساعته کنار خیابوم داریم حرف میزنیم برای همین گفتم
من: خب شما سوار شو بریم یه رستورانی جایی حرف بزنیم باهم کنار میایم.
دره ماشین رو باز کرد و نشست.
آیرین: واسه زنگ تفریح بد نیست بریم.
همونطور که حرکت میکردم با اخم و جدیت گفتم
من: عه؟! زنگ تفریح؟ اگه قراره زنگ تفریحت باشم ترجیح میدم‌ چیزی بینمون نباشه.
آیرین: مگه من برای تو همین نیستم؟ تجربتم که زیاده.
داشت تیکه مینداخت. نمیدونم چرا اما گفتم
من: نه همین نیستی، میخوام یه مدت باهم باشیم اما مثل اینکه تو نمیخوای و پسرا واست زنگ تفریحن.
آیرین: میخوام ولی فکز کردم شاید منم به تجربه و گذشتت بپیوندم. اگه این طور نیست میخوام به چه مدت؟!
بیخیال گفتم
من: ۴ ماه خوبه؟
مثل اینکه ناراحت شد چون با دلخوری گفت
آیرین: پس تاریخ انقضا دارم!
من: خودت پرسیدی به چه مدت گفتم شاید نخوای مدت زیادی باهم باشیم.
انگار خیالش راحت شد چون یه نفس عمیق کشید!!! وااااااا....
آیرین: آها از اون لحاظ که به خودت بستگی داره.
یه پوزخند مهمون لبام کردم و گفتم
من: به چیه خودم بستگی داره؟
آیرین: به اینکه چقدر منو بخوای دیگه.
بعدشم خندید.
من: آهان‌خوبه! جالبه ولی حتی اسممو نپرسیدی.
آیرین: عه راست میگیا...خودتو معرفی کن.
من: اسمم آرشامه...آرشام اصلانی.
آیرین: خب آقا آرشام چیکاره هستی حالا؟
یه لبخند جذاب که مخصوص ماموریت های خاص بود تحویلش دادم و گفتم
من: با اجازتون مهندسم
آیرین: مهندس چی هستی حالا؟ ببخشید من راحت حرف میزنم.
من: مهندس کامپیوترم. نه راحت باش.
آیرین: آهان...نرسیدیم؟ آقا آرشام چقدر سرعتت کمه!!
من: سرعتم کم نیست مسیرمون دوره!
آیرین: نمیشه تندتر برونی؟ سرعت زیاد دوست دارم. مگه داریم کجا میریم آقا آرشام؟
من: میخوایم بریم برج میلاد. باشه تندتر میرم.
سرعتمو از ۱۰۰ تا به ۱۸۰ تا رسوندم و گفتم
من: میشه انقدر نگی آقا آرشام؟ اعصابم خورد میشه راحت باش.
آیرین: آخ جون داری کم کم پسر خوبی میشی.
یه پوزخند زدم و گفتم
من: ینی قبلا پسر بدی بودم؟
خنده دندون نمایی کرد و گفت
من: تا حدودی!
اخم محوی روی پیشونیم نشست و گفتم
من: چرا؟
آیرین: همینطوری.ناراحت شدی آرشام؟
زل زده بود بهم، یه لحظه تو شب چشماش غرق شدم ولی به خودم نهیب زدم و نگاه ازش گرفتم.
من: نه ناراحت نشدم.
سکوت کردم و تو فکر بودم، امشب یهویی...یه دختر سر راهم اومد و من سوارش کردم؟! آخه چرااااا؟؟!!
رسیدیم دره ورودی برج میلاد، رفتم تو پارکینگ و ماشین رو پارک کردم.
من: بیا پایین رسیدیم مطبق.
بعدم خودم پیاده شدم و منتظر موندم آیرین پیاده بشه، وقتی پیاده شد قده بلندش باعث تعجبم شد واسه همین گفتم
من: کفشت پاشنه بلنده؟
آیرین: نه میبینی که کتونیه.
نگاهم رفت روی کتونیای آل استار مشکیش.
من: راست میگیا آخه قدت واسه یه دختر بلنده چند سالته؟
همونطور که سوار آسانسور بودیم و میرفتیم بالا داشتیم حرف میزدیم.
آیرین: ۲۲ سالمه.
من: بهت نمیخوره ها!!!
با دلخوری گفت
آیرین: هیچیم که به من نمیخوره. نه قدم نه سنم خوبه والا.
آسانسور ایستاد‌ و رفتیم بیرون.
من: آیرین ناراحت شدی؟
رسیدیم به دره رستوران و بازش کردم و گفتم
من: بفرمایید لیدیز فرست!!
رفتیم داخل.
آیرین: نه ناراحت نشدم. این رستوران به کلاسم میخوره یا نه؟ اگه نمیخوره برم؟!
لحنش کاملا تیکه آمیز بود اما چیزی نگفتم و در عوضش گفتم
من: آره میخوره. جاش فوق العادس.
آیرین: آره خوبه
رسیدیم به میز مورد نظر من که یه جای دنج بود.
من: بفرمایید بشینین.
بعد از نشستن منو رو باز کردم و یه نگاه بهش انداختم و گفتم
من: خب چی میخوری؟
آیرین: هرچی برای خودت سفارش میدی، شما تجربه دارین.
عجب غلطی کردم این دختره رو آوردما، حرفا و تیکه هاش اعصابمو خورد میکرد، اخمام رو تو هم کشیدم و با لحن محکمی گفتم
من: آیرین میشه انقدر تیکه نندازی؟
گارسون رو صدا زدم و غذارو سفارش دادم اونم بعد از نوشتن سفارشاتمون و گفتن ((الان میارم خدمتتون)) رفت.
برای اینکه منم روی اعصاب آیرین برم پرسیدم
من: خب چنتا دوست پسر داری؟
آیرین: ۲ تا، الانم که با آرمین جونمم، تیکه هامم باشخ بابت اینکه از ظاهر آدم تعجب میکنی.
چند لحظه سکوت کرد بعد کلافه گفت
آیرین: اعصابم خورد شد آرشام من عیبی دارم؟
خواستم حرفی بزنم که گارسون غذاهارو آورد و با سلیقه روی میز چید و با گفتن کلمه ((نوش جان)) رفت.
با تیکه و پوزخند جواب آیرین رو دادم.
من: نه چطور؟ کسی گفته به خاطر ایرادی چیزی باهات رفیق نمیشه؟
آیرین: نه آرمین تا حالا چیزی نگفته، بقیه هم نگفتن...آخی آرمین عشقم!! ولی تو...
ینی نظر من واسش مهمه؟ چرا؟
من: من چی؟
آیرین: از قدم تعجب کردی، سنمم که بهم نمیخوره.
یه قلوپ از دلسترم خوردم و گفتم
من: سنت شاید به خاطر آرایشت باشه، قدتم خب... هر کی من تا حالا دیدم قدش کوتاه بوده.
آیرین: ینی بیشتر بهم میخوره؟ آرایشم که ملایمه، آرمینم دوست داره، پس خیلی خوبم؟
انقدر آرمین آرمین میکرد داشت میرفت رو اعصابم، دست به غذام نزده بودم و خودمو با دلسترم مشغول کرده بودم.
من: آره یکم بیشتر بهت میخوره، اوهوم خوبی.
وقتی داشت غذا میخورد سعی داشتم‌ توجهشو به خودم جلب کنم برای همین گفتم
من: به من چند میخوره؟
یکم فکر کرد و گفت
آیرین: ۲۷
بعدم با لحن با مزه اس ادامه داد
آیرین: حالا که به من بیشتر میخوره توام‌ ۵۰ سالته.
بعدم به شوخی خودش خندید.
من: نه ۲۷ سالمه نه ۵۰، ۳۰ سالمه. آرمین چند سالشه؟
آیرین: عشقم ۲۵ سالشه.
حرصم میگرفت وقتی میگفت عشقم، ولی چرا؟
من: آهان چیکاره هست حالا؟
وقتی داشت راجبه آرمین حرف میزد چشماش برق میزد و این منو بیشتر عصبی میکرد.
آیرین: دانشجوی پزشکیه ولی الان داره تو شرکت باباش کار میکنه.
من: به سلامتی!! عکسشو میتونم ببینم؟
خیلی دلم میخواست این آرمین رو که اینجوری آیرین دوسش داشت ببینم.
آیرین: اوهوم رو صفحه گوشیمه.ببینش آرشام.
بعدم گوشیشو گرفت رو به روم، یه پسر با پوست نسبتا برنزه با چشمای طوسی، بینی استخونی و لبای گوشتی، موهاشم قهوه ای بود و همه رو داده بود بالا. تو عکس یه تیشرت جذب مشکی تنش بود با شلوار سفید! بد نبود اما اون قدرام که آیرین واسش غش و ضعف میرفت فوق العاده نبود!!
نمیدونم چرا اما با حرص گفتم
من: آخی نازی!! خب تو که انقدر دوسش داری چرا ۲ تا دوست پسر دیگه هم داری، الانم نشستی با من شام میخوری؟
مثل اینکه بهش برخورد، اخماش جمع شد و گفت
آیرین: آرشام مثل اینکه منظورمو بد متوجه شدی، قبل از آرمین ۲ نفر بودن که تموم شد و رفت، الانم‌ فقط آرمین تو زندگیمه، من و توهم که یه دوستی عادی داریم غیر از اینه؟!
من: اوه پس من درست نفهمیدم! فکر کردم علاوه بر آرمین با دو نفر دیگه ام هستی، من و تو هم که نه چیزی بینمون هست و نه قراره باشه.
آیرین: اوهوم.
بعد از چند دقیقه دیدم دست از غذا کشیده پرسیدم
من: غذاتو خوردی؟ بریم؟
آیرین: آره ممنون، خیلی خوب بود.
گارسون رو صدا زدم و کارتمو دادم بهش که ببره حساب کنه.
آیرین: میخواستی به راهم بیاری چیشد؟ دلتو زدم؟
من: نمیخوام‌ بین ۲ تا عاشق که تو و آرمین باشین قرار بگیرم. ولی میتونم به عنوان دوست شمارتو داشته باشم؟
آیرین: آره بزن تو گوشیت.
خلاصه شمارشو گرفتم و شمارمو دادم. گارسون کارتمو آورد و رفت.
آیرین: خب بریم دیگه آرشام.
بدون حرف بلند شدیم و از رستوران بیرون رفتیم. تو مسیری که تا پارکینگ باید میرفتیم به این فکر میکردم که امشب کلا یه آرشام جدید خودشو درونم نشون داده، من عمرا آدمی نبودم که دختری رو به شام دعوت کنم، یا شماره دختری رو تو گوشیم سیو کنم!! من چم شده؟؟؟؟!!!!!!!
رسیدیم داخل پارکینگ، سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
من: خب آدرس بده برسونمت.
آیرین: راهت دور نشه؟ مزاحمت نمیشم؟
من: نه نمیشی البته اگه نخوای آدرس خونتون رو یاد بگیرم بحثش جداست.
پرسشگرانه نگاهش کردم که گفت
آیرین: نه اتفاقا فقط نخواستم مزاحمت بشم. برو سمت فرمانیه.
تو مسیر به جز مواقعی که آیرین آدرس میداد حرفی رد و بدل نشد، دم خونشون که یه خونه ویلایی بود ایستاده بودم.
من: شب خوبی بود، خوش گذشت. مرسی که اومدی.
آیرین: بابت امشب ممنون آرشام جان. به منم خوش گذشت مراقب خودت باش شب بخیر.
بعدم پیاده شد.
من: شبت بخیر به آرمین سلام برسون!
و حرصی که به خاطر یادآوری آرمین داشتم رو سره پدال گاز خالی کردم.
۱۰ دقیقه بعد رسیدم خونه، درو با کلید باز کردم و رفتم داخل. بدون اینکه چراغو روشن کنم وارد اتاقم شدم.
کت و پیراهنمو در آوردم و پرت کردم روی تخت، چراغو روشن کردم ک رو به روی آینه قدی ایستادم و به خودم نگاه کردم.
قده بلند و هیکل ورزشکاری که کلی روش کار کرده بودم، موهای مشکی که حالتش همیشه یه جور بود، یه حالت فرق کج که همه موهام رو به بالا بود، پوست گندمی، بینی متناسب با صورتم، چشمای قهوه ای که غرور و اعتماد به نفس توشون بیداد میکرد، با لبای گوشتی!
من میتونستم آرزوی هر دختری باشم اما خودم تمایلی بهشون نداشتم، اما امشب قضیه فرق میکرد، از آیرین خوشم اومد، دختره جالبی بود اما خب حیف که کسی رو تو زندگیش داشت!
دستم کنار بدنم‌ مشت شد و یه نفس عمیق کشیدم. از جلوی آینه کنار رفتم و روی تختم دراز کشیدم. خسته بودم اما طبق معمول خوابم نمیبرد.
بلند شدم و از کشوی میز عسلی کنار تختم یه قرص خواب برداشتم و بدون آب خوردم و روی تختم دراز کشیدم. ۲، ۳ ساعت غلت زدم تا بالاخره نزدیکای صبح خوابم برد!
ادامه دارد....
شنبه 30 تیر 1397 - 22:47
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش



تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: