تبلیغات در اینترنتclose
اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش - پاسخ 10


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 10 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت دهم
[آیرین]
باز مشکوک بازیای آرشام شروع شد!! الان دقیقا کجا رفت؟؟ تازه منم با خودش نبرد!!
وارد شرکت شدم و پشت میزم نشستم. خودمو مشغول کار کردم، بعضی از این فاکتورا انقدر صفراش زیاده که من نمیتونم بخونمش!! قربون آقای پولدارم برم من!!!
یه دستی به گردنبندم کشیدم، درسته که خودش نیست ولی حس میکنم همیشه کنارمه. آرامشی که کنار آرشام دارم کنار هیچ کس نداشتم، حتی کنار اون آرمین در به در!! چیشد که اینطوری کل قلبم برای آرشام شد نمیدونم.
تو همین فکرا بودم که با قیافه خسته و داغون اومد. جالبه ولی با این حال که معلومه حالش خوب نیست قدماش هنوز محکم و مغرورانس. همینو میخوام من آرشامو با غرور بی پایانش دوست دارم.
مثل همیشه با قدمای استوار اومد نزدیک میزم ولی از قیافش معلوم بود حال خوبی نداره. برای همین خیلی نگران و بدون توجه به اینکه تو شرکتیم گفتم
من: سلام رئیس. چیشدی تو؟ الهی آیرینت بمیره! چرا اینجوری شدی؟!
از پشت میزم بلند شدم و رفتم سمتش. با همون حال گفت
آرشام: خانوم پارسا تشریف بیارین داخل اتاقم اگه کاری دارین.
اوه اوه صد درصد عصبانی شد. بعد از حرفش رفت تو اتاقش و درو بست. بدون در زدن راه افتادم و رفتم تو اتاقش و گفتم
من: ببخشید میدونم نباید اونجوری حرف میزدم، ولی نگرانت شدم، آخه ظاهرت خیلی داغونه چیزی شده؟ البته اگه از دستم عصبانی هستی باید بگم کسی مارو ندید.
چرا ساکته؟؟ نکنه آرامش قبل از طوفانه؟؟ اسلحش که دستش نیست؟! نه نیست خداروشکر زنده میمونم.
آرشام: نه عصبانی نیستم، ساعت چنده؟
من: ساعت که شیش و نیمه، چطور؟ نمیگی چیشده؟
آرشام: کارمندارو مرخص کن برن، بهت میگم.
بعد از حرفش خودشو ولو کرد روی صندلیش. نکن پسر اونجوری زخمت باز میشه.
من: خوبی؟ زخمت چطوره؟ اینو بگو بعدش امر امر شما رئیس.
آرشام: خوبم برو تو کاری رو که گفتم انجام بده.
من: باشه.
از دفترش رفتم بیرون ولی فکرم درگیرش بود، رفتم و تمام کارمندارو توی سالن اصلی جمع کردم. همه تو سالن بودن که ایستادم و بعد از اینکه صدامو صاف کردم، با صدای بلندی گفتم
من: همکارای عزیز به علت اینکه آقای اصلانی حال مساعدی ندارن، امروز شرکت زود تعطیل میشه.
یکی از کارمندای زن که مجرد بود و خیلی دور و بر آرشام میپلکید گفت
رحمتی: آقای اصلانی چشون شده؟
اخم کمرنگی نشوندم روی صورتم و گفتم
من: حالشون زیاد خوب نیست.
بعدم رو به همه همکارا گفتم
من: خسته نباشید، به سلامت.
بعدم برگشتم پیش آرشام، رو به آرشام گفتم
من: خیلخب بگو.
کتشو درآورد، بعدشم پیرهنشو درآورد. این سری حال شیطنت نداره پس به خاطر زخمشه، داری چیکار میکنی با خودت؟؟
آرشام: مُسَکِن داری؟
من: آره ولی جواب نمیده ها، بیا و حرف گوش کن بریم بیمارستان.
آرشام: لازم نیست، خوبم فقط درد دارم همین.
من: باشه الان برات میارم.
از اتاقش رفتم بیرون و تو کیفم دنبال مُسَکِن بودم. خدایا چقدر لجبازه!!! آها پیداش کردم.
دوباره برگشتم پیشش و قرصو دادم بهش، دو سه تاشو بدون آب خورد، یه چیکه آبم که تو این دفتر پیدا نمیشه.
من: بذار برم برات آب بیارم.
رفتم بیرون از اتاقشو و رفتم داخل آشپزخونه و یه لیوان بزرگ آب از یخچال پر کردم و براش بردم.
لیوانو دادم دستش و گفتم
من: بخور اینو الان خفه میشی!!
یه نفس آبو سرکشید، هیولاییه واسه خودشا!!
من: آروم بخور بابا، چخبره؟
آرشام: عادتمه!! واااای خدا مُردم!
از روی صندلیش بلند شد و رفت روی کاناپه دفترش دراز کشید، خدایا صبرم بده حالش بده عین خیالشم نیست.
من: نمیگی چیشده؟
خیلی بی مقدمه گفت
آرشام: دعوا کردم.
من: با کیا؟؟؟ چیشد؟؟؟
جا خوردم. چرا دعوا کرده؟؟؟
آرشام: با چنتا از آشناهام، چیز مهمی نیست تموم شد رفت، بیخیال.
خدایا این واقعا چجور آدمیه؟؟؟ دعوا چرا؟؟؟
من: زخمت بدتر نشده؟ باز نشده باشه؟؟
یه نگاه به زخمش انداخت و گفت
آرشام: نه چیزی نیست.
نگرانشم خیلی، اصلا به فکر خودش نیست. رفتم بالا سرش روی دسته مبل نشستم و گفتم
من: چرا حرف گوش نمیکنی؟
دیگه از کاراش عاجز و درمونده شده بودم. با یه لحن به ظاهر اطمینان بخش گفت
آرشام: باور کن خوبم آیرینم، نگران نباش دردش بیوفته حله!
من: حالت بده نمیفهمی؟
از کاراش گریم گرفت، حالش بده به حرف آدم گوش نمیده، بیمارستانم که نمیره!!
آروم بلند شد و روی کاناپه نشست، دست منو گرفت که بلند شدم و رو به روش روی کاناپه نشستم. شروع کرد اشکای منو پاک کردن، بعدشم با یه لحن آرامش بخش گفت
آرشام: آیرینم، عزیزم باور کن خوبم. جان من نگران نباش دیگه.
باز قسم داد، دست میزاره رو نقطه ضعف آدم.
من: عه، قسم نده دیگه.
یهو بلند شدم و روی پاش جوری که اصلا به پهلوش نخورم نشستم و با حالت تهدیدی گفتم
من: قسم نده ها، وگرنه من میدونم و تو!!
آرشام: خب پس نگران نباش، من خوبم.
شالمو از سرم برداشت، کشی هم که باهاش موهامو جمع کرده بودم باز کرد و شروع کرد به بازی کردن با موهام. انقدر دوس دارم وقتی موهامو ناز میکنه. کنار آقامون کلی آرامش دارم.
میخواستم اذیتش کنم چون تا حدودی خیالم راحت شده بود.
من: بازی نکن برادر!
آرشام: چرا دوس نداری؟
با یه لحن باحالی گفتم
من: نه آخه ما نامحرمیم بهم یادت رفته؟
یه چشمک زدم و یه زبون درازیم چاشنی اذیتام کردم! یکدفعه منو کشید تو بغلش وااااای باز بوی عطرش!! هنوزم داشت موهامو نوازش میکرد.
آرشام: لوس ننر!!
خندم گرفته بود، آخه دم طلافروشی همچین به دو تا پرز صورتش دست میکشید و میگفت موهاتو بکن تو انگار تازه طلبه شده!
دوباره مثل اینکه زخم لعنتیشو یادش رفته بود، با یه حالتی که دلخور نشه گفتم
من: مواظب زخمت باش حالا آقامون!
آرشام: وقتی تو کنارم باشی هیچی اذیتم نمیکنه چه برسه به یه زخم کوچولو!
دوباره کیلو کیلو تو دلم قند آب شد، خدا این باهم بودنارو ازمون نگیره صلواااااااات!!!
منو از خودش جدا کرد و همونطور که زل زده بود تو چشمام شروع کرد به خوندن
آرشام: کنار تو درگیر آرامشم....همین از تمام جهانم کافیه....همین که کنارت نفس میکشم.....
چه صدای قشنگی داره، یکبار دیگه ام که دکلمه خونده بود و توی ماشین برام گذاشته بود، خیلی خوشم اومد ولی پخش زندش یه چیز دیگس!!! تو همین فکرا بودم که گونمو بوسید!
مردا هم چقدر خوب احساس بروز میدن، آقا آرشام ما هم که بین همه مردا بهترین مرده!! هرچند اون آرمین عوضی هیچی حالیش نبود و همه کاراش ظاهری و مسخره بازی بود، که خدارو هم شکر میکنم یکبارم از این اتفاقا بینمون نیوفتاد.
زل زدم تو چشماش و گفتم
من: به به آقا خواننده هم شدن!!
جواب این احساس بازی مردونشو با احساس دادم!! منم گونه آرشام رو بوسیدم و گفتم
من: آقایی؟؟
آرشام موهامو فرستاد پشت گوشمو گفت
آرشام: جون دل آقایی
آخ پسر اینجوری نگو!! با دل دختر دختر مردم بازی نکن!!
من: چنتا دوسم داری؟
خیلی دوست داشتم یکبار دیگه هم بگه که چقدر دوسم داره. بعد از پرسیدن سوالم دستامو دور گردنش حلقه کردم و زل زدم بهش و تمام حواسمو دادم به شنیدن صدای مردی که عاشقش بودم‌.
آرشام: وقتی بچه بودم ته دنیا برام ۱۰ تا بود، بیشترین عددی که بلد بودم ۱۰ بود. تورَم ۱۰ تا دوست دارم عین بچگیم پاک و خالص!
چه غمی تو صداش بود، چرا انقدر محزون و غمگین حرف از بچگیش زد، نکنه دوباره یه سوالی پرسیدم که نباید میپرسیدم؟؟ تو بچگیش چه اتفاقی افتاده بود؟؟ خانوادش چه اتفاقی براشون افتاده بود؟؟
از اینکه دوباره گفت دوسم داره خوش حال شدم اما با این غم تو صداش...از خانوادشم که نمیتونم بپرسم، هنوزم تو سرم پره سواله، برای اینکه بهشون فکر نکنم رو به آرشام گفتم
من: من هم خیلی دوست دارم.
با یه لحن مظلوم گفت
آرشام: چنتا؟
بابا کل غمای دنیا نشست تو دلم، اینجوری نگو دیگه... این چشه امروز؟؟
من: همون ۱۰ تای بچگی دیگه.
آرشام: آهان.
رفت تو فکر و یکدفعه گفت
آرشام: آیرین میخوام یه چیزی رو امتحان کنم.
وا؟! یعنی چیو میخواد امتحان کنه؟؟ با تعجب گفتم
من: چیو؟
آرشام: راستش میشه...صدای...صدای قلبتو گوش کنم؟!
این دیگه چه خواسته ایه؟ این یه چیزیش شده به جان خودم!! چرا اینجوری شده؟؟ برای اینکه دلشو نشکونم گفتم
من: آره عزیزم.
همونطور که نشسته بود، یکم خودشو کشید جلوتر و سرشو گذاشت روی سینم، منم دستمو کردم لای موهاش و نوازششون کردم.
ادامه دارد.....

چهارشنبه 17 مرداد 1397 - 19:44
نقل قول این ارسال در پاسخ