تبلیغات در اینترنتclose
اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش - پاسخ 2


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 2 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_ قسمت دوم
[ آرشام]
دو، سه هفته ای از قرارم با آیرین میگذره اما خبری ازش نیست. گوشیم رو درآوردم و رفتم روی اسمش و یه sms واسش تایپ کردم.
من: سراغی از ما نمیگیری!!!
چند بار خواستم ارسالش کنم اما نکردم، آخر سر دلو به دریا زدم و ارسالش کردم.
به دو دیقه نکشید جواب داد.
آیرین: آرشام میشه ببینمت؟
حس کردم اتفاق بدی افتاده برای همین سریع نوشتم
من: چیزی شده آیرین؟ بیام دنبالت؟
آیرین: بهت میگم. بیا.
بدون اینکه جواب بدم بلند شدم و با سرعت رفتم سمت پارکینگ و سوار ماشینم شدم و پرواز کردم سمت خونه آیرین.
وقتی رسیدم ایستاده بود جلوی در، وقتی ترمز کردم بدون حرف سوار شد.
من: سلام چیشده؟
بعدم راه افتادم و منتظر بودم جواب بده.
آیرین: سلام عزیزم. چشمام قرمز نیست؟ امروز فکر کنم با این قیافم آبروت بره!
بعدم یه لبخند تلخ زد. به قیافش دقت کردم، چشمای قرمز و پف کردش نشون میداد کم کم ۳،۴ ساعت گریه کرده. واسه همین گفتم
من: آیرین بگو چیشده؟ قیافت چرا اینجوریه؟ گریه کردی؟
آیرین: آره زیادی تابلوام نه؟
بعدم ساکت شد و بعد از یه مکث چند لحظه ای کاملا بی مقدمه گفت
آیرین: آرمین منو نخواست آرشام.
بعدم زد زیر گریه و عین ابر بهار اشک میریخت. منم که کاملا شوکه شده بودم با گیجی گفتم
من: هان؟ چی؟ یعنی چی؟
با گریه جواب داد.
آیرین: ینی تموم شد. چند روز پیش بهم زنگ زد و از اول تا آخر راجبه دختر خالش حرف زد و گفت جدیدا از اون خوشش اومده، بهم گفت باید از زندگیش برم بیرون، آرشام خیلی سخته.
بعدم دوباره بنای گریه رو گذاشت. راستشو بگم خوشحال شدم که آرمین از زندگیش بیرون رفته، اما اشکای آیرین اذیتم میکرد. رسیدیم به یه پارک، ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و گفتم
من: پیاده شو یکم هوا بخور.
آیرین: نمیخواد. سرم داره گیج میره. آرشام تو راست میگفتی همه چیز من تعجب آوره حتما عیبی داشتم که منو نخواست.
دیدم دیگه داره چرت و پرت میگه برای همین یا اخم و لحن جدی گفتم
من: بیا پایین حالت بهتر میشه بعدم اون احمق لیاقت تورو نداشته به تو چه ربطی داره؟
آیرین: باشه الان پیاده میشم، ازم ناراحتی؟ ببخشید اگه باهات درد و دل کردم و ناراحت شدی.
من: نه ناراحت نیستم، تا تو پیاده میشی من الان برمیگردم.
بعدم پیاده شدم و رفتم اون سمت خیابون و از مغازه یکم شکلات و آبمیوه خریدم و برگشتم پیش آیرین. رفته بود داخل پارک و نشسته بود روی نیمکت و با حال بدی به یه نقطه نامعلوم خیره شده بود.
رفتم رو به روش ایستادم و یه آبمیوه از توی پلاستیک برداشتم و نی رو توش فرو کردم و گرفتم سمتش.
من: بیا اینو بخور دیگه سرت گیج نره.
بعدم با فاصله کنارش نشستم.
آیرین: میلم نیست.
اخمام هنوز تو هم بود، عصبی بودم که آیرین یه خاطر یه بی سر و پا انقدر خودشو اذیت میکرد.
دستشو گذاشت روی شونم و با لحن آرومی گفت
آیرین: اخماتو باز کن دیگه آرشام جان.
تعجب کردم که دستشو گذاشت روی شونم و انقدر مهربون حرف زد اما تعجبیم نداره الان حالش بده متوجه نیست داره چیکار میکنه. حالش که بهتر بشه باز شروع میکنه به تیکه انداختن و حرص دادن من!!!
برای همین اخمام جمع تر شد و دستشو کنار زدم و با تشر گفتم
من: نکن این کارارو الان میان میگیرنمون. اینم بخور میلم نیست نداریم.
بعدم آبمیوه رو به زور دادم دستش، یکم ازم فاصله گرفت و با دلخوری گفت
آیرین: ببخشید فقط خواستم اخماتو باز کنم منظوری نداشتم. بخورمش اخماتو باز میکنی؟
من: حالا تو بخور تا ببینیم چی میشه.
شروع کرد به خوردن. منم با پام روی زمین ضرب گرفتم. اصلا چرا من باید ناراحت بشم که آیرین به خاطر آرمین ناراحته؟ اصن به من چه؟ چرا من باید نگران آیرین باشم؟ خدایا چه بلایی داره سرم میاد؟! من نمیخوام عاشق بشم خدا....من اصلا عشقو درک نمیکنم، من از عشق فراریم...چرا داری منو عاشق این دختر میکنی؟!
نمیدونم چرا ولی یهو گفتم
من: میخوای بیای خونه من تا راحت باشی؟ فکر بد نکن قصد کمک دارم.
من الان چرا این حرفو زدم؟؟ من تا الان هیچ بنی بشر مونثی رو به خونم راه ندادم الا لیلا خانوم که دو هفته یکبار میاد واسه تمیز کاری.
چشماش گرد شد و با هول گفت
آیرین: نه نه نه...مزاحمت نمیشم.
اون لحظه که چشماش گرد شده بود واقعا خواستنی به نظر میومد، صورتش کلا عروسکی و با نمک بود مخصوصا چشماش که مشکی بود و مژه های بلند و فر مشکیش قابشون گرفته بودن، لبای کوچولوی قلوه ای که بدون آرایش قرمز خدا داد بودن، بینیشم متناسب با صورتش بود، پوست سفیدشم که بدون هیچ کرم پودری صاف بود.
من چراااا الان یک ساعته زل زدم به این دختره و دارم قیافشو واسه خودم تجزیه و تحلیل میکنم؟!
تک خنده ای کردم و گفتم
من: چرا میترسی؟! کاریت ندارم که...خب بیا بریم یه مکان عمومی...
آیرین: باشه بریم.
بعدم بلند شد و راه افتاد سمت ماشین، منم پشت سرش رفتم.
توی ماشین داشت آروم آروم گریه میکرد، یه صدای هق هق آروم میومد که داشت روانیم میکرد.
کاملا بی مقدمه پرسیدم
من: خیلی دوسش داشتی؟
سعی کرد صداشو صاف کنه ولی زیاد موفق نبود، با همون صدای بغض آلود و خشدار گفت
آیرین: آره فراموش کرنش سخته.
دوباره اخمام جمع شد و گفتم
من: کمکی از من برمیاد؟
آیرین: فکر نکنم. چرا دوباره اخم کردی؟ آرشام جونم اخماتو باز کن دیگه.
دختر اینجوری نگو آرشام جونم دلم میلرزه!
من: من همیشه اخمام توهمه تازه منو شناختی نمیدونی. خب کجا بریم؟
آیرین: بام تهران بریم؟ میخوام کلی سره این دنیای نامرد داد بزنم. بریم؟ آقای ناظم بریم؟!
اعصابم خورد شد و اخمام بیشتر گره خورد با حرص پامو بیشتر روی پدال گاز فشار دادم و سرعتمو بردم بالا و با حرصی که کاملا تو صدام مشهود بود گفتم
من: انقدر میخواستیش؟
با صدای آرومی گفت
آیرین: آخه فکر میکردم بهم میرسیم.
بعدم ساکت شد و رفت تو فکر. وای خدا دارم از حرص و عصبانیت دیوونه میشم، با این حال که ولش کرده...سرعتم سر یه فلک میکشید.
آیرین: آرشام تو چته؟ اصن نمیخواد بریم‌ من پیاده میشم.
بدون اینکه اخمام میلی متری جا به جا بشه گفتم
من: چرا؟
آیرین: من همین جوریش حالم بده، توهم اخم میکنی، سرم داد میزنی، منم برم یهتره اصن هیشکی منو نمیخواد.
بدون توجه به ماشینایی که با سرعت از پشت سر میومدن، وسط بزرگراه زدم رو ترمز و برگشتم رو به آیرین و گفتم
من: چی میگی؟ چرا چرت میگی؟ من کی داد زدم؟
آیرین: آره راست میگی داد نزدی ولی معلومه اعصابت خورده برم شاید بهتر بشی.
صدای بوق ممتد که از پشت سر بود داشت روانمو بهم میریخت، برای همین سرمو از پنجره بردم بیرون و با داد گفتم
من: زهرمار با بوقش خریدی؟!
خواستم بلندشم برم دعوا کنم که آیرین دستمو گرفت و گفت
آیرین: آرشام جان تورو خدا دعوا نکن.
نگاه جفتمون رفت روی دستامون که آیرین به خودش اومد و سریع دستشو کشید و دوباره گفت
آیرین: آرشام جان آیرین نرو
اعصابم بیشتر خورد شد که جونشو قسم داد برای همین گفتم
من: چرا قسم میدی مگه نمیبینی یارو داره قلدری میکنه؟
آیرین با التماس گفت
آیرین: آخه الان خیلی عصبانی هستی میری یه بلا سرش میاری!
طرف یه چیزی گفت که خونم به جوش اومد.
راننده: وجودشو داری بیا پایین!
بدون اینکه به آیرین مهلت حرف زدن بدم پیاده شدم و عصبی رفتم سمت اون پسره که از اون پهلوون پنبه ها بود. اعصابم خورد شدمو سره پسره خالی کردم و حسابی از خجالتش دراومدم.
آیرین: سراسیمه از ماشین پیاده شد و اومد سمت من.
آیرین: آرشام چیکار کردی؟ چرا از کنار لبت خون میاد؟
یه دستمال از تو کیفش درآورد و همزمان با اینکه دستمالو به لبم نزدیک میکرد گفت
آیرین: بزار برات پاکش کنم.
با اخمی که به خاطر دعوا با اون پسره بود دستمالو از دستش کشیدم و گفتم
من: بدش من خودم‌ پاکش میکنم.
بعده با عصبانیت سره اون پسره که عین بز داشت منو نگاه میکرد داد زدم.
من: تن لشتو جمع کن برو تا یه بلایی سرت نیاوردم.
آیرین گوشه کتمو کشید و برد سمت ماشین
آیرین: بیا سوار بشیم الان میری میکشیش.
سوار ماشین شدیم و منم دستمال آیرین رو گذاشتم توی جیبم و خون گوشه لبم رو با دستم پاک کردم و استارت زدم و حرکت کردم.
آیرین: من برم قول میدی دوباره دعوا نکنی و بلایی سره خودت نیاری؟
با دادی که از جا پروندش گفتم
من: میشه بس کنی؟
اشک تو چشماش جمع شد، دلم سوخت وای اخمام همچنان توهم بود!
آیرین: باشه نمیرم. آرشام یه سوال بدت میاد بهت دست بزنم؟
جا خوردم اما حالتمو عوض نکردم و گفتم
من: چرا اینو پرسیدی؟
آیرین: آخه اومدم لبتو پاک کنم...ولش کن بیخیال کلا ناظم به دنیا اومدی!!
بعدشم خندید.
من: وسط خیابون خوشم نمیاد بهم دست بزنی!..هه باشه من ناظم!
معلومه دروغ گفتم، من همین جوریش گرفتار این دختره شده بودم، نمیخواستم با تماس بیشتر باهاش وضع رو از اینی که هست بدتر کنم. دلیل تغییر رفتارمم از آرشام خوب به آرشام اصلانی اصلی که بد و مغروره هم همینه!
آیرین: هستی دیگه قبول کردی آفرین. حالا کجا میریم؟ راستی آرشام چرا حس میکنم رو آرمین حساسی؟
من: نه من رو اون...نه حساس نیستم. داریم میریم یه جایی که بری سره این دنیای "نامرد" داد بزنی!
فکر کردم الان بام تهران شلوغه. چرا نبرمش پناهگاه خودم، جایی که هروقت دلم میگیره میرم تا یکم سبک بشم، جایی که آسمون به زمین نزدیک میشه...
آیرین: مسخرم نکن. جدی گفتم. اگه دوست نداری سره تو داد بزنم اصلا.
من: بعد اگه من بخوام تلافی کنم که کر میشی بیچاره!!
با لحن بامزه و مثلا ترسیده گفت
آیرین: نه من گفتم داد میزنم؟! من که نبودم! تلافی نکن.
رسیدیم به محل مورد نظر، ماشین رو پارک کردم و گفتم
من: نترس کاریت ندارم! بیا پایین رسیدیم.
آیرین: باشه الان پیاده میشم.
من زودتر پیاده شدم و جلو جلو شروع کردم به قدم زدن که یهو آیرین جیغ زد.
آیرین: آرشاااااااااااااااااااااااااااااااااااام..............
ترسیدم، برگشتم ولی وقتی دیدم حالش خوبه و خواسته مسخره بازی دربیاره گفتم
من: چته جیغ میزنی؟!
خیلی مظلوم گفت
آیرین: هیچی ببخشید.
بعدم رفت چند متر اونطرف تر ایستاد و بعد از چند لحظه شروع کرد به داد زدن و گریه کردن، چند باری بین گریه هاش اسم آرمین رو آورد. بین گریه هاش رو زمین نشست و آروم آروم اشک ریخت.
رفتم کنارش و رو زمین نشستم، با لحن آروم و آرامش بخشی گفتم
من: خوبی؟ آروم شدی؟
بین هق هقاش گفت
آیرین: آره خوبم.
خودم بلند شدم و رو به آیرین گفتم
من: پاشو آیرین، پاشو کشتی خودتو...
آیرین: خستت کردم نه؟
بعدم بلند شد و رو به روم ایستاد.
من: نه خسته نشدم فقط داری خودتو اذیت میکنی.
یه خنده ای کرد که از صدتا گریه بدتر بود. دستشو کرد توی جیب مانتوش، معلوم بود دنبال دستمال میگرده، دستمال خودشو از تو جیبم درآوردم و گفتم
من: نمیخواد بگردی، بیا اینو بگیر.
خواست دستمالو از دستم بگیره، خیلی مواظب بود که دستش به دستم نخوره.
آیرین: ممنون
من: انقدرام مراقبت لازم نیست، حالام اگه دیگه نمیخوای داد بزنی بریم.
آیرین: آخه حساسی گفتم اذیت نشی، باشه بریم.
بعدم جلوتر از من شروع کرد به راه رفتن سمت ماشین. منم طی یک حرکت کاملا نابخردانه یه داد خیلی بلند زدم
من: آیرییییییییییییییییین.........
یه دفعه برگشت و گفت
آیرین: هیییییییییییین.....الان تلافی کردی بدجنس؟ جانم؟
ببین توروخدا زمانی که ترسیده هم میگه جانم! دختر داری با این کارات دلمو تیکه پاره میکنن. نکن این کارارو!!
من: تلافی نبود، واسه تلافی دادم زیادی آروم بود.
خندیدم و گفتم
من: چیزی که عوض داره گله نداره، کاری نداشتم فقط مرض داشتم همین!!
آیرین که از حرفای من داشت میخندید گفت
آیرین: این یواش بود؟؟!! من از ترس بیوفتم بمیرم جواب خانوادمو تو میدی؟
خندیدم و گفتم
من: نترس حالا کسی با یه داد زهره ترک نشده.
دیگه رسیده بودیم به ماشین که گفت
آیرین: یهو دیدی من استثنا بودم!!
سوار ماشین شدیم و بدون حرف حرکت کردم سمت خونم!!!
آیرین: ممنون حالم خیلی بهتره آرشام.
من: میدونم من کلا عین ژلوفنم همه میگن!!
من این حرفارو از کجام میارم؟ آرشام چرا چرت میگی؟ تو همون آرشامی؟ همونی که بدون لحظه ای تردید ماشه رو میکشید و به زندگی بقیه خاتمه میداد؟ چرا جلوی این دختر میشم آرشام ۱۲ سال پیش؟؟ اووف خدا خل شدم!!
آیرین: راستی تو از خودت زیاد حرف نزدی، نمیخوای بگی؟
من: بپرس جواب بگیر، اهل حرف زدن نیستم زیاد.
آیرین: خب چنتا دوست دختر داری؟ خونت کجاست؟ چیکار میکنی؟
یه پوزخند زدم و گفتم
من: دوست دختر که ندارم. خونه ام که الان داریم میریم خودت میفهمی کارم که...تو شرکت کار میکنم.
انگار ترسید چون با تردید پرسید.
آیرین: خونه تو برای چی؟
من: میخوام ناهار دست پخت سرآشپز آرشامو بخوری!
من برای اولین بار تو عمرم میخوام دختری رو ببرم خونم، تازه میخوام واسش آشپزی هم بکنم. من چم شده؟ چه بلایی داره سرم میاد؟؟
آیرین: پس آقا ناظم آشپز هم هست؟ میتونم شرکتتم بیینم؟ راستی آرشام خانوادت ناراحت نشن منو داری میبری خونتون؟!
با این حرفش تو فکر فرو رفتم....خانواده، من خیلی وقته با این کلمه بیگانه ام!
من: خانواده؟ ندارم! آره میتونی. میخوای اول بریم شرکت رو ببینیم؟
از حرفم تعجب کرد و گفت
آیرین: خانواده نداری؟ بریم، تو اونجا چیکاره ای؟ نکنه آبدارچی ای؟
بعدم خندید، یه لبخند زدم و گفتم
من: نه ندارم، مردن. با اجازتون شرکت مال منه.
آیرین که به خاطر "فوت" خانوادم ناراحت شده بود گفت
آیرین: من واقعا متاسفم. چه باحال آقای رئیش منشی نمیخوای؟
من: متاسف نباش. اتفاقا یه منشی دارم هی میخواد بره مرخصی نمیزارم کارام عقب میمونه.
با شک پرسید
آیرین: چرا متاسف نباشم؟
من: متاسف نباش چون همون بهتر که مردن، دیگه ام سوال نکن در این مورد چون جواب نمیدم!
لحنم تند تر از اونی بود که میخواستم ولی دست خودم نبود سر مسئله به اصطلاح " خانواده" اعصابم بهم میریخت.
آیرین: باشه. خب سوال بعدی...چرا دوست دختر نداری؟
چه گیری داده ها....
من: چون زیادی سرم شلوغه به دوست دختر نمیرسم دیگه.
آیرین: خوبه امروط واسه من وقت داشتی. یعنی الان میتونیم بریم شرکت آقای آشپز ناظم رئیس؟!
اووووه چه صفات زیادی....
دیگه رسیده بودیم دم شرکت ولی اونکه نمیدونست.
من: آره....آ...آه رسیدیم بپر پایین!
آیرین: باشه الان میپرم.
تازه یادم افتاد بهش بگم مراقب باشه ولی فکر کنم دیر شده بود.
من: فقط مراقب باش این جوبه جدولش بلنده!
آیرین: آخ....دیر گفتی، فکر کنم پام پیچ خورد. آی آی آی....
سریع پیاده شدم و رفتم سمتش
من: چیشد؟ خوبی؟
بدون توجه به اینکه این کارا از من بعیده خم شدم و مچ پاشو گرفتم تو دستم و یکم ماساژ دادم.
آیرین با این حال که صورتش از درد جمع شده بود گفت
آیرین: آره خوبم.
پاشو ول کردم و گفتم
من: آره معلومه...راه برو بیینم میتونی یا نه؟
داشت راه میرفت، کاملا لنگ میزد اما گفت
آیرین: میتونم‌ بیام چیزی نیست که.
من بدون اینکه حتی فکر کنم ممکنه کسی ببینتمون بغلش کردم، یه دستم زیر کمرش بود و یه دستم زیر زانوش و به سمت ماشین میرفتم.
من: میریم بیمارستان شاید شکسته باشه.
آیرین که از تعجب چشماش گرد شده بود گفت
آیرین: آرشام نمیخواد بزارم زمین، بابا قانون خودت اصلا وسط خیابونیما! اصلا دم شرکتته زشته!
بدون حرف گذاشتمش تو ماشین و گفتم
من: نه زشت نیست.
بعدم سریع خودم سوار شدم و راه افتادم سمت نزدیکترین بیمارستان.
من: خیلی درد داری؟
آیرین: نه چیزی نیست.
سرعتم انقدر زیاد بود که به ۱۰ دقیقه نکشید که رسیدیم به بیمارستان، ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم. آیرین میخواست پیاده بشه که سریع بغلش کردم و دره ماشینو با پام بستم و شروع کردم دوییدن به سمت بیمارستان. نگرانی واسه یه دختر اولین‌ تجربم بود ولی نمیخواستم اتفاقی واسه آیرین بیوفته، بیش از اندازه نگران بودم.
آیرین: آرشام بزارم زمین زشته به خدا، بابا تو که حساس بودی چیشد؟
من: خب درد داری، گناه داری، چیکار کنم؟
رسیده بودیم رو یه روی پذیرش، همونطور که آیرین تو بغلم بود گفتم
من: خانوم ایشون پاشون پیچ خورده!
زنه که به خاطر حالت ما دو نفر کپ کرده بود گفت
پرستار: بفرمایید دومین اتاق انتهای راهرو.
بدون حرف دوییدم.
آیرین: تو چرا انقدر هولی؟ گلوله نخوردم که، پام پیچ خورده!!!‌ چرا میدویی؟!
من: خب میخوام زودتر معاینه بشی بده؟
آیرین: نه ولی میترسم دوتایی بخوریم زمین! اگه ناراحت نمیشی بازم بگم‌ زشته ها واسه خودت میگم.
بدون اینکه سرعتمو کم کنم گفتم
من: نترس انقدرام شل نیستم دیگه.
رسیدیم به اتاق مورد نظر، درش باز بود. بدون حرف رفتم داخل و آیرین رو گذاشتم روی صندلی بعدم رو به دکتر که یه مرد میانسال بود گفتم
من: سلام آقای دکتر، ایشون پاشون پیچ خورده!
دکتر: سلام پسرم، بشین الان معاینشون میکنم.
بلند شد و آیرین رو معاینه کرد، خدارو شکر پاش نشکسته بود، ولی ضرب دیده بود، بهش مسکن تزریق کرد و رو به من گفت
دکتر: پسرم خانومت چیزیش نیست، یه ضربه سادس که با استراحت خوب میشه.
خانومم؟ آیرین؟ خانوم من؟ کاش میشد ولی....
با یه تشکر از اتاق اومدیم بیرون.
آیرین: دیدی چیزی نبود الکی دیدن شرکتتم از دست دادم.
من: آخه ۴ تا میز و صندلی دیدن داره؟
آیرین: خب نریم اصلا جا قحطه مگه؟ منو برسون خونمون اه...
مثل اینکه دلخور شد، به عنوان دلجویی گفتم
من: چرا زود قهر میکنی؟ اینطوری گفتم که فکر نکنی چیز خاصی رو از دست دادی.
آیرین: خب پس بریم؟ بریم، بریم دیگه!!
عین این بچه ها حرف میزد، خندم گرفته بود ولی جمعش کردم و گفتم
من: باشه بریم چقدر هولی.
آیرین: آخه برام جالبه.
من: خب بریم، میتونی بیای یا دوباره وسیله نقلیه بشم؟!
آیرین: نه نه نه زحمت نمیدم، یکم درد میکنه خوب میشه!
خندم گرفت و گفتم
من: تعارف میکنی؟
از خجالت سرشو انداخت پایین و گفت
آیرین: نه بابا.
تو دلم یه ((فدای خجالتت)) گفتم و رو به آیرین گفتم
من: اِی بابا، اِی بابا
بعدم بغلش کردم و تا تو ماشین بردمش. تو مسیر بیمارستان تا شرکت حرفی زده نشد. جلو در شرکت دوباره بغلش کردم که گفت
آیرین: همین جوری میخوایم بریم تو شرکت؟
من: آره مشکلی هست؟
آیرین: نه....فقط...کارمندات چی؟
من: اَاَاَاَاَاَاَی بااااااباااااا.....
بعدم با احتیاط گذاشتمش زمین، انگار یه وسیله قیمتیه با ارزش بود.
من: بیا، خوبه؟
آیرین همونطور که میرفت سمت آسانسور گفت
آیرین: واسه خودت میگم. آی آی خوبه آسانسور هست.
بهش چشم غره رفتم و با لحنی که بین شوخی و عصبانیت بود گفتم
من: برو تو حرف نزن تا نکشتمت!!!
وارد آسانسور شدیم و دکمه طبقه ۱۵ رو زدم.
آیرین: بکشی؟؟ مامان کجایی که دخترتو کشتن!!
دره آسانسور باز شد و چشم ما به جمال این منشی عشوه روشن شد.
رحیمی(منشیم): سلام آقای اصلانی خوب هستین؟
بعد وقتی چشمش به آیرین افتاد اخماشو توهم کشید و گفت
رحیمی: ایشون کی باشن؟
با اخم و لحن جدی و خشکم که مخصوص کار بود گفتم
من: ایشون یکی از دوستان نزدیک من هستن درضمن حد خودتونو بدونین خانوم!! مفهومه؟
با یه حالت دلخوری گفت
رحیمی: بله، از دیدنتون خوش حالم.
آیرین: همچنین.
من: خب آیرین جان بریم دفتر من.
بعدم رو به رحیمی خیلی جدی گفتم
من: شما هم دوتا قهوه بیارین تو اتاقم.
بعدم آیرین رو راهنمایی کردم به سمت اتاقم. همین که پامو گذاشتم تو دفتر و درو بستم لبخندم تبدیل شد به خنده بلند، یاده رحیمی و قیافش میوفتادم خندم شدت میگرفت.
من: وای خدا....دختره ی روانی!!
آیرین با صدای آرومی که رگه هایی از خنده توش بود گفت
آیرین: همیشه بخند آرشام خیلی بهت میاد......این چرا اینجوری بود؟ قبلا دوست دخترت بوده؟
به خودم اومدمو خندمو جمع کردم و گفتم
من: نه بابا دوست دختر کجا بود؟ طرف عاشق دل خستمه، بهمم گفته خواستم اخراجش کنم اشک ریخت گفت زندگیش نمیچرخه منم گذاشتم بمونه.
صدای تقه خوردن به در اومد.
من:بفرمایید.
رحیمی اومد تو و قهوه رو گذاشت رو میز و رفت بیرون. آیرین با خنده گفت
آیرین: به ما هم کار بدین رئیس!
من: میخوای بشو مدیر کل شرکت چطوره؟
یه قیافه متفکر به خودش گرفت و گفت
آیرین: بدم نیستا راجع بهش فکرامو میکنم.
من: ای روتو برم، بشین قهوتو بخور سرد شد.
خندید و گفت
آیرین: ممنون بالاخره مدیر کلی گفتن
خندیدم و گفتم
من: آیرین میگیرم میزنمتا.
آیرین یه قیافه مظلوم به خودش گرفت و گفت
آیرین: نه آقای رئیس بهم رحم‌ کنید وگرنه زندگیم نمیچرخه!
لحنش و حرکاتش خیلی خنده دار بود منم سعی در جمع کردن خندم داشتم.
من: بس کن بچه انقدر منو نخندون! تا الان تو این ۳۰ سال زندگی انقدر نخندیده بودم.
آیرین: وا مگه بده؟ واقعا آرشام؟ چرا؟
من: نه بد نیست من عادت به خنده ندارم. همینطوری دلیل خاصی نداره.
آیرین: پس واجب شد خودم دلقک آقا ناظممون بشم باید عادت کنی. یعنی چی؟ پسرم از این به بعد اگه نخندی دیگه نه من نه تو!
عین مامانا شالشو کشیده بود جلو و مسخره بازی درمیاورد. ایستاده بود و با سر و دست حرف میزد.
آیرین: به عنوان مدیر کل نمیام شرکتت اونوقت ورشکست میشی.
بلند شدم و رو به روش با فاصله کمی ایستادم و گفتم
من: ببخشید مادر بزرگ ولی من هنوز قبول نکردم مدیر بشی فقط پیشنهاد دادم پس فعلا من رئیسم!
بی پروا رفتم تو صورتش و گفتم
من: محض اطلاع!
عین لاکپشت سرشو کشید عقب و گفت
آیرین: خب آقای رئیس بنده رو نکشین اصن میرم آبدارچی میشم شرکتتون مال خودتون!
نمیدونم چرا ولی دوست داشتم اذیتش کنم برای همین بازم رفتم جلو و گفتم
من: آبدارچی نمیخوام، یه چیز دیگه میخوام!
آب دهنشو به زور قورت داد و رفت عقب و گفت
من: چی؟
من میرفتم‌ جلو و اون میرفت عقب، انقدر این حرکت تکرار شد که آیرین خورد به در بسته اتاقم و دیگه جا برای عقب رفتن نداشت. منم که میمردم واسه اذیت کردنش، کامل خم شدم روی صورتش،جوری که نفساش به صورتم میخورد!
من: نمیدونی؟
بعدم پرسشگرانه زل زدم به چشمای گرد شدش!
آیرین: .......نه.......
یه لبخند جذاب زدم و دستمو از کناد بدنش رد کردم که یهو چشماشو بست و خودشو جمع کرد، منم بدون اینکه حتی نوک انگشتم باهاش تماس پیدا کنه درو باز کردم که اگه خودشو نگه نداشته بود پرت میشد تو بغلم. بعدم گفتم
من: میخوام منشیم بشی!
یعدم از کنارش که عین مجسمه با دهن باز ایستاده بود رد شدم و رو به روی میز رحیمی قرار گرفتم و گفتم
من: خانوم رحیمی، شما اخراجین!!
رحیمی اول شوکه شد، اما بعدش سیل اشک و آه و ناله هاش شروع شد.
رحیمی: آقای رئیس خواهش میکنم، من فقط امیدم به این کاره.
با اخم و جدیت جواب دادم
من: سفارش میکنم‌ جای دیگه بهتون کار بدن، حرف دیگه ای هم میمونه؟
رحیمی: نه...
بعدم همراه گریه و عصبانیت به آیرین نگاه کرد و زیرلب گفت
رحیمی: همش تقصیر توئه!
من: من کارامو خودم با تصمیمات خودم انجام میدم تحت تاثیر کسی نیستم خانوم.
رحیمی: بله...
بعدم با عصبانیت کیفشو برداشت و پا کوبان رفت سمت در! وقتی رفت تازه حواسم به آیرین جمع شد که هنگ کرده بود.
یه بشکن جلوی صورتش زدم و با لبخند گفتم
من: تو چته؟
آیرین که به خودش اومده بود گفت
آیرین: هان؟!...هیچی، فکر نمیکردم اخراجش کنی.
من: چرا؟ من تو کار با کسی شوخی ندارم، تا الانم اگه اخراجش نکرده بودم به خاطر این بود که کسی رو نداشتم جایگزینش کنم.
آیرین: اوه اوه پس از اون سختگیرایی! البته بعیدم نبود آقای ناظم. پس امروز آیرین دلقکه استخدامه؟
من: اگه خودت یا خانوادت مشکلی نداشته باشین.
آیرین یکم فکر کرد و گفت
آیرین: خودم که مشکلی ندارم، اجازه اونا شرطه، امشب بهشون میگم. یه توضیح مختصر میدی البته اگه حوصله داری.
من: در مورده؟
آیرین: عه آرشام حواست کجاست؟ کارم دیگه.
حواسم جای دیگه بود، به اینکه آیرین نباید بفهمه من خلافکارمو باید از این چیزا دور بمونه، اما ذهنمو متمرکز کردم و گفتم
من: آهان....کارت...امممم...فقط منشی منی، کارای محرمانه و بزرگ دست کس دیگه ایه، از هیچ کسم جز من دستور نمیگیری، کارای اصلی رو هم فردا بهت میگم.
آیرین: خب اگه خانوادم قبول نکردن کسی رو داری بزاری جای من؟
من: پیدا میکنم.
آیرین: بزار یکم پشت این میزه بشینم.
بعدم صندلی رو کشید عقب و نشست پشت میز. مثلا داشت با سیستم کار میکرد، چقدرم بهش میومد، فکر کن من هر روز بخوام ببینمش!
آیرین: بهم میاد؟
من: اووووف چه جورم، پاشو جاهای دیگه رو هم نشونت بدم بعد بریم خونه.
از پشت میز بلند شد و مطیعانه دنبالم اومد. بردمش و تمام شرکت و کارمندا و اتاقارو نشونش دادم و همینطوریم در موردشون واسش توضیح میدادم، اونم مشتاقانه گوش میکرد.
من: خب چطور بود؟
آیرین که ذوق کرده بود گفت
آیرین: چه قدر باحاله کاش بشه بیام.
من: تازه اینجا فقط شرکت و کاغذ بازیه، کارخونه هم جای دیگس.
آیرین مظلوم نگاهم کرد و گفت
آیرین: نمیشه اونجام بریم؟
من: نه چون خارج از شهره و جای شما نیست. الانم برو زنگ بزن به مامانت بگو واسه ناهار نمیری.
باشه ای گفت و رفت اون طرف با گوشیش صحبت کرد و برگشت.
آیرین: بریم.
توی ماشین یه دکلمه که دلنوشته خودم بود و خودم گفته بودمش رو گذاشته بودم، یهو آیرین گفت
آیرین: این صدا چقدر آشناس...نکنه...نکنه شادمهر عقیلیه؟
اخمام جمع شد و گفتم
من: نه بابا شادمهر کجا بود؟ اصلا خواننده نیست.
یهو دستاشو بهم زد و گفت
آیرین: آهان فهمیدم بازیگره.
چشمام گرد شد و گفتم
من: نه بابا، یه آدم ناشناس خونده.
آیرین: لبخند دلنشینی زد و گفت
آیرین: فهمیدم از اول آقای آرشام اصلانی خونده، از خودمونه ناشناش کجا بود؟
من: چون کسی نشنیده گفتم
آیرین: بله بله میگم چقدر صداش نخراشیدس!
بدونوحرف ضبط رو خاموش کردم که جیغ جیغ آیرین رفت آسمون.
آیرین: عه...آرشام قشنگ بود.
بعدم ضبط رو روشن کرد و ادامه داد
آیرین: بزار گوش بدم دیگه،عصبانی نشو آقا ناظم قول میدم بچه خوبی باشم، قول میدم.
از لحن بچگونه و با مزش خندم گرفت و گفتم
من: عین بچه دو ساله ها میمونی به خدا.
آیرین: مگه بده عمو؟
خندم بیشتر شد.
من: نه بد نیست ولی من عادت ندارم.
آیرین: عادت میکنی، اگه خدا بخواد میخوام ترفیع بگیرم شرکتو بخرم!!
ترسم از همینه دختر که به بودنت، به شوخی ها و شیطنتات، حتی به زنگ صدات عادت کنم!
من: راستی آیرین یه چیز دیگه اگه شد و اومدی شرکت نباید انقدر با من راحت برخورد کنیا حواست باشه.
آیرین: میدونم بالاخره تو زیر دستمی عمو ناظم.
من: کتک میخوای؟
با یه لحن بچگونه و شیرینی که دل آدمو میبرد گفت
آیرین: دلت میاد عمو؟ هیییییییین.....میخوای بزنی؟
رسیده بودیم دم خونه، منم داشتم تحت تاثیر قیافه و لحن آیرین قرار میگرفتم برای همین ماشین رو همونجا تو کوچه پارک کردم و گفتم
من: فعلا بیا پایین تا بهت بگم.
بعدم خودم پیاده شدم. آیرینم پیاده شد،دزدگیر ماشین رو زدم و رفتم جلوی در. درو باز کردم و باهم وارد حیاط شدیم. شونه به شونه هم از حیاط بزرگ و درندشت گذشتیم تا رسیدیم به در اصلی، درو با کلید باز کردم و گفتم
من: خب بفرمایید، لیدیز نه ببخشید بچه ها فرست!!
وارد خونه شد و گفت
آیرین: اتاق شکنجس فکر کنم نه؟ قراره یه کتک حسابی بخورم؟
خودمم رفتم تو و درو بستم، کتمو درآوردم و انداختم روی مبل و گفتم
من: شایدم بدتر باشه!
نمیدونم‌ چرا اما از اذیت کردنش لذت میبردم من حتی فکر دست درازی یا آزارشو نداشتم اما چه میشه کرد، آدم وقتی مرض داره، داره دیگه!!
شروع کردم دکمه های پیراهن جذب مشکیمو باز کردن!
آیرینم وسط سالن ایستاده بود و داشت با چشمای گرد شده نگام میکرد گفت
آیرین: آرشام نمیخوای بری تو اتاق؟
با بیخیالی گفتم
من: چرا؟
آیرین: آخه اینجا که جاش نیست...
بعدم سریع رفت و روی مبل نشست و ادامه داد
آیرین: نکنه میخوای با کمربندت سیاه و کبودم کنی؟
سه تا دکمه بالای پیراهنمو باز کردم و آستینامم دادم بالا و همونطور که میرفتم تو آشپزخونه گفتم
من: نترس کاریت ندارم، ناهار چی میخوری؟
خمیازه ای کشید و گفت
آیرین: امممم....یه چیز سخت، قرمه سبزی!
انگار اصلا نترسیده و این خصلتش بدجور منو مجذوب خودش کرده بود، میترسه اما به روی خودش نمیاره و خیلی خونسرد برخورد میکنه.
من: آماده نمیشه که، اون باشه یه روز دیگه، یه چیز بگو زود آماده بشه.
آیرین: باشه....املت!
بدون حرف دست به کار شدم و یه املت کامل با فلفل دلمه ای و قارچ و سوسیس، با سیب زمینی و پنیر درست کردم.
دستپختم خوب بود اما تا حالا واسه یه دختر آشپزی نکرده بودم، با آیرین داشتم خیلی از اولین هارو تجربه میکردم.
بعد از چیدن میز توی آشپزخونه، آیرین رو صدا کردم.
من: بیا بیین آرشام چه کرده!!
اومد و نشست سره میز و گفت
آیرین: زنگ زدی به اورژانس؟! خدایا توکل به خودت!!من: هرکی خورده عاشق دستپختم شده اون وقت تو میگی اورژانس؟
آیرین: بخوریم و تعریف کنیم، البته اگه زنده موندم، خوبه از شکنجت گذشتی، حالا چیزی نریخته باشی توش؟!
من: نترس نمیمیری!
ولوم صدام یکم بالا رفته بود، دست خودم نبود نمیدونم چرا ولی رفتارم ضد و نقیض بود انگار آرشام واقعی با آرشام شوخ و شیطون پیش آیرین دعوا داشت!
آیرین: خب چرا داد میزنی؟
یکم از غداش خورد ولی حرفی نزد.
من: خب؟؟
صورتش جمع شده بود و گفت
آیرین: چقدر....
از مسخره بازیاش عصبی شدم و گفتم
من: خب؟!
آیرین: خوشمزس!
یه نفس عمیق کشیدم و با لحن آرومتری گفتم
من: مطمئنی؟
آیرین: آره...
به خوردن ادامه داد و بین غذاش گفت
آیرین: اعصاب نداریا...
همونطور که با غذام بازی میکردم گفتم
من: نه ندارم....
با صدای آرومی که آرامش رو به وجود آدم تزریق میکرد گفت
آیرین: معذرت میخوام امروز اذیتت کردم.
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم
من: خواهش میکنم، تکرار نشه!!
از سره میز بلند شد و گفت
آیرین: خب دیگه من باید برم، شب بهت sms میدم بدونی منشیت میشم یا نه، البته شاید افتخار ندم!!
بدون اینکه به غذام دست زده باشم بلند شدم و با پوزخند گفتم
من: باشه، بریم برسونمت.
آیرین: آرشام ازم ناراحتی؟
من: نه چرا؟
چشمکی تحویلم داد و گفت
آیرین: آخه از شیطنتت کم شد!
با صدای آرومی گفتم
من: خودت دوست داری اذیتت کنما، ببین من آروم شدم خودت شروع کردی!
آیرین با هول گفت
آیرین: اصلا شروع نشده تموم میکنیم.
بعدم دویید سمت در!! منم سلانه سلانه دنبالش راه افتادم و گفتم
من: تو که میترسی چرا آخه شروع میکنی؟
برگشت سمتمو گفت
آیرین: ترس که نه....
با حالت با نمکی سرشو خاروند و گفت
آیرین: دیرم شده!!
من: آره میدونم...
سرش پایین بود و منم ادامه دادم
من: بیا بریم الان یه کاری میکنم دیگه از اذیت کردن من پشیمون بشی!
بعدم از در رفتم بیرون، آیرینم پشت سرم اومد بعد از چند لحظه زد رو شونم و گفت
آیرین: عموووووو!!
بدون اینکه برگردم و نگاهش کنم گفتم
من: هووم؟
آیرین: چه قدر بداخلاق! هیچی عمو مهربون باش یه ذره!
با لحن قاطعی گفتم
من: مهربونی بهم نمیاد...
آیرین: روز اول که خوب بودی...
بعدم قهر کرد و جلوتر از من راه افتاد!! ای بابا این دخترا چرا زرت و زرت قهر میکنن؟! دنبالش رفتم، هنوز هیچی نشده مجبورم میکنه ازش منت کشی کنم!!
من: آیرین...آیرین وایسا...
رو به روش ایستادم و راهشو سد کردم.
آیرین: چیه؟
من: چیه ینی چی بی ادب؟ بگو جانم!
این چه حرف چرتی بود الان من زدم؟!
آیرین: نه که تو گفتی! هووم چیه تندیس ادب؟!
من: چرا قهر میکنی آخه؟
آیرین: هیچی بریم.
وقتی داشت از کنارم رد میشد گفت
آیرین: فقط روز اول واسه مخ زنی خوبید!!
این الان چی گفت؟ یعنی من میخواستم مخشو بزنم؟ انقدر رفتارم خودمونی و صمیمانه بوده؟ پس بهتره جمعش کنم!
بدون حرف سوار ماشین شدیم اما قبل از اینکه حرکت کنم گفتم
من: اگه میخواستم مختو بزنم و کاری بکنم الان اینجا تبودی!
بعدم صدای جیغ لاستیکای آ او دی مشکیم در اومد!
تو سکوت کامل با اخمایی که بدجور گره خورده بود و با سرعت بالا رانندگی میکردم و لایی میکشیدم. هه...من؟؟!! من بخوام مخ دختری رو بزنم و ازش سواستفاده کنم؟! منی که با یه اشارم دختر واسم ریخته؟! منی که از وقتی وارد کار شدم حتی با یه دختر تماس فیزیکی هم نداشتم چه برسه بخوام...
دست مشت شدمو گذاشتم رو پام که دست آیرین نشست رو دستم و با صدای آرومی گفت
آیرین: آرشام...
سوالی نگاهش کردم اما اخمام همچنان تو هم بود.
آیرین: میدونم ناراحتی، پس واسه جبران بخندونمت؟ دعوام نمیکنی؟
با صدایی که عصبانیت توش موج میزد گفتم
من: حوصله ندارم آیرین بعدا حرف میزنیم.
دستشو برداشت و گفت
آیرین: باشه...
منم سرعتمو بالا تر بردم. تا جلوی در خونشون حرفی زده نشد.
دم خونشون جوری درجا زدم رو ترمز که فکر کنم یه خط ترمز حسابی روی آسفالت افتاد! منتظر بودم آیرین پیاده بشه.
پیاده شد، میخواستم برم که خم شد و سرشو از پنجره آورد داخل و گفت
آیرین: مواظب خودت باش، انقدرم تند نرو آیرین فقط آرشامو داره. شب بهت خبر میدم خدافظ.
بدون حرف تیک آف کشیدم و رفتم. تا شب بی هدف توی خیابونا رانندگی میکردم و به تنها زن زندگیم فکر میکردم، مادرم!
زنی که بی نهایت دوسش داشتم ولی این دنیای لعنتی ازم گرفتش و باعث شد اون آرشام همیشگی تبدیل بشه به این مجسمه سنگی که الان هست!
تازه رسیده بودم خونه و رو مبل دراز کشیده بودم که واسم sms اومد. گوشیم رو از جیبم درآوردم و نگاه کردم، آیرین بود.
آیرین: آقای اصلانی، خانوم پارسا رو استخدام میکنی؟
پس نتونسته بود رضایت خونوادشو بگیره، با بی حوصلگی نوشتم
من: پارسا دیگه کیه؟
آیرین: حالا فردا میبینیش، نشد من بیام ولی گفتم یه نفرو بهت پیشنهاد بدم. فردا ببین قبولش میکنی.
من: اگه خودت نمیای کسی رو نفرست.
آیرین: فردا بیام شرکت بیینمت؟ صبح ساعت چند میری اونجا؟
دوست داشتم اما با حرفی که زد...تازه بهترم بود ازش دور باشم.
من: وقتی نمیخوای بیای سرکار دلیلی نداره بیای شرکت.
آیرین: یعنی نمیخوای آیرین پارسا واست کار کنه؟
یهو سرجام نشستم و متنو یکبار دیگه خوندم، بعد نوشتم
من: آیرین پارسا؟ پارسا فامیلی خودته؟
آیرین: آره حالا خانم پارسا استخدام میشه؟
یه لبخند نشست رو لبم اما حرفش یادم اومد و لبخندم جاشو به یه اخم داد.
من: اگه فکر نمیکنی میخوام مختو بزنم. بیا استخدامی.
آیرین: باشه میام. هنوزم دلخوری؟
نمیخواستم جواب بدم برای همین گفتم
من: کاری نداری؟
آیرین: نمیخوای بگی؟ باشه آقای رئیس اصلانی فردا ساعت چند بیام؟
من: شرکت ۸ صبح باز میشه، و شمام باید اولین نفر حاضر باشین.
آیرین: من ۷ و نیم اونجام.
من: باشه، آقا کریم ۷ درو باز میکنه. خدافظ
آیرین: خدافظ رئیس.
گوشی رو انداختم روی میز کنار مبل و یه نفس عمیق کشیدم. از توی جیب کتم سیگارم رو برداشتم و یه نخ روشن کردم.
یاده پدرم افتادم، اصلانی بزرگ، چقدر زور زد تا من سیگار نکشم ولی گاهی اوقات فقط سیگار آرومم میکنه. فقط یه اسم از ذهنم میگذشت؛ آیرین...آیرین پارسا...باید از خودم دورش کنم، واسش خطرناکه، به خودم کاری نداشته باشه و کارشو بکنه، حتی سیاوشم نباید ببینتش...اما من فردا با سیاوش قرار دارم، دفعه های قبل با رحیمی میرفتم الان چیکار کنم؟
سیاوش فکر میکنه من یه خلافکار خورده پام که زیر دست اون کفتار کار میکنم و کسی برای من کار نمیکنه. ولی حتی نمیدونه که من از خودشم کلی مدرک دارم که نابود کردنش ۲۴ ساعتم کار نمیبره!
سیاوش حتی از بادیگاردای منم خبر نداره...پس، فردا باید آیرینو ببرم اما...سیگار بعدیمو روشن کردم، پک محکمی بهش زدم....
میبرمش و خودمم ازش محافظت میکنم!!!!
ادامه دارد.
یکشنبه 31 تیر 1397 - 22:02
نقل قول این ارسال در پاسخ