تبلیغات در اینترنتclose
اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش - پاسخ 3


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 3 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت سوم
[آیرین]
از تاکسی پیاده شدم و رو به روی شرکت آرشام وایسادم. اولین بار که با خودش اومدم حواسم به ظاهر ساختمون نبود، چقدر بزرگ و با ابهته!!! ابهت گفتنم تو حلقم واقعا!! نگام روی تابلوی شرکت موند ((شرکت صادراتی قطعات کامپیوتر آرشانا)) وا، چه اسم عجیبی!
رفتم داخل و سوار آسانسور شدم و دکمه طبقه ۱۵ رو زدم و منتظر شدم که برسم.
وقتی آسانسور ایستاد ازش اومدم بیرون و وارد شرکت شدم، طبق گفته آرشام که در بازه، در باز بود و یه پیرمردی داشت سالن رو تی میکشید. سلام کردم و جواب گرمی شنیدم بعدم رفتم سراغ میزم. یعنی کل این میز مال منه؟!
یاده دیروز افتادم که با خانوادم راجبه کار تو شرکت آرشام حرف زدم. بابام که مخالفتی نکرد چون دوست داشت یه ذره هم که شده دخترش طعم اتسقلالو بچشه. مامانمم که دید بابام اجازه داد چیزی نگفت و بیشتر تشویقم کرد. حتی صبح واسم قرآن گرفت و گفت
مامانم: روز اول کاریته بهتره با یه پشت و پناه محکم شروع کنی.
منم با خیال راحت راه افتادم. حالا که حرف اط خانواده شد یادم افتاد که آرشام برعکس من خونواده نداره، وقتیم که متاسف شدم با یه حالت تند و اخمویی مجبورم کرد که دیگه ازش سوال نپرسم. منم نپرسیدم شاید پدر و مادر خوبی نداشته که انقدر رو این قضیه حساسه، ولی من خونوادمو دوست دارم. یه خونواده ۳ نفری که به قول بابام هیچی کم نداریم. راستم میگفت، خودش که پلیس بود و با وجود کار سختش و مشغله هایی که داشت بازم نمیذاشت نبودش حس بشه و همیشه به فکرمون بوده. مادرمم که یه زن همه چی تموم بود و بابام با تمام وجود دوسش داشت. چقدرم از خدا خواستم یه دوماد اینجوریم گیر مادر خونه دار من بیاد!!!
ولی با وجود زندگی خوب و مرفهی که داشتیم همیشه از نداشتن خواهر و برادر کفری بودم، گاهی اوقات نبودشون بدجور حش میشه. بالاخره هرچقدرم پدر و مادر خوب باشن جای اونارو که نمیگیرن!!
اوه اوه اومد، ورست سر ساعت ۸ چه به موقع!! چقدر این بشر خوش تیپه، چقدرم دلخوره از اون اخم تو صورتش معلومه!!
آیرین لال بشی ایشالا، حرف بود به پسر مردم زدی؟ چیکارت داشت مگه بدبخت؟ خوبه حالا کارنامه درخشان تورو جوری به رخت میکشید که آب بشی بری تو زمین؟!
البته اون دوتا پسری که قبل آرمین بودن به صورت مجازی باهاشون حرف میزدم، فقط آرمین حضوری بود که مرده شورشو ببرن، بعد از ۶ ماه دوستی گفت دختر خالشو میخواد. ده بارم بیشتر ندیدمش، تو این ده بار حرفای عاشقانه زیاد زد ولی نباید به اون کثافت دل میبستم، وابستش شدم جوری که هنوز عکسش صفحه گوشیمه اما آرشام....این بشر اگه نخوای هم سمتش کشیده میشی، اولین پسریه که انقدر زود بهش اعتماد کردم، ولی با اون حرفایی که ازم شنید....الهی خفه شی آیرین!!!
تو همین گیر و دار خود درگیری و خود لعنتی بودم که خودمو جمع کردم و بهش سلام کردم، سرحال و با لبخند.
من: سلام رئیس
اگه جلوی کارمنداش آرشام صداش میکردم هم زشت بود هم حجلم دم خونمون بود!! ای خدا باز اون اخماتو!
آرشام: سلام خانوم پارسا.
رفت تو دفترش و منم نشستم روی صندلیم. یکی، دو دقیقه بعد زنگ زد.
آرشام: خانوم پارسا یه قهوه برای من بیارین، تلخ باشه. مرسی.
من: چشم رئیس.
از جام بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه شرکت تا دستور آقامونو انجام بدم، چی گفتی آیرین؟؟!! آقامون؟؟!! خفه شو این حرفا به تو نیومده اونم با کی؟؟ با کسی که حتی بدش میاد دستت بهش بخوره، پس ببند مرسی! نگاه کن تورو خدا یه فسقل وجدان چحوری مارو خفه میکنه!!
قهوشو ریختم و رفتم سمت دفترش و در زدم.
آرشام: بفرمایید
رفتم داخل و فنجونشو گذاشتم روی میزش. اصلا نگاهمم نکرد، حقته آیرین جون حقته، بکش...
برای اینکه یه نیم نگاه بهم بندازه گفتم
من: بفرمایید آقای رئیس، با من کار دیگه ای ندارید؟
بدون اینکه نگام کنه گفت
آرشام: چرا باید یه قراردادی امضا بشه پس...
یه قرارداد گذاشن جلومو گفت
آرشام: امضاش کنید، من قبلا امضا کردم.
یه خودکار از روی میزش برداشتم و قرارداد رو امضا کردم، بازم نگاهم نکرد ولی خیلی جدی گفت
آرشام: یه نگاهی به پرونده ها بندازین دستتون بیاد که کار ما اینجا چیه. در ضمن...
سرشو آورد بالا و با اخم نگام کرد و گفت
آرشام: شما زبان بلدین؟
نه پس تو بلدی فقط! جرئت داری اینو بگو، عوض اون حرفم گفتم
من: بله بلدم چطور؟
آرشام: آخه شرکت ما شرکت صادراتی هم هست گفتم اگه بلد نیستین باید مترجم بگیرم.
برو عمه نداشتتو مسخره کن، مترجمم واسه خودت بگیر!! مردی اینو بگو، از اونجایی که زنم گفتم
من: نه نیازی به مترجم نیست.
یا یه قیافه حق به جانب و اعصاب خورد از دست اخماش گفتم
من: میتونم برم؟
آرشام: یه لحظه...پس مترجم شرکت هم حساب میشین...
با بی حوصلگی تمام گفتم
من: خب؟!
آرشام: من نیازی به مترجم ندارم ولی هستن کسایی که نیاز دارن، باید کمکشون کنید.
چه پزیم میده حالا، خیلی کوتاه گفتم
من: چشم رئیس
آرشام: خب میتونین تشریفتونو ببرین.
دق و دلیتو خالی کردی؟ اول صبحی حالمو گرفتی خوب شد؟ داشتم میرفتم سمت در که گفتم
من: با اجازه.
رفتم و پشت میزم نشستم. یه دو ساعتی داشتم با پرونده ها ور میرفتم که تلفن روی میز زنگ خورد. گوشیرو برداشتم که رئیس اخمومون گفت
آرشام: خانوم پارسا آماده بشید، باید بریم جایی.
من: چشم.
گوشیرو گذاشتم و یکم سر و وضعمو مرتب کردم. رفتم سمت دفترش و در زدم و داخل شدم و رو به روش ایستادم و گفتم
من: کجا باید بریم رئیس؟
آرشام: یه قرار کاریه،باید بریم ملاقات کسی، شماهم باید اونجا باشین که اگه لازم شد اطلاعاتو بنویسید.
نمردم و میرزا بنویس آقا هم شدم!
خیلی حرصم گرفته بود ولی به هرحال منشیش بودم، گفتم
من: بله بریم؟
آرشام: بریم
رفتیم داخل پارکینگ و سوار ماشینش شدیم، بوی عطرش تو ماشین بیشتر بود، یه نفس عمیق کشیدم که ریه هام حال بیان!! من اصلا سر آرمین اینجوری نبودم، یا حضرت عباس چم شده؟! وابسته این بشر نشم صلوات!!
ساکت بود و داشت با سرعت زیاد رانندگی میکرد. میخواستم از دلش دربیارم، دیروز خیلی ضایع حرف زده بودم، حرف ناحقم زده بودم. دلو به دریا زدمو گفتم
من: آرشام میشه چند لحظه باهات حرف بزنم؟
همونطور که با اخم خیره به خیابون بود گفت
آرشام: میشنوم.
من: نمیشه دلخوریو بزاری کنار؟
یه نگاه چپ چپکی بهم انداخت و گفت
آرشام: دلخور نیستم
من: دروغ نگو، جون آیرین ببخش، نمیخوام از دستم ناراحت باشی.
به حالت زمزمه گفتم
من: آخه هومم شد جواب؟
آرشام: اولا شنیدم چی گفتی، دوما ناراحت نیستم، نمیخوام رفتاری داشته باشم که فکر کنی دارم مختو میزنم.
با دلخوری و حق به جانبی گفتم
من: جون منم که این وسط مو!
با گوشیم که تو دستم بود میخواستم ساعتو ببینم که یکدفعه صدای دندونای آرشامو شنیدم، بعدشم گفت
آرشام: با این که ولت کرده هنوزم عکسش رو صفحه گوشیته؟
من: اون منو دوست نداشت، من که دوسش داشتم، سختمه فراموشش کنم.
آرشام: آهان باشه.
سرعتشو بیشتر کرد و دم به دیقه هم دستشو میکشید گوشه لبش!! این چش شد؟ همینو کم داشتیم.
من: چته؟ چرا عصبانی میشی؟ آرشام چرا حس میکنم حرفتو میخوری؟
یکبار دیگه دستشو کشید گوشه لبش و گفت
آرشام: نه حرفی ندارم‌
من: پس چیشده؟
خیلی خشک جواب داد
آرشام: هیچی.
من: مطمئن باشم به خاطر من نیست؟
پوزخندی زد و گفت
آرشام: چرا باید به خاطر تو باشه؟
من: آخه از دیروز تا حالا باهام سرسنگینی!
اخم غلیظی کرد و گفت
آرشام: گفتم که نمیخوام بد برداشت کنی که دارم مختو میزنم.
دیگه داغ کردم. حالا هی این حرف منو به روم بیار باشه؟؟!! یکدفعه گفتم
من: آرشام بس کن حالا من یه چیزی گفتم.
اونم داغ کرده بود، عصبانی و با داد گفت
آرشام: چیو بس کنم؟ هان؟ من یکبار اومدم مهربون باشم، با یه دختر خوب برخورد کنم اما تو فکر کردی دارم مختو میزنم. تصمیم گرفتم همون آدم بداخلاقه باشم که بد برداشت نشه.
من: قبل از اینکه این حرفو بزنم بهت گفتم یکم مهربون باش گفتی مهربونی بهت نمیاد، وقتی دیروزت با روز اولت فرق میکنه چه انتظاری از "برداشت" من داری؟
برداشتو با یه لحن خاص گفتم. بس که برداشت برداشت میکرد. اونم نه گذاشت نه برداشت گفت
آرشام: شاید من یه مشکلی داشته باشم، اعصابم خورد باشه واسه همون فرق داشته باشم، بعد تو حتما باید فکر کنی داشتم مختو میزدم؟! فکر نکردی اگه بخوام مختو بزنم و بلایی سرت بیارم، نمیارمت سرکار، نمیبرمت خونم، میبرمت هتل کارم که تموم شد ولت میکنم.
من: چرا منو درک نمیکنی؟ با اون حال بدم یه چیزی گفتم تو هم به دل گرفتی.
گریم گرفت و با بغض گفتم
من: اصلا باید همین روز اول کاری استعفا بدم اگه من نباشم انقدر کنارم اذیت نمیشی.
آرشام: آیرین بس کن پیاده شو رسیدیم.
من: آخه صورتتو ببین، لبت پوست انداخت تقصیر منه دیگه توهم بدجور به دل گرفتی دیگه.
از ماشین پیاده شدم. عوض اینکه از دلش دربیاد کلافه هم شده بود چون دوباره دستشو کشید گوشه لبش و گفت
آرشام: راه بیا هیچی نگو.
خیلی مظلومانه نگاهش کردم و گفتم
من: تو برو جلو من پشت سرت میام.
بدون حرف راه افتاد، منم پشت سرش. از موقعی که رسیدیم اونجا یه حس بدی داشتم، مخصوصا وقتی رسیدیم پیش صاحبش.
آرشام: سلام.
مرد: سلام آرشام جان خوبی؟
بعد با یه لبخند و نگاه خورنده رو به من گفت
مرد: معرفی نمیکنی؟
آرشامم خیلی جدی و خشک و با اخم جوابشو داد.
آرشام: همکارم خانوم پارسا، دوست دخترم نیست اونجوری نگاه نکن.
مرده لبخندی زد و گفت
مرد: میدونستم تو تمایلی به خانوما نداری و این عجیبه که یه آدم مثل تو که ۳۰ سالشه و همه چیز داره علاقه ای به ایجاد رابطه با دخترا نداشته باشه!!
این چی میگه؟! ینی چی تمایل نداره؟ این مثلا قرار کاریه؟ نگام هی بین جفتشون رد و بدل میشد که بالاخره گفتم
من: سلام
جوابمو با خنده ترسناک و همون نگاه هیز داد
مرد: سلام خانوم جوان!
بعدم دستشو آورد جلو، جوری ترسیده بودم که منی که فقط تا حالا به آرمین دست داده بودم میخواستم به اینم دست بدم. دستمو بردم جلو که یکدفعه نگاه غضب آلود آرشام نگهم داشت!دستمو آوردم عقب. آرشام آروم گفت
آرشام: میخواستی با این عوضی دست بدی؟
من: آرشام میترسم ازش، نگاهش یه جوریه. اینجا چخبره؟ این که داره با نگاهش منو میخوره!
یکدفعه بازوشو گرفتم ولی چون خوشش نمیومد سریع ولش کردم. الانه که بکوبونه تو دهنم!! آرشام غلط کردم!! خدایا خودت نجاتم بده!!
چشمامو بستم و منتظر واکنش آرشام بودم که یهو یه احساس آرامش عجیب سر تا پامو گرفت، آرشام دستمو گرفته بود!!!!! متعجب برگشتم طرفش اما اون بدون اینکه نگام کنه یا اخماش باز بشه فشار خفیفی به دستم آورد، من این فشارو واسه خودم اینجوری تعبیر کردم (( نترس آیرین، من کنارتم!!))
لبخندی زدم و با اشاره اون مرده روی مبل دو نفره که پشت سرمون بود نشستیم، بدون اینکه دستمو ول کنه! دیگه نمیترسیدم چون الان حامی من آرشام بود!
مرده نگاهش رفت رو دستامون، دست بردارم نیست عوضی!!
مرد: خب چخبرا؟ کار و بار چطوره؟
آرشام: هیچی، خبری نیست، تو قرار بود کارارو اوکی کنی.
مرد: اونکه اوکیه، اینارو ببین.
چنتا برگه گرفت سمت آرشام، آرشامم بدون اینکه نگاهی بهشون بندازه برگه هارو گرفت و گذاشت کنارش.
مرد: نگاشون نمیکنی؟
آرشام: لازم نیست.
آروم کنار گوش آرشام گفتم
من: آرشام نمیگی این کیه؟
آرشام: سیاوش کامفر، همکارم، یه جورایی استاد سابقم!
اون مرده که حالا فهمیدم اسمش سیاوشه گفت
سیاوش: خب مشکلی نیست، میتونی انجامش بدی؟
آرشام: تا حالا دیدی من کاریو نتونم‌انجام بدم؟
سیاوش که میخندید گفت
سیاوش: نه معلومه چون من رئیستم!
هرچی بیشتر میگذشت بیشتر گیج میشدم. این سیاوشم که جز مسخره کردن آرشام و خوردن من کار دیگه ای نداشت!
انگار آرشام از حرفش خیلی عصبانی شد چون یکدفعه با صدای بلندی گفت
آرشام: چی؟؟ رئیس؟؟ تو یه مدت فقط استادم بودی همینو بس وگرنه یادت نره که من از هیچ کس دستور نمیگیرم. کارت تموم شد؟
سیاوش که از اون خنده اولش خبری نبود گفت
سیاوش: آره میتونیم بریم یه چیزی بخوریم.
آرشام: باید بریم.
بلند شد که منم به تبعیت ازش بلند شدم، سیاوشم بلند شد و گفت
سیاوش: خانوم شما مارو تحویل نگرفتیا!
آرشام اخم غلیظی کرده بود و زل زده بود به سیاوش. دوباره بازوی آرشام رو گرفتم و بهش گفتم
من: نمیشه زودتر راه بیوفتیم؟
از کارا و نگاه های سیاوش و جو اونجا کلافه شده بودم. آروم به آرشام گفتم
من: امیدوارم دفعه آخری باشه که منو میاری اینجا.
خیلی خونسرد رو به سیاوش گفتم
من: دلیلی واسه تحویل گرفتن نمیبینم!
سیاوشم خیلی ترسناک و چندش آور خندید و گفت
سیاوش: آرشام کسایی که باهاشون کار میکنی هم مثل خودت اعصاب ندارنا!
آرشام خیلی خشک جوابشو داد
آرشام: مشکلی داری؟
سیاوش: من با تو حرفی ندارم.
دوباره به من نگاه کرد و در کمال پررویی گفت
سیاوش: افتخار میدین تو شرکتم ملاقاتتون کنم‌ بانو؟؟!!
منم این سری قاطع و محکم‌ جوابشو دادم
من: نخیر!
رو به آرشامم با همون لحن ادامه دادم
من: بریم!
خودم راه افتادم سمت ماشین آرشام ولی شنیدم که به سیاوش گفت
آرشام: خوردی سیاوش جان؟
بعدم از صدای قدماش فهمیدم داره دنبالم میاد که یکدفعه گفت
آرشام: خوب کاری کردی اونجوری جوابشو دادی.
ایستادم و برگشتم سمتش، هنوزم اخماش تو هم بود. گفتم
من:آرشام؟
آرشام: بله؟
من: هیچی بریم.
بعدم قدمامو تندتر کردم و به ماشینش تکیه دادم تا برسه که گفت
آرشام: آیرین حرفتو نخور چیشده؟
من: آخه میخوام سوال بپرسم ولی گفتم دخالت نکنم تو کارت.
دیگه بهم رسیده بود، دستشو کنار سرم گذاشت روی ماشین و اومد جلو و گفت
آرشام: بپرس.
منم ترسیده بودم سرمو چسبوندم به ماشین و گفتم
من: مطمئنی که کارت فقط قطعات کامپیوتره و این یه قرار کاری بود؟
آرشام: آره مگه تو شک داری؟
من: من....من نه فقط....فقط این آقائه خیلی ترسناک بود.
از لحنم خندش گرفت و اون اخم جذابش جاشو داد به یه خنده جذاب، دستشو برداشت و گفت
آرشام: خدایی عین بچه ها میمونی! سوارشو بریم، سوال داشتی تو راه بپرس!
سوار ماشینش شدیم و راه افتادیم که من یه قسمت کوچیک از سوالامو به صورت رگباری و یه نفس پرسیدم.
من: آرشام چرا اون آقائه راجبه تو اونجوری حرف زد؟ مگه نگفتی رئیس خودتی؟ سیاوش استاد چیت بوده؟ چرا بهم اونجوری نگاه میکرد؟ بار اولش بود که منو میدید ولی چرا انقدر زود پسرخاله شد؟
آرشام یهو پرید وسط حرفمو گفت
آرشام: یه نفس بگیر.
من: راست میگی.
بعدشم یه نفس عمیق کشیدم که با قیافه خندون آرشام رو به رو شدم.
من: چرا میخندی خب سوال دارم.
آرشام: خب دونه دونه بپرس جواب بگیر.
من: آرشام چرا سیاوش در مورد تو اونجوری حرف زد؟ مگه خودت رئیس نیستی؟
آرشام: خب معلومه من رئیسم، شک داشتی؟ بعدشم مگه چجوری گفت؟
حرف سیاوش رو واسش بازگو کردم
من: یعنی چی که یه پسر که ۳۰ سالشه علاقه ای به رابطه با دخترا نداره؟ سیاوش استاد چیته؟
آرشام: منظورش این بود که رابطه من با رخترا فقط کاریه نه بیشتر! استاد...چجوری بگم....۱۲ سال پیش راه و رسم کارو بهم یاد داده.
من: چرا بهم اونجوری نگاه میکرد؟ بار اولی بود که منو میدید ولی چرا انقدر زود خودمونی شد؟
آرشام تک خنده ای کرد و گفت
آرشام: این جناب کامفر عادتشه همیشه به دخترا مثل یه جنس نگاه میکنه و پسر خاله میشه!
با عصبانیت گفتم
من: بد عادتی داره!!
دیگه چیزی نگفتم بعد یاد آرامشی که آرشام بهم داده بود افتادم و یهو گفتم
من: ممنون که جلو نگاه های هیز اون آرومم کردی.
آرشامم یه لبخند جذاب زد و گفت
آرشام: خواهش میکنم.
خودمم دیگه حرفی نزدم و بیرونو نگاه کردم. به شرکت که رسیدیم گفت
آرشام: در مورد قرار امروز با هیچ کدوم از کارمندا حرف نزن!
من: چشم رئیس
آرشام: آیرین اگه خوده سیاوش یا از طرف سیاوش باهات تماس گرفتن، بیا پیش من جواب بده.
من: باشه، من دیگه میرم سراغ کارام آقاس رئیس.
آرشام خندش گرفت، خوبه والا دلقک آقا هم شدیم!
آرشام: باشه برو.
خودمم خندم گرفت از این تغییر یهویی!
من: جلو کارمندا آرشام صدات کنم چیکار میکنی؟
آرشام: میکشمت!!!
یه خنده شیطنت آمیز کردم و گفتم
من: امتحان میکنیم.
آرشام: باشه پس عواقبشم خودت بپذیر.
بیخیال گفتم
من: میپذریزم، مگه غیر از کشتن چیز دیگه ای هم هست؟
بهش چشمک زدم که آرشام گفت
آرشام: آره میرسی دست سیاوش!!
میدونستم داره شوخی میکنه اما بازم از ترس خشکم زد و گفتم
من: آرشام میشه دیگه منو نبری اونجا؟
پوزخندی زد و گفت
آرشام: بستگی به خودت داره.
منم خندیدم و گفتم
من: من تط امتحانم نمیگذرم.
آرشام: باشه.
بالاخره بعد از کلی کل کل و شوخی وارد شرکت شدیم و آرشامم رفت تو دفترش. بزارید خودمو دوباره براتوت معرفی کنم، کرم خاکی ۲۲ ساله میخوام آرشامو اذیت کنم! ولی ای کاش نمیکردم چون همون اول سوتی دادم! تا درو بست دوییدم و درو باز کردم و داد زدم.
من: آرمیییییییییین...امممم چیزه یعنی همون آرشام...
آرشامو آروم گفتم وگرنه منو میکشت!
اوه اوه یکدفعه برگشت و یه دستشو گذاشت پشت سرم و یه دستشم گذاشت جلوی دهنم، بعدم چسبوندم به در بسته دفترش!! نفسم بند اومد!!! آرشام با لحن تهدید آمیزی گفت
آرشام: چیزی گفتی؟
سرمو به سختی تکون دادم، اومدم حرف بزنم این صدا در اومد.
من: اوهوم.
دستشو از جلوی دهنم برداشت ولی اون یکی دستش هنوز پشت سرم بود، با حالت عصبی گفت
آرشام: چی گفتی؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم
من: آرم...آرشام...من که آروم گفتم!
بعدش سرمو انداختم پایین. آرشامم با صدای خشداری که برام عجیب بود گفت
آرشام: یه سوال، اگه الان بلایی سرت بیارم چی میشه؟
یکدفعه سرمو آوردم بالا و زل زدم به چشمای جذابش، چشماش یه حالت خاصی داشت درسته غرور توشون بیداد میکرد اما یه حس عجیب دیگه داشت که من درکش نمیکردم. این همه نزدیکی به آرشام واسم خوشایند بود!! عطرش مست کننده ترین بویی بود که تا حالا به مشامم خورده بود. با صدای خیلی آرومی گفتم
من: هیچی!
سرشو آورد جلو و به لبام خیره شد!! این چشه؟ این کارا از آرشام بعیده ها!! با همون صدا و لحن قبلی گفت
آرشام: مطمئنی؟
یکم ذهنمو متمرکز کردم و گفتم
من: منظورم اینه که کسی متوجه نمیشه ولی من اجازه نمیدم.
زل زد به چشمام و گفت
آرشام: چرا؟
برای اینکه جو بینمون رو عوض کنم لبخند مصنوعی زدم و گفتم
من: داری خطرناک میشیا، الان یکی میاد تو. بعدم چرا باید اجازه بدم؟
آرشام اومد جلوتر و صورتشو نزدیک صورتم کرد. ای خدا این چشه؟ آروم گفت
آرشام: من نمیخوام کاری بکنم‌ فقط میخواستم ببینم چجور دختری هستی وا میدی یا نه!!
بعدشم رفت عقب و ادامه داد
آرشام: حالام میتونی بری.
از این کارش دلخور شدم. مگه از من چی دیده بود؟ یه اخمی کردم و گفتم
من: یعنی منو نشناختی؟
آرشام: چرا ولی میخواستم مطئن بشم.
با لحنی که کاملا دلخوریمو نشون میداد گفتم
من: باشه، من رفتم آقای رئیس.
خواستم برم که دستمو گرفت و گفت
آرشام: آیرین...
اون لحظه خیلی مظلوم شده بود ولی هنوز یکم دلخور بودم.
من: بله؟ آهان باید مودب باشم.
یه چشمک زدم و گفتم
من: جانم؟
آرشام: ازم ناراحتی؟
من: یه ذره، تو چی؟ هنوزم دلخوری؟
آرشام: اهل معذرت خواهی نیستم اما...
حرفشو نیمه تموم گذاشت. اون حالت از آرشام بعید بود هم مظلوم بشه، هم بعد اون همه‌ اخم و دلخوری ناراحتی منم براش مهم باشه.
من: اما؟ جوابمو ندادیا هنوزم دلخوری؟
یه لحظه نگران شدم، اون یکی دستمو روی دستش که دستم توش بود گذاشتم و گفتم
من: چیزی شده؟
آرشام: نه چیزی نشده. دیگه ام دلخور نیستم. میتونی بری.
خوشحال شدم که دلخور نیست گفتم
من: پس مهربون میشی عمو؟ اما هم بقیشو نگفتیا.
آرشام: ولش کن مهم نیست.
منم عین بچه ها گفتم
من: بگو دیگه بگوووووو
آرشام: میخواستم عذرخواهی کنم که منصرف شدم.
من: پس نمییخشمت چون اون سری خیلی معذرت خواهی کردم.
آرشام: باورت میشه تا حالا معذرت خواهی نکردم؟
از حرفش تعجب کردم و گفتم
من: پس این دفعه رو معذرت خواهی کن یاد بگیری. بگو!
آرشام: نمیتونم آیرین گیر نده.
من: باشه آقا ناظم با اجازه!
دستمو از تو دستش بیرون کشیدم و خواستم برم که فکر کنم عصبانی شد چون گفت
آرشام: ای بابا خب ببخشید!
برگشتم سمتشو آروم گفتم
من: بخشیده بودم. حق میدم امتحانم کنی.
با دست بهش اشاره کردم و گفتم
من: هرچی باشه آبدارچی گفتن!
یهو جو دادم و گفتم
من: الانم از اتاقم برو بیرون!
بهش چشمک زدم اما اون یه چیزی گفت که خیلی جا خوردم
آرشام: میدونستی خیلی از اولین هارو با تو تجربه کردم؟
من: مثلا چیا؟
خسته شده بودم بس که رو پا ایستادم.
من: وای خدا پام درد گرفت.
آرشام: بشین خب!! مثلا همین عذرخواهی کردن، دعوت کردن از یه دختر واسه شام، نگران شدنم برای یه دختر، بردن یه دختر به خونم، حتی بغل کردن یه دختر!!
رفتم سمت مبل و گفتم
من: همش بار اولت بود؟! راست میگی؟!
نشستم رو مبل و مثل بچه ها گفتم
من: آخیش....
آرشام: آره باره اولم بود.
نمیدونم‌ چرا داشت اعتراف میکرد، امروز بعد از دیدن سیاوش رفتارش خیلی فرق کرده.
من: چه باحال؟ منم بار اولم بود رفتم رو هوا، یا حتی رفتم خونه یه پسر.
منم بهش اعتراف کردم، خداییم راستشو گفتم چون همه قرارام با آرمین بیرون بود. اون دوتا پسر اولی هم فقط به صورت مجازی باهاشون حرف میزدم و اصلا به دیدن نرسید. خدایا دارم بیشتر جذب آرشام میشم، همه چیزش حتی اخم کردناشم جذابه!!
یعنی اونم اینطوری هست که جذب من بشه؟!
وسط فکرم گفت
آرشام: آهان...
گوشیم زنگ خورد، شمارش آشنا نبود، به آرشام گفتم
من: آرشام نا آشناس جواب بدم؟
آرشام اومد رو به روم نشست و گفت
آرشام: آره، بزن رو اسپیکر.
به حرفش گوش کردم و جواب دادم.
من: بله بفرمایید؟
یه مرد پشت خط بود که گفت
مرد: سلام خانم خانوما!!
آرشام یکدفعه اخماش جمع شد و فکشم منقبض شد، هنوز اون مرد رو نشناخته بودم گفتم
من: ببخشید شما؟
مرد: سیاوشم خوشگله؟
من: کاری دارید به رئیسم بگم؟
ترسیده بودم ولی بهتر بود سیاوش نفهمه، هی داشت پسرخاله تر میشد!!
سیاوش: نه عزیزم با خودت کار دارم!
آرشام بلند شد و عصبی شروع کرد تو اتاق قدم زدن.
من: ولی من با شما کاری ندارم.
سیاوش: من کارت دارم تو که نمیدونی چقدر خواستنی هستی!!
دیگه قاطی کردم و با لحن تندی گفتم
من: میشه خواهش کنم دیگه مزاحم نشید؟
سیاوشم‌ با پررویی تمام گفت
سیاوش: من میخوام باهات وقت بگذرونم بده؟
خواستم یه جواب دندان شکن بدم که آرشام به سمتم خیز برداشت و گوشیو از دستم کشید و از اسپیکر خارجش کرد و خودش شروع کرد به حرف زدن.
آرشام: چی میگی تو؟....نه دوست دخترم نیست ولی فرق داره واسم....مزاحمش نشو سیاوش منو میشناسی واست بد میشه!!
بعدم گوشییو قطع کرد و بدون معطلی با مشت زد تو دیوار!! خیلی نگران شدم گفتم دستش حتما شکست!! خیلی عصبانی بود اینو از نفسای تندش میفهمیدم!!
سیاوش چی بهش گفته بود معلوم نبود ولی خیلی عصبانیش کرده بود، ترسمم بیشتر شده بود، دوییدم سمتش و گفتم
من: آرشام نکن توروخدا....
گریم گرفت و گفتم
من: اگه امشب زنگ بزنه جواب بابامو چی بدم؟ بابام منو میکشه آرشام.
راستم گفتم چون اگه شب تو خونه مزاحمم میشد بابام کلی داد و قال راه مینداخت، رو اینجور مسائل بدجور حساس بود، گریم بیشتر شد.
آرشام: دیگه زنگ نمیزنه، نگران نباش.
من: مطمئنی؟ آرشام من اصلا بهش شماره ندادم؟ این از کجا شمارمو گیر آورده؟
یهو یاد دستش افتادم و بهش گفتم
من: دستتو ببینم.
دستشو گرفتم تو دستم و نگاه کردم، دستش قرمز قرمز شده بود، روی استخون انگشتاشم آثار کبودی دیده میشد!!
من: هیییین...این که هم قرمز شده هم کبود شده، آرشام دیگه نزنیا.
آرشام: میدونم تو شماره ندادی خودش پیدا کرده! ولش کن دستم عادت داره به ضربه خوردن!
دستشو از تو دستم درآورد، بعد برد پشت کمرش و دوباره آورد کنار بدنش!!! وا....این چه کاری بود؟ امروز چند دفعه مشکوک زده ها!!!! سیاوش و کاراش، اعترافاش، حرفای سیاوش، الانم معلوم نیست چیکار کرد.
با یه قیافه مظلوم گفتم
من: قول میدی دیگه نزنی؟
یکدفعه شیطون شدم و گفتم
من: چیکار کردی ناقلا؟
یه چشمک زدم، آرشام گفت
آرشام: قول نمیدم چون عصبانی بشم همینه. هیچی!
با ترس و بغض گفتم
من: اگه دوباره زنگ زد چیکار کنم؟ فکر نکنم به راحتی ازم بگذره!
دوباره زدم تو خط شیطنت و گفتم
من: باید برم تو کار یه دوست پسر!
آرشام: زنگ نمیزنه، نترس!
بعدشم با حرص گفت
آرشام: دوست پسر؟ چرا؟
من: دلم غیرتی شدن میخواد البته دوست پسرو همین جوری گفتم بیخیال.
آرشام: هه....غیرتی شدن؟! باشه خب برو سرکارت دیگه.
نمیدونم چرا ولی میخواستم بیشتر پیشش بمونم و با هم حرف بزنیم. آرشام به شوخی گفت
آرشام: خجالت نمیکشی دم به دیقه تو اتاق رئیستی؟
نمیدونم چرا ولی خودمو لو دادم و حرف دلمو زدم، با دلخوری گفتم
من: دوست دارم بمونم. نمیخوای؟
آرشام یه جور خاصی نگام کرد و گفت
آرشام: من که میخوام ولی پشتت حرف درنیارن؟
اخمی کردم و گفتم
من: غلط کردن، اونا گناه خودشونو زیاد میکنن اگه ناراحتی برم؟
آرشام: من ناراحت نیستم، به فکر خودتم همین.
یکم فکر کردم دیدم بیراهم نمیگه، برخلاف خواسته قلبیم بیخیال موندن شدم و گفتم
من: پس بعدا باهم حرف میزنیم.
آرشام: باشه برو
از جام بلند شدم و رفتم بیرون و نشستم پشت میزم. چشمامو بستم و یکم افکارمو جمع و جور کردم اما ذهنم همش میرفت سمت دو تا چشم جذاب با همون حالتای خاص و خواستنیش!
چشمامو باز کردم و سرمو تکون دادم که از فکرش بیرون بیام اما نمیشد به خاطر همین به چنتا پرونده نگاه انداختم تا سرم گرم چیز دیگه ای بشه و به آرشام فکر نکنم.
از بعضی از پرونده ها سر درنیاوردم و گذاشتمشون کنار، بعد از حدود دو، سه ساعت بلند شدم که برم از آرشام سوال کنم اما دروغ چرا سوال بهونه بود میخواستم پیشش باشم!!!
بدون در زدن درو باز کردم و همونطور که نگاهم به پرونده های توی دستم بود رفتم داخل.
من: آقای رئیس...
سرمو آوردم بالا که دیدم آرشام پشت میزش نشسته و داره با یه اسلحه ور میره!!!
آرشام....اس....اسلحه داره؟! نکنه....نکنه خلافکاره؟!...فکر کنم برم بهتر باشه، تازه فکر کردم میتونم روش حساب کنم اما الان...با دیدن این اسلحه....
ادامه دارد.....
چهارشنبه 03 مرداد 1397 - 14:22
نقل قول این ارسال در پاسخ