تبلیغات در اینترنتclose
اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش - پاسخ 4
زمان جاري : دوشنبه 27 خرداد 1398 - 11:18 بعد از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های جدید / اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش / پاسخ 4
negin1998 آفلاين

ارسال‌ها : 46

عضويت:28 /4 /1397

پاسخ 4 : اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
رمان اسپرسو شیرین_ قسمت چهارم
سلام به همگی، قبل از نوشتن پست بعدی میخواستم یه توضیح مختصر بدم.
درسته عشق آرشام و آیرین خیلی زود پا گرفت اما اتفاقاتی که بعدش میوفته رمان رو جذاب میکنه. و یه تشکر ویژه کنم از دوست خوبم فاطمه عبدالعالی زاده که قسمت های اولیه که از زبان آیرین نوشته شده رو نوشته.
و یه چیز دیگه اینکه توی این پست یکم خودمونی شدن چون تازه عشقشونو اعتراف کردن، تو بقیه پستا اینجوری نیست. امیدوارم لذت ببرید. ^_^
******************************************
[آرشام]
از دست حرفای سیاوش اعصابم خورد بود، خیلی!!!! حرومزاده میگه یه لعبتی گیر آوردم میخوام ازش استفاده کنم!!! مرد نیستم اگه بذارم دست سیاوش به آیرین برسه!!
واسه این اعصاب داغونم ور رفتن با اسلحم خوب بود، آرومم میکرد. یاده اولین اسلحم افتادم، یه کلت کمری مشکی که اسم من روش حک شده بود، کادو از طرف "پدرم"! بنده خدا فکر میکرد قراره بشم همکار خودش تا سیاوش رو زمین بزنیم ولی....
من از اون اسلحه فقط یکبار استفاده کردم، البته هنوزم دارمش ولی دیگه دست بهش نزدم و اما این یکی اسلحه رو خودم خریدم، زیادی خاص بود. از این مدل کلا یک دونه تو کل ایران بود! یه کلت نقره ای_ طلایی که خیلی خوش دست بود و تا حالا جون خیلیارو گرفته بود....تو فکر آمار آدمایی که کشته بودم سیر میکردم که در بی هوا باز شد و آیرین اومد تو....
آیرین: آقای رئیس...
نگاهش که رفت روی اسلحه تو دستم خشکش زد و ساکت شد.
منم در کمال خونسردی گفتم
من: بله؟
اگه یک درصد دستپاچه میشدم خودمو لو داده بودم، برای همین سعی کردم ظاهرمو حفظ کنم!
آیرین: یه لحظه باهاتون کار داشتم ولی اگه کار دارید..
نگاهش دوباره میخ اسلحه تو دستم شد!
آیرین: برم بهتره!
من: چرا اینطوری شدی؟
بعدم از پشت میزم بلند شدم و همونطور که میرفتم سمت آیرین اسلحمو گذاشتم پشت کمرم.
آیرین: آرشام همیشه همراهته؟
من: آره چطور؟
آیرین: چرا؟ پس بگو چرا سیاوش انقدر خطرناکه...
باید ذهنشو منحرف میکردم برای همین گفتم
من: به سیاوش چه ربطی داره؟
با لکنت گفت
آیرین: آخه....شک کردم که تو...
با اخم و سوالی نگاهش کردم و گفتم
من: که من؟
آیرین: که تو...تو خلافکاری؟
یه پوزخند زدم و گفتم
من: نه چرا این فکرو کردی؟
آیرین: پس چرا اسلحه همراهته؟ نکنه همدمه؟
بعدم خندید، خب خداروشکر یکم فضا تلطیف شد!! منم طبق معمول که در مواقع کاری به آیرین دروغ میگفتم، دروغ گفتم
من: واسه امنیت همین. نه همدم نیست.
آیرین: امنیت؟ مگه تو خطری؟
تو ذهنم گفتم:(( هه...خطر؟ من خوده خطرم دختر!!))
من: نه کلی گفتم.
آیرین: آهان.
بعدم عین دختر بچه های مظلوم سرشو انداخت پایین، با خنده گفتم
من: تو سرت پره سواله نه؟
آیرین: اوهوم ولی جرات ندارم بپرسم، توهم خطرناک شدی دیگه!
با بیحوصلگی و به حالت عصبی گفتم
من: بپرس نترس نمیکشمت!!
آیرین که یکم رنگش پریده بود گفت
آیرین: هرکاری از دستت برمیاد، کاری نیست نتونی انجام بدی، به سیاوشم گفتی ازت بعید نیست.
عصبی شدم و رفتم نزدیکش و گفتم
من: ازم میترسی؟
آیرین: از این به بعد....آره....
اسلحمو درآوردم و با تن صدای نسبتا بلندی گفتم
من: به خاطر این؟
آیرین: هم این هم از وقتی سیاوشو دیدم!
با ناامیدی گفتم
من: یعنی هنوز منو نشناختی؟
آیرین: نه...آرشام اصلانی بودی دیگه؟
عصبی شدم و ولوم صدام دست خودم نبود، با داد بلندی گفتم
من: آیرین...
عصبانیت صدام کاملا مشهود بود، نفسای سریع میکشیدم و ضربان قلبم بالا رفته بود.
آیرین بدون توجه به عصبانیت من گفت
آیرین: مثل اینکه باید برم، اسلحه ام که داری، دیگه هیچی.
بعدم با لرزش محسوس دستاش رفت سمت در که با داد من سرجاش ایستاد اما پشتش به من بود.
من: وایسا...
بعد با صدای آرومی ادامه دادم، صدام آروم بود اما لحن عصبی و قاطع خودمو داشتم.
من: واقعا ازم میترسی؟
روشو کرد سمت منو با لبخند گفت
آیرین: نه چون تا حالا که مراقبم بودی، کاریم نداشتی، هرچی نباشه آقا ناظمی گفتن.
خوشحال شدم اما میخواستم امتحانش کنم، بدونم اگه تو شرایط مرگ و زندگی قرار بگیره میترسه یا بازم به روش نمیاره،برای همین گفتم
من: حتی اگه سره این بیاد روی شقیقت؟
به اسلحم اشاره کردم.
آیرین: اون موقع جیغ میزنم و میگم تو جراتشو نداری.
بعدم به شوخی خودش خندید!
من: مطمئنی؟
آیرین: اوهوم
من: خودت خواستی!
بعدم خیلی ناگهانی از پشت بغلش کردم و اسلحمم گذاشتم روی سرش! اصلا قصد آسیب رسوندن یا ترسوندنشو نداشتم فقط میخواستم امتحانش کنم!
از این همه نزدیکی یه آیرین حالم رو به دگرگونی بود اما مثل هروقت دیگه بی تفاوت بودم و خودمو کنترل کردم.
آیرین: هییییییین آرشام....
با صدای تهدید آمیز و خشداری که تا یه حدی، یه حد کم، به خاطر حال درونیم بود گفتم
من: خب؟
آیرین:یعنی الان ماشه رو میکشی؟
من: بکشم چی میشه؟
یکدفعه طی یک حرکت انتحاری آیرین کاری کرد که حتی فکرشم یه مخیلم خطور نمیکرد، با آرنج کوبید توی شکمم که البته من دردم نیومد ولی ضربش قوی بود!!
آیرین: این میشه!!
بعدم دست به سینه رو به روم ایستاد.
من: نه خوشم اومد، توام بلدیا!
یه ابروشو بالا انداخت و گفت
آیرین: ما اینیم دیگه.
بعدم چشمک زد و ادامه داد.
آیرین: دردت که نیومد؟
خندیدم و گفتم
من: نه بابا، ضربت ضعیف نبود، من زیادی سفتم.
آیرین: راست میگیا!
بعدم اومد جلو و انگشتاشو دور بازوم حلقه کرد و فشار داد، خندم گرفت.
من: اونجارو امتحان نکن.
دکمه های پیراهنم رو که یه پیراهن جذب سرمه ای بود باز کردم و دست آیرین رو گرفتم و گذاشتم روی عضله های شکمم که بشه یه سیکس پک درست و حسابی!!
من: اینجارو امتحان کن.
یه دفعه دستشو کشید و گفت
آیرین: توام داری پسرخاله میشیا!
بعدم جوری خندید که دلم لرزید.
من:چرا؟ خب امتحان کن مگه چیه؟
یه لبخند زدم که شاید سال ها بود به خودم حروم کرده بودم، شیطون و جذاب!
آیرین: عه؟ پس بیام؟
دستاشو گرفته بود تو هوا و میخندید!
من: بیا!
آیرین: آبدارچی میاما!
من: خب بیا!
یکدفعه اومد نزدیک اما تو فاصله چند سانتی متری برگشت که خندیدم و گفتم
من: چیشد کوچولو ترسیدی؟
آیرین: من؟؟ نه نترسیدم دیگه دخترخالگی بسه، اسلحه داری!
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم
من: پووووف، تو حالا هی این اسلحه رو بکش وسط خب؟
آیرین: خب عصبانی نشو میام.
من: بیا، من که راهو باز گذاشتم.
به دکمه های باز پیراهنم اشاره کردم. اومد نزدیکم و دستشو کشید رو عضله هام. حس خوشایندی بهم دست داد که داشت حالمو خراب میکرد.
آیرین: نه معلومه خوب کار کردیا!!
برای اینکه خودمو از اون حال خلاص کنم گفتم
من: شما اینجوری عضله امتحان میکنین؟
این دفعه سعی کرد محکم فشار بده، اما بدن من الکی نبود که همین جوری شل باشه و بره تو!!
آیرین: این چقدر سفته....اصلا تو نمیره!!! عههههههه.....
از واکنش آیرین خندم گرفت و با خنده گفتم
من: تا حالا انقدر سفت ندیدی اینجوری تعجب کردی؟
آیرین با لحن بامزه ای گفت
آیرین: خب ندیدم دیگه!!! اگه تو اینی پی آرنولد چیه؟؟
هنوز داشت ور میرفت و حال منم داشت خرابتر میشد اما من تو کنترل کردن خودم استاد بودم!
آیرین با صدای آرومی گفت
آیرین: چه بالش سفتی بشه ها.
بعدم دستشو برداشت و یه چشمک بهم زد. منم با کمال پررویی گفتم
من: عه؟ خوشت اومده؟ امتحانش‌مجانیه ها!!
حرفی زد که حتی فکرشم نمیکردم.
آیرین: نه بابا، فقط خوش به حال دوست دخترت! کوفتش بشه اصلا، البته نداری ولی شاید پیدا کنی!
حرفاش واسم جالب بود، این حساسیت فقط یه معنی میده، اینکه آیرینم به من بی میل نیست و این وسط یه احساسی نسبت به من هست،شاید به اندازه من نباشه اما هست!
به خاطر همین دلو به دریا زدم و گفتم
من: آره شاید...
بعدم زل زدم به آیرین که با دلخوری گفت
آیرین: تو گلوش گیر کنی اصلا.
اخم مصلحتی کردم و گفتم
من: اینجوری نگو بعدا پشیمون میشیا.
با حرص عجیبی که تو صداش بود گفت
آیرین: الهی بره زیر تریلی اصلا پشیمون چی؟ اصلا اسلحتو برمیدارم میکشمش!!
جااااااان؟ خودشو میخواست بکشه؟!
دستمو گذاشتم روی دهنشو گفتم
من: دیگه این حرفو نزن خب؟ من دوسش دارم!
نمیدونم چرا داشتم خودمو لو میدادم، ولی با حرفای سیاوش دست و دلم لرزیده بود، پس باید میفهمید دوسش دارم که بهم بیشتر اعتماد کنه تا راحت تر بتونم ازش محافظت کنم. دستمو از روی دهنش برداشتم که با دلخوری و غم زیادی که تو چشماش بود گفت
آیرین: کیه؟ تو که گفتی نداری، نشونم میدیش؟
لبخندی زدم و گفتم
من: آره چشماتو ببند.
آیرین: با این حال که اصلا چشم ندارم ببینمش ولی حرفتو گوش میکنم‌.
بعدم چشماشو بست. دستاشو گرفتم و بردمش رو به روی آینه قدی که گوشه اتاقم بود و آروم کنار گوشش گفتم
من:چشماتو باز کن!
چشماشو باز کرد و با تعجب گفت
آیرین: کسی نیومد که، سرکاش گذاشتی آرشام؟
برای اولین بار تو زندگیم با تمام احساسم از پشت بغلش کردم و سرمو گذاشتم روی شونش و گفتم
من: ایناهاش توی آینه!
بعدشم سفت کمرشو گرفتم و منتظر واکنشش شدم!
با تعجب و جویده جویده گفت
آیرین: تو...تو که گفتی...تو که به سیاوش گفتی دوست دخترت نیستم ناقلا!
تو بغلم چرخید و با همون لبخند قشنگش نگاهم کرد، منم با صراحت تمام گفتم
من: هنوزم دوست دخترم نشدی فقط...اینکه دوست دارم عزیزم همین!!
##############################
[آیرین]
این چی گفت؟! منو دوست داره؟! ایهاالناس آب قند بیارین....ولی اسلحش...
خندیدم و گفتم
من: راست میگی؟
آرشام: نه دروغ گفتم!
منم با یه قیافه خشک و جدی برای شوخی گفتم
من: عه؟ منم میخواستم بگم دوست ندارم!
آرشامم خیلی جدی گفت
آرشام: واقعا!! آره معلومه تو آرمینو دوست داری!!
میمردی اسم اون آرمین عوضی رو نیاری؟ نتونستم بهش دروغ بگم، گفتم
من: دوست دارما ولی هنوز نتونستم با قضیه اون کنار بیام، اگه ناراحتی گوشیتو بده.
گوشیشو از جیب شلوار کتون مشکیش درآورد و گرفت سمتمو گفت
آرشام: بیا
منم گوشیشو گرفتم و گفتم
من: عکس از خودت داری؟ البته قبلش یه خواهش بکنم؟
اخم کرد و خیلی رسمی گفت
آرشام: بفرمایید.
من: میدونی که سخته فراموشش کنم، دوسش ندارم اما خب ۶ ماه باهاش دوست بودم. میخوام همون خاطراتم فراموش کنم کمکم میکنی؟ از الان شروع میکنم که یا توام. میتونم عکستو داشته باشم؟
خداکنه عکسشو بده، اونجوری عوض عکس اون مارمولک یک و نیم‌متری عکس آرشامو دارم. به به وجدانمم که خفه شده خداروشکر.
آرشام جوابی داد که خشکم زد.
آرشام: نه نمیتونی!
کاملا ناامید شدم و گفتم
من: چرا؟ آها فهمیدم حتما نظرت عوض شده.
باید میرفتم چون حتما تا آخر عمرم سر آرمین با آرشام دعوا میکردیم. الهی با ماشین عروسیش صاف بخورن تو دیوار.
گونه آرشامو بوس کردم و خواستم برم که گفت
آرشام: صبر کن.
وایسادم و همونجور که پشتم بهش بود گریه کردم و چند قطره اشک چکید روی گونم.
آرشام دوباره گفت
آرشام: من گفتم دوست ندارم که میخوای بری؟ نگام کن.
برگشتم سمتش که تا دید صورتم خیسه محکم بغلم کرد. چقدر دوست داشتم ساعت ها تو همون حالت بمونیم. آرشام این عطرت کار دستم داد، الانم که کاملا تو بغلش حل شدم. چه آرامشی!! صدای کوبش قلبش که الان میدونستم برای من میزنه آرامش بخش ترین صدا تو کل عمرم بود!!
آرشام: نباید گریه کنی، وقتی با منی حتی نباید یه قطره اشک بریزی!
یاده حرفش افتادم گریم بیشتر شد.
من: آخه گفتی نمیتونم عکستو داشته باشم.
سرمو آوردم بالا و نگاهش کردم، چشماش غرور داشت اما مهربون بود، حالا معنی اون حالت خاص تو نگاهشو میفهمیدم، اون حالت محبت بود، عشق بود!
عین بچه ها شدم و پرسیدم
من: یه سوال، رو آرمین حساسی؟ اگه حساسی قول میدم زود فراموش کنم ولی تنهایی نمیتونم.
آرشامم یه دونه از اون لبخندای نادر اما جذابشو تحویلم داد و گفت
آرشام: معلومه حساسم، فکر کن یک درصد من رو عشق سابق تو حساس نباشم. عکسم به خاطر این گفتم که دوست ندارم تو عکسی باشم.
تعجب کردم یعنی چی که دوست نداره تو عکسی باشه؟ مظلوم شدم و گفتم
من: یعنی از خودت عکسی نداری؟
آرشام: دارم حالا بعدا بهت میدم.
حالا که بهم اعتراف کرده بودیم و دستمون رو شده بود که همدیگه رو دوست داریم، خواستم یکم با آرشام شوخی کنم. گفتم
من: یکم اذیتت کنم؟
شیطون شدم و یه مشت زدم تو شکمش!! چقدر سفته!! گفتم
من: دردتم نمیاد بدبختی!!
یهو آروم گفتم
من: یعنی اینم مال خودم شد؟!
هر سری فکر میکنم میخوام بال دربیارم، مخصوصا وقتی بهم گفت دوسم داره. وااااای خدایا شکرت، پسر مردمو مال خودم کردم!!! خوشحال بودم خیلی، ما خیلی وقت نیست که باهم آشنا شدیم اما من از همون شب اول که دیدمش ازش خوشم اومد، دوسش دارم و از احساسم مطمئنم!! درسته خوشحال بودم ولی اینم نمیتونم انکار کنم که نسبت به زندگی آرشام اطلاعات کاملی ندارم. از موقعیم که اسلحشو دیدم...ولی فعلا از داشتنش و کنارش بودن لذت میبردم.
خندیدم و آرشام گفت
آرشام: آره مال خوده خودته.
یهو میخ لبام شد، خدایا!! آرشام بیا و بگذر!
آرشام: پس اینام مال منه دیگه؟
منم موقعیتو ناجور دیدم، ولی به روی خودم نیاوردم و از بغلش اومدم بیرون و در رفتم!!! رفتم سمت در و گفتم
من: نچ!!
اون از من زرنگ تر بود، بدبختانه در دفترش ریموت داشت!!! یا صاحب صبر!!! هرچی پیامبر داریم صدا میزنم فقط به دادم برسین!! در قفل شد کجا برم حالا؟! آرشامم که خطرناک شده بود گفت
آرشام: کجا؟! بودیم درخدمتتون!
فرصتو غنیمت شمردم و نشستم روی مبل و برای تغییر جو حاکم گفتم
من: از همون دم در در خدمتم باش!!
آرشامم شیطون گفت
آرشام: دِ نَ دِ!!
خدایا این داره زیادی خطرناک و شیطون میشه!! این روی آرشامو ندیده بودیم!! خدایا به دادم‌ برس!! البته میدونستم، یه جورایی ته قلبم مطمئن بودم که کاری نمیکنه و فقط دلش میخواد اذیت کنه!!
در کمال ناباوری پیرهنشو که دکمه هاش باز بود رو درآورد!!! جوووووووون عجب هیکلی!! چی بود اون آرمین مارمولک، اینو بچسب، به گمونم از شاگردای آرنولد بوده عشقم!!
داشتم تو همین فکرای منحرفانه خودم سیر میکردم که گفت
آرشام: چقدر هوا گرمه نه؟!
همونطور که حرف میزد و میخندید اومد نزدیکم، منم همش سعی میکردم ذهن اونو منحرف کنم ولی با اون تیپ و هیکل خودم داشتم منحرف میشدم!
با این حال گفتم
من: نه هوا خوبه!!
اونم مشخص بود حسابی داره از اذیت کردن من کیف میکنه خندون اومد کنارم نشست! برادر نکن این کارارو دختر مردم از دست میره! با یه لحن بامزه ای گفت
آرشام: بیا بغل عمو ببینم!
من: قول میدی عموی خوبی باشی؟ عمووووی خوبی باش!
لحنم عین این بچه های لوس بود. یه دونه از اون پوزخندای جذابش زد و گفت
آرشام: تو بیا بهت بدنمیگذره، سفتم که هستم دوست داری!
دیگه دست گذاشت رو نقطه ضعفم که وا دادم و گفتم
من: راست میگیا
بعدشم خودمو انداختم تو بغلش. همونطوری که تو بغلش بودم و اونم داشت موهامو از روی شال نوازش میکرد گفت
آرشام: راستی شالتو دربیار رنگ موهاتو ببینم.
چشمام داشت میرفت که گرد بشه که خودمو کنترل کردم و گفتم
من: خوابم میاد، باشه یه وقت دیگه!
بعدشم الکی خمیازه کشیدم و پشت سرش یه زبون درازی برای آرشام جان کردم! تو این فکر بودم که آرشامو بیشتر اذیت کنم که یهو حس آرامش و هیجان و همه چیزو باهم حس کردم. چیشد؟ این الان منو بوس کرد؟! خاک بر سرت آیرین تو الان نباید بزاری!! برو بابا وجدان بذار با عشقم راحت باشم!!! بدون توجه به وجدانم که داشت جیغ و داد میکرد با آرشام همراه شدم.
بعد از حدود یکی دو دیقه از هم جدا شدیم و آرشام با لحن آروم و صدای بم و خشداری که دو چندان جذاب بود گفت
آرشام: دیگه اینکارو نکن چون نفست قطع میشه!!
منم که خدای کرم ریختن بدون فکر کردن گفتم
من: قول نمیدم.
بعدشم دوباره زبون درازی کردم که ای کاش نمیکردم چون جوری پرید لپامو کشید که اشک تو چشمام جمع شد آی آی آی!!
آرشام بدون اینکه لپمو ول کنه گفت
آرشام: بسته یا بازم میخوای؟
من که بدجوری دردم اومده بود گفتم
من: نه من دیگه غلط بکنم، آخ آخ ول کن لپمو کنده شد!!
بالاخره لپمو ول کرد و عین آدم سرجاش نشست، آی خدا لپم کنده شد!! حیف که دلم نمیاد وگرنه نفرینت میکردم آرشام...اول عین آدم ازش فاصله گرفتم تا دوباره لپمو نکشه بعدم گفتم
من: زشته من منشیتما، چخبرته آقا؟ آقای رئیس خوبیت نداره!!
آرشامم با پررویی تمام گفت
آرشام: اتفاقا منشیمی که بهتره، مگه نشنیدی همه رئیسا با منشیشون رفیق میشن و باهمن؟!
حرصم گرفت اصلا نباید به این بشر رو داد.
من: پس با قبلیه هم بودی؟! تا الان چنتا منشی داشتی؟
یکم فکر کرد و گفت
آرشام: من کلا دوتا منشی دختر داشتم یکی تو یکی همونی که دیدی! وگرنه منشی نداشتم کلا همه کارای منو آقای زند میکرده!
خوبه خوبه بازجویی داره یه جاهای قشنگی میرسه!!
من: تا اینجا دوتا! دیگه؟! غیر از شغل شریف منشی گری؟
آرشام: از سیاوش شنیدی که من با دخترا کاری نداشتم تو حالا این وسط استثنا دراومدی و من یهو عاشقت شدم دیگه....
وای خدا الان وا میرم از خوشحالی!! بعدم نوک بینیمو کشید. کاش این خوشحالیا دائمی باشه و به هم برسیم. خدایا دوباره قضیه آرمین پیش نیاد؟ نمیخوام دوباره شکست بخورم، خدایا آرشام برام مهمتر از آرمینه اگه آرشامم از دست بدم...
یکدفعه دستمو دور گردنش حلقه کردم و سرمو گذاشتم روی شونش، بغض کرده بودم و گفتم
من: قول میدی همیشه باشی؟ قول میدی بعد از من از کسی خوشت نیاد؟ جون آیرین قول میدی؟
اشکام یکدفعه سرازیر شد، دست خودم نبود نتونستم جلوی گریمو بگیرم.
آرشام سرمو بلند کرد و گفت
آرشام: یه چیزی میگم خوب گوش کن. وقتی با منی نباید گریه کنی حتی یه قطره.
اشکامو با سرانگشتاش پاک کرد و ادامه داد.
آرشام: در ضمن من زمانی تورو میزارم کنار که مرده باشم!! اوکی؟
حرف مردن نزن بابا طاقت ندارم.
من: خدانکنه آرشام یه قول ازت خواستما.
بعد ادامه دادم
من: آقای رئیس نیم ساعته بابت حضور من کاراتو کنار گذاشتیا. درم که بستس!
آرشام: کسی تو شرکت نیست!
برای اینکه ساعتشو نشونم بده تقرییا ساعتشو کرد تو بینیم!! بعدشم گفت
آرشام: تایم اداری تموم شده!
من: خیلخب بابا رفت تو بینیم، پس باید بریم خونه دیگه دیرم میشه.
یاد اسلحه هم راحتم نمیذاشت به خاطر همین گفتم
من: آرشام تو مجوز داری واسه اسلحت؟
آرشام: آره دارم نگران نباش.
باید بهش خبر میدادم که بابام قراره بیاد و محل کارمو ببینه. پس گفتم
من: واسه این پرسیدم که فردا بابام قراره بیاد محل کارمو ببینه.
آرشام با بی تفاوتی گفت
آرشام: خب بیاد چه ربطی به اسلحه من داره؟
نمیدونم چرا ولی براش کامل توضیح دادم، ترس از اسلحش دست از سرم برنمیداشت.
من: آخه بابام سرهنگه گفتم بدونی تیزبین و دقیقه واسه همین گفتم.
یهو با شیطونی زیادی عین خودش رفتم تو صورتش و گفتم من محض اطلاع!!
یهو جوری داد زد که فکر کنم کر شد!! وحشی!!
آرشام: چی؟! بابات چیکارس؟؟ تو چه دایره ای؟؟
من که از واکنش آرشام تعجب کرده بودم گفتم
من: گوشم کر شد، منشی کر به دردت نمیخوره ها، مبارزه با مواد مخدر!!!!!!!!!!!
ادامه دارد.....
پنجشنبه 04 مرداد 1397 - 09:47
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش



تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: