تبلیغات در اینترنتclose
اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش - پاسخ 5


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 5 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت پنجم
[آرشام]
چی؟؟؟؟؟؟ بابای آیرین سرهنگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تازه مبارزه با مواد؟؟؟؟؟؟؟ بدبخت شدم که......
با حواس پرتی گفتم
من: آهان....حالا فردا میخواد بیاد اینجا چیکار؟
آیرین از حواس پرتی و سوالم تعجب کرد و گفت
آیرین: وا؟! نباید خبر داشته باشه بچش کجا کار میکنه؟
من: نه منظورم این نبود....آخه یهویی گفتی بابات میخواد بیاد...
بعدشم کم کم صدام آروم و بعدم ساکت شدم و رفتم تو فکر....من چیکار کنم؟ اگه بفهمه؟ اگه بویی ببره؟ آیرین...اونو از دست میدم....بدست نیاورده ازم متنفر میشه!! چیکار کنم؟
آیرین: چیزی شده؟ چرا رفتی تو فکر؟ آرشام...
داشت صدام میزد و دستشو جلوی صورتم تکون میداد که حواسم اومد سرجاشو گفتم
من: هان؟ هیچی....خوبم پاشو....پاشو برسونمت دیرت نشه.
آیرین: چیزی شده؟ چرا دستپاچه شدی؟
لبخند مسخره ای زدم و گفتم
من: نه دستپاچه نشدم بابا!
بلند شدم و پیراهنم رو پوشیدم، داشتم دکمه هامو مییستم که درم با ریموت باز کردم و گفتم
من: برو وسایلتو جمع کن تا من بیام.
آیرین: باشه ولی قبلش...
اومد جلوتر و دستمو گرفت و با لحن آرومی گفت
آیرین: اگه برات خطری داره میخوای یه جوری نذارم بیاد؟ اگه آقای رئیس بخواد میشه ها!!
با لحنی که سعی میکردم آروم و اطمینان بخش باشه گفتم
من: آخه چه خطری؟ مگه من چیکاره ام که خطر داشته باشه؟ فقط تعجب کردم همین!
یه لبخند دلنشین زد و گفت
آیرین: باشه آقای رئیس، بیرون منتظرم!
قربون اون دل مهربون و سادت برم که همه چیزو زود باور میکنی!! آیرین از در رفت بیرون و منم طبق معمول اسلحمو گذاشتم پشت کمرم و کت اسپرت مشکیمو پوشیدم و رفتم بیرون.
من: خب بریم؟ وسایلتو برداشتی؟
آیرین کیفشو روی شونش جا به جا کرد و گفت
آیرین: آره بریم.
داخل آسانسور بودیم که گوشیم زنگ خورد. نگاه کردم، حامد بود یکی از بچه ها که امروز با سهند و بقیه رفته بودن انبارارو خالی کنن و جنسارو ببرن واسه بسته بندی.
من: بله؟
حامد:سلام آقا....آقا لو رفتیم!
ناخودآگاه اخمام جمع شد و گفتم
من: یعنی چی؟
حامد: آقا پلیسا ریختن اینجا، فعلا عقب نشینی کردن ولی نرفتن.
من: مگه میشه؟ پس شما چه غلطی میکردین اونجا؟
حامد: آقا ما...به خدا آقا...
من: بسه...من تا ۲۰ دیقه دیگه اونجام، بیام ببینم چه گندی زدین.
گوشیو قطع کردم و با قدمای بلند پارکینگو طی کردم رسیدم دم ماشین که آیرین گفت
آیرین: چیزی شده؟ اگه کار برات پیش اومده خودم میرم، تو کارخونه اتفاقی افتاده؟
من: نه چیزی نشده، میرسمونمت بعد میرم. بشین تو ماشین بریم.
آیرین که مشخص بود فقط به فکر منه گفت
آیرین: آخه دیر به کارت میرسی، بذار خودم میرم تو به کارت برس.
اعصابم از جای دیگه خورد بود ولی سر آیرین بیچاره خالی کردم، با اخمای توهم و با تحکم گفتم
من: آیرین، بشین، بریم!
بعدم خودم سوار شدم و آیرینم با لبای آویزون نشست.
با سرعت بالا رانندگی میکردم، میخواستم زودتر آیرینو برسونم و برم ببینم بچه ها چه غلطی کردن!
آیرین: آرشام خبر بدی بهت دادن؟ خب بگو چیشده؟
تا اومدم جوابشو بدم دوباره گوشیم زنگ خورد، سیاوش بود.
من: بله؟
سیاوش: آرشام بچه ها گیر افتادن؟
من: سیاوش بچه هات گند زدن، اون سهند احمق مثلا بالا سرشون بوده؟
سیاوش: آره، سهند رو همراهشون فرستادم. گفتم حداقل تو این کار کمکت کنه؟
عصبی گفتم
من: من تا حالا از کسی کمک گرفتم؟ ببین سیاوش اگه گیر بیوفتین تقصیر سهنده، منو قاطی نکنین....
بعدم گوشیو قطع کردم و با مشت کوبیدم روی فرمون.
من: لعنتی...
آیرین خیلی بی مقدمه گفت
آیرین: چی؟ گیر بیوفتین؟ آرشام نگهدار....
وااااای خدا سوتی دادم، اصلا حواسم به آیرین نبود!! واسه اینکه بندو آب ندم خیلی خونسرد گفتم
من: چیشده؟ چرا نگهدارم؟
آیرین که معلوم بود بدجوری عصبیه گفت
آیرین: نگه نداری همین الان درو باز میکنم و خودمو پرت میکنم پایین.
این دختره خله؟ میخواست درو باز کنه که وسط خیابون زدم‌ رو ترمز!
من: چته دیوونه؟ چیشده میگم؟
صدای آیرین هم عصبی بود هم حالت جیغ داشت!
آیرین: تو معلومه چیکاره ای؟ این شرکتم الکیه حتما نه؟
من: چیشده؟ یعنی چی؟ شرکت الکیه؟ چی میگی تو؟
خب بنده خدا راست میگفت، البته شرکتم الکی نبود و اون کار هیچیش خلاف نبود، اما من باید یه جورایی سر و ته قضیه رو هم میاوردم یا نه؟
آیرین: اون از اسلحت، اون از سیاوش، حالام که سهند اضافه شده داری گیر میوفتی!!
ماشین رو بردم کنار خیابون و پارک کردم. کامل برگشتم سمت آیرین و گفتم
من: چی میگی؟ کی داره گیر میوفته؟ سهند خواهر زاده سیاوشه...چه ربطی داره آیرین؟ چرا همه چیزو میچسبونی به هم؟
آیرین: پس چرا گفتی منو قاطی نکنین؟ دیدی ربط داشت؟!
بعدم انگار مچمو گرفته زل زد بهم!! حالا من آیرینو کجای دلم بزارم؟
با لحن آروم و قاطعی گفتم
من: آیرین... ازچیزی خبر نداری الکی شلوغش نکن... من الان عجله دارم، فردا باهم حرف میزنیم قبول؟
آیرین: باشه.
بعدم پیاده شد و درو کوبید، سرشو از پنجره آورد داخل و گفت
آیرین: حالام برو آقا سهند تو خطره!
بعدشم رفت، سریع پیاده شدم و دنبالش رفتم
ن: آیرین کجا میری؟ آیرین صبر کن...
دیدم جواب نمیده برای همین از آخرین سلاحم استفاده کردم و گفتم
من: اگه الان برم شاید دیگه منو نبینی...
یهو ایستاد و برگشت سمت منو با حالت تهدیدی گفت
آیرین: خودت گفتی فردا باهم حرف میزنیم، پس باید بیای فهمیدی؟
راهمو کج کردم و رفتم سمت ماشینم و همونطور که میرفتم گفتم
من: قول نمیدم که زنده برگردم!
بعدم سوار شدم و درو کوبیدم. خواستم حرکت کنم که در باز شد و آیرین نشست کنارم.
آیرین: پس منم میام، حرفم نباشه وگرنه نه من نه تو!!
یه نفس عصبی کشیدم و گفتم
من: برو پایین آیرین!!
با غیض برگشت سمتم و گفت
آیرین: پس حاضری کات کنیم؟ من....پیاده....نمیشم!!
با عجز و ناتوانی گفتم
من: آیرین برو پایین، مگه نمیگی من برات مهمم؟ مرگ من برو پایین، نمیخوام از دستت بدم.
آیرین: چرا قسم میدی؟ نمیخوای دیگه باهم باشیم؟ چون مهمی واسم دارم میام، اگه منو نبری تو همین خیابون رو سنگ جدول میشینم تا برگردی. بازم مخالفت کنی میرم خودمو میندازم جلوی ماشین!
چون مطمئن بودم رضا با ماشین پشت سرمه و با دستور من میاد و آیرین رو میبره با خیال راحت گفتم
من: باشه برو بشین رو جدول تا برگردم.
آیرین که معلوم بود داره حرص میخوره گفت
آیرین: اصلا تو گفتی معلوم نیست برگردی، پیاده نمیشم. اگه بشینم رو جدول هر ماشینی نگه داشت سوار میشما!!
با گوشیم به رضا sms دادم که بعد از رفتن من بیاد دنبال آیرین و ببرتش. بعدم رو به آیرین گفتم
من: باشه سوارشو، اشکال نداره!
انگار آیرین از این همه خونسردی من رو به انفجار بود! تعجبم کرده بود گفت
آیرین: اگه یکی دیگه منو خواست چی؟ اصلا اگه دزدیدنم‌ چی؟ بدم نیستا، شاید یکی بهتر از تو پیدا شد، توام که نیستی آدم راحته!!
میخواست اعصاب منو خورد کنه که موفق هم بود، با عصبانیت و ولوم صدای بالا گفتم
من: آیرین انقدر رو اعصاب من نرو فقط برو پایین!
با درموندگی گفت
آیرین: قول بده سالم برگردی اونوقت من پیاده میشم.
با صدای آرومی گفتم
من: قول نمیدم سالم برگردم، قول میدم زنده برگردم.
بغضی که تو گلوش بود و سعی میکرد جلوشو بگیره شکست و شروع کرد به گریه کردن، دلم آتیش گرفت. اگه میدونستی اشکات چی به روزم میارن اینجوری اشک نمیریختی دختر!
آیرین: آره دیگه تو قول نده برگردی، خودم زندت نمیزارم!
بعدم گونمو بوسید و پیاده شد. منم بعد از نگاه کردن به آیرین با سرعت حرکت کردم تا برسم به محل قرار!
تو فاصله یکی، دو کیلومتری مسیر اصلی بودم که ماشینای پلیس رو از دور دیدم!! چشمام تلسکوپ نیستا، با دوربین دیدم!!
مسیرو دور زدم و افتادم تو جاده خاکی و تخته گاز رفتم تا برسم به انبارا.
رسیدم و ماشینمو پارک کردم و پیاده شدم که حامد خودشو بهم رسوند.
حامد: سلام آقا...چیشد؟ دستور چیه؟
من: سهند کو؟
حامد: آقا سهند اونطرفن.
با دستش به سمت پشت انبارا اشاره کرد. رفتم اونطرف و دیدم سهند عین این خاک برسرا نشسته بود روی زمین و عین بید میلرزید، معلوم بود خیلی ترسیده!! احمق!!
من: تو اینجا چه غلطی میکنی؟ بیا برو بچه هاتو سازمان دهی کن!
سهند با مِن مِن جواب داد.
سهند: من....م....من نمیتونم!
خواستم جوابشو بدم که صدای شلیک شنیدم! کلتم رو از پشت کمرم برداشتم و آماده گرفتم تو دستم و برگشتم سمت بچه ها!
وقتی رسیدم پیششون درگیری اصلی شروع شده بود، کارمون خوب بود، میتونستیم از پسشون بربیایم اما چند نفر زخمی شدن، درگیری واقعا سخت و سنگین بود!!
یه لحظه کنارم رو نگاه کردم تا ببینم حامد در چه حاله که متوجه شدم تیر خورده و افتاده روی زمین،حواسم پرت اون شد که حس کردم پهلوم سوخت!!
دستم رفت سمت جایی که گلوله خورده بود، عین آبشار خون میومد!! سعی کردم با فشار دستم خونو بند بیارم ولی نمیشد.
پس مجبور بودم نقشه B رو پیاده کنم. پلیسا نزدیک دو تا انبار کوچیک جلویی بودن. به خاطر نجات خودمون و بقیه جنسا باید از خیر اون انبارهای جلویی میگذشتیم. خوبه فکر اینجاشو کرده بودم.
بچه هارو با بیسیم خبر کردم و کشیدمشون عقب، پلیسا هم که فکر میکردن ما داریم فرار میکنیم جلوتر اومدن و درست تو فاصله دوتا انبار جلویی قرار گرفتن.
بعد از اینکه مطمئن شدم هیچ کدوم از بچه هامون جلو نیستن، ریموت بمب های جاساز شده توی انبارارو گرفتم دستم و...
من: سه...دو....بنگ...
همون لحظه بمبا منفجر شدن، ماهم بدون معطل کردن سریع حرکت کردیم به سمت کانتینر ها و ماشین ها.
با هر بدبختی بود جنسای باقی مونده رو بار زدیم و بردیم واسه بسته بندی.
منم که از خونریزی رو به هلاکت بودم، البته خداروشکر خون خشک شده روی زخم یه جورایی مثل پانسمان شده بود و زخمم دیگه خونریزی نداشت!
تو ماشین، نزدیک خونه زنگ زدم به رضا.
رضا: بله رئیس؟
من: رضا آیرینو رسوندی؟
رضا: بله رئیس.
من: خب برو دنبال دکتر صالحی و بیارش خونه.
رضا: چشم رئیس.
دکتر صالحی تنها دکتر قابل اعتمادی بود که میشناختم.
رسیده بودم خونه و روی مبل ولو شده بودم، درارو باز گذاشته بودم که مجبور نباشم از جام بلند شم.
بالاخره رضا و صالحی رسیدن. اومدن داخل.
صالحی: باز که تو سوراخ شدی!!
خندیدم که از درد اخمام جمع شد.
من: دیگه عادت کردم.
اومد و نشست کنارم. رضا هم که همون دم در ایستاده بود. دکتر نگاهی به زخمم انداخت و گفت
صالحی: من داروی بیهوشی ندارم آرشام چیکار کنم؟
من: اشکال نداره تحمل میکنم.
صالحی کیفشو گذاشت روی میز و بازش کرد و تمام وسایلاشو چید روی میز. پیراهن خونیمو درآورد و بعد از پوشیدن دستکشای لاتکسش آماده بود.
صالحی: آماده ای؟
با سر جواب مثبت دادم. اونم کارشو شروع کرد، منم شروع کردم به فشار دادن دندونام روی هم که مبادا صدام بالا بره!! هر آن احتمال میدادم دندونام خورد بشه و توی لثم فرو بره!! دردش طاقت فرسا بود!!
بالاخره کارش تموم شد و زخممو بخیه زد و پانسمان کرد. بعد از درآوردن دستکشاش و جا به جا کردن عینک طبیش رو به من با لبخند گفت
صالحی: تا حالا آدمی به سرسختی تو ندیدم! فعلا باید مایعات بخوری حواست باشه.
وسایلاشو جمع کرد و وقتی داشت میرفت یه بسته قرص گذاشت روی اپن و گفت
صالحی: اینا آنتی بیوتیکه باید بخوری!
من: باشه وقتی رفتی در خونه رو ببند.
سرشو تکون داد و با یه خداحافظی مختصر به همراه رضا از خونه رفت بیرون.
منم با کلی بدبختی از جام بلند شدم و رفتم توی اتاقم. درسته بهم مسکن زده بود ولی هنوز اثر نکرده بود و درد داشت پدرمو در میاورد!
با بدبختی شلوارمو با یه شلوار ورزشی مشکی عوض کردم و روی تختم دراز کشیدم.
گوشیمو گرفتم دستم و زنگ زدم به آیرین، بعده ۲،۳ تا بوق برداشت.
من: الو آیرین...
صدام خسته تر و گرفته تر از چیزی بود که میخواستم دوست نداشتم آیرین نگران بشه ولی دست خودم نبود، حالم واقعا بد بود.
آیرین: الو...آرشام...چیشده؟ صدات چرا انقدر گرفته؟ الان کجایی؟ خوبی؟ چرا انقدر طول کشید؟
نگرانی تو صداش موج میزد، ولی از اینکه داشت رگباری سوال میکرد یه خنده بیجون کردم و گفتم
من: یواش تر دختر، یکی یکی بپرس! چیزی نشده خوبم.
آیرین: خب نگران شدم، چیشده که صدات انقدر گرفته؟
من: چیزی نشده عزیزم، واسه خستگیه، خودت خوبی؟ کجایی؟
آیرین: خوبم. خونه ام، تو چی؟ کاش میشد ببینمت من اینجوری تا صبح دق میکنم.
دلم واسش تنگ شده بود و این اولین دلتنگی من برای یه نفر غیر از مادرم بود!
من: من خونه ام میخوای توام بیا اینجا.
صدای خندش تو گوشی پیچید و گفت
آیرین: بیام؟
من: اگه دوست داری و نمیترسی!!
آیرین: دلم واسه بالشم تنگ شده، بدون بالشم خوابم نمیبره!!
منظورش از بالش شکم من بود که امروز تو کف سفتیش مونده بود!! کجایی که ببینی بالشت سوراخ شده!!
من: خب پس بیا. فقط مامان و بابات چی؟
آیرین: اونارو یه جوری راضی میکنم.
بعدم ولومش یکم رفت بالا و گفت
آیرین:چیه پشیمون شدی؟ میخوای نیام؟
وای این دخترا چرا اینجورین؟
من: کی پشیمون شد؟ چرا جو میدی؟ فقط اومدی زیر یه گلدون مثلثی شکل جلوی در کلیده خودت درو باز کن. دره حیاطم بازه.
بعد یادم افتاد امروز صبح رکس و جولی و جانی رو باط کرده بودم تو باغ بچرخن، برای همین ادامه دادم.
من: فقط یه چیزی تو باغ سه تا سگ دارم ولی نترس کاریت ندارن!!
آیرین عصبی گفت
آیرین: اینه وضع پذیرایی از مهمونت؟ خودم درو باز کنم؟
با بی حوصلگی تمام گفتم
من: آیرین چقدر غر میزنی، بیا دیگه اه بای!!
بعدم بدون اینکه منتظر جوابش باشم قطع کردم و گوشیو پرت کردم رو میز عسلی کنار تختم و سعی کردم بخوابم اما خوابم نمیبرد، پس به جاش به آیرین فکر کردم تا خودش بیاد!!
ادامه دارد.....
جمعه 05 مرداد 1397 - 17:53
نقل قول این ارسال در پاسخ